جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


در حالی که روح پلید سرگرم تسخیر و آشفته کردن اوضاع بود، صاحبش داشت در به در دنبالش می گشت.

بله...او روح بی صاحبی نبود.

-پیش پیش پیش پیش...
-مگه گربه اس؟ داریم دنبال روح می گردیما...ارباب اگه بفهمن تکه روحشونو اینجوری صدا کردی، برای ساخت هورکراکس بعدی ازت استفاده می کنن. حتما می تونی حدس بزنی تو کدوم قسمتش!

سه مرگخوارا در حال جستجوی روح پلید بودند...دو نفر جلوتر و یکی چندین قدم عقب تر.
لایتینا متوجه عقب ماندگی پیوز شد.
-هی...پیوز...بیا دیگه. بازم جهت رو گم کردی؟ من نمی فهمم ارباب چرا اینو با ما فرستاد. هر سه دقیقه یه بار در جهت خلاف مسیرمون حرکت می کنه.

پیوز با اخم شدیدی به لایتینا نگاه کرد.
-خیر! هنوز سه دقیقه نشده. من فقط عصبانیم! یعنی چی که متوجه عقب ماندگی پیوز شد؟ تو ادب نداری؟ و ضمنا...پیش پیش پیش یعنی چی؟ یه ذره احترام...یه ذره فرهنگ. ارواح رو اینجوری صدا می کنن؟

-من قهر بودم...الان قهر ترم!

صدای نفر سوم بود...لیسا با شنیدن گلایه های پیوز، قهر تر از پیش شده بود.
لایتینا به وضوح از همراهی هیچ یک از دو همراهش راضی نبود.
-راه بیفتین دیگه...ناز می کنن. ارباب برای این تکه روحا زحمت کشیدن. الان این یکی گذاشته در رفته. باید زودتر بگیریم و برش گردونیم.

پیوز به تور پروانه گیری لایتینا اشاره کرد.
-با این؟

و صدای لیسا به گوش رسید:
-الان یهویی شدت پیدا کرد!

-چی؟
-قهر من!

لایتینا اهمیتی به قهر و غر غر های پیوز نمی داد. هدف او فقط تکه روح گریزان بود. مطمئن بود که به زودی با همین تور پروانه گیری موفق به شکارش خواهد شد.

قبل از این که تکه روح، به دلیل جدا شدن از اصلش، محکوم به نابودی شود...


پایان


..............................

سوژه جدید:



-خب...سه...دو...یک...ما بیداریم.

لرد سیاه به عادت هر روزه اش راس ساعت شام نجینی، که مقارن با شش صبح بود از خواب بیدار شد.

بیدار شد...

و باز هم بیدار شد...

نکته عجیب این جا بود که بیدار شده بود...ولی قادر به حرکت نبود!


روز قبل...فروشگاه لوازم جادویی ورانسکی:


نجینی با ذوق و شوق لابلای وسایل جادویی می خزید و حواسش کاملا جمع بود که تک تک آن ها را بخواهد!
-فیس!

-بله نجینی...می دونیم. اینم می خوای. خواهش می کنی...اگه قبول نکنیم هم به شکل "پاپا! " در میای!

نجینی تایید کرد و لرد سیاه تقریبا کل فروشگاه را خرید. تا این که در گوشه ای چشمش به پاکت سیاه رنگی افتاد.
سیاه، رنگ جذابی برای لردی بود که لقب سیاه را همراه اسمش داشت.
-هی...ورانسکی! این چیه؟

ورانسکی جواب نداد.در واقع، قادر به جواب دادن نبود. چون دقایقی پیش با دیدن لرد و نجینی، جابجا از ترس مرده بود. شاید دقیقا به همین علت بود که لرد سیاه مخالفتی با خواسته های تمام نشدنی نجینی نشان نمی داد. کسی قرار نبود پولی بپردازد.
به هر حال خودش پاکت را برداشت و شروع به خواندن کرد.

پودر بختک یا فلج موقت...
هیجان را تجربه کنید! با حل کردن این پودر در یک لیوان شیر و نوشیدن آن قبل از خواب، صبح روز بعد تجربه ای هیجان انگیز از فلج موقت خواهید داشت. مغز شما سی ثانیه قبل از بدنتان بیدار خواهد شد و شما با وجود بیدار بودن قادر به انجام هیچ حرکتی نخواهید بود.
نگران نباشید...این تجربه فقط سی ثانیه طول خواهد کشید...



پایان فلش بک!


-خب...اصلا هم حس دلچسبی نیست...ما بسیار سنگین شده و قادر به هیچ حرکتی نیستیم. ولی ما نگران هم نیستیم... ما سی ثانیه بعد با ابهت از روی تختخواب برخواهیم خاست. یادمون باشه ورانسکی رو زنده کنیم و دوباره بکشیم.

سعی کرد ثانیه ها را در ذهن بشمارد.

-یک، دو...سیزده، چهارده... بیست و نه، سی! تموم شد...تموم شد؟...نشد؟... ما حتما سریع شمردیم! این بار شمارش معکوس می کنیم. سی، بیست و نه،...سیزده، دوازده،...دو، یک...تموم شد. پاشیم دیگه!

ولی نتوانست!

سی ثانیه مطمئنا تمام شده بود ولی او هنوز ساکت و بی حرکت روی تختخواب افتاده بود. چشمان سرخ رنگش کاملا باز بودند و همه چیز را به خوبی می دید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 29 بهمن 1395 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
از دلایل انتخابی جادوگر بخت برگشته ی کنار لیسا ، عینک داشتنش بود. متاسفانه-خوشبختانه روح پلید، استیگمات بود و به همین خاطر هم لیسا را یک محفلی معصوم دید. با عینک هاله ی درخشانِ فرشته وار دور محفلی ها را شفاف تر از معجون های اسلاگهورن پیدا بود.

بدبختانه اون شخص پدر پسری که زنده ماند و جیمز پاتر ارشد بود که در آن لحظه در تلاش بود که به دلایل خاص خودش دورتر و پشت همه بایستد تا توی چشم نباشد.

قانونی هست که می گوید شما یه کاری رو بخواه که انجام بدی اگه همه عالم دست به یکی نکردند که تو این کار را انجام ندی من اسمم را می گذارم اسنور کک شاخ چروکیده اصلا! برای شاخدار هم دقیقا همین اتفاق روی داد. او می خواست که دیده نشود، خب از نظر تکنیکی او از طرف روح پلید رویت شد نه از طرف کسانی که نمی خواست ببینندش.

و حالا چرا خوشبختانه؟ راستیاتش خوشبختانه هیچ چیز . حتی یک محفلی مثبت نگر هم اینجا هیچ چیز مثبتی برای مثبت گرا بودن نمی بیند. پس برمی گردیم سر بدبختانه اش!

- هری پسرم؛ شنل پدر خدا بیامرزت رو میشه ازت قرض بگیرم؟

هری همچنان چهار زانو نشسته بود و مشغول پرستاری از پدر خوانده ی خدابیامرزش بدون پدر خدا بیامرزش بود و هنوز هم حوصله ی اجرای اوامر پروفسور را نداشت پس سرش را بالا آورد تا دوباره همه ی مسئولیت ها را روی دوش جیمز بگذارد که دید عه این خودش جیمزه!

از طرفی می خواست حفظ آبرو ( دقیت کنید با سر کش!) بکند و به همین دلیل بسیار منطقی گردنش را صد و هشتاد و پنج درجه ی چرخاند و به پسرش اشاره کرد.

روح پلید خندید. این یکی خیلی جوان تر و سرزنده تر از پدر بزرگش بود!

- جیمز سیریوس بیا گرند ددی ببینتت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
به اطرافش نگاه کرد, وقتش بود که قربانی بعدیش رو انتخاب کنه اما قبلش دقت کرد که حتما آخرین جمله از پست قبلی رو اول پستش آورده باشه که خدای نکرده از مد جدید سایت عقب نمونه. همین که هنوز فکر میکرد با یه پیام خالی میتونه چت باکس رو رفرش کنه به اندازه ی کافی بد بود!
پس به اطرافش نگاه کرد. وقتش بود که قربانی بعدیش رو انتخاب کنه چون باید هرچه سریعتر از این بدن پیر بی آبرو خارج میشد. هنوز یه پست بیشتر از وقتی که دامبلدور از پشت عینک نیم هلالیش آبروهاشو بالا انداخته بود نمیگذشت و روح پلید شیطانی این فرصت رو داشت که دامنش رو پاک نگه داره.

روح پلید خیلی هارو نمیشناخت. از تیکه های جدید و شوخی های روز و لهجه های فان بچه های محفل هیچی نمیدونست و جز ویولت و تدی و جیمز و دامبلدور و چارتا هری و رون و هرمیون و سیریوس و آرتور و مالی کسی رو نمیشناخت. پس نفس عمیقی کشید. ارزشی درونش رو که انگشت اشاره راستش رو به شکل عجیبی به سمت جیمزسیریوس گرفته بود کنترل کرد و با دست چپش، انگشت موردنظر رو چرخوند و گذاشتش اینور روی لیسا تورپین!

لیسا تورپین که خیلی جا خورده بود و اصلا انتظارش رو نداشت، سرخ و سفید شد و من و من کرد و دستاشو توی همدیگه گره کرد و داشت رو به دوربین از خونوادش که دعای خیرشون همیشه باهاش بود و معلم هاش خانوم قاسم نژاد و خانوم اسکندری بابت اینکه همواره پشتیبانش بودن و باعث شدن که بالاخره امروز به این سمت انتخاب شه تشکر می کرد که یهو یکی برای روح پلید چش و ابرو ( و نه آبرو!) اومد که بابا این اصلا محفلی نیست، بیا بیرون تا سه نشده!
روح پلید سریع چرید بیرون نه احمق، پرید بیرون. لعنت به این کیبورد.
و خودشو انداخت توی بدن جادوگری که کنار لیسا ایستاده بود تا ببینه بالاخره آخر این قصه به کجا میرسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 17 بهمن 1395 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
روح شیطانی درون سیریوس، لبخندی ترول وارانه زد. به اندازه کافی خرابی به بار آورده بود و البته ترجیح میداد کسی متوجه نشود او هنوز آنجاست، پس در حالی که لبخند ترولی اش را حفظ کرده بود، به قربانی بعدی اش نگاه کرد.
دامبلدور از پشت عینک نیم هلالیش آبروهاشو بالا انداخت و به اطرافش نگاه کرد و وقتی دید پشت سرش هیچکس نیست, فهمید قربانی بعدی کیه!

-
-

و به این ترتیب دامبلدور شیطون شد!

- هری, پسرم, شنل پدر خدا بیامرزت رو میشه ازت قرض بگیرم؟

هری چهارزانو وسط زمین نشسته بود و با پدر خدا بیامرزش مشغول پرستاری از پدرخونده‌ی خدا بیامرزش بود و پاش خواب رفته بود - از اثرات جانبی چهار زانو نشستن - ضمنا حوصله‌ی اجرای خورده فرمایشات دامبلدور رو نداشت, شونه هاشو بالا انداخت و با سر به جیمز اشاره کرد.

- آااااه... جیمز, فرزندم. شنل پدرت رو میشه ازت قرض بگیرم؟

سر جیمز دوم از پشت سر جیمز اول ظاهر شد و هر دو سر به دامبلدور خیره شدند. دامبلدور حیغ کشید!

- ... آاااخ قلبم! چه صحنه‌ی ترسناکی. فکر کردم جیمز دو سر اومده. چقدر شباهت آخه؟ این چه وضعشه؟‌ یه شنل نامرئی ازت خواستما جیمز سیریوس.

سر سومی این بار بین جیمز اول و جیمز دوم ظاهر شد و دامبلدور این بار فشارش و خودش با هم کف زمین افتادند.
سیریوس با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
- چی شد؟
- هیچی باب بزرگ. بخواب!

دامبلدور یک چشمش به سیریوس بود که سرشو رو پای جیمز گذاشت و دوباره خوابید و یک چشمش به دست مالی ویزلی بود که با اصرار میخواست یه پاتیل نبات داغ بریزه تو حلقش بیخبر از اینکه روح پلید درونش اگه از دو تا چیز تو دنیا متنفر بود یکیش شیرینی بود و یکی دیگه شیرینی داغ. بخصوص وقتی که نقشه‌هاش داشت بهم میخورد.
اون تا ارباب مرگ شدن یک قدم فاصله داشت! در واقع دو قدم, چوبدستی رو که داشت, شنلو باید از این هیولای دو سر می‌گرفت و سنگ زندگی مجدد رو پیدا میکرد که میگفتن پیدا کردنش مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه.

با اینکه دل و روده‌ی شیطانیش از بوی شیرینی داغ داشت بهم می‌پیچید, مغز شیطانیش به خاطر رسیدن گلوکز یک دفعه فعال شد و دیلینگ صدا کرد و رفت روی نقشه ی B!

- هری پسرم! هورکراکسای تام رو بشمار عمو ببینه.

هری که انگار سوییچ اتوماتیکش رو روشن کرده باشن, شروع کرد به شمردن.

- بعد چن تاشون سالمن؟
- هیچ‌کدوم!
- حتی خودت؟
-
-
روح پلید دامبلدور کم آورد. دامبلدور رو گذاشته بود آخر سر که حسابی خوش بگذره و به همه کرم بریزه ولی هیچکس اهداف شیطانی دامبلدور رو جدی نگرفته بود, همه زیادی بهش اعتماد داشتند.
به اطرافش نگاه کرد, وقتش بود که قربانی بعدیش رو انتخاب کنه.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
برای چند ثانیه، دامبلدور که بینی اش به خاطر گاز سیریوس سرخ و خمیده تر از قبل شده بود، به اضافه اعضای محفل، با نگاه هایی بهت زده، به سیریوس نگاه کرد.
سیریوس توجهی نکرد. در واقع آنچنان محو انجام بریک دنس شده بود که فرصت توجه کردن نداشت. حتی برخی شواهد و اعترافات حاکی از آن است که وی در حال زمزمه کردن یکی از آهنگ های "جاستین بربری" بوده است! به هر صورت، دامبلدور به سختی بدن فرتوت خود را، با افکت سمفونی شکستن قلنج هایش بیرون کشید.
- آخ... فرزند روشنایی... ازت ممنونم که... چق... یه عمل زیبایی بعد از گلرت روی بینیم به جا گذاشتی.

از ویژگی های پیرِ ریش دراز محفل، میشد به مهربان بودن در بدترین وضعیت اشاره کرد که البته در آن لحظه کاملا با وجود بینی کوفته اش و قلنج های شکسته اش، قابل درک بود. اعضای محفل بالاخره نگاه های بهت زده خود را جمع و جور کردند. و سیریوس را هم گرفتند. آنها اصولا محفلی هایی بودند بسیار دل نگران دامبلدور، نتیجتا بلافاصله پس از سیریوس، دامبلدور را هم گرفتند.
سپس کوین با لبخندی گفت:
- آمپول هالی لو بیالید سلیع!

اعضای محفل با چهره هایی نادم و پشیمان، شروع کردند به اشک ریختن برای این میزان مظلومیت دامبلدور در مقابل سوزن آمپول. حتی چند نفرشان از پیاز های مالی کش رفتند و چشم هایشان را پیاز مال کردند تا بتوانند اشک تسترال بریزند. حتی یکی دو نفر هم پیش از آنکه آمپول ها نزدیک سیریوس و دامبلدور شود، پریدند و سلفی گرفتند با سوزن ها.

پس از چند ثانیه حاشیه های جنجالی، بالاخره سوزن آمپول با سیریوس تماس پیدا کرد که موجب شد او کبود شود. البته در واقع فقط جسم سیریوس کبود شد. آن روح سیاه و پلید اصلا کتفش هم نگزید. پس نتیجتا یک نگاه به دامبلدوری که داشت زیر فشار آمپول کبود میشد انداخت، سپس ناگهان به صورتی اسلوموشن، پیش از اینکه محفلی ها کوچکترین حرکتی کنند، یک پر را جلوی بینی دامبلدور گرفت.

روایت است که پس از تماس پر با بینی دامبلدور، ملت محفلی مجبور شدند نیم تنه بالایی دامبلدور را که از سقف عبور کرده بود، به سختی پایین بکشند.

- من هنوزم سالمم فرزندان روشنایی... اصلا نگران نباشید.

روح شیطانی درون سیریوس، لبخندی ترول وارانه زد. به اندازه کافی خرابی به بار آورده بود و البته ترجیح میداد کسی متوجه نشود او هنوز آنجاست، پس در حالی که لبخند ترولی اش را حفظ کرده بود، به قربانی بعدی اش نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1395 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- من که می‌گم برفوشیمش بزنیم به یه زخمی.
- پروفسور! من بگم! بگم!
- فرزندان..
- می‌خوعوووورمشششش.
- تو دیگه کم مونده ما رو هم بخوری!
- ..روشنایی..
- من می‌تونم ازش سوپ درست کنم پروفسور.
- تو اول دخترتو درست تربیت می‌کردی که بچه‌ش خونه‌مونو نذاره رو سرش.
- تو چی می‌گی این وسط وزوز خانوم؟!
- روووووووون!
- بِتوش تا عظمت دَل نِداهِ تو باشد نه دَل آن چیزی که به آن می‌نگلی!

برای چند لحظه سکوت برقرار شد. همه متحیر به کوین خیره شدند.
- ناتانائیل؟

همه همچنان خیره، دس به جیگر به کوین خیره مونده بودن.
-
-

خانم ویزلی چماقی رو که لحظاتی پیش بر روی عروسش اعمال کرده بود، جهت بازگرداندن کوین به تنظیمات کارخانه به کار برد.
- بحثمونو ادامه بدیم. :angel:
- اهم. چیز.. فرزندان روشنایی. ینی.. فرزندان روشنایی! ما باید با عشق..
- غووووووووووووووداااااااااااااا !

قبل از این که فرزندان روشنایی بفهمن قراره این دفعه با عشق چیکار کنن، سیریوس که از داخل آشپزخونه عقب‌گرد کرده بود، با یک جهش سه امتیازی خودشو روی دامبلدور پرت کرد و پیرمردو گاز گرفت.
- اوخ. فررر.. جزززز.. قلللل.. بیاین بریم بترکونیـــــــــــم بر و بکس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1395 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
این وسط، هیچ کس هم حواسش به دفترچه روی میز نبود به جز سیریوس بلک. سیریوس داشت با علاقه به دفترچه نگاه می کرد. هنوز آن شور و هیجان جوانی را در خود داشت و دلش می خواست یکبار دیگر هم شده، دل به دریا بزند و در ماجراجویی های فراوانی شرکت کند! کسی هم نبود به او بگوید که " آخه عامو! سر پیری و معرکه گیری؟ برو به فکر قبر و کفن و دفنت باش!"
محفلی ها هنوز در حال بحث و تبادل نظر در مورد دفترچه سیاه مورد نظر بودند. هر کسی عقیده ای داشت و سعی در قبولاندن آن به دیگران می کرد. در این میان هیچ کس توجهش به دفترچه ای که اصولا قرار بود مرکز توجهات باشد، نبود...
اما...
دفترچه به خودی خود می توانست فکر کند و ببیند و حس کند. توانایی درک و شعور داشت و می توانست تصمیم بگیرد!
- خیلی خب... مثل اینکه اینا کارشون به این زودیا تموم نمیشه، خودم باید دست به کار بشم. چه کیفی میده ولی!

هیچ کس از مکانیسم عمل دفترچه به درستی آگاهی نداشت. اصلا کسی نمی دانست که دفترچه چه قدرتی دارد. هیچ کس بجز خود دفترچه!

- حالا تو فکر کن که من این پیری رو تسخیر کنم. همین گنده شونو. وای که چه فازی بده. فرض کن جوراباشو بندازه وسط سالن، یا اون ریششو از ته بتراشه. یا مثلا همین یارویی که آرتور صداش می کنن، تسخیرش کنم و بفرستمش وسط جمعیت ماگل که طلسم بزنه! آخ که بساط عشق و حال فراهمه!

دفترچه از این همه پلادت درون خود، خوشحال شد و در نتیجه این خوشحالی، به خود لرزید، ولی هیچ کس متوجه لرزش دفترچه نشد. حتی وقتی که آن شبح سیاه از درون دفترچه بیرون آمد و داخل کالبد سیریوس که خیره به دفترچه بود، شد.
تنها تغییری که در این بین رخ داده بود، حرکت سیریوس به سمت انبار آشپزخانه بود. حرکتی که از تک تک اجزای آن، بوی تسخیر شدگی می آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1395 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب فرزاندنم...

اعضای محفل ققنوس :

- دیگه فکر کنم دارید زیادی خیره می شید آ، فرزندانم.

فرزندان محفل ققنوس:

آلبوس دامبلدور که دید، فرزندان محفل ققنوس بی خیال بشو نشده و همینجور می خواهند خیره بمانند، گفت:
- خب دیگه، کیشته کیشته! هر کی بره سر کار خودش ببینم! فرزند فرزند!
- پروفسور دفترش مشنگیه! :droool:
- دفتر که مشنگی جادویی نداره!
- واسه من داره. :droool:

اما پروفسور سرانجام موفق شد فن بدل را به آرتور ویزلی زده و او را از دفترچه غریبه دور نگه داره. سایر اعضای محفل هم با دیدن آمادگی بالای پروفسور قید ور رفتن با دفترچه را زده و بر گشتند سر کارشان، اما حواسشان به جیمزِ شاخدار نبود که زیر میز قایم شده بود!

جیمز که دید اعضای محفل به همراه دامبلدور در خانه ریدل پخش شدند و کسی حواسش به او نیست، دستش را بالا آورد و دفترچه را قاپید! اما همین که دستش به آن خورد، مثل این شد که او را برق گرفته باشد! جیمز کج شد. جیمز کوله شد. مچاله شد. از چند جهت تا خورد و موشک شد. چند دور، دور اتاق چرخید و آخرش دوباره مثل اولش شد، اما نه کاملا!
- لی لی! لی لی!

لیلی مرده بود و طبیعتا کسی جواب جیمز را نداد و همین بود که از قدیم، دامبلدور می گفت « پدر عاشقی بسوزه.».

- تا سه می شمرم لیلی! اومدی که اومدی! نیومدی طلاقت می دم!

با این یکی فریاد جیمز شاخدار اعضای محفل دوباره جمع شدند، مالی در حالی که جیغ سر می داد و صورتش را خنج می زد می گفت « وووییی وووییی» و آرتور هم سعی می کرد به او حالی کند که جیمز اصلا با لیلی بوده و این به آن ها چه ربطی داره؟ پالی به دنبال لیسا می گشت تا ببیند آیا باز هم او بنیان های یک زندگی دیگر را متزلزل کرده، اسنیپ نیشش تا بناگوشش باز بود و خیال می کرد بعد از آن بالاخره می تواند لیلی را بگیرد.

- عمو لیلی که مرده.

کوین این حقیقت تلخ را به شاخدار گفت و او را حالی به حالی کرد. جیمز خودش را در آغوش کوین انداخت و هارهار گریست و بعدش در شال او فین کرد و سعی کرد با این حقیقت کنار بیاید. کوین باز سعی کرد کمک کند. پس گفت:

- اشکالی نداره عمو، خودت هم مردی.

جیمز اما از این حقیقت خوشش نیومد و گرفت کوین را از پنجره به بیرون پرت کرد. جیمز اصلا جنبه نداشت. از جوانی هایش همینطور بود. روح پلیدی که در او نفوذ کرده بود هم این موضوع را فهمید و همان شد که شد، جیمز کج شد. جیمز کوله شد. مچاله شد. از چند جهت تا خورد و موشک شد. چند دور، دور اتاق چرخید و آخرش دوباره مثل اولش شد، کاملا مثل اولش.

این وسط، هیچ کس هم حواسش به دفترچه روی میز نبود به جز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1395 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سیاهی دودمانندی از کتابچه کوچک بیرون آمد، ابتدا دود محوی به نظر می رسید، اما کم کم شکل انسان را به خود گرفت. سیاهی در خانه حرکت کرد تا اولین قربانی خود را پیدا کند...

سیاهی در خانه ی سپید میگشت.
به طبقه ی بالا رسید.اولین در!
او غبار بود و نیازی به باز کردن در نداشت.همانند روح از در عبور کرد.اولین قربانی را دید:
مالی ویزلی
- اماده ی مرگ باش...
انگار کسی صدای غبار را نمیشنید همه چیز در حالت عادی خود قرار داشت.
ناگهان مالی چرخید.چشمانش را باز کرد!
-آرتور این لباسه رو امروز خریدی؟اصلا بهت نمیاد.
- من آرتور نیستم...
-آرتور زبون نداری ؟
کسی نباید غبار را میدید!غبار سیاهی که به شکل انسان بود دوباره به شکل کتابچه ای کوچک در آمد.
مالی دیگر هوشیار شده و بود حالت خواب آلود نداشت.
متوجه شد آرتور دیگر نیست!
-وا پس کجا رفت؟...عه این کتابچه رو کی انداخته اینجا؟
کتابچه را برداشت و به سمت در رفت.
به طبقه پایین رفت و کتابچه را بر روی میز پرت کرد.
کمی غذا خورد و دوباره به رخت خواب برگشت.
کتابچه دوباره به شکل سیاهی خود برگشت و با صدای نا رسای خود فریاد زد:
کسی تا به حال از دست من فرار نکرده...دوباره هم رو میبینیم.البته در بستر مرگ...
صبح روز بعد
-کی دیروز این کتابچه رو خریده؟
همه به دامبلدور و کتابچه ای که در دست داشت خیره شده بودند اما کسی پاسخ او را نداد.
-کسی اینو نخریده؟
-نه!
-عجیبه من هم نخریدم.
-دیروز بغل تخت من بود منم اومدم انداختمش روی میز.
-بغل تخت تو؟اخه من دیروز روی میز گذاشمتش؟کسی دیروز به این دست زده؟
همگی سرشان را به علامت منفی تکان دادند.
سپس محفلی ها با تعجب به هم نگاه کردند...
-یعنی کتابچه پا داره؟
-من که پایی نمیبینم.
-شاید روی زمین لیز میخوره!
همه ی محفلی ها سر در گم نظری میدادند و با تعجب به کتابچه نگاه میکردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1395 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خانه شماره دوازده گریمولد در تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود. به نظر نمی رسید که کسی در خانه حضور داشته باشد. ناگهان در خانه باز شد و باریکه ای از نور راهروی تاریک را روشن کرد. به دنبال آن صدای جیغ بلندی به گوش رسید.

-زود باشین بریم تو! دیگه تحمل ندارم!
رز زلر جیغ جیغ کنان این را گفت و درحالی که دستانش پر از کیف هایی مخصوص خرید بود، وارد خانه شد.

پشت سرش سایر اعضای محفل ققنوس با لبخند هایی "" وارانه، وارد خانه شدند. دستان همگی آنها پر بود از کیف های مخصوص خرید. ظاهرا محفل ققنوس به ثروت رسیده بود و یاران سپیدی فرصت را غنیمت شمرده و چنان خرید کرده اند که دیگر کم مانده بود ساختمان فروشگاه را نیز در کیسه کرده وارد خانه کنند!

دامبلدور آخرین نفری بود که وارد خانه شد. او نیز مانند سایرین لبخند جوکر مانندی زده بود. خریدهایش را روی زمین گذاشت و با خاموش کننده جادوییش خانه گریمولد را روشن کرد.

بلافاصله فرزندان روشنایی وارد سالن خانه شدند و خریدهایشان را روی زمین پخش کردند. سپس مانند شیری که به طعمه حمله ور می شود، به خریدهایشان حمله کردند. شاید کمی وحشیانه تر از شیر البته!

اورلا بسته های خریدش را باز کرد.
-دروغ یاب! دشمن یاب جدید!

سمت دیگر خانه آرتور و مالی ویزلی در حال بررسی خریدهایشان بودند.
-آرتور؟ آرتور؟ این ردا رو ببین! آخرین مد ساله! فروشنده گفت جنیفر لوپز هم از این ردا می پوشه.

آرتور سرش به نشانه تایید تکان داد اما دقیقا متوجه نشد مالی چه می گوید. (قطعا اگر متوجه می شد، می گفت که آخر زن حسابی! کی دیده یک مشنگ ردا بپوشه آخه؟ ) آرتور جذب گوشی هوشمند مشنگی شده بود. به نظرش این اختراع مشنگی عالی بود.
-باید حتما بازش کنم تا بفهمم چطور کار می کنه. فروشنده گفت اگه این دکمه رو بزنم وارد اینتل تت میشه...وای این اینتل تت چه چیز خوبیه! حالا شاید هم بازش نکردم!

بالاخره پس از ساعت ها خندیدن ذوق کردن، همگی شب بخیر گفتند و به اتاق هایشان رفتند. دامبلدور خرید هایش را جمع کرد که متوجه چیزی شد. کتابچه ای کوچک که ته بسته خریدش افتاده بود.
-اینو کی خریدم؟

کتابچه از کجا آمده بود؟ دامبلدور آن را برداشت و به گوشه ای پرت کرد. سپس شانه هایش را بالا انداخت و به سمت اتاق خوابش رفت.

فلش بک_هاگزمید_فروشگاه لوازم جادویی ورانسکی

دامبلدور با هیجان فروشگاه را زیر نظر گرفته بود. پس از ناپدید شدن کرچر، دانگ تمام وسایل و گنجینه های خاندان بلک را برایشان آب کرده بود و محفل ققنوس به ثروتی رسیده بود. هرچند محفلی ها اصلا در بند مادیات نبودند؛ آنها نیروی عشق را داشتند که خیلی بهتر و مفید تر بود.

دامبلدور نزدیک سبدی پر از صدف های رنگی خم شد.
-این صدف های زشت رو ببین چقدر خوشگلن! باهاشون گردنبند درست می کنم و به زن آینده ام می فروشم!

سپس یکی از صدف ها را برداشت و آن را نگاه کرد. او متوجه نشد که شخصی درست پشت سرش کتابچه ای کوچک در بسته های خریدش انداخت...

پایان فلش بک


سیاهی دودمانندی از کتابچه کوچک بیرون آمد، ابتدا دود محوی به نظر می رسید، اما کم کم شکل انسان را به خود گرفت. سیاهی در خانه حرکت کرد تا اولین قربانی خود را پیدا کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!