شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با هر دقیقهای که میگذشت، ترسِ بیشتری در وجود حاضرین رخنه میکرد، و ماه که گویی با کنجکاوی به تماشای آنها نشسته بود، نورانی تر از هر زمانی میدرخشید! سیگنس از همان ابتدا، میتوان گفت حتی قبل از حضور انها، در دخمه حضور داشت. نمیخواست قبول کند، یا نمیخواست باور کند که برای ساخت یک معجون، آن هم فقط برای کلاسِ معجون سازیاش و نه برای استفاده شخصی، مجبور به انجام چه کارهایی شده! او از همان ابتدا قصد دخالت در کار کسی را نداشت، نه سمت جبههای میگرفت، و نه به آنها کمک میکرد. تنها هدف سیگنس، جمع آوری مواد مورد نیاز برای معجونش بود. که اتفاقا در رسپی معجون، ریشه گل منقار طوطی نیز نوشته شده بود. سیگنس خودش را درون شنل نامرئی پنهان کرده بود. بماند که برای قرض گرفتن آن شنل چه تهدیدات و نفرین ها که نکرده بود! او در تاریکی، تماشاگرِ بحث و جدال آنها بود، نمیتوانست انکار کند که کنجکاو شده بود، میخواست از ادامهی ماجرا نیز خبردار شود، اما دیرش شده بود! و به نظر میرسید آنها تا چندین روز کارشان طول خواهد کشید. او که نمیتوانست چند روز تمام، زیر شنل بماند. و همینطور، نمیتوانست ساخت معجونش را نصفه رها کند. در مرام سیگنس نبود که از زیر کار و تکالیفش فرار کند، هرچند که تکالیف باب میلش نباشند. هرچند ترس از پروفسور هم بی تاثیر نبود. سیگنس بی خبر از فلیستی، یا هر فرد دیگری. بعد از گذشت چند دقیقه، وقتی مطمئن شد که آنها هنوز مشغول صبحت هستند، به آرامی سمت کتاب و ریشه قدم برداشت که روی میز رها شده بودند. سیگنس با خودش فکر کرد؛ ″مرلین رو شکر، عقل ندارن! همینجوری روی میز رهاشون کردن″ او با همین طرز تفکر، قدم به قدم به میز نزدیک شد. برای لحظهای دستش را سمت ریشه دراز کرد تا تمام ریشه را بردارد، اما بعد فکر کرد.. آنها به طور قطع متوجه دزدیده شدن ریشه خواهند شد، و پروفسور از او خواسته بود که بدون جلب توجه دیگران، مواد مورد نیازش را جمع آوری کند. آه بی صدایی کشید و با آرامترین روش ممکن، قسمتی از ریشه را با قیچی برید، که حتی یک سوم ریشه هم محسوب نمیشد. او فکر میکرد همینقدر هم برایش کافی باشد، و تازه انقدر کم بود که کسی متوجه نبودش نشود. به سرعت قیچی و ریشهای که بریده بود را زیر ردایش پنهان کرد و با همان قدم های آرام و بی صدا، از کنار تلما رد شد و دخمه را ترک کرد. در همان حین، دعای مرلین پسندی برای موفقیت تلما و یاران مرگخوارش کرد.
ایزابل دستش را روی شانهی تلما گذاشت. - زود باش! همونطور که میدونی، اون فقط یه گروگانه، قربانیمون نیست.
چشمهای پاتریشیا گرد شدند. - یعنی چی؟ مگه کس دیگهای هم اینجا زندانی شده؟
اما تلما و ایزابل بیتوجه به او، از دخمه بیرون رفتند.
"همانموقع، در جنگل پشت قلعه"
مردی عضلانی و قویهیکل ساحرهی جوانی را به یک درخت زنجیر میکرد. سر زن از خستگی و گرسنگی پایین افتاده بود. موهای طلاییاش جلوی صورتش را پوشانده بودند. دستهایش را از پشت دور درخت حلقه کرده و محکم بسته بودند. زنجیرهایی جداگانه نیز بدنش را محکم به درخت گرفتار کرده بودند. او کسی نبود جز فلیسیتی ایستچرچ.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم. -فریدا کالو-
ایزابل قدم زنان، نزدیک پاتریشیا شد. با انگشت های دراز و استخوانی اش، چانه او را فشرد و سرش را بالا آورد. - دختر کوچولوی احمق!
پاتریشیا توان صحبت کردن نداشت. گرسنگی و تشنگی او را بسیار میرنجاند. به سختی دهن باز کرد و گفت: - برای چی... من رو اینجا نگه داشتی؟ میدونی... میدونی اگه محفلی ها بفهمن، خیلی براتون بد میشه! - اما اینطور به نظر نمیرسه!
صدای فرد ناشناسی به گوش میرسید. صدایی که پاتریشیا قبل از اینکه گروگان گرفته شود، شنیده بود... رو به ایزابل کرد و گفت: - پس همدستت رو هم خبردار کردی ایزابل!
صدای خنده زن جوان بلند شد. - اوه، نه! من از همه چیز خبردارم! حتی خبر داشتم که تو ایزابل رو تعقیب میکنی. جالبه نه؟!
پاتریشیا، شگفتزده شد. سعی کرده بود هیچکس متوجه نشود که او ایزابل را تعقیب میکند. اما بهنظر میرسید که از همان ابتدا، متوجه کار او شده بودند.
پاتریشیا تلاش کرد چهره زن را ببیند. اما تاریکی، کار را بسیار دشوار میکرد.
لحظهای بعد، صدای پاهایی در زیر زمین نمور و تاریک پیچید؛ صدایی که خبر از حرکت زن ناشناس میداد. زن، حالا نزدیکتر آمده و روبروی پاتریشیا ایستاده بود.
پاتریشیا سرش را بالا آورد و به صورت زن خیره شد. او ردایی به تاریکی شب پوشیده، و روبندی به چهره اش زده بود. اما چشمان قهوهایاش، در میان ظلمات تاریکی، همچون ماه میدرخشید. برق چشمانش، ترس در وجود پاتریشیا میانداخت. سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. نباید ترسش را نشان میداد. - تو کی هستی؟ - فوضولیت گل کرد؟! پس بیشتر از این اذیتت نکنیم!
ردایش را درآورد و روبندش را کنار زد. پوزخند زنان به پاتریشیا خیره شده بود. پاتریشیا بهتزده گفت: - اما... اما امکان نداره... تو... تو که رفته بودی...
ایزابل، نگاهی پر از غرور به او انداخت. - تلما برای اینکه راحتتر بتونه تحقیقات رو انجام بده، یه مدتی ناپدید شد. شما ابلهها هم که باور کردین! - ولش کن ایزابل! راستی... تونستی کتاب رو بگیری؟
ایزابل گوشه کتاب را از داخل ردایش بیرون آورد و نشان او داد. - البته! تو چی؟ ریشه گل منقار طوطی رو آوردی؟ - آره. دیگه آماده ایم!
پاتریشیا ترسیده به آنها نگاهی کرد. نمیدانست میخواهند چه کاری انجام دهند؛ ولی مطمئن بود نقشهشان به همه آسیب خواهد زد. - چیکار میخواین بکنین؟! - پس از آخرین کنجکاویت درس نگرفتی دختر کوچولو! بهت یاد ندادن تو کار بزرگترا دخالت نکنی؟!
وقتی ایزابل به دروازههای قلعهاش رسید، ماه کامل و نقرهای در آسمان میدرخشید. چند ستاره اطرافش را گرفته بودند و به نظر خیلی زیبا میرسیدند. اما در نگاه ایزابل، اصلا به زیبایی خودش نبودند.
ایزابل نگاهی به ماه و ستارههای اطرافش کرد و بدون هیچ ابراز احساساتی دروازههای قلعه را باز کرد. اکنون او در باغی بسیار زیبا پر از گلهای نیلوفر آبیرنگ بود. نمای قلعهی باشکوهش در انتهای باغ دیده میشد. ایزابل شروع به قدم زدن در باغ کرد. در انتهای باغ ایستاد و چوبدستیاش را درآورد. سپس آن را به طرف زمین گرفت.
ناگهان دریچهای میان چمنها ظاهر شد. ایزابل کلیدی از جیبش درآورد و آن را باز کرد. سپس رفت داخل.
آنجا، دخمهای بزرگ بود که انتهایش زنی پایین دیوار زنجیر شده بود. بازوهایش با زنجیر به دیوار بسته شده بودند و پاهایش را هم به زمین بسته بودند. موهای سیاه پرپشت و بلندش آشفته شده بود، اما برق چشمان آبیاش از زیر موها معلوم بودند.
او کسی نبود جز پاتریشیا وینتربورن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پروفسور اسلینکرد که با پاهایی لرزان به سمت بانویش حرکت میکرد، کتاب را طوری به سینهاش چسبانده بود که یاقوت سرخ آن به سمت بیرون قرار داشت. وقتی چشمان ایزابل به آن افتاد، برق سرخی که تنها برای اندک ثانیهای از چشمانش گذشت، گویای همه چیز بود. امشب، خون به پا میشد. اسلینکرد با دیدن این صحنه چنان کتاب را محکم به سینهاش چسباند که بندانگشتانش سفید شده و عضلات بازویش به درد آمده بود. حرکتی اشتباه که سخن از تمایل او برای تحویل ندادن کتاب میگفت. چشمان ایزابل با دیدن این صحنه به آرامی و با بیمیلی، از یاقوت سرخ کنده شد و نگاهش به صورت سفید و عرق کردهی کتابدار پیر معطوف گردید. نگاهی که حتی به اندازهی خردلی در آن دعوت به مبارزه دیده نمیشد؛ برندهی این مبارزه از قبل معلوم بود. نگاه نافذ ایزابل چنان بر سینهی کتابدار سنگینی میکرد که برداشتن هر قدم برایش سختتر میشد. چارهای نداشت، باید کتاب راتحویل میداد. وقتی کتاب را روی میز گذاشت، انگشتان بلند و رنگ پریدهی ایزابل بامتانت عبارت ماه خونین را لمس کرد. با این برخورد یاقوت سرخ روی کتاب درخشش بیشتری گرفت و لبخندی محو بر لبان ایزابل نشست. کتاب میخواست که گشوده شود و ایزابل که این را حس کرده بود زیر لب زمزمه کرد: -فقط یکم دیگه صبر کن.
پروفسور اسلینکرد که با وحشت نظارهگر این صحنه بود، با صدایی ضعیف لب به سخن گشود. -بانو! خیلی از جادوهای این کتاب با خون به سرانجام میرسن و این چیزی نیست که... -میتونی این چند روز رو استراحت کنی. فعلا نیازی بهت نیست.
صدای ایزابل به مانند یخی بُرنده، هوا و کلام کتابدار را قطع کرد. کتاب را به آرامی برداشت و آن را زیر شنلش مخفی کرد و با قدمهایی باوقار و مصمم از کتابخانه خارج شد. مقصد بعدی او، نه! هدف بعدی او، در دخمههای تاریک زیر قلعه قرار داشت. جایی که یک خائن به دیوار آن زنجیر شده بود.
موسیقی حزنآلود باد در کنار گوشش زمزمه کرد که امروز، تولد مرگ است و آغازِپایان. ردایی از جنس سیاهی شب بر تن داشت که همراه با زوزهی باد، به رقص درآمده بود. نفس سرد زمستان گونههای لطیفش را مینوازید و رد نگاه آبی رنگش، پرواز کلاغی را دنبال میکرد که در آسمان بالهایش را تکان میداد و اوج میگرفت. آسمانی که به آن چشم دوخته بود، چندان شباهتی به روشنی روز نداشت، زیرا ابرهای بغضآلود نور خورشید را بلعیده بودند. منظرهای زیبا و فرصتی ناب برای خودنمایی نشان شوم، فراهم شده بود.
***
هنگامی که صدای کفشهایش بر روی کفپوشهای چوبی و فرسوده طنین انداخت، کتابدار مسنی که پشت میز ایستاده بود، چشمانش را از متن کتاب جدا کرد و به غریبهی شنلپوش خیره شد. غریبه نبود، زیرا چشمان نافذ آبی رنگش را میشناخت. با قدمهایی نامطمئن جلو آمد و تعظیم بلندبالایی کرد. - خوش اومدید بانوی من.
بانوی شنلپوش بی توجه به احترام پروفسور اسلینکرد، از کنارش گذشت و کلاه ردایش را از سر برداشت. در حالی که سرگرم نگاه کردن به قفسههای انبوه کتاب بود، صحبت کرد. - میدونی دنبال چی اومدم...من رو معطل نکن. - اون کتاب... پر از طلسمهای باستانیه. شما باید تضمین کنید که به درستی ازش استفاده میشه. - دنیا برعکس نشده پروفسور. شما هنوز هم از من دستور میگیرید، پس موظف نیستم چیزی رو تضمین کنم. خوب میدونم کاربردش چیه.
پروفسور که متوجه شد چارهای به جز اطاعت از فرمان بانویش ندارد، به سوی میز بازگشت و از قفسهی مخفی زیر آن، کتاب کهنهای بیرون آورد که یاقوتی به سرخی خون بر روی جلد چرمیاش میدرخشید و عبارت "ماه خونین" بر روی چرم قهوهای حک شده بود.
به سختی نشست. سعی کرد اتفاقات پیش آمده را به یاد بیاورد، اما فقط سعی کرد. تنها چیزی که در نهایت به خاطر آورد، صدای جیغ و فریاد های خودش بود. بدنش کوفته شده بود. دستش را به دیوار گرفت و ایستاد. رویش را به امید یافتن راه خروجی، به اطراف چرخاند... ولی چیزی نبود. فقط دیوار بود. سرش گیج می رفت. طولی نکشید که دوباره بیهوش، روی زمین افتاد.
گادفری که یک بار دیگر، سعی در روحیه دادن به اعضای گروه داشت، باز هم با شکست مواجه شد. دستش را از روی شانه آملیا برداشت و به مرد سیاهپوش خیره شد.
- دیگه دوران محفل به پایان رسید... - نه...
نگاه محفلی ها به آملیا افتاد. ذهنش درگیر بود. قهرمان نبود، شجاع نبود، یا حتی آنقدر باهوش که بداند در چنین موقعیت هایی چه کار کند، اما چیزی باعث شده بود تصمیم عجیبی بگیرد... ستاره ها همیشه درست میگفتند! - شما ها برین... - چی؟! - شماها برین. دو گروه بشین. ماتیلدا، رز و پنه رو پیدا کنید. همه چی درست میشه... - خودت گفتی درست نمیشه... گفتی نشونه خوبی نیست... - نشونه خوبی نیست... واسه من. میگن ماتیلدا زنده ست. پنه زنده ست. اگه دیر بجنبین، همه چی خراب میشه.
گویی سیاه پوش، منتظر همین لحظه بود. چهره اش دیده نمیشد، اما صدای نفس هایش، که به وضوح تند تر شده بود، شنیده میشد. محفلی ها، با دیدن چهره مصمم آملیا، امیدوارتر شده بودند...
- کجا... کجا بریم دنبال ماتیلدا؟ - کوچه ناکترن!
عجیب بود که سیاهپوش اجازه داد محفلی ها، بدون هیچ مقاومتی، بیرون بروند. پس از خروج همه، نگاهی به آملیا انداخت. - خیلی خب، من آمادم.
مچ دستش را جلو برد. - آفرین... ماموریتتو خوب انجام دادی. ولی تو نذاشتی قربانی بگیر... - منو بعنوان قربانی بگیر. قول دادی بقیه محفلیا رو بیخیال شی...
سرش را به نشانه مثبت تکان داد. به نظر سیاهپوش، پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. چاقویش را بیرون آورد، و مچ دست دختر را گرفت. - به نام لرد سیاه...
رنگ از چهره آملیا پرید. لرد سیاه؟ ستاره ها این را نشان نداده بودند! به نظرش، بعید بود ستاره ها اشتباه کنند... چطور چنین چیزی ممکن بود؟ سیاهپوش، سه کیسه را روی جسم عجیبی خالی کرد... سه کیسه پر از خون. - خون سه محفلی و جون یه محفلی... میتونه پیشکش خوبی برای لرد سیاه باشه!
بیمارستان سنت مانگو
- نه!
ماتیلدا با وحشت چشمانش را باز کرد و نشست. این نشستن ناگهانی، پهلویش را به درد آورد. کم کم همه چیز یادش آمد. کمی پیش، کابوس اتفاقات گذشته را دیده بود...
- بیدار شدی؟
با صدای پنه لوپه به خودش آمد. نگران بود، اما سعی میکرد سرزنده و شاد به نظر بیاید. - بالاخره بیدار شدی... - چه اتفاقی افتاده؟...
به همه نگاهی انداخت که کمی دورتر، روی صندلی های اطراف تختش نشسته بودند یا کنارشان ایستاده بودند. - پس... آملیا...
هری بیش از این نتوانست درد زخمش را انکار کند. دستش را به سمت سرش برد که روزنامه از دستش افتاد. ماتیلدا به روزنامه نگاهی انداخت و تیتر آن را دید:
محفلی ها با تعجب به رون نگاه کردند. هری که متوجه موضوع شد، با عصبانیت به طرف رون رفت و با خشمناکی به او نگاه کرد. - رون! چه مرگت شده؟! اینجا نباید داد بزنی. قرارمون این بود که بی سر و صدا کار کنیم!
رون از کوره در رفت! - سر من داد نکش هری! اصلا بخاطر تو بود که من کریسو ندیدم!
کریس گفت: - الان وقت دعوا کردن نیست. وقت کمی داشتیم اما با فریادی که رون کشید، وقتمون خیلی کمتر شد.
او اتفاقاتی که برای پنه لوپه و رز افتاده بود را سریع بازگو کرد. هری دستانش را در داخل موهایش فرو کرد و به جای نامعلوم خیره شد. بعد از کمی تامل رو به همه کرد و گفت: - شما همتون می رید خونه. همین الان. شما نباید به خطر بیوفتین!
رون گفت: - اما... - برین!
کریس دست هری را گرفت و هر دو به اتاق سفید آپارات کردند. رون گفت: - خیله خب! بریم! -شما هیچ جا نمی رین!
همه به سمت صدای ناشناس برگشتند. او در سایه ها پنهان شده بود و سخن می گفت. - دیگه دوران محفل به پایان رسید! شما باختید و باید مثل دوستتون بمیرید!
آملیا گفت: - تو... تو ماتیلدا رو... کشتی؟ - چرا نباید اینکار رو می کردم؟ - چون... چون...
و دیگر سخن نگفت. این سخن باعث شد که محفلی ها روحیشان را ببازند و به راحتی تسلیم شوند. صدای قدم های زیادی آمد و لحظه ای بعد، تعداد زیادی شنل پوش، محفلی ها را محاصره کردند. در این بین، آملیا فکر تلافی کردن برای مرگ دوستش بود. اما او نمی دانست که شنل پوش به محفلی ها دروغ گفته بود.
ناکجا آباد!
جایی دور از کتابخانه، ماتیلدا چشمانش را باز کرد و به اطراف خیره شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now I'm looking right at the other half of me
رز درحالی که دوباره تنها شده بود، بالای سر پنی برگشت تا کار روی زخم های او را از سر بگیرد؛ گمان میکرد حالا که با ورود ناگهانی کریس، ارامشی اندک وجودش را پر کرده بود، بتواند وردهای درمان را اجرا کند. اما اشتباه می کرد، باز هم وردهایش تاثیری بر زخم های پنه لوپه نداشتند.
ناامیدی عمیقی دوباره بر او چیره شد و اندک ارامشش را نیز از بین برد. تصمیم گرفت به جای درمان کردن زخم ها، آنها را ببندد. ثانیه ای بعد، رز چیزهایی زیرلب زمزمه می کرد و از نوک چوبدستی اش نوارهای سفیدی بیرون می آمد و به دور زخم های فراوان پنی می پیچید.
رز پس از اتمام باند پیچی زخم ها، به دیواری تکیه داد و چشمانش را بست. سیاهی مایل به قرمزی که با بستن پلک ها به استقبالش آمد، در میان آن همه سفیدی که قبل از بستن چشم هایش پیش رویش نمایان بود، عجیب می نمود. رز از ته دل دعا کرد که کریس بتواند هر چه زودتر با بقیه ی محفلی ها برگردد، زیرا او دیگر بیش از این تحمل نداشت...
داخل کتابخانه
هری و بقیه ی محفلی هایی که در کتابخانه مانده بودند، همچنان در تلاش بودند تا متوجه اشکال کار و جدا شدنشان از بقیه ی گروه شوند. آن ها همچنان که وجب به وجب کتابخانه را به دنبال نیمه ی دیگر محفل که غیب شده بودندمی گشتند، زیرلب صدایشان می کردند. کسی جرعت نداشت با صدای بلند حرف بزند مبادا موجود ناشناخته ی کتابخانه که تا الان نیمی از محفلی ها را ربوده بود، متوجه حضورشان در کتابخانه شود.
رون با صدایی نجواگونه درحالی که سعی می کرد ترسش را پنهان کند، زیرلب رو به هری گفت: - ببینم هری، چرا الان ما به جای این که بریم بیرون و یه نفسی تازه کنیم و با نقشه ی جدیدی بیایم برای کمک به بقیه، اینجا داریم وقت تلف میکنیم و منتظریم تا اون موجود بیاد و ما رو هم عین بقیه بگیره و ببره؟
هری که حالا هیچ چیز جز نجات دوستانش و مردمی که ناپدید شده بودند در ذهنش نبود، زحمت جواب دادن را به خود نداد. همان طور که با دقت زمین را نگاه می کرد تا هیچ نشانه و سرنخی از نظرش پنهان نباشد، طوری به راهش ادامه داد که گویی رون هیچ حرفی نزده بود. رون چند بار دیگر همان حرف ها را به شیوه های مختلف زد تا نظر هری را جلب کند، اما وقتی هر بار با همان رفتار هری مواجه شد، کم کم نگرانی به سراغش آمد.
رون درحالی که در تلاش بود تا استرسی را که در وجودش رشد میکرد را مهار کند، نگاهی به اطرافش انداخت تا ببیند بقیه هم مانند هری با آن جادوی ناشناخته جادو شده اند یا نه. اما پس از صحبت با چند نفر، دریافت که مشکلی برای هری پیش نیامده بود، بلکه فقط رون را نادیده گرفته بود؛ آن هم نه یک بار و دو بار، بلکه چندین و چند بار!
رون درحالی که از شدت خشم و ناراحتی نسبت به هری، دید چشمانش تار شده بود و تا دو قدمی خود را نمی دید، ناگهان برخورد خود را با جسم سختی حس کرد. با گیجی سرش را بالا اورد و در کمال حیرت، هیبت کریس را دید که در مقابلش قد برافراشته بود. میزان تعجب و همچنین خوشحالی رون از ظهور ناگهانی کریس در مقابلش به حدی بود که فراموش کرد نباید با صدای بلند حرف بزند و در همان حال با فریادی بلند محفلی ها را برای دیدن معجزه ای عجیب( نجات یافتن یکی از گم شدگان) به آن سمت فرا خواند.
رز با صدایی لرزان گفت: - اوه! خدای من! شده چی پنه لوپه؟ بده جواب!
او با دستانی لرزان، دست خود را بر روی شکم پنه لوپه گذاشت و دستش را محکم فشار داد تا شاید خون کمتر شود. نگاهی به اطراف انداخت. همه جا سفیدیِ محض بود. دوباره نگاهی به دوستش کرد و دوباره اشکانش جاری شدند. چه اتفاقی برای او افتاده بود؟
رز خیلی نگران بود. تمام ورد هایی که برای درمان بلد بود را بر زبان آورد. اما هیچکدام از آنها کارساز نبودند. ناگهان رز صدای پای کسی را شنید. بلافاصله چوبدستی اش را محکم در دست گرفت و رویش را بر گرداند. کریس ناگهان ظاهر شد و با تعجب به صحنه خیره شد. اما بعد از شوک خارج شد و به طرف پنه لوپه رفت. رز هم که خیالش راحت شده بود، چوبدستی اش را در جیبش گذاشت.
کریس گفت: - چ...چرا پنه... لوپه این... این شکلی شده؟
رز با صدایی بسیار لرزان تر از او گفت: - نمی دونم خودمم! اومدم اینجا و دیدم این صحنه رو. اومدی تو چرا؟ اومدی تنها؟ - نه. همه ی محفل اومدیم. نصف محفل صدای گریه ی تو رو شنید. پشت قفسه ی کتابخونه و توی دالان بزرگ. عجیب بود اما صدات تموم فضا رو پر کرده بود. ما رفتیم توی دالان. می دونستیم خطرناکه اما جدا شدیم. و من تنها نفری هستم که رسیدم به اینجا.نصف محفل هم که هنوز توی کتابخونه هستن.
رز کمی فکر کرد و گفت: - وقت نداریم اصلا کریس! نمی دونم مونده تا الان چجوری زنده پنه لوپه. اما بکنیم باید کمکش! کن آپارات به اولِ دالان. امتحان کن تموم راه ها رو تا بکنی پیدا محفلی ها رو. بعد بیارشون اینجا. خطرناکه هر چند اما نیست چاره ای. اما اول، برو پیش هری و اینجا بیارش تا بکنه کمک به پنه. رون باشه، بهتر! کن عجله!
کریس به او نگاهی کرد و سریع گفت: - باشه.
و غیب شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now I'm looking right at the other half of me