لایرا شادی کنان دور جماعت می چرخید و با چوبدستیش طلسمهای رنگی به هوا می فرستاد.
-
ملت یه چشمشون به دامبلدورهای دوگانه بود و یه چشمشون هم به لایرا که برای خودش یک تنه یه عروسی راه انداخته بود.
آبرفورث زیر لب چندتا ورد مرلینی خوند. چندبار پست خودش رو پاک کرد بعد برشون گردوند ولی فایده نداشت. در اوج بدبختی زد تو سرش و گفت این آلبوس یکی بود کسی به ما نگاه نمی کرد.. وای به امروز که دوتا شد!

از بین امت(!) محفلی لینی بیشتر از بقیه به این حرکات لایرا عادت داشت. بعد از این که مجبور شد کمی گرگم به هوا بازی کنه تا بتونه لایرا بگیره؛ بالاخره لایرا رو وسط جمعیت گرفت.
- چه خبرته لایرا؟!الان که نصفه شب نیست زده به سرت!
- وای نـ.. یعنی لینی من اگه محفلسلم شیش تا می شد اینقدر خوش حال نمی شدم. پرفسور دوتا شد.. دوتا پرفسور داریم!
لینی چندبار سرشو از دست لایرا به در و دیوار کوبید و بقیه هم کم کم داشت لبشون به لبخند باز میشد!
- حالا که چی مثلا؟ از طرفدارای تارو بیشتر از این نمیشه انتظار داشت که!
- خب تارو مگه چشه سوبایی؟! تازه تو مگه نمی فهمی وقتی دامبلدور دوتا بشه اسمشو نبر سوسک میشه؟!
رابستن اسم تام ریدل مخوف رو که شنید، از پوسته ی دامبلدور که اصلا به قیافه ی چندشش نمی یومد و براش گشاد بود در اومد. ریش مصنوعی رو پرت کرد تو بغل لینی و در حالی که این شکلی
بود. از جمع محفلیها جدا شد.- لرد سیاه رو؟ من؟ من ریش کوچیکه ی دامبلدور هم نمی شم. اگه هم بشم ریز موی ارباب نمی شم. اصلا منو چه به این غلطا.. بیاید اینم ریش.. اَی تو اون موهات بلا.. اصلا من چیکارم این وسط؟! منو به خیر و باز منو به سلامت.. یا به قول مورفین به شلامت!
در حالی که لینی از دیدن اون همه ریش تو بغلش تقریبا شوکه شده بود و چیزی نمونده بود که در اوج جوانی بیوفته و دار فانی رو بار شتر کنه(!) دامبلدور به سارا و آبرفورث دستور داد که هرچه سریعتر رابستن رو کت بسته بیارنش.
دامبلدور خودش هم روی یه تخته سنگ نشست و به عکس پسرک سفیدی که توی دستش بود نگاه کرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








»

