
مرگخواران نگاهی که رضایت از سر و روش میبارید به هم میندازن. رودولف با بدخلقی خط و نشونی برای آرسینوس میکشه و دست به دامن عادت همیشگیش میشه.
- اصن من غر دارم. بذارین اربابو ببینم.

- میتونیم از همین شروع کنیم. دهنشو ببندیم. معجون بستن دهن بیارم؟

- معجونت ره لازم نیست. جوراب منه ره برای این کار هست.
باروفیو اینو میگه و با خونسردی گوشهای میشینه و مشغول در آوردن کفشا و جوراباش میشه. رودولف که باورش نمیشد چنین بلایی داره به سرش میاد، با چشمانی گرد شده به جوراب باروفیو زل میزنه که چندین مگس اطرافش طواف میکردن و دود سبز رنگی در حال خارج شدن ازش بود.
- شوخی میکنین؟
رودولف به مرگخوارا نگاه میکنه. با دقت خیلی بیشتری. اما در چهرهی مرگخواران اثری از شوخی به چشم نمیخورد.
- نامردا یادتون باشه که نوبت شما هم میرسه که اینجا باشین، ازتون انتقام میگیرم.

با نزدیک شدن باروفیو با اون جورابهای مطبوعش، رودولف به سختی آب دهنشو قورت میده.
- فک میکنم معجون بستن دهن هکتور ایده بهتری باشه نه؟

- میدونستم. همیشه میدونستم به معجونای من ایمان داری.

پیش از اینکه هکتور ویبرهزنان معجونیو از تو جیب رداش در بیاره و تو حلق رودولف بریزه دهن رودولف با جوراب بسته میشه. در حالی که مرگخوارا دست به سینه به تقلای جانگداز رودولف جهت خلاص شدن از جوراب بوگندو و غر زدن خیره شده بودن، لادیسلاو به نکتهی مهمی اشاره میکنه.
- دینگی که دنگ خطابش مینماییم میگوید هنوز روح در بدن رودی که گرگ دارد (رودولف
) حلول نکرده است. راست هم میگوید!مرگخواران پوکرفیسوارانه به سمت روحی که همچنان در هوا معلق بود برمیگردن.
- مشغول بودین حالا.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





















