شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
همه رسیده بودند اما چه رسیدنی؟ استخوان ساق پای فنریر فرو رفته بود در کشاله رانش و جای استخوان ران پایش با قوزکش عوض شده بود. -دیگه رسیدیم... استخون جونها... آفرین برید سر جاتون!
اما استخوان جان ها هیچ علاقهای به بازگشت سرجایشان نداشتند. از آنها استفاده بیرویه شده بود. مگر همیشه گفته نمیشود که هرگز نشه فراموش، لامپ اضافه خاموش؟ منظور دقیقا همین موقعیت است دیگر... یعنی بخورید و بیاشامید اما اسراف نکنید. حالا خوردن بی رویه با استفاده بی رویه چه فرقی دارد؟ هیچ! هردو اسراف است. و استخوانهای فنریر هم بر حقوقشان آگاه بودند. -نمیرم سر جام. فکر کردی الکیه؟ هرکار دلت خواست بکنی تهش یه جون بگی و ما تسترال شیم؟ نه آقا... نه! من دیگه نمیرم سرجام. همینجا میمونم و هرروز این کشاله رونت رو بیشتر سوراخ میکنم... آره، اینجوریاس!
اما کشاله ران بخت برگشته گناهش چه بود؟ -اوا خواهر؟... این لندهور قدر مارو نمیدونم، تو چرا من رو میخوای اذیت کنی... من سر کدوحلواییام یا تهش؟
در حالی که درون فنریر قیامتی حقیقی به پا بود، سایرین مشغول برانداز ساختمان پیش رویشان بودند.
مرگخواران پشت سر ماشین شروع به دویدن کردند. ماشین گاز میداد، مرگخوارن میدویدند، ماشین بیشتر گاز میداد، مرگخواران تندتر میدویدند. ماشین دورتر میشد، مرگخواران نزدکیتر میشدند. هرچه بیشتر میدویدند، بیشتر به ماشین نزدیک میشدند. تا اینکه همگی خسته شدند دست از دویدن برداشتند. -آخ آخ... آی! چقدر دویدیم... -میدونی چقدر کالری سوزوندیم الان؟ -نباید دیگه بدوییم؟ -یعنی چی؟ بازم باید بدوییم؟ -این حق ما نیستا!
همه روی زمین افتاده بودند و خسته به ماشین نگاه میکردند. در عین ناباوری، ماشین روبه روی ساختمانی در نزدیکی آنها، ایستاد.
-آخ جونم! رسیدیم! -آره!
مرگخواران خوشحال بودند و این باعث شد حالشان بهتر شود. ایستادند و به سمت ماشین دویدند. -ارباااااااااااب! مام رسیدیم. -
-خب باید یه جوری خودتونو جا کنین. حالا هرجور که خواستین. -ما رو ببر تا یارانمون خودشونو جا کنن. -لردسیاه؟ قدر قدرتا؟ پس من چی؟ -ما و بلا رو ببر. -پس من چی عزیز مامان؟ بی توجهی؟ خانه سالمندان؟
لرد کم کم کلافه داشت میشد. -ما، بلا و مادرمون رو ببر. دیگه هیچ کس رو نمیبریم تا خودشون جا بشن.
مامور نگاهی به مرگخواران انداخت و سپس لرد، بلاتریکس و مروپ را به گرمخانه برد. مرگخواران با نگاهی طور، به رفتن آنها نگاه میکردند. آنها هم باید جا میشدند. پس دور هم شدند و به فکر چاره افتادند.
مامور حرف نشنو بود و آرامش لرد هم کم کم در حال از دست رفتن.
- مگر نشنیدین چه گفتیم؟ خانهمان گرم بود، اومدیم بیرون خنک شیم. بعد میخواید ما رو ببرین گرمخونه؟
مامور با تعجب نگاهی به مرگخوارا که همه نگاهای خشمگینی نثارش میکنن، میندازه. - اسمش گرمخونهس ولی تابستونا سیتمای گرمایشیش خاموشه.
مامور دوم اما متعجبتر از مامور اول بود و علت مقاومت مرگخوارا رو درک نمیکرد. - واقعا دوس ندارین به جای کارتن اونم وسط خیابون، تو یه چهار دیواری و روی تختخواب بخوابین؟
مامور دوم حرف تاملبرانگیزی زده بود. کل تصورات مرگخوارا در مورد گرمخونه در یک آن دگرگون میشه. گرمخونه به نظر جای خوبی میومد! لرد که مایل نبود اعلام شکست کنه، زیرکانه پاسخ میده: - خودمون میدونستیم. میخواستیم مطمئن شیم شما واقعا مامور هستین و اقصاد شومی برای ما و یارانمان در سر ندارین. حالا مطمئن شدیم. برویم.
لرد جلوتر از همه شروع به حرکت به سمت خودرو میکنه که ناگهان نکتهای توجه مامورا رو به خودش جلب میکنه. - خیلی زیادین... جاتون میشه؟
-ارباب؟ شرایط خواب خوب شامل دوتا ضامن کارمند هم میشه؟
لرد با ناامیدی به جماعت مرگخواران نگاهی انداخت. -ما نمی دانیم دقیقا به کدامین گناهمان محکوم به داشتن چنین یاران خنگی شدیم.
هنوز مرگخواران به شرایط خواب خوب دست نیافته بودند که ناگهان خودرویی در کنارشان توقف کرد. دو مامور از آن پیاده شدند. روی لباس هایشان آرم شهرداری لندن به چشم می خورد. -سد معبر تو روز روشن؟ -ما معبری را سد نکرده ایم. می توانند از کنار کارتن ما رد شوند.
دو مامور به یکدیگر نگاهی متعجب انداختند. -به هر حال...ما وظیفه داریم بی خانمان ها رو به گرمخونه های شهرداری ببریم و اونجا اسکانشون بدیم.
لرد از واژه بی خانمان اصلا خوشش نیامده بود. اربابی بود مغرور! -ما بی خانمان نیستیم. خانه مان گرم بود ترجیح دادیم بیرون بخوابیم تا خنک شویم. -اونم روی کارتن؟! -اربابی هستیم ساده زیست.
مرگخوار مذکور بعد گفتن حرفش در دور دست ها گم شد. مرگخواران بعد از پرتاب او، به لرد نگاه کردند. هیچ کدام شرایط خواب خوب را نمیدانستند. لردسیاه وقتی فهمید آنها نیز نمیدانند، از پرتاب آن مرگخوار مذکور پشیمان شد نشد. او باید درس عبرتی برای بقیه میشد. -خب یاران ما؟ ما منتظریم. -ارباب برای خواب خوب شما، باید چیکار کنیم؟ -تام؟ -آها، بله بله، فهمیدم!
تام نگاهی به مرگخواران انداخت تا آنها نیز در پیدا کردن شرایط خواب خوب کمک کنند. طولی نکشید که تک تک مرگخواران بلند شده بودند و دنبال شرایط خوب در خیابان میگشتند. -به نظرت شرایط خواب خوب کجاست ربکا؟ -نمیدونم گبی ولی باید همین اطراف باشه.