جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] میخانه دیگ سوراخ (دوئل)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
دیگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1387 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی درو وا می کنه میاد تو...
میزی رو برای نشستن انتخاب می کنه که در رو بتونه بپاد...
تام که از داشتن دوباره یه مشتری کلی خوشحال شده شلنگ تخته اندازون! به طرفش میاد..
تام: بیا به نوشیندی کره ای مهمون من!
مودی: این همه مدت ادم ندیدی...فقط همین؟؟حداقل یه بشکه!!
خوب تام چه خبرا؟
تام: هیچی...شایعه جدیدی نشنیدم..
مودی: هوممم...خوب خودمون الان شایعه می پراکنیم!
تام که دچار هیجان شده یه صندلی میکشه و کنار مودی میشینه
مودی: شنیدی که دیشب ولدمورت رفته خونه دامبلدور...تقاضای صلح کرده؟؟
تام: :pint:
مودی: :pint:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!
Re: 㭎Ǥ堏퐠ӦчΧ tabindex=
ارسال شده در: یکشنبه 21 مرداد 1386 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
افتاب از پنجره های کثیف میخانه به درون میتابید و ذرات گرد و غبار را که در هوا پیچ و تاب میخوردند رو روشن میکرد! وسط میخانه را طناب کشی کرده بودند و عده ای تماشاگر، بیرون از قسمت طناب کشی، ایستاده بودند و مثل ادماهای بیکار سوت میزدند و می خندیدند! هر چند دقیقه یک بار صدای داد و فریادی از قسمت پشتی میخانه به گوش میرسید؛ که باعث تحریک تماشاگران بیکار، و نواختن سوت بلبلی از طرفشون میشد! بعد یک ربع یک زندانی فلک زده، در حالی اثار فلاکت به خوبی در چهره اش نمایان بود وارد شد. یک دست او در دست یک سرباز غول پیکر و سبیل مخملی ()بود؛ و دست دیگرش در دستبندی قفل میشد که سر دیگر ان به دست یک مادام زیبا متصل بود!
زندانی را داخل قسمت طناب کشی انداختند و چوبدستی هم از طرف سرباز سبیل مخملی به سویش پرتاب شد!
مادام، با صدایی دل انگیز که باعث نواختن انواع و اقسام سوتها از طرف تماشاگران شد(بلبلی ...جغدی...معمولی...)گفت:
شخص مورد نظر به جایگاه!
از بین جمعیت، یک مرد قدبلند، با پوزخندی دلفریب، موهای بور اشفته و یقه ای اهار زده جدا شد و به سوی جایگاه رفت! از قیافه اش معلوم بود که خیلی به خودش امیدوار است؛ جمعیت تماشاگر با لحنی که از ان بوی اسلام میامد(با توجه به مستند شبکه دو) فریادهای تکبیر سر دادند!!
مادام، رو به جمعیت کرد و گفت:همینطور که مطلع هستید، امروز شاهد نبرد مستر نیکلاس دومیسی و زندانی وودکرافت هستیم! مستر نیکلاس قبول کردند که از حکم اعدام زندانی وودکرافت جلوگیری بشه؛ در عوض میان او و مستر دوئلی سر بگیرد؛ هر کس پیروز شود، ازاد است، و هر کس ببازد، توسط جلاد ما سرش از تنش جدا خواهد شد!!
زندانی لرزه ای کرد و با قیافه ای نگران به مستر نیکلاس چشم دوخت؛ در عوض دومیسی با چشم هایی شیطنت بار به او نگاه کرد و لبخندی زد که برق دندانهای سفیدش رو به نمایش گذاشت!
دوئل شروع شد و طرفین با فرستادن افسون های رنگارنگ از خود دفاع میکردند!
جمعیت تماشاگر در حالی که در برابر افسون ها پناه گرفته بودند، شعر ((یک روزی در سنگرم)) رو برای پیروزی مستر سر میدادند!!
کار بالا گرفته بود و دیگر اثری از لبخند روی چهره ای مستر نبود، در عوض زندانی چشمهایش با خوشحالی برق میزد!
نیکلاس در حالی که سر خود را خم کرده بود، با فریادی طلسم اینسندیو رو به سمت زندانی روانه کرد، که از کنار گوشش گذشت و نیکلاس در حالی چرخی میزد از زیر طلسم زندانی فرار کرد؛ بعد در حالی که کمر راست میکرد طلسم اواداکداورا رو به سمت زندانی فرستاد، طلسم دقیقا به زندانی وودکرافت برخورد کرد و در حالی که از فریادی خاموش چشمانش گرد شده بود به زمین افتاد!
مادام جیغی زد و دستور گرفتن مستر نیکلاس رو صادر نمود. دو روز بعد، سر مستر دومیسی، به خاطر استفاده از طلسم های غیر قانونی از بدنش جدا شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: 㭎Ǥ堏퐠ӦчΧ tabindex=
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد و سوز سردی داخل زد. دانه های ریز برف با باد داخل می آمدند و سرمای آن تن همه حاظرین را می لرزاند. دو نگهبان در را به روی سرما بستند و مجرم بیچاره را که موهایش غرق دانه های سفید رنگ برف بود روی صندلی وسط کافه نشاندند. مورفین گانت ، روی صندلی نشست .
همه حظار به او خیره شدند. ماموریت وزارت جادو در اطراف قدم می زدند و با هم صحبت می کردند تا اینکه در دوباره باز شد و باز هم سوز سردی کافه را فرا گرفت. برف بند آمده بود و آخرین دانه هایش روی زمین های سپید می نشست.
در بسته شد و نور بازتاب شده از برف ها از بین رفت. حالا حاظرین می توانستند چهره کرنلیوس فاج را ببینند که برای حکم اعدام آمده بود !
فاج جلو آمد و پرسی ویزلی ، دستیارش شروع به خواندن حکمی کرد : « مورفین گانت ، به جرم کشتن دو ماگل محکوم به مرگ شده و توسط کرنلیوس فاج ، رئیس بخش اعمال قوانین جادویی کشته خواهد شد ! »
فاج چوبدستی اش را بالا گرفت و با دو دست به سمت مورفین نشانه رفت. مورفین پوزخندی تحویلش داد. فاج عصبانی شد و شروع به خواندن ورد کرد : « آواداکداورا »
نفس همه در سینه حبس شد. مورفین چشمانش را بست و زیباترین لبخند عمرش را زد. وردی که حاصل عصبانیت فاج بود به سینه مورفین خورد و صندلی او را واژگون کرد. آه از سینه همه برخاست. مورفین با چشمان بسته و لبان کج ، با صورتی بی رنگ و بی روح روی زمین افتاده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 24 تیر 1386 09:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه دیاگون همانند همیشه از جادوگران و ساحره ها پر بود. در گوشه ای از این کوچه ی پر رفت و آمد کافه ای شلوغ ولی کثیف و پر از دود به نام میخانه دیگ سوراخ قرار داشت. امروز بر خلاف همیشه کافه زیباتر بنظر میرسید. دودها تا حد امکان زدوده شده و دیوارها شسته شده بود. صاحب کافه از دیروز مشغول آب کشیدن دیوارها بود ولی با این حال تأثیر چندانی نکرده بود. اما با این حال، امروز کافه جمعیت کمی داشت و این بسیار عجیب مینمود لیکن تمامی مشتریان کافه امروز از اعضای مهم وزارتخانه بودند. کافه برای اولین بار رزرو شده بود. وزارتخانه اعلامیه ای بر روی در کافه نصب کرده بود:
بلاتریکس لسترنج محکوم شد
در تاریخ 19 جولای، بلاتریکس لسترنج یکی از بهترین و وفادارترین مرگخواران لرد ولدمورت، برای دومین بار دستگیر شد. قاضی اینگونه حکم خواند: به دلیل گریختن بلاتریکس لسترنج از آزکابان، حکم ایشان مرگ است.
سر انجام آخرین فرد نیز وارد میخانه دیگ سوراخ شد و با ورود او دیاگون خاموش و ازدحام جمعیت در روبروی میخانه دیگ سوراخ در را بست. بلاتریکس لسترنج در صندلی مخصوص نشسته بود. حتی در این حال نیز قصد نداشت التماس کند و گویا از حضور 2 دیوانه ساز در کنارش لذت میبرد. کورنلیوس فاج خود، اعدام این مرگخوار را به عهده گرفته بود. روبروی بلاتریکس ایستاد و با چوبدستیش یک گوی ظاهر کرد. با دیدن گوی بلاتریکس برای اولین بار در عمرش شادمان شد. چوبدستی فاج به سمت گوی نشانه رفت و همرمان گفت: شاید دلت بخواد این گوی رو هنگام مرگ داشته باشی اما این گوی خواهد شکست. مگر اینکه نام 2 مرگخوار را فاش کنی. بلاتریکس هیچگاه به اربابش خیانت نمیکرد اما خاطرات مادرش در سرش زنگ میزد. او زمانی از مرگخواران متنفر بود. آنها عزیزترینش را از او گرفته بودند. اما او خود یکی از انها بود. سرانجام تصمیمش را گرفت. لبخندی زد و آنگاه با بلند ترین صدایش 2 نام را فریاد زد: لوسیوس مالفوی و لودو بگمن. با شنیدن این فریاد همه ی تماشاگران خشکشان زد. اشک های بلاتریکس سرازیر شده بود و او به آرامی به گوی چشم دوخته بود. چهره اش چنان معصوم شده بود که نمیشد آن را با چهره ی قبلیش مقایسه کرد. دوست داشت از ابتدا شروع میکرد. غرورش را شکست و برای اولین بار التماس کرد: خواهش میکنم فرصتی دوباره به من بدید. مخالفت نیمی از وزارتخانه بلند شد اما.... کی باور میکرد؟؟ وزیر جزء آنان نبود. او گفت: یک سال فرصت به بلاتریکس لسترنج داده شد اما در این یک سال این دستبند از دست او جدا نخواهند شد و دستبند احضار سریع را به دستانش بست. ---------------------------------------------------------------------------- دستبند احضار سریع چیست؟؟ این دستبند، یک دستبند نامرئی جادویی است که وقتی به دست کسی بسته شود، آن فرد هر جا که رمزش خوانده شود ظاهر میشود. داننده رمز تنها کسی است که دستبند را میبندد و هیچکس نمیتواند حتی با آکلامنسی آن را از ذهنش بیرون بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/4/24 9:45:22
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: شنبه 23 تیر 1386 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
میخانه ی دیگ سوراخ به مانند همیشه پر از سر و صدا و انبوه از دود و بوی خاکستر بود.میزهای دایره ای آن طوری کنار رفته بودند تا فضایی را در کنار سن ایجاد کنند.صدای قهقهه های ناگهانی و افرادی که تلوتلوخوران بلند می شدند و این طرف و آن طرف می رفتند به گوش می رسید.چندین جا روی زمین بطری های نوشیدنی شکسته و محتویاتش بر روی زمین پخش شده بود.بوی نوشیدنی ، زغال سوخته ، میوه های کپک زده هر کدام به نوبه ی خود تلاش می کردند تا بیشترین فضا را در بینی استنشاق کننده ها پیدا کنند و خود را فراوان تر از یکدیگر نشان دهند.در وسط میزها ،جایی که اکنون تنها یک صندلی قرار داشت مردی بر روی تنها صندلی آن وسط وا رفته بود.با وجود اینکه از چهره اش مشخص بود یا در نوشیدن زیاده روی کرده یا سخت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است اما باز هم نگاهای تندی به در های میخانه می انداخت.

مسئول میخانه با خشنودی پشت پیشخان بر روی صندلی بلندی نشسته بود و این منظره را تماشا می کرد.اتفاقی که امشب قرار بود بیافتد فروش زیاد نوشیدنی او را چند برابر کرده بود.

مردی که ازقرار معلوم باید به دلایلی تنبیه می شد.آرام حرکتی کرد و سرش به سمت در قرار گرفت.آب دهانش از گوشه ی لبش سرازیر شده بود .چشمهایش سرخ و پف کرده بود و در حدقه به طور نا متعادلی قرار داشت.زیر لب با خود چیزی زمزمه می کرد.

در همین هنگام در باز شد و هیئت سیاه پوش مردی چهار شانه در آستانه ی در نمایان شد که علاوه بر ردا و دستکش های چرمی سیاهش ،کلاهی لبه دار و برج مانند نیز به سر داشت و یقه های بلند و غیر عادی ردایش صورتش را پوشانده بود.

جمعیت درون میخانه(یا حداقل جمعیت هوشیار درون میخانه) ساکت شدند .مرد سیاه پوش به سمت متهم در بند که بر روی صندلی وارفته بود قدم برداشت.با هر قدم او چین های ناشی از ترس و وحشت بر صورت مرد عمیق تر می شد.چشمان سرخ پفدارش اکنون با دهان باز و بی تناسبش همگونی بیشتری داشت چرا که هردو از ترس گشاد شده بودند.دستانش بر روی دسته صندلی شروع به لرزیدن کرد.

مرد سیاه پوش رو به حاضرین کرد. و آنها گویی از این نگاه پنهان زیر سایه ی کلاه مفهومی پرسشی را استنباط کرده بودند چرا که چند نفر با هم گفتند:

_خودشه...

_آره خود خودشه...

مرد سیاه پوش به سمت مرد برگشت و بدون هیچ حرفی چوبدستیش ا به سمت او گرفت. مرد برای اولین بار آرام سخن گفت:

_من..من...خواهش می کنم....

عرق از سر روی مرد می بارید .لرزش دستانش چنان شدید بود که در بیننده تنها بیماری حاد پارکینسون را یاد آور می شد.

_من مجبور بودم...اونا...

اما اثری از تغییر عقیده در چهره ی مرد سیاه پوش پیدا نشد.در واقع اگر چنین اثری هم وجود داشت ،قابل تشخیص نبود .چرا که چهره ی مرد در پناه سایه ی سیاه کلاه و یقه ی بلندش پنهان بود.او تنها زمزمه کرد:

_آواداکدآوارا!

پرتو سبز تابناک قبل از آنکه مرد لرزان بر روی صندلی حتی دهانش را برای فریاد باز کند به او برخورد کرده بود.نیروی افسون صندلی را همراه جسد بی جان او بر روی پایه ی عقبیش بلند کرد . سپس بر اثر وزن مرد صندلی کج شد و پیکر بی جان او بر زمین افتاد.دیگر کل میخانه ساکت بود.حتی خوشنودی صاحب کافه نیز از فروش زیادش از بین رفته بود.سردی و سکوت خوف ناک حتی بعد از ترک کافه توسط سیاه پوش نیز پایان نیافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... و سرانجام هیچکس باقی نماند.
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1386 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تاريک و روشن صبح بود..نسيم ملايمي تازگي هوا را به مشام ميرساند...خيابان هاي لندن خلوت تر از هميشه بودند...گه گداري رهگذري از جلوي اين کافه ي قديمي رد ميشد نگاه بي اهميتي به آن مي انداخت و راه خود را ادامه ميداد...هوا مه آلود بود تنها صداي گوشخراش حرکت تابلوي کافه بود که به گوش ميرسيد....

.مرد ردا پوشي از انتهاي کوچه نمايان شد..ردايي مشکي و خاک گرفته بر تن داشت ريش نا مرتبي بر روي صورتش نمايان بود..وچهره ي بي حالتي..داشت..به جلوي در کافه رسيد اطراف خود را نگاه کرد و وارد شد.چند ساحر و جادوگر دور ميز گردي نشسته و مشغول خوش و بش بودند..نگاه ها همه به سوي او برگشت سکوت بر جمع حاکم شد مرد جلو رفت پشت پيشخوان نشست و نگاه تيزي به کافه چي انداخت وزير لب گفت:يه آبجو.به من بده
هنوز همه محو تماشاي او بودند...برگشت نگاهي کلي به آنها انداخت ..آن جمع 4نفره تک تک نگاه خود را از او دزديدند و شروع به پچ پچ با يکديگر کردند....مرد به اطرافش اهميت نميداد..به ديوار روبروي خود خيره شده بود..و آبجو خود را مزه مزه ميکرد...2دقيقه نگذشته بود..که آبجو را بر روي ميز گذاشت...از پله هاي باريکي در کنار کافه بالا رفت و خود را به طبقه ي بالا رساند..رفتارش خيلي مشکوک بود..به آرامي بر کف چوبي قدم برميداشت تنها صداي قدم هايش سکوت را ميشکست..

درهاي اتاق ها را يکي پس از ديگري رد ميکرد..ناگهان جلوي يک در مکث کرد...برگشت و به شدت در را باز کرد...زن کوچک اندام لاغري بر روي يک صندلي بسته شده بود...و آرام آرام اشک ميريخت...مرد به او نزديک شد...چشمان خشم آلود خود را بر او دوخت ...زير لب گفت شرم بر تو باد...به ارباب خيانت ميکني...و پارچه اي را که بر دهان زن بسته شده بود باز کرد....زن با صداي گرفته اي گفت:من دوست دارم مت به خاطر نجات تو بود که نقشه رو لو دادم....مرد قدمي به عقب برداشت:تو 10 سال تلاش من وآينده ي من رو ازم گرفتي...هيچ چيز جز خدمت به اربابم براي من اهميت نداره....زن نگاهي به او کرد و دوباره شروع به گريه کرد..مرد چوبدستي خود را بيرون کشيد..زير لب گفت:آواداکاداورا...

نور سبزي از چوب دستي بيرون آمد و به زن اثابت کرد و او را به خواب ابدي فرو برد...مرد چند دقيقه اي بر خيره ماند..زیر لب گفت:مجازات خیانت مرگه..و در نهايت اتاق را ترک کرد..آرام از پلکان پايين آمد .. نگاه هاي کنجکاو آن چهار نفر را با بي تفاوتي گذراند و دوباره خود را به هواي سرد و مه آلود صبحگاهي سپرد...به خاطر خدمت به اربابش..عشقش را از بين برده بود....نه هيچ چيز جز خدمت به او اهميت نداشت...اشک از چشمانش فرو ريخت..و راه خانه را در پيش گرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1386 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در سالنی سر پوشیده که وزارت سحر و جادو در سال 1860 تاسیس کرده بود همهه ای بر قرار بود!
تماشاچی ها در حالی که پچ پچ میکردند ، در باره اعدامی که قرار بود تا ده دقیقه دیگر صورت گیرد صحبت میکردند.

یکی از تماشاچی ها چشمانش را با کف دستش مالید...چهره اش نشان از خستگی مفرط داشت.
با صدایی محزون و شکایت آمیز گفت : این چه وضعشه؟مگر یک اعدام چقدر کار داره؟اینجا حوصله آدم رو سر میبرن!
زنی که بغل دست وی نشسته بود و صورت چاغ و فربه ای داشت گفت : آیدن لینچ یک مرگ خواره! اعدام یک مرگ خوار نسبتاً شهره نباید زود انجام بگیره...
و برای یاد آوری به محکومی که بر روی صندلی ای با پنجه های محافظ نشسته بود اشاره کرد.

محکوم که گویا آیدن لینچ نام داشت ، با موهایی پریشان نیمه بیهوش در صندلی اش افتاده بود ولی پنجه های آهنی مانع از این می شدند که تا حد معمولی خم شود.
چشم هایش قهوه ای بود و گویا آنقدر رنج دیده بود که نور چشم هایش هم مات شده بود. موهای بلند ، سیاه و مشکی رنگش به طرز رعب آوری بر روی صورتش ریخته بود و مانع از این میشد که تماشاچیان بیشتر از حالات صورت او آگاه شوند.

سپس ، در چوبی و بسیار بزرگ که در انتهای سالن قرار داشت با صدای قژقژی باز شد و فردی که با چشم کج و کوله و پای چوبی و مصنوعی اش که برای مردم آشنایی زیادی داشت در آستانه در ظاهر شد.

او بدون هیچ حرفی در حالی که خونسردی خود را همچنان حفظ میکرد لنگ لنگان به سمت محکوم به مرگ حرکت میکرد.
اگر هر کس دیگری بود زیر فشار نگاه های خیره مردم اعتماد به نفس خود را در ثانیه ای از دست میداد ولی برای مد آی مودی این کار ها عادی شده بود.

چوب دست اش محکم در دستان خشک وی گرفتار شده بودند و قرار بود که در دقیقه ای دیگر ، ان چوب دستی روح یکی دیگر از افراد شرور و بزهکار را از جسم اش بیرون بکشد.
هم اکنون مودی درست در مقابل آیدن لینچ ایستاده بود . نیم نگاهی به صورت پریشان وی انداخت سپس چوبش اش را بر نزدیکی شقیقه لینچ گذاشت و زمزمه کرد :
آواداکداورا!
نوری سبز رنگ در تالار پخش شد و آیدن لینچ گویا که خشکش زده باشد همچنان سیخ بر صندلی اش نشسته بود ... ولی این بار فاقد روح!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1386 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آواداكداورا
آواداكداورا ../
آب كدوحلوايي.../ (‌اين دوست عزيزمون تلفظ صحيح ورد رو بلد نيست ! )
آواداكداورا ...../
آواداكداورا ......./
چه باهاله ... آواداكداورا ..../

چكش .../

- فلور
- بچه ها !
بوس بغل ماچ لاو وغيره كه هيچ ربطي به پستاي قبلي نداره !!


فلور دلاكور شيرزن ريونكلايي، اسطوره ميخونه پس از سالها به ميخونه باز مي گرده !!

فلور : اووه ماي گاد شماها كه به گند كشيدين اينجارو !! (‌سوتفاهم نشه، منظور آواداكداوراهايي است كه جاي اونها بر در و ديوار ميخونه باقي مونده !! ) !
ملت : خوب وسيله تفريح نداريم .. چي كار كنيم .. بعد از ظهرا ميايم اينجا در و ديوار رو آواداكداورايي مي كنيم خودمونو خالي مي كنيم ... يه محاكمه الكي هم ميذاريم دور هم خوش باشيم !!!!!!
فلور : هوووووووومك ، راجر !!
راجر از سقف مياد پايين و با همفكري با فلور به اين نتيجه مي رسه كه كنار ميخونه يه ريون جديد احداث شه كه ملت برن توش تفريح كنن .... راجر با اختيارات مديريتيش اينكارو مي كنه و ملت يه عمر با خوبي و خوشي همون دور و ورا تفريح مي كنن ... خلاصه اش اين كه راجر و فلور تو ميخونه تنها مي شن !!!!

*****
فلور : نچ نچ نچ ... ببين چيكار كردن با اينجا .... دوباره مي سازمت وطن .... راجي كجايي؟! ...
راجر : دارم به مرد ناشناس پست قبل فكر مي كنم ... خيلي آشنا مي زد ! ... نه فلور !!
فلور بي توجه به صحبت هاي راجر : بايد كمكم كني ... ميخام اينجا مثل روز اولش بشه !!
راجر : هوووووووم ..... اسنيپ خوب يا بد، مسئله اين است .. چي مي گفتي ؟!!
فلور :‌ با توام ... بايد بريم مصالح ساختموني گير بياريم ديوارو از اول بسازيم !!
راجر : هوووم باشه .. چه فكر استثنايي اي ... تقسيم كار مي كنيم ... من ميرم دنبال سيمان، توام برو دنبال گچ !!
راجر اينو مي گه و غيب ميشه !!
فلور : ها ... چي ... من برم دنبال چي .... كج !! كج ديگه چيه ؟!! ( پ.ن : به چيزي كه راست نباشد كج گفته مي شود !! ) !!!



فلور به سمت اولين مغازه دياگون راه ميفته ..../
- سلام آقا كج دارين !!!





توضيح اضافي براي كسايي كه نفهميدن موضوع رو .... مي تونين فرض كنين فرانسويا يا همون حوالي ايا پ و چ و گ و ژ ندارن .....!!!!! بقيه هم كه فهميدن فكر كنم !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1386 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
میخانه دیگ سوراخ امروز شلوغ تر از هر روز دیگری بود.مدتها بود كه ميخانه چنين جمعيتي به خود نديده بود.همهمه اي بين جمعيت بود وتنها فرياد هوراس اسلاگهورن توانست آنرا ساكت كتد!
-ساكت!!!!!
بعد ازين فرياد سكوت آزاردهنده اي بر سالن ميخانه حاكم شد.
-امروز مي خوايم چند متهم رو به سزاي اعمالشون برسونيم.اگر كسي حرف بزنه با يك آواداكداورا ازش پذيرايي مي كنيم.
اين جادوگر جوان به اتهام قتل 3 نفر به مرگ محكوم ميشود.
بعد از اين حرف نگهبانهايي كه لباس خاكستري پوشيده بودند آن مرد ناشناس را بردند. البته آن مرد با فرياد هاي:نه.....منو نبريد. سكوت سالن را كه پس از حرف اسلاگهورن به وجود آمده بود شكست.

اسلاگهورن:اليته امروز مي خوايم از يك جادوگر وظيفه شناس كه اين مرد قاتل را معرفي كرد تقدير كنيم. سوروس اسنيپ.
صداي دست زدن هاي بلند جمعيت برخاست.
اسلاگهورن:درجه مرلين به شما اهدا مي شود!
اسنيپ:سلام به همه! از همه و به خصوص آقاي اسلاگهورن تشكر مي كنم.من كاري نكردم فقط وظيفه مو انجام دادم.
.........................................
بعد از اينكه درجه مرلين رو سينه اسنيپ مي درخشيد،باز هم فريادي از هوراس اسلاگهورن شنيده شد:
ختم جلسه اعلام مي شود.
مرد به طرف در خروجي حركت كردند و پس از چند دقيقه سالن خالي شد.
از دري كه آن مرد ناشناس را بردند نگهبان ها به سرعت وارد شدند و فرياد هاي آواداكداورا سالن را پر كرد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1386 07:30
نمایش جزئیات
آفلاین
یا لطیف

صدای برخورد زنجیر ها به زمین ، همهمه ی مردم را فروکش کرد . جادوگر جوان و درشت هیکل در حالی که در میان کاراگاهان وزارت احاطه شده بود ، وارد پاتیل درزدار شد ! مردم حاظر در سالن مسیر حرکت او را خالی می کردند . بارتی کراوچ که پیشاپیش همه در حال حرکت بود ، در حین حرکت با صدای بلندی گفت :
- لطفا ساحره ها و کودکان رو از این محل خارج کنید ! این مرد قراره به زودی مجازات بشه . پس کسانی هم که طاقت دیدن مرگ یه متهم رو ندارن برن بیرون !
سالن جنب و جوش خاصی به خود گرفت ، مردان ، ساحره ها و کودکان رو به سمت بیرون راهنمائی می کردند . چند پسر بچه ی 12-10 ساله زیر میز گوشه ی سالن مخفی شده بودند ! جمعیت سالن تقریبا به نصف رسید ! کراوچ دوباره شروع به صحبت کرد :
- این جادوگر به اتهام فرار از آزکابان به مرگ محکوم شده ! برای مجازاتش بدترین نوع ، یعنی اعدام به وسیله ی آواداکداورا در نظر گرفته شده !
صدای همهمه ی مردم بلند شد . پسرک های زیر میز نگاه موذیانه ای به یکدیگر انداختند . پیر مردی از وسط جمعیت با عجله بوسیله ی عصایش راه خود را به سمت در خروجی باز می کرد. بارتی کراوچ به طرف متهم رفت و او را به کنار پیشخوان برد ، بعد به کاراگاه جوانی که شنل سرخ رنگی پوشیده بود اشاره کرد . کاراگاه جوان به آرامی روبروی مرد قرار گرفت ، با دست لرزانش چوب دستی اش را بیرون آورد و ایستاد . کراوچ سرش را به نشانه ی تایید تکان داد . سالن در سکوت فرو رفته بود ! کاراگاه جوان ، لب های سفیدش را به آرامی تکان داد : آواداکداورا ...
طلسم سبز بی رمقی از سر چوب دستی او خارج شد ، سکوت سالن با صدای فریاد مرد شکسته شد . چهره ی بی روحش بی حرکت ماند ، چشمانش در عمیقی را نشان می داد !
صدای برخورد زنجیر ها به زمین همهمه را به پاتیل درزدار بازگرداند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»