بلاتریکس با افتخار به شعلهای که گوشهی پرده را میبلعید نگاه کرد.
ـ ما؟! هیچ کاری نکردیم! این آتش خودش روشن شد!
دامبلدور به آرامی سرش را چرخاند.
ـ باباجان، آتش خودش روشن نشده. این آتش الان داره میز منو میخوره!
ـ خب شاید گرسنه بوده.
دامبلدور چند ثانیه ساکت ماند. سپس دفترچهی درمانیاش را باز کرد و با جدیت نوشت:
«پرونده شماره ۴:
مراجع: بلاتریکس لسترنج
علائم: آتشسوزی، پوستاندازی، توجیهگری، ارتباط عاطفی با آتش.
درمان پیشنهادی: حذف کبریت از دسترس مراجع.»
صدای کوبیده شدن در، میان دود پیچید.
همه برگشتند.
در باز شد و زنی وارد شد.
نه با عجله، نه با ترس.
آرام.
چنان آرام که انگار نه وارد یک مرکز مشاورهی در حال سوختن، بلکه وارد یک سالن مجلل شده است.
شنل مشکی بلندی روی شانههایش افتاده بود و لبهی شنل، روی زمین کشیده میشد. موهای تیرهاش در میان دود تقریباً با سایهها یکی شده بود. صورتش تا حدی زیر کلاه شنل پنهان بود، اما دو چشم سرخ از زیر سایهها به آرامی درخشیدند.
بلاتریکس که هنوز کنار شومینه ایستاده بود، ابرو بالا انداخت.
ـ این دیگه کیه؟
زن چیزی نگفت.
فقط چند قدم جلو آمد.
صدای قدمهایش تقریباً شنیده نمیشد.
دامبلدور عینکش را بالا کشید.
ـ سلام باباجان! خوش اومدین به مرکز مشاورهی عشق و روشنایی و... اِممم... فعلاً دود و خاکستر.
زن سرش را کمی کج کرد.
لبخند بسیار کوچکی گوشهی لبش نشست.
ـ به نظر میرسد زمان مناسبی برای مراجعه انتخاب نکردهام.
دامبلدور لبخند زد.
ـ اتفاقاً بهترین زمانه! اینجا دقیقاً جاییه که آدم باید وقتی زندگیش داره آتیش میگیره بیاد.
بلاتریکس با اعتراض گفت:
ـ زندگی من آتیش نگرفته!
از پشت سرش صدای سوختن صندلی آمد.
دامبلدور به صندلی نگاه کرد.
ـ تو راست میگی باباجان
زن برای اولین بار خندید.
خندهای کوتاه و آرام.
اما در همان لحظه، سایهی پشت سرش روی دیوار افتاد.
یک دم.
بعد دومی.
سومی.
بلاتریکس خشکش زد.
دامبلدور پلک زد.
و ناگهان سایه، به شکل نه دم بلند و باریک روباه روی دیوار پخش شد.
اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
زن آرام کلاهش را عقب زد.
چشمان سرخش واضحتر شدند.
ـ اسم من سلوینیاست.
دامبلدور که ظاهراً برای اولین بار در زندگیاش چیزی پیدا کرده بود که حتی برایش هم غیرمنتظره بود، آهسته گفت:
ـ باباجان... شما اتفاقاً برای مشاوره تشریف آوردین؟
سلوینیا نگاهش را از میان دود به بلاتریکس دوخت.
لبخندش کمی عمیقتر شد.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ من برای مشاوره نیامدهام.
بلاتریکس چوبدستیاش را بالا آورد.
ـ پس برای چی اومدی؟
سلوینیا نگاهش را به شعلهای که کنار پرده میرقصید دوخت.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ دنبال یک نفر میگردم.
دامبلدور کنجکاو شد.
ـ چه کسی؟
سلوینیا پاسخ نداد.
در عوض، انگشتش را روی لبهی میز گذاشت.
چشمانش برای لحظهای برق زدند.
ـ کسی که حدود سیصد سال است پیدایش نکردهام.
بلاتریکس پوزخند زد.
ـ خب اگه سیصد ساله پیداش نکردی، احتمالاً مرده.
لبخند سلوینیا محو شد.
برای اولین بار، چیزی شبیه اندوه از چشمانش عبور کرد.
ـ اگر مرده بود...
مکث کرد.
ـ من هنوز صدای قلبش را نمیشنیدم...
دامبلدور آهسته دفترچهاش را بست.
این بار دیگر چیزی ننوشت.
چون درست همان لحظه، یکی از نه سایهی دم روی دیوار تکان خورد.
و از پشت پنجره، صدای زوزهی دوردستی در حیاط محفل پیچید.
بلاتریکس به سمت پنجره برگشت.
ـ این دیگه چی بود؟
سلوینیا آرام به پنجره نگاه کرد.
رنگ از صورتش پرید.
ـ اون..
دامبلدور زیر لب گفت:
ـ «اون» کیه باباجان؟
سلوینیا پاسخ نداد.
فقط برای اولین بار در تمام آن چند دقیقه، ترس در چشمان سرخش دیده شد.
ـ کسی که نباید منو پیدا میکرد...
صدای زوزه دوباره بلند شد.
این بار نزدیکتر.
و درست در همان لحظه، نه دم درخشان پشت سر سلوینیا برای یک لحظه کامل ظاهر شدند.
بلاتریکس با دهان باز به آنها خیره شد.
دامبلدور آرام زمزمه کرد:
ـ فرزندان روشنایی...
سلوینیا برگشت و به در خیره شد.
ـ دیر شده.
سه ضربه به در خورد.
تق.
تق.
تق.
و صدایی از پشت در آمد؛ صدایی که سلوینیا بعد از سیصد سال، حتی در میان هزاران صدا هم میتوانست بشناسد:
ـ سلوینیا...
چشمانش بسته شد.
و برای اولین بار، یکی از نه دمش به جای نور، سیاه شد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


مگه چهطو میشه؟ نهایتا یه طو میشه دیگه!
خب باباجا... بو سوخته نمیاد؟ بِلای بابا؟ قرار بود چیزی رو نسوزونی باباجان!
آمدند سراغش.
←
!
!
←
← 




》اگرم بعد گفتنش خجالت کشیدین و منشرف شدین، می تونین بنداژین گردن من. بگین یه کوین بود ژورکی مجبورم کرد!



... اما بقیه دانش آموزان میخکوب شدند.