جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (49 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


چو به آرامی به دنبال مروپی رفت.درحالیکه نگاه خصمانه بلاتریکس را درست پشت سرش احساس می کرد.مروپی با عصبانیت قدم بر می داشت.قصد داشت هر چه سریع تر از شر این تازه وارد گستاخ خلاص شود.مطمئنا نمی توانست به او اجازه ورود به گروه مرگخواران و نزدیک شدن به پسرش را بدهد.

مروپی و چو از پله هایی که به نظر می رسید پایانی ندارند بالا می رفتند.چوخسته بود و بیشتر از آن کنجکاو...نمی دانست در انتهای این راه چه چیزی در انتظارش است.ترید داشت کم کم راهش را به قلب او باز می کرد.
در طبقه سوم خبری از سکوت دو طبقه قبلی نبود.
صدای کشیده شدن چیزی روی زمین و به دنبال آن صدای دویدن موجودی که مطمئنا وزن چندانی نداشت.در روشنایی بسیار کم راهرو جانور خشمگینی را دید که روی زمین می خزید و اسکلت دستپاچه ای که به دنبال جانور می دوید!
صحنه چندان عادی نبود.ولی چو هنگام وارد شدن به خانه ریدل خودش را برای هر اتفاق غیر عادی ای آماده کرده بود.
مروپی بی توجه به مار و اسکلت به راهش ادامه می داد.چو نگاهی به مروپی کرد و نگاه دیگری به نجینی که به سرعت داشت بطرف او می خزید.مطمئنا هدف نجینی چو نبود.جانور در حال فرار بود.درست در لحظه ای که از کنار چو رد شد ساحره جوان تصمیم خودش را گرفت.خیز بلندی برداشت و روی مار پرید و با دو دسنش سر مار را گرفت.نجینی شروع به پیچ و تاب خوردن کرد.نیرویش بیشتر از حد تصور چو بود.با تکان های مار دخترک به دیوار های راهرو کوبیده می شد.بالاخره بعد از پنج دقیقه که به نظر چو بیشتر از پنج ساعت طول کشیده بود مار خسته شد و دست از تقلا برداشت.چو به آرامی چشمانش را باز کرد.بجز ایوان و مروپی که ظاهرا برای پیدا کردن او برگشته بود، شخص سوم هم در مقابلش ایستاده بود.نگاه کوتاهی به چشمان سرخ رنگ و ردای سیاه جادوگر هویت او را فاش می کرد.
ایوان که چشمی نداشت...ولی حدقه چشمانش از شدت تعجب گشاد تر به نظر می رسیدند.
-ارباب دیدین؟چه جراتی!اونم از یه ساحره!

لرد سیاه که مشخص بود تحت تاثیر جسارت چو قرار گرفته سعی کرد خود را بی تفاوت نشان بدهد...ولی جمله ای که در اوج بی تفاوتی به زبان آورد نهایت آرزوی چو چانگ بود...
-بله دیدم...ظاهرا برای مرگخوار شدن اومده.قبولش کنین!...ایوان...نجینی رو بیار.

لرد سیاه بطرف اتاقش برگشت.چشمان چو از شادی برق می زدند.او مرگخوار شده بود.نه به وسیله آزمون و امتحان...به دستور مستقیم لرد سیاه!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1392 19:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ گانت شروع به قدم زدن به سمت چو کرد.
- خب چو. جرئتت رو تحسین میکنم ولی اینجا جاش نیست.
حالا مروپ گانت با فاصله ی کمی نسبت به صورت چو ایستاده بود. چانگِ کوچک نگاهی به چشمان مادر ارباب اینده اش انداخت. نفرت در ان موج میزد. نمیدانست این نفرت مربوط به خودش است یا نفرت مشهور مروپ به تام ریدل. نگاهی به نقاط دیگر صورت او انداخت. چین و چروک نداشت و برای یه زن با عمر زیاد این چیز عجیبی بود. به هر حال او مادر ارباب بود و این مستلزم عجیب بودنه.

- عزیزم الان یک دقیقه اس به من زل زدی! نمیخوای این کاروتموم کنی؟
صدای قهقهه ی مرگخواران بلند شد. مخصوصا بلاتریکس که از همان لحظه ی اول دشمنی اش را با چانگ شروع کرده بود.

- بانو گانت! فکر کنم مغزش کشش نداره!
و خنده ی دیگری سر داد. از همان قهقهه های معروفش که لرزه بر تن میندازد. درست مثل موقعی که سیریوس رو کشت. چو انجا بود. یادش امد که چطور بلاتریکس با بیرحمی طلسم هایش را به سوی بلک میفرستاد. او باید همچین فردی میشد.

بالاخره خودش را جمع کرد. سرش را بالا گرف و گفت:
- معذرت میخوام بانو گانت. محو صورت شما شدم!
ناگهان مروپ صورتش را با سرعت کنار کشید و شروع به کف زدن کرد و همزمان همین کف ها دوباره چو را متزلزل کرد.
- خوب بود چو! ولی خیلی ابتدایی بود. باید بهتر تعریف کنی.
و قهقهه ای دیگر! چو خسته شده بود از بس صدای قهقهه های مرگخواران را شنیده بود. سینه اش را سپر کرد. دوباره با جسارت گفت:
- نمیریم بانو گانت؟

مروپ خشکش زده بود. چو به او دستور داده بود؟ قطعا نه! ولی گانت ها مغرورند. زود به خودشان میگیرند. چو اشتباه بزرگی کرده بود. حالا دو تا دشمن درجه یک داشت. یکی مادر اربابش و اون یکی بهترین مرگخوار اربابش. خودش هم کمابیش فهمیده بود. مروپ با لحنی که هیچ شباهتی به گذشته نداشت گفت:
- دنبال من بیا.
شنلش را پیچ و تابی داد و به راه افتاد. چو نیز مانند بره ای به دنبال مروپ، ولی وقتی از کنار بلاتریکس میگذشت قلبش ریخت. صورت بلاتریکس لسترنج فقط یک چیز را نشان میداد:
خباثتی که نشون میداد بلاتریکس از او امتحان میگیرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1392 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
به راستی چه می دید. دیگر قدرت باور همه چیز را نداشت. بر ذهنش فشار آمده بود. دیگر توان تفسیر اتفاقات را نداشت. اطرافش را تیره و تار دید و سیاهی وجود او را فرا گرفت.
به خودش آمد. تعداد افرادی که بالای سرش ایستاده بودند از ده نفر هم بیشتر بود. چه اتفاقی افتاده بود؟ شاید کمی بعد مشخص شود.

- من کجام؟ چه اتفاقی افتاده؟

با شنیدن این صدا عده ای از سیاه پوشان عقب رفتند. تنها یک فرد بالای سرش ایستاده بود. یک زن! بله، او بلاتریکس لسترنج بود.

- این سوالا ما باید ازت بپرسیم کوچولو!

یادش آمد. برای دیدار سیاهی آمده بود. برای پیوستن به آن. برای دیدار لرد آمده بود. همانی که همه با شنیدن نامش، ترس وجودشان را فرا می گرفت. به راستی چرا؟ چرا به دیدار لرد آمده بود؟ چرا دوست داشت به سیاهی بپیوندد؟ چشمانش می توانست چهره پر از خشم بلاتریکس را ببیند.

- یالا! ما تا صبح وقت نداریم. بگو چرا اومدی اینجا؟ معلومه که خیلی بچه ای ولی جرئتت یه چیز دیگه میگه. حالا زود باش بگو کی هستی؟ برای چی اینجا اومدی و چرا؟

سعی کرد صدایش محکم باشد ولی نمی توانست جلوی لرزش آن را بگیرد.

- چو... چو چانگ... اومدم... اومدم لرد سیاه رو ببینم.

بلاتریکس نگاهی به چو کرد. سپس قهقهه سر داد. با صدای خنده ی او، دیگر مرگخواران حاظر در اتاق نیز به خنده افتادند.

- یه بچه ی کوچول موچول با ارباب مقتدر ما کار داره!

- آره! من می خوام مرگخوار بشم.

صدای چو مصمم تر از قبل بود. لرزشی در صدایش نبود و همین باعث شد تا خنده ی مرگخواران قطع شود.

- پس اینطور. که می خوای یه مرگخوار بشی. فکر نمی کنی یکم واست زوده، بچه؟

- درسته که سنم کمه ولی شاید از تو هم بهتر باشم بلاتریکس.

- بانو ! *

- نیازی نیست بانو صدام کنی، بلاتریکس!

چو نگاهی به بلاتریکس کرد. در افتادن با یکی از بزرگ ترین مرگخواران خیلی خطرناک بود. چو از جمله اش پشیمان شد ولی دیگر آن جمله را ادا کرده بود. بلاتریکس از روی چو چشم بر نمی داشت. شاید می خواست در یک لحظه کار چورا تمام کند. دست بلاتریکس بر روی چوبدستش قفل شده بود. آن را بیرون کشید. چو را به آسانی هدف گرفت ولی چوبدستی از دستش افتاد. از پشت سر چو، صدای قدم هایی کوتاه ولی استوار دیده میشد.

- این رسم مهمون نوازی نیست بلاتریکس! باید بعدا به تو اینو یاد بدم. خب، دخملکم، اینجا چیکار میکنی؟

چو به سرعت جواب داد:
- اومدم که یک مرگخوارم بشم.

- آفرین! تحسین برانگیزه ولی می دونی؟ باید مراحل سختی رو طی کنی.

- آماده ی خدمتم، بانو!

- بانو گانت! این درستشه!

- بله، بانو گانت.

چو، لحظه ای به کلمات گفته شده دقت کرد. در کمال تعجب، او داشت با مروپ گانت صحبت می کرد. باید خودش را جلوی مادر ارباب آینده اش نشان می داد ولی چه چیزی در انتظارش خواهد بود!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* : اینجا باید یکم توضیح بدم. اینجا بلاتریکس از چو می خواد که به اون بانو بگه ولی چو یکم زرنگی می کنه و جمله رو به نفع خودش تموم می کنه!

سعی کردم خوب بنویسم! اگه بد بود، ببخشید دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1392 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

چوچانگ از محل زندگی اش فرار می کند. او که به دنبال راهی برای پیوستن به سیاهی است، به خانه ریدل آپارت می کند. فنریر گری بک و فلور و همچنین مروپی گانت را در ورودی عمارت می بیند و متوجه می شود که برای ورود به گروه مرگخواران باید مراحل و آزمون هایی را پشت سر بگذراند.

× لطفا پست قبل رو بخونید.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چو چانگ که هنوز در شوک این گفتگوی عجیب بود، موهایش را که به صورت چتری روی صورتش ریخته شده بود، کنار زد.

راهروی ورودی، یک فضای مستطیل شکل و سیاه بود؛ دیوار ها به رنگ خاکستریِ تیره و خوفناکی رنگ آمیزی شده بودند.

چوچانگ با هر قدم بیشتر مجذوبِ زیباییِ پنهان آن راهرو می شد؛ تابلوها و نگاهِ خیرة افراد درون آنها برایش همانند یک بازی کوییدیچ جذاب بود. چو، کلاهِ شنلش را از سر برداشت و در حالی که به درِ بزرگ سرسرای خانه ریدل، نزدیک می شد، برای آخرین بار وضعیت ظاهری اش را بررسی کرد.

انعکاس صدای قدم هایش، سکوت دلهره آورِ فضا را می شکست و ترس را بر هر حس دیگری در وجود چوچانگ پیروز می کرد. چو ایستاد. دقیقا روبروی یک درِ بزرگ و کهنه اما زیبا ایستاده بود؛ دری که نقش و نگار هایی خیره کننده و رنگی تیره و پر از سیاهی داشت.

چو با یادآوری حرف هایی که همین چند دقیقه پیش شنیده بود، لحظه ای مردد ماند. چهره اش در هم رفت. در وجودش آتشی بر پا بود اما لحظه ای بعد، دیگر خبری از آن چهره مردد و نگران نبود؛ به جان آن، یک چهره مصمم و عاری از ترس روی صورت او جا خوش کرده بود.

در را لمس کرد. چوبِ زبر و خشنی داشت اما برای چوچانگ این چوبِ زبر معنایی جز "پیوستن به سیاهی" نداشت.

در را هل داد و با تمام توانش سعی کرد آن را باز کند. چند لحظه همین طور که در بازنمی شد و هیجان او هم به طرز سرسام آوری بالاتر می رفت، بالاخره از انجام این کار به صورت دستی منصرف شد.

چوبدستی اش را از زیر شنلش بیرون کشید. شنل صدای خفیفی کرد اما در آن سکوت، به خوبی شنیده می شد. چوبدستی اش را به سمت در گرفت و با چند حرکت کوتاه در را باز کرد. در به آرامی باز می شد و پس از هر سانتی متر که تکان می خورد، صدای ناهنجاری از خود تولید می کرد.

در بالاخره باز شد. با باز شدن درب سکوت، همچون سربازی که مورد حمله صد ها تیرِ تیز قرار گرفته، شکسته شد و این چوچانگ بود که با دهانی باز به ده ها مرگخوارِ شاد و سرگرم نگاه می کرد؛ گویی او اشتباه آمده بود! آن جا اصلا شباهتی خانه ریدلی که در ذهنش ساخته بود، نداشت!


- - - - - - - - - - - - - - - -

در سوژه های محفل و مرگخوار ما هیچ وقت توصیف فضای واقعی خانه ریدل یا خانه شماره 12 رو نداشتیم. همیشه مرگخواران رو خشن و در حال جنگ دیدیم. قصدم از این سوژه این بود که کمی فضای واقعی و لحظات تاریک اما شاید کمی غیر عادیِ مرگخواران رو در خانه ریدل ببینیم.

نمونمش هم این مرگخوارانِ جلوی چو که دارن میگن و می خندن. فضایی شاد به سبک مرگخواران و لرد ولدمورت، سیاه !

خب دیگه به این سوال جواب داده میشه در پست بعد :

1. چو دقیقا چی می بینه؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1392 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- عسیسم. اینجا چی‌کار می‌کنی؟

صدای ملایم و لطیفی، چو را از جا پراند. نمی‌دانست کدامش بیشتر شوکه‌ش کرده: چنین لحن ملایمی در چنین جایی، یا کلاً شنیده شدن ِ صدایی بعد از این همه پرسه زدن ِ بیهوده در آن خانه.

دور خودش چرخید. جلویش، زنی مو مشکی و در پناه ِ ردای سبز تیره با حاشیه‌دوزی ِ زرد ایستاده بود. چوبدستی‌ش را به نرمی بین ِ دو انگشت کشیده‌ش تاب می‌داد و حالت کلی نگاهش، دلسوزانه و آرامش‌بخش بود. چو مجبور بود به خودش یادآوری کند که او قطعاً یک مرگخوار است، ولی باز هم... احساسی از آسودگی وجودش را در نوردید:
- من... من اینجا گم شدم.

ساحره‌ی ناشناس، لبخندی زد و پرسید:
- این جواب ِ من نبود عسلم.

ناگهان احساس بدی به چو دست داد. ساحره همچنان چوبدستی‌ش را با بی‌خیالی می‌چرخاند ولی دخترک آسیایی احساس می‌کرد هرلحظه ممکن است طلسم شومی به او برخورد کند. به یک‌باره بدنش مور مور شد. ملایمت ِ این زن کمی ترسناک بود:
- من اومدم...

صدایش داشت به لرزه می‌افتاد. به خودش تشر زد و هدفش را یادآوری کرد. محکم‌تر ادامه داد:
- من اومدم لرد سیاهو ببینم. می‌خوام مرگخوار شم!

ساحره با صدایی شبیه به چهچهه‌ی پرنده‌ها زد زیر خنده. گویی چو کودکی نوپاست که دارد سرگرمش می‌کند. بعد انگار صدای خنده‌ش قطع شده باشد. انگار که با چاقویی تیز، خنده را بریده باشند. چو را برانداز کرد. رقص چوبدستی دیگر واقعاً داشت چو را عصبی می‌کرد. بالاخره زن چوبدستی را ثابت روی چو نگه داشت. چو نفسش را در سینه حبس کرد.

- از این پله‌ها برو بالا. و.. خانم ِ چانگ؟
- بله؟

لبخند شومی روی لب‌های زن نشست:
- بیا و برام از امتحانای ورودی‌ت بگو. اونایی رو که زنگوله‌ی نقره‌ای ما طراحی خواهد کرد البته!

و پیش از آن که چو چیز دیگری بپرسد - حتی هویتش را - در تاریکی ِ پیچ ِ راهرو، ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1392 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
با دور شدن از فنریر، انگار با همان سرعتی که شجاعتش را بدست آورده بود، آن را از دست داده بود. چو از شدت ترس و اینکه چه چیزی ممکن است در پشت آن در منتظرش باشد، فقط همان گونه بی حرکت ایستاده بود و قلبش با شدت بیشتری در حال تپیدن بود. قلبی که احتمالا تا مدتی دیگر رو به زوال میرفت و تنها برای کارهای شیطانی و خبیثانه می تپید ولی ... کسی در را باز نکرد!

حتی صدای پای نزدیک شدن شخصی را هم نشنید. با اینکه چنین انتظاری را نداشت، اما همین اتلاف وقت باعث شد بیشتر به خودش بیاید و آمادگی رو در رویی با اتفاقات جدید پیش رویش را داشته باشد.

دوباره دست هایش را جلو برد و زنگ را به صدا در آورد. اینبار، برخلاف دفعه ی پیش، بی درنگ صدای چلکی شنیده شد و در کمی تکان خورد و به عقب رفت. چو برای آخرین بار نفس عمیقی کشید و شروع به هل دادن در کرد و لحظه ای بعد ... در ابتدای سالن ورودی عظیم خانه ریدل قرار داشت.

چو آب دهانش را قورت داد و چند قدم جلوتر رفت، باید شایستگی خود را برای حضور در آنجا به همه نشان میداد، قدرتی را که هر مرگخواری باید داشته باشد ... بنابراین با صدای بلندی پرسید:

- باید کجا برم تا بتونم لرد سیاهو ببینم؟

بدون ذره ای لرزش صدا این را بیان کرده بود. خودش هم از کار خودش شگفت زده شد. درحالیکه در مقر مرگخواران و در حضور آن ها بود، توانسته بود با شجاعت خواسته ی خودش را بیان کند. همین اتفاق باعث شد اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند و چند قدم دیگر به جلو بردارد.

فلور دلاکور، نیمه پریزاد زیبای مرگخواران به ناگاه جلویش ظاهر شد و در حالیکه چرخی به دور چو میزد، به دقت به برانداز کردن او مشغول شد. در تمام این مدت، چو تلاشش را به کار بست تا اثری از ترس در چهره اش نمایان نشود و بتواند شجاعت یک مرگخوار را به او نشان دهد.

فلور چینی به صورتش داد و پرسید: با ارباب ما چی کار داری؟

چو با شجاعتی که دوباره آن را بدست آورده بود، لب به سخن گشود: باید با خودش صحبت کنم. در ضمن ...

توجه فلور با آخرین کلمه ی چو بیشتر شد. انتظار نداشت که غریبه ای وارد چنین جایی شود و این گونه با او، مرگخوار پرسابقه ی ارباب، صحبت کند.

چو ادامه داد: در ضمن، فکر کنم بزودی اون ارباب منم میشه.

فلور پوزخندی زد و بدون اینکه جواب سوال اولیه ی چو را بدهد از او دور شد. چو که شوکه شده بود پشت سرش فریاد زد: جوابمو ندادی!

اما فلور پشت در اتاقی ناپدید شد و صدای بسته شدن در، در سرتاسر سالن طنین انداخت. دوباره سکوت، دوباره تنهایی و دوباره ترسی که به وجودش بازگشته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1392 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
با دور شدن از فنریر، انگار با همان سرعتی که شجاعتش را بدست آورده بود، آن را از دست داده بود. چو از شدت ترس و اینکه چه چیزی ممکن است در پشت آن در منتظرش باشد، فقط همان گونه بی حرکت ایستاده بود و قلبش با شدت بیشتری در حال تپیدن بود. قلبی که احتمالا تا مدتی دیگر رو به زوال میرفت و تنها برای کارهای شیطانی و خبیثانه می تپید ولی ... کسی در را باز نکرد!

حتی صدای پای نزدیک شدن شخصی را هم نشنید. با اینکه چنین انتظاری را نداشت، اما همین اتلاف وقت باعث شد بیشتر به خودش بیاید و آمادگی رو در رویی با اتفاقات جدید پیش رویش را داشته باشد.

دوباره دست هایش را جلو برد و زنگ را به صدا در آورد. اینبار، برخلاف دفعه ی پیش، بی درنگ صدای چلکی شنیده شد و در کمی تکان خورد و به عقب رفت. چو برای آخرین بار نفس عمیقی کشید و شروع به هل دادن در کرد و لحظه ای بعد ... در ابتدای سالن ورودی عظیم خانه ریدل قرار داشت و تعدادی مرگخوار در گوشه و کنار آنجا دیده میشدند.

چو آب دهانش را قورت داد و چند قدم جلوتر رفت، باید شایستگی خود را برای حضور در آنجا به همه نشان میداد، قدرتی را که هر مرگخواری باید داشته باشد ... بنابراین با صدای بلندی پرسید:

- باید کجا برم تا بتونم لرد سیاهو ببینم؟

بدون ذره ای لرزش صدا این را بیان کرده بود. خودش هم از کار خودش شگفت زده شد. درحالیکه در مقر مرگخواران و در حضور آن ها بود، توانسته بود با شجاعت خواسته ی خودش را بیان کند. همین اتفاق باعث شد اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند و چند قدم دیگر به جلو بردارد.

فلور دلاکور، نیمه پریزاد زیبای مرگخواران جلو آمد و در حالیکه چرخی به دور چو میزد، به دقت به برانداز کردن او مشغول شد. در تمام این مدت، چو تلاشش را به کار بست تا اثری از ترس در چهره اش نمایان نشود و بتواند شجاعت یک مرگخوار را به او نشان دهد.

فلور چینی به صورتش داد و پرسید: با ارباب ما چی کار داری؟

چو با شجاعتی که دوباره آن را بدست آورده بود، لب به سخن گشود: باید با خودش صحبت کنم. در ضمن ...

توجه فلور با آخرین کلمه ی چو بیشتر شد. انتظار نداشت که غریبه ای وارد چنین جایی شود و این گونه با او، مرگخوار پرسابقه ی ارباب، صحبت کند.

چو ادامه داد: در ضمن، فکر کنم بزودی اون ارباب منم میشه.

فلور پوزخندی زد و بدون اینکه جواب سوال اولیه ی چو را بدهد از او دور شد. چو که شوکه شده بود پشت سرش فریاد زد: جوابمو ندادی!

اما فلور پشت در اتاقی ناپدید شد و صدای بسته شدن در، در سرتاسر سالن طنین انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آذر 1392 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چو که بر خلاف میلش دست هایش به شدت می لرزیدند، دستانش را مــشــت کرد و بــه طـرف جایی که از آن ان صـدای مرموز آمده بود چــرخید؛ سپس بــا نگاه و اخلاقی اشــرافی که فقط مـخـتص کسانیست که در عـمارت چانگ بزرگ می شوند، گفت:
-چــو چـانگ... اومــدم تا به جبهه ی سیاهی بپیوندم!

صــدا با لحنی که انگار سعی می کند چیزی را به یاد بیاورد؛ پرســید:
-چــو چانگ؟

-نــه خــیر، بانو چو چانگ!

-شــوخی می کنی؟ چانگ؟ نــکــنه تو همون دوست دخترِ سوسوله ســیـفـیـت مـیفیته اَسـبقه پـاتری؟

فــنــریر همانطور که با خنده ای به شدت دلهره آور این کلمات را بیان می کرد از سایه ها بیرون آمد. چو همانطور که از شدت وحشت ناخن هایش به درون گوشــت دستش نفوذ می کردند نگاهی به چهره ی گری بـک معروف که لکه های خون آن را پوشانده بود انداخت و جواب داد:
- نــه خـیـر، من تنها چیزی که نیستم ســفــید و دوست دختره پاتر و سوسوله!

سپس با شجاعت و جسارتی که تا به حال درون خودش نیافته بود ادامه داد:
-الان هم مایــلم لــردو ببینم، نه شمارو!

فــنــریر که از شدت خشم دندان های تــرسناکش را روی هم می کشید قـدمی به طرف چو برداشت سپس هنگامی که جمع شدن غــریزی چو از شدت ترس را دید آن خــنــده دلهره اور را تکرار کرد و گفت: دخــتــره ی بیچاره... برو تو...! اون تو خــیـــلی چیزای بدتر از تبدیل شدن به گرگینه و تهدیدای من در انتظارته!

سپس چرخید و دوباره در تاریکی ها گم شد. چو که آوای ضـربان قلبش را بلند تر از همیشه می شنید بـه سرعت به طرف در رفت. سنگینی نگاهــی که حس می کرد مجبورش کرد که بدون این که دوباره به عواقب کارش فکر کند، بدون ذره ای درنگ زنگ عمارت را به صدا در آورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1392 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
چو در تاریکی قدم های بلندتری برداشت تا خود را به مکانی خارج از دید کنجکاو شب زنده داران آنشب برساند. شوق او برای پیوستن به ارتش سیاهی زیاد بود اما نه آنقدر که در آستانه پیوستن به آن او را در معرض خطر حمله ناگهانی وزارت خانه قرار دهد. دقایقی بعد درحالیکه شنلش پشت سرش تاب می خورد خود را به گوشه ای تاریک کشاند و چشمانش را بست تا افکارش را بر روی خانه ریدل متمرکز کند... جایگاهی که سرورش را می توانست در آنجا ملاقات کند...
بلافاصله درد و فشاری غیرقابل تحمل وجودش را در بر گرفت و چون مشتی آهنین او را در خود فشرد چنانکه از شدت فشار گمان برد هر لحظه ممکن است راه تنفسش بند آید....
لحظه ای بعد درد و فشار به همان صورت که پدید آمده بود ناپدید شد. چو لرزان از فشار آپارات درجایش اندکی تلوتلو خورد. وزش باد سردی را بر پوست صورتش حس می کرد. فضا از بوی مرگ و نیستی آکنده بود...
کمی طول کشید تا توانست ذهنش را بر روی موقعیت جدیدش متمرکز کند. درحالیکه اندکی نفس نفس میزد سرش را بلند کرد و دسته ای از موهایش را از روی صورتش کنار زد تا به نمای عمارتی عظیم در فاصله چند متریش بنگرد... خانه لرد ولدمورت. بازتاب ضعیف نوری که از برخی از پنجره های آن می تابید از وجود فعالیت در عمارت خبر می داد.
قلب چو از شوق در سینه لرزید... تا رسیدن به ارباب سیاهی ها تنها چند متر فاصله داشت. گام های لرزانش بی اراده او را به جانب عمارت عظیم راهنمایی کردند...
- ایست!کیستی سیاهی؟
این فریاد خشن چو را وادار ساخت تا بر خلاف میلش بر جا بایستد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید سوژه خیلی جدی بود...برای همین کم نوشتم تا خواننده احتمالی از خوندنش خسته نشه.
فیلیوس عزیز... می دونم تو پستتون اشاره کردین که قراره تا خونه ریدل مشکلات زیادی برای چو پیش بیاد ولی من فکر کردم در آستانه پیوستن به ارتش سیاهی این مشکلات براش پیش بیان جالبتر میشه!مثلا آزمونای احتمالی که لرد ازش به عمل میاره و همکاری با سایر مرگخوارا و پشت کردن به دوستای سفید یا رفتاری خلاف میلش با اونا داشتن و از این حرفا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/9/13 0:10:59
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 3 آذر 1392 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
× سوژه جدید ×



- وایسا لعنتی!

نگهبان در حالی که برای چندمین بار فریاد می زد، این بار نیز با صدایی بلند تر جمله قبلی را تکرار کرد. اما این بار دیگر منتظر نماند و نایستاد. بلکه با سرعت دوید و در این حین زیر لب به آن شخص فحش می داد.

از تعقیب شونده چیزی جز یک شنل سیاه که کلاهش را نیز بر سر کشیده و در آن تاریکی شب به خوبی دیده نمی شد، چیزی مشخص نبود. اما موهای بلندش در حالی که چند تار آن نیز از شنلش بیرون زده، و چوبدستی اش، نیز دیده می شدند.

نگهبان همچنان می دوید. از روبروی عمارتِ چانگ، در حال دویدن بود و در چند متری آن دختر قرار داشت. باد سوزناکی به صورت هردو می خورد و گوش و صورتشان را سرخ کرده بود. گرچه درباره دختر این یک حدس بود اما گونه ها و بینی برافروخته ی نگهبان که اکنون نفس نفس می زد به وضوح مشخص بود.

نگهبان بالاخره پس از چند لحظه پر هیجان در آن شبِ آرام، خسته شد و چوبدستی اش را از شنلش بیرون کشید؛ یک بار دیگر فریاد زد:

- وایسا، دِ لعنتی!

سرعتش را کم کرد و وردی را با صدای بلند فریاد زد.
- استوپفای !

دختر شنل پوش، از سرعتش کاست و لحظه ای چند سانتی متر، جاخالی داد و در حالی که از دقت
بی نظیر نگهبان تعجب کرده بود، ایستاد و چوبدستی اش را با ظرافت و دقتی تحسین برانگیز بیرون کشید. چوبدستی اش را بالا برد و زیر لب تنها زمزمه کرد:
- موبیلیکورپوس

در ادا کردن آن ورد هیچ تردیدی نداشت؛ باید به زندگی به سبک سیاه عادت می کرد. زیر لب با خود گفت:
- کارت خوبه، چو! ارباب راضی خواهد بود ...

نگهبان مانند یک عروسک خیمه شب بازی که در دستان گرداننده اش بالا و پایین می رود از اولین دستورِ دختر اطاعت کرد و خیره به نقطه ای در تاریکی شب، ایستاد. سپس با هر چرخش چوبدستی، مردِ نگهبان، حرکتی می کرد و سپس بعد از اجرای یک ورد فراموش بر روی خودش به سمت عمارت و جایگاهش جلوی درب بازگشت.

در آن تاریکی هیچ کس جز جغدان شب، آن لبخند شوم را ندیدند. آن لبخندی که در آینده بیشتر به کار خواهد رفت.

حال تنها یک نفر در میان آن کوچه ی تنگ و باریک باقی مانده بود؛ دختری که شنل پوش که چو نام داشت و اکنون در میان باد و نسیم سوزناکی که بر صورتش نواخته می شد به سمت جلو پیش می رفت. مقصد او سیاهی بود!




-------------------------------
چو قصد مرگخوار شدن رو داره! از خونه بیرون زده تا به مقصدی که ادرسش رو بلد نیست یعنی خانه ریدل برسه اما نمیدونه تا خانه ریدل (موضوع انجا تمام نمی شود تازه خو گرفتن به سیاهی آغاز می شود.) مشکلات، ماموران و کاراگاه بسیاری به دنبالش خواهند بود ....

+ سوژه جدی است. اما بهتره بگم استقبال می کنم که توش نکته های طنز و جد داشته باشه، اما توی این پست به دلیل موقعیت، نکات طنز رو مناسب ندیدم.

محفلی می‌مانیم !
فیلیوس فلیت‌‌ویک !




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1392/9/4 17:32:12
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.