هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹:۰۲ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۱:۰۸ دوشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۰۳:۰۹
از خلافکارا متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 209
آفلاین
این بار دامبلدور جلوی خانه‌ای از آجرهای قرمز فرود آمده بود. خانه بالای تپه‌ای مشرف به یک دهکده بنا شده بود. تا دامبلدور بتواند بفهمد توی خاطره‌ی کیست، در باز شد و پاتریشیا بیرون آمد.

دامبلدور گفت:
- سلام فرزندم! می‌شه بیام تو؟

پاتریشیا گفت:
- خیلی دوست دارم، اما الان یه کار مهم دارم و باید برم.

او این را گفت و خواست برود، اما دامبلدور جلویش را گرفت.
- یه فنجون چای بهم می‌دی؟

پاتریشیا گفت:
- اگه وقت داشتم می‌دادم، اما...

دامبلدور دوباره جلوی او را گرفت.
- بابا جان، خیلی گرسنمه!

پاتریشیا گفت:
- ببخشید، اما من یه پرونده دارم!

همان موقع پورتال دوباره دامبلدور را بلعید.


به پاتریشیا وينتربورن رای بدهید!
با پاتریشیا باشی، نظیر نداری!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲:۴۶ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

گریفیندور، مرگخواران

تلما هلمز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۴۲:۲۴
از من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 158
آفلاین
خلاصه: دامبلدور توی پورتالی افتاده که میبردش به خاطرات رندومی از گذشته های دور و نزدیکِ محفلیا و مرگخوارا، و فقط در یک صورت میتونه از یه خاطره به خاطره بعدی بره، اونم اینه که صاحب خاطره ی مبدا، دیالوگ معروف یا تکیه کلامش یا سوژه شخصیتیش رو بگه.

دامبلدور این دفعه خودش رو توی دشت سرسبز یا یه جنگل بزرگ پیدا نکرد. این دفعه وقتی چشماش رو باز کرد با یه عمارت خیلی بزرگ مواجه شد. سرش رو که اینور اونور چرخوند دید که توی حیاط اون عمارته.

- پروفسور! اینجا چیکار میکنین؟

دامبلدور شنیدن صدا از پشت سرش چرخید. یه دختر جوون رو به روش وایستاده بود. با دقت نگاهی به سر تا پای دختر کرد، اما نتونست بفهمه که اون کیه.
- دخترم! من نتونستم بشناسمت. تو کی هستی؟

دختر چشماش رو تنگ کرد.
- فکر میکنین نمیدونم اومدین اینجا که در مورد من اطلاعات جمع کنین؟
- فرزندم چه اطلاعاتی؟

دختر دستی به موهای قهوه ایش کشید.
- میخواین با من بیشتر آشنا بشین. در موردم بیشتر بفهمین و بعد... منو گروگان بگیرین و...
- بسه دیگه دختر جان! چرا انقدر فکر توطئه داری! یدونه اسمت رو پرسیدم.

دختر کمی فکر کرد. بعد با اخم به دامبلدور نگاه کرد. و آخر درحالی اصلا علاقه ای نداشت گفت:
- تلما هستم... تلما هلمز.

دامبلدور لبخندی زد و دستی به ریشش کشید.
- از اول چرا نگفتی باباجان؟

تلما لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
- چون من بهت مشکوکم! اصلا...

اما دامبلدور دیگه نتونست بشنوه اون چی میگه. چون دوباره پورتال اون رو به داخل خودش کشیده بود!


از من و روباهم دور شو! من بهت شک دارم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۴۹ چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳

هافلپاف، محفل ققنوس

رزالین دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۶:۴۲ دوشنبه ۶ فروردین ۱۴۰۳
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۱۲:۳۴
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 30
آفلاین
دامبلدور با صدایی شبیه صدای باد، محکم به زمین نرمی برخورد کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. این دفعه، وارد سبزه زار بزرگی پر از گلهای نرگس و درختان چنار شده بود، اما از شانس بدش، روی زمینی گلی ظاهر شده بود. در همین حین، متوجه زن جوانی شد که با نوزادی در آغوش، به سمتش می آمد. زن نزدیک تر شد و دامبلدور، چهره اش را شناخت:
- رزالین! چطوری باباجان؟

شاید اگر هلگا هافلپاف از قبر بیرون می آمد و در سالن عمومی گروهش بندری می رقصید و آهنگ ماگلی عزیزم کجایی را می خواند؛ هافلپافی ها به اندازه رزالین حیرت زده نمی شدند. رزالین با تعجب پرسید:
- پ... پرفسور دامبلدور! شما اینجا چیکار می کنین؟
- قصش درازه باباجان. تو چطوری سدریک؟

سدریک طبق معمول خواب بود، برای همین رزالین جواب داد:
- خوابیده. برخلاف بقیه ی بچه ها، اصلا اهل گریه یا ونگ زدن نیست. بیشتر وقتا رو می خوابه. خیلی آرومه.

در همین حین، آموس که طوری جست و خیز می کرد که انگار زیر پاهایش فنر کار گذاشته اند، از راه رسید. با دیدن دامبلدور، قیافه اش طوری شد که انگار به سختی جلوی خنده اش را گرفته:
- سلام، پرفسور دامبلدور. ببخشید پرفسور ولی...

چشم غره ی ترسناک رزالین که معنایش این بود که اگر یک کلمه ی دیگر حرف بزنی، همین درخت را در حلقت فرو می کنم، آموس را ساکت کرد. رزالین دست دامبلدور را گرفت و به او کمک کرد بلند شود.
- مرسی بابا جان! پنجاه امتیاز برای گریفیندور.
- ولی من هافلپافیم، پرفسور.
- به چه نکته ظریفی اشاره کردی بابا جان! هزار و دویست و پنجاه امتیاز برای گریفیندور.

در همین حین، چشم دامبلدور به کتابی خورد که از کیف رزالین افتاده بود.
- این دیگه چیه، بابا جان؟

رزالین با ذوق و شوق گفت:
- یکی از کتابای مورد علاقمه...

دامبلدور هرگز ادامه حرف رزالین را نشنید؛ زیرا پورتال دوباره او را بلعیده بود.


ویرایش شده توسط رزالین دیگوری در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۸ ۱۸:۰۷:۵۹

اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۲۳ یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۴۰۲

ریونکلاو، محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۰:۱۱
از دستم حرص نخور!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 333
آفلاین
- چرا سوزن توی پا می‌ره ولی پا توی سوزن نمی‌ره؟

دامبلدور پلک زد.
- نمی‌دونم باباجان.

جوزفین حدس زد:
- چون پا از سوزن بزرگ‌تره؟

پیرمرد ناخودآگاه سر پایین انداخت تا نگاهی به پای خود بیاندازد.
پایش در هوا آویزان بود.
- ای وای! من این بالا چیکار می‌کنم؟
- یاد جوانی می‌کنید! مگه نه اینکه همیشه دلتون می‌خواس به‌یاد کودکی‌ها درخت‌نوردی کنید، ها؟

دامبلدور به حافظه‌ی خود رجوع کرد اما چنین چیزی به خاطر نیاورد.
در گذشته هم به خاطر نیاورده بود.

جوزفین آبنبات لیمویی‌ای از جیب بی‌انتهایش درآورد و به او داد.
- هر از گاهی فعالیت بدنی لازمه!
- منکر نمی‌شم عزیز... ولی ورزش‌های کم‌خطر‌تری هم برای پیرمردی به سن من وجود...
- الان دلم می‌خواد یه مشت بچه مچه دور خودم جمع کنم شعر بخونم براشون. یا داستان... یا نمایشنامه... همچی دراماتیکم بخونم که کیف کنن!
- خب می‌تونیم...
- اگه آدم سوار گاو بشه چی می‌شه؟
- اگه گاو آرومی باشه...
- پرده‌ی سفید یا آبی؟
- س‍-سفید؟

دخترک رو به آسمان لب ورچید. تک‌شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- گمونم مغز من اضافه‌کاری داره. نکنه حقوقش کمه؟ راستی پروف، یه چیز جدید پیدا کردم که...

انتهای جمله ناشنیده باقی ماند و آبنبات لیمویی‌، نامکیده.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۰ ۲۲:۰۶:۳۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۴۰۲/۱۲/۲۰ ۲۳:۳۱:۴۱

تصویر کوچک شده
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱:۳۰:۵۱ پنجشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۲

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۱:۴۴ یکشنبه ۲۴ دی ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۸:۴۰ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از همین تریبون اعلام میکنم که اوضاع، اوضاعی نی...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 149
آفلاین
دامبلدور با صدای باد مانندی درون مکانی بزرگ و وسیع منتقل شد. بیابانی در کنار علفزار و کمی آنطرف تر صحرایی سفید، پوشیده شده از برف!

- آلبوس! تو اینجا چیکار میکنی؟!
- من خودمم نمیدونم اینجا چیکار یا اصلا کجا چکار کن... نیوت! بابا جان! حالت چطوره یا نه؟!
- عالی ام آلبوس! ولی تو چرا تو آرزوی منی؟!
- تو کجاتم بابا جان؟!
- توی یکی از بزرگترین آرزوهای من!
- ببین باباجان! من خودم به شخصه و فی نفسه هیچ خبر ندارم اینجا چه خبره؟! به قول یارو گفتنی دور سر خودم میچرخم!
- حالا بامن بیا که درمورد آرزوم بهت بگم!

دامبلدور و نیوت به راه افتادند. سه صحرا، با خطی مرئی جدا شده بودند و صحرا تا جایی که چشم کار می کرد، خالی از موجود زنده بود. نسیمی از میان علفزار می گذشت و صورتشان را قلقلک می داد. کمی آنطرف تر در بیایابان خشک، تبدیل به باد گرمی اذیت کننده می شد و هنگامی که از صحرای سفید گذشت، طوفانی سرما آور لرزه به تنت می انداخت.

- نیوت بابا جان! گفتی آرزو! این آرزوت کیه؟!
- چیه!
- چیه؟!
- اینجا، آرزوی منه! یبار آرزو کردم که جایی باشه، که هر موجودی با هر طبع دمایی، بتونن در کنار هم خوش و خرم زندگی کنن!
- چقد فرحبخش!
- اینم بهت بگم آلبوس، اینجا به هر موجودی فکر کنی، میاد!

ناگهان از فراسوی دید نیوت و آلبوس، ققنوسی به پرواز در آمد و لحظه به لحظه نزدیکتر می شد. ققنوس آمد و روی شانه آلبوس جای گرفت. نیوت با لبخند به آلبوس نگاه کرد و هردو از منظره لذت بردند. ققنوس به پرواز در آمد و در سه صحرا جولان میداد.

- او راستی بهت گفتم که هاگرید اژدهای جدیدی گرفته؟! انقد خفنه؟!
- آلبوس! خریدن حیوانات و موجودات اصلا کار درستی نی... تو الان به یه اژدها فکر کردی؟!

یک اژدهایی از گونه دم شاخی از پشت سر آنها به پرواز در آمد و از بالای سرشان رد شد. آلبوس که اوضاع را خیط و عرصه را تنگ می دید. سوتی کشید و ققنوس به سمتش به پرواز در آمد. اما ققنوس تنها موجود پرنده ای نبود که به سوت جذب می شد. پس ناگهان آلبوس، نیوت، ققنوس و اژدها از صحنه سه صحرا محو شدند و فقط بند پیژامه کز خورده نیوت باقی ماند.



تصویر کوچک شده

.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۲

گریفیندور، مرگخواران

کوین کارتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۲
آخرین ورود:
۱۷:۲۳:۳۹ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
از تو قلب کسایی که دوستم دارن!
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 155
آفلاین
- شرورم دهنتونو باژ کنین! بگین عااااا.

همین که دامبلدور فرود آمد، با صحنه ای عجیب و کاملا غیر طبیعی مواجه شد.
پسرکی کوچک که در دست قاشق داشت؛ روی میز رفته بود و به زور سعی می کرد قاشق را داخل دهان لرد سیاه ببرد.

- نمی خوریم بچه! ولمون کن!
- شرورم باور کنین اژ اون شربت تلحای مامانی نیشت. بشتنیه!

لرد سعی داشت از دست قاشق فرار کند ولی از آنجایی که به صندلی بسته شده بود؛ نمی توانست.
کوین بالاخره توانست به زور قاشق را وارد دهان او کند. دامبلدور که دیگر نمی توانست با دیدن این صحنه چگونه خنده اش را کنترل کند ریشش را در دهانش فرو کرد. اولش ریش باعث قطع شدن خنده اش شد ولی یکم بعد او را تا مرز خفه شدن برد.

- ک..م...عع..ک

کوین که حالا رو به روی دامبلدور قرار داشت محکم ریش هایش را گرفت و از حلقش بیرون کشید. البته از آنجایی که ریش های او بسیار بلند و در سن رشد بودند ؛ بیرون کشیدنشان نیم ساعتی طول کشید.

-مرلین میدونه چطوری این همه ریشو کردین تو دهنتون!
- ممنون....اههه... ممنون باباجان.

دامبلدور که حالا داشت نفسی راحت می کشید؛ با مهربانی به ناجی کوچکش خیره شد که عصبانی به نظر می رسید.
- بابابژرگ امیدوارم دلیل منطقی ای برای حراب کردن جشنم داشته باشین.
- باباجان من واقعا نمی خواستم جشن تو و تامو خراب کنم. اشتباهی اومدم تو خاطراتتون.
- اینا که حاطره نیشتن! تشورات و فکر و حیال منه.

با شنیدن این حرف؛ دامبلدور کمی گیج شد. تا آن موقع نمی دانست که می تواند وارد تصورات مردم هم بشود. نگاهی به اطرافش انداخت که با انواع بادکنک و عروسک تزئین شده بود. کمی ذوق کرد که وارد تخیلات یه بچه شده نه یک مرگخوار بی رحم. کمی هم تمایل به ماندن در آنجا، در او ایجاد شد.

- بابابژرگ نگفتین کارتون چیه؟

بچه مهمان نواز به نظر نمی رسید. بنابراین دامبلدور، برخلاف چیزی که واقعا می خواست، سعی کرد تمایلاتش را کنترل کند.
- ببین فزرندم شما دیالوگ یا تکه کلام معروفت رو بگو من خودم رفع زحمت می کنم.
- بی فرهنگا! لعنتیا! تمه! شینه....
- بابا جان گفتم دیالوگت رو بگو. چرا داری فحش میدی؟
- میشه بغلتون کنم؟

و قبل از این که کوین بتواند حرفی بزند در آغوش دامبلدور غرق شد.

- بابا بژارینم ژمین! داشتم دیالوگم رو می گفتم!

دامبلدور که متوجه اشتباهش شده بود؛ به آرامی کوین را زمین گذاشت و کوین که حالا به سر و صورتش کلی ریش چسبیده و او را شبیه بابانوئل کرده بود مشغول جدا کردن آنان شد.

- فرزندم میشه عجله کنی؟
- رودولف حیلی بی تر بیته... مورفین بد آموژی داره... من حاله بلا و اربابو دوشت دارم...

کوین رگباری جمله می گفت ولی اتفاقی نمی افتاد.

- من عاشق بشتنیم...میشه برام بشتنی بحری؟... بشتنی می حوری؟
- بله باباجان. ممنون از دعوتت!

دامبلدور تا خواست برود روی صندلی بنشیند؛ کوین جلویش را گرفت.
- من فقط اربابو حاله بلا رو دعوت می کنم!... عه ارباب کو؟

متاسفانه لردسیاه طناب ها را باز کرده و رفته بود.
-بیاین! لردشیاه فرار کرد! حالا شما می حواین با من باژی کنین؟

دامبلدور هرگز فرصت نکرد جواب بچه را بدهد زیرا که دیگر غیب شده بود.


...I hold them tight, never letting go
...I stand here breathing, next to those who are precious to me





تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۶:۳۹
از کتابخونه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 558
آفلاین

با اینکه تلپورت بسیار سریع انجام میشد اما در همون نیم ثانیه هم دامبلدور آرزو کرد ایندفعه روی زمین خونه ی گریمولد فرو بیاد تا یک کشتزار. دامبلدور با قدم های نرم و آرام در فضای آرامش بخشی فرود اومد. دوباره هم در یک دشت بود اما تا چشم کار میکرد چادر های رنگارنگ بود.
دامبلدور مدتی منتظر ایستاد تا بلکه اتفاقی بیوفته؛ بارون بیاد،قلمو بخوره تو سرش، صدای دعوا بیاد، اما انگار هیچ اتفاقی قرار نبود بیوفته.

-نکنه ما در خلاء هستیم؟
-خیر! پرفسور شما در یک دشت هستید.

دامبلدور به دنبال منشاء صدا گشت. اما چیزی پیدا نکرد.

-نکند صدای قلبمان است؟
-خیر! صدای من است.
-تو کی هستی باباجان؟ و کجایی؟
-اینجام پرفسور.

دامبلدور با دقت بیشتری به اطرافش نگاه کرد. انگار داشت مه فضا رو میگرفت.

-باباجان...تیکه کلام مخصوصت را بگو، مارو به خیر تو را به سلامت.
-من تیکه کلام ندارم.
-اسمت چیه باباجان؟ تو محفلی؟
-بله.


دامبلدور هر لحظه بیشتر نگران میشد؛ مه غلیظی فضا رو در بر گرفته بود. هرچه فکر میکرد خاطره ای به یاد نمیاورد.

-باباجان، این مه طبیعیه؟
-کدوم مه پرفسور؟ الان هوا گرگ و میشه!
-باباجان، الان کجاییم؟
-پرفسور، شما مگه نیومدین مسابقه رو نگاه کنید؟
-کدوم مسابقه باباجان؟
-جام جهانی کوییدیچ دیگه پرفسور...هر چهارسال یه بار این مسابقات برگزار میشن؛ توی کتاب "کوییدیچ، زندگی ما!" دربارش خیلی توضیح داده؛ اگه نخوندین کتابشو میتونم بهتون بدم بخونید، فقط باید سر ساعت هشت برش گردونید به مادام پینســــ...

صدای گابریل به سرعت محو شد و پرفسور به زمان دیگری انتقال پیدا کرد.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰

جرمی استرتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۲۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲
از کی دات کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
دامبلدور وارد خاطره بعدی شد. این بار بالاخره در جایی خشک فرود آمده بود، بنابراین ریشش را چلاند تا آن را خشک کند اما باز هم ریشش آب داشت. آب زیادی به ریش دامبلدور جذب شده بود و همین باعث شد که او چندین بار ریشش را بچلاند. در هر بار چلاندن، میزان زیادی آب از ریش او خارج می شد. بالاخره بعد از مدتی ور رفتن با ریش هایش موفق شد که کار را به پایان برساند.

از کمی دور تر صدایی شنیده می شد. هر چقدر هم که سن دامبلدور بالا می بود، باز هم می توانست از آن فاصله صدای خودش که دارد با ولدمورت بحث می کند را تشخیص دهد.
- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

در آن لحظه دامبلدور علاقه خاصی به گفتن جمله «بچه بیا پایین» داشت اما به علت برخی محدودیت های سنی از انجام این کار خودداری کرد. جلو تر رفت و خود سابقش را دید. کمی چپر چلاق به نظر می رسید و شیرین می زد. به او گفت:
- سلام بابا جان! من خودتم از آینده. حالا لطف کن و دیالوگ معروفتو بگو.

دامبلدور دیگر که خودش را دیده بود پشم هایش ریزش کردند. البته پشم های دامبلدور آن قدری بود که هر چقدر بریزند باز هم از تعداد آن ها کم نشود.

- خودم؟ اگه راست میگی نشانه بده بابا جان!

دامبلدور کمی فکر کرد و سپس پاسخ خودش را داد:
- خب... این لباس هایی که پوشیدی در حال حاضر بسیار خز و سمی تشریف دارند.
- کاملا منطقی بود، پذیرفتم. حالا بگو چی می خواستی عزیزِ بابا؟
- دیالوگ معروفت رو بگو.

دامبلدور کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اممم... از سایه ها نترس، تو تانوسی بابا جان!

اتفاقی نیفتاد. دامبلدور قدیمی هم متوجه این شد.

- از سایه ها نترس، تو... ناموسی بابا جان!
-
- اممم... پا بوس؟

تلاش های دامبلدور نتیجه ای نداشت. جرمی که می خواست خود را به هر نحوی که شده وارد سوژه کند اسهال فضل اظهار فضل کرد و گفت:
- تو ققنوسی بابا جان؟

دامبلدور می خواست برای این که به خودش ثابت کند آن زمان آن قدر ها هم خنگ نبوده، به طور مستقیم کمکی نکند. به همین دلیل گفت:
- اون چه کلمه ایه که با ف شروع میشه و با ‍انوس تموم؟

همه به فکر فرو رفته بودند. حتی مرگخوار های سفید هم در حال تفکر بودند. بعد از مدتی تفکرشان آنقدر عمیق شده بود که متوجه جرمی نشدند که دستش را برده بود بالا تا برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد.

- تموم نشد عزیزانِ بابا؟

گویا کمی دیگر از زور زدن ها و نفهمید هایشان باقی مانده بود. وقتی کارشان تمام شد دامبلدور گفت:
- خب، نتیجه این همه فکر کردن چی شد حالا؟
- من به این نتیجه رسیدم که به این کار ما دو نفر میگن خوددرگیری.

دامبلدور که دیگر از خودش نا امید شده بود گفت:
- یک جمله ای هست که میگه «از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان». اگر دوست داشتی اون رو به زبون بیار عزیز دل بابا.
- تو چالوسی بابا جان؟

دامبلدور دیگر مثل خود گذشته اش رد داده بود. بنابراین کتی را که دم دستش بود نیشگون گرفت. کتی جیغی بلند کشید. دامبلدور قدیمی بدون لحظه ای درنگ رو به کتی کرد و گفت:
- چرا ترس؟ از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان!

دامبلدور قبل از این که بتواند از خوشحالی حرکات موزونی که بیشتر روی نواحی اطراف کمر تمرکز داشتند را اجرا کند، به مکان و زمانی دیگر منتقل شد.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۶ ۹:۴۵:۵۹
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۶ ۱۱:۳۱:۲۳

RainbowClaw




پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۳:۰۰ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ دوشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۱ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱
از سایه‌ها نترس، تو فانوسی بابا جان!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست: دامبلدور توی پورتالی افتاده که میبردش به خاطرات رندومی از گذشته های دور و نزدیکِ محفلیا و مرگخوارا، و فقط در یک صورت میتونه از یه خاطره به خاطره بعدی بره، اونم اینه که صاحب خاطره ی مبدا، دیالوگ معروف یا تکیه کلامش یا سوژه شخصیتیش رو بگه. الانم غیب شده و تو پست بعدی باید ظاهر شه.


همه چیز سم بود. بچه روی دامبلدور جیش کرده بود، لی لی و جیمز روی شرفش پی پی کرده بودند و خودش هم در اثر اینهمه عقب و جلو کردن در زمان کمی عرق کرده بود. این بار که فرود آمد، زمین زیر پایش نرم بود. دیگر در فرود آمدن ماهر شده بود، برای همین فقط کمی سکندری خورد. قطرات باران موهایش را به سرش چسبانده بودند و دامبلدور نمی‌دانست چرا نمیشود بخاطر خدا یکی از این فلش‌بک ها خشک باشند.

دور تا دورش تا چشم کار میکرد علف زار عظیمی گسترده بود. چشمانش را پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش ریز کرد تا صاحب خاطره را پیدا کند، اما نتوانست او را بیابد؛ نه تا زمانی که قلموی چوبی آغشته به رنگی از بالای درختی در مقابلش پایین افتاد.

_لعنت... کی میخواد تا اون پایین بره...

نقاش که هنوز مهمان ناخوانده اش را ندیده بود، سعی کرد از شاخه ای که روی آن نشسته بود پایین بیاید، اما حجم عظیم فرهای موهایش تقریبا تمام شاخه ها را با خود پایین کشید. دستش را بالا برد تا موهایش را آزاد کند، شاخه از زیر پایش در رفت و تلو تلو خورد و همراه با افتادنِ چند برگ، نقاش از موهایش آویزانِ درخت شد.

زیر لب غر غر کرد و دست و پا زد، اما تعجب نکرد، انگار کارِ همیشه اش باشد. اما تفاوت این بار با دفعات قبل، صدایی بود که تقلایش را قطع کرد.
_کمک نمیخوای بابا جان؟

به منشا صدا که نگاه کرد، پیرمردی را دید که از پایین به او لبخند میزند، و قلمویش را برایش بالا گرفته است.
_اینو لازم داشتی پلاکسِ بابا؟

پلاکس اخم کرد. قطرات رنگ قرمز زیر باران روی ریش های دامبلدور میریختند و باعث میشدند شبیه یک قاتل دیوانه بنظر برسد.
_تو اینجا چیکار میکنی؟

دامبلدور با خونسردی پلک زد.
_طبیعیه، درکت میکنم. گیج شدی، و شاید حتا کمی میترسی.
_نمیترسم، فقط میخوام بدونم تو-
_راستشو بخوای، منم میترسم.
_پروفسور...
_اما آیا زیباییش در این نیست که باهم بترسیم؟
_اینجا حیاط خونه ریدل هاست...

دامبلدور مکث کرد. حالا دیگر واقعا کمی ترسیده بود. نفس عمیقی کشید، نمیخواست بگذارد این مسئله خونسردی اش را مختل کند.
_میدونم اون بالایی و شرایطت سخته بابا جان، اما یه درخواست برات دارم. دیالوگ معروفتو بگو‌.

با اضطراب به ساختمان و رفت و آمد داخلش چشم انداخت.

_دیالوگ معروفمو بگ-
_وقت نداریم بابا جان، لطفا؟ بخاطر زمانی که پروفسور پیرت بودم؟
_آم... خب من پلاکسم... نقاشی دوست دارم!

هیچ اتفاقی نیفتاد، و پروفسور کمی این پا و آن پا کرد. پلاکس کم کم داشت مضطرب میشد.
_آم... با جرمی دوستم؟!

دامبلدور لبخند معذبی زد. میتوانست مرگخوارانی را ببیند که از ساختمان بیرون و به سمتشان می آمدند.
_بابا جان اینا الان میان میفهمن من از محفلم پوست کله مو میکنن.
_محفل؟! محفل چه سوت و کور شده راستی!

خوشبختانه، پلاکس بدون آنکه خودش بخواهد این بار جرقه را فعال کرده بود. یکی از مرگخواران برای پیرمردی که خیس و آب کشیده جلوی پلاکسِ آویزان ایستاده بود دست تکان داد.
_هی، تو! تو شبیه پروفسور-

اما پروفسور دیگر رفته بود.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

جیانا ماریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۰ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۲:۴۱ جمعه ۲۲ دی ۱۴۰۲
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 175
آفلاین
این بار دامبلدور فرود نرمی داشت. گرچه بعد ، از شدت گیجی دوباره زمین خورد! او کنار تخت پسری تقریبا یک و نیم ساله ایستاده بود ، با اولین نگاه او را شناخت!

-عصر بخیر هری!
-ادااااا
-اوه خدای من چقدر کوچولو بودی!

از بیرون صدای لیلی به گوش می رسد:
-جیمز ، عزیزم فکر کنم هری بیدار شده، میشه بری بهش سر بزنی؟
-البته!

در باز می شود و جیمز در حالی که چشم هایش از تعجب گرد شده اند به دامبلدور نگاه می کند.

- اوه پروفسور شما این جا چکار می کنین؟ریشتون چرا این شکلی شده و خیس آبین!

-عزیزم داری با کی حرف می زنی؟
-خب باورت نمیشه بگم!
-چی؟

لیلی هم دامبلدور را می بیند ولی به جای تعجب ناگهان میزند زیر خنده!

-خدای من! ببخشید پروفسور ولی ...
-ببخشید سر زده مزاحم شدم داستانش طولانیه!

هری را بغل می کند ولی همان موقع حس می کند که پیراهنش گرم می شود!

- هری! اوه خدای من متاسفم!
-هری!

دامبلدور که متوجه قضیه می شودسرخ می شود و هری را سر جایش می گذارد همان موقع پرتال دوباره او را می بلعد.جیمز از خنده کف زمین ولو میشود و هری هم بی خبر می زند زیر خنده. لیلی سرخ می شود!

-هری! آخه اون چه کاری بود ! جیمز یه چیزی بگو آخه!
-
-واقعا که!



اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.