تا دوازده ثانیه بعد، غرورِ لرد سیاه آرام آرام از گوشِ چپش بخار شد. بعد ناگهان ایستاد؛ چون صفِ مرگخوارانش ویبره کنان
آمدند سراغش.- تایمِ شما... تموم شد؟! این قضیه خیلی مشکوکه که!
- قربان؟

- ما را... وسطِ حرفمان بیرون کرد!

بلاتریکس با وحشت گفت:
- اجازه بدهید همین الان مرکز مشاوره را آتش بزنیم!
دامبلدور که از پشتِ در، صدای «اجازه بدهید همین الان...» را شنید، بیدرنگ دفترچهای از کشوی میزش بیرون کشید و چیزی نوشت.
نقل قول:
پرونده شماره 3:
علائم: تمایل شدید به آتش زدن محیط درمانی.
تشخیص اولیه: مراجعهکننده هنوز مراجعه نکرده.
دفترچه را با رضایت بست.
- پیداش کردم باباجان!
آنقدر ناگهانی از جا بلند شد که صندلیاش هنوز داشت به قوانینِ فیزیکِ ماگلی چشم غره می رفت. در را با شتاب باز کرد و قبل از اینکه مرگخوارها فرصت پیدا کنند شمشیر، چوبدستی یا تهدید مناسبی انتخاب کنند، مستقیم جلوی بلاتریکس ایستاد.
دو دستش را روی شانههای او گذاشت و با نگاهی سرشار از کشف علمی گفت:
- خودِ خودِ خودِ مریضت!
بلاتریکس پلک زد.
- چی؟!
- علائم کاملاً واضحه باباجان! مراجعهکنندهای که اولین راهحلش آتیش زدن ساختمونه، یعنی قلبش داره کمک میخواد!
بلاتریکس با اخم چوبدستیاش را بالا آورد. دامبلدور با مهربانی چوبدستی را آرام پایین هل داد.
- اعتراف، مرحلهی اول درمانه.
بعد، بدون آنکه معلوم شود از کجا چنین نیرویی آورده، دستِ بلاتریکس را گرفت و او را کشانکشان به داخل دفتر برد.
مرگخوارها خشکشـان زد. ولدمورت هم خشکش زد. حتی خودِ بلاتریکس هم آنقدر از اعتمادبهنفس دامبلدور جا خورده بود که تا وسط اتاق فقط فرصت کرد دو بار بگوید:
- ول کن پیرمرد خرفت!
- ول نمیکنم باباجان!
دامبلدور او را روی صندلی مخصوص مراجعان نشاند، پتویی چهارخانه روی پاهایش انداخت، یک فنجان دمنوش بابونه مقابلش گذاشت و زنگ کوچکی را روی میز به صدا درآورد.
- تبریک میگم! شما رسماً وارد فاز درمان شدین.
بلاتریکس چند ثانیه به دمنوش خیره ماند. بعد آهسته سرش را بالا آورد.
- اجازه هست اول دفترتونو آتیش بزنم، بعد درمان بشم؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


←
!
!
←
←
!




》اگرم بعد گفتنش خجالت کشیدین و منشرف شدین، می تونین بنداژین گردن من. بگین یه کوین بود ژورکی مجبورم کرد!

... اما بقیه دانش آموزان میخکوب شدند.









