جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 بهمن 1402 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با صدای باد مانندی درون مکانی بزرگ و وسیع منتقل شد. بیابانی در کنار علفزار و کمی آنطرف تر صحرایی سفید، پوشیده شده از برف!

- آلبوس! تو اینجا چیکار میکنی؟!
- من خودمم نمیدونم اینجا چیکار یا اصلا کجا چکار کن... نیوت! بابا جان! حالت چطوره یا نه؟!
- عالی ام آلبوس! ولی تو چرا تو آرزوی منی؟!
- تو کجاتم بابا جان؟!
- توی یکی از بزرگترین آرزوهای من!
- ببین باباجان! من خودم به شخصه و فی نفسه هیچ خبر ندارم اینجا چه خبره؟! به قول یارو گفتنی دور سر خودم میچرخم!
- حالا بامن بیا که درمورد آرزوم بهت بگم!

دامبلدور و نیوت به راه افتادند. سه صحرا، با خطی مرئی جدا شده بودند و صحرا تا جایی که چشم کار می کرد، خالی از موجود زنده بود. نسیمی از میان علفزار می گذشت و صورتشان را قلقلک می داد. کمی آنطرف تر در بیایابان خشک، تبدیل به باد گرمی اذیت کننده می شد و هنگامی که از صحرای سفید گذشت، طوفانی سرما آور لرزه به تنت می انداخت.

- نیوت بابا جان! گفتی آرزو! این آرزوت کیه؟!
- چیه!
- چیه؟!
- اینجا، آرزوی منه! یبار آرزو کردم که جایی باشه، که هر موجودی با هر طبع دمایی، بتونن در کنار هم خوش و خرم زندگی کنن!
- چقد فرحبخش!
- اینم بهت بگم آلبوس، اینجا به هر موجودی فکر کنی، میاد!

ناگهان از فراسوی دید نیوت و آلبوس، ققنوسی به پرواز در آمد و لحظه به لحظه نزدیکتر می شد. ققنوس آمد و روی شانه آلبوس جای گرفت. نیوت با لبخند به آلبوس نگاه کرد و هردو از منظره لذت بردند. ققنوس به پرواز در آمد و در سه صحرا جولان میداد.

- او راستی بهت گفتم که هاگرید اژدهای جدیدی گرفته؟! انقد خفنه؟!
- آلبوس! خریدن حیوانات و موجودات اصلا کار درستی نی... تو الان به یه اژدها فکر کردی؟!

یک اژدهایی از گونه دم شاخی از پشت سر آنها به پرواز در آمد و از بالای سرشان رد شد. آلبوس که اوضاع را خیط و عرصه را تنگ می دید. سوتی کشید و ققنوس به سمتش به پرواز در آمد. اما ققنوس تنها موجود پرنده ای نبود که به سوت جذب می شد. پس ناگهان آلبوس، نیوت، ققنوس و اژدها از صحنه سه صحرا محو شدند و فقط بند پیژامه کز خورده نیوت باقی ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1402 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- شرورم دهنتونو باژ کنین! بگین عااااا.

همین که دامبلدور فرود آمد، با صحنه ای عجیب و کاملا غیر طبیعی مواجه شد.
پسرکی کوچک که در دست قاشق داشت؛ روی میز رفته بود و به زور سعی می کرد قاشق را داخل دهان لرد سیاه ببرد.

- نمی خوریم بچه! ولمون کن!
- شرورم باور کنین اژ اون شربت تلحای مامانی نیشت. بشتنیه!

لرد سعی داشت از دست قاشق فرار کند ولی از آنجایی که به صندلی بسته شده بود؛ نمی توانست.
کوین بالاخره توانست به زور قاشق را وارد دهان او کند. دامبلدور که دیگر نمی توانست با دیدن این صحنه چگونه خنده اش را کنترل کند ریشش را در دهانش فرو کرد. اولش ریش باعث قطع شدن خنده اش شد ولی یکم بعد او را تا مرز خفه شدن برد.

- ک..م...عع..ک

کوین که حالا رو به روی دامبلدور قرار داشت محکم ریش هایش را گرفت و از حلقش بیرون کشید. البته از آنجایی که ریش های او بسیار بلند و در سن رشد بودند ؛ بیرون کشیدنشان نیم ساعتی طول کشید.

-مرلین میدونه چطوری این همه ریشو کردین تو دهنتون!
- ممنون....اههه... ممنون باباجان.

دامبلدور که حالا داشت نفسی راحت می کشید؛ با مهربانی به ناجی کوچکش خیره شد که عصبانی به نظر می رسید.
- بابابژرگ امیدوارم دلیل منطقی ای برای حراب کردن جشنم داشته باشین.
- باباجان من واقعا نمی خواستم جشن تو و تامو خراب کنم. اشتباهی اومدم تو خاطراتتون.
- اینا که حاطره نیشتن! تشورات و فکر و حیال منه.

با شنیدن این حرف؛ دامبلدور کمی گیج شد. تا آن موقع نمی دانست که می تواند وارد تصورات مردم هم بشود. نگاهی به اطرافش انداخت که با انواع بادکنک و عروسک تزئین شده بود. کمی ذوق کرد که وارد تخیلات یه بچه شده نه یک مرگخوار بی رحم. کمی هم تمایل به ماندن در آنجا، در او ایجاد شد.

- بابابژرگ نگفتین کارتون چیه؟

بچه مهمان نواز به نظر نمی رسید. بنابراین دامبلدور، برخلاف چیزی که واقعا می خواست، سعی کرد تمایلاتش را کنترل کند.
- ببین فزرندم شما دیالوگ یا تکه کلام معروفت رو بگو من خودم رفع زحمت می کنم.
- بی فرهنگا! لعنتیا! تمه! شینه....
- بابا جان گفتم دیالوگت رو بگو. چرا داری فحش میدی؟
- میشه بغلتون کنم؟

و قبل از این که کوین بتواند حرفی بزند در آغوش دامبلدور غرق شد.

- بابا بژارینم ژمین! داشتم دیالوگم رو می گفتم!

دامبلدور که متوجه اشتباهش شده بود؛ به آرامی کوین را زمین گذاشت و کوین که حالا به سر و صورتش کلی ریش چسبیده و او را شبیه بابانوئل کرده بود مشغول جدا کردن آنان شد.

- فرزندم میشه عجله کنی؟
- رودولف حیلی بی تر بیته... مورفین بد آموژی داره... من حاله بلا و اربابو دوشت دارم...

کوین رگباری جمله می گفت ولی اتفاقی نمی افتاد.

- من عاشق بشتنیم...میشه برام بشتنی بحری؟... بشتنی می حوری؟
- بله باباجان. ممنون از دعوتت!

دامبلدور تا خواست برود روی صندلی بنشیند؛ کوین جلویش را گرفت.
- من فقط اربابو حاله بلا رو دعوت می کنم!... عه ارباب کو؟

متاسفانه لردسیاه طناب ها را باز کرده و رفته بود.
-بیاین! لردشیاه فرار کرد! حالا شما می حواین با من باژی کنین؟

دامبلدور هرگز فرصت نکرد جواب بچه را بدهد زیرا که دیگر غیب شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 29 آبان 1400 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین

با اینکه تلپورت بسیار سریع انجام میشد اما در همون نیم ثانیه هم دامبلدور آرزو کرد ایندفعه روی زمین خونه ی گریمولد فرو بیاد تا یک کشتزار. دامبلدور با قدم های نرم و آرام در فضای آرامش بخشی فرود اومد. دوباره هم در یک دشت بود اما تا چشم کار میکرد چادر های رنگارنگ بود.
دامبلدور مدتی منتظر ایستاد تا بلکه اتفاقی بیوفته؛ بارون بیاد،قلمو بخوره تو سرش، صدای دعوا بیاد، اما انگار هیچ اتفاقی قرار نبود بیوفته.

-نکنه ما در خلاء هستیم؟
-خیر! پرفسور شما در یک دشت هستید.

دامبلدور به دنبال منشاء صدا گشت. اما چیزی پیدا نکرد.

-نکند صدای قلبمان است؟
-خیر! صدای من است.
-تو کی هستی باباجان؟ و کجایی؟
-اینجام پرفسور.

دامبلدور با دقت بیشتری به اطرافش نگاه کرد. انگار داشت مه فضا رو میگرفت.

-باباجان...تیکه کلام مخصوصت را بگو، مارو به خیر تو را به سلامت.
-من تیکه کلام ندارم.
-اسمت چیه باباجان؟ تو محفلی؟
-بله.


دامبلدور هر لحظه بیشتر نگران میشد؛ مه غلیظی فضا رو در بر گرفته بود. هرچه فکر میکرد خاطره ای به یاد نمیاورد.

-باباجان، این مه طبیعیه؟
-کدوم مه پرفسور؟ الان هوا گرگ و میشه!
-باباجان، الان کجاییم؟
-پرفسور، شما مگه نیومدین مسابقه رو نگاه کنید؟
-کدوم مسابقه باباجان؟
-جام جهانی کوییدیچ دیگه پرفسور...هر چهارسال یه بار این مسابقات برگزار میشن؛ توی کتاب "کوییدیچ، زندگی ما!" دربارش خیلی توضیح داده؛ اگه نخوندین کتابشو میتونم بهتون بدم بخونید، فقط باید سر ساعت هشت برش گردونید به مادام پینســــ...

صدای گابریل به سرعت محو شد و پرفسور به زمان دیگری انتقال پیدا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آبان 1400 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور وارد خاطره بعدی شد. این بار بالاخره در جایی خشک فرود آمده بود، بنابراین ریشش را چلاند تا آن را خشک کند اما باز هم ریشش آب داشت. آب زیادی به ریش دامبلدور جذب شده بود و همین باعث شد که او چندین بار ریشش را بچلاند. در هر بار چلاندن، میزان زیادی آب از ریش او خارج می شد. بالاخره بعد از مدتی ور رفتن با ریش هایش موفق شد که کار را به پایان برساند.

از کمی دور تر صدایی شنیده می شد. هر چقدر هم که سن دامبلدور بالا می بود، باز هم می توانست از آن فاصله صدای خودش که دارد با ولدمورت بحث می کند را تشخیص دهد.
- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

در آن لحظه دامبلدور علاقه خاصی به گفتن جمله «بچه بیا پایین» داشت اما به علت برخی محدودیت های سنی از انجام این کار خودداری کرد. جلو تر رفت و خود سابقش را دید. کمی چپر چلاق به نظر می رسید و شیرین می زد. به او گفت:
- سلام بابا جان! من خودتم از آینده. حالا لطف کن و دیالوگ معروفتو بگو.

دامبلدور دیگر که خودش را دیده بود پشم هایش ریزش کردند. البته پشم های دامبلدور آن قدری بود که هر چقدر بریزند باز هم از تعداد آن ها کم نشود.

- خودم؟ اگه راست میگی نشانه بده بابا جان!

دامبلدور کمی فکر کرد و سپس پاسخ خودش را داد:
- خب... این لباس هایی که پوشیدی در حال حاضر بسیار خز و سمی تشریف دارند.
- کاملا منطقی بود، پذیرفتم. حالا بگو چی می خواستی عزیزِ بابا؟
- دیالوگ معروفت رو بگو.

دامبلدور کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اممم... از سایه ها نترس، تو تانوسی بابا جان!

اتفاقی نیفتاد. دامبلدور قدیمی هم متوجه این شد.

- از سایه ها نترس، تو... ناموسی بابا جان!
-
- اممم... پا بوس؟

تلاش های دامبلدور نتیجه ای نداشت. جرمی که می خواست خود را به هر نحوی که شده وارد سوژه کند اسهال فضل اظهار فضل کرد و گفت:
- تو ققنوسی بابا جان؟

دامبلدور می خواست برای این که به خودش ثابت کند آن زمان آن قدر ها هم خنگ نبوده، به طور مستقیم کمکی نکند. به همین دلیل گفت:
- اون چه کلمه ایه که با ف شروع میشه و با ‍انوس تموم؟

همه به فکر فرو رفته بودند. حتی مرگخوار های سفید هم در حال تفکر بودند. بعد از مدتی تفکرشان آنقدر عمیق شده بود که متوجه جرمی نشدند که دستش را برده بود بالا تا برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد.

- تموم نشد عزیزانِ بابا؟

گویا کمی دیگر از زور زدن ها و نفهمید هایشان باقی مانده بود. وقتی کارشان تمام شد دامبلدور گفت:
- خب، نتیجه این همه فکر کردن چی شد حالا؟
- من به این نتیجه رسیدم که به این کار ما دو نفر میگن خوددرگیری.

دامبلدور که دیگر از خودش نا امید شده بود گفت:
- یک جمله ای هست که میگه «از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان». اگر دوست داشتی اون رو به زبون بیار عزیز دل بابا.
- تو چالوسی بابا جان؟

دامبلدور دیگر مثل خود گذشته اش رد داده بود. بنابراین کتی را که دم دستش بود نیشگون گرفت. کتی جیغی بلند کشید. دامبلدور قدیمی بدون لحظه ای درنگ رو به کتی کرد و گفت:
- چرا ترس؟ از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان!

دامبلدور قبل از این که بتواند از خوشحالی حرکات موزونی که بیشتر روی نواحی اطراف کمر تمرکز داشتند را اجرا کند، به مکان و زمانی دیگر منتقل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در 1400/8/26 9:45:59
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در 1400/8/26 11:31:23
RainbowClaw


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 24 آبان 1400 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: دامبلدور توی پورتالی افتاده که میبردش به خاطرات رندومی از گذشته های دور و نزدیکِ محفلیا و مرگخوارا، و فقط در یک صورت میتونه از یه خاطره به خاطره بعدی بره، اونم اینه که صاحب خاطره ی مبدا، دیالوگ معروف یا تکیه کلامش یا سوژه شخصیتیش رو بگه. الانم غیب شده و تو پست بعدی باید ظاهر شه.


همه چیز سم بود. بچه روی دامبلدور جیش کرده بود، لی لی و جیمز روی شرفش پی پی کرده بودند و خودش هم در اثر اینهمه عقب و جلو کردن در زمان کمی عرق کرده بود. این بار که فرود آمد، زمین زیر پایش نرم بود. دیگر در فرود آمدن ماهر شده بود، برای همین فقط کمی سکندری خورد. قطرات باران موهایش را به سرش چسبانده بودند و دامبلدور نمی‌دانست چرا نمیشود بخاطر خدا یکی از این فلش‌بک ها خشک باشند.

دور تا دورش تا چشم کار میکرد علف زار عظیمی گسترده بود. چشمانش را پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش ریز کرد تا صاحب خاطره را پیدا کند، اما نتوانست او را بیابد؛ نه تا زمانی که قلموی چوبی آغشته به رنگی از بالای درختی در مقابلش پایین افتاد.

_لعنت... کی میخواد تا اون پایین بره...

نقاش که هنوز مهمان ناخوانده اش را ندیده بود، سعی کرد از شاخه ای که روی آن نشسته بود پایین بیاید، اما حجم عظیم فرهای موهایش تقریبا تمام شاخه ها را با خود پایین کشید. دستش را بالا برد تا موهایش را آزاد کند، شاخه از زیر پایش در رفت و تلو تلو خورد و همراه با افتادنِ چند برگ، نقاش از موهایش آویزانِ درخت شد.

زیر لب غر غر کرد و دست و پا زد، اما تعجب نکرد، انگار کارِ همیشه اش باشد. اما تفاوت این بار با دفعات قبل، صدایی بود که تقلایش را قطع کرد.
_کمک نمیخوای بابا جان؟

به منشا صدا که نگاه کرد، پیرمردی را دید که از پایین به او لبخند میزند، و قلمویش را برایش بالا گرفته است.
_اینو لازم داشتی پلاکسِ بابا؟

پلاکس اخم کرد. قطرات رنگ قرمز زیر باران روی ریش های دامبلدور میریختند و باعث میشدند شبیه یک قاتل دیوانه بنظر برسد.
_تو اینجا چیکار میکنی؟

دامبلدور با خونسردی پلک زد.
_طبیعیه، درکت میکنم. گیج شدی، و شاید حتا کمی میترسی.
_نمیترسم، فقط میخوام بدونم تو-
_راستشو بخوای، منم میترسم.
_پروفسور...
_اما آیا زیباییش در این نیست که باهم بترسیم؟
_اینجا حیاط خونه ریدل هاست...

دامبلدور مکث کرد. حالا دیگر واقعا کمی ترسیده بود. نفس عمیقی کشید، نمیخواست بگذارد این مسئله خونسردی اش را مختل کند.
_میدونم اون بالایی و شرایطت سخته بابا جان، اما یه درخواست برات دارم. دیالوگ معروفتو بگو‌.

با اضطراب به ساختمان و رفت و آمد داخلش چشم انداخت.

_دیالوگ معروفمو بگ-
_وقت نداریم بابا جان، لطفا؟ بخاطر زمانی که پروفسور پیرت بودم؟
_آم... خب من پلاکسم... نقاشی دوست دارم!

هیچ اتفاقی نیفتاد، و پروفسور کمی این پا و آن پا کرد. پلاکس کم کم داشت مضطرب میشد.
_آم... با جرمی دوستم؟!

دامبلدور لبخند معذبی زد. میتوانست مرگخوارانی را ببیند که از ساختمان بیرون و به سمتشان می آمدند.
_بابا جان اینا الان میان میفهمن من از محفلم پوست کله مو میکنن.
_محفل؟! محفل چه سوت و کور شده راستی!

خوشبختانه، پلاکس بدون آنکه خودش بخواهد این بار جرقه را فعال کرده بود. یکی از مرگخواران برای پیرمردی که خیس و آب کشیده جلوی پلاکسِ آویزان ایستاده بود دست تکان داد.
_هی، تو! تو شبیه پروفسور-

اما پروفسور دیگر رفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برید کنار پیری نشید!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1400 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار دامبلدور فرود نرمی داشت. گرچه بعد ، از شدت گیجی دوباره زمین خورد! او کنار تخت پسری تقریبا یک و نیم ساله ایستاده بود ، با اولین نگاه او را شناخت!

-عصر بخیر هری!
-ادااااا
-اوه خدای من چقدر کوچولو بودی!

از بیرون صدای لیلی به گوش می رسد:
-جیمز ، عزیزم فکر کنم هری بیدار شده، میشه بری بهش سر بزنی؟
-البته!

در باز می شود و جیمز در حالی که چشم هایش از تعجب گرد شده اند به دامبلدور نگاه می کند.

- اوه پروفسور شما این جا چکار می کنین؟ریشتون چرا این شکلی شده و خیس آبین!

-عزیزم داری با کی حرف می زنی؟
-خب باورت نمیشه بگم!
-چی؟

لیلی هم دامبلدور را می بیند ولی به جای تعجب ناگهان میزند زیر خنده!

-خدای من! ببخشید پروفسور ولی ...
-ببخشید سر زده مزاحم شدم داستانش طولانیه!

هری را بغل می کند ولی همان موقع حس می کند که پیراهنش گرم می شود!

- هری! اوه خدای من متاسفم!
-هری!

دامبلدور که متوجه قضیه می شودسرخ می شود و هری را سر جایش می گذارد همان موقع پرتال دوباره او را می بلعد.جیمز از خنده کف زمین ولو میشود و هری هم بی خبر می زند زیر خنده. لیلی سرخ می شود!

-هری! آخه اون چه کاری بود ! جیمز یه چیزی بگو آخه!
-
-واقعا که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1400 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور چرخید و چرخید تا اینکه بالاخره پورتال او را به زمان دیگری برد و دامبلدور با سر بر روی زمین چوبی ای فرود آمد.
در ابتدا بلند شد و کمی سرش را مالید سپس به اطرافش نگاه کرد، هیچ چیز در اتاق نبود، جزء یک تخت بچه که بر رویش نام "آلبوس" حک شده بود و همچنین بچه ای که درون آن به خواب رفته بود.
دامبلدور به سمت تخت بچه راه افتاد و در کنار آن ایستاد. بچه صورت کشیده ای دقیقا همانند صورت دامبلدور داشت. ابرو هایش با آنکه سنی نداشت، کشیده و بلند بود.
دامبلدور که هم آن بچه و هم آن اتاق برایش بسیار آشنا بود، دستش را به قصد ناز کردن بچه به سمتش پیش برد و شروع به ناز کردنش کرد.
- آخی باباجان! قربونت برم من! سفیدیت حتی بر من هم رسوخ کرد، باباجان!

که در همین حین بچه با شنیدن صدای پیر دامبلدور بیدار شد و شروع به گریه کردن، کرد.
- مواَ! مواَ! مواَ!
- عه... باباجان! گریه نکن، باباجان! گریه نکن باباجان! اصلا بیا بغلم باباجان!

دامبلدور بچه را به بغل می گیرد و بلافاصله بچه گریه اش قطع می شود و شروع به بازی کردن با ریش دامبلدور کرد.

- عه، باباجان! ریش های منو ولکن! من اینارو با عرق جبـــ... نکن! چونه رو نکش باباجان! اونجا حساس ترین جای ریشه! نـــکــــش!

اما بچه هیچ کدام از حرف های دامبلدور را متوجه نمی شد. دامبلدور همینطور آخ و اوخ می کرد تا اینکه صدای باز شدن در، از بیرونِ اتاق آمد.

- کندرا یه چایی ای، قهوه ای چیزی بیار. یه سرم به بچه بزن...
- پاشو مرد! خودت برای خودت چایی بریز، زن نگرفتی که کلفتت باشه!
- نخواستیم، بابا! برو یه سر به بچه بزن، اینو که می تونی؟
- پسر تو هم هستا! ولی حالا مهم نیس! میرم یه سر می زنم...

با شنیدن آن صدا، دامبلدور بچه را به نحوی از ریشش جدا کرد و در تختش گذاشت، در ذهنش سوالات زیادی پیش اومد ولی بسیاری از موضوعات هم برایش روشن شد. او در زمان بچگی هایش بود و صاحب آن دو صدا، پدر و مادرش بودند، یعنی پرسیوال و کندرا دامبلدور.
اشک در چشمان دامبلدور حلقه زد، خاطرات قدیمی و خوش و ناخوشی که داشت، تک تک جلوی چشم دامبلدور آمد.

در همین حین کندرا در را باز کرد و با دیدن دامبلدور چند قدم عقب رفت و جیغی کشید و پرسیوال را صدا کرد. پرسیوال با عجله پیش کندرا آمد و گفت:
- چی شده کنی؟

کندرا با لکنت در پاسخ به او گفت:
- پر... سی! پــرســی! یه غریبه تو خونه ست!

پرسیوال چوبدستی اش را به سمت او گرفت و گفت:
- تو کی هستی، پیری؟
- بابا، مامان! منم، آلبوس...
- هه! آلبوس اون بچه ست که الان تو تختشه! بگو تو کی هستی تا لت و پارت نکردم!

دامبلدور می خواست برای او توضیح دهد ولی در همین پورتال دوباره شروع به چرخیدن کرد و دامبلدور را به درون خود بلعید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/30 14:26:44
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/30 14:34:54
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/30 14:35:47
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/30 16:54:48
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 29 شهریور 1400 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
«درون پورتال»


دامبلدور که هنوز در شوک بود از بالا برروی زمین پرتاب شد.
_آییی.... سرم
دستانش را برای بلند شدن به آسفالت های داغ تکیه داد و خودرا بلند کرد.
دستی به صورتش کشید و در انتها دستش را به سمت ریشش برد و آبشان را گرفت.

لباسهایش که از شدت خیسی حالا به تنش چسبیده بودند را با دست تا حد امکان آبشان را گرفت.
از روی زمین بلند شد. به دور و اطراف نگاه میکرد.
انگار دنبال نشانه ای، پلاکی و یا حتی انسانی میگشت.

به پشت که چرخید ماشین بستنی فروشی را دید.
_انگار بازه..... ولی کو بستنی فروش؟

به سمت صندلی راننده رفت. راننده ای در ماشین نبود! به شیشه چسبید و بادقت نگاهی انداخت.
_نه انگار...... نیست

چند متر جلوتر تابلویی را دید. نزدیکتر رفت؛ تابلویی آبی رنگ بود که انگار نام خیابان را نوشته بود.

_نِوِرلَند؟

با دستش ، ریشش را خاراند.
_یعنی کدوم یکی از....

که ناگهان در خانه ای که روبروی ماشین بستنی فروش بود ، باز شد.
دختر بچه ای با کلاهی مشکی برسر ، پیرهن آستین کوتاه و دامن بیرون آمد.
صدای مادرش که از توی خانه داد میزد از بیرون شنیده میشد.

_آرتمیسیا!.....سریع برگردیا
کودک آرام قدم برمیداشت و به سمت ماشین بستنی فروشی میرفت.

دامبلدور همانطور که با چشمان گرد شده به کودک نگاه میکرد، به سمت ماشین بستنی فروشی رفت.
کودک وقتی به ماشین بستنی فروشی رسید، روی سینه ی پایش ایستاد و انگار درون ماشین دنبال کسی میگشت.

_خوش اومدی خانم کوچولو
بستنی فروش که روبروی کودک ظاهر شده بود، لبخند زنان به او نگاه میکرد.
کودک که از یهویی آمدن بستنی فروش تعجب کرده بود، چند قدم به عقب برداشت.

دامبلدور به بستنی فروش که رسید سلامی کرد و به کودک نگاه میکرد.
_سلام آقای محترم
_ممنون.... بی زحمت یک بستنی لیمویی میخواستم
سپس رو به آرتمیسیا ی کوچک کرد و گفت:

_شما چی میخواید..... بانوی جوان؟

آرتمیسیا که تعجب کرده بود سریع سکه هایش را جلوی صندوق گذاشت و گفت:
_ممنون..... من دارم خودم
دامبلدور لبخندی زد و گفت:
_باشه!
_همین الان میارم خدمتتون!

مرد بستنی فروش لبخندی زد و رفت.
آرتمیسیا ی کوچک پوفی کرد و دستش را زیر کلاه برد.
دامبلدور نگاهی کرد و گفت:
_چرا موهاتو زیر کلاه قایم کردی؟ آبی که قشنگه
آرتمیسیا از سفید به سرخ تبدیل شد و گفت:
_خجالت میکشم

«پاق»صدای ریزی شنیده شد و صحنه تاریک و مبهم شد. و دوباره به پورتال بازگشته شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1400 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

احساس خستگی میکرد، اما وقتِ زیادی نداشت. کارت دعوت ها فرستاده شده بودند و فردا همان موقع، محفلی ها می آمدند بازگشت پروفسورشان را جشن بگیرند. ویلای صدفی ابدا توی موقعیت مناسبی برای مهمانی گرفتن نبود. میز ها خاک گرفته بودند، یخچال خالی بود و یوآنی نبود که با شوخی های باکیفیتش کمردرد حاضرین را برطرف و پوستشان را شفاف کند. پروفسور دامبلدور که اینجا دیگر از کریچر هم نمی توانست کمک بگیرد، در ها را گردگیری کرد، دیوار ها را گردگیری کرد، زمین را گردگیری کرد، و درحالیکه داشت پنجره ها را گردگیری میکرد دیگر کم کم خسته شد و کمی آهسته تر گردگیری کرد.

دیوارها را تزئین کرد، چراغ های مشنگی را به سقف آویزان کرد و تابلوی "خوش اومدم" را دم در برافراشت و آن موقع بود، درست در لحظه ای که از صندلی پایین آمد و عرق پیشانی اش را با پشت دست گرفت، که آن صدا را شنید. صدای وز وز خفیفی که انگار از همه سمت شنیده می شد، و بطرز عجیبی دامبلدور را به سمت خودش می کشاند. در جستجوی صدا به طبقه ی بالا رفت، سپس دوباره برگشت پایین. زیر شیروانی را گشت، و حیاط را هم همینطور. و در نهایت، زیر تنها درختِ محوطه ی ویلا پیدایش کرد، درختی که سالها پیش، زمانی که همه شان هنوز جوان تر بودند، خودش کاشته بود. پورتال بزرگ و آبی رنگی، درخشان و چرخان، هوا را در خود میکشید و به او چشمک میزد. با صدای وز وزش فرایش می خواند، و دامبلدور، با اینکه میدانست هنوز غذاها را آماده نکرده است و پرده ها را وصل نکرده است، یک قدم به سمتش برداشت.

ذهنش کار نمیکرد، و غرایزش هم همینطور. پاهایش بی اختیار به سمت چیزی قدم برمیداشتند که اگر آنقدر درخشان و وسوسه برانگیز نبود می شد به یک سیاهچاله ی کوچک تشبیهش کرد. نزدیک تر و نزدیک تر شد، هرچه نزدیک تر می شد فکرِ غذاهای آماده نشده و مهمان های ناامید و کادو های کاغذپیچ نشده بیشتر و بیشتر به خاطره ای گنگ و دوردست می ماند. پایش را بلند کرد تا قدم به داخلش بگذارد، و با اولین تماس، با صدای "پاق" نه چندان بلندی، به زمان و مکانی بسیار دور منتقل شد.

درون پورتال-کودکیِ یوآن

پروفسور با سر توی وانِ آبی فرود آمد که در کمال وحشت، خیلی زود متوجه شد درون آن تنها نیست. درحالیکه خودش را با احتیاط عقب می کشید و پاهایش را توی شکمش جمع میکرد، چون راستش را بخواهید وانِ خیلی کوچکی بود، به پسربچه ای خیره شد که با دو گوشِ روباهیِ نارنجی رنگ و دمی نصفه و نیمه بیرون از آب، به او زل زده بود. پروفسور اخم کرد، و پیشانی اش را مالید، چون کودک برایش خیلی خیلی آشنا بود اما نه به اندازه ی کافی که بتواند او را بشناسد.

بنظر میرسید که پسرک از ظهور ناگهانی یک پیرمرد در وان آبش ابدا تعجب نکرده است. به دامبلدور خیره شد و لبخند زد.
_نمیخوای بپرسی شاهدم کیه؟!

دامبلدور هنوز نمیدانست در چه موقعیتی قرار دارد، و اینکه آیا این کودک میتواند خطرناک باشد یا نه، برای همین سریعا به خواسته اش تن داد.
_...شاهدت کیه پسرم؟

پسرک دم نارنجی رنگش را توی دستش گرفت و مثل پنکه سقفی چرخاند.
_...دمم!
_حالا شناختمت.
_

دامبلدور تلاش کرد با کودک حرف بزند، اما برای این کار زیادی دیر بود. همین که یوآن دیالوگ معروفش را به زبان آورد، چیزی در فضای حمام تغییر کرد، انگار با گفته شدنِ دیالوگِ معروفِ یوآن چیزی فعال شده باشد. صدای "پاق" کوتاهی به گوش رسید، و در یک چشم بهم زدن، پروفسور که مثل یک اسفنجِ خیس نم پس میداد و به اندازه ی یک غول غارنشین گیج بود، به زمان و مکان دیگری منتقل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برید کنار پیری نشید!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1398 18:26
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایانی:


هرمیون و آدر به سمت در ورودی خانه ریدل شتافتند.

پاق! پاق!

پیش از آن که سرهایشان را برگدانند، پرتوهایی سرخ رنگ صفیرکشان از بالای سرشان عبور کردند.

- آدر آرتور ویزلی! تو به استناد ماده 251 قوانین وزارت سحر و جادو بازداشتــ... لعنت بهت! داری بدترش می کنی.

آدر صبر نکرده بود تا خطابه ای که لودو بگمن فریاد می زد به پایان برسد و در را شکسته و وارد خانه ریدل شده بود و در تاریکی می دوید. پرتوهای سرخ و طلایی از بالای سرش می گذشتند و او ناخودآگاه به چپ و راست می پیچید به امید نوری که نمی یافت. از پله هایی بالا رفت، از پله هایی پایین آمد...
-آخ!

پایش لیزخورده و روی زانو درون تاریکی افتاد.

سکوت...

سکوتی چنان سنگین که حتی جلوی نفس های آدر را نیز گرفته بود. پسرک تا به آن روز تصور می کرد شاید رگه عمیقی از تاریکی درون قلبش ریشه کرده باشد، اما در آن حال می دید که حتی نمی دانسته تاریکی چیست. چیزی سرد، وسیع.

- بلند شو.

دستی زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.

- هرمیون تویی؟

صدایش می لرزید، درد و ترس حواسش را مختل کرده بود و چیزی به یاد نمی آورد و چیزی را نیز تشخیص نمی داد.
چوبدستی در هوا موج برداشت و توپ نقره ای رنگ نسبتا بزرگی بین زمین و هوا درخشیدن گرفت و مرد بلند قدی را نمایان می کرد. شنلی خاکستری به تن داشت و کلاه آن را روی سرش کشیده بود، در زیر کلاه نیز ماسک عجیب و غریبی به چهره زده بود. از زیر ماسکش، ریش بلند و نقره ای بیرون زده بود.

- نه.

حالا که طغیان آدرنالین در رگ های کریس فروکش کرده بود، می توانست صدای را تشخیص دهد، صدایی که دورگه و گرفته به نظر می رسید، اما باز هم خودش بود.
پروفسور دامبلدور چوبدستی اش را به شکلی نسبتا وحشیانه تکان داد و بلافاصله صدای جیغ و فریاد از دور دست ها به گوش رسید...

ناکجاآباد:

گردن کریس به شدّت زخمی شده بود و او سعی می کرد با فشردن انگشتانش بر روی زخم از فواره زدن خون به سر و صورتش جلو گیری کند.
- با اونهمه دندونم نمی تونی درست و حسابی گاز بگیری لندهور!

سعی کرده بود فریاد بزند و دندان هایش را نشان دهد، اما تنها واژگانی نامفهوم را فریاد زده و لثه های خونینش را نمایش داده بود.
در طرف دیگر میدان، گرگ عظیم الجثه که خون از دندان ها و چانه اش جاری بود، خودش را عقب کشید تا با پرشی بلند، سر مرد را یک لقمه چپ کند...
فرمان پایان کار صادر شده بود.

خانه ریدل:

- می بینی آدر؟
- کثافت حرومزاده!

کریس درون گوی تصویر پنه لوپه را می دید که فشرده می شد و از درد فریاد می زد. می خواست روی پیرمرد بپرد و تا جایی که می توانست به بینی اش مشت بزند و بعد از آن که خسته شد با پاهایش به صورت او می کوبید! بعد هم سعی می کرد با دندان هایش قسمت هایی از بدن او را بکند و بخورد!
اما نمی توانست.
- آشغال عوضی... بزمجه!

او حتی نمی دانست بزمجه چیست، اما فحش های زیادی نمی دانست، لعنت!
- لعنتی!

پیرمرد صورتش را به سمت او برگرداند و صمیمانه ترین لبخند دنیا را تحویلش داد:
- معلومه که اصلا به تصویر اصلی توجه نمی کنی.

پنه لوپه در میان قفس حباب مانند فشرده می شد، جیغ می زد و خونی که از بینی و دماغش جاری شده بود، سر و صورت و لباس هایش را قرمز قرمز کرده بود و مرد حرف از تصویر اصلی می زد! تصویر اصلی اگر آن نبود پس ...
سرش پایین افتاد و شانه هایش بالا و پایین رفتند.

- آدر...

پیرمرد سر پسرک را بالا آورده و چشم های اشک آلودش را پاک کرد.

- ازت متنفرم!

و بغضی دیگر درون گلوی آدر ترکید و اشک ها دوباره جاری شدند.
پیرمرد بدون هیچ حرفی پسرک را در آغوش کشید.

آدر می خواست فریاد بزند! نمی خواست مرد در آغوشش بگیرد. نمی خواست آغوشش گرم باشد. نمی خواست در آن احساس آسودگی و امنیت کند. دلش نمی خواست آن آغوش را دوست بدارد.

- آدر، لطفا این یک کار رو برای من انجام بده.

زنجیرهای ناپیدا آدر را رها کردند و چاقوی دسته نقره ای، از ناکجا در دستان پسرک قرار گرفت.

- ممنونم... دنیا تا همیشه به یه ذره سیاهی برای جلو رفتن نیاز داره، بهم لطف کن و اون ذره سیاه باش.

پیرمرد این را گفته و دستش را در میان ریش سفید رنگی که کم کم قرمز می شد، فرو برد و نگاه مصممش را به پسر دوخت:
- تا ابد! تا همیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم