جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 17 خرداد 1392 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل


فلور: بیل؟ ... عزیزم؟ این چه لباسیه تنت کردی؟

بیل: خانم جان، من نه بیل میشناسم نه میل. ولی شما اراده کن من جاشو برات پر میکنم.

پنه لوپه: پرسی؟ ... عزیزم؟ یعنی واقعا من برات آشنا نیستم؟

پرسی: خانم جان، تو رو مرلی ... تو رو جدت گریه نکن. این جوری به تریپ دروپیت ما نگا نکن، ما هم بچه لوتی هستیم. وقتی میبینیم یه خانم متشخص گریه میکنه دلمون میشکنه!

سپس کلنگی که در دست داشت رو بلند کرد و گفت خب حالا از کجا شروع کنیم؟

پنه لوپه: اتاق من!

پرسی در حالی که سعی داشت خشمش رو نسبت به همسرش مشخص نکند، گفت: خب، خانم جان اتاقتون کجاست؟

پنه لوپه: بیاین دنبال من.

بیل، بیل به دست و پرسی کلنگ به دست به دنبال پنه لوپه، از پله ها بالا رفتن.

افکار پرسی: خجالتم خوب چیزیه! ... وقتی بهت میگم من پرسی نیستم، با چه رویی میگی بیا تو اتاقم. بی حیا! ... وایسا قلم پاتو میشکنم!...

افکار پنه لوپه: نه من یه مرگخوارم ... نبیاد گریه کنم ... اون پرسی نیست ... نباید گریه کنم ... من یه مرگخوارم ...

بلا فاصله بعد از رسیدن به اتاقش، پنه لوپه به طور ناگهانی پرید تو اتاقش و در رو روی اونا بست.

بیل و پرسی که از این حرکت ناگهانی پنه لوپه شوکه شده بودن نگاه های متعجبشون رو به هم دوختن.

بیل: خانم جان؟ ... خوبی شما؟ میشه درو باز کنین؟... خانم جان ما بعد از اینجا باید یه جای دیگه سر بزنیم. دیرمون میشه.

پرسی: خانم آخه خدا رو خوش میاد مارو اینجوری از کار و زندگی میندازین؟

با آخرین کلمات پرسی، صدای هق هق پنه لوپه بود که از اتاقش بلند میشد و لحظه به لحظه شدید تر
میشد.

مورفین، نارسیسا، ایوان


نارسیسا: بسته دیگه، خسته شدم. دستم ... ایوان، برو یه مشنگ گیر بیار! لابد حتما باید اونا ... خود مشنگ ها زنگ رو بزنن تا کارگر بیاد!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/17 13:49:28
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1392 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتی بعد

نارسیسا که زیر نگاه های متعجب و بعضا تمسخرآمیز مشنگ های در حال عبور تا کنون سی مرتبه رنگ عوض کرده بود با خشم به ایوان گفت:
- مطمئنی این راه جواب میده؟ الان سه ساعته داری این زنگ کوفتیو تکون میدی ولی هیچ اتفاقی نیافتاده. :vay:
ایوان که بر اثر تکان مکرر و پیوسته ی زنگ خودش نیز دچار رعشه شده و اجزای سازنده اش به طرز هشدار دهنده ای می لرزیدند با قاطعیت گفت:
- مگه نباید زنگ بزنیم؟ خوب منم دارم همین کارو می کنم دیگه! تو راه دیگه ای به نظرت می رسه؟ از مورفین یاد بگیر که اصلا غر نمیزنه.
مورفین:
نارسیسا نگاهش را از دختر بچه ی مشنگی برداشت که با دست آنها را به مادرش نشان می داد و چیزی به او می گفت که توانست کلمه ی دیوانه را به وضوح در میان گفته هایش تشخیص دهد. با عصبانیت زنگ را از دست ایوان قاپید:
- بده به من شامپوی بی خاصیت! یه زنگ ساده هم عرضه نداره بزنه!

خانه ریدل

آیلین با تعجب آشکار به یکی از کارگران خیره شده بود که با دقت تمام مشغول بررسی گوشه و کنار سالن بزرگ خانه بود. چهره ی او به طرز تردیدناپذیری به مالی ویزلی شباهت داشت. وقتی متوجه شد آیلین او را نگاه می کند برافروخته شد و کوشید موی سرخش را زیر دستمالی که به سر بسته بود پنهان کند. در همان لحظه بلاتریکس درحالیکه از پله ها پایین می آمد به او تشر زد:
- چرا ماتت برده؟ زود برو رو پشت بوم به بقیه ی رفیقات کمک کن.
زن با ناراحتی گفت:
- چی؟ ولی به من گفتن باید تو آشپزخونه...
بلا نگذاشت حرف زن تمام شود و بلافاصله چوبدستی اش را درآورد.
شبه مالی: :worry:
بلا با خونسردی گفت:
- تو اونجایی میری که من میگم. حالا هم زود برو سر کارت تا اون روی تسترالیم بالا نیومده
زن معطل نکرد و با سرعت از کنار بلا رد شد و از پله ها بالا رفت. بلا با خوشنودی چوبش را غلاف کرد و به آیلین نزدیک شد که گویا در جایش خشک شده بود.
آیلین:
بلا پرسید:
- چته تو؟ چرا مثل هیپوگریف تازه از تخم دراومده زل زدی به پله ها؟
- چیزه بلا... خواستم بدونم به نظر تو در کل یه ذره این قضیه مشکوک نیست؟ منظورم اینه که اینی که الان اینجا بود خیلی شبیه مالی ویزلی نبود احیانا؟ مگه اینا ادعا نکردن ما کارگریمو محفلی نیستیم؟ پس چرا چوبدستی تورو دید ترسید؟
بلا به فکر فرو رفت:
- راست میگیا... همین الان یکیشون داشت می پرسید اتاق لرد کجاست...قیافه اشم بدجوری آشنا بود... شبیه او پسره ی جیغول محفلی بود... عجیبه واقعا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/3/16 19:14:54
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1392 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد از وضعیت ساختمان خانه ریدل راضی نیست.به مرگخوارا دستور میده اونو باز سازی کنن.
مرگخوارا دنبال عده ای میگردن که این کار رو انجام بدن.
محفلیا متوجه این موضوع میشن و دسته جمعی (به عنوان کارگر)به خانه ریدل هجوم میارن.

نارسیسا، مورفین و ایوان که از ورود محفلیا بی خبر هستن دنبال کارگر میگردن.یه مشنگ برای پیدا کردن کارگر شماره ای بهشون داده ولی اونا نمیدونن چطوری باید به اون شماره زنگ بزنن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یک ساعت بعد!

نارسیسا، ایوان و مورفین در اوج ناامیدی روی جدول کنار خیابان نشسته بودند.نارسیسا عکس سه نفره خودش و لوسیوس و دراکو را از جیب ردایش درآورد و درحالیکه آه میکشید به آن خیره شد.
-کاریش نمیشه کرد.منم نمیخواستم به این زودی از شما جدا بشم.ولی ارباب به محض اینکه بفهمه از پس ماموریت به این سادگی بر نیومدم منو میفرسته اون طرف...نگران من نباشین.این دو تا حشره (اشاره به ایوان و مورفین) هم با من میان.اونجا تنها نمیمونم.

نارسیسا در این مرحله سعی کرد قطره اشکی بریزد، ولی خشانت ذاتی مرگخوارانه اش مانع آن شد.درست در همین لحظه صدای فریاد ایوان احساسات نارسیسا رامنهدم کرد.
-صبر کنین!هنوز همه چی تموم نشده.یه راه حل فوق العاده به ذهنم رسید.فکر میکنم بدونم چطوری باید به اون شماره زنگ زد.

ایوان منتظر جواب نشد.دوان دوان بطرف مغازه ای در سمت دیگر خیابان رفت.بعد از چند دقیقه از مغازه خارج شد.از فاصله ای دور صدای غر غر مغازه دار مشنگ به گوش میرسید که ظاهرا مجبور شده بود به جای پول کفشهای ایوان را قبول کند.
ایوان با خوشحالی به جمع مرگخواران پیوست.
-نمیدونم چرا ما اینقدر خنگ بودیم!راه حل به این سادگی...اینم از زنگ!

ایوان زنگوله کوچکی را جلوی چشمان نارسیسا و مورفین گرفت و شروع کرد به تکان دادنش.
-الان اینو به طرف شماره روی تابلو میگیریم و تکونش میدیم.به این میگن زنگ زدن!!


در خانه ریدل، مرگخواران هنوز از ورود محفلیانی که ادعا میکردند محفلی نیستند و از بدو تولد کارگر بوده اند در تعجب بسر میبردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1392 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا:نکن بچه،نکن...مگه بت نمیگم نکن؟!
بلا با چهره ای خشمگین از بچه مو قرمز که معلوم بود یک ویزلی است چشم برداشت و روبه محفلی ها کرد:
-شما ها اینجا چیکار میکنید؟کی گفته بیایید اینجا؟مگه شما کار و زندگی ندارید؟اصن کی شما ها رو اینجا فرستاده؟نــــــــــــکن!!!بهش...دست...نزن...کروشیو...چند بار بگم آخه؟! :vay:
یکی از محفلی ها از میان جمع بیرون پرید و با اعتماد به نفس روبه بلاتریکس کرد.
-خانم ما کار و زندگیمون همینه!!تعمیر و ساخت و ساز و این جور کارای ساختمونی...اگه میشه لطف کنیدو یه بار دیگه کروشیو،مروشیو هاتونو صدا نزنید.گازشون بدجور درد داره!!
بلا:چـ...چی؟؟؟شـ...شما ها...؟!کروشیو هام...؟!شما ها مطمئنید که حالتون خوبه؟؟مگه شما محفلی نیستید؟؟مگه دشمن ارباب نیستید؟؟مگه...!!
-نه خانم!ما هیچکدوم از اینا نیستیم و نمیشناسیم.حالا اجازه میدید بیاییم تو تا کارمونو شروع کنیم؟!
بلا که سر از کار محفلی ها در نمی آورد،جاگسن و آنتونین را صدا زد.
-جاااااااااگــــــســــــــــن...آآآآآآآآآنــــــتونیـــــــــــــــن؟!بیایید اینا رو بگردید!!مشکوک میزنن!
جاگسن و آنتونین که عواقب انجام ندادن دستورات بلا را میداستند،فورا جلو بلا ظاهر شدند.پس از ظاهر شدن دو مرگخوار،همهمه ای در میان محفلی ها به پا شد:
-دیدی؟؟
-اون...اونا ظاهر شدن!!
-چرا اینقد خنگ بازی در میارید؟؟آپارا...
حرف محفلی تمام نشده بود که بقیه با بیل،کلنگ،قاشق و گردگیر،از حرفش استقبال کردند!
جاگسن و آنتونی با تعجب به دعوا و جدال محفلی ها نگاه میکردند که بلا از آن ها دور شد و هنگام راه رفتن سرش را تکانی داد و موهایش را از جلو چشمش کنار زد.
جاگسن:اینا چشونه؟؟ینی واقعا نفهمیدن ما آپارات کردیم؟؟
آنتونی:منم نمیدونم...آخه مگه اینام جادوگر نیستن؟؟
تتتتتتتتتق دددلللللللنننننننننگگگگگگگگ بببننننننگگگگگ!!!
-سرتو بدزد!!!
-آآآخ...خیله خب آرومتر!!!

یکم اونورتر:نارسیسا،مورفین،ایوان

نارسیسا:چی شد ایوان؟؟پس چی شد این زنگ،استخون؟؟
مورفین:اه ه ه...بابا چه خبرته؟؟داشتم خواب میدیدم شی تا رای آولدم وژیر شدم...شاکت شید خب!!
ایوان در حالی که جمجمه اش را میخاراند،به نارسیسا ومورفین نزدیک شد.
ایوان:رفتم از یه مشنگ پرسیدم،این چیز عجیب و غریبو با هزار تا بدبختی و زور بم داد!!منم کشتمش!
نارسیسا با تردید و با نوک چوبدستیش ضربه ای به پشت وسیله زد.
-این چیه؟؟چطور کارمیکنه؟؟
-نمیدونم ولی هرچی که هست خیلی باحاله...نگا!وقتی دکمه این بغلو میزنم روشن میشه!
-باحال بودنش به من ربطی نداره،فقط پرتش کن طرف اون تابلو.مواظب باشی دقیقا بزنی به اون شماره هه!!
ایوان دستش را عقب کشید و بر روی هدف تمرکز کرد...زیر لب زمزمه میکرد:
-پسر،این آرزو تو بعد از تولید شامپو ضد شوره و عرضش به بازاره...فک کن تو مسابقات پرتاب دیسک المپیکی!!تو میتونی...تو میتونی پسر...!!!
مورفین:هی داداش...دقیقا شماله هه!!
ایوان که تمرکزش را از دست داده بود،گوشی را با اختلاف 2 سانت از شماره پرت کرد...
شترق!!!
نارسیسا:بفرما...به شماره نخورد که هیچی،داغونشم کردی!!حالا جواب بلا رو چی میخوایید بدید؟؟اما ما رو به عنوان شام ارباب زنده،زنده کباب میکنه...واویلا بدبخت میشیم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1392/3/13 15:39:39
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1392/3/13 19:04:49
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1392/3/13 19:39:20
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا به سرعت یقه مشنگی را گرفت و گفت:یا یکیو برای تعمیر خونه معرفی می کنی یا می کشمت!

مشنگ کمی به نارسیسیا نگاه کرد،با خونسردی تمام کراواتش را صاف کرد و گفت:خانم نیازی به کشتن من نیست،فقط کافیه به شماره ای که روی اون تابلو نوشته زنگ بزنین!

نارسیسا به تابلوی بالای سر ایوان(که مشغول سر و کله زدن با توله سگی بود)چشم دوخت و پرسید:زنگ بزنم؟!

اما مشنگ که خود را از دست نارسیسا رها کرده بود فقط جواب داد:اگه وقت داشتین می تونین به یه تیمارستان هم سر راتون مراجعه کنین!

نارسیسا بی توجه به مشنگ فریاد زد:ایوان!یه زنگ برای من پیدا کن!

یکم اونورتر،خانه ی ریدل

-زییییینگ،ززززییییننننگگگگگگ،زینگ زینگ (افکت زنگ در!)

-کدوم زنگ ندیده ای داره با زنگ این جا بازی می کنه!

بلاتریکس پس از این جمله در را باز کرد.و با وحشت با گله ای از محفلی های دستمال به دست همراه با بیل و کلنگ که در حال بالا رفتن از سر و کله ی همدیگر بودند مواجه شد.

-جیــــــــــغ!شما این جا چی کار می کنین؟!جونور مو قرمز از دیوار بالا نرو.بیا پایین!دست نزن نه به اون گلا دست نزن! کروشیــــــــو:vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1392 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: خب، ایوان تو با نارسیسا و مورفین برو دنبال کسانی که بتونند خانه را تعمیر کنند. ایوان دهان به اعتراض گشود ولی با دیدن چوبدستی بلا دهنش را چفت کرد! ولی نارسیسا که شجاعت بیشتری داشت، روبه بلا کرد و گفت: دقیقا دنبال کیا؟
-کروشیو نارسیسا...به من چه، خودتون باید کسیانیو برای تعمیر پیدا کنید... انقدر ناله نزن نارسیسا، من وبقیه هم دنبال خرابی های دیگه می گردیم.
سه مرگخوار اپارات کردند ولی چون از قبل با هم هماهنگ نکرده بودند که کجا بروند مجبور شدند به خانه باز گردند و با زور کروشیو بلا به جر و بحث خود درباره ی محل قرار خاتمه دادند.
پق
مورفین به سمت اولین مشنگ رفت.
-اقا ژما کسیو برای تعمیر خونه میشناژی؟
-تتت تو ظاهر شدی
-بچه ها این فهمیده ما جادوگریم
و به راه خود ادامه دادند، که ناگهان نور سبز رنگی به مشنگ بیچاره خورد.
ایوان و مورفین با هم:
-نتیجه هم اتاقی شدن با بلا همین میشه دیگه
مایل ها انورتر، خانه گریمولد
دامبلدور: بچه ها همین الان سوروس به من اطلاع داد که مرگخواران دنبال کسانی برای تعمیر خانه ریدل می گردند.
ملت محفلی:
دامبلدور: چیه؟
سیریوس: اولا اسنیپ یه مرگخواره دوما به ما چه که مرگخوارا دنبال کسی برای تعمیر خونه ریدل هستند؟
دامبلدور: اولا من به پروفسور اسنیپ اعتماد کامل دارم دوما لطف کن یه ذره مغزت را از اکبند در بیار خودت ربطش را می فهمی.
ملت محفلی: اول دوم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1392 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان- سالن طبقه ی همکف خانه ریدل
پیرو دستور لرد سیاه مبنی بر بازسازی و مرمت ساختمان خانه ریدل مرگخواران در طبقه ی همکف میزگردی تشکیل داده بودند و می کوشیدند بهترین راه را برای مرمت خانه ظرف یک هفته بیابند. اما تا آن لحظه جز بحث و جدل های پر سروصدا به نتیجه ی دیگری نرسیده بودند. در واقع به جز ورود پر شتاب آیلین که به همراه صندلیش نقطه ی دیگری از سقف را سوراخ کرده و با فرودش روی کاناپه آن را منهدم کرده و در نهایت با طلسم های مختلفی از هرسو مورد استقبال قرار گرفته بود تا آن لحظه هیچ رویداد هیجان انگیز یا الهام بخشی رخ نداده بود
- تو یه هفته نمیشه کل خونه به این بزرگی رو رنگ زد چه برسه تعمیر کردنش.
- به جنبه ی مثبت قضیه نگاه کن. ما تو یه هفته می تونیم سوراخ سنبه های سقفو بگیریم.
- نخیرم... اول اژ همه دشتشویی رو درشت می کنین بعد هرجا رو دوست داشتین مرمت کنین.
- وایسا ببینم...پس تکلیف دست من که الان تو منبع آبه چی میشه؟
لوسیوس نگاهی به تیرهایی که از سقف بیرون زده بود انداخت و سری تکان داد:
- بیخودی بحث نکنین اول از کجا شروع کنین بوقی ها! با این وضعی که این خونه داره یک هفته که سهله تا یه سال دیگه هم نمیشه ترمیمش کرد.
بلافاصله آه و ناله ی ملت مرگخوار بلند شد:
- من نمیخوام بمیرم
- من هنوز آرزوها دارم. قراره شامپوی جدیدمو به بازار عرضه کنم... این منصفانه نیست...
- بچه ها کسی قلم و کاغذ نداره احیانا؟ می خوام قبل از مرگم اموالمو تقسیم کنم...
- من که میگم بیاید دست جمعی فرار کنیم آبها از اسیاب افتاد برمی گردیم...
ناگهان بلا که موهایش حجیم تر از همیشه به نظر می رسید کروشیویی نثار فنریر کرد که جمله ی اخر را بر زبان آورده بود:
- کروشیو! به چه جرئتی ملتو داری به فرار کردن تحریک می کنی بوقی؟ اونم در حضور بلاتریکس؟ تا من اینجا هستم هیچکس نمی تونه از زیر بار مسئولیتی که لرد بهمون سپرده قسر در ببره. شما حتی حق مردن هم ندارید! باید اوامر ارباب اطاعت بشن وگرنه با این طرفید!
سپس چوبش را با حالت تهدید امیزی جلوی چشمان ملت مرگخوار تکان داد. همگی آب دهانشان را به زحمت قورت دادند. نارسیسا نگاهی به بقیه انداخت و درحالیکه می کوشید خود را از جلوی چوبدستی بلا کنار بکشد گفت:
- ما هم می خوایم اوامر ارباب اجرا بشن. ولی ممکنه بفرمایید چه جوری یه هفته ای این خونه رو مرمت کنیم؟
بلا موهای وزش را عقب زد و با تکبر سرش را بالا گرفت:
- ارباب گفت مهلت داریم خونه رو ترمیم کنیم ولی نگفت باید شخصا این کارو بکنیم. به نظر من ما باید یه عده رو برای این کار پیدا کنیم.
بارتی که به آیلین کمک می کرد از جا بلند شود پرسید:
- خب بلا... فکر کردی چه جوری می خوایم دستمزدشونو بپردازیم؟
بلا با حالتی مخوف چوبدستی اش را بالا آورد و نشان داد.
ملت مرگخوار:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1392 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
*سوژه جدید*

مرگخواران دور میز ناهار خوری نشسته بودند و با هم پچ پچ میکردند.و مورفین هم درحال معامله با ایوان بود که از هر استخوانش میتوان چند کیلو مواد تهیه کرد.
اماندا و ماری هم در حال صحبت بر سر گل سر جدید ایلین بودندو
و هوگو هم که هم صحبتی نداشت داشت با خودش حرف میزد.

که ناگهان در اتاق باز شد و لرد وارد اتاق شد و سر صندلی اش نشست.نگاهی به مرگخوارانش انداخت که با تعجب به او زل زده بودند.و بالاخره جاگسن که بیشتر از همه زل زده بود گفت : ارباب میشه بپرسم برای چی ما رو اینجا جمع کردین؟
ارباب دستی به سر نجینی کشید گفت : مرگخواران به اطرافتون نگاه کنید چی میبینید؟
مرگخواران یکصدا گفتند : بله ارباب درسته,درسته.
ارباب لحظه ای به خودش شک کرد که ایا سوالی پرسیده یا نه.ولی به وجود مشکلات روانی درون مرگخوارانش شکی نداشت.
بالاخره گفت : این خونه قدیمی و فرسودس.و باید تعمیر بشه.
هوگو با سر حرف ارباب را تایید کرد و گفت: بله بله ارباب اون روز سقف ابدارخونه روی من ریخت
مورفین که توان تکان دادن سرش هم نداشت گفت : راژت میگین چاه دست ژویی هم گرفته.و سر میز خوابش برد

لرد در همان حال نگاهی به ایوان کرد و گفت : ایوان استخون دست راستت کو؟
ایوان هم اهی کشید و گفت :دیروز متوجه شدم منبع ابمون سوراخه دستمو کردم توش که اب بیرون نریزه

ایلین هم گفت : اره ارباب اتاق منم پر از سوسکه.
که همه نگاه ها به سوی ایلین برگشت.
انتونین که سرش رو تکون میداد گفت: واقعا که مرگخواری که از سوسک بترسه مرگخوار نیست.هویجه
هوگو زد پس کله انتونین و گفت: مگه هویج چشه ؟
ارباب هم گفت : ایلین منو نا امید کردی و با فشار دادن دکمه کنار صندلیش ناگهان صندلی ایلین به هوا پرتاب شد و سقف خانه ریدل رو سوراخ کرد و از ان خارج شد.

همه مبهوت تکنولوژی جدید لرد شدند و اورا تحسین میکردند که لرد از صندلی اش بلند شد و در حالی که ردایش را صاف میکرد گفت : حالا که اینقدر از وضع خونه شکایت دارین یه هفته فرصت میدم که بازسازیش بکنین.

و جمعیت بهت زده مرگخواران را تنها گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 09:54
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


نگاه ترسناک لرد که بر روی بارتی قفل شده بود، او را مجبور کرد تا به سرعت داخل جمعیت برود و کشان کشان یکی از مرگخواران را که با وجود کبودی چشم چپش به سختی می شد فهمید لوسیوس مالفوی است، بیرون آورد. بارتی که سعی می کرد بدون جادو مشکل را حل کند رو به لوسیوس گفت:

- می خوای بدونی کی هستی؟ دوست داری از این حالت خلسه درت بیارم و بهت یه هویت بدم تا زندگی با معنا و مفهومی داشته باشی؟
- نه.

بارتی آهی کشید و گفت:

- بیخیال. ببین، تو اسمت لوسیوس مالفویه و یه جادوگری. اون آقاییم که اونجا وایستادن و کچلن اربابته و اون یارو دلقکه هم دشمنته. همینا برات کافیه. گرفتی؟
- برو بابا! روانی!

لوسیوس رویش را برگرداند و به داخل جمعیت در حال گیس و گیس کشی شیرجه زد.

بارتی:

بعد، انگار که انگیزه ای ناگهانی او را گرفته باشد برگشت و به سمت لرد رفت.

- ارباب، اجازه بدین من از اطلاعات ذهن شما و دامبلدور کپی بگیرم ریپلِیس کنم تو ذهن اون جماعت! خواهش می کنم ارباب بهم اعتماد کنین!

دامبلدور که از حرف آخر بارتی تحت تاثیر قرار گرفته بود سرش را به نشانه موافقت تکان داد اما لرد مثل همیشه مخالفت کرد:

- لازم نکرده بیشتر از این خرابکاری بکنی! من به هیچکس اجازه نمی دم به ذهنم نفوذ کنه. بارتی ساکت باش! با خودت حرف نزن و به ارباب گوش کن. همین الان برو کنار...بارتی چوب دستیتو سمت ارباب بلند نکن! معلومه که بهت اعتماد ندارم! دارم می گم برو کنار میخوام خودم دست به... بارتـــــــــــــــ...

فــیـــــــــــــــــــــش!!

قدرت زیاد طلسمی که بارتیِ جوگیر با اعتماد به نفس کاذبش اجرا کرده بود او را بیهوش کرد. وقتی بهوش آمد، پشت سرش دوباره جمعیت درگیر را دید. داخل سالن پر شده بود از ماده ای آبی-نقره ای رنگ، بین مایع و گاز که در حال محو شدن بود. کمی آن طرف تر آلبوس دامبلدور روی زمین نشسته بود و با هوگو ویزلی سخن می گفت:

- تو هم نمی دونی اینجا کجاست نه؟ اشکال نداره پسرم...گریه نکن. منم نمی دونم. من حتی نمی دونم این کلاه جلف نارنجی و این ردای حال بهم زن زنونه ی صورتی تنم چی کار می کنه. این چوب بلد و باریک...داره یادم میاد! اینو باید تو... آستین کسی فرو می کردم؟؟

بارتی آب دهانش را قورت داد و به پشت سرش نگاه کرد. جایی که لرد ولدمورت جلوی آیینه ای ایستاده بود. لرد در حالی که دستش را روی جای خالی بینیش می کشید با وحشت می گفت:

- چه بلایی سر دماغم اومده؟ موهام کو؟ چرا چشمام قرمزه؟ چرا پوستم سفیده؟ کیستم من چیستم من؟؟ :worry:

لب های بارتی به ناچار به خنده ای تلخ و مفلوکانه باز شدند. او از روی زمین بلند شد و در حالی که تلو تلو می خورد به سمت در خروجی خانه ریدل رفت. امیدوار بود که بتواند به شغل قبلیش برگردد. اما او هم یادش رفته بود... بسته های مواد را در انباری خانه شان مخفی کرده بود یا توی باغچه؟


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/2/25 10:07:59
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/2/25 20:25:02
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران و محفلی ها درحالیکه با نگاه هایی مات و بی حالت به اطرافشان می نگریستند هر از چند گاهی یکدیگر را با حملات لفظی مورد لطف و عنایت قرار می دادند:
- هه... این یکیو. قیافه اش عین کساییه که سوءتغذیه دارن...
- من قبلا تو رو جایی ندیدم؟
- بینم باو... چند وقته موهات رنگ حموم و شامپو به خودش ندیده؟
- این خانمه رو... شبیه کدو قلقل زنه!
- پسر یه شونه به اون موهای پریشونت بزن. این چه ریخت و قیافه ایه؟ یه ذره نظم و ترتیب داشته باش خب.
لرد با دیدن این وضعیت در اوج عصبانیت، احساس کرد سرمای ناخوشایندی وجودش را پر میکند. اینکه محفلی ها حافظه اشان را از دست داده بودند برایش هیچ اهمیتی نداشت. هرچه بود محفلیون دشمن بودند و با این وضعیت دیگر برای او خطری نداشتند. به طور کلی این موضوع می بایست موجبات شادمانی اش را فراهم می کرد اما نه در شرایطی که کل ارتش خودش نیز به این وضعیت دچار شده و دیگر حتی رهبرش را به خاطر نمی آورد. البته اگر بارتی را که تازه وارد این ارتش شده بود قلم می گرفت.
لرد:
بارتی:
در همان لحظه دامبلدور که به طرز عجیبی با آسودگی خیال تمام(که در واقع این کار از شخص او اصلا هم عجیب نبود ) چهار زانو روی زمین نشسته و به اطرافش می نگریست، لبخند همیشگی بر لبش نشست و خطاب به لرد گفت:
- اوه تام... تقصیر خودته. اگه به حرفای اون دختره غربتی گوش نداده بودی و اون نوشیدنی رو می خوردی، منم در کمال متانت به رازهات گوش میدادم و دیگه چنین اتفاقی نمی افتاد...
لرد با حالت تهدیدآمیزی چوبدستی اش را به سمت دمبل تکان داد:
- بهتره مراقب حرف زدنت باشی فسیل ریشو. پس داری در کمال بی شرمی اعتراف می کنی چه نقشه ی شومی برای ارباب کشیده بودی؟ حیف که ارباب برای مهمون احترام خاصی قائله وگرنه همین جا یه آوادا حرومت می کردم. در ضمن هنوز بارتی برای من مونده در حالیکه تو هیچ کس برات نمونده
دمبل که با بی خیالی در میان نیمه باقی مانده ریشش به دنبال شپش میگشت گفت:
- بارتی؟ مثل اینکه یادت رفته کی این کارو کرده؟ اون حتی به ارتش خود توام...
در همان لحظه نیمه ریش از جا کنده شد و در دست دمبل باقی ماند. ظاهرا لرد ترتیب بقیه ریش را نیز داده بود. دمبل با دستانی لرزان باقی مانده ریشش را بالا گرفت تا ناباورانه به آن بنگرد.
لرد:
دمبل:
لرد با خونسردی کامل به دامبل نگاه کرد:
- خب فسیل ریشو... هرچند به نظرم به علت فقدان ریش همون نام فسیل برات کافیه... اگه مراقب حرف زدنت نباشی میگم بارتی حافظه ی تو رو هم اصلاح کنه ها!
سپس چرخید تا به بارتی نگاه کند که با نیش باز و غرق لذت به وضعیتی که دامبلدور در آن گرفتار شده بود نگاه می کرد.
لرد: کروشیو بارتی... حالا که ازت در برابر این عتیقه زیر خاکی حمایت کردم پررو نشو... می خوام هرچه زودتر این اشتباهی که کردی رو درست کنی. البته قضیه در مورد محفلی ها کمی فرق می کنه چون با قبلشون فرقی نکردن.
بارتی: :worry:
دامبلدور که بدون ریش چهره مضحکی یافته بود بدون هیچ اثری از نشاط همیشگی از جا پرید:
- تو نمی تونی این کارو بکنی تام... این پسره باید حافظه ی اعضای گروه منو هم برگردونه وگرنه من نمی ذارم...
گرومپ!دییییییش!بومممبب!دننگگگ!!

دامبلدور که در واقع علت اصلی قطع سخنرانیش به خاطر عبور گلدانی از کنار سرش بود همزمان با لرد و بارتی بازگشت تا به نزاع و جنجال و درگیری که پشت سرشان جریان داشت بنگرد. از میان گرد و خاک به پا خواسته تشخیص اعضای دو گروه که به جان یکدیگر افتاده بودند،چندان دشوار نبود .
بارتی:
لرد:
دمبل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/16 23:02:54
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/16 23:34:26
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/16 23:35:37
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/17 9:11:44