سیگنس از همان ابتدا، میتوان گفت حتی قبل از حضور انها، در دخمه حضور داشت. نمیخواست قبول کند، یا نمیخواست باور کند که برای ساخت یک معجون، آن هم فقط برای کلاسِ معجون سازیاش و نه برای استفاده شخصی، مجبور به انجام چه کارهایی شده! او از همان ابتدا قصد دخالت در کار کسی را نداشت، نه سمت جبههای میگرفت، و نه به آنها کمک میکرد. تنها هدف سیگنس، جمع آوری مواد مورد نیاز برای معجونش بود. که اتفاقا در رسپی معجون، ریشه گل منقار طوطی نیز نوشته شده بود. سیگنس خودش را درون شنل نامرئی پنهان کرده بود.
سیگنس بی خبر از فلیستی، یا هر فرد دیگری. بعد از گذشت چند دقیقه، وقتی مطمئن شد که آنها هنوز مشغول صبحت هستند، به آرامی سمت کتاب و ریشه قدم برداشت که روی میز رها شده بودند. سیگنس با خودش فکر کرد؛ ″مرلین رو شکر، عقل ندارن! همینجوری روی میز رهاشون کردن″
او با همین طرز تفکر، قدم به قدم به میز نزدیک شد. برای لحظهای دستش را سمت ریشه دراز کرد تا تمام ریشه را بردارد، اما بعد فکر کرد.. آنها به طور قطع متوجه دزدیده شدن ریشه خواهند شد، و پروفسور از او خواسته بود که بدون جلب توجه دیگران، مواد مورد نیازش را جمع آوری کند. آه بی صدایی کشید و با آرامترین روش ممکن، قسمتی از ریشه را با قیچی برید، که حتی یک سوم ریشه هم محسوب نمیشد. او فکر میکرد همینقدر هم برایش کافی باشد، و تازه انقدر کم بود که کسی متوجه نبودش نشود. به سرعت قیچی و ریشهای که بریده بود را زیر ردایش پنهان کرد و با همان قدم های آرام و بی صدا، از کنار تلما رد شد و دخمه را ترک کرد. در همان حین، دعای مرلین پسندی برای موفقیت تلما و یاران مرگخوارش کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



