فلور: بیل؟ ... عزیزم؟ این چه لباسیه تنت کردی؟
بیل: خانم جان، من نه بیل میشناسم نه میل. ولی شما اراده کن من جاشو برات پر میکنم.
پنه لوپه: پرسی؟ ... عزیزم؟ یعنی واقعا من برات آشنا نیستم؟
پرسی: خانم جان، تو رو مرلی ... تو رو جدت گریه نکن. این جوری به تریپ دروپیت ما نگا نکن، ما هم بچه لوتی هستیم. وقتی میبینیم یه خانم متشخص گریه میکنه دلمون میشکنه!
سپس کلنگی که در دست داشت رو بلند کرد و گفت خب حالا از کجا شروع کنیم؟
پنه لوپه: اتاق من!
پرسی در حالی که سعی داشت خشمش رو نسبت به همسرش مشخص نکند، گفت: خب، خانم جان اتاقتون کجاست؟
پنه لوپه: بیاین دنبال من.
بیل، بیل به دست و پرسی کلنگ به دست به دنبال پنه لوپه، از پله ها بالا رفتن.
افکار پرسی: خجالتم خوب چیزیه! ... وقتی بهت میگم من پرسی نیستم، با چه رویی میگی بیا تو اتاقم. بی حیا! ... وایسا قلم پاتو میشکنم!...
افکار پنه لوپه: نه من یه مرگخوارم ... نبیاد گریه کنم ... اون پرسی نیست ... نباید گریه کنم ... من یه مرگخوارم ...
بلا فاصله بعد از رسیدن به اتاقش، پنه لوپه به طور ناگهانی پرید تو اتاقش و در رو روی اونا بست.
بیل و پرسی که از این حرکت ناگهانی پنه لوپه شوکه شده بودن نگاه های متعجبشون رو به هم دوختن.
بیل: خانم جان؟ ... خوبی شما؟ میشه درو باز کنین؟... خانم جان ما بعد از اینجا باید یه جای دیگه سر بزنیم. دیرمون میشه.
پرسی: خانم آخه خدا رو خوش میاد مارو اینجوری از کار و زندگی میندازین؟
با آخرین کلمات پرسی، صدای هق هق پنه لوپه بود که از اتاقش بلند میشد و لحظه به لحظه شدید تر
میشد.
مورفین، نارسیسا، ایوان
نارسیسا: بسته دیگه، خسته شدم. دستم ... ایوان، برو یه مشنگ گیر بیار! لابد حتما باید اونا ... خود مشنگ ها زنگ رو بزنن تا کارگر بیاد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



