کافه مثل همیشه مملو از جادوگران و ساحره های خوشحال و خندان بود.تدی با لبخندی که از سه ساعت پیش روی لبانش نقش بسته بود سینی بزرگی را بطرف ظرفشویی برد.
-کافه کاملا پر شده.حتی یه جای خالی هم نداریم.میخوام بدونم کافه سیاه حتی نصف ما هم مشتری داره یا نه.
جیمز لیوان بزرگی را زیر شیر آب گرفت.
-دلیلش مشخصه.ما تا جاییکه ممکنه اینجا از جادو استفاده نمیکنیم.برای همین طعم دسرامون با اونا فرق میکنه.
-آهای...توله گرگینه زشت.زود بیا اینجا ببینم.
صدای خشمگین یکی از مشتریها باعث شد جیمز لیوان را روی میز گذاشته و به همراه تدی پیش مشتری برود.
-بفرمایین آقا.چیزی شده؟از قهوه تون راضی نیستین؟
مشتری با عصبانیت به فنجان قهوه اشاره کرد.
-شما دو تا نیم وجبی منو دست انداختین؟این قهوه کاملا شوره.فکر میکنین این کارتون خیلی بامزس؟من به وزیر شکایت میکنم.
تدی با تعجب پنجه اش را در فنجان فرو کرد و کمی از قهوه را چشید.
-این واقعا شوره جیمز...عجیبه..اون ساحره مو فرفری هم میگفت سوپش شیرینه.اینجا چه خبره؟
دفتر دامبلدور:
دامبلدور کتاب بزرگ و قدیمی را که روی میزش بود بست.
-خب...متوجه شدین؟همونطور که اینجا نوشته بود این یه جادوی سیاهه که روی یک مکان خاص اجرا میشه و باعث میشه که طعم همه چی برعکس بشه.البته خیلی ساده و ابتداییه ولی به هر حال جادوی سیاه جادوی سیاهه.
تدی با شنیدن اسم جادوی سیاه با هیجان دمش را تکان داد.
-حالا چیکار باید بکنیم؟شما گفتین باید جادوگری رو که این کارو کرده پیدا کنیم و بعد از کشتنش اونو به چهل قسمت تقسیم کنیم.ولی ما که نمیتونیم...
دامبلدور لبخندی زد.
-درسته.ما نمیتونیم.راستش این یه شگرد قدیمیه برای اینکه جادوگرای سفید رو مجبور کنن کسی رو بکشن.ولی خوشبختانه با تحقیقاتی که من سالها قبل انجام دادم یه راه ساده تر برای از بین بردن این طلسم وجود داره.اونم اینه که دو تا جادوگر سیاه رو به محلی که طلسم شده دعوت و به مدت 24 ساعت به خوبی ازشون پذیرایی کنین.اگه بعد از 24 ساعت اون دو جادوگر راضی و خوشحال از اینجا برن طلسم خودبخود باطل میشه.
جیمز نگاهی به تدی کرد.
-دو تا جادوگر سیاه؟کیا رو باید دعوت کنیم؟تو جادوگر سیاه میشناسی تدی؟

خوش اومدی تام.. یه نوشیدنی می خوای؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


) ایستاده بودند، در انباری محفل آپارات کرده و با دیدن پیکر بیهوش استرجس، سفیدیت و محفلیتش گل کرد و او را با خود به آشپزخانه برد.


) لبان سرخش رو باز میکنه و دستان بلوریش رو به سمت جن ها بلند میکنه و داد میزنه : « صبر کنید ! »
به سمت کیک توت فرنگی خودش روان میشه ...

اما هرمیون قیافه ی فیلیت را نیز آشنا یافت...
کوهستان
هوووووووووووو...هوووووووووووووووووووو(افکت وزش باد)
-

.

چته بوقی؟!
پس باید کجا برم؟ من اگر جن بدست نیارم بازی رو می بازم!
