جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  131 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: امروز ساعت 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه والتر مارتینِ جوان، با آن ردایِ گشاد و دردِ کلیه‌ی آشکارش، از پنجره بیرون پرید و دامبلدور را با فرزندانِ روشنایی تنها گذاشت، سکوتی عجیب در دفترِ مرکزِ مشاوره حکم‌فرما شد. البوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، عینکش را روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و به صندلیِ خالیِ مقابلش خیره شد.

“خب، باید منتظرِ نفرِ بعدی باشم…” زیر لب گفت و به سمتِ پنجره رفت. نورِ بعدازظهر، گرد و غبارِ معلق در هوا را روشن کرده بود. دامبلدور نفسِ عمیقی کشید و منتظر ماند.

و منتظر ماند.

خیلی منتظر ماند.
آنقدر که شروع کرد به شمردنِ خطوطِ ارغوانیِ رنگِ روی ردایش، یا شاید هم داشت به این فکر می‌کرد که شاید عشق و دوستی آنقدرها هم طرفدار ندارد، یا شاید اولین مراجعش آنقدر تأثیرگذار بوده که بقیه از ترسِ مقایسه، منصرف شده‌اند. یا شاید هم… شاید هم سقفِ این دفترِ مشاوره، با آن گچ‌بری‌هایِ عجیبش، باعث شده بود ذهنش به سمتِ الگوهایِ هندسیِ پیچیده کشیده شود. دامبلدور به هر حال، همیشه علاقه‌مند به جزئیات بود.
ناگهان، ضربه بسیار محکمی به در خورد.
انگار کسی با این اطمینان در را کوبیده که یا باید فوراً باز شود، یا خودِ در از ترس، از لولا جدا شود ؛ در صورتی که از ترس جدا نشود، خودمان جدایش می کنیم!

دامبلدور ابروهایش را بالا انداخت و شادی در دلش موج زد.بالاخره!
صاف ایستاد، ردای آبی‌اش را مرتب کرد، و با لحنی که نمی توانست هیجانش را پنهان کند، گفت:
-بفرمایید.

در باز شد.
و لرد ولدمورت وارد شد...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/7 12:17:06
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/3/7 12:22:37
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:28
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
چه کسی فکر می‌کرد اولین مشتری مرکز مشاوره‌ی آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، والتر مارتین، شخصیت زنده‌شده‌ی رمان آیلین پرینس، عضوی از اعضای محفل ققنوس باشد؟

ردای سیاهش به تن نحیفش زار میزد؛ حتی فراتر از زار زدن؛ شاید میشد گفت ردای مشکی به بانگ بلند گریه می‌کرد و والتر می‌کوشید با پیچیدن آن دور خودش، ساکتش کند. البته، درد کلیه‌اش هم جزء چیزهایی بود که می‌خواست فریادش را خفه کند.

حس پدرانه‌ی دامبلدور با دیدن آن هیکل نحیف که دست سردش را روی پهلوی خود گذاشته بود، به صاحبش سیخونک زد که برود جوان را در آغوشی گرم بکشد‌. به آن چشمان درشت مشکی خیره شد و نوری روشن‌تر از لامپ‌های ماگلی که آرتور ویزلی دزدکی آورده بود، در آن دید.
- سلام باباجان! اوضاع احوال؟

والتر تعظیمی نیم‌بند کرد و در انبار ذهنش و جملاتی که آیلین به او آموخته بود، دنبال کلامی مناسب گشت؛ اما فقط چند مگس نصیبش شد. به هر حال، وقتی آدم مدت‌ها با خنجر و نگاه و کلمات خنجرگون حرف زده باشد، نمی‌تواند درست با مردی آغوش‌گشوده سخن بگوید.

دامبلدور خودش را آماده کرد که بپرسد این فرزند روشنایی برای چه در لاک خودش فرو رفته که والتر جمله‌ای از هوا درآورد و روی زمین انداخت.
- برای مشورت اومدم، جناب.


جسم دامبلدور ثابت و موقر ماند؛ اما روحش از جا پرید و رقصان دور اتاق را دوید.
- اتفاقا موقع خوبی اومدی، فرزندم. تو میشی اولین مراجع من. خب، بگو ببینم مشکلت چیه؟

والتر دوباره مجبور شد به هوا متوسل شود و جمله‌ای از آن بگیرد.
- به نظر شما چرا من نمی‌تونم به اعصابم مسلط باشم؟

بلافاصله به خودش لعنت فرستاد و خواست حرفش را پس بگیرد؛ اما دامبلدور فرصت نداد.
- خب، ببین باباجان، اول از همه باید...

والتر به ساعت دیواری نگریست. وقتی کسی با آیلین پرینس زندگی کند، می‌فهمد پانزده دقیقه و پنجاه و دو صدم ثانیه یعنی چه. دامبلدور اما همچنان ادامه می‌داد:
- بله والتر بابا، باید به جوراب‌های پشمی فکر کنی و...

والتر نشنید باید چه کند؛ زیرا به محض این که از پنجره دید آیلین مشغول سر و کله زدن با یک تربچه‌ی بدقلق است، جویده‌جویده‌ ابراز تشکری کرد و از پنجره پایین پرید. دامبلدور نفسی کشید و به سمت در اتاق رفت.
- خب فرزندان روشنایی، بعدی کیه؟
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 13:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!



- تراپیست!؟

فریاد همزمان و از سر تعجب محفلی ها، باعث شد پروفسور دامبلدور کمی جا بخورد و عقب برود.

- چرا اونجوری نگاه می‌کنین باباجانیان. مگه چشه؟

لوپین که حس می‌کرد مانند دیگران قضیه را درست متوجه نشده جلو آمد و با اشاره به کارتی که نام پروفسور، با خطی درشت به عنوان تراپیست رویش نوشته شده بود، پرسید:
- پروفسور یعنی شما واقعا می‌خواین مرکز مشاوره درمانی راه بندازید و تراپی انجام بدین؟

- بله فرزندم! کی بهتر از من برای این‌کار؟


فلش بک_چند روز پیش:

پروفسور دامبلدور در حیاط محفل زیر درختی نشسته بود و برای خودش مدیتیشن می‌کرد و به کائنات سیگنال می‌فرستاد، کوین و ویل هم کمی آن طرف تر در حیاط بازی می‌کردند.

- اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان عاشق شده و گریه کرده.

ویل که کلاغ الشعرای بهار بود، بعد گفتن این شعر از روی شانه کوین جستی زد و رفت درون باغچه دنبال کرم بگردد و نماند سوالی که برای کودک ایجاد شده بود را پاسخ دهد.

- پروف شما عاشق شدین!؟

دامبلدور چشمانش را باز کرد و دید کوین از فاصله‌ای به اندازه‌ی یک دماغ، بدجوری به او زل زده. خواست چیزی بگوید که کودک نذاشت.

- ببینید پروف، من هنوژ عاشق نشدم ولی ۲۷ تا کمیک عاشقونه خوندم، ۵بار یواشکی و اژ پشت مبل تو ماهواره ای که شبکه های خارجی مشل ایرانو می گرفت، فیلم دیدم و یه بارم مامانم گفت"عاشقتم!". پش تجربه‌شو دارم.‌

- باباجان سوتفاه...

دست کوین بالا آمد و پیرمرد را ساکت کرد.

- حالا به عنوان یه مشاور بهتون میگم وقتی اون آدمو می بینین شکمتون قلقکش میاد و دلتون می‌خواد بغلش کنین. بعدم با چوبدشتی تون بزنین هر کشی اژیتش کرد رو بترکونین. این عشقه!

پروفسور لبخند زد. انتظار نداشت آموزه های محفلی ها انقدر زود روی بچه‌ای که مدتی مرگخوار بوده اثر بگذارد.

- حش می‌کنم این احشاشات رو دارین واشه همین بهتون پیشنهاد می‌کنم وقتش که شد برین بهش بگین: 《تو واسم مثل بستنی تو گرمای تابستونی. فقط کنار تو می‌تونم روزای سختو سپری کنم. 》اگرم بعد گفتنش خجالت کشیدین و منشرف شدین، می تونین بنداژین گردن من. بگین یه کوین بود ژورکی مجبورم کرد!

کوین که احساس آدم بزرگ و مهم بودن را داشت لبخند بزرگی زد و قیافه جدی به خود گرفت.
- حالا هم فکر میکنم مشائل عشقیتونو کامل حل کردم. برین بیرون لطفا تا مراجعه کننده بعدی بیاد.

دامبلدور خودش استاد عشق و عاشقی و بغل اینها بود و به مشاوره نیازه نداشت اما حرف‌های آخر کوین جرقه بزرگی در او ایجاد کرد. چرا وقتی کلی راه برای پخش عشق و دوستی بلد بود، مشاوره دادن را امتحان نمی کرد؟

پایان فلش بک


- فرزندان این روزا مردم با تروماهاشون دست و پنجه نرم می کنن و اکثرشون فقط به یه همدم حرف گوش کن نیاز دارن. تراپیستی که بتونه عشق و بغل رو قاطی کارش کنه، قطعا کلی پول به جیب می‌زنه طرفدار پیدا می‌کنه و می‌تونه حال آدما رو دگرگون و مسیرشونو عوض کنه. من به عنوان تراپیست می‌تونم ذهنیت آدما رو تغییر بدم و جهان رو پر از خوبی و عشق کنم.

هیچکس حرفی نزد.
رسما از آن روز مرکز مشاوره و روان درمانی محفل باز شد تا مراجعین از سرتاسر جهان برای تراپی بیایند.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 12:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
×پست پایانی×



درگیری آن دو بزرگوار چنان طوفانی به پا ‌کرده بود که آن سرش ناپیدا!
ابری تشکیل شده از گرد و خاک، تنها چیزی بود که به چشم محفلی ها می‌آمد و البته هر از چندگاهی هم مانند کارتون ها از لابه لای ابر، دست و پای لرد یا سالازار بیرون می زد و مجدد به داخل بر می‌گشت که دعوا را ادامه دهد.

- دارن همو می‌کشن!

- باید کمکشون کنیم!

- می‌رم تخته پرش بیارم!


محفلی ها که ذاتشان خوب بود و نمی‌توانستند بدون واکنش بنشینند و دعوای دیگران را تماشا کنند، رفتند تخته پرشی آوردند و درون ابر گرد و غبار سالازار و تام شیرجه زدند.

- دعوا نکنید!

- نزنید همو!

- آخ تو چرا منو زدی؟

- خودت زودتر زدی!


و خب فکر کنم خودتان خوب بدانید چه اتفاقی افتاد و چگونه ابر برخاسته از گرد و غبار دعوا ها آنقدر گسترده شد که شهرداری تهران... ببخشید... لندن، تا چند روز مدارس را بخاطر آلودگی هوا تعطیل کرد و سنت مانگو هم بعد بستری کردن بیماران کلی پول به جیب زد. این وسط مسط ها جعبه موسیقی هم که زیر دست و پا مانده بود، بخاطر افتادن هاگرید رویش (هاگرید چیزیش نشد نگران نباشید) احتمالا پودر شد و دیگر کسی اثری از آن ندید.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 17:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:

درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار می‌کرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه! ...


جعبه موسیقی میپچرخید و چشمان محفلیان به آن خیره شده بود. گویی هیپنوتیزم شده باشند. سپس جعبه موسیقی شروع به صحبت کرد!!
_ هیس! هیشکی جُم نخوره! میخوام یه داستان براتون بگم: خیلی ها حتما با خودشون فکر کردن که اگه سالازار اسلایترین از مدرسه هاگوارتز طرد نمیشد و قهر نمیکرد، چی میشد؟ حالا با من بیاین تا بهتون بگم چی میشد:

سال 2025 - هاگوارتز

همه دانش آموزان روبروی جایی ایستاده بودند که به "ساعت شنی هاگوارتز" معروف بود. حالا جلسه اول کلاس ها تمام شده بود و نمره ها به روز رسانی شده بود:

نقل قول:

گروه جناب آقای سالازار اسلایترین محترم: 500 امتیاز
گروه گریف: 300 امتیاز
گروه هافل: 200 امتیاز
گروه ریون: 400 امتیاز


کم کم زمزمه هایی بین دانش آموزان پیچید:
_ صد رحمت به آمبریج!
_ آره واقعا صد رحمت به آمبریج!
_ آره آره واقعا واقعا صد رحمت به آمبریج!

در همین لحظه ناگهان صدای پاقی آمد و سالازار اسلایترین به همراه شخص دیگری در آن جا ظاهر شد.
سالازار که گوش های دراز و تیزی داشت، کاملا بلد بود چطور از آن ها استفاده کند و طبیعتا متوجه صحبت های دانش آموزان شده بود، بنابراین به همراه فرد همراهش، روبروی همه ایستاد، چوبدستیش را جلوی گلویش گرفت و زیر لب گفت "بطنین"
_ صدای سالازار اسلایترین با شما صحبت میکند!

ناگهان یکی از دانش آموزان که عینکی ته اسکانی به چشم داشت و جای زخمی خیلی کوچک روی پیشانیش بود که نشان میداد از نوادگان هری پاتر است، دستش را بلند کرد!

سالازار با ناراحتی:
_ چیه؟
_ آقا اجازه؟ چرا صدای شما با ما صحبت میکنه؟!
_ سکوت! این فضولی ها به تو یه وَجَب بچه نیامده! چون که هیچکس در شان و منزلت ما نیست که بتواند مستقیم با ما صحبت کند! جای صحبت شما حقیرزادگان با ما در دستشویی میرتل گریان(ارتباط با مدیر هاگوارتز) است!

دوباره همان دانش آموز دستش را بالا برد و این بار بدون اجازه گفت:
_ آقا اجازه؟ یعنی چی آخه؟ جای دانش آموزان هاگوارتز توی دستشوییه؟!! دفتر شما اونجاست یعنی؟!!

سالازار بادی از بینی اش بیرون داد و با عصبانیت گفت:
_ جای دفتر پدرت اونجاست بی تربیت! جای تو و بقیه دانش آموزان اونجاست نه دفتر ما! اونجا مخصوص تو و سایر دانش آموزانه نه ما! ما دفتر خودمونو داریم!

سالازار با ناراحتی ادامه داد:
_ کدام پدرسوخته ای جرات کرد ما را با آمبریج که پیرزنی عقده ای بوده مقایسه کند؟!

باز همان دانش آموز دستش را بالا برد و گفت:
_ آقا اجازه؟ ما بودیم کـــ...

هنوز حرف دانش آموز فوق الذکر به پایان نرسیده بود که طلسمی سبزرنگ از سمت سالازار روان شد و به آن دانش آموز خورد و او مرد!

شخصی که همراه سالازار بود و سر کچلی داشت و شنل سیاهی بر تن کرده بود و دماغ نداشت! ریز ریز خندید ... اما بقیه دانش آموزان میخکوب شدند.

سالازار دوباره با شور و حرارت و عصبانیت، صحبتش را ادامه داد:
_ شاید اعتراضتان به نحوه و چینش گروه ها در تابلوی شنی بوده! همینه که هست! اصلا ما گروه اسلایترین را که متعلق به بنده می باشد همین حالا قهرمان اعلام میکنیم

سالازار بلافاصله دستش را تکان داد و همه قلعه سبزرنگ شد و در آن بین، تعدادی از دانش آموزان که سبزپوش بودند نیز از خوشحالی بالا و پایین پریدند... اما شخصی که همراه سالازار بود گلویش را صاف کرد و غُر و لُندی کرد و زیر لب "اِهِم اِهِم" کرد. سالازار که همانطور که گفتیم گوش هایی دراز و تیز داشت و به صدا حساس بود، سریع سرش را به سمت همراهش برگرداند و گفت:
_ چته تام؟!
_ چیزه جد گرامی! میخواستم بگم اسلایترین گروه ما هم هست!
_ ساکت تام! اونجا فقط گروه منه! مایی وجود نداره!
_ خب حالا اینو ولش! آخه تازه هنوز جلسه اول تموم شده! چرا هنوز هیچی نشده گفتید اسلایترین قهرمان شده؟! ضایع س خب!
_ چی؟! حرف های ما ضایع س؟!
_ آره دیگه خداییش!

اینجا بود که ناغافل سالازار قاطی کرد و پَرِش زد بر روی تام! و با هم گلاویز شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1404 22:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه تا آخر این پست: محفلیا یک جعبه‌ی موسیقی بی‌نام و نشون دریافت کردن که از بی‌خطر بودنش مطمئن نیستن. بعد از باز کردن جعبه با یک کاغذ مواجه می‌شن که خبر از سرگرمی چند مرحله‌ای می‌ده و اولیش یه معماس. اما قبل از اینکه تلاشی برای حل معما بکنن، با همدیگه مشغول حرف زدن و دعوا کردن میشن، که متوجه می‌شن، اسم همدیگه رو یادشون نمیاد و فکر می‌کنن یه افرادی همراهشونن که اصلاً اونجا نیستن. آخر سیریوس چشمش به جعبه موسیقی می‌خوره و میفهمه اون جعبه داره کار می‌کنه و شاید همون باعث این شده که حافظه‌شون مختل بشه.


دامبلدور همینطور که لبخندش به لبش بود نگاه نافذش رو به یک یک محفلی‌ها انداخت و منتظر واکنش‌های اونا به این سخن حکیمانه‌ش بود.

- هِه؟! گراوپ خسته!

سیریوس به نمایندگی از بقیه که مثل خودش گیج شده بودن این رو گفت و دوباره همه نگاه‌ها به سمت پیرِ همه چیز دون محفل برگشت.

دامبلدور یه پاستیل خرسی از توی جورابش در آورد، بازش کرد و چندتاش رو با همدیگه توی دهنش انداخت و گفت:
- میگما! بعضی وقتا برای تداوم دوستی، باید اسم دوستامون یادمون بره که بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! آلبوس دامبلدور

بازم کسی چیزی نفهمید. همه دوباره به همدیگه نگاه می‌کردن که ببینن آیا کسی چیزی دستگیرش شده یا نه! اما دریغ از حتی یه نفر!

ریگولوس دستی به موهای لختش کشید و اونا رو از روی صورتش کنار زد و جویده جویده گفت:
-  ام... پروفسور میشه یه کمی بیشتر توضیح بدین؟ اونجوری که باید و شاید هنوز عمق مطلب برامون جا نیفتاده!گیج

پروفسور دامبلدور که عشق کرده بود هیشکی حرفش رو نفهمیده دست کرد توی کمربند شلوارش و یه نوشابه کوکاکولا مشکی کشید بیرون. یه قاشق فلزی هم از توی ریشاش در آورد. با صدای پالاقی در نوشابه را باز کرد و قل‌قل‌قل‌قل یه قلپ بزرگ نوشابه سر کشید. بعد همینطور که دهنشو با پشت دستش پاک می‌کرد دوباره شروع به توضیح دادن کرد:
- بذارین تا یه جور دیگه بهتون بگم. فرض کنید که یه دوستی دارید. باهاش در رفت آمدین. یه ارتباط خوبی با هم دارین. حالا من میگم شاید یه موقع هایی هم برای تداوم این دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! پیرمرد

مودی که دیگه اعصابش بوی تخم مرغ گندیده گرفته بود با پای مصنوعیش زد زیر میز و فریاد کشید:
- مردک تو هم دیگه پی‌پیش رو در آوردی! هی همونو تکرار می‌کنی و فقط اولش رو عوض می‌کنی! خب عین بچه جادوگر بگو یه جمله قلمبه سلمبه از خودم در آوردم که هیشکی نفهمه و رخ ریونکلاو بگیرم! عصبانی

دامبلدور در حالی که دستش داشت توی جیب ساعتیش دنبال یه بسته چیپس می‌گشت، وسط راه خشکش زد! دستشو از جیب ساعتیش بیرون کشید و با نگاهی سرد به مودی زل زد! توی چشماش اشک حلقه زده بود!
- این بود جواب من؟ این بود نتیجه زحمات من؟! خب منم آدمم دیگه. منم اشتباه می‌کنم. خیلی آدم بی‌درکی هسی. بیا اصلاً این محفل مال تو. دیگه نه من نه این محفل! بغض

چند لحظه بعد دامبلدور غیب شد و رفت.

در حالی که سکوتی تالار رو فرا گرفته بود، لیلی در حالی که با سر به مودی اشاره می‌کرد، آروم زیر لب از گادفری پرسید:
- میگم... این آقاهه کیه؟ چرا سر اون آقا ریش سفیده داد زد؟

گادفری لبخندی زد و گفت:
- عجیبه که اینو نمی‌شناسی! همه اعضای محفل این رو می‌شناسن. این چیزه دیگه... ام... صبر کن الان میگم. نمی‌دونم چرا اسمش یادم نمیاد! جوزفین اسم این آقا چی بود؟هوووم؟

بعد اطرافش رو نگاه کرد و دنبال جوزفین گشت. اما هیچ جوزفینی جواب نداد!

سیریوس زد زیر خنده و در حالی که گادفری رو مسخره می‌کرد گفت:
جوزفین کیه؟ توهم زدی برای خودت؟ ما اینجا جوزفین نداریم. گابریل این رفیقمون خیلی انگار رد داده دیگه! خنده بازار

همینجوری که برگشته بود و سعی می‌کرد با آرنج به گابریل بزنه تا با همدیگه به اون شخص رنگ پریده بخندن، کسی به نام گابریل رو پیدا نکرد!

هیبرنیوس که تازه یه بوهایی داشت می‌برد زیر لب گفت:
- منم اسم هیچکدومتونو یادم نمیاد! فک می‌کردم ابولولو اینجاست ولی اونم نیست! سورپرایز

مودی یه بار دیگه، این بار با پای غیر مصنوعیش زیر میز زد و داد کشید:
- از بس ابلهین که هر چی می‌گم «هوشیاری دائمی» حالیتون نمیشه! الان فک کنم یه طلسمی چیزی داره رومون اجرا میشه که احمق شدیم! بی اعصاب!

درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار می‌کرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- معلومه که فایده داره...

پروفسور دامبلدور گفت.
محفلی‌ها ناگهان با صدای پروفسور از جا پریدن. اما خیلی نپریدن. عادت داشتن. انگار پروفسور صدای یه نویسنده خیالی رو می‌شنید و گاهی وقتا باهاش حرف می‌زد. پس محفلی‌ها به حرف زدن‌های یهویی پروفسورشون عادت کرده بودن. اما نفهمیدن که چه فایده‌ای داره؟ یا اصلا چی فایده داره؟ و چرا؟!

همه با تعجب درحالی‌که به پروفسور خیره شده بودن، منتظر بودن که دامبلدور جواب سوال مطرح شده رو بده و سریع برن سراغ مسئله‌ی بعد که زودتر برن و نهار بخورن. خیلی وقت بود که درگیر بودن و گرسنه‌شون شده بود. اما پروفسور دامبلدور که انگار سرگرم شده بود و خوش خوشانش شده بود، از اینکه گادفری اسم هیبرنیوس رو لو نداد بسیار لذت برد. دوست داشت تعداد معماها زیاد بشن و درگیری محفلی‌ها و تلاش و همدلیشون رو ببینه کیفور بشه.

پس پروفسور هم جواب نگاه متعجب محفلی‌ها رو با نگاهی متعجب‌تر داد و برای چند ثانیه توی چشمای تک تکشون زل زد. بعد آب‌‌نبات لیمویی از جیبش درآورد و مشغول باز کردن بسته‌ش شد.
- به نظر من که خیلی هم بد نشد که اسمش رو یادمون نمیاد...

و بعد آب‌نباتی که باز شده بود رو از داخل بسته درآورد و داخل دهنش گذاشت و با گشاده رویی و لبخند به هیبرنیوس نگاه کرد.
- گاهی لازمه برای تداوم دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دنیای وارونه
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاهِ اکثریت محفلی ها، به ترتیب بین جوزفین و نامه‌ی ریز ریز شده می‌گذشت. محفلی ها چیزی از نامه یادشون نمیومد. اصلا مگه جز اون کاغذ، نامه‌ی دیگه‌ای هم در کار بود؟ شاید محفلی ها حافظه‌ی ضعیفی داشتن. شایدم نویسنده‌س که حافظه ضعیفی داره. یا حتی شاید محفلی ها طلسم شدن تا نتونن معما رو حل کنن و برای همینه که نامه رو یادشون نمیاد. به هرحال هر کدوم از این موارد هم که باشه، نتیجه‌ای یکسان در بر داره؛ محفلی ها نمی‌دونستن چیکار باید بکنن!

- همه‌ی این تلاش ها بیهوده و مزخرفه.

صدا، صدای آشنایی نبود. اما خب صدای جدیدی هم نبود! همه می‌دونستن که این صدا متعلق به یکی از اعضای محفله. اما اون عضو انقدر نامرئی و محو شده بود که هیچکس نمی‌تونست بفهمه واقعا چه کسی داره حرف می‌زنه... پس همگی نگاه هاشونو بین هم گذروندن و منبع صدا رو دنبال کردن تا اینکه به هیبرنیوس رسیدن. اما حتی بعد از دیدن چهره‌ش، هیچکس نتونست اونو به خاطر بیاره. نه بخاطر اینکه آدمِ مهمی نبود و زود فراموش میشد، که بلکه برعکس، اون توی جنگ های خیلی مهمِ محفل حضور داشت و همیشه با شوخی ها یا ترفند های مسخره، محفلی ها رو اذیت میکرد. حتی اگه خودشم به خاطر نمیاوردن، صد در صد میمون آزار دهنده و پر سر و صداش رو به یاد میاوردن که هرروز صبح، مثل یه گونه‌ی خروسِ نادر، شروع به جیغ و داد می‌کرد. بله، محفلی ها نمی‌تونستن فراموشش کنن. اما در اون لحظه، میمونش کنارش نبود! و خودشم دیگه خودش نبود! موهاش تا روی کمرش بلند شده بود و کلاهِ همیشه تمیزش، پر از خاک و گِل شده بود.

- قدش خیلی بلنده. دو متری میشه. کسی رو داریم که قدش دو متر باشه؟
- شاید یه ویزلی‌عه! شایدم یه نفوذی و جاسوسه!
- من که میگم از این جعبه‌هه بیرون اومده. شاید مثل چراغ جادو که یه غول داره، این جعبه هم برا خودش غول داره!
- اما ما که جعبه رو نمالیدیم. غول چراغ جادو هم فقط وقتی که بمالیش بیرون میاد.
- صبر کنید ببینم... شما منو یادتون نمیاد؟
- ... غولِ جعبه موسیقی حرف زد!
- من غول جعبه موسیقی نیستم. اسم دارم برا خودم. یه اسم خیلی خوشگل هم دارم!

هیبرنیوس با چهره‌ای زار و غم دیده به محفلی ها نگاه می‌کرد. و گادفری از بین جمعیت پوزخندی می‌زنه و انگشتشو روی نوک بینی‌ش می‌کشه. اما هیچکس متوجهش نمیشه. هیچکس به جز جوزفینی که دوباره تیکه های باقی مونده نامه رو ریز ریز می‌کرد و زیر چشمی همه رو زیر نظر داشت تا یهویی لو نره، نگاهش نمی‌کردن! اما گادفری عصبی نمیشه. بلکه به این فکر می‌کنه که شاید این، بهترین فرصت برای نوشیدنِ خونِ یکی از محفلیون باشه. همگی انقدر تمرکز کرده بودن که حتی متوجهِ خالی شدن خونشون از رگ های خودشون هم نمی‌شدن! همگی فقط درحال فکر کردن بودن... اما گادفری جواب رو می‌دونست. می‌دونست اونی که جلوشون وایساده، کیه و چرا اونجا وایساده. برای همینم به جای اینکه تخیلاتش رو اجرایی کنه و خونِ محفلی ها رو از رگ هاشون جدا بکنه، تصمیم گرفت سناریوی دوم رو اجرایی کنه. و سناریوی دوم برای گادفری این بود که آدم خوبی بمونه، هویتِ مردِ قد بلند رو اعلام کنه و دانای کل شناخته بشه.

- همگی دقت کنید! من می‌دونم این کیه... این یه پری‌زاده که می‌خواد کمکمون کنه تا معما رو حل کنیم.
- نه، نیستم! البته هستم... اما خب نیستم! گوش بدید ملت. این منم، هیبرن-
- صبر کن. اگه خودت بگی که دیگه ارزشی نداره. باید خودمون بفهمیم.

بله. کسر شأن بود که محفلی ها یکی از اعضای خودشونو فراموش کرده باشن. شاید فراموش کردن اون نامه و یا حتی پیدا نکردنِ جواب برای معما، چیز خاصی نباشه. اما اینکه یکی از خودشونو فراموش کنن، چیز خیلی خاصی حساب میشه! پس باید خودشون هویتِ مرد رو پیدا می‌کردن. و برای همینم سعی می‌کردن پازل های تیکه تیکه‌ی ذهنشون رو جمع کنن تا شاید بفهمن که کدوم یکی از اعضای گروهِ خودشون رو فراموش کردن... اما آیا فایده‌ای هم در بر خواهد داشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1403 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
محفلیا یک جعبه‌ی موسیقی بی‌نام و نشون دریافت کردن که از بی‌خطر بودنش مطمئن نیستن. بعد از باز کردن جعبه با یک کاغذ مواجه می‌شن که خبر از سرگرمی چند مرحله‌ای می‌ده و اولیش یه معماس...


~~~~~~~

گابریل می‌پره رو کول دامبلدور و کاغذو از دستش بیرون می‌کشه.
- من معما رو حل می‌کنم. من معمای سرگرم‌کننده می‌خوام.

گابریل اینو می‌گه و شروع به خوندن محتوای نامه می‌کنه:
نقل قول:
تبریک می‌گم! شما تصمیم گرفتین که توی سرگرمی کوچیک من باهام همراه بشین!
ولی قبل از رفتن به مرحله بعد، باید این معمای کوچیک و ساده رو حل کنین. این سرنخ شماست برای رفتن به مرحله بعد.

چه چیز است، مرغی است بی بال و پر. سرش تا نبری نگوید خبر؟


ریموس دوباره تو سر خودش می‌کوبه.
- گابریل قرار نیست با دوباره خوندن از روی متن معما یهو حل بشه.

اما راهکار گابریل تنها به خوندن دوباره ختم نمی‌شه. بلکه شروع به در آغوش کشیدن کاغذ و در مرحله آخر، صحبت کردن باهاش می‌کنه بلکه خودش بگه جوابش چیه!

باقی محفلیون با ناامیدی نگاهشونو از گابریل برمی‌دارن و می‌ذارن یه گوشه واسه خودش سرگرم باشه.
ریموند نگاهی به سرتاپای الستور می‌ندازه.
- هی تو که اینقد ادعات می‌شه نمی‌خوای جوابو بگی و یه محفل ققنوس رو تحت‌تاثیر خودت قرار بدی؟
- اوه ریموند، شما همین الانشم به اندازه کافی تحت‌تاثیر من قرار گرفتین. ولی بعنوان راهنمایی می‌تونم بگم جواب معما داره تو دستای جوزفین ریز ریز می‌شه.

جوزفین با شنیدن اسمش یهو از جا می‌پره و باقی پاکت نامه‌‌ای که هنوز قربانی تیکه تیکه شدن نشده بود، از دستش میفته زمین.
- چی؟ نامه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: دنیای وارونه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1403 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- میوه! من میوه دوست!

گابریل با هیجان گفت و دوباره جلو اومد و جعبه رو برداشت. حالا اونقدری اونو به صورتش نزدیک کرده بود که نوک بینی‌ش باهاش تماس پیدا کرد؛ انگار که قرار بود اسرار کل جامعه جادوگری رو توی اون جعبه بلوری زیبا ببینه.

- شاید واقعا خطرناک نباشه پروفسور. شاید واقعا یکی با نیت خوب اینو برامون فرستاده.

این دفعه ریموند نظرش رو گفت و باعث شد پروفسور و ریموس به هم نگاه کنن و در سکوت و با نگاه‌هاشون با هم مشورت کنن.
بعد از چند دقیقه که اونا به هم خیره بودن و باقی محفلی‌ها هم منتظر رای نهایی‌شون بودن؛ پروفسور جلو اومد و جعبه رو از گابریل گرفت.
- خیلی خب. بازش می‌کنیم. فقط همه به حالت آماده باش باشین تا اگه طلسمی ازش خارج شد، دفعش کنیم.

بقیه سر تکون دادن و یه قدم عقب رفتن تا دایره دور پروفسور بزرگ‌تر بشه.

- چوبدستی‌ها آماده...

پروفسور دامبلدور طلسمی حبابی‌شکل رو دور جعبه موسیقی اجرا کرد تا در هوا معلق باشه. بعد خودش هم عقب رفت و با تکون دادن چوبدستی‌ش، در جعبه باز شد.

- همه پناه بگیرین!

ریموس فریاد زد و پاترونوس خودش رو فرستاد تا جلوی چیزهایی که از جعبه خارج می‌شد وایسه.
اشعه‌های رنگی از جعبه موسیقی بیرون می‌زد و حجم‌ش به قدری زیاد بود که حباب دورش رو ترکوند و حالا داشت به همه جای خونه گریمولد پرتاب می‌شد.

- آخ جون آتیش بازی! من آتیش بازی هم دوست!

قبل از اینکه گابریل بخواد به اشعه‌ها دست بزنه، آلنیس لباسش رو گرفت و کشوندش پشت کابینت.
عده ای پشت مبل‌ها پریدن و چند نفر هم زیر میز خزیدن. کسایی هم که به راه پله نزدیک‌تر بودن خودشون رو به طبقه دوم رسوندن. محفلی‌ها از پشت سنگرهاشون طلسم‌هایی روانه جعبه موسیقی کردن.
وقتی بالاخره جعبه آروم گرفت و دیگه چیزی ازش خارج نشد، ملت با احتیاط بیرون اومدن تا وضعیت رو بررسی کنن.
ریموس هشدار داد:
- به هیچی دست نزنین. نمی‌دونیم طلسمای لمسی روشه یا سمیه یا نه.

و این در حالی بود که گابریل یه مشت از کاغذ رنگی‌هایی که ظاهرا از جعبه موسیقی بیرون ریخته بود رو برداشته و رو هوا می‌ریخت. ریموس تو سر خودش کوبید.

- حداقل الان فهمیدیم نه طلسم روشه نه سمیه.

آلنیس در حالی که دستش رو روی شونه ریموس گذاشته بود، گفت تا آرومش کنه.
این بین، پروفسور سراغ خود جعبه رفت. کاغذی توی جعبه موسیقی بود. اون رو برداشت و تاش رو باز کرد و شروع کرد به بلند خوندنش:

نقل قول:
تبریک می‌گم! شما تصمیم گرفتین که توی سرگرمی کوچیک من باهام همراه بشین!
ولی قبل از رفتن به مرحله بعد، باید این معمای کوچیک و ساده رو حل کنین. این سرنخ شماست برای رفتن به مرحله بعد.

چه چیز است، مرغی است بی بال و پر
سرش تا نبری نگوید خبر؟


محفلیون به همدیگه نگاهی انداختن. کسی ایده‌ای نداشت؛ نه درباره معما و نه درباره کسی که پشت این قضایا بود.
ولی مثل اینکه پروفسور حدس‌هایی داشت، چون به سمت الستور قدم برداشت.
- زیر سر خودته، نه؟ قبل از اینکه وارد این خونه بشی خبری از معماهای بی نام و نشون و مرموز نبود. البته، جز اونایی که آرتور از روزنامه‌ها برامون می‌خوند. بگذریم. همین الان تمومش کن و برگرد پیش تام.
- اوه هاها البته که من طرفدار چیزهای سرگرم‌کننده‌ام، ولی این متاسفانه ساخته دست من نبوده. و به نظر میاد که بازی‌تون تازه شروع شده و من هم از تماشا کردنش لذت می‌برم.

الستور با عصاش به جعبه اشاره کرد و به دیوار تکیه داد.
حالا اونا معمایی داشتن که از طرف شخص نامعلومی مطرح شده بود و با حل کردنش، شاید به نشونه‌ای از اون شخص می‌رسیدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare