راهروهای خلوت و تاریک هاگوارتز بعد از مدت زیادی باز هم میزبان قدمهایش بود. ساعتها از نیمه شب گذشته بود و جز نور لرزان مشعلهای روی دیوارکوبها هیچ چیز نشانی از حرکت نداشت.
پیرمرد با قدمهای خسته آرام آرام و بسیار کند حرکت می کرد. نور مشعل ها روی شنل سفری تیره اش می درخشید. ریشهای نقره فامش را می گرفت و بالا میامد تا به چهره ی متفکرش که اندوه سردی بر آن سایه انداخته بود برسد. اما چشمها.. چشمها در پشت قاب شیشه ی ای عینک از نفوذ متجاوز مصون مانده بودند.
تمام زمان چهار روز گذشته صرف یافتن نشانه هایی بیشتر از هورکراکسهای ارباب تاریکی ها شده بود و از این تلاش بی نظیر حالا خستگی جسمی و ذهنی شدیدی برای پیرمرد باقی مانده بود. اطلاعات پراکنده و ناچیزی که با نیروی فوق العاده ی پیرمرد هوشمند و معاون اعظم جمع آوری شده بود و قدم به قدم نه تنها ظهور تاریکی را عقب می انداخت بلکه ادامه ی حیات آن را هم دچار تزلزل می کرد.
راهروهای هاگوارتز خالی تر از هر زمانی بود و این باعث می شد حضور پیرمرد برای همه آشکار شود. صدای چکمه ی سگک دار که بر زمین کوبیده می شد، مانند ناقوس کلیسا همگان را به خود می خواند.
ناودان کله اژدری دفتر مدیر بدون هیچ سوالی جستی زد و کنار ایستاد تا راه پله ی دفتر مدیر نمایان شود. پیرمرد به سرعت وارد حفره شد و پیکره ی جانور ورودی حفره را مسدود کرد.
تابلوی مدیران و مدیره های سابق هاگوارتز تقریبا بیدار بودند و با دهها جفت چشم ریز و درشت و رنگارنگ به او زل زده بودند. تابلوی تک چهره ی جادوگر خاکستری مویی که عینک تک عدسی زده بود گفت:
- این همه مدت کجا بودی دامبلدور؟.. باید حواست بیشتر به اطرافت باشه.. توله بلاجرهای پست به محض اینکه روتو برگردونی حمله می کنن!
- خیلی از نصایحت ممنونم .. ولی من هیچ وقت کوئیدیچکار خوبی نبودم.
جادوگر دیگری که ریش باریک و بلندی داشت از داخل تابلوش فریاد زد.
- ما از بازی کوئیدیچ حرف نمی زنیم آلبوس .. این دفتر رو برای ما نساختن.. برای تو ساختن در صورتی که تو این آواخر کم پیدا شدی.
- چه کسی گفته که برای انجام کارها حتما باید توی دفتر باشم؟.. وظایف من انجام می شن و به نظرم بهتره این بحث رو تموم کنید چون من وقت زیادی برای تلف کردن ندارم.
جواب دامبلدور باعث شد که تمامی تابلوهای مدیران موافق و مخالف سکوت کنند و چند نفری از آنها غرولندکنند. و این سکوت برای دامبلدور کافی بود.
دامبلدور به سمت قفسه ی شیشه ای کنار میز کارش رفت و از داخل آن قدح سنگی را که مربوط به بازآفرینی خاطرات کهنه بود بیرون آورد. چوبدستی یاس کبود را به شقیقه اش چسباند. رشته ی نقره فام خاطره را بیرون کشید و داخل قدح انداخت و سپس با انگشتش محتویات داخل قدح را لمس کرد.
صحنه عوض شد!برف نرم نرمک روی زمین و درختان و برجهای رفیع هاگوارتز می نشست و پنجره پشت سر پیرمرد یکی از زیباترین مناظر برفی را نشان می داد.. دامبلدور روی صندلی پشت میز کارش نشسته بود ولی این دفتر با دفتری که چندی پیش در آن بود تفاوت عمده ای داشت.
دامبلدور با تکان چوبدستی دو بطری نوشیدنی روی میز ظاهر کرد و به مرد جوانی که رو به رویش نشسته بود، گفت:
"- خب تام، چه چیزی باعث شده که به من لطف کنی؟"
پسر جوان بلافاصله پاسخ نداد و جرعه ای از نوشیدنیش نوشید تا شاید کمی کلماتش را بیشتر بسنجد. پسرک به بالا آورده شدن جام توسط دامبلدور هم توجهی نکرد و سرانجام گفت:
- تعجب می کنم که چرا به فکر ترقی بیشتر نیستید استاد. در صورتی که این موقعیت تا به حال دو بار برای شما پیش اومده.
- "در واقع طبق آخرین شمارش سه بار."
- فقط از این تعجب می کنم چرا کسی که مدیر همیشه به دنبال نظرات و راهنماییهاشه هیچ اقدامی تا به حال نکرده.
لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد اما بعد از کمی دامبلدور با لبخندی گفت:
- خب تو می خوای من چیکار کنم؟
- " من برگشتم، اما شاید دیرتر از زمانی که پرفسور دیپت انتظار داشت. با این حال من برگشتم که در خواستی رو تکرار کنم.... اومدم از شما خواهش کنم اجازه بدید به این قلعه برگردم و تدریس کنم. فکر می کنم شما بدونید از زمانی که از اینجا رفتم کارهای زیادی کردم و چیزهای زیادی رو دیدم..
دامبلدور مدتی از بالای جامش او را زیر نظر گرفت و گفت:"
- ... متاسفانه آوازه ی شاهکارهای "تو به مدرسه ی قدیمیت رسیده و متاسفم که نیمی از اونها رو باور می کنم."
"- بزرگی و شهرت باعث حسادت میشه، حسادت بدخواهی رو به وجود میاره و بدخواهی انگیزه ی دروغ گفتن میشه. شما باید اینو بدونین دامبلدور.
- تو به اون کارهایی که کردی میگی بزرگی؟!
- البته!"
دامبلدور با ملایمت ادامه داد:
خیلی متاسفام ولی برای این کار لازمه که گذشته رو جبران کنی!
او " که گویی آتش سرخی در چشمانش بود گفت:
- همون جر و بحث همیشگی. ولی من در تمام این دنیا چیزی رو ندیدم که اظهار نظر معروف شما رو تایید کنه... اجازه می دید که برگردم؟ من با تمام تواناییم در اختیار شما هستم. گوش به فرمان شما هستم.
- پس تکلیف اونها که تحت فرمان تو هستن چی میشه؟
- مطمئنم دوستانم بدون من به راهشون ادامه می دن.
- خوشحالم که می شنوم اونا رو دوستان خودت می دونی . تصور من این بود که اونا بیشتر مرید و خدمتگزار تو اند."
.
.
.
----------
بقیه اش تو کتاب هست. ه.پ و ش .د.. درخواست لردولدمورت..ص

164
""...علامت کپی مستقیم.