بدنش با تکانی کوچک به لرزه درمی آید. انگار که ناگهان دستی سرد و نامرئی از پشت داخل ردایش لغزیده و بر پوستش نشسته باشد. از زمانی که او را در این آلونک به زنجیر کشیدند، چه قدر می گذرد؟ چند ساعت، روز یا …؟ حس می کند به اندازه ی یک ابدیت زمان گذشته، نه به خاطر عطشی که بر قلبش چنگ می اندازد، به خاطر روحش که تار و پود از هم باز کرده و نفسش کمرنگ شده. و این گرچه گادفری را از رمق انداخته، اما به نوعی او را اقناع کرده، این تقلا، این هجوم خارهای تیز قضاوت بر وجودش.
او نمی داند چه قدر زمان گذشته، اما تغییر را درون خودش حس می کند. او آن خون آشامی نیست که ادعا می کرد مرگخواران را کشته تا به دنیا نور بیاورد. در واقع اکنون به سختی می توانست باور کند که قبلا چنین خون آشامی بوده. اما از طرفی عقلانی به نظر می رسد، این طور نیست؟ رها شده از دل تفکری تهی، پوچ و برآمده از مذاب و پناه گرفتن در تاریکی غاری که می تواند در آن نیش فرو کند در روح خودش و از آن بازجویی کند، بی آنکه در انتظار پاسخ یا حداقل پاسخی صریح باشد. انگار که به خود اجازه ندهد دستش را تا عمق تباهی فرو برد، اما همان لمس خفیف بر سطح را هم مثل داغی بر تنش بکوبد.
تکانی دیگر می خورد، این بار تندتر و متوجه می شود زنجیرهایی که دست ها و پاهایش را در خود گرفته بود، باز هستند. دیگر چسبی هم بر دهانش نیست. انگار که بازجویی از روحش به پایان رسیده باشد، موقتا. از جایش بلند می شود و از آلونک خارج می شود، در حالی که می داند مست آن حوالی نیست، این را حس می کند. مرگ رفته، به عدم پیوسته، شاید توسط نگاه خود اغوا شده و داس بر خود فرود آورده. شاگردانش ترزا و سیگنس هم نیستند. شاید پرواز جان از کالبد استادشان بالاخره رازی که در جست و جویش بودند را برایشان برملا کرده.
گادفری در حالی که در این افکار غوطه می خورد، به سمت ساحل می رود. به راستی چه چیز مست را به نابودی کشانده؟ همان مرموزی که مرگ مرگخواران را سبب شده؟ یا اینکه مرگ به حقیقتی نائل شده، آن قدر هولناک که دیگر نتوانسته حیات را بر خودش و شاگردانش روا ببیند؟
نه، گادفری این را باور نمی کند. مهم نیست درد چه طور در رگ جاری شود و تن را در خود مچاله کند و بفشارد، حتی در چنان وضعیتی حیات همچنان درخشان است، مثل جواهری کمیاب، مثل ماسگراویت. شاید تاریک، شاید تباه، اما هنوز نورانی.
و به همین دلیل است که وقتی گادفری به ساحل می رسد، چشمان مه گرفته ی ماهیان مرده او را نمی راند، فقط چون سیخ بر قلبش فرو می رود، و او در هر حال خم می شود و یکی از آن ها را برمی دارد و نیش در آن فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن خون تباه شده اش و با هر جرعه تاریکی و نور را با هم در آغوش می کشد.
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] نوری در تاریکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: نوری در تاریکی
پاسخ: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
پاسخ به: نوری در تاریکی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




S.O.S