جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  128 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  135 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  254 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  168 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  214 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 8 خرداد 1389 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن طرف كافه اما بدون توجه به اتفاقات اين طرف جشن و سروري به پا بود.
ريموس با خوشحالي تمام شمع ها را فوت كرد و همه با هم كف زدند و دامبلدور هم چاقو به دست سراغ كيك رفت تا آن را ببرد اما جيمز به طور ناگهاني از زير كيك را مشت زد و آن را به صورت دامبلدور پرتاب كرد.
تمام خامه ي كيك از ريش دراز دامبلدور سرازير شد.
جيمز خنده ي شيطاني كرد و از لگد پدرش جاخالي داد اما دامبلدور لبخند مليحي زد و با يك حركت كيك ها را پاك كرد.
- هييييييييييع من كيك ميخوام
صداي جيغ و گريه ي آلبوس لحظه اي فضاي كافه را پر كرد اما با لگدي كه هري در حال دنبال جيمز دويدن به او زده بود خاموش شد.

در آن طرف كافه اما لرد سياه منفجر شد به ناگاه!
لرد كه خشمگين شده بود بهخ هر طرف كروشيو ميفرستاد و فرياد ميكشيد كه از قضا يكي از آن ها به جيمز خورد و او را نقش زمين كرد تا هري به او برسد
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 8 خرداد 1389 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

جشن تولد آنتونین و تد ریموس لوپین بطور همزمان در کافه سیاه برگذار میشه.مهمونا از محفلیا و مرگخوارا(به اضافه لرد و دامبلدور) تشکیل شدن.لرد سیاه به عنوان هدیه تولد سیریوس رو به آنتونین میده که طلسمهای مختلفو روش تمرین کنه.محفلیا با دیدن این صحنه تصمیم میگردن سیریوس رو نجات بدن.دامبلدور جیمز رو میفرسته که طلسم انفجار رو تو کیک آنتونین کار بذاره که محفلیا از شلوغی استفاده کنن و به همراه سیریوس فرار کنن.ولی بلاتریکس تو آشپزخونه مچ جیمز رو میگیره و از زیر زبونش میکشه که دامبل چه نقشه ای داشته.بلا جیمزو به سالن اصلی میفرسته و تصمیم میگیره طلسم انفجارو تو کیک تدی کار بذاره.
__________________________

بلا نگاهی به دو کیکی که روبرویش قرار دارد میکند.
-خب...گرگ وحشی...کیک تدی مسلما همینه.

بلا طلسم انفجار را کار گذاشت و به سالن اصلی برگشت و کنار لرد سیاه نشست و سرگرم اصرار کردن به لرد برای خوردن تکه شکلات قلبی شکل شد.

-خب...کیکا رو آوردیم...

صدای ذوق زده نارسیسا از آشپزخانه به گوش رسید و طولی نکشید که همراه دو کیک پدیدار شد.یکی از دو کیک را با خشانت بسیار زیادی روی میز محفلی ها پرتاب کرد و در حالیکه محفلی ها در حال غر زدن بابت خامه های پاشیده شده به صورت و ردا و مخصوصا ریششان بودند، کیک دوم را با محبت فراوان بطرف آنتونین برد.
آنتونین چشم غره ای به نارسیسا رفت و به لرد سیاه اشاره کرد.نارسیسا لبخند شرمگینی زد.
-اوه...ببخشید ارباب...فراموش کرده بودم که شمع تولد همه ما رو شما فوت میکنین.

به محض قرار گرفتن کیک در مقابل لرد سیاه چشمان بلاتریکس از تعجب گرد شد...ولی به محض اینکه دهانش را برای دادن توضیحی باز کرد تکه ای از شکلات به گلویش پرید و شروع به سرفه کرد.
لرد نگاه مخوفی به بلا که ما بین سرفه ها با حرکت سرو دست سعی در توضیح دادن چیزی داشت انداخت.
-بلا دست از این حرکات سخیف برمیداری یا تبعیدت کنم به اون سر کافه؟

رودولف با نگرانی لیوان آبی به دست بلا داد.
-نه ارباب..شما ببخشیدش...امشب کمی هیجانزده شده.

لرد کیک تولد را که عکس گرگ وحشی روی آن خودنمایی میکرد کمی جلوتر کشید.
-خب...بشمرین...

-سه....دو....یک....

بلا:

-فووووووتتتتت...

.
.
.

با فوت ارباب ثابت شد که بلا مهارت زیادی در جاسازی طلسم انفجاری داخل کیک دارد!

بلا آخرین جرعه آب را قورت داد و با وحشت به لرد سیاه که خامه های کیک منفجر شده از سرو صورتش میچکید خیره شد.شکی نداشت که لرد هم تا دقایقی دیگر منفجر خواهد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز بدو بدو و با شوق و ذوق به سوی آشپزخانه دوید .

در همان حال جمع مرگخواران

آنتونین گفت : واقعا از هدیه ی ارزنده تون ممنونم ارباب ! همینطور از همه تون ممنونم که امشب واسه ی من تولد گرفتین . . . وای ! خیلی احساساتی شدم ! فــــــین !

لرد : ارباب هم از خوشحالی مرگخوارش خوشحاله ! فقط برای این که ارباب به محیط های شاد عادت نداره و ممکنه خوشحالی رو دلش بزنه ، کروشیو بلاتریکس ! کروشیو ایوان ! آفرین ! من به همتون افتخار میکنم . مخصوصا خود تو آنتونین . کروشیو آنتونین !

در همین لحظه بلاتریکس گفت : آخ ! ارباب ممنون از کروشیو تون . به نظرم دیگه بریم کیک آنتونی جون رو بیاریم !

لرد : بلا ! تو خودت برو کیکو بیار !

بلاتریکس : به روی چشم ارباب !

در همین لحظه . . .

جیمز در آشپزخانه چوبدستیش را درآورد و میخواست کیک را جادو کند که بلاتریکس در حالی که تولدت مبارک میخواند وارد شد .

ناگهان چشم بلاتریکس به جیمز افتاد که چوبدستی را بالا برده و در حال طلسم کردن کیک آنتونین بود .

- تو وروجک فسقلی نیم وجبی محفلی اینجا چیکار میکنی ؟! به من میگن بلاتریکس چماق !

جیمز که ترسیده بود من و من کنان جواب داد :

- ببببخشید ، خاله بلا ! تتتقصیر من نبود ! عمو دامبل گفت که بیام افسون انفجاری روی کیک دایی آنتونی کار بذارم !

بلاتریکس با تعجب گفت : چی ؟! اون پشمک این دستور رو داده ؟! ولی . . . ولی مگه میخواد جنگ راه بندازیم ؟!

و با خودش گفت : حالا که میخواست کیک آنتونین رو منفجر کنه ، بهتره ببینه که من الآن با کیک تدی ریموس لوپین چیکار میکنم !

سپس برگشت و به جیمز گفت : خاله جون ، تو خودتو ناراحت نکن . آفرین بچه ی خوب ! حالا برو پیش عمو دامبل و بهش بگو کاری که میخواسته رو کردی ! منم اینجا یه کار خصوصی با کیک تدی جون دارم . . . !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلورس آمبریج در 1389/2/12 14:27:15
زندگی از بودن آغاز میشود و تا شدن ادامه می یابد . . .[i][b][size=large][font=Arial]پ
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 11 اردیبهشت 1389 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس لبخند شرورانه ای زد و تابوت رودولف را جلوی آنتونین گذاشت.
-بیا...تولدت مبارک.

آنتونین متعجبانه به تابوت نگاه کرد.
-این که رودولفه!

بلا با خوشحالی تایید کرد.
-آره آره...از کجا فهمیدی؟از بسته بندیش؟کاغذ کادوش؟یا روبانش؟ورش دار.مال خود خودت باشه.

در آنسوی سالن محفلی ها سرگرم دادن هدایای خود به تدی بودند.مالی ملاقه طلایی رنگی را روی میز گذاشته بود و درباره محاسن استفاده از آن سخنرانی میکرد.
-خب...تدی جون این ملاقه هدیه من و آرتور و بچه ها و سیریوس(که البته الان بین مرگخوارا نشسته)و سوروس(که نمیدونم چرا خواهش کرد اسمشو با صدای بلند اعلام نکنیم) و هری و هرمیون و لونا و پدرش و کینگزلی و ماندانگاس و تانکس و لوپین و....

تدی آهی کشید و حرف مالی را قطع کرد.
-بسه مالی...فکر میکنم منظورتو فهمیدم...بطور خلاصه کل محفل!

مالی ذوق زده جواب داد:
-آره...عالیه که اینقدر با هم متحدیم ما...نه؟

لوپین نگاهی به سیریوس انداخت و کنار دامبلدور نشست.
-آلبوس....باید یه فکری برای نجات سیریوس بکنیم.این جانیا تا آخر جشن زندش نمیذارن.ببین چطوری گذاشتنش وسط و دورش حلقه زدن و زل زدن بهش!

آلبوس دستی به ریشش کشید.
-آره منم داشتم درباره همین موضوع فکر میکردم.اونا تعدادشون زیاده و همونطور که مالی گفت بهتره اینجا جنگ راه نندازیم.

ریموس لبخندی دوستانه به مرگخواری که از مقابلش میگذشت زد،ولی همانطور که حدس میزد جوابی در کار نبود.
-من فکر میکنم باید یه جوری اوضاع اینجا رو شلوغ پلوغ کنیم.از شلوغی استفاده کنیم و سیریوسو ورداریم و در بریم.

آلبوس کمی فکر کرد.
-خب...اعتراف میکنم که نقشه چندان شجاعانه ای نیست ولی منطقیه!ظاهرا بهترین کار همینه...جیمز...بیا اینجا!

جیمز سیریوس پاتر ماکت منظورمه شمسیش را روی زمین گذاشت و به دامبلدور نزدیک شد.دامبلدور لبخندی زد و به آرامی زمزمه کرد:
-ببین...اونجا رو میبینی؟اون آشپزخونه کافه اس.همین الان بدون اینکه کسی تو رو ببینه میری اونجا.دو تا کیک تولد هست.کیک آنتونینو پیدا کن و یه طلسم انفجار روش کار بذار.میتونی این کارو بکنی.نه؟

جیمز سری به نشانه تایید تکان داد و از لابلای صندلی های کافه بطرف آشپزخانه رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اسفند 1388 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بسته آبی رنگ سرعت گرفت و محکم به وسط هیزم های داخل شومینه خورد.
-اون چی بود از دودکش افتاد پایین؟رودولف برو ببین اون چیه.
رودولف خاکسترهایی که به خاطر افتادن بسته در هوا پخش و پلا شده بود را کنار زد و بسته را برداشت.

-اینجا نوشته برای تد ریموس لوپین عزیزم.تقدیم با محبت فراوان.آلبوس دامبلدور!
دامبلدور با خوشحالی از روی صندلی بلند شد و بسته را از دستای رودولف قاپ زد و گفت:این بسته مال ماست خودم میبرمش!

جیمز که هنوز انگشتش را میمالید گفت:پس حمله چی میشه؟
لرد ولدمورت گفت:خیلی خب.هدیه مسخره و بیریخت اونا نباید جشن رو بهم بزنه.اول از همه من هدیه ام رو به آنتونین میدم.هرکی اعتراض داره میتونه با چوب جادوم صحبت کنه!

بعد سیریوس را به وسیله جادو روی هوا بلند کرد و جلوی انتونین انداخت.
-بیا انتونین این هدیه ات.لطف کردم و برات بهترین چیز برای ازمایش جادوهای جدید رو گرفتم.یه آدم زنده.میتونی هر ورد و جادویی که دلت میخواد روش امتحان کنی یا معجون و چیزای دیگه به خوردش بدی.تمام واکنش هاش صد در صد طبیعیه.ضمانت نامه هم داره.اگه مرد یا ترکید یا خراب شد بگو برات یکی دیگه میارن!

دامبلدور از آن طرف اعتراض کرد:شما نمیتونین همچین هدیه ای بدین.این بر خلاف تمام قوانین حقوق بشره!شما نمیتونین.

مالی زیر گوش دامبلدور زمزمه کرد:به یه چیزی دقت کردی؟ما صلح کردیم فعلا.تازه الان اینجا مال اوناست.تعدادشونم خیلی زیاده.فکر نمیکنم عاقلانه باشه دم لونه زنبور اتیش روشن کنیم.

دامبلدور با ناراحتی گفت:ولی نمیشه بذاریم سیریوس رو به همین راحتی به عنوان هدیه برای شکنجه بدن به اون!اون یکی از ماست!

انتونین بدون توجه به حرف های محفلیها کارت تبریک را از دهان سیریوس بیرون کشید و مشغول خواندنش شد.

سیریوس گفت:خواهش میکنم کمکم کنین،اینا میخوان منو...
انتونین دوباره کارت رو درون دهان سیریوس چپاند.
لرد ادامه داد:خیلی خب حالا بقیه میتونین کادو هاشون رو بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 دی 1388 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد ، سیریوس روبان زده شده ، روی صندلـی سبز رنگ بالای کافه جای گرفت. بلاتریکس ذوق زده به سیریوس که یک نگاهش به آنتونین و نگاه دیگرش به دامبلدور بود ، نگاهی کرد و با خوشحالی کروشیویی به طرف رودولف فرستاد. نارسیسا ، به محفلیون که در شک بودند ، نگاهـی کرد و با لحن تحقیر آمیـزی گفت:
- سیریوس ، ربان قرمـز خیلی بهت میاد. درست شبیه بچه گربه ی هرمیون شدی.

هرمیون بلافاصله براق شد:
- همه ی مرگخوارا همینطورن. شما موجودات سیاه ِ چرک و آلوده، هیچ چی درمورد فواید گربه ها نمی دونین. نمی دونین که گربه ها چه فایده هایی دارن. مثلا گربه ها...

مالی ویزلـی بلافاصله به هرمیون چشم غره ای رفت و دامبلدور در حالی که از شدت شوک ، رنگ از ریش هایش پریده بود، با صدای ضعیفی گفت:
- تامی...پسرم مجسمه ی خوبی درست کردی. خیلی شبیه به سیریوسه .

محفلیان با شنیدن صدای ضعیف دامبلدور ، در حالی که جرات پیدا کرده بودند ، مشغول پچ پچ شدند. جیمز ابراز وجود کرد:
- عمو تامی..میشه برای تولد منم یه مجسمه از خودت درست کنی ؟

بلاتریکس پوزخندی زد و رودولف گل سفید روی تابوتش را کنار زد و سرش را از تابوت بیرون آورد:
- بلا ! عزیزم مگه این سیریوسه واقعـی نبود ؟!

بلاتریکس مجددا" رودولف را به درون تابوتش فرستاد و با خونسردی چوب دستی اش را به طرف سیریوس گرفت:
- اینی که می بینین...!

- آخخخخخخخخ !!

جیمز جیغ کشان به طرف جینی دوید.
- مامان مجسمهه دستمو گاز گرفت . نهنگااا همه به جای خود !! حمله می کنیـم !

محفلیان وحشت زده به سیریوس ربان زده خیره شدند. لرد سیاه به سردی لبخندی زد.
- زمان اهدای هدایا فرا رسیده ... !


فاصله ای نه چندان دور ، همان موقع:


جغد شماره ی یک:
- صد بار بهت گفتم که همچین ماموریت هایی رو قبول نکنیم. الان میریم اونجا ، اون کچل عصبانی میشه پرای قشنگمون رو آتیش میزنه.

جغد شماره ی دو :
- خیلی بزدلی عزیزم ! مگه ما داریم چی کار میکنیم؟ برای یه توله گرگ کوچولو ، از طرف دامبلدور مهربون، هدیه می بریم !

- این قدر حرف نزن ! فکر میکنم رسیدیم. بالا رو باز کن..آهان..یک ..دو ...سه !!

بسته ی آبی رنگ از دودکش کافه ی سیاه، به داخل کافه پرتاب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/10/10 23:48:59
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 دی 1388 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها کافه تفریحات سیاه رو برای جشن تولد تد ریموس لوپین رزرو میکنن.اتفاقا همون روز روز تولد آنتونین دالاهوف هم هست.دامبلدور از جریان مطلع میشه و تصمیم میگیره که با لرد سیاه حرف بزنه که همه با هم یه جشن دسته جمعی بگیرن.لرد در کافه سرگرم بررسی اوضاعه که دامبلدور و محفلی ها وارد میشن.
___________________________________

لرد سیاه بعد از دیدن دامبلدور که با آغوش باز به طرفش میرفت با یک پرش بلند خودش را به بلا رساند.

-ارباب؟ارباب!!!پشت من قایم شدین؟شما واقعا از این ریش دراز میترسین؟

لرد با چشمان مملو از اشک(که البته جاری نشدن):اوهوم...

دامبلدور با لبخند به بلا نزدیک شد.
-تامی...بیا بیرون.نترس کاریت ندارم.فقط میخوام باهات حرف بزنم.

لرد درحالیکه بیشتر به بلا میچسبید سرش را تکان داد.
-نچ...اون پونصد و پنجاه و شیش بارم همینو گفتی.دیگه گولتو نمیخورم.

دامبلدور کمی سرخ شد.
-تامی...من دیگه اصلاح شدم.بهت قول میدم.بیا بیرون.امروز قراره صلح کنیم.

لرد سیاه با دیدن چهره خجالت زده مرگخوارانش ردایش را صاف کرد.
-اهم...باشه.ولی گفته باشما.نجینی تو جیبمه.جرات داری بهم نزدیک شو.

دامبل جریان را بطور خلاصه برای لرد توضیح داد و لرد سیاه برخلاف میلش مجبور به قبول صلحنامه موقتی شد.با شروع جشن ملت مرگخوار در یک طرف و ملت محفلی در طرف دیگر سرگرم تفریح شدند.به درخواست ملت محفلی لرد در دورافتاده ترین گوشه کافه پشت ستون بزرگی نشست که چشمان وحشتزده محفلی ها به صورت جذاب و باابهت اسمشو نبر نیفتد.

لرد سیاه اشاره ای به ایوان کرد.
-ایوان...بپر از دفتر من کادوی آنتونینو بیار.

ایوان کمی من و من کرد.
-اممم....ارباب منظورتون....سیریوسه؟ولی اینا رو چیکار کنیم؟(اشاره به محفلی ها)

لرد اخمی کرد.
-به من ربطی نداره.من مدتها برای انتخاب هدیه فکر کردم.دیروز کلی وقت گذاشتم رفتم اینو براش گرفتم که تا دلش میخواد تمرین شکنجه کنه.برو بیارش.یادت نره روبان قرمز روی سرشو پاپیونی ببندی.کارت تولدت مبارکم بذار تو دهنش.

ایوان تعظیمی کرد و بطرف دفتر لرد رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1388 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسيسا به دنبال سارا ، سارا به دنبال جيمز و جيمز هم به دنبال بارتي در خيابان ، مشغول دويدن بودند ولي در همين لحظه كه آنها از خيابان عبور ميكردند ، محفلي ها روبه روي آنها سبز شدند ...
- وايسين ... با شماييم ، وايسين ...
هرچهار نفر از حركت ايستادند . بلا با خشم به آنها نگاه ميكرد .
- ما داريم ميريم كافه تفريحات ، شما پس كجا دارين ميرين ؟
جيمز به بارتي اشاره كرد و رو به دامبلدور گفت : دايي جون ، اين بارتي نامرد بوقي ، به من قول داده بود كه كافه رو برامون رزرو كنه ولي ...
- ولي چي ؟
- ولي حالا ميگه كه ما كافه رو براي يكي از مرگخوار ها ميخوايم !
دامبلدور با دستش ريشش را لمس كرد و پس از مدتي تفكر گفت : اِ... عيبي نداره ! من خودم با تام صحبت ميكنم .
بلا نعره زد : تام ؟

كافه تفريحات سياه
آني موني كه در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود ، ناگهان متوجه صداي فريادي شد و در همان لحظه ميديد كه يكي از كارگر ها با صداي بلند درحال جيغ زدن است و قصد دارد از كافه فرار كند .
آني موني جلو رفت و از او پرسيد : كجا داري ميري ؟ من هنوز باهاتون كار دارم ...
- بروبينيم بابا ! اربابت زد رفيقم رو كشت .
و پس از گفتن اين جمله بلافاصله از كافه خارج شد .
مونتي تصميم گرفت كه به سالن اصلي كافه برود و وقتي به آنجا رفت متوجه يك جنازه شد .
- اِ... ارباب اين اينجا چي ميكنه ؟
- هيچي ، فقط داشت به اون همكارش ميگفت كه اين چرا دماغ نداره ! واقعا كه حقش بود بميره ! درسته ؟
- البته !
لرد ادامه داد : حالا هم برو ديگه جلوي چشام واينستا ... بدو برو بلا بگو بياد ... كارش دارم .
- چشم سرورم !
ولي آني موني كه از غيبت بلا و نارسيسا تعجب كرده بود ،‌ خواست به بيرون از كافه و به دنبال بلا برود ولي وقتي از در خارج شد با صحنه اي عجيب مواجه شد .
او دامبلدور و همه ي محفلي ها را در كنار بلا ميديد .
- شما اينجا چي كار داريد ؟ لرد اجازه نميده شما بريد داخل ... اگه بريد ميكشتون !
دامبلدور پاسخ داد : هيچي ، اومديم تا يه جشن دسته جمعي با شما بگيريم . در ضمن من خودم با تام صحبت ميكنم .
سپس همه ي محفلي ها ، به آني موني تنه زدند و وارد كافه تفريحات سياه شدند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1388 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه در کافه باز شد و نفس هر دو خواهر از ترس این که مهمان ها رسیده باشند ،در سینه حبس گشت ولی با دیدن آنی مونی خیالشان راحت شد و به دنبال کارشان رفتند. آنی مونی بعد از مرور لیستش برای بار هزارم گفت: فکر کنم همه چیز رو خریدیم .

سپس از درون یکی از کیسه های معلق در هوا آبنباتی را در آورد و به دست بارتی که به ردایش چسبیده بود داد و او را جدا کرد. بارتی دو دستی آبنبات را گرفت و گفت: اون کیکی که برای بابام درست کردی امشب هم درست می کنی؟

- نه اون فقط برای تولد اربابه باید تا سال دیگه صبر کنی. کیک امشب ، یه کیک یه طبقس که مثلث ماننده و البته...

بارتی به حرف های آنی مونی گوش نمی داد چون چهره ی آشنایی را دیده بود که برایش دردسر را به همراه داشت.بارتی ناشیانه خودش را در زیر یکی از میز ها پنهان کرد، ولی جیمز او را دید و به یاد قول بارتی در مورد خالی بودن کافه از هر گونه مرگخواری افتاد. در همین هنگام لرد بلا را مرخص کرد و او هم به یاد امضای بارتی در زیر قرارداد افتاد.بلا خودش را دوان دوان به سالن رساند و رو به بارتی گفت: یکی باید به تو یه درس حسابی بده !

بارتی از زیر میز در آمد و خیلی سریع از کافه جیم شد و بلا هم پشت سرش از در خارج گشت. جیمز هم به دنبال بارتی رفت. سارا هم که نمی توانست جیمز را با دو مرگخوار تنها بگذارد و اعصابش هم حسابی خط خطی بود ،به دنبال آن ها روانه گشت. نارسیسا هم برای نجات بارتی کافه را ترک کرد.

آنی مونی که بی توجه به دیگران بدون وقفه حرف می زد و وسایلی را که خریده بود در آشپزخانه جا به جا می کرد ،وقتی نطقش تمام شد به سالن برگشت و آن جا را خالی از هر گونه موجود زنده یافت. بعد از آه بلندی آپارات کرد و دو نفر را با خودش آورد که به او کمک کنند و وقتی او در حال کار کردن در آشپز خانه است دستورات ارباب را انجام دهند.

در همان زمان مهمان های هر دو گروه برای مهمانی آماده می شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/9/30 20:28:45
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آذر 1388 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا با دست به پیشانی اش کوبید و گفت:ارباب اجازه بدین من براتون توضیح بدم!
لرد کروشیویی به سمت نارسیسا فرستاد و گفت:خیلی خب تو توضیح بده نارسیسا!
نارسیسا با ناراحتی نگاهی به بلا انداخت و گفت:چیزه ارباب،راستش ما اینا رو اورده بودیم که ازشون کار بکشیم.قرار بود تمام کف کافه رو برای ورود شما برق بندازن.

جیمز و سارا نیم خیز میشن تا به حرف نارسیسا اعتراض کنن ولی بلا با طلسم دهنشون رو چفت میکنه و با عجله میگه:بله ارباب دقیقا همین طوره!ما دیدیم به هر حال این سفیدا باید به یه دردی بخورن.برای همین تصمیم گرفتیم بیاریمشون که همه جای کافه رو برق بندازن.

لرد سرش را تکان داد و بعد گفت:هوم.فکر بدی نیست.به هر حال اینا هم باید تو یه چیزی مفید باشن.حداقل میتونن ثابت کنن زندگیشون زیاد انگل وار نیست!
بلا برای اطمینان طلسم دهن چفت کن را یک بار دیگر بر روی سارا و جیمز اجرا کرد!

لرد کروشیویی به سمت بلا فرستاد و گفت:کاری ندارم برای چی اوردینشون.نمیخوام در تمام مدت جشن جلوی چشمم باشن.بفرستینشون یه جایی که چشمم بهشون نیوفته!وای به حالتون وسط جشن بیان جلوی چشمم!

نارسیسا با چوب دستی اش را لای دندانش گذاشت و در حالی که سارا و جیمز را به سمت ستون هل میداد زیر لب گفت:صداتون در نیاد.متاسفانه به یه تداخل کوچولو برخوردیم.شما همون پشت میمونین.وقتی هم مهمونای بوقیتون اومدن اونارم میفرستیم اینجا.بی سر و صدا جشنتون رو میگیرین و میرین رد کارتون!شیر فهم شد؟

سارا وقتی متوجه شد اثر طلسم از بین رفته چوب دستی اش را بیرون کشید و گفت:خیال کردی!همین الان حقم رو پس میگیرم!
جیمز ردای سارا را کشید و گفت:میگم خاله...چیزه ها،مطمئنی میخوای با مرگخوارا اونم توی کافشون در بیوفتی؟

سارا کمی فکر کرد و بعد در حالی که چوب جادویش را درون جیبش میگذاشت در حالی که سعی میکرد قیافه اش خونسرد باشد گفت:اوهوم.راست میگی.تازه من قول داده بودم روز جشن کسی رو طلسم نکنم.

سارا پای جیمز را که داشت جمله"تو کی همچین حرفی زدی خاله؟" را زمزمه میکرد لگد کرد و به نارسیسا گفت:خیلی خب.تو برو به اون ارباب...اربابت برس.ما هم صبر میکنیم تا مهمون هامون برسن.

نارسیسا نگاهی به ان دو انداخت و گفت:وقتی مهموناتون رسیدن تو نمیان.یه جوری بهشون خبر بده یه گوشه کناری مخفی بشن.من خودم میرم جوری میارمشون که لرد چشمش بهشون نیوفته وگرنه جشن تولدتون به مجلس عزا تبدیل میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!