جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دنیای وارونه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: امروز ساعت 22:27
نمایش جزئیات
آنلاین
در، که توانسته بود از حضورِ لرد ولدمورت فیض ببرد و عنایتِ مرلینی و سالازاری وجودش را فرا گرفته بود، پشتِ سر لرد بسته شد.

تا دوازده ثانیه بعد، غرورِ لرد سیاه آرام آرام از گوشِ چپش بخار شد. بعد ناگهان ایستاد؛ چون صفِ مرگخوارانش ویبره کنان آمدند سراغش.

- تایمِ شما... تموم شد؟! این قضیه خیلی مشکوکه که!
- قربان؟
- ما را... وسطِ حرفمان بیرون کرد!

بلاتریکس با وحشت گفت:
- اجازه بدهید همین الان مرکز مشاوره را آتش بزنیم!

دامبلدور که از پشتِ در، صدای «اجازه بدهید همین الان...» را شنید، بی‌درنگ دفترچه‌ای از کشوی میزش بیرون کشید و چیزی نوشت.

نقل قول:
پرونده شماره 3:
علائم: تمایل شدید به آتش زدن محیط درمانی.
تشخیص اولیه: مراجعه‌کننده هنوز مراجعه نکرده.


دفترچه را با رضایت بست.
- پیداش کردم باباجان!

آن‌قدر ناگهانی از جا بلند شد که صندلی‌اش هنوز داشت به قوانینِ فیزیکِ ماگلی چشم غره می رفت. در را با شتاب باز کرد و قبل از اینکه مرگخوارها فرصت پیدا کنند شمشیر، چوبدستی یا تهدید مناسبی انتخاب کنند، مستقیم جلوی بلاتریکس ایستاد.

دو دستش را روی شانه‌های او گذاشت و با نگاهی سرشار از کشف علمی گفت:
- خودِ خودِ خودِ مریضت!

بلاتریکس پلک زد.
- چی؟!
- علائم کاملاً واضحه باباجان! مراجعه‌کننده‌ای که اولین راه‌حلش آتیش زدن ساختمونه، یعنی قلبش داره کمک می‌خواد!

بلاتریکس با اخم چوبدستی‌اش را بالا آورد. دامبلدور با مهربانی چوبدستی را آرام پایین هل داد.

- اعتراف، مرحله‌ی اول درمانه.

بعد، بدون آنکه معلوم شود از کجا چنین نیرویی آورده، دستِ بلاتریکس را گرفت و او را کشان‌کشان به داخل دفتر برد.

مرگخوارها خشکشـان زد. ولدمورت هم خشکش زد. حتی خودِ بلاتریکس هم آن‌قدر از اعتمادبه‌نفس دامبلدور جا خورده بود که تا وسط اتاق فقط فرصت کرد دو بار بگوید:
- ول کن پیرمرد خرفت!
- ول نمی‌کنم باباجان!

دامبلدور او را روی صندلی مخصوص مراجعان نشاند، پتویی چهارخانه روی پاهایش انداخت، یک فنجان دمنوش بابونه مقابلش گذاشت و زنگ کوچکی را روی میز به صدا درآورد.

- تبریک می‌گم! شما رسماً وارد فاز درمان شدین.

بلاتریکس چند ثانیه به دمنوش خیره ماند. بعد آهسته سرش را بالا آورد.
- اجازه هست اول دفترتونو آتیش بزنم، بعد درمان بشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/4/20 22:33:37
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: امروز ساعت 21:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور آدم تحصیل کرده ای بود. آدم خوش قلبی هم بود. آدم روشنایی دوستی هم بود و همه این ها او را بر آن می داشت که بگذارد سیاه‌اینا بروند با متدهای خودشان عشق و عاشقی را از سر کاتانا و سامورایی اش بیاندازند ولی دامبلدور یک چیز دیگر هم بود؛ عیال‌وار و باید چند سر خانواده را نان می داد و برای آن بچه گودریک هالویی ته وجودش زور داشت بدون آن که چیزی از ولدمورت و دوستان کاخ نشینش چیزی بکند، بگذارد بروند و این شد که...

- روش های دیگه ای هم داریم باباجان. مثلا روش های خاکستری، خاکستری روشـ...

دامبلدور که بچه کف بازار بود ریز اخم لرد و سفت شدن انگشت ها به دور کیسه طلا را دید.
- ... خاکستری تاریک، خاکستری کمتر تاریک، خیلی تاریکِ خیلی متمایل به خاکستری، خیلی کم تاریک خیلی خیلی متمایل به غیرتاریک؟ همه شون رو داریما...

و بعد وانمود کرد که اصلا برایش مهم نیست که این مشتری تراپی‌جویان بپرند یا خیر و منتظر ماند تا ببیند نتیجه چانه زنی هایش به کجا می رسد. در طرف مقابل هم لرد یک چشمش به حال نزار کاتانا بود و یک چشمش به پیرمردی که طاق باز نشسته، آرنج هایش را روی زانوها و سرانگشتانش را به هم چسبانده و با یک ابروی بالا پریده از پشت عینک نیم دایره به او خیره شده است.

- امممم... خب... همین آخری که خیلی تاریکی داشت رو اجرا...
- متاسفم باباجان، تایم شما تموم شد، به منشی بگید یه نوبت برای هفته آینده بهت بده. لالالالالالاللا...

دامبلدور میان حرف لرد پریده و بعد انگشت هایش را توی گوش هایش کرد و شروع کرد به صدا درآوردن تا مبادا مفت و مجانی به حرف های مراجع گوش داده باشد و در همان حال لرد را به خارج از دفتر هدایت کرده و منتظر مشتری مراجع بعدی توی اتاقش نشست.

افرادی که لایک کردند

خیلی خب... از اوّل!
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 13:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ نکند فکر کرده‌اید برای خودمان می آییم تراپی؟ ما کلا خوبیم! خوب ها هم نیازی به تراپی ندارند.

دامبلدور دستی بر ریشش کشید! جمله لرد سیاه کمی برایش قابل هضم نبود. خواست دست بر عصا شود. غضروف های زانو اش را بیدار کند تا صاف شوند و ارائه مفصلی از اینکه خوب مطلق وجود ندارد و حتی تا در لیمیت مثبت بی نهایت هم عناصر و اعداد منفی وجود دارد بدهد که پشیمان شد. نگاهی به اسکرین انداخت و فرد پشت اسکرین قانعش کرد که نقش آن بچه تسترال خون را برای یک بار هم که شده بازی نکند و صرفا به اینکه یک مشتری برایش پیدا شده قانع شود.

ـ خوش اومدید بابا جان ها! تام بابا اگر تو تراپی جو نیستی پس تراپی جوی عزیزمون کیه؟!
- !

ابر های سیاه و خاکستری کوچکی بر سر کاتانا حضور داشتند. رعد و برق های کوچکی هر باز به تیغه فلزی‌اش برخورد می کردند و انعکاس نور آن در دور تا دور آن حیاط کوچک پخش می شد. کاتانا، شبیه به قاتل زنجیره ای با سابقه قتل صد نفر و تبدیل هزار و چهارصد و پنج نفر به سالاد روبه‌روی دامبلدور ایستاده بود.

ـ بابا جان این شمشیر شما نیاز به آهنگری داره نه تراپی!
ـ خیر! به شخص ما نیز نگو بابا جان! ما می دانیم مشکل این کاتانا چیست! سامورایی به او جواب رد داده.
ـ یعنی چی بابا جان؟ جواب رد؟!
ـ این کاتانا ما نسبت به سامورایی ما حس داشت. دیروز سامورایی ما به کاتانا ما گفت او را مثل پسر خود می بیند.
ـ !

اشتباه نکنید! گوینده دیالوگ آخر دامبلدور بود و نه کاتانا!
دامبلدور هم از این حرکت غیر عاطفی و اخلاقی سامورایی سوگیاما شک شده بود.
ـ واقعا؟! دروغ نگم بابا جان ما هم تو محفل این دوتا رو به چشم پدر و پسر نمی دیدیم! حیف شد!
ـ !
- کاتانا بابا غصه نخور! با آخرین متد های روشنایی و قانون جذب یه دعا می نویسم کاری میکنم که یا سامورایی پشیمون بشه؛ یا تو بابا جان!

سنسور های شنوایی لرد سیاه فعال شد. کلمه عجیبی به گوش او رسیده بود.

ـ متد های روشنایی ؟! خیر، نمی خواهیم!
ـ !

گویا نه لرد سیاه و نه تراپی جوی محترم از این روش دامبلدور خوششان نیامده بود.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 7 خرداد 1405 12:09
نمایش جزئیات
آنلاین
بعد از اینکه والتر مارتینِ جوان، با آن ردایِ گشاد و دردِ کلیه‌ی آشکارش، از پنجره بیرون پرید و دامبلدور را با فرزندانِ روشنایی تنها گذاشت، سکوتی عجیب در دفترِ مرکزِ مشاوره حکم‌فرما شد. البوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و به صندلیِ خالیِ مقابلش خیره شد.

“خب، باید منتظرِ نفرِ بعدی باشم…” زیر لب گفت و به سمتِ پنجره رفت. نورِ بعدازظهر، گرد و غبارِ معلق در هوا را روشن کرده بود. دامبلدور نفسِ عمیقی کشید و منتظر ماند.

و منتظر ماند.

خیلی منتظر ماند.
آنقدر که شروع کرد به شمردنِ خطوطِ ارغوانیِ رنگِ روی ردایش، یا شاید هم داشت به این فکر می‌کرد که شاید عشق و دوستی آنقدرها هم طرفدار ندارد، یا شاید اولین مراجعش آنقدر تأثیرگذار بوده که بقیه از ترسِ مقایسه، منصرف شده‌اند. یا شاید هم… شاید هم سقفِ این دفترِ مشاوره، با آن گچ‌بری‌هایِ عجیبش، باعث شده بود ذهنش به سمتِ الگوهایِ هندسیِ پیچیده کشیده شود. دامبلدور به هر حال، همیشه علاقه‌مند به جزئیات بود.
ناگهان، ضربه بسیار محکمی به در خورد.
انگار کسی با این اطمینان در را کوبیده که یا باید فوراً باز شود، یا خودِ در از ترس، از لولا جدا شود ؛ در صورتی که از ترس جدا نشود، خودمان جدایش می کنیم!

دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت و شادی در دلش موج زد.بالاخره!
صاف ایستاد، ردای آبی‌اش را مرتب کرد، و با لحنی که نمی توانست هیجانش را پنهان کند، گفت:
-بفرمایید.

در باز شد.
و لرد ولدمورت وارد شد...
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/7 12:17:06
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/7 12:22:37
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چه کسی فکر می‌کرد اولین مشتری مرکز مشاوره‌ی آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، والتر مارتین، شخصیت زنده‌شده‌ی رمان آیلین پرینس، عضوی از اعضای محفل ققنوس باشد؟

ردای سیاهش به تن نحیفش زار میزد؛ حتی فراتر از زار زدن؛ شاید میشد گفت ردای مشکی به بانگ بلند گریه می‌کرد و والتر می‌کوشید با پیچیدن آن دور خودش، ساکتش کند. البته، درد کلیه‌اش هم جزء چیزهایی بود که می‌خواست فریادش را خفه کند.

حس پدرانه‌ی دامبلدور با دیدن آن هیکل نحیف که دست سردش را روی پهلوی خود گذاشته بود، به صاحبش سیخونک زد که برود جوان را در آغوشی گرم بکشد‌. به آن چشمان درشت مشکی خیره شد و نوری روشن‌تر از لامپ‌های ماگلی که آرتور ویزلی دزدکی آورده بود، در آن دید.
- سلام باباجان! اوضاع احوال؟

والتر تعظیمی نیم‌بند کرد و در انبار ذهنش و جملاتی که آیلین به او آموخته بود، دنبال کلامی مناسب گشت؛ اما فقط چند مگس نصیبش شد. به هر حال، وقتی آدم مدت‌ها با خنجر و نگاه و کلمات خنجرگون حرف زده باشد، نمی‌تواند درست با مردی آغوش‌گشوده سخن بگوید.

دامبلدور خودش را آماده کرد که بپرسد این فرزند روشنایی برای چه در لاک خودش فرو رفته که والتر جمله‌ای از هوا درآورد و روی زمین انداخت.
- برای مشورت اومدم، جناب.


جسم دامبلدور ثابت و موقر ماند؛ اما روحش از جا پرید و رقصان دور اتاق را دوید.
- اتفاقا موقع خوبی اومدی، فرزندم. تو میشی اولین مراجع من. خب، بگو ببینم مشکلت چیه؟

والتر دوباره مجبور شد به هوا متوسل شود و جمله‌ای از آن بگیرد.
- به نظر شما چرا من نمی‌تونم به اعصابم مسلط باشم؟

بلافاصله به خودش لعنت فرستاد و خواست حرفش را پس بگیرد؛ اما دامبلدور فرصت نداد.
- خب، ببین باباجان، اول از همه باید...

والتر به ساعت دیواری نگریست. وقتی کسی با آیلین پرینس زندگی کند، می‌فهمد پانزده دقیقه و پنجاه و دو صدم ثانیه یعنی چه. دامبلدور اما همچنان ادامه می‌داد:
- بله والتر بابا، باید به جوراب‌های پشمی فکر کنی و...

والتر نشنید باید چه کند؛ زیرا به محض این که از پنجره دید آیلین مشغول سر و کله زدن با یک تربچه‌ی بدقلق است، جویده‌جویده‌ ابراز تشکری کرد و از پنجره پایین پرید. دامبلدور نفسی کشید و به سمت در اتاق رفت.
- خب فرزندان روشنایی، بعدی کیه؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 13:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!



- تراپیست!؟

فریاد همزمان و از سر تعجب محفلی ها، باعث شد پروفسور دامبلدور کمی جا بخورد و عقب برود.

- چرا اونجوری نگاه می‌کنین باباجانیان. مگه چشه؟

لوپین که حس می‌کرد مانند دیگران قضیه را درست متوجه نشده جلو آمد و با اشاره به کارتی که نام پروفسور، با خطی درشت به عنوان تراپیست رویش نوشته شده بود، پرسید:
- پروفسور یعنی شما واقعا می‌خواین مرکز مشاوره درمانی راه بندازید و تراپی انجام بدین؟

- بله فرزندم! کی بهتر از من برای این‌کار؟


فلش بک_چند روز پیش:

پروفسور دامبلدور در حیاط محفل زیر درختی نشسته بود و برای خودش مدیتیشن می‌کرد و به کائنات سیگنال می‌فرستاد، کوین و ویل هم کمی آن طرف تر در حیاط بازی می‌کردند.

- اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان عاشق شده و گریه کرده.

ویل که کلاغ الشعرای بهار بود، بعد گفتن این شعر از روی شانه کوین جستی زد و رفت درون باغچه دنبال کرم بگردد و نماند سوالی که برای کودک ایجاد شده بود را پاسخ دهد.

- پروف شما عاشق شدین!؟

دامبلدور چشمانش را باز کرد و دید کوین از فاصله‌ای به اندازه‌ی یک دماغ، بدجوری به او زل زده. خواست چیزی بگوید که کودک نذاشت.

- ببینید پروف، من هنوژ عاشق نشدم ولی ۲۷ تا کمیک عاشقونه خوندم، ۵بار یواشکی و اژ پشت مبل تو ماهواره ای که شبکه های خارجی مشل ایرانو می گرفت، فیلم دیدم و یه بارم مامانم گفت"عاشقتم!". پش تجربه‌شو دارم.‌

- باباجان سوتفاه...

دست کوین بالا آمد و پیرمرد را ساکت کرد.

- حالا به عنوان یه مشاور بهتون میگم وقتی اون آدمو می بینین شکمتون قلقکش میاد و دلتون می‌خواد بغلش کنین. بعدم با چوبدشتی تون بزنین هر کشی اژیتش کرد رو بترکونین. این عشقه!

پروفسور لبخند زد. انتظار نداشت آموزه های محفلی ها انقدر زود روی بچه‌ای که مدتی مرگخوار بوده اثر بگذارد.

- حش می‌کنم این احشاشات رو دارین واشه همین بهتون پیشنهاد می‌کنم وقتش که شد برین بهش بگین: 《تو واسم مثل بستنی تو گرمای تابستونی. فقط کنار تو می‌تونم روزای سختو سپری کنم. 》اگرم بعد گفتنش خجالت کشیدین و منشرف شدین، می تونین بنداژین گردن من. بگین یه کوین بود ژورکی مجبورم کرد!

کوین که احساس آدم بزرگ و مهم بودن را داشت لبخند بزرگی زد و قیافه جدی به خود گرفت.
- حالا هم فکر میکنم مشائل عشقیتونو کامل حل کردم. برین بیرون لطفا تا مراجعه کننده بعدی بیاد.

دامبلدور خودش استاد عشق و عاشقی و بغل اینها بود و به مشاوره نیازه نداشت اما حرف‌های آخر کوین جرقه بزرگی در او ایجاد کرد. چرا وقتی کلی راه برای پخش عشق و دوستی بلد بود، مشاوره دادن را امتحان نمی کرد؟

پایان فلش بک


- فرزندان این روزا مردم با تروماهاشون دست و پنجه نرم می کنن و اکثرشون فقط به یه همدم حرف گوش کن نیاز دارن. تراپیستی که بتونه عشق و بغل رو قاطی کارش کنه، قطعا کلی پول به جیب می‌زنه طرفدار پیدا می‌کنه و می‌تونه حال آدما رو دگرگون و مسیرشونو عوض کنه. من به عنوان تراپیست می‌تونم ذهنیت آدما رو تغییر بدم و جهان رو پر از خوبی و عشق کنم.

هیچکس حرفی نزد.
رسما از آن روز مرکز مشاوره و روان درمانی محفل باز شد تا مراجعین از سرتاسر جهان برای تراپی بیایند.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 12:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
×پست پایانی×



درگیری آن دو بزرگوار چنان طوفانی به پا ‌کرده بود که آن سرش ناپیدا!
ابری تشکیل شده از گرد و خاک، تنها چیزی بود که به چشم محفلی ها می‌آمد و البته هر از چندگاهی هم مانند کارتون ها از لابه لای ابر، دست و پای لرد یا سالازار بیرون می زد و مجدد به داخل بر می‌گشت که دعوا را ادامه دهد.

- دارن همو می‌کشن!

- باید کمکشون کنیم!

- می‌رم تخته پرش بیارم!


محفلی ها که ذاتشان خوب بود و نمی‌توانستند بدون واکنش بنشینند و دعوای دیگران را تماشا کنند، رفتند تخته پرشی آوردند و درون ابر گرد و غبار سالازار و تام شیرجه زدند.

- دعوا نکنید!

- نزنید همو!

- آخ تو چرا منو زدی؟

- خودت زودتر زدی!


و خب فکر کنم خودتان خوب بدانید چه اتفاقی افتاد و چگونه ابر برخاسته از گرد و غبار دعوا ها آنقدر گسترده شد که شهرداری تهران... ببخشید... لندن، تا چند روز مدارس را بخاطر آلودگی هوا تعطیل کرد و سنت مانگو هم بعد بستری کردن بیماران کلی پول به جیب زد. این وسط مسط ها جعبه موسیقی هم که زیر دست و پا مانده بود، بخاطر افتادن هاگرید رویش (هاگرید چیزیش نشد نگران نباشید) احتمالا پودر شد و دیگر کسی اثری از آن ندید.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 17:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار می‌کرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه! ...


جعبه موسیقی میپچرخید و چشمان محفلیان به آن خیره شده بود. گویی هیپنوتیزم شده باشند. سپس جعبه موسیقی شروع به صحبت کرد!!
_ هیس! هیشکی جُم نخوره! میخوام یه داستان براتون بگم: خیلی ها حتما با خودشون فکر کردن که اگه سالازار اسلایترین از مدرسه هاگوارتز طرد نمیشد و قهر نمیکرد، چی میشد؟ حالا با من بیاین تا بهتون بگم چی میشد:

سال 2025 - هاگوارتز

همه دانش آموزان روبروی جایی ایستاده بودند که به "ساعت شنی هاگوارتز" معروف بود. حالا جلسه اول کلاس ها تمام شده بود و نمره ها به روز رسانی شده بود:

نقل قول:

گروه جناب آقای سالازار اسلایترین محترم: 500 امتیاز
گروه گریف: 300 امتیاز
گروه هافل: 200 امتیاز
گروه ریون: 400 امتیاز


کم کم زمزمه هایی بین دانش آموزان پیچید:
_ صد رحمت به آمبریج!
_ آره واقعا صد رحمت به آمبریج!
_ آره آره واقعا واقعا صد رحمت به آمبریج!

در همین لحظه ناگهان صدای پاقی آمد و سالازار اسلایترین به همراه شخص دیگری در آن جا ظاهر شد.
سالازار که گوش های دراز و تیزی داشت، کاملا بلد بود چطور از آن ها استفاده کند و طبیعتا متوجه صحبت های دانش آموزان شده بود، بنابراین به همراه فرد همراهش، روبروی همه ایستاد، چوبدستیش را جلوی گلویش گرفت و زیر لب گفت "بطنین"
_ صدای سالازار اسلایترین با شما صحبت میکند!

ناگهان یکی از دانش آموزان که عینکی ته اسکانی به چشم داشت و جای زخمی خیلی کوچک روی پیشانیش بود که نشان میداد از نوادگان هری پاتر است، دستش را بلند کرد!

سالازار با ناراحتی:
_ چیه؟
_ آقا اجازه؟ چرا صدای شما با ما صحبت میکنه؟!
_ سکوت! این فضولی ها به تو یه وَجَب بچه نیامده! چون که هیچکس در شان و منزلت ما نیست که بتواند مستقیم با ما صحبت کند! جای صحبت شما حقیرزادگان با ما در دستشویی میرتل گریان(ارتباط با مدیر هاگوارتز) است!

دوباره همان دانش آموز دستش را بالا برد و این بار بدون اجازه گفت:
_ آقا اجازه؟ یعنی چی آخه؟ جای دانش آموزان هاگوارتز توی دستشوییه؟!! دفتر شما اونجاست یعنی؟!!

سالازار بادی از بینی اش بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ جای دفتر پدرت اونجاست بی تربیت! جای تو و بقیه دانش آموزان اونجاست نه دفتر ما! اونجا مخصوص تو و سایر دانش آموزانه نه ما! ما دفتر خودمونو داریم!

سالازار با ناراحتی ادامه داد:
_ کدام پدرسوخته ای جرات کرد ما را با آمبریج که پیرزنی عقده ای بوده مقایسه کند؟!

باز همان دانش آموز دستش را بالا برد و گفت:
_ آقا اجازه؟ ما بودیم کـــ...

هنوز حرف دانش آموز فوق الذکر به پایان نرسیده بود که طلسمی سبزرنگ از سمت سالازار روان شد و به آن دانش آموز خورد و او مرد!

شخصی که همراه سالازار بود و سر کچلی داشت و شنل سیاهی بر تن کرده بود و دماغ نداشت! ریز ریز خندید ... اما بقیه دانش آموزان میخکوب شدند.

سالازار دوباره با شور و حرارت و عصبانیت، صحبتش را ادامه داد:
_ شاید اعتراضتان به نحوه و چینش گروه ها در تابلوی شنی بوده! همینه که هست! اصلا ما گروه اسلایترین را که متعلق به بنده می باشد همین حالا قهرمان اعلام میکنیم

سالازار بلافاصله دستش را تکان داد و همه قلعه سبزرنگ شد و در آن بین، تعدادی از دانش آموزان که سبزپوش بودند نیز از خوشحالی بالا و پایین پریدند... اما شخصی که همراه سالازار بود گلویش را صاف کرد و غُر و لُندی کرد و زیر لب "اِهِم اِهِم" کرد. سالازار که همانطور که گفتیم گوش هایی دراز و تیز داشت و به صدا حساس بود، سریع سرش را به سمت همراهش برگرداند و گفت:
_ چته تام؟!
_ چیزه جد گرامی! میخواستم بگم اسلایترین گروه ما هم هست!
_ ساکت تام! اونجا فقط گروه منه! مایی وجود نداره!
_ خب حالا اینو ولش! آخه تازه هنوز جلسه اول تموم شده! چرا هنوز هیچی نشده گفتید اسلایترین قهرمان شده؟! ضایع س خب!
_ چی؟! حرف های ما ضایع س؟!
_ آره دیگه خداییش!

اینجا بود که ناغافل سالازار قاطی کرد و پَرِش زد بر روی تام! و با هم گلاویز شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1404 22:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه تا آخر این پست: محفلیا یک جعبه‌ی موسیقی بی‌نام و نشون دریافت کردن که از بی‌خطر بودنش مطمئن نیستن. بعد از باز کردن جعبه با یک کاغذ مواجه می‌شن که خبر از سرگرمی چند مرحله‌ای می‌ده و اولیش یه معماس. اما قبل از اینکه تلاشی برای حل معما بکنن، با همدیگه مشغول حرف زدن و دعوا کردن میشن، که متوجه می‌شن، اسم همدیگه رو یادشون نمیاد و فکر می‌کنن یه افرادی همراهشونن که اصلاً اونجا نیستن. آخر سیریوس چشمش به جعبه موسیقی می‌خوره و میفهمه اون جعبه داره کار می‌کنه و شاید همون باعث این شده که حافظه‌شون مختل بشه.


دامبلدور همینطور که لبخندش به لبش بود نگاه نافذش رو به یک یک محفلی‌ها انداخت و منتظر واکنش‌های اونا به این سخن حکیمانه‌ش بود.

- هِه؟! گراوپ خسته!

سیریوس به نمایندگی از بقیه که مثل خودش گیج شده بودن این رو گفت و دوباره همه نگاه‌ها به سمت پیرِ همه چیز دون محفل برگشت.

دامبلدور یه پاستیل خرسی از توی جورابش در آورد، بازش کرد و چندتاش رو با همدیگه توی دهنش انداخت و گفت:
- میگما! بعضی وقتا برای تداوم دوستی، باید اسم دوستامون یادمون بره که بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! آلبوس دامبلدور

بازم کسی چیزی نفهمید. همه دوباره به همدیگه نگاه می‌کردن که ببینن آیا کسی چیزی دستگیرش شده یا نه! اما دریغ از حتی یه نفر!

ریگولوس دستی به موهای لختش کشید و اونا رو از روی صورتش کنار زد و جویده جویده گفت:
-  ام... پروفسور میشه یه کمی بیشتر توضیح بدین؟ اونجوری که باید و شاید هنوز عمق مطلب برامون جا نیفتاده!گیج

پروفسور دامبلدور که عشق کرده بود هیشکی حرفش رو نفهمیده دست کرد توی کمربند شلوارش و یه نوشابه کوکاکولا مشکی کشید بیرون. یه قاشق فلزی هم از توی ریشاش در آورد. با صدای پالاقی در نوشابه را باز کرد و قل‌قل‌قل‌قل یه قلپ بزرگ نوشابه سر کشید. بعد همینطور که دهنشو با پشت دستش پاک می‌کرد دوباره شروع به توضیح دادن کرد:
- بذارین تا یه جور دیگه بهتون بگم. فرض کنید که یه دوستی دارید. باهاش در رفت آمدین. یه ارتباط خوبی با هم دارین. حالا من میگم شاید یه موقع هایی هم برای تداوم این دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! پیرمرد

مودی که دیگه اعصابش بوی تخم مرغ گندیده گرفته بود با پای مصنوعیش زد زیر میز و فریاد کشید:
- مردک تو هم دیگه پی‌پیش رو در آوردی! هی همونو تکرار می‌کنی و فقط اولش رو عوض می‌کنی! خب عین بچه جادوگر بگو یه جمله قلمبه سلمبه از خودم در آوردم که هیشکی نفهمه و رخ ریونکلاو بگیرم! عصبانی

دامبلدور در حالی که دستش داشت توی جیب ساعتیش دنبال یه بسته چیپس می‌گشت، وسط راه خشکش زد! دستشو از جیب ساعتیش بیرون کشید و با نگاهی سرد به مودی زل زد! توی چشماش اشک حلقه زده بود!
- این بود جواب من؟ این بود نتیجه زحمات من؟! خب منم آدمم دیگه. منم اشتباه می‌کنم. خیلی آدم بی‌درکی هسی. بیا اصلاً این محفل مال تو. دیگه نه من نه این محفل! بغض

چند لحظه بعد دامبلدور غیب شد و رفت.

در حالی که سکوتی تالار رو فرا گرفته بود، لیلی در حالی که با سر به مودی اشاره می‌کرد، آروم زیر لب از گادفری پرسید:
- میگم... این آقاهه کیه؟ چرا سر اون آقا ریش سفیده داد زد؟

گادفری لبخندی زد و گفت:
- عجیبه که اینو نمی‌شناسی! همه اعضای محفل این رو می‌شناسن. این چیزه دیگه... ام... صبر کن الان میگم. نمی‌دونم چرا اسمش یادم نمیاد! جوزفین اسم این آقا چی بود؟هوووم؟

بعد اطرافش رو نگاه کرد و دنبال جوزفین گشت. اما هیچ جوزفینی جواب نداد!

سیریوس زد زیر خنده و در حالی که گادفری رو مسخره می‌کرد گفت:
جوزفین کیه؟ توهم زدی برای خودت؟ ما اینجا جوزفین نداریم. گابریل این رفیقمون خیلی انگار رد داده دیگه! خنده بازار

همینجوری که برگشته بود و سعی می‌کرد با آرنج به گابریل بزنه تا با همدیگه به اون شخص رنگ پریده بخندن، کسی به نام گابریل رو پیدا نکرد!

هیبرنیوس که تازه یه بوهایی داشت می‌برد زیر لب گفت:
- منم اسم هیچکدومتونو یادم نمیاد! فک می‌کردم ابولولو اینجاست ولی اونم نیست! سورپرایز

مودی یه بار دیگه، این بار با پای غیر مصنوعیش زیر میز زد و داد کشید:
- از بس ابلهین که هر چی می‌گم «هوشیاری دائمی» حالیتون نمیشه! الان فک کنم یه طلسمی چیزی داره رومون اجرا میشه که احمق شدیم! بی اعصاب!

درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار می‌کرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- معلومه که فایده داره...

پروفسور دامبلدور گفت.
محفلی‌ها ناگهان با صدای پروفسور از جا پریدن. اما خیلی نپریدن. عادت داشتن. انگار پروفسور صدای یه نویسنده خیالی رو می‌شنید و گاهی وقتا باهاش حرف می‌زد. پس محفلی‌ها به حرف زدن‌های یهویی پروفسورشون عادت کرده بودن. اما نفهمیدن که چه فایده‌ای داره؟ یا اصلا چی فایده داره؟ و چرا؟!

همه با تعجب درحالی‌که به پروفسور خیره شده بودن، منتظر بودن که دامبلدور جواب سوال مطرح شده رو بده و سریع برن سراغ مسئله‌ی بعد که زودتر برن و نهار بخورن. خیلی وقت بود که درگیر بودن و گرسنه‌شون شده بود. اما پروفسور دامبلدور که انگار سرگرم شده بود و خوش خوشانش شده بود، از اینکه گادفری اسم هیبرنیوس رو لو نداد بسیار لذت برد. دوست داشت تعداد معماها زیاد بشن و درگیری محفلی‌ها و تلاش و همدلیشون رو ببینه کیفور بشه.

پس پروفسور هم جواب نگاه متعجب محفلی‌ها رو با نگاهی متعجب‌تر داد و برای چند ثانیه توی چشمای تک تکشون زل زد. بعد آب‌‌نبات لیمویی از جیبش درآورد و مشغول باز کردن بسته‌ش شد.
- به نظر من که خیلی هم بد نشد که اسمش رو یادمون نمیاد...

و بعد آب‌نباتی که باز شده بود رو از داخل بسته درآورد و داخل دهنش گذاشت و با گشاده رویی و لبخند به هیبرنیوس نگاه کرد.
- گاهی لازمه برای تداوم دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!