جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1387 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردی بود اما بر خلاف شب‌های گذشته تاریکی و سکوت در آن وجود نداشت. باد به شدت می‌وزید ولی پسرک را از مسیرش منحرف نمی‌کرد. کمی آنطرف‌تر، بالای آسمان نورهای رنگارنگی دیده میشد و آتش‌بازی همچنان ادامه داشت. خیلی دوست داشت آنطرف و در کنار بقیه باشد اما کار مهم‌تری داشت. به میدان رسید و شنلش را محکم‌تر پیچید. نگاهی به خانه‌ی آنطرف میدان انداخت و لبخندی زد ... همچنان برای او ظاهر میشد ... هیچکس نمی‌توانست خانه‌ی شماره 12 را از او پنهان کند چون خودش سازنده‌ی آن بود و مدت‌ها در آن زندگی کرده بود!

فلش بک

دستانش از چند نقطه سوخته بود. موهایش آشفته به نظر می‌رسید و صورتش سرخ شده بود. از جمعیت شلوغ و پرهیجان خارج شد و درحالی‌که با خوشحالی می‌خندید به خانه‌اش در دره‌ی گودریک باز‌ می‌گشت. به جلوی درب خانه که رسید لحظه‌ای مکث کرد، دست‌هاش را تکاند و باقیمانده‌ی ترقه‌هایش را در باغچه‌ی کنارش انداخت و زیر لب گفت:
-کی گفته من آتیش بازی کردم؟!

بار دیگر خندید و وارد خانه شد. فریاد سیریوس او را از جا پراند:
-اومدی آلبوس؟ زود آماده شو باید بریم لندن!

آسپ با تعجب گفت:
-لندن؟ چرا؟ چیزی شده؟

شور و شعف عمیقی در چشمان سیریوس دیده میشد. کمی جلو آمد، لبخندی زد و گفت:
-به درخواستت رسیدگی شد. بالاخره تلاش‌هامون نتیجه داد ... مجوز گریمولد رو بهمون دادن!

آسپ با دهانی باز به سیریوس خیره شد و قبل از آنکه بتواند حرفی بزند خود را در آغوش او دید.

پایان فلش بک

به پله‌های ورودی خانه گریمولد که رسید ایستاد. خنده‌ی غم‌انگیزی کرد و به یاد حرف دوستش افتاد:
-اگر تو خونه باشن چی؟ اگر درگیری بوجود اومد؟ همرات بیام؟

اما او نیازی به همراه نداشت ... ترس و نگرانی هم برایش معنی نداشت ... هیچ‌کس آن شب در خانه‌اش نبود و آنها نیز اصلا متوجه آن روز نبودند و طبق گفته‌ی خودشان مشغول آتش‌بازی بودند!

در مقابل درب اصلی خانه‌ی گریمولد و بر روی زمین زانو زد. کیکی را که از قبل آماده کرد بود با تکان چوبدستی‌اش ظاهر کرد و بر روی بالاترین پله گذاشت. یک شمع را نیز روشن کرد و بر روی آن گذاشت. ای کاش میتوانست آنطور که شایسته آن خانه بود از آن تقدیر کند ... ای کاش خانه مثل گذشته بود ... مثل اولین روزی که پا بر آن گذاشت ... ای کاش ... به سختی جلوی سرازیری اشک‌هایش را گرفت، رو به خانه‌ی گریمولد کرد و با صدای ضعیفی گفت:
-یکسالگیت مبارک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای بیرحم شلاق که همچون تیغ شمشیر بر تن لخت پسرک کوبیده میشد سکوت را شکست.پسرک لبان خود را برای چندمین بار گاز گرفت و همان طور که سعی میکرد از ریزش اشکهای خود جلوگیری کند،به زور گفت:
من حقیقت رو گفتم!برای چی باید معذرت ...

باری دیگر جسم سیاه رنگ روی کمرش فرود آمد.پسرک فریاد تلخی کشید و با خشمی آغشته به درد به فرد شلاق به دست و افرادی که کنارش ایستاده بودند خیره شد.یکی از آنها که لباس سفید رنگ دراز بر تن داشت، نگاه بیروحی به وی انداخت و با صدایی سرد و آرام گفت:
جیمز!من دوست تو هستم.تو که نمیخوای یک دوست ناراحت بشه؟

جیمز،همان طور که بر روی زمین خمیده شده بود، سرفه خفیفی کرد و با صدای لرزان گفت:
دوست؟ تو بخاطر چندتا چیز هیچ و پوچ نتنها دوست،بلکه برادر خودت رو داری به آتیش میکشی! چطور میتونی به من بگی دو...

با علامت فرد سفیدپوش شلاق برای چندمین بار بر روی بدن بیجان پسرک پایین آمد. نوجوان سفیدپوش پوزخندی رو به جیمز زد.
- جیمز...بعضی وقتها لازمه آدم کارهای بزرگتر دیگران رو نابود کنه تا کارهای بزرگ خودش دیده بشن.ما دیگه بچه نیستیم،جیمز.این جهان بزرگاست.

جیمز تفی بر روی زمین انداخت و همان طور که به او نگاه میکرد جواب داد:
منو ساکت کنین اونایی که بیرون هستن رو نمیتونید خفه کنید!حقیقت رو نمیشه پنهان کرد.

- بعضی وقتام بهتره بعضی چیزا هیچوقت گفته نشه چون فقط باعث خراب شدن شخصیت خودتون میشید.
این صدا برای جیمز آشنا بود.جیمز به افراد داخل اتاق نگاه کرد.یعنی کدام بود؟شلاق زن یا جنی که کنار فرد سفیدپوش ایستاده بود؟

پلکهای جیمز سنگین و سنگین تر شدند...جیز سرفه دیگری کرد و بعد با تمام قدرت فریاد کشید:گفتنی را باید گفت،بجان خودم...مرگ بر مردی که نامردی میکند!

صدای شلاق،این بار بلندتر از هروقت دیگر بر بدن وی کوبیده شد!جیمز لبخند تلخی به آنان زد و بعد چشمان خود را بست...
________________________________________________
خوانندگان، شنوندگان و بازدیدکنندگان عزیز توجه فرمایند که این پست رولی بیش نیست و این پست به هیچ عنوان توهینی به فرد سفید پوش،فرد شلاق به دست که تازگیا همش به حرف فرد سفیدپوش گوش میده ، روح یا کس دیگری نمیکند و برای همین،نویسنده بیل به دست این رول هیچ معذرتخواهی از هیچ کس نخواهد کرد!...مفهومه؟

رول مینویسیم تا شاد باشیم...چرا که نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/12/24 13:38:14
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/12/24 13:42:36
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمزی رفتی؟

الووو

هووووووووووووووی

من سفید اصیلم که اومدم اینجا میپستم؟

گاهی وقتا آدما دیگه میبرن،دیگه میخورن زمین،

بعضیا بلند میشن،بعضیا همون پایین میمونن و زیر پا له شدنو ترجیه میدن اما چرا؟ چون اونا بزرگتر از اونایی هستن که بلند میشن.

چون اجازه میدن مردم پاشونو روشون بزارنو از جاشون بلند شن

جیمز ترجیه داد بلند نشه اما اون پایینم نموند.راهشو گرفت و رفت.چرا؟ واسه اینکه نزاره دل پاکش باعث بشه سکوی پرتاب واسه یه عده آدم بی مقدار باشه. چون جیمز از دو گروه قبلی خیلی بزرگتر بود.

جیمز کوچولو یه لشکر نهنگ داشت،همشونم خشمگین اما شاید دیر رسیدن بهش. نهنگاش دوستاشن.

جیمزی یه یویو داشت و او یویو حرفیدن خوبش بود،اخلاق خوبش بود،مرامش بود

خودش همیشه میگفت ،آدما دسته جمعی حمله میکنن

پس بیاین دسته جمعی حمله کنیم به خاطرش.

دنیای مجازیمونم در گیر نا ملایمات دنیای واقعیمون شده.

این همون زندگیه که وقتی اومدیم توش واسمون مهمونی(!) گرفتن.دست زدن،جیغ کشیدن.

ای کاش هیچوقت نمیومدم تا ببینم واسه کسی که اونم یه روز واسش جیغ کشیدن و مهمونی گرفتن و خودش سلطان همه جیغا بود دارن پاپوش،یا بهتره بگم بدن پوش درست میکنن که با یه پوشش جعلی نابودش کنن.

اما انقدر گرمه که اون پوششم میسوزه و بازم نمایان میشه که کی بوده.

بیاین نزاریم جیمز تموم بشه.

جیمزی نمیره،جیمز کوچولو هیچوقت تموم نمیشه.

یا حق

10 امتیاز
بذار آن کس که نداند در خواب غفلت بماند برادر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:32:15
seems it never ends... the magic of the wizards :)
مرگ جیمز...؟
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1387 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
یا هو !

متشکرم از خاله سارا؛
به قول سامانتا : از ما که گذشت...

متشکرم از سورس اسنیپ؛
و اين جیمز مرد...! اما جیمز های بعدی نخواهند آمد...
تنها يادگاري من از جادوگران... جیمز سیریوس پاتر، مشتی نهنگ خشمگین و یک یویوی شکسته است ..کوچک، اما با ارزش... خاطره ی صمیمیت ها!
اما حيف!..

متشکرم از ویکتوریا ویزلی؛
جیمزتدیا همیشه در دسترس عموم علاقه مندان به فرهنگ گرگینه ی صورتی و پاسخگوی سوالاتشان خواهد بود.

متشکرم از باب بزرگ سیریوس؛
باز جویم روزگار وصل خویش...

متشکرم از مورگانا لی فای و بلاتریکس لسترنج؛
همه چیزم فدای رفقا...

متشکرم از ایوان روزیه؛
به خاطر Alone...

متشکرم از آنیتا؛
به خاطر صبری که داشت...

متشکرم از چارلی ویزلی؛
به خاطر اینکه قدر دوستیا رو دونست...

متشکرم از بلیز زابینی؛
جنگ ما هیچ وقت تموم نمیشه...

متشکرم از مک؛
زمين به ما آموخت،
به پيش حادثه بايد كه پاي پس نكشيم؛
مگر كم از خاكيم
نفس كشيد زمين،
ما چرا نفس نكشيم...؟


متشکرم از عمو ریموس؛
بزرگ ترین لذت زندگی انجام دادن کاریه که مردم میگن نمیتونی انجامش بدی...

متشکرم از گرابلی پلنک؛
چون مث یه یوزپلنگ قوی جلوشون وایساد و...
صبر کرد.

متشکرم از دایی جرج؛
ولشون کن... رولتو بزن باب...

متشکرم از لیلی و لونا؛
به خاطر شجاعتی که به خرج دادند.

متشکرم از لرد ولدمورت؛
به خاطر اینکه همیشه جاودانه است.

متشکرم از تد ریموس لوپین؛
چون به قولش عمل کرد.

متشکرم از آلبوس سوروس پاتر:
جیمز، آسوده بخواب که تو آخرین بیدار بودی!

متشکرم از عمو لارتن؛
گفتنی رو باید گفت، به جان خودم!!!

متشکرم از تاپیک؛
به خاطر این.

متشکرم از عمه جسی؛
فدا...خدا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/23 18:05:53
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
راهروهای خلوت و تاریک هاگوارتز بعد از مدت زیادی باز هم میزبان قدمهایش بود. ساعتها از نیمه شب گذشته بود و جز نور لرزان مشعلهای روی دیوارکوبها هیچ چیز نشانی از حرکت نداشت.

پیرمرد با قدمهای خسته آرام آرام و بسیار کند حرکت می کرد. نور مشعل ها روی شنل سفری تیره اش می درخشید. ریشهای نقره فامش را می گرفت و بالا میامد تا به چهره ی متفکرش که اندوه سردی بر آن سایه انداخته بود برسد. اما چشمها.. چشمها در پشت قاب شیشه ی ای عینک از نفوذ متجاوز مصون مانده بودند.

تمام زمان چهار روز گذشته صرف یافتن نشانه هایی بیشتر از هورکراکسهای ارباب تاریکی ها شده بود و از این تلاش بی نظیر حالا خستگی جسمی و ذهنی شدیدی برای پیرمرد باقی مانده بود. اطلاعات پراکنده و ناچیزی که با نیروی فوق العاده ی پیرمرد هوشمند و معاون اعظم جمع آوری شده بود و قدم به قدم نه تنها ظهور تاریکی را عقب می انداخت بلکه ادامه ی حیات آن را هم دچار تزلزل می کرد.

راهروهای هاگوارتز خالی تر از هر زمانی بود و این باعث می شد حضور پیرمرد برای همه آشکار شود. صدای چکمه ی سگک دار که بر زمین کوبیده می شد، مانند ناقوس کلیسا همگان را به خود می خواند.

ناودان کله اژدری دفتر مدیر بدون هیچ سوالی جستی زد و کنار ایستاد تا راه پله ی دفتر مدیر نمایان شود. پیرمرد به سرعت وارد حفره شد و پیکره ی جانور ورودی حفره را مسدود کرد.

تابلوی مدیران و مدیره های سابق هاگوارتز تقریبا بیدار بودند و با دهها جفت چشم ریز و درشت و رنگارنگ به او زل زده بودند. تابلوی تک چهره ی جادوگر خاکستری مویی که عینک تک عدسی زده بود گفت:

- این همه مدت کجا بودی دامبلدور؟.. باید حواست بیشتر به اطرافت باشه.. توله بلاجرهای پست به محض اینکه روتو برگردونی حمله می کنن!
- خیلی از نصایحت ممنونم .. ولی من هیچ وقت کوئیدیچکار خوبی نبودم.

جادوگر دیگری که ریش باریک و بلندی داشت از داخل تابلوش فریاد زد.

- ما از بازی کوئیدیچ حرف نمی زنیم آلبوس .. این دفتر رو برای ما نساختن.. برای تو ساختن در صورتی که تو این آواخر کم پیدا شدی.

- چه کسی گفته که برای انجام کارها حتما باید توی دفتر باشم؟.. وظایف من انجام می شن و به نظرم بهتره این بحث رو تموم کنید چون من وقت زیادی برای تلف کردن ندارم.

جواب دامبلدور باعث شد که تمامی تابلوهای مدیران موافق و مخالف سکوت کنند و چند نفری از آنها غرولندکنند. و این سکوت برای دامبلدور کافی بود.

دامبلدور به سمت قفسه ی شیشه ای کنار میز کارش رفت و از داخل آن قدح سنگی را که مربوط به بازآفرینی خاطرات کهنه بود بیرون آورد. چوبدستی یاس کبود را به شقیقه اش چسباند. رشته ی نقره فام خاطره را بیرون کشید و داخل قدح انداخت و سپس با انگشتش محتویات داخل قدح را لمس کرد.

صحنه عوض شد!
برف نرم نرمک روی زمین و درختان و برجهای رفیع هاگوارتز می نشست و پنجره پشت سر پیرمرد یکی از زیباترین مناظر برفی را نشان می داد.. دامبلدور روی صندلی پشت میز کارش نشسته بود ولی این دفتر با دفتری که چندی پیش در آن بود تفاوت عمده ای داشت.

دامبلدور با تکان چوبدستی دو بطری نوشیدنی روی میز ظاهر کرد و به مرد جوانی که رو به رویش نشسته بود، گفت:
"- خب تام، چه چیزی باعث شده که به من لطف کنی؟"

پسر جوان بلافاصله پاسخ نداد و جرعه ای از نوشیدنیش نوشید تا شاید کمی کلماتش را بیشتر بسنجد. پسرک به بالا آورده شدن جام توسط دامبلدور هم توجهی نکرد و سرانجام گفت:

- تعجب می کنم که چرا به فکر ترقی بیشتر نیستید استاد. در صورتی که این موقعیت تا به حال دو بار برای شما پیش اومده.
- "در واقع طبق آخرین شمارش سه بار."
- فقط از این تعجب می کنم چرا کسی که مدیر همیشه به دنبال نظرات و راهنماییهاشه هیچ اقدامی تا به حال نکرده.

لحظه ای سکوت بر فضا حاکم شد اما بعد از کمی دامبلدور با لبخندی گفت:
- خب تو می خوای من چیکار کنم؟
- " من برگشتم، اما شاید دیرتر از زمانی که پرفسور دیپت انتظار داشت. با این حال من برگشتم که در خواستی رو تکرار کنم.... اومدم از شما خواهش کنم اجازه بدید به این قلعه برگردم و تدریس کنم. فکر می کنم شما بدونید از زمانی که از اینجا رفتم کارهای زیادی کردم و چیزهای زیادی رو دیدم..
دامبلدور مدتی از بالای جامش او را زیر نظر گرفت و گفت:"

- ... متاسفانه آوازه ی شاهکارهای "تو به مدرسه ی قدیمیت رسیده و متاسفم که نیمی از اونها رو باور می کنم."

"- بزرگی و شهرت باعث حسادت میشه، حسادت بدخواهی رو به وجود میاره و بدخواهی انگیزه ی دروغ گفتن میشه. شما باید اینو بدونین دامبلدور.
- تو به اون کارهایی که کردی میگی بزرگی؟!
- البته!"

دامبلدور با ملایمت ادامه داد:
خیلی متاسفام ولی برای این کار لازمه که گذشته رو جبران کنی!

او " که گویی آتش سرخی در چشمانش بود گفت:
- همون جر و بحث همیشگی. ولی من در تمام این دنیا چیزی رو ندیدم که اظهار نظر معروف شما رو تایید کنه... اجازه می دید که برگردم؟ من با تمام تواناییم در اختیار شما هستم. گوش به فرمان شما هستم.

- پس تکلیف اونها که تحت فرمان تو هستن چی میشه؟
- مطمئنم دوستانم بدون من به راهشون ادامه می دن.
- خوشحالم که می شنوم اونا رو دوستان خودت می دونی . تصور من این بود که اونا بیشتر مرید و خدمتگزار تو اند."
.
.
.
----------
بقیه اش تو کتاب هست. ه.پ و ش .د.. درخواست لردولدمورت..ص 164
""...علامت کپی مستقیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/15 10:30:40
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
باران آهسته آهسته می بارید و درختان همچون مردگانی ساکت با ریشه های قطور خود به مانند موجودات عجیبی با چهره ای راسخ در زمین فرو رفته بودند.

_ هی پیاده شو! پیاده شو! باور کن نمی تونی...!
_ چرا نمی فهمی؟ همش مشکلات درونیه!

دو پیرمرد یکی با ریش نقره ای و دیگیری با ریش سفید و اندکی بلند تر از ریش همتایش آهسته آهسته جلو می رفتند.
یکی از آنها پیرمردی خوش قد و قامت بود و ریش سپیدش با روبدوشامبر آبی رنگ و عینک هلالی اش هماهنگ بود. اما یک چیز عجیبی دیده میشد... پیرمرد به طور مضحکی بر روی لاک پشت بزرگی نشسته بود.

مرد قد کوتاه تر که گویا جن به نظر می رسید نیم نگاهی به لاک پشت انداخت و گفت : مرد مومن بیا کنار! نکن اینکارو! به فکر عواقب کارت باش... هیچ وقت نمی تونی با این لاک پشت خودت رو مطرح کنی! هیچ وقت نمی تونی این لاک پشت رو از اینی که هست سریع تر برونی!

پیرمرد لبخندی زد و با دست به لاک پشت اشاره کرد و با صدایی آرام گفت: از تو بعیده! من چند بار بهت بگم باید مسائل درونی حل بشه؟

این بار مرد قد کوتاه از کوره در رفت.
_ من هم می دونم باید مسائل داخلی رو تقویت کرد ولی تا چه اندازه؟ نگاه بکن... چشماتو باز کن... که به تو اهمیت میده؟ اصلاً دیگه کی تو رو می شناسه؟ کی حول تو و گروهت کار می کنه؟ این لاک پشت نیاز به تغییرات بنیادین داره! چرا نمی فهمی؟

پیرمرد ریش دراز با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و به رو به رو خیره شد.

جن ریشو ، خشمگین در حالیکه صورتش قرمز شده بود نفسش را با سر و صدا بیرون داد و در حالیکه از قدم زدن همگام با لاک پشت باز نشسته بود گذاشت تا پیرمرد همراه با لاک پشت کهنسالش در آستانه واپسین لحظات غروب آفتاب ناپدید شود بی آنکه از آرامش قبل از توفان چیزی بداند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1387 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدار با بزرگان

شاید بزرگترین ارزوی هر جادوگر این باشه که یکی از بزرگترین جادوگرها رو ببینه اما البوس دامبلدور کسی بود که دیگران برای دیدنش میرفتند.
البته او بزرگترین جادوگر در تمام قرون نبود، ولی در حال حاضر از نظر خیلی ها برترین جادوگر محسوب میشد.
برای یاداوری دوران محبوبش خاطره ای رو با چوب دستی از سرش بیرون کشید و در قدح به تماشا نشست؛ سالهای جوانی، روز های خوبی را در بر میگرفتند. زمانی را به یاد اورد که از چیزی نمیترسید و ارزوهای بزرگ داشت؛ارزوهایی که به تحقق نرسیدند.
مدیره ای که از مدیران قبلی هاگوارتز بود با صدایی نخراشیده از درون قاب تابلویش بلند گفت: به چی فکر میکنی
البوس با اخمی سرش را از قدح در اورد: بزار راحت باشم
-خسته ای
- اره و تنها چیزی که میتونه این خستگی رو از تنم دربیاره اینه که مرلینو ببینم که اینم یک ارزوی غیر ممکنه
اینو گفت چون فکر میکرد اینجوری دست از سرش بر میدارد و دوباره در قابش میخوابد ولی مدیره ادامه داد:
- غیر ممکن اره ولی شدنیه
- بس کن؛ به ریش مرلین دیوانه ها هم از این حرف ها نمیزنند، لابد از بس داخل اون تابلو ها میچرخی شعورت رو از دست دادی
- البوس به شعور من توهین نکن؛ اگر میخوای مرلینو ببینی باید راهشو بدونی که دو نفر بیشتر نمیدونن، یکی خود مرلین و دیگری...
- نگو که اون تویی.
-هستم
-نه نیستی، اوه نگاه کن من سر چیزی که هنوز قبولش ندارم دارم بحث میکنم
-به هر حال تنها راهش اینه که فکر کنی ذهن دروازه ی همه در های بسته و غیرممکنه
- اما هرکسی حق نداره به این درها راه پیدا کنه
- توداری، البوس دامبلدور بزرگ دارنده نشان درجه اول مرلین و....
-خواهش میکنم، ادامه اش نده اینهارو بارها شنیدم
-خوب پس شروع کن بزار من شاهد این صحنه باشم
-باشه.باشه. فقط امتحان میکنیم نه چیز دیگه ای
. البوس برگشت و روی صندلی پشت میزش نشست؛ دسته های چرمیشو گرفت و چشم هاشو بست
سعی کرد به هر چیزی که از مرلین میدونه فکر کنه، عکسش روی نشان، دست خطش توی کتب جادوی کهن، وبقیه ی اطلاعاتی که ازش داشت؛ با این ها تصویری تقریبا واضحی از ان کشید
زیاد مطمئن نبود که واقعا اینطوری باشه ولی برای شروع خوب بود

فقط صدایش کم بود که این هم خودش درست کرد:(( من مرلین هستم))؛ سعی کرده بود صداش خردمندانه تر از خودش به نظر برسه
چند لحظه خودش به جای مرلین صحبت کرد ولی در حینی که دیگه داشت خسته میشد، نوری کنار تصویری که خودش از مرلین ساخته بود شکل گرفت، کم کم شبیه یکه انسان شد, دستها ،پاها و بقیه اجزا, شکل گرفتند نور حالا کاملا شبیه یک انسان شده بود که با ردایی که بر تنش دیده میشد گفت که یک جادوگر است
((من مرلین هستم)) نه او و با دست به تصویری که داشت محو میشد اشاره کرد البوس فقط تماشا میکرد اصلا نمیتوانست حرف بزند. این نه جادو بود نه توهم!!
همه چیز واقعی بود
-چرا میخواستی منو ببینی؟
-إإإإ خوب راستش دوست داشتم شما رو ببینم چون باعث ارامش من میشوید
-خوب الان چه احساسی داری؟
-خوب؛ خوبم
البوس مثل بچه ای خطاکار که به سوالات معلم جواب میدهد با چیزی که به نظر مرلین میرسید، حرف میزد.
تقریبا یک ساعت گذشته بود که البوس متوجه شد نور کم کم محو میشود.
با ستایش انرا نگاه کرد تا کاملا ناپدید شد؛ سرمست و کمی گیج از این ملاقات؛ سرش را بلند کرد و به سوی تابلوها برگرداند ولی مدیره ی گذشته ی هاگوارتز دیگر خواب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به سه چیز طمع داشته باش
1-علمتصویر تغییر اندازه داده شده
2-زندگی خوب
3-دوست خوب
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 14 بهمن 1387 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
زندگی برای عشق
هوا سرد بود.برف شدیدی آمده بود و راه را پوشانده بود .صدای سکوت همه جا را فرا گرفته بود . از دور نور چراغی سو سو می زد. ساختمان هایی با نماهای قدیمی از دور دیده می شد .آن ها همانطور در کوره راه پیش می رفتند و حتی یک کلمه هم با یکدیگر صحبت نمی کردند .
آن ها در زیر شنل نامرئی خود را قایم کرده بودند . لی لی رد پایهایشان را از روی برف ها پاک می کرد تا کسی را متوجح حضور خودشون نکنن . صدای زنگ کلیسا به صدا در آمد و صدای آن دهکده را فرا گرفت .جیمز رو به خواهر و برادرش کردو سال نو را به آن ها تبریک گفت و آن ها نیز همین کار را کردند .
آلبوس گفت : بچه ها ساکت ! یه صدایی داره می یاد .
جیمز : آره ، ولی از کجاس ؟ صدای چیه ؟
لیلی به جلو اشاره کرد و گفت :بچه ها اون خونه رو نگاه کنید ! نصفش خراب شده .به نظرتون اینجا خونه ی بابا بوده ؟
جیمز : آره ، اون موقع که بابای بابا بودم خونمون اینجا بود .
لیلی : آره ، یادم رفته بود خوب شد یادم انداختی .
آلبوس که کمی عصبی شده بود گفت :
- الان وقته شوخی نیست .تو این سرما منو به زور آوردید اینجا که بخندید ؟ مگه من الافه شما دو تا ام ؟
- اه . بی جنبه خیلی خو بابا .بریم به سمت خونه .
دوباره به راه افتادند تا به دری فلزی رسیدند که روی آن تابلویی نصب بود .
این خانه مطعلق به جیمز پاتر است .این خانه پس از حمله ی لرد ولدمورت به این حالت در آمده و بازسازی نشده تا اون روز ها در ذهن همه باقی بمونه .
در فلزی مقدار زیادی زنگ زده بود .با لولایی شکسته که وقتی جیمز سعی داشت در را باز کند نزدیک بود از جایش خرج شود .
جیمز در را باز کرد و وارد حیاط خانه شد .آن دو نیز دنبال او رفتند .جیمز به خانه نگاه می کرد و اشک می ریخت .
- جیمز ، داری گریه می کنی ؟
- نه لیلی ، از سرماست . خوب بچه ها بریم داخل ؟
آن دو نیز به علامت مثبت سرشان را حرکت دادند و به دنبال او وارد خانه شدند . واقعا انگار هیچ کس بعد از اون واقعه وارد آن جا نشده بود .
- مگه عمو رون تعریف نمی کرد که بابا اومده بوده اینجا ؟
- چرا ولی اگه یادت باشه گفته بود که بابات هیچ چیز رو دست نزده .فقط یک نامه که نیمه اون پیش اسنیپ بوده و نیم دیگش توی اتاق بابا و یک عکس که بابا در حال جارو سواری بوده .
- بیاید بریم بالا .بریم اتاق جیمز و لیلی .
و آن ها به دنبال اتاق به طبقه ی دوم رفتند .دری را جلوی خود دیدند .لیلی سعی کرد در را باز کند اما نشد .
جیمز چوب دستی را از جیبش در آورد و وردی زیر لب گفت و در باز شد .
اتاق آن ها سالم بود و بدون هیچگونه تغییر .فقط خاک تمام وسایل اتاق را فرا گرفته بود .عکسی از آن ها روی دیوار قرار داشت که کمی کج شده بود .
- جیمز ببین چقدر شبیه ما هستن !!!
- جیمز شبیه من و لیلی شبیه تو .البته چشمای من شبیه لیلیه .
- منم که آدم نیستم !؟
- چرا تو شبیه جفتشونی .
لیلی مشتاقانه دنبال چیزی بود تا از آن ها بیشتر بداند .تمام اتاق را گشت اما چیزی پیدا نکرد . سه نفری روی تخت نشستند و به فکر فرو رفتند .
یک دفعه صدایی از داخا کمد در آمد .
- کی اونجاست ؟
صدایی نیامد .
- گفتم کی او نجاست ؟
شبحی به آرامی از کمد بیرون آمد و به آرامی سرش را پایین انداخت .
- تو کی هستی ؟ توی خونهی پدر ما چیکار می کنی ؟
- من سیوروس اسنیپ استاد هاگوارتز بودم .
- آه ، سیوروس اسنیپ .ازت خیلی چیزا می دونم .اینجا چیکار می کنی ؟
- تو باید جیمز باشی .
- منو از کجا می شناسی ؟
- صداتونو می شنیدم .
- خوب نگفتی اینجا چیکار می کنی ؟
سیوروس کمی سرش را پایین انداخت و به آرامی صدایی ازش در آمد .
- تو اسم منو صدا کردی ؟
- نه منظورم تو نبودی .لیلی مادر بزرگت .
- خوب ؟
- من اونو دوست داشتم .تمام عمرم رو در حسرت داشتنش گذروندم .همه زندگیم رو بخاطر اون مراقب پدرتون بودم .هری. شاگردم بود .
- می دونیم .
- خوب اومدم اینجا تا با خاطراتش زندگی کنم . هیچ وقت نتونستم از فکرش بیرون بیام . راستی لیلی دفترچه ی خاطراتی داره که من می دونم کجاست اما نمی تونم برش دارم . اگه به شما بگم کجاست برام می خونیدش ؟
آن ها به هم نگاهی کردند و قبول کردند .
آن ها به دنبال شبح به اتاق دیگری رفتند و دفتری را که او گفته بود پیدا کردند و به اتاق بازگشتند .
- خوب لیلی تو نمی خوای شروع کنی ؟
- چرا چرا ...
لیلی شروع به خوندن دفتر چه کرد .سیوروس تمام مدت اشکی نقره ای از چشمش جاری بود و به آرامی گوش می داد .
هوا کم کم رو به روشنایی می رفت و خورشید حرکت رو به بالای خود را آغاز کرده بود .
- لیلی دیگه باید بریم .همینشم کلی دیرمون شده .
- دوباره بر می گردید پیش من ؟
لیلی به صورت او نگاهی کرد و گفت :
- حتما بر می گردیم .مطمئن باش . هنوز کلی از این خاطرات مونده که باید بخونیم .
سیوروس با لبخندی خشک از او تشکر کرد و به کمد باز گشت ....
مدت ها آن سه نفر شب تا صبح خود را با سیوروس گذراندند و خاطرات لیلی را با هم مرور می کردند ...

8 از 10.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/14 16:50:26
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1387 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
_هری،رون پاشید دیگه محفل می خواد نقسه ی جدید رو بگه.
این صدای فریاد هرمیون بود.
رون وهری یکصدا فریاد زدند:_باشه الان می آیم.
وهرمیون رفت.
آن دو لباس پوشیدند و به سمت اتاق نشیمن رفتند.در راه از کنار سر های جن های خانگی گذشتند.آخر می دانید آنها در خانه ی بلک ها بودند.بعد از خوردن صبحانه مالی ویزلی مادر رون به محفلی ها گفت:_برید اتاق پذیرایی اونجا دامبلدور منتظرتون. هری رون و هرمیون و بقیه به اتاق پذیرایی رفتند.آنجا بسیار دلگیر بود.بااینکه ساعت 9 صبح بود آنجا تاریک به نظر می رسید.دامبلدور سر میز نشسته بود و با کینگزلی درباره ی چیزی صحبت می کرد.کینگزلی بسیار رنگ پریده و خواب آلود به نظر می رسید.بقیه هم اومدند و روی صندلی ها نشستند.دامبلدور بعد از یک دقیقه تمرکز جلسه را شروع کرد:_از همه برای اومدن به این جلسه متشکرم،قبل از هر چیز می خواهم عضو جدید محفل رو معرفی کنم.ویکتور کرام. وبه جادوگر عبوسی اشاره کرد.کرام همچنان اخمو ماند.دامبلدور ادامه داد:_وظیفه ی فعلی او پیدا کردن قرارگاه اصلی ولدمور... است.
دامبلدور به دلیل تابو شدن این اسم ،اسم را کامل نگفت.دامبلدور به سیریوس و ریموس ونیمفادورا و دیدولاس اشاره کرد و گفت:
_وظیفه ی شما پیدا کردن مالفوی ها و دستگیر کردن اونهاست.
وآنگاه به الستور و کینگزلی گفت:
_شما هم باید لسترنج ها رو پیدا کنید
ودر آخر به هری رون و هرمیون گفت:_ وظیفه ی شما دستگیر کردن مالسیبره .آنگاه از جا بلند شد وگفت:_خداحافظ همگی.
ورفت.
هرمیون گفت:_ بیایید بریم.
وبه اتاق هری و رون رفتند.هرمیون گفت:بهتره کارو از الان شروع کنیم.من می دونم مالسیبرکجاست.اون الان توی مصره،زود حاضرشید بریم مصر. هری خندید و گفت:_مصر!!!تو دیوونه شدی...اِ نه منظورم اینه که تو...یعنی...تو...اصلا ولش کن ما الان حاضر می شویم.
مصر ساعت 10:30 نه ببخشیدالان شد10:31

_پس مصر اینجاست!!!چه گرمه.وااااای اون اهرام مصره!!!
این صدای هیجان زده ی هرمیون بود.
هری گفت:_حالا اونم مالسیبرو کجا پیدا کنیم؟
هرمیون گفت:_اون ایجا ها یک چادر زده.آهان اونجاست.
او به چادر مشکی رنگی اشاره کرد.
رون با ترس گفت:_ولی خب چه جوری کلکشو بکنیم...یعنی چه جوری بگیریمش...؟
هرمیون با خونسردی ساختگی گفت:_خیلی راحته فقط باید...
_استیوپیفای!
ناگهان جسم سختی با صدای تلپی روی شن ها افتاد.
هری و هرمیون چوبدستی به دست برگشتند و بدن بی هوش رون را دیدند.بالا سر اومالسیبر ایستاده بود.مالسیبر گفت:_اکسپلیارموس!
چوب دستی های هری و هرمیون از دستشان افتاد.مالسیبر آنها را در هوا گرفت.در کنار او نات ایستاده بود.
مالسیبر گفت:_لرد ولدمور...اوخ نه...یعنی لرد سیاه از دیدن این زندانی ها خوشحال می شه!
نات گفت:_آره خوشحال می شه.خب کی ببریمشون؟
مالسیبر گفت:_امروزکه نمی شه.چون امروز قراره بریم به آلبا...نه...یعنی پیش لرد سیاه که،ماموریت جدید بگیریم، درسته؟
_آره درسته.پس الان بریم تو چادر باشه؟
_باشه.ولی قبلش باید ایناروببندیم.اینکارسروس!
طناب سیاهی در هوا پیچ خورد و ناپدید شد.
نات گفت:_لازم نیست تو جادو کنی،تو الان در شرایت روحی خوبی نیستی.اینکارسروس!
این بارهم طناب سیاهی در هوا پیچ خورد وسپس ناپدید شد.
هری پوزخند زد.
مالسیبرگفت:_پس من در شرایت روحی خوبی نیستم؟یا تو که منو مسخره کردی؟حالا چیکارکنیم؟
نات باخشم گفت:_بی هوششون کنیم!باشماره ی سه.یک...دو...اهم...اهم...اهم!
نات به سرفه افتاده بود.
مالسیبر :_ای احمق الان خودم بی هوششون میکنم.استیوپی...اااااخ!
هری با لگد به ساق پای او زد.اوچوبدستی رون،هرمیون و خودش را به زور از دست مالسیبر بیرون کشید.بعد دست راست رون و دست چپ هرمیون را محکم گرفت وبه لندن میدان گریمولد فکر کرد...
ناگهان روی جسم سختی که به نظر زمین می اومد فرود اومد...فرود که نیامد در واقع با کله روی زمین خورد.ازدرد فریاد زد و باعث شد دو پرنده از روی درخت بپرند.رون و هرمیون کنارش بودند.
_خدا را شکر که سالمید.
این صدای مالی بود.
او از دیدن رون که بی هوش بودوحشت زده جیغ بلندی زد.رون را به هوش آوردو به هری و هرمیون گفت:_ببریدش تو اتاق طلسم زیاد قوی نبوده
دوساعت بعد
رون که دهنش پر از سیب زمینی بودگفت:_حالا دوباره باید بریم دنبال اون مرگ خوره؟ من که نمی آم.
هرمیون گفت:_رون!این_دستور_دامبلدوره_وباید_اجرا بشه!
رون گفت:_خب بابا.
ناگهان آرتور بی مقدمه گفت:_رون با من کاری داشتی؟
رون گفت:_ای خدا منو از دست اینا نجات بده!
دو روز بعد در مصر ساعت 13:30:1
_آخیش...بالاخره رسیدیم.حالا چادر کو؟آهان اونجاست!
هرمیون به چادر مشکی رنگی اشاره کرد.
هری با صدای آهسته ای گفت:_بیاین قایم شیم.
رون با خنده گفت:_ما الان توی صحراییم.می تونی بگی چه جوری قایم شیم؟؟؟
هرمیون گفت:_بیایید بریم زیر شنل نامرئی هری.
هری گفت :_همه با هم جا نمیشیم.
هرمیون با صدای بسیار آهسته گفت:_هیس...مالسیبر اونجاست.
او به مردی که تازه از چادر بیرون اومده بود اشاره کرد.
رون گفت:_حالا چیکار کنیم.
هرمیون با ترس گفت:از اینجا که نمیشه بی هوشش کرد.درسته؟اگه اون جلو هم ظاهر شیم صدای ظاهر شدن مارو میشنوه.پس باید آروم آروم جلو بریم.رون تو همین جا بمون.هری تو هم با من بیا.سوالی هست؟
رون گفت:_خب من دقیقا باید چیکار کنم؟
هرمیون با کج خلقی گفت:_نمی دونم...آهان فهمیدم بمون و نگهبانی بده اگه اومد سمتت بی هوشش کن.خب؟
_باشه.
هری و هرمیون به سمت مالسیبر رفتند.
هری گفت:_از اینجا میشه بیهوشش کرد؟
هرمیون گفت:_آره باید درست نشونه بگیریم.با شماره ی سه.باشه؟
_باشه.
­_یک...دو...سه!
هری و هرمیون طلسم های بیهوشی خود را به سمت مالسیبر شلیک کردند.او به موقع برگشت و توانست طلسم هری را منحرف کند ولی طلسم هرمیون او را از پا در آورد.
یک نفر از چادر فریاد زد:_چی شده مالسیبر؟
و از چادر بیرون آمد و با دیدن هری وهرمیون آن دو را خلع صلاح کرد.
او گفت:_شما اینجا چیکار می کنید؟هان؟حرف بزنید.
آن دو هیچی نگفتند و نات ادامه داد:پس باید شکنجه شید.کروشـ...
نات از پشت روی شن ها افتاد.رون بالا سرش ایستاده بود!
رون گفت:_حالا چیکار کنیم...اهم...اهم...
باد کمی شن رو تو دهن رون برد.او ادامه داد:_اَه...چه بد مزه!
هرمیون گفت:_ بیاین غیب شیم.
بعد دست رون و هری را گرفت.رون هم دست نات و هری هم دست مالسیبر را گرفت.آنها به میدان گریمولد فکر کردند و مصر را با توفانش تنها گذاشتند.


6 از 10.
اگه مي خواي نقد بشه در نقدستان محفل ققنوس درخواست بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/14 17:00:21


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های ریونی با قیافه هایی غمگین به مردی که روی کپه ای از کتاب ها ایستاده بود و او هم همانند بقیه ریونی ها قیافه ای ناراحت داشت نگاه میکردند و حتی بعضی ها اشکشان در آمده بود و صدای هق هق گریه هایشان و گرفتن بینی هایشان شنیده میشد.

- واقعا از بودن با شما لذت بردم ، هیچ وقت شما ها رو فراموش نمیکنم و هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو از قلبم پاک نمیکنم امیدوارم در آینده ای نزدیک دوباره همه ی شما رو مثل قبل ببینم.

فلیت با آخرین جمله ای که به زبان آورد نامه ای را که دامبلدور های پیش از او هم این کاغذ را به دست داشتند و در تالار های مختلف خود برای هم گروهی هایشان تعریف میکردند را تا کرد و در جیبش جای داد و بعد با عجله از تالار خارج شد.

-هـــوف...آخیش چه قدر اکسیژن کم بود.

سپس دوباره قیافه ای ناراحت به خود گرفت و در طول راهرو به راه افتاد.

- تبریک میگم بهتون بابت دامبلدور شدنتون.
- امیدوارم با ورود شما محفل روبراه بشه.
- بی صبرانه منتظر اون روزیم که به دامبلدور تبدیل میشید.

هر کسی که از کنار فلیت میگذشت جمله هایی از این قبیل را تحویلش میداد و فلیت ویک نیز با تکان مختصر سرش از انها سپاس گذاری میکرد. فضای هاگوارتز پر بود از عکس های مختلفی از فلیت که ناگهان به دامبلدور تغییر میکرد یا صحنه هایی از دامبلدور قبلی که تغییر چهره میداد و به بادراد ریشو تبدیل می گشت.

فلیت احساس دوگانه ای داشت هم از این خوشحال بود که بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافته و میتواند فرد مهمی در جامعه ی جادوگری شود و هم ناراحت بود از این که دارد شخصیت قبلی و محبوب دانش آموزان کلاسش خداحافظی میکند. اینقدر در افکارش فرو رفته بود که گذر زمان را از یاد برد و وقتی به خود آمد دید در دستشویی دختران است. پس با عجله به خوابگاه برگشت و خود را برای فردا یعنی روزی که باید از فلیت ویک خداحافظی میکرد آماده کرد.

صبح روز بعد هوای آفتابی دلنشینی بود و با آواز فوکس که در کل هاگوارتز طنین می انداخت دلنشین تر میشد. فلیت با چهره ای پریشان از خواب بیدار شد و به یاد کابوس بد دیشبش افتاد ؛ از جا بلند شد و به سوی آینه ی خوابگاه رفت نا خود آگاه به یاد دوران کودکیش افتاد که در آینه ی نفاق انگیز خود را دیده بود که با ریش های بلند و سفیدی که به دور مرگخواران بسته و آنها را در تله انداخته است نگاه میکرد و با خود میگفت: یعنی میشود روزی منم دامبلدور بشوم؟ اکنون میتوانست جواب پرسش کودکیش را با قاطعیت بدهد: "بله"

هیچ کس در هاگوارتز دیده نمیشد و این کاملا عادی بود زیرا همه در سرسرا ی بزرگ جمع شده بودند و منتظر فلیت ویک بودند.سعی کرد نگرانی که در صورتش نمایان بود را از بین ببرد ولی نمیتوانست ، با قدم هایی سنگین وارد شد و در را باز کرد ، با ورودش همه از جا برخاستند و بعضی ها نیز با یکدیگر پچ پچ کردند.سعی کرد به حرف هایشان گوش ندهد اما غیر ممکن بود به هر زوری که بود خود را به جایگاه رساند و روی صندلی طلایی رنگی نشست.

مک گونگال با صدایی رسا شروع به صحبت کرد: چند ماه پیش و همین طور چند سال پیش جادوگران مختلفی به اینجا آمدند و صلاحیت خود را برای دامبلدور شدن نشان دادند.امروز نیز مانند همیشه فردی در مقابل ما ایستاده و آماده است تا این شخصیت سنگین را بر عهده بگیرد ، امیدواریم از پس این کار به خوبی بر بیاد.

سپس چوبدستی خود را در آورد و برای گفتن ورد مخصوص آماده شد فلیت ویک برای آخرین بار قیافه ی خود را در جام طلایی رنگ دید و به یاد دوران شیرینش افتاد و سپس چشمانش را بست.

نور آبی رنگی از چوبدستی خارج شد و همه مجبور شدند چشمانشان را ببند و لحظه ای بعد که همه بیناییشان را به دست آوردند با قیافه هایی خندان به فلیت که اکنون نامش " آلبوس دامبلدور " بود نگریستند. آلبوس نیز چشمانش را به آرامی گشود و در یافت که چه قدر دنیایی را که با چشمان نافذ و آبی رنگ دامبلدور مشاهده میکند ، با چشمان فلیت ویکی که همیشه نگاه میکرد فرق دارد. با دست زدن تماشاچیان به خود آمد و رنگ به رنگ شد.

با قدم هایی استوار و قاطع و فکری روشن به سوی دفتر خود قدم گذاشت و رمز را تکرار کرد: نیو دامبلدور! در باز شد و با قیافه ای حیرت زده اعضای محفل ققنوس را دید که با شادی و خوشحالی به او نگاه میکردند و با اطمینان به او لبخند میزدند.

جیمز یک قدم جلو برداشت و گفت: اولین ماموریت چیه قربان؟

تنها نگرانی او این بود که میترسید اعضای محفل او را قبول نداشته باشند اما این لبخند رضایت بخش ان ها نشان دهنده ی آن بود که آنان او را پذیرفته اند، همین کافی بود.

10 از 10 دوشيزه پاتر.. عالي بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/14 16:45:10