جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

ربکا لاکوود vs. زاخاریاس اسمیت
سوژه: آزمون ورودی
-هی رب! رب! بیدار شو!
جوزفین با سرعت زیادی دستان ربکا را میکشید و در تلاش بود ساعت 8صبح ربکا را بیدار کند.
-هی رُبَک! بیدار شو!
-اسم من ربکاست، لطفا رب، بکا، بک و یا همون ربکا صدام کنین.
-عه، این چرا اینجوری حرف میزنه؟ هنوز خوابه؟
بیدار شو ببینم!
ربکا چشمان خوابآلودش را مالید و به جوزفین نگاه کرد. جوزفین ساعت 8صبح زیادی خوشحال و سرزنده بود!
-احساس زیادی سحرخیز بودن بهت دست نمیده جوز؟
-نه چطور؟
-خب مگه چیشده که اینجوری خوشحالی؟
جوزفین نفس عمیقی کشید و مانند ماشین، جملات و کلمات را پشت سر هم و تند از دهانش خارج کرد.
-پروفسور میخواد اعضای محفلو بیشتر کنه. چجوری؟ خب اینجوری که میاد تالارها رو میگرده، هرکی که نه مرگخوار نه محفلی یا مرگخواره رو دعوت به محفل میکنه. اینجوری محفل شلوغ و پر سروصدا و جالب و هیجان انگیز و فوقالعاده و پرجمعیت و صمیمی و گرم میشه! این فوقالعادس که قرار نیس کم باشیم! اینجوری کل هاگوارتز محفلی میشن و ما یه هاگوارتز بر علیه مرگخوارا و لردشون داریم. عالی نیست؟ چرا هست! اما الان چرا خوشحالم؟ به خاطر اینه که پروف اول اومده تالار ریون! یعنی الان اومده شما رو دعوت کنه! و این فوقال...
-باشه باشه، فهمیدم!
ربکا لحظهای مکث کرد و دستش را روی سرش گذاشت. وقتی کمی به کار دامبلدور فکر کرد، از روی تخت پرید و سرش به تخت بالایی خورد.
-آیییی!
صدایی از تخت بالا گفت:
-سروصدا نکن رب. بذار بخوابم.
ربکا سرش را مالید و به جوزفین که روی ویبره بود، نگاه کرد.
-یعنی دامبلدور منم دعوت میکنه؟
-آره آره آره! تو هم محفلی میشی! یس!
جوزفین که تا آن لحظه خودش را نگه داشته بود که ندود، بالاخره درحالی که جامه میدرید و جیغ میکشید از خوابگاه دختران بیرون رفت. ربکا هم همچنان سرش را میمالید و با چهرهی پکر و متعجبی به در و دیوار اطرافش نگاه میکرد.
اگر این اتفاق میافتاد، دامبلدور قطعا او را هم دعوت میکرد.
بیرون خوابگاه دختران
-خب فرزندان روشنایی! آیا شما آمادهاین که به روشنایی پیوسته و تا ابد در صلح زندگی کنید؟
-بـــلــه!
-نـخــیــر!
-کی گفت نه خیر باباجان؟
جوزفین از میان جمیعت ریونی درحالی که بالا و پایین میپرید، تقریبا فریاد زد:
-هرکی بوده خودش به زودی عاشق محفل میشه! قول میدم پروف!
-بله بابا جان. اونقدر نپر فرزندم! پایت درد میگیردها!
-مهم نیست پروف!
جوزفین همچنان میپرید و به ربکا، آیلین و شیلا، نگاه میکرد. آنقدر قیافهشان پکر بود که کاملا میشد فهمید حوصله ندارند.
-رُبَک! آی! شیل! چرا نارحتین؟!
ربکا، آیلین و شیلا با سرعت برگشتند به جوزفین نگاه کردند. ربکا ترجیح دادن سکوت پیشه کند و بحث را برای آیلین و شیلا بگذارد. آنها آنقدر آتششان تند بود که وقتی جوزفین این را گفت، آیلین با چنگالها و شیلا با مارهایش، به جانش افتادند.
-خب، تو فرزند بنفش روشنایی! بیا اینجا باباجان.
دامبلدور به ربکا اشاره کرد. ربکا همانجور که پشتش به دامبلدور بود، خداخدا میکرد که با هرکسی غیر از او باشد. ولی وقتی برگشت و دید دامبلدور دارد از بالای عینکش به او نگاه میکند، قیافهاش در هم رفت.
-من؟
-بله باباجان.
ربکا جلوتر رفت و به زور لبخند دندان نمایی تحویل دامبلدور داد.
-چیزی شده؟
-اسمت چیه باباجان؟
-ممممم... من...
ربکا میخواست اسم یکی دیگر از بچههای ریونکلاو را بگوید که جوزفین فریاد زد:
-ربکا! ربکا لاکوود!
-آو چه اسم جالبی ربکاجان.
ربکا دندانهایش را روی هم میسایید و به چهرهی مسرور جوزفین نگاه میکرد. اگر میتوانست به جوزفین حمله ور شود، قطعا تا الان چند زخم روی صورت جوزفین ایجاد کرده بود.
-میشه اسم منو ننویسین؟
-چرا؟
-خب آخه... مممم...
-من نوشتم اسمتو باباجان. میتونی بری به عنوان آزمدن ورودیِ محفل یه چیزی آماده کنی تا عضو بشی.
ربکا در حالی که پاهایش را روی زمین میکشید و دستانش را دو طرف بدنش آویزان کرده بود، به سمت خوابگاه دختران رفت.
-من هیچی جز دردسر برای محفل آماده نمیکنممم.
-منتظر یه کار جالبم رُبَک!
-واقعا جوز؟!
-یپ!
ربکا محکم بر سرش زد و با زانو روی زمین افتاد.
-یا ردای ارباب! اصلا مگه مجبور بودم بیام تو جمعشون!؟
فردای آن روز-اتاق دامبلدور
ربکا بعد از فکرهای زیادی که برای آزمون ورودی کرده بود، بالاخره چیز خوبی پیدا کرد و حالا باید آن را دامبلدور در میان میگذاشت.
-چیزی شده باباجان؟
-بله پروفسور. یه مشکل کوچیکی پیش اومده.
ربکا بوتهای چرمیاش را روی کف چوبی اتاق کشید و سعی کرد با مظلومیت به دامبلدور نگاه کند.
شاید میشد نظرش را جلب کرد.
-چه مشکلی باباجان؟
-خب... مممم... من میخوام یه کاری برای آزمون محفل بکنم که شاید بزرگترین و بهترین و فوقالعاده ترین کاری باشه که تا حالا برای محفل انجام شده. خیلی هم سفید و عشقولانه و ایناست.
-عه؟ واقعا؟! خب باباجان، هیچ مشکلی نباید جلوی عشق پراکنی ما رو بگیره؛ پس بهم بگو مشکل چیه، با هم درستش میکنیم!
-یـــس!
اهم... بله، ممنون! 
دامبلدور از روی صندلی بلند شد. آنقدر روی صندلی نشسته بود که وقتی ایستاد، سر و صدای صندلی در آمد.
جلوتر آمد و به ربکا نزدیک شد.
-چه مشکلی باباجان؟
-پیاز.
-جان باباجان؟
-مشکل من پیازه. پیاز ندارم. یعنی کم دارم.
-میخوای برج پیاز درست کنی باباجان؟
-نه! میخوام یه چیز بزرگ با همه پیازای لندن درست کنم.
دامبلدور دستی به ریشش کشید. کمی به بودجهی پیاز محفل فکر کرد.
-خب انحصار همهی پیازا دست ماست. پس ما مشکل پیاز رو برات حل میکنیم.
-عه؟ واقعا؟
-الان میگم مالی نصفشو برات بیاره باباجان. برو باباجان. موفق باشی!
ربکا با بزرگ و دنداننما از اتاق دامبلدور به بیرون پرید. آنقدر خوشحال بود که در راه چند جیغ بنفش کشید تا مانند جوزفین جامه ندرد و سر به بیابان نگذارد!
وقتی به حیاط هاگوارتز رسید، نفسش را حبس کرد تا جیغ بلندی بکشید ولی با دیدن زن چاقی که به زحمت راه میرفت، جیغش را قورت داد.
-مالی؟
-ربکا تویی؟ چقدر بامزهای!
-بله بله. در حد مرگ بامزهم!
مالی با عشق فراوانی به چشمان بنفش ربکا نگاه کرد. از چشمان ربکا تعحب میبارید ولی مالی اصلا این را نمیفهمید و فقط عشق میورزید.
-خب اینم پیازا ربکاجان. بگیرشون.
-یه سبد؟ من بیشتر میخوام.
-بیشتر؟
مالی چوبدستیاش را در آورد و با تکانی که به آن داد، چند پیاز دیگر ظاهر کرد.
-خوبه؟
-نه بیشتر.
ساعت 8شب
-ربکا جان من از ساعت 6صبح اینجا دارم پیاز واست ظاهر میکنم. خب بگو دقیقا چقدر میخوای همونقدر ظاهر کنم.
ربکا از پشت کوه پیاز بیرون آمد و به مالی چپ چپ نگاه کرد.
-خب من هرچی پیاز دارین رو میخوام.
-واقعا؟ خب همون اول میگفتی ربکا جان!
و ناگهان تعداد زیادی پیاز ریز و درشت روی سر ربکا فرود آمدند.
-من برم دیگه ربکاجان. ربکاجان؟
صدایی از زیر پیازها نیامد.
-خب میرم پس. خداحافط عزیزم.
ربکا درحالی که از زیر پیازها خودش را بیرون میکشید با مالی خداحافظی کرد.
-کاملا واضحه به زور باهاش خداحافظی کردم یا نه؟! چرا خیلی واضحه!
ربکا احساس میکرد عقلش را به خاطر بودن در کنار پیازها از دست داده که با خودش حرف میزند، اما به این مشکل اهمیتی نداد و پیازها را در گونیهای بزرگی جا داد تا در جایی مخفی و به زودی نقشهاش را عملی کند.
-برای من امتحان ورودیِ اختیاری میذاری؟ now just see!
چند هفته بعد-روبه روی خانه شماره دوازده گریمولد
-روشناییعا! این شما و این بزرگتر سوپ پیاز برای ورود به جهان روشنی!
ربکا با اینکه نمیتونست خانه شماره دوازده گریمولد را ببیند ولی میتوانست جای تقریبیاش را تشخیص دهد. این باعث شد بتواند ساحره و جادوگرهای محفلی زیادی را اطرافش جمع کند تا شاهد پختن بزرگترین سوپ پیاز باشند.
-برای ورود به جبهه روشنی کافی بود من یه کار خارقالعاده برای امتحان وفاداری به محفل انجام بدم. این هم کار و امتحان من! آیا شما به قدرت سوپ پیاز ایمان نیاوردید؟
مردی از بین محفلی ها گفت:
-ما که کلا ایمان داریم بهش.
تو داری؟
-من تا وقتی که ورودم تایید نشه، ایمان نمیارم!
ربکا نمیدانست این حرفهای معنی چیست که میگوید ولی هرچه بود باید میگفت!
همان موقع که پیازها را خواست سرخ کند، دامبلدور کنارش ظاهر شد. ربکا از ترس و کمی هم از قصد، شعله را زیاد کرد.
-عه! شما کی اومدین؟
-همین الان باباجان. داری چیکار میکنی؟
-دارم مثل بقیه محفلیها وفاداریم رو بهتون اثبات میکنم.
-با سوپ پیاز باباجان؟
-با بزرگترین سوپ پیاز!
-آو بزرگترین!
دامبلدور لبخندی پر از عشق و روشنایی زد و از ربکا دور شد.
ساعت 5 بعد از ظهر
-آماده نشد باباجان؟
ربکا به پیازهای سوخته و سبزیهای جزغاله شده نگاه کرد. لبخندی به پهنای صورتش زد و بالهای خفاشیاش را باز کرد.
-خب... مممم... من این امتحان وفاداریِ ورودی رو رد شدم. پس نمیتونم بیام محفل.
-چرا باباجان؟ چرا رد شدی؟
-خب جزغاله شد همه چی.
-عه واقعا؟
دامبلدور از روی زمین بلند شد و به پیازها نگاه کرد. قیافه سوخته و مچاله شدهی پیازها، چهره دامبلدور را نیز مچاله کرد.
-ربکاجان؟ اینا همهی پیازای ما بودا!
-I don't care! it's none of my business!
و همانگونه که لبخند میزد از خانه شماره دوازده گریمولد دور شد.
خانه ریدلها
-ارباب همونطور که دستور دادین پیازاشون رو بدون تلفات سوزوندم. فکر نکنم پیازی مونده باشه براشون.
-خوبه.
ربکا لبخند بزرگی زد و با مظلومیت به لرد نگاه کرد.
-ارباب دیدین چه مرگخوار خوبیم که محفلیام اومدن سراغم؟
-یعنی هر مرگخواری که محفل بره سراغش، مرگخوار خوبیه؟ هان؟
ربکا که تازه متوجه منظورش شده بود، با تته پته تصحیح کرد:
-مممم نه نه! راستش منظورم یه چیز دیگه بود! منظورم این بود که چقدر مرگخوار خوبیم که تونستم بدون تلفات آزمون ورودیشون رو رد بشم. البته اونا بدون پیاز خودشون تلفات میدن!
سوژه: آزمون ورودی
-هی رب! رب! بیدار شو!
جوزفین با سرعت زیادی دستان ربکا را میکشید و در تلاش بود ساعت 8صبح ربکا را بیدار کند.
-هی رُبَک! بیدار شو!

-اسم من ربکاست، لطفا رب، بکا، بک و یا همون ربکا صدام کنین.
-عه، این چرا اینجوری حرف میزنه؟ هنوز خوابه؟
بیدار شو ببینم! ربکا چشمان خوابآلودش را مالید و به جوزفین نگاه کرد. جوزفین ساعت 8صبح زیادی خوشحال و سرزنده بود!
-احساس زیادی سحرخیز بودن بهت دست نمیده جوز؟

-نه چطور؟

-خب مگه چیشده که اینجوری خوشحالی؟

جوزفین نفس عمیقی کشید و مانند ماشین، جملات و کلمات را پشت سر هم و تند از دهانش خارج کرد.
-پروفسور میخواد اعضای محفلو بیشتر کنه. چجوری؟ خب اینجوری که میاد تالارها رو میگرده، هرکی که نه مرگخوار نه محفلی یا مرگخواره رو دعوت به محفل میکنه. اینجوری محفل شلوغ و پر سروصدا و جالب و هیجان انگیز و فوقالعاده و پرجمعیت و صمیمی و گرم میشه! این فوقالعادس که قرار نیس کم باشیم! اینجوری کل هاگوارتز محفلی میشن و ما یه هاگوارتز بر علیه مرگخوارا و لردشون داریم. عالی نیست؟ چرا هست! اما الان چرا خوشحالم؟ به خاطر اینه که پروف اول اومده تالار ریون! یعنی الان اومده شما رو دعوت کنه! و این فوقال...
-باشه باشه، فهمیدم!

ربکا لحظهای مکث کرد و دستش را روی سرش گذاشت. وقتی کمی به کار دامبلدور فکر کرد، از روی تخت پرید و سرش به تخت بالایی خورد.
-آیییی!

صدایی از تخت بالا گفت:
-سروصدا نکن رب. بذار بخوابم.
ربکا سرش را مالید و به جوزفین که روی ویبره بود، نگاه کرد.
-یعنی دامبلدور منم دعوت میکنه؟

-آره آره آره! تو هم محفلی میشی! یس!

جوزفین که تا آن لحظه خودش را نگه داشته بود که ندود، بالاخره درحالی که جامه میدرید و جیغ میکشید از خوابگاه دختران بیرون رفت. ربکا هم همچنان سرش را میمالید و با چهرهی پکر و متعجبی به در و دیوار اطرافش نگاه میکرد.
اگر این اتفاق میافتاد، دامبلدور قطعا او را هم دعوت میکرد.
بیرون خوابگاه دختران
-خب فرزندان روشنایی! آیا شما آمادهاین که به روشنایی پیوسته و تا ابد در صلح زندگی کنید؟

-بـــلــه!

-نـخــیــر!

-کی گفت نه خیر باباجان؟

جوزفین از میان جمیعت ریونی درحالی که بالا و پایین میپرید، تقریبا فریاد زد:
-هرکی بوده خودش به زودی عاشق محفل میشه! قول میدم پروف!

-بله بابا جان. اونقدر نپر فرزندم! پایت درد میگیردها!
-مهم نیست پروف!

جوزفین همچنان میپرید و به ربکا، آیلین و شیلا، نگاه میکرد. آنقدر قیافهشان پکر بود که کاملا میشد فهمید حوصله ندارند.
-رُبَک! آی! شیل! چرا نارحتین؟!

ربکا، آیلین و شیلا با سرعت برگشتند به جوزفین نگاه کردند. ربکا ترجیح دادن سکوت پیشه کند و بحث را برای آیلین و شیلا بگذارد. آنها آنقدر آتششان تند بود که وقتی جوزفین این را گفت، آیلین با چنگالها و شیلا با مارهایش، به جانش افتادند.
-خب، تو فرزند بنفش روشنایی! بیا اینجا باباجان.

دامبلدور به ربکا اشاره کرد. ربکا همانجور که پشتش به دامبلدور بود، خداخدا میکرد که با هرکسی غیر از او باشد. ولی وقتی برگشت و دید دامبلدور دارد از بالای عینکش به او نگاه میکند، قیافهاش در هم رفت.
-من؟
-بله باباجان.
ربکا جلوتر رفت و به زور لبخند دندان نمایی تحویل دامبلدور داد.
-چیزی شده؟
-اسمت چیه باباجان؟
-ممممم... من...

ربکا میخواست اسم یکی دیگر از بچههای ریونکلاو را بگوید که جوزفین فریاد زد:
-ربکا! ربکا لاکوود!

-آو چه اسم جالبی ربکاجان.

ربکا دندانهایش را روی هم میسایید و به چهرهی مسرور جوزفین نگاه میکرد. اگر میتوانست به جوزفین حمله ور شود، قطعا تا الان چند زخم روی صورت جوزفین ایجاد کرده بود.
-میشه اسم منو ننویسین؟

-چرا؟
-خب آخه... مممم...
-من نوشتم اسمتو باباجان. میتونی بری به عنوان آزمدن ورودیِ محفل یه چیزی آماده کنی تا عضو بشی.

ربکا در حالی که پاهایش را روی زمین میکشید و دستانش را دو طرف بدنش آویزان کرده بود، به سمت خوابگاه دختران رفت.
-من هیچی جز دردسر برای محفل آماده نمیکنممم.

-منتظر یه کار جالبم رُبَک!
-واقعا جوز؟!

-یپ!

ربکا محکم بر سرش زد و با زانو روی زمین افتاد.
-یا ردای ارباب! اصلا مگه مجبور بودم بیام تو جمعشون!؟

فردای آن روز-اتاق دامبلدور
ربکا بعد از فکرهای زیادی که برای آزمون ورودی کرده بود، بالاخره چیز خوبی پیدا کرد و حالا باید آن را دامبلدور در میان میگذاشت.
-چیزی شده باباجان؟
-بله پروفسور. یه مشکل کوچیکی پیش اومده.

ربکا بوتهای چرمیاش را روی کف چوبی اتاق کشید و سعی کرد با مظلومیت به دامبلدور نگاه کند.
شاید میشد نظرش را جلب کرد.
-چه مشکلی باباجان؟
-خب... مممم... من میخوام یه کاری برای آزمون محفل بکنم که شاید بزرگترین و بهترین و فوقالعاده ترین کاری باشه که تا حالا برای محفل انجام شده. خیلی هم سفید و عشقولانه و ایناست.

-عه؟ واقعا؟! خب باباجان، هیچ مشکلی نباید جلوی عشق پراکنی ما رو بگیره؛ پس بهم بگو مشکل چیه، با هم درستش میکنیم!
-یـــس!
اهم... بله، ممنون! 
دامبلدور از روی صندلی بلند شد. آنقدر روی صندلی نشسته بود که وقتی ایستاد، سر و صدای صندلی در آمد.
جلوتر آمد و به ربکا نزدیک شد.
-چه مشکلی باباجان؟
-پیاز.

-جان باباجان؟
-مشکل من پیازه. پیاز ندارم. یعنی کم دارم.
-میخوای برج پیاز درست کنی باباجان؟

-نه! میخوام یه چیز بزرگ با همه پیازای لندن درست کنم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید. کمی به بودجهی پیاز محفل فکر کرد.
-خب انحصار همهی پیازا دست ماست. پس ما مشکل پیاز رو برات حل میکنیم.

-عه؟ واقعا؟

-الان میگم مالی نصفشو برات بیاره باباجان. برو باباجان. موفق باشی!

ربکا با بزرگ و دنداننما از اتاق دامبلدور به بیرون پرید. آنقدر خوشحال بود که در راه چند جیغ بنفش کشید تا مانند جوزفین جامه ندرد و سر به بیابان نگذارد!
وقتی به حیاط هاگوارتز رسید، نفسش را حبس کرد تا جیغ بلندی بکشید ولی با دیدن زن چاقی که به زحمت راه میرفت، جیغش را قورت داد.
-مالی؟
-ربکا تویی؟ چقدر بامزهای!

-بله بله. در حد مرگ بامزهم!

مالی با عشق فراوانی به چشمان بنفش ربکا نگاه کرد. از چشمان ربکا تعحب میبارید ولی مالی اصلا این را نمیفهمید و فقط عشق میورزید.
-خب اینم پیازا ربکاجان. بگیرشون.

-یه سبد؟ من بیشتر میخوام.
-بیشتر؟

مالی چوبدستیاش را در آورد و با تکانی که به آن داد، چند پیاز دیگر ظاهر کرد.
-خوبه؟

-نه بیشتر.

ساعت 8شب
-ربکا جان من از ساعت 6صبح اینجا دارم پیاز واست ظاهر میکنم. خب بگو دقیقا چقدر میخوای همونقدر ظاهر کنم.

ربکا از پشت کوه پیاز بیرون آمد و به مالی چپ چپ نگاه کرد.
-خب من هرچی پیاز دارین رو میخوام.

-واقعا؟ خب همون اول میگفتی ربکا جان!
و ناگهان تعداد زیادی پیاز ریز و درشت روی سر ربکا فرود آمدند.
-من برم دیگه ربکاجان. ربکاجان؟

صدایی از زیر پیازها نیامد.
-خب میرم پس. خداحافط عزیزم.

ربکا درحالی که از زیر پیازها خودش را بیرون میکشید با مالی خداحافظی کرد.
-کاملا واضحه به زور باهاش خداحافظی کردم یا نه؟! چرا خیلی واضحه!

ربکا احساس میکرد عقلش را به خاطر بودن در کنار پیازها از دست داده که با خودش حرف میزند، اما به این مشکل اهمیتی نداد و پیازها را در گونیهای بزرگی جا داد تا در جایی مخفی و به زودی نقشهاش را عملی کند.
-برای من امتحان ورودیِ اختیاری میذاری؟ now just see!

چند هفته بعد-روبه روی خانه شماره دوازده گریمولد
-روشناییعا! این شما و این بزرگتر سوپ پیاز برای ورود به جهان روشنی!

ربکا با اینکه نمیتونست خانه شماره دوازده گریمولد را ببیند ولی میتوانست جای تقریبیاش را تشخیص دهد. این باعث شد بتواند ساحره و جادوگرهای محفلی زیادی را اطرافش جمع کند تا شاهد پختن بزرگترین سوپ پیاز باشند.
-برای ورود به جبهه روشنی کافی بود من یه کار خارقالعاده برای امتحان وفاداری به محفل انجام بدم. این هم کار و امتحان من! آیا شما به قدرت سوپ پیاز ایمان نیاوردید؟

مردی از بین محفلی ها گفت:
-ما که کلا ایمان داریم بهش.
تو داری؟-من تا وقتی که ورودم تایید نشه، ایمان نمیارم!

ربکا نمیدانست این حرفهای معنی چیست که میگوید ولی هرچه بود باید میگفت!
همان موقع که پیازها را خواست سرخ کند، دامبلدور کنارش ظاهر شد. ربکا از ترس و کمی هم از قصد، شعله را زیاد کرد.
-عه! شما کی اومدین؟

-همین الان باباجان. داری چیکار میکنی؟

-دارم مثل بقیه محفلیها وفاداریم رو بهتون اثبات میکنم.

-با سوپ پیاز باباجان؟

-با بزرگترین سوپ پیاز!

-آو بزرگترین!
دامبلدور لبخندی پر از عشق و روشنایی زد و از ربکا دور شد.
ساعت 5 بعد از ظهر
-آماده نشد باباجان؟

ربکا به پیازهای سوخته و سبزیهای جزغاله شده نگاه کرد. لبخندی به پهنای صورتش زد و بالهای خفاشیاش را باز کرد.
-خب... مممم... من این امتحان وفاداریِ ورودی رو رد شدم. پس نمیتونم بیام محفل.

-چرا باباجان؟ چرا رد شدی؟

-خب جزغاله شد همه چی.

-عه واقعا؟
دامبلدور از روی زمین بلند شد و به پیازها نگاه کرد. قیافه سوخته و مچاله شدهی پیازها، چهره دامبلدور را نیز مچاله کرد.
-ربکاجان؟ اینا همهی پیازای ما بودا!

-I don't care! it's none of my business!

و همانگونه که لبخند میزد از خانه شماره دوازده گریمولد دور شد.
خانه ریدلها
-ارباب همونطور که دستور دادین پیازاشون رو بدون تلفات سوزوندم. فکر نکنم پیازی مونده باشه براشون.

-خوبه.

ربکا لبخند بزرگی زد و با مظلومیت به لرد نگاه کرد.
-ارباب دیدین چه مرگخوار خوبیم که محفلیام اومدن سراغم؟

-یعنی هر مرگخواری که محفل بره سراغش، مرگخوار خوبیه؟ هان؟

ربکا که تازه متوجه منظورش شده بود، با تته پته تصحیح کرد:
-مممم نه نه! راستش منظورم یه چیز دیگه بود! منظورم این بود که چقدر مرگخوار خوبیم که تونستم بدون تلفات آزمون ورودیشون رو رد بشم. البته اونا بدون پیاز خودشون تلفات میدن!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

زاخاریاس اسمیت vs ربکا لاک وود
سوژه: آزمون ورودی
دستش را به میله اتوبوس گرفت. جایش را به یک پیرمرد داده بود.بی صبرانه مشتاق این بود که به مقصد خود برسد. برای اولین بار بود که عضو انجمنی می شد. نسل در نسل او همه عضو جبهه روشنایی بودند و او باید این نسل را ادامه میداد. اتوبوس در ایستگاهی به نام گریمولد ایستاد . راننده فریاد زد:
-ایستگاه آخر.همه پیاده شییییییییین.
کوله اش را پشت خود گذاشت و به سمت پایین اتوبوس راه افتاد ولی راننده جلوی راه او را گرفت:
-پول؟
زاخاریاس ناتی کف دست راننده گذاشت و پایین رفت. ابتدا راننده با خوشحالی به سکه کف دست خود نگاه کرد اما با تعجب گفت:
-این....وایسا......
زاخاریاس اهمیتی نداد. دستش را در جیبش کرد و کاغذی را در آورد که رویش نوشته بود:
محفل ققنوس را در میدان گریمولد شماره 12 بیابید.
با تعجب به این دست خط نگاه کرد. بعد از خانه شماره 11 خانه شماره 13 بود! پس خانه شماره 12 کجا میتوانست باشد. رو به روی فضای خالی بین دو خانه ایستاد. امکان نداشت که آنجا خانه ای باشد. پس موضوع چه بود؟
ناگهان کاغذی که در دست زاخاریاس بود پودر شد و از بین رفت. خانه ای از فضای خالی بین شماره 11 و 13 بیرون آمد. خانه ی شماره 12!
قبل از اینکه در را باز کند لحضه ای تعلل کرد.نکند او را در محفل راه ندهند؟ ممکن بود او شایسته آنجا نباشد؟شاید اصلا او به جبهه سیاهی تعلق داشت!
در خانه را باز کرد.همه جا تاریک بود و حتی نوری کوچک هم در خانه دیده نمیشد. پایش را در خانه گذاشت و گفت:
-سلام.
ناگهان فردی فریاد زد:
-اکسپلیارموس!
چوب دستی زاخاریاس از دستش جدا شد. فردی به سرعت به سمت او آمد و یقه او را گرفت. با عصبانیت پرسید:
-تو کی هستی؟
-ممممممممم...... زاخاریاسم..........
مرد با چشم عجیبش به او نگاه کرد و گفت:
-چجوری اومدی این داخل؟کی راز دارت کرده؟
-از پدرم گرفتم.جیکوب اسمیت.میشناسید دیگه.
-اوه آره. جیکوب. چه مرد مغروری بود. بیا تو پروفسور کارت داره.
زاخاریاس با خیالی آسوده تر وارد خانه گریمولد شد.خانه ای قدیمی بود با نقاشی ها و خرت و پرت هایی که مشخص بود به خانواده ای متشخص تعلق دارد. در اتاق پذیرایی آن خانه پروفسور دامبلدور نشسته بود و بی صبرانه منتظر او بود:
-بفرما بشین پسرم.
زاخاریاس با ترسی خاص رو به روی پروفسور دامبلدور نشست.پروفسور از غیب نوشیدنی هایی ظاهر کرد و به خودش و زاخاریاس داد.با لحن خاصی به مودی گفت:
-این تازه واردارو کم تر اذیت کنید.
-چشم پروفسور. ولی اینها فقط اقدامات حفاظتیه.
-خیلی خوب. بفرمایید.
مودی از پروفسور تشکر کرد و بیرون رفت. به زاخاریاس گفت:
-راحت باش پسرم.
گفتی اسمت چی بود؟-زاخاریاس قربان.
-راحت باش. نیازی به اینجور صدا کردن ها نیست.پسر جیکوب اسمیتی،آره؟
-بله
-مرد خوبیه. فقط یه ذره مغروره و گرنه خدمات زیادی به محفل کرد.ببینم علاقه داری تو وزارت خونه کار کنی؟
-بله قربان. آرزوم بوده یه نگو و نپرس بشم.
دوست دارم بدونم اونجا چه کارایی میکنن.حتی پدرم هم از کارایی که تو اداره میکنن حرفی نمیزنه.-خوبه. پس ما یه ماموریت برات داریم.
-چی قربان؟
-به گوشم رسیده که مرگخوارای باقیمونده در اداره مشغول به کار شدن و سعی دارن و با استفاده از پرده جادویی بلاتریکس لسترنج و لرد ولدمورت رو به زندگی برگردونن.
با شنید کلمه لرد ولدمورت زاخاریاس مثل هر جادوگر دیگری لرزید.دامبلدور خندید و گفت:
-سالها از اون موضوع گذشته.نمیخواد بترسی.
دامبلدور دست در جیب پیراهنش کرد و کاغدی در آورد و به زاخاریاس داد.
-ماموریت تو اینه که در وزارت و سازمان اسرار نفوذ کنی و بفهمی اون تو داره چه اتفاقی میافته. هر وقت اتفاق مخصوصی دیدی به ما با پاترونوس سخنگوت خبر بده.نگران نباش. کینگزلی شکلبوت از دور مواظبته.
وزارت سحر و جادو:دفتر اسختدام کارکنان جدید.
-بفرمایین تو.
منشی دفتر وزیر به زاخاریاس اشاره کرد که به داخل اتاق برود.
-چیزی فرمودین.
-بفرمایین تو.
زاخاریاس وارد دفتر وزیر،کینگزلی شکلبوت شد.کینگزلی بلند شد و گفت:
-خوش اومدین آقای اسمیت.لطفا بشینید.
زاخاریاس بلند شد و گفت:
-سلام.بفرمایید.
سریع برگه ای که دامبلدور به او داده بود را به شکلبوت داد. در ذهن خود گفت:
-گند زدم.آخه این چه کاری بود من کردم؟
شکلبوت با تعجب به برگه نگاه کرد. کمی من و من کرد و گفت:
-خیلی خب. با این وضع فک کنم بد نباشه 2 ماه دوره آموزشی بگذرونی. بهتره کنار پدرت زیاد نباشی.
-اما چرا شما وارد اداره نمیشید؟شما رئیس کل جادوگران بریتانیا هستید.
-خودت میدونی که اتاق سازمان اسرار هر فردی رو گمراه میکنه و تنها افراد واردن که از این اتاق جان سالم به در میبرن.من مطمئنم که تو موفق میشی.
1 ماه بعد
-سلام آقای اسمیت.
-سلام.
زاخاریاس 1 ماه بود که در این اداره مشغول کار بود.در این مدت خیلی چیز ها یاد گرفته بود.اما هیچ فعالیت مشکوکی ندیده بود و دستوری هم از محفل به او نرسیده بود.هر از گاهی که شکلبوت را میدید فقط با هم سلام علیکی میکردند و میرفتند. وارد سازمان اسرار شد. کلید جادویی را برداشت و پیچش را روی حوض اسرار چرخاند. در حوض اسرار رو به رویش چرخید و باز شد. روی میزی که در کنار حوض بزرگ بی آبی بود نشست. دفترچه راهنما را باز کرد و برای بار هزارم صفحه مربوط به پرده جادویی را خواند.
این پرده یکی از اسرار آمیز ترین وسایل موجود در سازمان اسرار است.این پرده 400 سال پیش از فردی موسوم به ایگنوتیوس گانت کشف و توقیف شد. تا به حال قدرت جادویی این پرده کشف نشده ولی اعضای خانواده گانت این پرده را دروازه ای یک طرفه به دنیای مردگان میخوانند. پرده به علت قدرت جادویی بسیار در حوض نگهدارنده ای برای کنترل ....
-استوپفای.
صدای بلند انفجاری به گوش رسید. دفتر فردی در سمت راستش با صدای بلندی انفجار شد. افرادی با شنل بلند سیاهی را دید که به هر یک از کارکنان وزارت طلسمی پرتاب میکردند. در این میان مردی قد بلند فریاد زد:
-زاخاریاس.
-اومدم پدر.
پدر و پسر از آخرین افرادی بودند که داشتند مقاومت میکردند.اتاق حوض اسرار عایق بود و هیچ صدایی از آن به دیگران نمیرسید. پدر و پسر در حال شلیک طلسم های متعددی به سوی مرگخواران بودند که طلسم سبزی از زنی به سمت جیکوب اسمیت آمد.
در لحضه ای جیکوب اسمیت روی زمین افتاده بود.
قلب زاخاریاس یخ کرد.به سرعت پاترونوسی به شکل موش از چوب دستیش بیرون آمد. زاخاریاس فریاد زد:
-اونا اومدن. مرگخوارا وارد ششششششششدن.
جسد پدش را به بیرون از حوض اسرار برد. در یک آن تمام خاطراتی که از پدرش به یاد داشت جلوی چشمش آمد. روزی که اولین بار وارد هاگوارتز میشد.....خداحافظی پدرش..... روی که برای تولدش نیمبوس 2000 جایزه گرفت با نامه ای از پدرش.....روزی که با پدرش به کافه سه دسته جارو امده و جشن گرفته بودند،.....روزی که پدرش به او ساخت پاترونوس صدا دار را یاد داده بود....
سرش را روی سینه پدرش گذاشت.چشم هایش را بست و به خواب رفت. به خواب رفت تا برای ابد بخوابد و در بهشت همراه پدرش باشد.
در سنت مانگو
زاخاریاس روی تخت بیمارستان خوابیده بود. اطرافش پر از گل هایی بود که اطرافیانش برای او فرستاده بودند.گل هایی که راه میرفتند و تسلیت میگفتند. شفا بخشی به اتاق زاخاریاس آمد و گفت:
-ملاقاتی دارین.
دامبلدور وارد اتاق زاخاریاس شد و گفت:
-سلام. زاخاریاس. اومدم تسلیت بگم.
-ممنونم.تسلیت شما خیلی آرومم میکنه.
-راستش......دلیل اصلی اومدنم این بود که..... بگم توی محفل قبول شدی.
دامبلدور به سمت در اتاق زاخاریاس میرفت که گفت:
-راستی.....دلم برای جیکوب تنگ شده.
-منم همینطور.
در با صدای ملایمی بسته شد. گنجشگ ها در بیرون اواز میخواندند و خبر از شروعی دوباره میدادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/02/30
تولد نقش: 1399/02/31
آخرین ورود: چهارشنبه 30 مهر 1399 16:02
از: کیف ارزشمندم دور شو!
پستها:
93

شیلا بروکس
سوژه: سردرگم
تق تق تق
_بله؟
_اممم...سلام من شیلام. شیلا بروکس. میخواستم که اگه بشه مرگخوار بشم.
_فعلا بیا تو. تا وقتی که بلا مشخص کنه میتونی مرگخوار بشی یا نه.
نگاهی به اطرافش انداخت. خونه ای که همیشه میخواست واردش بشه حالا زیر پاش بود و میتونست هر جایی بره.
_حالا از کجا باید شروع کنم؟
جلوی او چند راهرو قرار داشت که همه شبیه به یکدیگر بودند با دیوار هایی سیاه رنگ که نور کمی داشتند
_خب...از این سومیه شروع میکنم جالب به نظر میاد.
راهرویی که شیلا آن را برگزیده بود دارای سه اتاق بود که در یکی از آنها که بیشتر جلب توجه میکرد از چوب ماهوت ساخته شده و به رنگ سیاه بود. گوشش را به در چسباند تا صدای صاحب اتاق را بشنود. به این امید که به راز مهمی دست یابد.
_عزیز مامان بیا این هلو رو بخور که یه وقت انرژی کم نیاری!
_نمی خوریم مادر! شده یک بار توجه کنید که ما میوه دوست نداریم؟
_نـ...بله معلومه که توجه می کنم، آووکادوی مامان! حالا بیا این هلو رو بخور تا در موردش حرف بزنیم.
شیلا با شنیدن این حرف ها انگار که یک سطل آب یخ بر سرش ریخته باشند امیدش را از پیدا کردن رازی مهم در خانه ریدل ها از دست داد.
_جــــــــیـــــــــــــغ! تیت چقدرچندشه گب!
_تی من چندشه؟ تی من چندشه؟ تی تمیز و متقارنِ تمیز و متقارن کننده ی من؟
_آره. ببرش اون ور. خیلی چندشه!
شیلا از چیزهایی که میدید خیلی تعجب کرده بود. به شکل ماری خودش در آمد و با بیشترین سرعت ممکن به ته راهرو که نمیدانست به کجا ختم میشود خزید و وارد مسیر پیچ در پیچی شد. بی هدف در آن میرفت و میرفت که...
_آخ! این دیوار دیگه از کجا پیداش شد؟! فک کنم گم شدم. حالا چیکار باید بکنم؟ این دره چیه اینجا؟ شاید کسی که توشه بتونه کمکم کنه!
شیلا پس از زدن این حرف به سرعت در را زد.
_بله؟
_سلام بلا!
_تو دیگه برای چی اینجایی؟
_من؟ اومدم در خواست بدم، گفتن بیام تو تا تو بگی میشه بمونم یا نه. حالا میشه بمونم؟
_باید بررسی کنم. احتمالا قبولت میکنم!
_
_نمی دونم چرا گذاشتن بیای تو و اگه بفهمم کی این اجازه رو بهت داده به بارون کروشیو می بندمش ولی به هر حال زود باش برو بیرون. برو روی همون درختت منتظر باش.
_الان میرم! ولی اینو هم بگم که اگه الان نیام تو انقدر میام که بلاخره رام بدی!
_برو بیرون!
_باشه! پس منتظرم بیای خبرم کنی!
_شیلا؟ نمیری بیرون!
_چرا الان میرم!
vs
آیلین پرینس
سوژه: سردرگم
تق تق تق
_بله؟
_اممم...سلام من شیلام. شیلا بروکس. میخواستم که اگه بشه مرگخوار بشم.
_فعلا بیا تو. تا وقتی که بلا مشخص کنه میتونی مرگخوار بشی یا نه.
نگاهی به اطرافش انداخت. خونه ای که همیشه میخواست واردش بشه حالا زیر پاش بود و میتونست هر جایی بره.
_حالا از کجا باید شروع کنم؟
جلوی او چند راهرو قرار داشت که همه شبیه به یکدیگر بودند با دیوار هایی سیاه رنگ که نور کمی داشتند
_خب...از این سومیه شروع میکنم جالب به نظر میاد.
راهرویی که شیلا آن را برگزیده بود دارای سه اتاق بود که در یکی از آنها که بیشتر جلب توجه میکرد از چوب ماهوت ساخته شده و به رنگ سیاه بود. گوشش را به در چسباند تا صدای صاحب اتاق را بشنود. به این امید که به راز مهمی دست یابد.
_عزیز مامان بیا این هلو رو بخور که یه وقت انرژی کم نیاری!
_نمی خوریم مادر! شده یک بار توجه کنید که ما میوه دوست نداریم؟
_نـ...بله معلومه که توجه می کنم، آووکادوی مامان! حالا بیا این هلو رو بخور تا در موردش حرف بزنیم.
شیلا با شنیدن این حرف ها انگار که یک سطل آب یخ بر سرش ریخته باشند امیدش را از پیدا کردن رازی مهم در خانه ریدل ها از دست داد.
_جــــــــیـــــــــــــغ! تیت چقدرچندشه گب!
_تی من چندشه؟ تی من چندشه؟ تی تمیز و متقارنِ تمیز و متقارن کننده ی من؟
_آره. ببرش اون ور. خیلی چندشه!
شیلا از چیزهایی که میدید خیلی تعجب کرده بود. به شکل ماری خودش در آمد و با بیشترین سرعت ممکن به ته راهرو که نمیدانست به کجا ختم میشود خزید و وارد مسیر پیچ در پیچی شد. بی هدف در آن میرفت و میرفت که...
_آخ! این دیوار دیگه از کجا پیداش شد؟! فک کنم گم شدم. حالا چیکار باید بکنم؟ این دره چیه اینجا؟ شاید کسی که توشه بتونه کمکم کنه!
شیلا پس از زدن این حرف به سرعت در را زد.
_بله؟
_سلام بلا!
_تو دیگه برای چی اینجایی؟
_من؟ اومدم در خواست بدم، گفتن بیام تو تا تو بگی میشه بمونم یا نه. حالا میشه بمونم؟
_باید بررسی کنم. احتمالا قبولت میکنم!
_
_نمی دونم چرا گذاشتن بیای تو و اگه بفهمم کی این اجازه رو بهت داده به بارون کروشیو می بندمش ولی به هر حال زود باش برو بیرون. برو روی همون درختت منتظر باش.
_الان میرم! ولی اینو هم بگم که اگه الان نیام تو انقدر میام که بلاخره رام بدی!
_برو بیرون!
_باشه! پس منتظرم بیای خبرم کنی!
_شیلا؟ نمیری بیرون!
_چرا الان میرم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/04/16
تولد نقش: 1399/04/18
آخرین ورود: سهشنبه 12 دی 1402 18:24
از: عشق من دور شو!
پستها:
263

لاوندر براونvsآیلین پرینس
سوژه:قانون شکنی
-تو قانون مدرسه رو شکستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این صدای پروتی پتیل بود که با فرکانس بسیار بالا به گوش دوستش لاوندر میرسید.لاوندر وحشتزده گفت:
-هیــــــــــــــــــــس! کل مدرسه رو خبردار کردی! علامت شوم که شلیک نکردم! فقط چند تا بمب کود حیوانی کوچولو بود!
-خیلی ابلهی لاوندر براون! فیلچ اگه بفهمه کله تو میکنه!
-فیلچ نمی فهمه.اصلا برای خودش بمب گذاشتم! اوه نگاه کن!داره میاد!
فیلچ همراه در حالیکه با گربه اش خانم نوریس صحبت میکرد وارد راهرو شد. اما ناگهان:
-ای کثـــــــــــــــــــــآاااااافت های گندزاده!
بمب کود حیوانی زیر پایش ترکیده بود و بوی گند تا صد متر آن طرف تر به مشام میرسید.لاوندر و پروتی با سرعتی فراتر از سرعت نور فرار کردند تا فیلچ یقه شان را نگیرد
************************************************************************************
قبل از شام،دامبلدور با قاشق به جام بلورینش زد:
-امممم...میخواستم یک چیزی بگم.ساکت لطفا! آقای فیلچ گزارش دادند که باز هم یک بمب کود حیوانی در راهرو منفجر شده و....استفاده از بمب کود حیوانی و سایر وسایل مغازه شوخی های زونکو ممنوعه.خب من ازتون میخوام که از اون بمب ها استفاده نکنین چون واقعا....
اما حرفش را برید چون یک بمب کود حیوانی زیر پایش منفجر شده بود. توپ خنده به هوا رفت. دامبلدور با انزجار به هیکل به گند کشیده شده اش نگاه کرد.از آن سوی میز،پروفسور فیلت ویک کوتوله از روی چندین کوسن برخاست و به سوی دامبلدور آمد.
-الان وقت ندارم،فلیت ویک!
-اما من میدونم کی اون کارو کرده دامبلدور!
-کی؟
-پروتی پتیل و لاوندر براون!
-کی بهت گفته؟
-آیلین پرینس.
-باشه باشه.
و افسون پاکیزگی را روی ردایش اجرا کرد.سپس گفت:
-بعد از شام،خانم ها پتیل و براون از گریفندور،و خانم پرینس از ریونکلا بیان دفتر من.
****************************************************************************************************
بعد از شام در دفتر دامبلدور
دفتر دامبلدور جای جالبی است،البته اگر قرار نباشد در آنجا تنبیه شوید.پروتی و لاوندر در یک سوی دفتر و آیلین در سوی دیگر ایستاده بودند.دامبلدور گفت:
-سه تاییتون تنبیه میشین!
-سه تاییمون؟
این صدای آیلین پرینس بود که با صورتی رنگپریده چنین سوالی را می پرسید.
-بله خانم پرینس،سه تاییتون!
-اما...اما
-بمب کود حیوانی راهرو رو این دو دوشیزه منفجر کردند اما موقع شام اون بمب کار شما بود.
-اما...
-آیلین پرینس!
آیلین به عقاب تبدیل شد و پرواز کنان از پنجره بیرون رفت.دامبلدور درب دفتر را باز کرد تا بیرون برود. پروتی گفت:
-ما چیکار کنیم پروفسور؟
-شما....شما در مقابل قانون شکنی اون بیگناهین!..برین به خوابگاهتون...مگه دستم بهش نرسه! گفته بودم حق نداره تغییر شکل بده!
پروتی و لاوندر به سوی خوابگاه دویدند.مقابل تابلوی بانوی چاق،پروتی گفت:
-نمیدونستم آیلین پرینس جانورنماست!
بانوی چاق گفت:
-درسته!اسم رمز جانورنماست!
وبه آرامی کنار کشید.
سوژه:قانون شکنی
-تو قانون مدرسه رو شکستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این صدای پروتی پتیل بود که با فرکانس بسیار بالا به گوش دوستش لاوندر میرسید.لاوندر وحشتزده گفت:
-هیــــــــــــــــــــس! کل مدرسه رو خبردار کردی! علامت شوم که شلیک نکردم! فقط چند تا بمب کود حیوانی کوچولو بود!
-خیلی ابلهی لاوندر براون! فیلچ اگه بفهمه کله تو میکنه!
-فیلچ نمی فهمه.اصلا برای خودش بمب گذاشتم! اوه نگاه کن!داره میاد!
فیلچ همراه در حالیکه با گربه اش خانم نوریس صحبت میکرد وارد راهرو شد. اما ناگهان:
-ای کثـــــــــــــــــــــآاااااافت های گندزاده!
بمب کود حیوانی زیر پایش ترکیده بود و بوی گند تا صد متر آن طرف تر به مشام میرسید.لاوندر و پروتی با سرعتی فراتر از سرعت نور فرار کردند تا فیلچ یقه شان را نگیرد
************************************************************************************
قبل از شام،دامبلدور با قاشق به جام بلورینش زد:
-امممم...میخواستم یک چیزی بگم.ساکت لطفا! آقای فیلچ گزارش دادند که باز هم یک بمب کود حیوانی در راهرو منفجر شده و....استفاده از بمب کود حیوانی و سایر وسایل مغازه شوخی های زونکو ممنوعه.خب من ازتون میخوام که از اون بمب ها استفاده نکنین چون واقعا....
اما حرفش را برید چون یک بمب کود حیوانی زیر پایش منفجر شده بود. توپ خنده به هوا رفت. دامبلدور با انزجار به هیکل به گند کشیده شده اش نگاه کرد.از آن سوی میز،پروفسور فیلت ویک کوتوله از روی چندین کوسن برخاست و به سوی دامبلدور آمد.
-الان وقت ندارم،فلیت ویک!
-اما من میدونم کی اون کارو کرده دامبلدور!
-کی؟
-پروتی پتیل و لاوندر براون!
-کی بهت گفته؟
-آیلین پرینس.
-باشه باشه.
و افسون پاکیزگی را روی ردایش اجرا کرد.سپس گفت:
-بعد از شام،خانم ها پتیل و براون از گریفندور،و خانم پرینس از ریونکلا بیان دفتر من.
****************************************************************************************************
بعد از شام در دفتر دامبلدور
دفتر دامبلدور جای جالبی است،البته اگر قرار نباشد در آنجا تنبیه شوید.پروتی و لاوندر در یک سوی دفتر و آیلین در سوی دیگر ایستاده بودند.دامبلدور گفت:
-سه تاییتون تنبیه میشین!
-سه تاییمون؟
این صدای آیلین پرینس بود که با صورتی رنگپریده چنین سوالی را می پرسید.
-بله خانم پرینس،سه تاییتون!
-اما...اما
-بمب کود حیوانی راهرو رو این دو دوشیزه منفجر کردند اما موقع شام اون بمب کار شما بود.
-اما...
-آیلین پرینس!
آیلین به عقاب تبدیل شد و پرواز کنان از پنجره بیرون رفت.دامبلدور درب دفتر را باز کرد تا بیرون برود. پروتی گفت:
-ما چیکار کنیم پروفسور؟
-شما....شما در مقابل قانون شکنی اون بیگناهین!..برین به خوابگاهتون...مگه دستم بهش نرسه! گفته بودم حق نداره تغییر شکل بده!
پروتی و لاوندر به سوی خوابگاه دویدند.مقابل تابلوی بانوی چاق،پروتی گفت:
-نمیدونستم آیلین پرینس جانورنماست!
بانوی چاق گفت:
-درسته!اسم رمز جانورنماست!
وبه آرامی کنار کشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

دختری تنها در میان باد و طوفان...
آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟
یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟
او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:
آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/24
تولد نقش: 1398/12/15
آخرین ورود: شنبه 30 فروردین 1404 23:31
از: من به تو نصیحت...
پستها:
323

آیلین پرینس vs لاوندر براون
سوژه: قانون شکنی.
شب بود و تنها نوری که هاگوارتز را روشن می کرد شمع هایی بودند که از سقف آویزان شده بودند. دو روز پیش لاوندر براون، او را به خاطر رنگ چشم هایش مسخره کرده بود و آیلین تحمل مسخره شدن نداشت. با قدم های آهسته و با احتیاط به سمت تالار گریفندور راه می رفت. وقتی به پشت در رسید تابلوی بانو ی چاق را با خنجری سوراخ کرد و بانوی چاق از ترس در را باز کرد. آیلین به شکل عقابی اش در آمد و بالای تخت لاوندر رفت و با نوکش ضربه ای به چشم چپ لاوندر زد و آن را کور کرد. به لطف کتاب هایی که از بخش ممنوعه کش رفته بود نامرئی شد و به راحتی به تالار خودش برگشت.
لاوندر به سرعت از خواب پرید.
-آیییییییییی
-چی شده لاوندر؟
-آیلین باز تو خواب اومد سراغم! اینبار زد تو چشمم!
-بچه ها برین خانم پامفری رو بیارین!
گریفندوری ها رفتند تا خانم پامفری را خبر کنند. بعد از یکی دو دقیقه، خانم پامفری با قیافه ای نگران وارد شد و لاوندر را با خود برد.
صبح روز بعد
همه ی مدرسه از جمله آیلین برای صبحانه به سرسرا آمده بودند. بعد از اینکه غذا خوردن ها تمام شد دامبلدور با فریادی همه را ساکت کرد و گفت:
- بچه ها! همونطور که همه می دونید تو هاگوارتز ما حق نداریم از توانایی هامون برای آزار دیگران استفاده کنیم. دیشب آی... این دیگه چیه؟
آیلین همان جا دستمالی در دهانش فرو کرده بود تا جلوی خنده ی بلندش را بگیرد. دیشب به جای اینکه به تالار ریونکلاو برگردد فشفشه انفجاری را در جیب لباس دامبلدور قایم کرده بود و طبق زمان بندی او تا دو ثاتیه دیگر منفجر می شد. به محض منفجر شدن فشفشه مک گوناگال دست آیلین را گرفت ولی آیلین غیب شد و به درمانگاه پناه برد.
لاوندر از روی تخت گفت:
-اگه دستم بهت نرسه!
-نگران نباش! نمی رسه!
آیلین این را گفت و غیب شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/24
تولد نقش: 1398/12/15
آخرین ورود: شنبه 30 فروردین 1404 23:31
از: من به تو نصیحت...
پستها:
323

آیلین پرینس vs شیلا بروکس
سوژه: سردرگم!
تند تند، بال می زد و شهر را در جست و جوی خانه ی اربابش میگشت. از ارتفاع صد متری، پایین را نگاه کرد و خوشحال شد. بعد از پنج ماه جست و جو، بالاخره خانه ریدل ها را پیدا کرده بود. آرام آرام ارتفاعش را کم کرد و روی پشت بام خانه ریدل، فرود آمد. از روی سقف پایین پرید و در زد. سدریک در را باز کرد.
-تازه واردی؟ بیا تو. فقط جای زیادی اشغال نکن. ارباب فردا مشخص می کنه که مرگخوار میشی یا نه.
آیلین وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. سدریک از مسیر گیج کننده ای به اتاق خودش رفت و آیلین را تنها گذاشت. نصفه شب بود و همه ی چراغ ها خاموش بودند ولی این مسئله مشکلی در دید او ایجاد نمی کرد. آیلین راهرو های پیچ در پیچ را نگاه کرد و وانمود کرد که می تواند از آنها به راحتی عبور کند اما در ته دلش شروع دردسر را تشخیص می داد.
او وارد راهرو شد و چند در را دید. شانسی یکی را باز کرد و داخل شد.
- از تو اتاق من برو بیرون!
بلافاصله با فریاد بلاتریکس از اتاق خارج شد و تصمیم گرفت همانجا روی زمین بخوابد تا فردا شاید کسی به او کمک کند.
صبح روز بعد
آیلین بلند شد. گرد و خاک را از روی لباسش تکاند و به در هایی که جلوی او قرار داشتند خیره شد. صدایی از طرف دری که سمت چپ اتاق بلاتریکس قرار داشت شنیده می شد. آیلین سریع به صدا واکنش نشان داد و وارد شد. در کمال تعجب اگلانتاین را دید که داشت فندک قرمز رنگی را زیر رختخواب تام جاگسن جاسازی می کرد. آیلین به سمت فندک شیرجه زد و آن را شکست. تام با سکته ی ناقصی از خواب پرید.
-ممنون به خاظر اینکه نذاشتی آتیشم بزنه.
-به خاطر تو نبود که! نمی خواستم خونه ریدل آتیش بگیره!
آیلین جواب تام را داد و از اتاق خارج شد. از راه رو های پیچ در پیچ رد شد ولی انگار دور خودش می چرخید. بعد از پنج بار چرخیدن خسته شد و همانجا نشست و منتظر ماند. یکدفعه فکری به ذهنش رسید.از همان دری که برای بار اول وارد شده بود خارج شد و روی سقف پرید. توی دودکش رفت و مستقیم در اتاق لرد فرود آمد.
-در اتاق ما چه می کنی؟
-ارباب می خواستم بدونم مرگخوار می شم یا نه؟
-نه
-ارباب مطمئنین؟
-خیر! ما خوابیم. قبولت می کنیم در صورتی که بیدار نشویم.
آیلین از اتاق خارج شد و شادی هایش را بیرون از اتاق کرد.
-بیدار شدیم.
-
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1399/4/20 15:30:27
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1399/4/20 15:34:15
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1399/4/20 15:34:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/03/05
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1399 02:20
از: کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
پستها:
36

- نچ نچ نچ نچ! 
- چیه؟
شمام همونجایی هستین که من هستما!
یه جوری نگاه میکنین انگار خودتون ... 
- قضاوت؟ نچ نچ نچ نچ!
ما اومدیم وضو بگیریم برادر. 
مودی از حاج تراورز و حاج حسن مصطفی که با تاسف نگاهش میکردند و سر تکان میدادند روی گرداند و چند باری به درِ مقابلش کوبید.
- کیه؟
- کیه؟
چی کار داری کیه؟
بیا بیرون مردک! 
- باور کن میخوام. ولی برایان درونم زول زده بهم، از خوجالت هنوز هیچکاری نکردم.
- خوب بیا بیرون، برایان درونتم میاد بیرون.
بعد تیز بپر تو و درو ببند. جا میمونه بیرون. 
هاگرید از این ایده استقبال کرد و آمد بیرون. غافل از این که کارآگاه زبل به او نیرنگ زده بود! مودی فورا رفت داخل و در را به روی هاگرید بست.
- کوجا؟ برایان درونم نیومد بیرون. فکر کنم هنوز اونجا باشه ها!
- کسی اینجا نیست هاگرید.
شیزوفرنی گرفتی. 
- از ما گوفتن. اون تو خیلی مواظب باش. از پروفسور دامبلدور شنیدم خیلیها بعد از خروج از هوزارتو دیگه هیچقت آدم سابق نشدن.
مودی توجهی به حرفهای هاگرید نداشت. او فکرهای مهمتری در سر داشت. باید باد [چرخهای کاپیتالیسم را] خالی میکرد. باید [سایهی نظم نوین جادویی را از سر مملکت] دفع میکرد. باید قطره قطره [آب روی آتش مدرنیته که زندگی همهی جادوگران را فرا گرفته و به نابودی نزدیک میکرد] میریخت.
- لعنتی!
هاگرید؟ چرا نگفتی؟
هاگرید؟ حاج تراورز؟ هیشکی اینجا نیست یه آفتابه آب به ما برسونه؟
گرفتار عجب مخمصهای شدیما! 
هیچ کس آن جا نبود. مودی مانده بود و ...
- تو پاکیزهای!
برایانِ درونش.
- با حلوا حلوا گفتن دهنه ره شیرین نمیکنن، در روستای ما هر وقت آب قطع هسته، کلوخه ره استعمال میکنیم!
- کلیشهها رو رها کن. چرا ساحرهها باید موهای زائد زیربغلشون رو بزنن؟ من هیچ وقت تن به این بایدهای سکسیستی ندادم. تو هم به نشانهی اعتراض خودت رو نشور!
- دنیا دو روزه ... بذار دهنت بوی کرهای بده. دلت پاکیزه باشه!
و البته سایر شناسه های درونش.
مودی ترجیح داد در این موقعیت، حضور خانم فیگ را نادیده بگیرد تا پردههای عقت دریده نشود. از طرفی بویی که به مشامش میرسید، بوی کرهای نبود و از دهانش هم ساطع نمیشد. بنابراین فقط به تنها توصیهی منطقی پاسخ گفت.
- کلوخ از کجا گیر بیارم تو این وضعیت؟
ذهن بیمار مودی فورا شروع به نظریهپردازی در رابطه با کسانی کرد که مسبب بلایی که به سرش آمده بودند.
- لعنتیا! تا دیدن یک نفر داره دستشون رو رو میکنه و از کثافتکاریهای پشت پرده میگه، میخوان بگن خودش دستش آلودست!
- دستت؟
دستت که آلوده نیسته! 
- ملامت در طریقت ما کافریست کارآگاه!
توی خودت دنبال ریشهی مشکلاتت بگرد.
- کائنات!
کارما!
- اگه منظورتون اینه که دارم تاوون پس میدم، سخت در اشتباهین. من از هیچ کاری تو زندگیم پشیمون ...
نگاههای سنگین انفاس درون مودی او را از ادامهی جمله، آن هم با لحنی قاطعانه بازداشت.
- اعتراف ترسه ره نداره کارآگاه! همه خودی هستنه. بگذار من پیشقدمه ره بشم. من از خواستگاری رفتن برای پسرم پشیمانه ره هستم. همچنین از خریدن بادکنک برای نوهیم. چون من نه پسره ره داشتم نه نوه!
- حالا که صحبتش شد ... منم یک بار یکی از شاگردای جوون و مستعدم رو در آغوش گرفتم. میدونستم که زیادی واسهی این که قضیهی بینمون ادامه پیدا کنه پیرم. امون از هوس ...
لودو که تا آن لحظه ساکت بود و فقط از سیگار برگش کام سنگین میگرفت هم بالاخره لب باز کرد.
- من خیلی زیرآب زدم. خیلی توطئه چیندم. کودتاها کردم. اما یه بارش ... زدم به آبروی طرف ...
- راست گفتین بچهها. الان که فکر میکنم منم همچین بی اشتباه نیستم. اگر اون همه آلوچه نخورده بودم کار به این جا نمیرسید.
ظاهرا اعتراف به گناه برای باز شدن گره از کار مودی کافی بود. هنوز جملهاش به پایان نرسیده بود که آب از شیر مرلینگاه عمومی هاگزمید فواره زد.

- چیه؟
شمام همونجایی هستین که من هستما!
یه جوری نگاه میکنین انگار خودتون ... 
- قضاوت؟ نچ نچ نچ نچ!
ما اومدیم وضو بگیریم برادر. 
مودی از حاج تراورز و حاج حسن مصطفی که با تاسف نگاهش میکردند و سر تکان میدادند روی گرداند و چند باری به درِ مقابلش کوبید.
- کیه؟
- کیه؟
چی کار داری کیه؟
بیا بیرون مردک! 
- باور کن میخوام. ولی برایان درونم زول زده بهم، از خوجالت هنوز هیچکاری نکردم.

- خوب بیا بیرون، برایان درونتم میاد بیرون.
بعد تیز بپر تو و درو ببند. جا میمونه بیرون. 
هاگرید از این ایده استقبال کرد و آمد بیرون. غافل از این که کارآگاه زبل به او نیرنگ زده بود! مودی فورا رفت داخل و در را به روی هاگرید بست.
- کوجا؟ برایان درونم نیومد بیرون. فکر کنم هنوز اونجا باشه ها!

- کسی اینجا نیست هاگرید.
شیزوفرنی گرفتی. 
- از ما گوفتن. اون تو خیلی مواظب باش. از پروفسور دامبلدور شنیدم خیلیها بعد از خروج از هوزارتو دیگه هیچقت آدم سابق نشدن.

مودی توجهی به حرفهای هاگرید نداشت. او فکرهای مهمتری در سر داشت. باید باد [چرخهای کاپیتالیسم را] خالی میکرد. باید [سایهی نظم نوین جادویی را از سر مملکت] دفع میکرد. باید قطره قطره [آب روی آتش مدرنیته که زندگی همهی جادوگران را فرا گرفته و به نابودی نزدیک میکرد] میریخت.
- لعنتی!
هاگرید؟ چرا نگفتی؟
هاگرید؟ حاج تراورز؟ هیشکی اینجا نیست یه آفتابه آب به ما برسونه؟
گرفتار عجب مخمصهای شدیما! 
هیچ کس آن جا نبود. مودی مانده بود و ...
- تو پاکیزهای!

برایانِ درونش.
- با حلوا حلوا گفتن دهنه ره شیرین نمیکنن، در روستای ما هر وقت آب قطع هسته، کلوخه ره استعمال میکنیم!

- کلیشهها رو رها کن. چرا ساحرهها باید موهای زائد زیربغلشون رو بزنن؟ من هیچ وقت تن به این بایدهای سکسیستی ندادم. تو هم به نشانهی اعتراض خودت رو نشور!

- دنیا دو روزه ... بذار دهنت بوی کرهای بده. دلت پاکیزه باشه!

و البته سایر شناسه های درونش.
مودی ترجیح داد در این موقعیت، حضور خانم فیگ را نادیده بگیرد تا پردههای عقت دریده نشود. از طرفی بویی که به مشامش میرسید، بوی کرهای نبود و از دهانش هم ساطع نمیشد. بنابراین فقط به تنها توصیهی منطقی پاسخ گفت.
- کلوخ از کجا گیر بیارم تو این وضعیت؟

ذهن بیمار مودی فورا شروع به نظریهپردازی در رابطه با کسانی کرد که مسبب بلایی که به سرش آمده بودند.
- لعنتیا! تا دیدن یک نفر داره دستشون رو رو میکنه و از کثافتکاریهای پشت پرده میگه، میخوان بگن خودش دستش آلودست!

- دستت؟
دستت که آلوده نیسته! 
- ملامت در طریقت ما کافریست کارآگاه!
توی خودت دنبال ریشهی مشکلاتت بگرد.- کائنات!

کارما!

- اگه منظورتون اینه که دارم تاوون پس میدم، سخت در اشتباهین. من از هیچ کاری تو زندگیم پشیمون ...
نگاههای سنگین انفاس درون مودی او را از ادامهی جمله، آن هم با لحنی قاطعانه بازداشت.
- اعتراف ترسه ره نداره کارآگاه! همه خودی هستنه. بگذار من پیشقدمه ره بشم. من از خواستگاری رفتن برای پسرم پشیمانه ره هستم. همچنین از خریدن بادکنک برای نوهیم. چون من نه پسره ره داشتم نه نوه!

- حالا که صحبتش شد ... منم یک بار یکی از شاگردای جوون و مستعدم رو در آغوش گرفتم. میدونستم که زیادی واسهی این که قضیهی بینمون ادامه پیدا کنه پیرم. امون از هوس ...
لودو که تا آن لحظه ساکت بود و فقط از سیگار برگش کام سنگین میگرفت هم بالاخره لب باز کرد.
- من خیلی زیرآب زدم. خیلی توطئه چیندم. کودتاها کردم. اما یه بارش ... زدم به آبروی طرف ...
- راست گفتین بچهها. الان که فکر میکنم منم همچین بی اشتباه نیستم. اگر اون همه آلوچه نخورده بودم کار به این جا نمیرسید.
ظاهرا اعتراف به گناه برای باز شدن گره از کار مودی کافی بود. هنوز جملهاش به پایان نرسیده بود که آب از شیر مرلینگاه عمومی هاگزمید فواره زد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تیزترین کارِ قُرون اینجاست! بزترین آگاهِ اعصار.
جزئیات کاربر

دیدینگ دینگ...دیدینگ...دیدینگ دینگ...
دستش را روی ساعت کنار میز می کشد تا بتواند دکمه خاموش کردنش را بیابد.
با قطع کردن زنگ، درون تختش غلت میزند و سعی میکند به هوا که درحال روشن شدن است توجهی نکند.
- ببین...ما باید بریم سرکار...اگه نریم اخراج می شیم و نمی تونیم زندگی رو بگذرونیم. اگه کار نکنیم می شیم انگل جامعه، می شیم بار اضافه روی دوش ارباب...
به ساعت نگاهی انداخت...اگر تا چند دقیقه ی دیگر از خانه بیرون نمی آمد، دیر به محل کارش میرسید.
پس دوباره سعی کرد بدنش را قانع کند از تخت بیرون بیاید.
- میدونم خسته ای...میدونم زندگی سخته...ولی مجبوریم. مجبوریم کارایی که دوست نداریم رو انجام بدیم.
و حرفش را با جمله ای طلایی به پایان رساند.
- اگه الان بلند بشی، عصر می ریم بستنی می خوریم.
با شنیدن این جمله، بدنش قبول کرد که امروز هم برخلاف خواسته اش پافت را همراهی کند.
در عرض پنج دقیقه لباس هایش را پوشید، با مروپی که سعی می کرد لقمه ی پنیر و پرتقال به خوردش بدهد خداحافظی کرد و به طرف ایستگاه مترو ماگلی رفت تا روز دیگری را آغاز کند.
- قشنگه...نه؟
اگلانتاین سر تکان داد؛ با این که هیچ نمیدانست پسر بچه دست فروش در مورد چه حرف میزند.
پسر که گویی ذهن پافت را خوانده بود، توضیح داد.
- منظورم امروزه...امروز روز قشنگی بود.
اگلانتاین لبخند زد. اگر صبح ها مجبور نمی شد به زور خود را از تخت بیرون بیاورد، هراسان به سمت مترو برود، کل روزش را در قسمتی از وزارتخانه بگذارند درحالی که هیچ علاقه ای به آن شغل ندارد و بعد خسته و بی حوصله به خانه ریدل ها برگردد و دوباره فردا صبح...روز از نو...اگر گاهی برای تنوع هم که شده اتفاقات بیشتر بر طبق میلش پیش می رفتند، میتوانست درباره ی قشنگ بودن روزها نظر بدهد.
پسر درحالی که سعی می کرد جعبه های قهوه ای رنگ جلوی رویش را مرتب کند، با حواس پرتی گفت.
- بعضی وقتها نباید دنبال این باشی که همه چیز عالی باشه...بعضی وقتها به اندازه بودن بیشترین چیزیه که...
با بلند شدن صدای سوت قطار، پافت ادامه جمله پسر را نشنید، به سوی مترو راه افتاد و پیش از بسته شدن درها خود را روی صندلی خالی ای انداخت.
کیف پول زرد رنگی که در روز تولدش هدیه گرفته بود را بیرون آورد و شروع به شمردن پول هایش کرد.
- ای بابا...بازم که دخلمون به خرجمون نمی رسه. مهم نیست...میتونم یه روز دیگه بستنی بخورم.
لبخند تلخی زد؛ از این که گاهی انجام دادن تفریح های معمولی هم برایش سخت بود خوشش نمی آمد.
فندکش را بیرون آورد، پیپ ای گوشه ی دهانش گذاشت و سعی کرد خمیازه اش را از سدریکی که آن سوی تخت نشسته بود، پنهان کند.
-...و میدونی آخرش بهم چی گفت؟ گفت تو مثل داداشمی! باورت میشه؟ چطور تونست بعد از اون همه کاری که براش کردم، همچین حرفی بزنه؟ اصلا انتظار نداشتم...
- ای بابا...مهم نیست. نبینم خودتو ناراحت کنی!
اگلانتاین واقعا در وضعیتی نبود که بتواند سدریک را دلداری بدهد؛ اما نمی توانست این حرف را به او بزند. خصوصا با به یاد آوردن زمان هایی که خودش به او نیاز داشت و سدریک، تمام و کمال به حرفایش گوش می کرد؛ پس بار دیگر سر تکان داد و ادامه داد.
- آدم ها بعضی وقتها اصلا نمیدونن دارن چی میگن...چه میدونم؟ شاید اون فکر کرده اگه نظرش رو نسبت به تو بگه کار درستی نکرده...درحالی که تو دقیقا می خوای اون همین کار رو بکنه. وقتی تو درباره ی احساست چیزی نمیگی، نباید انتظار داشته باشی بقیه درک کنن.
سدریک چند ثانیه به اگلانتاین خیره شد و بعد طوری که انگار کشف مهمی کرده باشد گفت.
- وقتایی که خوابت میاد حرفات منطقی تر از قبل میشه.
پافت خندید و به خودش لعنت فرستاد که هیچ وقت نمی تواند خستگی اش را پنهان کند.
- پس قانع شدی. نه؟
- قطعا...فقط کاش گرفتاری ها همون قدر که به نظر میاد، آسون بودن.
سدریک شب به خیر گفت، رفت مثل همیشه با بالشتش خلوت کند و اگلانتاین را با کوله باری از غم تنها گذاشت.
غمگین از این که فردا، باز هم مثل هر روز زنگ ساعت را خاموش میکند و میرود تا با روزمرگی هایش روبه رو شود...روزمرگی های که هر روز، بیشتر از قبل آزارش میدادند.
قبل از اینکه ساعت زنگ بزند روی تختش نشسته، به صدای خروپف دیگر مرگخواران گوش میداد و فکری که در سر داشت را سبک سنگین می کرد.
- یعنی میتونه کمکی بکنه؟...آره خب، تا الان که به خیلی از آدم ها کمک کرده...ولی اگه بگه...
همانطور که با خود این حرف ها را تکرار می کرد، به جای لباسِ کارش لباسی معمولی پوشید و وقتی به خودش آمد، جلوی در اتاق مرلین ایستاده بود.
تق...تق...تق...
- میشه بیام تو؟
صدایی از آن طرف در به گوش رسید که پافت آن را به نشانه تأیید گرفت و در را باز کرد.
مرلین پشت میزِ سیاه رنگی نشسته و سرگرم بررسی توده ای پرونده بود. بی آن که سرش را بلند کند گفت.
- جناب پافت! خوش آمدید.
- من...یه درخواست کوچیکی ازتون داشتم...
بیش از یک ساعت طول کشید تا اگلانتاین بتواند مرلین را قانع کند...قانع کند تا او را به جایی بفرستد.
مرلین آهی از سر بی حوصلگی کشید.
- خیلی خب...تو را به آنجا میبریم، اما اگر خطایی ازت سر زد دیگر مسئولیت هیچ چیز بر عهده ی ما نیست.
پیش از آنکه پافت بتواند عکسالعملی نشان دهد، پیامبر با عصایش ضربه ی آرامی به او زد.
ثانیه ای بعد اگلانتاین کف سرد و شیشه ای اتاق بزرگی ایستاده بود.
با دقت به اطرافش نگاه کرد. دلش می خواست تمام جزئیات بارگاه ملکوتی را به خاطر بسپارد.
شاید اگر کارش درست پیش نمی رفت، این آخرین مکانی بود که قبل از مرگ می دید. به هر حال امید وار بود که این جا بتواند شکایتش را به گوش کسی برساند.
مرلین گفته بود کافیست فقط شروع به صحبت کند، اما پافت هیچ ایده ای نداشت که قرار است با چه کسی حرف بزند.
گلویش را صاف کرد و مردد گفت.
- اهم...سلام؟
- به به...باز هم انسان دیگری!
اگلانتاین متعجب و سردرگم به در دیوار اتاق نگاه کرد.
صدا، خنده ای کرد و گفت.
- خب مشخص است دیگر...صدای ما از همه جا می آید. هیچ می دانستی تنها کسانی به این جا راه پیدا می کنند که لیاقت اش را داشته باشند؟ اما برای ما عجیب است که تو چطور به این جا آمدی.
- مرلین...پیامبرتون. من ازش خواستم که منو بیاره این جا.
- برای چه می خواستی به اینجا بیایی؟...
در کسری از ثانیه لحن صدا تغییر نمود، خنده ای دلنشین کرد و گفت.
- اوه...البته که دلیلش رو میدونم. شما انسان ها رو حتی خودم هم گاهی نمی شناسم. موجوداتی عجول و بی حوصله...مطمئنم اگه کمی صبر کنید، درک چیزی که توی زندگی میگذره خیلی راحت تره...حالا تو هم توجیحی برای زندگی خودت میخوای؟
- بله...بله لطفا. این بزرگترین هدیه در تمام عمرم خواهد بود.
لحظه ای بعد زمین زیر پای پافت لرزید. چشم هایش را بست و زمانی که باز کرد خود را در کنار درخت سیبی یافت.
به دستانش نگاه کرد، شفاف بودند...کل بدنش شفاف شده بود.
گویی به خاطره ای رفته که متعلق به خودش نبود و فقد تماشاگر آن بود.
به دور و اطراف نگاه کرد و مردی برگ پوش توجهش را جلب کرد. مرد کنار درخت سیبی ایستاده و پیپ ای گوشهی لبش گذاشته بود؛ که برای پافت به طرز عجیبی آشنا بود.
- آهای...ای مرد! تو اینجا چه می خواهی؟
پافت سرش را برگرداند و زن و مردی را دید که در کنار کلبه ای ایستاده و به مرد پیپ کش نگاه می کردند.
آنها هم خود را از برگ پوشانده بودند.
- من اگلاطان هستم.
اسمش به گوش پافت آشنا می رسید.
- من آدم هستم...همسرم نیز حوا. شما چگونه به این جا آمده اید؟
اگلاطان بی آن که جواب سوال آدم را بدهد پرسید.
- این موضوع اهمیتی نداره...شما سیب نخوردید؟
- سیب؟...چرا باید یک سیب بخوریم؟
- سیب ها طعم شیرین و بافت تردی دارن. چرا امتحان نمی کنید؟
به درخت سیب کنارش نگاهی انداخت، سیبی از بلندترین شاخه چید و آن را به دست آدم داد.
- اما ما از این کار منع شده ایم. می توانیم هر چیزی بخوریم، جز سیبی از این درخت.
- مشکلی پیش نمیاد...قول میدم.
اگلاطان سر تکان میداد و آن هارا تشویق می کرد تا سیب را بخورند.
پافت می خواست فریاد بزند، بگوید که این کار اشتباه است. اما آدم سیب را از وسط نصف کرده، نیمی از آن را به دست حوا داد و نیم دیگر را در دهانش گذاشت.
ثانیه ای بعد زمین شروع به لرزیدن کرد، هوا تاریک تر شد و اگلاطان لبخندی زد...لبخندی که پافت هر روز آن را درون آینه میدید.
چشمانش را بست و زمانی که باز کرد، در اتاقش روی تخت خواب نشسته بود.
هراسان از جایش پرید. با قدم های سنگین از اتاقش بیرون دوید و به ضرب در اتاق تام را باز کرد.
- یدونه کتاب...یه کتاب بهم بده.
تام میان کپه ای کتاب روی زمین نشسته و با یک دستش، دست دیگرش را گرفته و پشتش را می خاراند.
اگلانتاین دوباره فریاد زد.
- یه کتاب بهم بده. در مورد انسان های نخستین...ادم و حوا...یه کتاب بهم بده.
- خیلی خب دیوونه...داد نزن.
دستش را به شانه اش وصل کرد و کتاب قطور و خاک گرفته ای را از میان قفسات بیرون کشید.
اگلانتاین آنقدر میان صفحات کتاب بالا و پایین رفت که به قسمت مورد نظرش رسید.
یک زن و مرد که شباهت زیادی به آن چیزی که پافت دیده بود داشتند و در کنار صفحه فرد دیگری کنار درخت سیب. او هم خودش را با برگ پوشانده و پیپ ای گوشه لبش گذاشته بود.
قیافه اش تفاوتی با اگلانتاین نداشت...تنها چیزی که باعث میشد این شباهت مشخص نشود، ریش یک متری عکس بود.
نوشته های ریزِ زیر تصویر را بلند بلند خواند.
-...و اشتباهی که مرتکب شدند...سیبی خوردند و به زمین آمدند. تمام این ها به خاطر فردی است که مشخص نیست از کجا آمده...
وقتی بالاخره تام را قانع کرد که حالش خوب است و لازم نیست برای سلامت روانش استعفا نامه های او را امضا کند، به اتاقش رفت و با نامه ای بر روی بالشتش روبه رو شد.
نقل قول:
- قشنگه...نه؟
پسر دست فروش سرش را بلند کرد و اگلانتاین را جلوی رویش دید.
- منظورم امروزه...امروز روز قشنگیه.
دستش را روی ساعت کنار میز می کشد تا بتواند دکمه خاموش کردنش را بیابد.
با قطع کردن زنگ، درون تختش غلت میزند و سعی میکند به هوا که درحال روشن شدن است توجهی نکند.
- ببین...ما باید بریم سرکار...اگه نریم اخراج می شیم و نمی تونیم زندگی رو بگذرونیم. اگه کار نکنیم می شیم انگل جامعه، می شیم بار اضافه روی دوش ارباب...
به ساعت نگاهی انداخت...اگر تا چند دقیقه ی دیگر از خانه بیرون نمی آمد، دیر به محل کارش میرسید.
پس دوباره سعی کرد بدنش را قانع کند از تخت بیرون بیاید.
- میدونم خسته ای...میدونم زندگی سخته...ولی مجبوریم. مجبوریم کارایی که دوست نداریم رو انجام بدیم.
و حرفش را با جمله ای طلایی به پایان رساند.
- اگه الان بلند بشی، عصر می ریم بستنی می خوریم.
با شنیدن این جمله، بدنش قبول کرد که امروز هم برخلاف خواسته اش پافت را همراهی کند.
در عرض پنج دقیقه لباس هایش را پوشید، با مروپی که سعی می کرد لقمه ی پنیر و پرتقال به خوردش بدهد خداحافظی کرد و به طرف ایستگاه مترو ماگلی رفت تا روز دیگری را آغاز کند.
***
- قشنگه...نه؟
اگلانتاین سر تکان داد؛ با این که هیچ نمیدانست پسر بچه دست فروش در مورد چه حرف میزند.
پسر که گویی ذهن پافت را خوانده بود، توضیح داد.
- منظورم امروزه...امروز روز قشنگی بود.
اگلانتاین لبخند زد. اگر صبح ها مجبور نمی شد به زور خود را از تخت بیرون بیاورد، هراسان به سمت مترو برود، کل روزش را در قسمتی از وزارتخانه بگذارند درحالی که هیچ علاقه ای به آن شغل ندارد و بعد خسته و بی حوصله به خانه ریدل ها برگردد و دوباره فردا صبح...روز از نو...اگر گاهی برای تنوع هم که شده اتفاقات بیشتر بر طبق میلش پیش می رفتند، میتوانست درباره ی قشنگ بودن روزها نظر بدهد.
پسر درحالی که سعی می کرد جعبه های قهوه ای رنگ جلوی رویش را مرتب کند، با حواس پرتی گفت.
- بعضی وقتها نباید دنبال این باشی که همه چیز عالی باشه...بعضی وقتها به اندازه بودن بیشترین چیزیه که...
با بلند شدن صدای سوت قطار، پافت ادامه جمله پسر را نشنید، به سوی مترو راه افتاد و پیش از بسته شدن درها خود را روی صندلی خالی ای انداخت.
کیف پول زرد رنگی که در روز تولدش هدیه گرفته بود را بیرون آورد و شروع به شمردن پول هایش کرد.
- ای بابا...بازم که دخلمون به خرجمون نمی رسه. مهم نیست...میتونم یه روز دیگه بستنی بخورم.
لبخند تلخی زد؛ از این که گاهی انجام دادن تفریح های معمولی هم برایش سخت بود خوشش نمی آمد.
***
فندکش را بیرون آورد، پیپ ای گوشه ی دهانش گذاشت و سعی کرد خمیازه اش را از سدریکی که آن سوی تخت نشسته بود، پنهان کند.
-...و میدونی آخرش بهم چی گفت؟ گفت تو مثل داداشمی! باورت میشه؟ چطور تونست بعد از اون همه کاری که براش کردم، همچین حرفی بزنه؟ اصلا انتظار نداشتم...
- ای بابا...مهم نیست. نبینم خودتو ناراحت کنی!
اگلانتاین واقعا در وضعیتی نبود که بتواند سدریک را دلداری بدهد؛ اما نمی توانست این حرف را به او بزند. خصوصا با به یاد آوردن زمان هایی که خودش به او نیاز داشت و سدریک، تمام و کمال به حرفایش گوش می کرد؛ پس بار دیگر سر تکان داد و ادامه داد.
- آدم ها بعضی وقتها اصلا نمیدونن دارن چی میگن...چه میدونم؟ شاید اون فکر کرده اگه نظرش رو نسبت به تو بگه کار درستی نکرده...درحالی که تو دقیقا می خوای اون همین کار رو بکنه. وقتی تو درباره ی احساست چیزی نمیگی، نباید انتظار داشته باشی بقیه درک کنن.
سدریک چند ثانیه به اگلانتاین خیره شد و بعد طوری که انگار کشف مهمی کرده باشد گفت.
- وقتایی که خوابت میاد حرفات منطقی تر از قبل میشه.
پافت خندید و به خودش لعنت فرستاد که هیچ وقت نمی تواند خستگی اش را پنهان کند.
- پس قانع شدی. نه؟
- قطعا...فقط کاش گرفتاری ها همون قدر که به نظر میاد، آسون بودن.
سدریک شب به خیر گفت، رفت مثل همیشه با بالشتش خلوت کند و اگلانتاین را با کوله باری از غم تنها گذاشت.
غمگین از این که فردا، باز هم مثل هر روز زنگ ساعت را خاموش میکند و میرود تا با روزمرگی هایش روبه رو شود...روزمرگی های که هر روز، بیشتر از قبل آزارش میدادند.
***
قبل از اینکه ساعت زنگ بزند روی تختش نشسته، به صدای خروپف دیگر مرگخواران گوش میداد و فکری که در سر داشت را سبک سنگین می کرد.
- یعنی میتونه کمکی بکنه؟...آره خب، تا الان که به خیلی از آدم ها کمک کرده...ولی اگه بگه...
همانطور که با خود این حرف ها را تکرار می کرد، به جای لباسِ کارش لباسی معمولی پوشید و وقتی به خودش آمد، جلوی در اتاق مرلین ایستاده بود.
تق...تق...تق...
- میشه بیام تو؟
صدایی از آن طرف در به گوش رسید که پافت آن را به نشانه تأیید گرفت و در را باز کرد.
مرلین پشت میزِ سیاه رنگی نشسته و سرگرم بررسی توده ای پرونده بود. بی آن که سرش را بلند کند گفت.
- جناب پافت! خوش آمدید.
- من...یه درخواست کوچیکی ازتون داشتم...
بیش از یک ساعت طول کشید تا اگلانتاین بتواند مرلین را قانع کند...قانع کند تا او را به جایی بفرستد.
مرلین آهی از سر بی حوصلگی کشید.
- خیلی خب...تو را به آنجا میبریم، اما اگر خطایی ازت سر زد دیگر مسئولیت هیچ چیز بر عهده ی ما نیست.
پیش از آنکه پافت بتواند عکسالعملی نشان دهد، پیامبر با عصایش ضربه ی آرامی به او زد.
ثانیه ای بعد اگلانتاین کف سرد و شیشه ای اتاق بزرگی ایستاده بود.
با دقت به اطرافش نگاه کرد. دلش می خواست تمام جزئیات بارگاه ملکوتی را به خاطر بسپارد.
شاید اگر کارش درست پیش نمی رفت، این آخرین مکانی بود که قبل از مرگ می دید. به هر حال امید وار بود که این جا بتواند شکایتش را به گوش کسی برساند.
مرلین گفته بود کافیست فقط شروع به صحبت کند، اما پافت هیچ ایده ای نداشت که قرار است با چه کسی حرف بزند.
گلویش را صاف کرد و مردد گفت.
- اهم...سلام؟
- به به...باز هم انسان دیگری!
اگلانتاین متعجب و سردرگم به در دیوار اتاق نگاه کرد.
صدا، خنده ای کرد و گفت.
- خب مشخص است دیگر...صدای ما از همه جا می آید. هیچ می دانستی تنها کسانی به این جا راه پیدا می کنند که لیاقت اش را داشته باشند؟ اما برای ما عجیب است که تو چطور به این جا آمدی.
- مرلین...پیامبرتون. من ازش خواستم که منو بیاره این جا.
- برای چه می خواستی به اینجا بیایی؟...
در کسری از ثانیه لحن صدا تغییر نمود، خنده ای دلنشین کرد و گفت.
- اوه...البته که دلیلش رو میدونم. شما انسان ها رو حتی خودم هم گاهی نمی شناسم. موجوداتی عجول و بی حوصله...مطمئنم اگه کمی صبر کنید، درک چیزی که توی زندگی میگذره خیلی راحت تره...حالا تو هم توجیحی برای زندگی خودت میخوای؟
- بله...بله لطفا. این بزرگترین هدیه در تمام عمرم خواهد بود.
لحظه ای بعد زمین زیر پای پافت لرزید. چشم هایش را بست و زمانی که باز کرد خود را در کنار درخت سیبی یافت.
به دستانش نگاه کرد، شفاف بودند...کل بدنش شفاف شده بود.
گویی به خاطره ای رفته که متعلق به خودش نبود و فقد تماشاگر آن بود.
به دور و اطراف نگاه کرد و مردی برگ پوش توجهش را جلب کرد. مرد کنار درخت سیبی ایستاده و پیپ ای گوشهی لبش گذاشته بود؛ که برای پافت به طرز عجیبی آشنا بود.
- آهای...ای مرد! تو اینجا چه می خواهی؟
پافت سرش را برگرداند و زن و مردی را دید که در کنار کلبه ای ایستاده و به مرد پیپ کش نگاه می کردند.
آنها هم خود را از برگ پوشانده بودند.
- من اگلاطان هستم.
اسمش به گوش پافت آشنا می رسید.
- من آدم هستم...همسرم نیز حوا. شما چگونه به این جا آمده اید؟
اگلاطان بی آن که جواب سوال آدم را بدهد پرسید.
- این موضوع اهمیتی نداره...شما سیب نخوردید؟
- سیب؟...چرا باید یک سیب بخوریم؟
- سیب ها طعم شیرین و بافت تردی دارن. چرا امتحان نمی کنید؟
به درخت سیب کنارش نگاهی انداخت، سیبی از بلندترین شاخه چید و آن را به دست آدم داد.
- اما ما از این کار منع شده ایم. می توانیم هر چیزی بخوریم، جز سیبی از این درخت.
- مشکلی پیش نمیاد...قول میدم.
اگلاطان سر تکان میداد و آن هارا تشویق می کرد تا سیب را بخورند.
پافت می خواست فریاد بزند، بگوید که این کار اشتباه است. اما آدم سیب را از وسط نصف کرده، نیمی از آن را به دست حوا داد و نیم دیگر را در دهانش گذاشت.
ثانیه ای بعد زمین شروع به لرزیدن کرد، هوا تاریک تر شد و اگلاطان لبخندی زد...لبخندی که پافت هر روز آن را درون آینه میدید.
چشمانش را بست و زمانی که باز کرد، در اتاقش روی تخت خواب نشسته بود.
هراسان از جایش پرید. با قدم های سنگین از اتاقش بیرون دوید و به ضرب در اتاق تام را باز کرد.
- یدونه کتاب...یه کتاب بهم بده.
تام میان کپه ای کتاب روی زمین نشسته و با یک دستش، دست دیگرش را گرفته و پشتش را می خاراند.
اگلانتاین دوباره فریاد زد.
- یه کتاب بهم بده. در مورد انسان های نخستین...ادم و حوا...یه کتاب بهم بده.
- خیلی خب دیوونه...داد نزن.
دستش را به شانه اش وصل کرد و کتاب قطور و خاک گرفته ای را از میان قفسات بیرون کشید.
اگلانتاین آنقدر میان صفحات کتاب بالا و پایین رفت که به قسمت مورد نظرش رسید.
یک زن و مرد که شباهت زیادی به آن چیزی که پافت دیده بود داشتند و در کنار صفحه فرد دیگری کنار درخت سیب. او هم خودش را با برگ پوشانده و پیپ ای گوشه لبش گذاشته بود.
قیافه اش تفاوتی با اگلانتاین نداشت...تنها چیزی که باعث میشد این شباهت مشخص نشود، ریش یک متری عکس بود.
نوشته های ریزِ زیر تصویر را بلند بلند خواند.
-...و اشتباهی که مرتکب شدند...سیبی خوردند و به زمین آمدند. تمام این ها به خاطر فردی است که مشخص نیست از کجا آمده...
وقتی بالاخره تام را قانع کرد که حالش خوب است و لازم نیست برای سلامت روانش استعفا نامه های او را امضا کند، به اتاقش رفت و با نامه ای بر روی بالشتش روبه رو شد.
نقل قول:
فرزندم...زندگیه قلبی ات را دیدی؟ مخمصه ای که تو به وجود آوردی و تمام انسان ها را در آن شریک کردی.
تو مسئول رانده شدن گونه ی خودت از بهشت هستی.
حالا بهتر است که پای اشتباهت بمانی...درست زندگی کن...می توانی ثابت کنی که زندگی ات ارزش دارد؟ که می توانی با خوبی و خوشی در زمین دوام بیاری؟...
***
- قشنگه...نه؟
پسر دست فروش سرش را بلند کرد و اگلانتاین را جلوی رویش دید.
- منظورم امروزه...امروز روز قشنگیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/07/24
تولد نقش: 1398/07/25
آخرین ورود: شنبه 4 شهریور 1402 13:31
از: از تاریکترین نقطهی زیر سایهی ارباب!
پستها:
326

دوئل ربکا لاکوود vs. پیتر جونز
سوژه: نفوذ
سوژه: نفوذ
ساعت 12 شب بود.
ربکا وارد اتاق نیمه روشن ریاست سازمان جادویی جاسوسان فرانسه شد.
مثل همیشه اتاقی تاریک بود و دود سیگار در اتاق میپیچید. سیگار و ظرفهای نوشیدنی پر و نیمه خالی هم در اطراف میزها افتاده بود. جایی عجیب برای خدمت به کشور.
اینجا جای خطرناکی بود و انسانهای خطرناکی در آن بودند.
جلوتر رفت. معاون تئو و بقیه اعضا نشسته بودند. ربکا روی نزدیکترین صندلی نشست و به لرد اسپیون، رئیس کل آنجا، نگاه کرد.
-من باید چیکار کنم لرد اسپیون؟
لرد اسپیون سرش از سایه بیرون آورد و به ربکا نگاه کرد.
موهایش در روشنایی لامپها میدرخشید. دندانهای سفیدش در لبخند شرورانهای خودنمایی میکردند. لرد اسپیون آرام آرام لبهایش را از هم جدا کرد و خیلی آهسته حرفش را شروع کرد.
-تو خونه شماره 12گریمولد یه گنج مهم هست. یه گنج از گذشته فرانسه، که خیلی وقته نبودش موزه فرهنگ و هنر پاریس رو اذیت میکنه. یه گنج مهم و تاریک.
-چی؟
-گردنبند شب.
موسیو تئو عکس گردنبند را با آرامش زیر نور لامپ قرار داد.
-این گردنبند سیاه گمشده مادام ژوبین نیست؟
-چرا هست، ولی همونجور که خودت داری میگی... گمشده. ما آدرسش رو گیر آوردیم. تو اون خونه شماره 12 گریمولده.
ربکا لحظهای به خود لرزید. چیزی نگفت. فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد و فرم تاییده را برداشت تا پر کند.
باز هم باید وارد خانه شماره 12 گریمولد میشد.
فردا شب-خانه شماره 12گریمولد
-کیه؟
-فقیرم... بهم کمک کنین. خواهش میکنم.
جلوی خانه شماره دوازده گریمولد ایستاده بود. با چشمانش همه جا را بررسی کرد.
درِ خانه با آرامش باز شد. از لای در صدای مردی بلند شد.
-کی هستی؟ واسه چی اومدی؟
-فقیرم. بهم کمک کنین.
به زخمهایی که مجبور شده بود روی دستانش ایجاد کند نگاه کرد.
-همین الان از دست چندتا خفاش وحشی فرار کردم. لطفا به ساحرهی یتیم و کوچیکی مثل من کمک کنین. میشه بهم کمک کنین تا زخمام خوب بشن؟ لطفا بهم...
-باشه باشه. پرحرفی نکن. بیا تو.
ربکا همیشه میدانست چگونه انسانها را وادار به انجام کاری بکند.
وارد خانه شد. هر قدمش بر کف خانه، با صدای پچ پچ محفلیهای در آشپزخانه همراه میشد.
آرتور کسی بود که در را باز کرده بود. ربکا را به آشپزخانه آورد و به او تعارف کرد تا بنشیند. بعد خودش روبه روی ربکا نشست و به سرتا پایش نگاه کرد.
صورت ربکا کثیف و زخمی بود. موهایش خاکی و به هم ریختهتر از لباس پارهپارهاش بود.
آرتور آهی کشید و یک لیوان آب به ربکا داد. آنقدر ربکا زیر چشمانش را رنگ کرده بود که خوابآلود بودنش، واقعی به نظر میآمد.
آرتور لیوان را به جلوتر هل داد.
-چرا نمیخوری؟
-ممنون آقا. تشنه نیستم.
-از دور دهنت معلومه که اصلا آب نخوردی. بخور حداقل لبت زخم نشه.
-آم... ممنون آقا. شما خیلی... خیلی مهربونین.
از گفتن حرفایی که از محفلیها تعریف و تمجید کند، خوشش نمیآمد. اما مجبور بود.
اجبار همیشه به علاقهی او توجه نمیکند.
لیوان را برداشت و با دستان لرزان و خاکیاش کمی از آن را خورد. خیلی مودب و آرام لیوان را روی میز گذاشت و تشکر کرد.
آرتور لیوان را گرفت و به جای خاکی دستِ ربکا نگاه کرد.
-اسمت چیه؟
-من؟ من... من ویولت شوفسوین هستم.
-آم، چه اسمی هم داری! اینجا یکی هست که هم اسم توئه. ولی فامیلیت... اهل کجایی؟
-استارسبورگ. فرانسه. ولی الان تو جنگلهای نزدیک لندن زندگی میکنم.
آرتور لیوان را روی میز گذاشت. لبخندی به ربکا زد و بلند شد. از آشپزخانه بیرون رفت.
صدای آرام آرتور را شنید و فهمید دارد با کسی حرف میزدند.
کمی از کلاه هودی خاکیای را کنار زد و گوشهای خفاشگونهاش را فعال کرد.
باید تک تک حرفهایشان را میشنید.
مالی پشت در بود.
-کی بود؟
-یه دختر فرانسوی به اسم ویولت شوفسُوین. به نظرم آدم خوبی میاد. از بس ترسیده رنگ به صورتش نیست. تمام دست و صورتش زخمه.
صدای مالی دیگر نیامد به جایش سیریوس چیز دیگری گفت.
-مطمئنی میشه بهش اعتماد کرد؟ من شک دارم یه دختر این وقت شب از جنگل بیاد... اونم الان... ساعت 2نیمه شبه.
-خب خودش بهم گفت که از دست خفاشا داشته فرار میکرده. تو جنگل زندگی میکنه. یتیم و فقیره. به نظرم کار درستی نیست که این وقت شب ولش کنیم تو خیابونای لندن. نظر تو چیه مالی؟ بذاریم باشه؟
-هوم... باشه، ولی باید یکی رو بفرستیم کنارش باشه تا از بابتش مطمئن بشه.
-کی؟
دیگر صدایی نیامد. حتما داشتند فکر میکردند. از سکوتهای احمقانه خوشش نمیآمد پس با چوبدستی پایه صندلی را شکاند و آن را در هودیاش قایم کرد.
وقتی پایه صندلی شکست، ربکا فریاد بلندی کشید و به پایش نگاه کرد. باید زخمی مصنوعی ایجاد میشد که شده بود. اما وقتی دردش را احساس کرد، مطمئن شد که واقعا خودش را زخمی کرده است.
-آی، کمک. پام!
-چیشده دختر؟ چیکار کردی با خودت؟ بیا اینجا بشین اینجا تا من اما رو بیارم.
-اما؟
-اما یکی از بچههای اینجاست. کارش خوبه. مطمئن باش.
پایش واقعا زخمی شده بود و درد واقعا در چهرهاش موج میزد.
کمی نگذشت که اما با چهرهی خوابآلودش وارد آشپزخانه شد. گردنبند مشکی و براق اما، چشمانش را گرفت.
گردنبند شب در دستان اما بود. اما چرا در دستان محفلیی سفیدی مثل او؟
-اماجان، ایشون میتونه امشب تو اتاق تو بخوابه؟
آرتور سرش را برگرداند و به ربکا نگاه کرد.
-اتاق اضافه نداریم. تخت اضافه هم همینطور. راحتی روی زمین بخوابی؟
-آره... فقط آروم بخوابم. تا حالا خواب آروم نداشتم.
اما لبخندی از سر دلسوزی زد. بعد او و مالی به کمک یکدیگر ربکا را تا اتاق اما همراهی کردند.
ساعت 8 شب-سه روز بعد
-واقعا؟ چه جالب! من اینجور چیزا رو نمیدونستم!
اما با ربکا دوست شده بود و باعث شده بود ربکا به گردنبند شب نزدیکتر شود.
ربکا هر چند شب یکبار از اما میخواست تا درباره کتابهایش به او بگوید. سپس موقعی که میخواست بخوابد کنارش بود و میدید که گرنبندش را کجا میگذارد.
-خب؟ دیگه چی بگم برات؟ از چی بگم برات؟
-خب اصلا از تاریخ فرانسه چیزی خوندی؟
-آم... فکر کنم آره. چون این گرنبند رو از یه فروشنده فرانسوی گرفتم. دوره گرد بود.
-آها... هنوزم میاد؟
-نه، خیلی کم پیدا شده. قبلا کل صبح اینجا بود.
ربکا لبخندی به پهنای صورتش زد تا مهربانیاش را نشان دهد.
-میتونم گرنبندت رو امتحان کنم؟ ببینم به منی که فرانسویام میاد یا نه؟!
-آره... چرا که نه؟
اما گردنبند را در آورد و یقه هودی ربکا را عقب زد. دستش را زیر موهای ربکا برد و گردنبند را خیلی آرام بست. بعد برگشت و با لبخند به ربکا نگاه کرد.
ربکا روبه روی اما ایستاد و مانند دخترها با خوشحالی به گردنبند نگاه کرد.
-بهم میاد؟
-آره خیلی.
اما بلند شد تا ربکا را در آغوش بگیرد... نه! قرار نبود او را در آغوش بگیرد.
-میدونی چیه، من همیشه از داشتن دوست خوشم میومد. از دوستام خیلی خوشم میاد. میایی با هم بچرخیم؟ کیف میده!
میخواست ساعد دستانش را بگیرد و با او دور اتاق بچرخد؟ ترسناک و غیرممکن بود.
همین که اما خواست دست چپش را بگیرد، خودش را عقب کشید.
اما تعجب کرد. بعد اخم کرد و دوباره تلاش کرد دست چپش را بگیرد.
-ویولت؟ تو... تو...
-من چی؟
-تو چرا نمیذاری دستتو بگیریم؟
-خوشم نمیاد.
-چرا دست چپ؟ من دست راستتو گرفتم ولی نمیذاری دست چپت رو بگیرم.
-خب...
ربکا سرش را برگداند و دستگاه تغییر صدا را به بیرون از پنجره تف کرد.
دست راستش را محکم از دستان اما بیرون کشید. آنقدر سریع و محکم این کار کرد که اما تکانی خورد.
-تو... تو کی هستی ویولت؟
-ویولت کیه؟ با منی؟
-تو ویولتی، هم اسم ویولت بودلر.
-هه...
-تو بهم گفتی از ویولت و محفلیها خوشت میاد. تو این سه روز چیشد که تغییر کردی؟
ربکا پوزخندی زد و گردنبند را زیر هودیاش پنهان کرد.
-من هرگز نمیگم که از ویولت ومحفلیها خوشم میاد. در ضمن... من ویولت نیستم. من ربکام، یه خفاش فرانسوی اصیل. حالا مثل آدمای بخشنده نگام نکن. من درواقع باید اینجوری نگات کنم...
ربکا خیلی عصبی شده بود. تمام حرصهای آن چهار روز را سر اما خالی کرد و بالهای خفاشیاش را ظاهر کرد. قبل از اینکه از پنجره فرار کند، اما کلاه هودیاش را گرفت.
-چرا از همون اول نیومدی و گردنبند رو ازم نگرفتی؟ چرا این همه دردسر؟
ربکا کلاه هودیاش را کشید. بدون اینکه سرش برگرداند جواب سربالایی به اما داد.
-دلیلی برای توضیحش به تو نمیبینم.
از پنجره به بیرون پرواز کرد. وقتی خیلی از آنجا دور شد، تازه توانست ماه کامل را تماشا کند. نسیم خنک شب میوزید.
موفق شده بود. بالاخره توانست از دست بدشانسیهایش و اتفاقهای ناخواسته فرار کند.
گردنبند را از زیر هودیاش بیرون آورد و محکم در دستانش فشرد.
روی سقف یک خانه ایستاد و به ماه روبه رویش نگاه کرد.
-زندگی پر از خواستن و نرسیدنهاست. ولی من اینبار خواستم و رسیدم. این یه موفقیته!
ربکا دیگر هیچ چیز نگفت. نیشخندی به حرفش زد و پروازش را به سمت ماه ادامه داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/03/05
آخرین ورود: شنبه 15 شهریور 1399 02:20
از: کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
پستها:
36

- خانم فیگ شما چند سالتونه؟ 
- 20 سال.
- 20 سال؟
- نه! داشتم ادامه میدادم نذاشتین که.
گفتم 20 سال پیش میگفتم 20 سالمه. 
- یعنی 40 سال؟
- ای وای چهقدر حرف آدمو قطع میکنید شما آقای مرلین!
داشتم میگفتم 20 سال پیش میگفتم 20 سالمه تا 20 سال جوونتر به نظر برسم. 
- ببینید خانم فیگ! این هم با پروندهی شما مغایرت داره. شما به عنوان ملکهی عالم بالا، باید بتونید به همه مخلوقات عشق بورزید. کسی که نتونه به خودش عشق بورزه، اون هم به خاطر یک عدد، چهطور میتونه این کارو با بقیه بکنه؟
- یعنی همش وعده بود؟ میگیرمت و اینها رو گفتی ... حالا که این گلدونها رو گذاشتی روی دست من سنم واست مهم شد؟ پیامبرا هم بکار دررو شدن!
- نه خانم فیگ ... سن شما برای من مهم نیست اما ظاهرا برای خودتون خیلی مهمه. من فقط ازتون میخوام قبل از عقد، در جلسات گروه «چگونه به خودمان عشق بورزیم» شرکت کنید.

- سلام. من اسمم فیگه. به هر نوع مردی عشق میورزم چون معتقدم هر گلی یک بویی داره! اما هیچوقت نتونستم به خودم عشق بورزم.
همین ...
- سلام فیگ!
اعضای گروه همگی یک صدا به فیگ سلام کردند و او برگشت و سر جایش نشست. پس از این سخنرانی کوتاه توسط عضو جدید، استاد دامبلدور جلسه را شروع کرد.
- خوب عزیزان من! چشماتون رو ببندید و جملات من رو تکرار کنید. تو با کائنات کاملا همسویی!
اکثر اعضای گروه: «من با کائنات کاملا همسویم!»
جوزفین: «ویولت با کائنات کاملا همسویه!»
هاگرید: «من کاملا گوشنهام!»
رودولف: «من با کمالات کاملا همسویم!»
دامبلدور: «تو سرشار از آرامشی!»
اکثر اعضای گروه: «من سرشار از آرامشم!»
جوزفین: «ویولت سرشار از آرامشه!»
هاگرید: «من سرشار از گوشنگیام!»
رودولف: «من سرشار از میل به کمالاتم!»
دامبلدور: «تو معجزه بزرگ الهی هستی!»
اکثر اعضای گروه: «من معجزه بزرگ الهی هستم!»
جوزفین: «ویولت معجزه بزرگ الهی هست!»
هاگرید: «من گوشنگی بزرگ الهیم!»
رودولف: «کمالات معجزه بزرگ الهی است!»
اعضای گروه که به اوردوز انرژی مثبت نزدیک بودند، درخواست تایم استراحت کردند تا انرژی دانشان پاره نشود.
- خوب در این پارت از کلاس، هر کس یک پارتنر برای خودش انتخاب کنه و سعی کنن به همدیگه جملات انگیزشی بگن!
رودولف سریعا جوزفین را انتخاب کرد و شروع به برانگیختن او نمود.
- تو سرشار از کمالاتی!
اندکی آن سو تر هاگرید با خانم فیگ جفت شده بود.
- تو خیلی خوشمزه هستی.
و گروهی دیگر را یوآن آبرکرومبی و برایان سیندرفورد شکل داده بودند.
- من بسیار خوش صدا هستم.
- تو گنده نمیدوزی.
- من بسیار بسیار خوش صدا هستم.
- تو شکلاتش رو در نمیاری و به سر و صورت ما نمیمالی.
- من بسیار بسیار بسیار خوش صدا هستم.
- عیح! خفه شو دیگه!
دامبلدور سریعا خودش را بالای سر پارتنرهای پرحاشیه رساند.
- عزیزانم؟ فرزندانم؟ انرژی منفی؟
- ببخشید استاد.
تکرار نمیشه. قول میدیم. نکنه میخواین به خاطر این بی انصباطی اخراجمون کنین؟
واقعا؟ چرا استاد؟ این خودش برخلاف عشق ورزیدن به همه نیست؟ واقعا که! شما اول خودتون عشق ورزیدن رو یاد بگیرید بعد دوره برگزار کنید. یکیو میبینی نقاشیش خوبه!
برایان این را گفت و پیش از آن که دامبلدور هنوز واکنشی نشان داده باشد کلاس را ترک کرد. در همین حین خانم فیگ به شکل ناگهانی تغییر شکل داد و به جادوگری با یک چشم جادویی تبدیل شد.
- کافیه بچهها! برگردیم سر کار خودمون. مجددا همگی تکرار کنید تا انرژیامون برگرده. تو خوب هستی!
- صبر کن ببینم! تو چرا از ما تعریف میکنی؟ این موضوع بو داره! حتما چیزی ازمون میخوای؟ داری هندونه زیر بغلمون میذاری که چی بشه؟ حواسمون رو از چی پرت میکنی؟ اصلا تو واقعا دامبلدوری؟ مسئول کدوم سرویس جاسوسی هستی که معجون مرکب پیچیده خورده؟
- مودی عزیز؟ ازت میخوام که جمع ما رو ترک کنی.

- 20 سال.

- 20 سال؟

- نه! داشتم ادامه میدادم نذاشتین که.
گفتم 20 سال پیش میگفتم 20 سالمه. 
- یعنی 40 سال؟

- ای وای چهقدر حرف آدمو قطع میکنید شما آقای مرلین!
داشتم میگفتم 20 سال پیش میگفتم 20 سالمه تا 20 سال جوونتر به نظر برسم. 
- ببینید خانم فیگ! این هم با پروندهی شما مغایرت داره. شما به عنوان ملکهی عالم بالا، باید بتونید به همه مخلوقات عشق بورزید. کسی که نتونه به خودش عشق بورزه، اون هم به خاطر یک عدد، چهطور میتونه این کارو با بقیه بکنه؟
- یعنی همش وعده بود؟ میگیرمت و اینها رو گفتی ... حالا که این گلدونها رو گذاشتی روی دست من سنم واست مهم شد؟ پیامبرا هم بکار دررو شدن!

- نه خانم فیگ ... سن شما برای من مهم نیست اما ظاهرا برای خودتون خیلی مهمه. من فقط ازتون میخوام قبل از عقد، در جلسات گروه «چگونه به خودمان عشق بورزیم» شرکت کنید.


- سلام. من اسمم فیگه. به هر نوع مردی عشق میورزم چون معتقدم هر گلی یک بویی داره! اما هیچوقت نتونستم به خودم عشق بورزم.
همین ...- سلام فیگ!

اعضای گروه همگی یک صدا به فیگ سلام کردند و او برگشت و سر جایش نشست. پس از این سخنرانی کوتاه توسط عضو جدید، استاد دامبلدور جلسه را شروع کرد.
- خوب عزیزان من! چشماتون رو ببندید و جملات من رو تکرار کنید. تو با کائنات کاملا همسویی!
اکثر اعضای گروه: «من با کائنات کاملا همسویم!»
جوزفین: «ویولت با کائنات کاملا همسویه!»
هاگرید: «من کاملا گوشنهام!»
رودولف: «من با کمالات کاملا همسویم!»
دامبلدور: «تو سرشار از آرامشی!»
اکثر اعضای گروه: «من سرشار از آرامشم!»
جوزفین: «ویولت سرشار از آرامشه!»
هاگرید: «من سرشار از گوشنگیام!»
رودولف: «من سرشار از میل به کمالاتم!»
دامبلدور: «تو معجزه بزرگ الهی هستی!»
اکثر اعضای گروه: «من معجزه بزرگ الهی هستم!»
جوزفین: «ویولت معجزه بزرگ الهی هست!»
هاگرید: «من گوشنگی بزرگ الهیم!»
رودولف: «کمالات معجزه بزرگ الهی است!»
اعضای گروه که به اوردوز انرژی مثبت نزدیک بودند، درخواست تایم استراحت کردند تا انرژی دانشان پاره نشود.
- خوب در این پارت از کلاس، هر کس یک پارتنر برای خودش انتخاب کنه و سعی کنن به همدیگه جملات انگیزشی بگن!
رودولف سریعا جوزفین را انتخاب کرد و شروع به برانگیختن او نمود.
- تو سرشار از کمالاتی!

اندکی آن سو تر هاگرید با خانم فیگ جفت شده بود.
- تو خیلی خوشمزه هستی.

و گروهی دیگر را یوآن آبرکرومبی و برایان سیندرفورد شکل داده بودند.
- من بسیار خوش صدا هستم.

- تو گنده نمیدوزی.

- من بسیار بسیار خوش صدا هستم.

- تو شکلاتش رو در نمیاری و به سر و صورت ما نمیمالی.

- من بسیار بسیار بسیار خوش صدا هستم.

- عیح! خفه شو دیگه!

دامبلدور سریعا خودش را بالای سر پارتنرهای پرحاشیه رساند.
- عزیزانم؟ فرزندانم؟ انرژی منفی؟

- ببخشید استاد.
تکرار نمیشه. قول میدیم. نکنه میخواین به خاطر این بی انصباطی اخراجمون کنین؟
واقعا؟ چرا استاد؟ این خودش برخلاف عشق ورزیدن به همه نیست؟ واقعا که! شما اول خودتون عشق ورزیدن رو یاد بگیرید بعد دوره برگزار کنید. یکیو میبینی نقاشیش خوبه!برایان این را گفت و پیش از آن که دامبلدور هنوز واکنشی نشان داده باشد کلاس را ترک کرد. در همین حین خانم فیگ به شکل ناگهانی تغییر شکل داد و به جادوگری با یک چشم جادویی تبدیل شد.
- کافیه بچهها! برگردیم سر کار خودمون. مجددا همگی تکرار کنید تا انرژیامون برگرده. تو خوب هستی!
- صبر کن ببینم! تو چرا از ما تعریف میکنی؟ این موضوع بو داره! حتما چیزی ازمون میخوای؟ داری هندونه زیر بغلمون میذاری که چی بشه؟ حواسمون رو از چی پرت میکنی؟ اصلا تو واقعا دامبلدوری؟ مسئول کدوم سرویس جاسوسی هستی که معجون مرکب پیچیده خورده؟

- مودی عزیز؟ ازت میخوام که جمع ما رو ترک کنی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تیزترین کارِ قُرون اینجاست! بزترین آگاهِ اعصار.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج