جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
یک خانه شیشه ای بزرگ... ولی محدود.
چندین و چند همنوع ... ولی همه خسته.
در پس شیشه ها مه تیره رنگی هست که به آرومی حرکت می کنه. نیستی ای که همه به اون خیره شدن و سکوت...
سکوت محض!
چلق!
صدایی مهیب از بالای سر شنیده می شه ولی کسی نمی تونه خودش رو تکون بده. آسمون قرمز رنگ کنار می ره و یه آسمون آبی روشن که البته سوراخ سوراخه جاش رو می گیره و یک هم نوع له و لورده شده دیگه رو هم به درون محفظه می اندازه و هجمه عظیمه صدا ها به دنبالش...
- نامرد شرا شیز خورمون کردی!
- سلاح شیمیایی! ترسو... خعععخعخع...
قرچ!
و این آخری به شکل بدی له شد. در طرف دیگر مورچه کوچک دیگری به بیرون خیره شده. یعنی امیدی...نیست؟
زووم آوت:
- الان داری اونجا چی کار می کنی ورونیکا؟!
- این ها رو اسیر می کنم ارباب.
- و این "این ها" دقیقا چی هستن؟
- ارباب برووو! بروووو! شما که خودت می دونــــــــــی!

لرد یک لحظه با خودش اندیشید که جدیدا خیلی به مرگخوارها روداده و این تازه واردها هم فقط مانده بگویند " ارباب به ما کولی می دید؟" که البته به احتمال زیاد همین روزها یکی شان پیدا می شد که بیاید و همین را بگوید. اصلا به قول آن ضرب المثل چینی که فرانسوی ها می گویند: باید تسترال را در دم هجله ( بعید به نظر می آد ولی شاید هم: حجله) کشت. پس...
- کی به شما اجازه داد این طور با ما! ارباب قدر قدرت! آن هم با این همه جلال و شکوه اینطوری حرف بزنید.
... شرم نمی کنید! ارّه شما رو بترکونیم؟! هان؟!
ورونیکا به شکلی تاریخ ساز و بی سابقه اشک در چشمانش حلقه زد. صورتش سرخ شد. صدای نفس کشیدنش هم مدام بلند و بلند تر شد...
- نزنی زیر گریه ها! همین الان هم می ری توی شکم نجینی و به کارهایی که کردی فکر می کنی.

- ارباب ما همین الانشم تو شکم نجینی ایم خو!
- بهونـ... چی؟!
- آره دیگه ارباب! بچه ها خسته شدن، کودتا کردن. بعدشم مثل مصری های باستان، من رو گذاشتن این جا تا وقتی که هضم شید سرگرمتون کنم. آخه مگه من دلقکم! عاااااااااااااا!

زووم آوت:
مرگخواران به دور نجینی که دهانش دوخته شده بود، حلقه زده و به آواهای نامفهومی که از آن خارج می شد گوش سپرده بودند. هر چند تشخیص دادن " کروشیو" و "عاااااااااا" در میان آن آوا ها زیاد سخت نبود.
- می گم... حالا چی کار کنیم؟
- من بگم! من بگم! من یه راه خوب دارم!

- کسی نظری نداره؟
- پنجاه امتیاز از گریفندور کم می شه!

گفته شد که آرسینوس در اون لحظه در حالی که مادرسیریوس وار جیغ می زد، خودش رو از پنجره پرت کرد پایین.
- من نظرمو بگم!

- بگو.

- چی؟!
- گفتم بگو هکتور.
- واقعا؟!
- بگو دیگه!
- می خواستـ...
- مخالفم!
- منم مخالفم!
- مخالف.
هکتور:

در میان سیل اعتراضات ملّت مرگخوار، رودولف که تازه از دستشویی خانه ریدل ها بیرون آمده بود، در حالی که دست هایش را با ردا - این بشر دائما عریان هست و البته این جا منظور ما شیکمش هست که ... کلا به کارهای رودولف اهمیت ندید. مهم نیست.- خشک کرد و به سمت مرگخواران آمد:
- چی شده؟! :famil:
- یه نگاهی به پنجره بنداز... در ضمن، هالووین هم تمام شد!
رودولف رفت دم پنجره و کپ کرد:
- عاااااااااااااا! :famil: (در این هنگام صدایی از درون نجینی آمد که" بوقی این دیالوگه منه! حقه منه! سهم منه!")... ساحره های طرفدارم اومدن!

- رودولف! واقعا به نظر تو دامبل و دار و دسته اش ساحره ان؟!

این سوال را سیوروس که نامش از ابتدای رول برده نشده بود و در هاله ای از ابهام همه را گذاشته بود، پرسید.
- حالا یه دامبله! بقیه که ساحره ان دیگه...
- کور! اون جا فقط روح مادر پاتر ساحره است.
- اِ... من از اولشم گفته بودم! مشکل محفل، بی ساحرگیه!
دِ لست زووم آوت:
نویسنده پشت میز نشسته و به صفحه نمایشگر خیره شده و با خودش فکر می کنه که ایده قرنطینه در قرنطینه و... رو خوب اجرا کرده یا نه؟! اصلا نکنه اشتباه کرده باشه. نویسنده برمی گرده و یک نگاهی به دوربینی که در تصوراتش ساخته زل می زنه...
البته چون احتمالا این کار آدم رو پارانورمال نشون می ده دوباره به نگاهش رو به صفحه نمایشگر معطوف می کنه... یه بادکنک با آدامس می سازه و می ترکونه و بعدش هم می نویسه...
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر

دای لوولین VS اورلا کوییرک.
سوژه: نامه
---------------------
یک شب تاریک دیگر، انسان ها خیلی وقت بود که با غروب آفتاب به خانه هایشان رفته بودند و دنیا را به موجودات شب سپرده بودند.
دای لوولین، پشت میز نشسته و به کاغذ پوستی روبرویش خیره شده بود. تنها منبع نور اتاق شمعی روی میز بود که صدای برخورد قطره هایش با شمعدان تنها صدایی بود که سکوت عذاب آور اتاق را می شکست. نیازی به نور آن نداشت. حتی بدون آن هم می توانست به خوبی کاغذ را ببیند. فقط یک چیز او را وادار به روشن کردن شمع می داشت؛ مادرش! همیشه دوست داشت خانه روشن باشد حتی با یک شمع. زن بیچاره چه می دانست که با رفتنش همه روشنایی را هم می برد.
شروع به نوشتن کرد. با اولین جمله اش خاطرات در ذهنش پدیدار شدند.
از دای لوولین...
چهار سالش بود.
پشت میز ناهارخوری نشسته بود و با ولع قاشق را در دهان کوچکش فرو می برد.
- پدر! چرا اسم منو گذاشتی دای؟
- تو باید یه قهرمان بشی پسرم. اولین مشخصه یه قهرمان خوب اسم اونه، اسمی که وقتی شنیده می شه رعب و وحشت ایجاد کنه. دای یعنی مردن و چه ترسی بالاتر از مرگ؟
مادرش لبخند شیرینی به صورت پسرک کوچک زد از آن هایی که فقط مخصوص خودش بود.
- اذیتش نکن پیتر! تو همین الانم قهرمان کوچولوی منی دای.
... به رندل چین
پانزده سالش بود.
دور شومینه شان نشسته بودند. پدرش روزنامه را ورق می زد و گاهی زیر لب با خود غرولند می کرد. مادرش با لبخند به گلدوزیش خیره شده بود و از هنر خودش لذت می برد. دای روی کاغذ پوستی خم شده بود و سعی می کرد تکلیف تابستانیش را به خوبی انجام دهد. پدرش با عصبانیت روزنامه را روی میز پرت کرد و زیر لب چیزی گفت. دای مطمئن بود که فحش داد. چشمش به عنوان بزرگ صفحه اول روزنامه افتاد.
- اون کیه پدر؟
- یه قاتل! شبح واره ها موجودات اعصاب خورد کن! شبح واره ها برای نیازشون خون انسان ها رو می خورن و اونا رو می کشن کارشون شاید به نظر خودشون خیلی درست باشه ولی هیچ کس دیگه ای قبولشون نداره. و این یکی شون از همه بدتره برای تفریح مشنگ های بی گناه رو می کشه.
- اونا که با جادوگرا کاری ندارن پیتر. مگه نه؟
دای سرش را بالا آورد تا به حماقت مادرش لبخند بزند اما با شنیدن جمله پدرش خشکش زد. پدرش آهی کشید.
- نمی دونم ژولیت. نمی دونم.
اولین قهرمان یک پسر پدرشه و تو به بدترین شکل ممکن قهرمانمو کشتی. حتی انقدر ترسو بودی که باهش دوئل نکردی و توی خواب دخلشو آوردی.
شانزده سالش بود.
هیچ وقت آن روز از خاطر نمی برد. وقتی سر کلاس معجون سازی او را از کلاس بیرون بردند و بدترین خبر عمرش را شنید. وقتی مادرش را آن طور گریان دید. وقتی جسد پدرش را در رختخواب دید که تمام خونش را یک قاتل عوضی کشیده بود. وقتی یک شب بعد از مرگ پدرش، مادرش هم به خاطر درد فقدان همسر به سنت مانگو رفت و همان جا این دنیای بی رحم را وداع گفت. وقتی کنار جسد مادرش قسم خورد تا انتقام دو اسطوره بزرگ زندگیش را هر طور که شده بگیرد. وقتی بعد از سال ها دوباره گریه کرد و چه کسی می دانست که گریه یک مرد تلخ ترین تلخ دنیاست؟
و امشب من اینجام در قلعه ارواح، دای لوولینِ خون آشام، پسر پیتر و ژولیت لوولین. تا انتقام خونی رو که ریختی ازت بگیرم.
هفده سالش بود.
شنیده بود بزرگترین دشمن شبح واره ها خون آشامان هستند. یک سالی می شد که دنبال یکی از این موجودات شب مرموز می گشت و امشب بالاخره یکی از آن ها را پیدا کرده بود، در قلعه ارواح. چوبدستیش را محکم تر فشرد نمی خواست ترسو به نظر برسد. دای باید امشب با دنیای انسان ها خداحافظی می کرد. در این یک سال هر روزی را که بی هدف می گذراند شانسش برای انتقام کم تر و کم تر می شد.
- چی می خوای پسر جادوگر؟
حتی متوجه حضور خون آشام پیر پشت سرش نشده بود. نفسش را به آرامی بیرون داد و با چرخش نرمی به عقب برگشت.
- می خوام یه خون آشام بشم مثل تو.
- چرا؟
هنوز هم بزرگترین درس پدرش را به خوبی به یاد داشت: هیچ چیز ارزش این را ندارد که با دروغ گفتن خودت را کوچک کنی.
- برای انتقام. یه شبح واره پدرمو توی خواب کشت و شمشیرشو دزدید. می خوام انتقامشو بگیرم.
بعد از دقیقه ها بحث کردن بالاخره خون آشام پیر پذیرفت. آخرین جملاتی را که قبل از تبدیل شدنش شنیده بود به خوبی به یاد داشت.
- انتقام مثل یه موریانه از درون نابودت می کنه پسر، انگیزه خوبی برای شروع نیست و تو یه جادوگری، جادوگرا نمی تونن به راحتی از جامعه شون جداشن احتمالا تا چند سال دیگه می خوای که برگردی. تبدیل کردن تو فقط یه ریسک بزرگ که من انجامش می دم. از انتخابم ناامیدم نکن.
لحظه ای قلم از دستش افتاد، پاریس اسکیل چه خوب عواقبش را می دانست و به او اعتماد کرد و دای به بدترین شکل ممکن این اعتماد را خراب کرد. نتوانست در دنیای خون آشامان طاقت بیاورد و بعد از سه سال به جامعه خودش بازگشت و حالا هم که دنیای جادوگری را برای همیشه پشت سر گذاشته بود بازهم نمی توانست عطش انتقامش را فرو نشاند.
دوباره قلم را برداشت. این عطش بدون خون آن قاتل سیراب نمی شد.
و اون شمشیر، اون مال منه، از هر پدر به پسر می رسه نه از مقتول به قاتل.
دوازده سالش بود.
به شمشیر بزرگی که درست روبروی در سالن بزرگ عمارتشان نصب شده بود نگاه می کرد.
- اون مال کیه پدر؟
- از اجدادمون به ما رسیده. از هر پدر به پسرش، می گن ساخت اجنه اس. یه روزی هم مال تو می شه. یادته بهت گفتم تو باید یه قهرمان بشی؟ قهرمان ها همیشه سلاح مخصوص خودشونو دارن منظورم یه چیزی به غیر از چوبدستیته، یه مشخصه که تو رو از بقیه متمایز می کنه: یه شمشیر خوب.
فردا شب همینجا منتظرتم، در قلعه ارواح. امیدوارم اونقدر شجاع باشی که بتونی یه دوئل جوانمردانه انجام بدی. بوی خونتو روی سنگفرش های اینجا حس می کنم رندل چین.
نامه را آرام تا کرد و لا به لای پرهای جغد بزرگش جا داد.
- می دونم که می تونی پیداش کنی سلوین.
به پشتی صندلی چرمی که روزی برای صاحب این قلعه بزرگ بود تکیه کرد. می خواست تمام لحظات دوئل را از الان در ذهنش بچیند.
صدایی در سرش پیچید: جادوگر- خون آشام ها قوی و درعین حال ضعیف. درایت، قدرت و ضعف های هر دو گروه.
_____________
دلیل ویرایش: خط تیره ها ترکیب تاپیک رو به هم ریخته بودن.
سوژه: نامه
---------------------
یک شب تاریک دیگر، انسان ها خیلی وقت بود که با غروب آفتاب به خانه هایشان رفته بودند و دنیا را به موجودات شب سپرده بودند.
دای لوولین، پشت میز نشسته و به کاغذ پوستی روبرویش خیره شده بود. تنها منبع نور اتاق شمعی روی میز بود که صدای برخورد قطره هایش با شمعدان تنها صدایی بود که سکوت عذاب آور اتاق را می شکست. نیازی به نور آن نداشت. حتی بدون آن هم می توانست به خوبی کاغذ را ببیند. فقط یک چیز او را وادار به روشن کردن شمع می داشت؛ مادرش! همیشه دوست داشت خانه روشن باشد حتی با یک شمع. زن بیچاره چه می دانست که با رفتنش همه روشنایی را هم می برد.
شروع به نوشتن کرد. با اولین جمله اش خاطرات در ذهنش پدیدار شدند.
از دای لوولین...
چهار سالش بود.
پشت میز ناهارخوری نشسته بود و با ولع قاشق را در دهان کوچکش فرو می برد.
- پدر! چرا اسم منو گذاشتی دای؟
- تو باید یه قهرمان بشی پسرم. اولین مشخصه یه قهرمان خوب اسم اونه، اسمی که وقتی شنیده می شه رعب و وحشت ایجاد کنه. دای یعنی مردن و چه ترسی بالاتر از مرگ؟
مادرش لبخند شیرینی به صورت پسرک کوچک زد از آن هایی که فقط مخصوص خودش بود.
- اذیتش نکن پیتر! تو همین الانم قهرمان کوچولوی منی دای.
... به رندل چین
پانزده سالش بود.
دور شومینه شان نشسته بودند. پدرش روزنامه را ورق می زد و گاهی زیر لب با خود غرولند می کرد. مادرش با لبخند به گلدوزیش خیره شده بود و از هنر خودش لذت می برد. دای روی کاغذ پوستی خم شده بود و سعی می کرد تکلیف تابستانیش را به خوبی انجام دهد. پدرش با عصبانیت روزنامه را روی میز پرت کرد و زیر لب چیزی گفت. دای مطمئن بود که فحش داد. چشمش به عنوان بزرگ صفحه اول روزنامه افتاد.
- اون کیه پدر؟
- یه قاتل! شبح واره ها موجودات اعصاب خورد کن! شبح واره ها برای نیازشون خون انسان ها رو می خورن و اونا رو می کشن کارشون شاید به نظر خودشون خیلی درست باشه ولی هیچ کس دیگه ای قبولشون نداره. و این یکی شون از همه بدتره برای تفریح مشنگ های بی گناه رو می کشه.
- اونا که با جادوگرا کاری ندارن پیتر. مگه نه؟
دای سرش را بالا آورد تا به حماقت مادرش لبخند بزند اما با شنیدن جمله پدرش خشکش زد. پدرش آهی کشید.
- نمی دونم ژولیت. نمی دونم.
اولین قهرمان یک پسر پدرشه و تو به بدترین شکل ممکن قهرمانمو کشتی. حتی انقدر ترسو بودی که باهش دوئل نکردی و توی خواب دخلشو آوردی.
شانزده سالش بود.
هیچ وقت آن روز از خاطر نمی برد. وقتی سر کلاس معجون سازی او را از کلاس بیرون بردند و بدترین خبر عمرش را شنید. وقتی مادرش را آن طور گریان دید. وقتی جسد پدرش را در رختخواب دید که تمام خونش را یک قاتل عوضی کشیده بود. وقتی یک شب بعد از مرگ پدرش، مادرش هم به خاطر درد فقدان همسر به سنت مانگو رفت و همان جا این دنیای بی رحم را وداع گفت. وقتی کنار جسد مادرش قسم خورد تا انتقام دو اسطوره بزرگ زندگیش را هر طور که شده بگیرد. وقتی بعد از سال ها دوباره گریه کرد و چه کسی می دانست که گریه یک مرد تلخ ترین تلخ دنیاست؟
و امشب من اینجام در قلعه ارواح، دای لوولینِ خون آشام، پسر پیتر و ژولیت لوولین. تا انتقام خونی رو که ریختی ازت بگیرم.
هفده سالش بود.
شنیده بود بزرگترین دشمن شبح واره ها خون آشامان هستند. یک سالی می شد که دنبال یکی از این موجودات شب مرموز می گشت و امشب بالاخره یکی از آن ها را پیدا کرده بود، در قلعه ارواح. چوبدستیش را محکم تر فشرد نمی خواست ترسو به نظر برسد. دای باید امشب با دنیای انسان ها خداحافظی می کرد. در این یک سال هر روزی را که بی هدف می گذراند شانسش برای انتقام کم تر و کم تر می شد.
- چی می خوای پسر جادوگر؟
حتی متوجه حضور خون آشام پیر پشت سرش نشده بود. نفسش را به آرامی بیرون داد و با چرخش نرمی به عقب برگشت.
- می خوام یه خون آشام بشم مثل تو.
- چرا؟
هنوز هم بزرگترین درس پدرش را به خوبی به یاد داشت: هیچ چیز ارزش این را ندارد که با دروغ گفتن خودت را کوچک کنی.
- برای انتقام. یه شبح واره پدرمو توی خواب کشت و شمشیرشو دزدید. می خوام انتقامشو بگیرم.
بعد از دقیقه ها بحث کردن بالاخره خون آشام پیر پذیرفت. آخرین جملاتی را که قبل از تبدیل شدنش شنیده بود به خوبی به یاد داشت.
- انتقام مثل یه موریانه از درون نابودت می کنه پسر، انگیزه خوبی برای شروع نیست و تو یه جادوگری، جادوگرا نمی تونن به راحتی از جامعه شون جداشن احتمالا تا چند سال دیگه می خوای که برگردی. تبدیل کردن تو فقط یه ریسک بزرگ که من انجامش می دم. از انتخابم ناامیدم نکن.
لحظه ای قلم از دستش افتاد، پاریس اسکیل چه خوب عواقبش را می دانست و به او اعتماد کرد و دای به بدترین شکل ممکن این اعتماد را خراب کرد. نتوانست در دنیای خون آشامان طاقت بیاورد و بعد از سه سال به جامعه خودش بازگشت و حالا هم که دنیای جادوگری را برای همیشه پشت سر گذاشته بود بازهم نمی توانست عطش انتقامش را فرو نشاند.
دوباره قلم را برداشت. این عطش بدون خون آن قاتل سیراب نمی شد.
و اون شمشیر، اون مال منه، از هر پدر به پسر می رسه نه از مقتول به قاتل.
دوازده سالش بود.
به شمشیر بزرگی که درست روبروی در سالن بزرگ عمارتشان نصب شده بود نگاه می کرد.
- اون مال کیه پدر؟
- از اجدادمون به ما رسیده. از هر پدر به پسرش، می گن ساخت اجنه اس. یه روزی هم مال تو می شه. یادته بهت گفتم تو باید یه قهرمان بشی؟ قهرمان ها همیشه سلاح مخصوص خودشونو دارن منظورم یه چیزی به غیر از چوبدستیته، یه مشخصه که تو رو از بقیه متمایز می کنه: یه شمشیر خوب.
فردا شب همینجا منتظرتم، در قلعه ارواح. امیدوارم اونقدر شجاع باشی که بتونی یه دوئل جوانمردانه انجام بدی. بوی خونتو روی سنگفرش های اینجا حس می کنم رندل چین.
نامه را آرام تا کرد و لا به لای پرهای جغد بزرگش جا داد.
- می دونم که می تونی پیداش کنی سلوین.
به پشتی صندلی چرمی که روزی برای صاحب این قلعه بزرگ بود تکیه کرد. می خواست تمام لحظات دوئل را از الان در ذهنش بچیند.
صدایی در سرش پیچید: جادوگر- خون آشام ها قوی و درعین حال ضعیف. درایت، قدرت و ضعف های هر دو گروه.
_____________
دلیل ویرایش: خط تیره ها ترکیب تاپیک رو به هم ریخته بودن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/8/28 0:59:04
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/8/28 1:02:30
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/8/28 1:02:30
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.


the hunger game | 2012 | Gary Ross


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

دوئل اینجانب بانز بانز و ورونیکا اسمتلی!
سوژه: بیماری
آفتاب داغ بطور مستقیم روی سر ورونیکا میتابید. خودش هم نمیدونست که چه جور آدمی ممکنه ساعت یک بعد از ظهر رو برای دوئل انتخاب کنه. ولی تو اون لحظه مشکلات مهمتری داشت:
ایمپریو!
ورونیکا جاخالی میده. ولی همزمان با جاخالی فریادش به هوا بلند میشه:نامرد پست فطرت! اون رداتو بپوش!
چیزی که در اولین نگاه به نظر میرسه اینه که ورونیکا تو زمین دوئل تنهاس و داره با خودش جرو بحث میکنه. ولی طلسم هایی که از چپ و راست به طرفش فرستاده میشن نشون میدن که واقعیت چیز دیگه ایه. و همینطور صدایی که از ناکجاآباد به گوش میرسه: قوانین رو خوندم.از اول تا آخر. همچین چیزی توشون نبود. من مجازم بصورت عریان در دوئل شرکت کنم. رودولفم اینو تایید کرد.
ورونیکا:خب من اینجوری نمی بینمت که. چوب دستیتو کجا قایم کردی که نمیبینم؟
ایمپریو چیه وسط دوئل؟ می خوای ازت اطاعت کنم؟
صدای بانز از سمت چپ به گوش ورونیکا میرسه:خب...میخوام وادارت کنم شرایط رو یکسان کنی...یعنی مثل من
...خب...به رودولف قول دادم. کلی دست به جیب شده بود!
اکسپلیارموس!
این بار صدا از طرف بانز نبود.در واقع فقط یک صدا نبود. دو صدای همزمان طلسم رو فریاد زدن. چوب دستی بانز و ورونیکا از دستشون خارج میشه و بعد از چند تا چرخش روی زمین میفته. در همین لحظه اس که دوئل کننده ها مامورای وزارتخونه رو میبینن.
مامور اول: دستا بالا...شما بازداشتین!
مامور دوم: شما نه...شما...با شما بودم...خانم! شما نه...اون یکی. دستات بالاس؟ مطمئن باشم؟ نمی بینمت. ولی حتی فکرشم نکن که دستاتو بیاری پایین.
مامور اول: حالا با دست هایی که بالا هستن بیا طرف ما و دستاتو بگیر این طرف که بهت دستبند بزنیم. تو به جرم تقلب در دوئل بازداشتی! تو قوانین نوشته شده که فریب دادن رقیب ممنوعه و این از مصادیق فریب دادنه. کجا رفتی؟ فرار کردی؟
بانز: نه دااش! اینجام!
مامور از این که جادوگر لختی در اون فاصله ازش ایستاده باشه احساس ناراحتی و معذب بودن میکرد. فوری شنلشو در میاره و به طرف صدا میگیره: بگیر اینو بپوش ببینیم کجایی!
دادگاه عالی وزارت سحر و جادو!
قاضی چند بار چکشش رو روی میز می کوبه: رای دادگاه اعلام می شود. متهم بانز بانز، به مدت یک ماه به جزیره ی اینویزیوس تبعید شده و قبل از اعزام، مورد تحقیر فراوانی قرار میگیرد. حکم را اجرا کنید!
به محض ساکت شدن قاضی همه ی انگشت ها به طرف بانز گرفته میشه و همه ی حضار با صدای بلند شروع به قهقهه زدن میکنن.
حضار:
ببینش...نه...نبینش...آخه دیده نمیشه که!
میتونم از این طرفش اون طرفشو ببینم.
این چه فرقی با روح داره؟ تازه روحا کمی دیده میشن. به نظر من این بره خودکشی کنه. روح شدن بهتر از این وضعه.
ازدواجم نمیتونه بکنه. کی عاشق این میشه. معلوم نیست چه شکلیه!
بانز خیلی تحقیر شده بود!
جزیره ی اینویزیوس:
بانز روی سنگی کنار دریا نشسته.
بانز؟ سیب می خوری؟
بانز نگاهی به سیبی که روی هوا معلق بود میندازه و سرشو به نشونه ی نه تکون میده و میگه:نمیخوام. اصلا تو کی هستی؟
صدا جواب میده: من ریچاردم! چرا اینقدر گرفته ای؟ اینجا اونقدرا هم بد نیست. ببین...ما اصلا سعی نمی کنیم معالجه بشیم.
بانز: اگه بخوایین هم که نمیتونین.تنها مواد خوراکی این جزیره میوه ها هستن. اونا هم که ویروسی شدن. میپرسی چرا گرفته هستم! خب من نامرئی بودم. خاص بودم. تک بودم! اینجا...همتون مثل منین. من نمیفهمم. این چه جور مریضییه. اون قاضی نامرد نباید منو میفرستاد اینجا. من اینجا افسرده میشم. اینجا کسی بهم توجه نمیکنه. اینجا...احساس میکنم... نامرئی شدم!
صدا گازی به سیب زد:هممون شدیم بانز...هممون!
سوژه: بیماری
آفتاب داغ بطور مستقیم روی سر ورونیکا میتابید. خودش هم نمیدونست که چه جور آدمی ممکنه ساعت یک بعد از ظهر رو برای دوئل انتخاب کنه. ولی تو اون لحظه مشکلات مهمتری داشت:
ایمپریو!
ورونیکا جاخالی میده. ولی همزمان با جاخالی فریادش به هوا بلند میشه:نامرد پست فطرت! اون رداتو بپوش!
چیزی که در اولین نگاه به نظر میرسه اینه که ورونیکا تو زمین دوئل تنهاس و داره با خودش جرو بحث میکنه. ولی طلسم هایی که از چپ و راست به طرفش فرستاده میشن نشون میدن که واقعیت چیز دیگه ایه. و همینطور صدایی که از ناکجاآباد به گوش میرسه: قوانین رو خوندم.از اول تا آخر. همچین چیزی توشون نبود. من مجازم بصورت عریان در دوئل شرکت کنم. رودولفم اینو تایید کرد.
ورونیکا:خب من اینجوری نمی بینمت که. چوب دستیتو کجا قایم کردی که نمیبینم؟
ایمپریو چیه وسط دوئل؟ می خوای ازت اطاعت کنم؟صدای بانز از سمت چپ به گوش ورونیکا میرسه:خب...میخوام وادارت کنم شرایط رو یکسان کنی...یعنی مثل من
...خب...به رودولف قول دادم. کلی دست به جیب شده بود!اکسپلیارموس!
این بار صدا از طرف بانز نبود.در واقع فقط یک صدا نبود. دو صدای همزمان طلسم رو فریاد زدن. چوب دستی بانز و ورونیکا از دستشون خارج میشه و بعد از چند تا چرخش روی زمین میفته. در همین لحظه اس که دوئل کننده ها مامورای وزارتخونه رو میبینن.
مامور اول: دستا بالا...شما بازداشتین!
مامور دوم: شما نه...شما...با شما بودم...خانم! شما نه...اون یکی. دستات بالاس؟ مطمئن باشم؟ نمی بینمت. ولی حتی فکرشم نکن که دستاتو بیاری پایین.
مامور اول: حالا با دست هایی که بالا هستن بیا طرف ما و دستاتو بگیر این طرف که بهت دستبند بزنیم. تو به جرم تقلب در دوئل بازداشتی! تو قوانین نوشته شده که فریب دادن رقیب ممنوعه و این از مصادیق فریب دادنه. کجا رفتی؟ فرار کردی؟
بانز: نه دااش! اینجام!
مامور از این که جادوگر لختی در اون فاصله ازش ایستاده باشه احساس ناراحتی و معذب بودن میکرد. فوری شنلشو در میاره و به طرف صدا میگیره: بگیر اینو بپوش ببینیم کجایی!
دادگاه عالی وزارت سحر و جادو!
قاضی چند بار چکشش رو روی میز می کوبه: رای دادگاه اعلام می شود. متهم بانز بانز، به مدت یک ماه به جزیره ی اینویزیوس تبعید شده و قبل از اعزام، مورد تحقیر فراوانی قرار میگیرد. حکم را اجرا کنید!
به محض ساکت شدن قاضی همه ی انگشت ها به طرف بانز گرفته میشه و همه ی حضار با صدای بلند شروع به قهقهه زدن میکنن.
حضار:
ببینش...نه...نبینش...آخه دیده نمیشه که!

میتونم از این طرفش اون طرفشو ببینم.

این چه فرقی با روح داره؟ تازه روحا کمی دیده میشن. به نظر من این بره خودکشی کنه. روح شدن بهتر از این وضعه.

ازدواجم نمیتونه بکنه. کی عاشق این میشه. معلوم نیست چه شکلیه!

بانز خیلی تحقیر شده بود!
جزیره ی اینویزیوس:
بانز روی سنگی کنار دریا نشسته.
بانز؟ سیب می خوری؟
بانز نگاهی به سیبی که روی هوا معلق بود میندازه و سرشو به نشونه ی نه تکون میده و میگه:نمیخوام. اصلا تو کی هستی؟
صدا جواب میده: من ریچاردم! چرا اینقدر گرفته ای؟ اینجا اونقدرا هم بد نیست. ببین...ما اصلا سعی نمی کنیم معالجه بشیم.
بانز: اگه بخوایین هم که نمیتونین.تنها مواد خوراکی این جزیره میوه ها هستن. اونا هم که ویروسی شدن. میپرسی چرا گرفته هستم! خب من نامرئی بودم. خاص بودم. تک بودم! اینجا...همتون مثل منین. من نمیفهمم. این چه جور مریضییه. اون قاضی نامرد نباید منو میفرستاد اینجا. من اینجا افسرده میشم. اینجا کسی بهم توجه نمیکنه. اینجا...احساس میکنم... نامرئی شدم!
صدا گازی به سیب زد:هممون شدیم بانز...هممون!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر

دوئل
اورلا کوییرک
و
سوزان بونز
سوژه: بستنی!
اورلا کوییرک
و
سوزان بونز
سوژه: بستنی!
بستنی! این کلمه برای خیلی از مردم معنای خوشمزه و خوبی دارد. بیشتر انسان هایی که روی زمین وجود دارند عاشق بستنی هستند و خیلی کم پیش میآید که به کسی پیشنهاد خوردن بستنی را به کسی بدهی و او جملاتی از قبیل "نه مرسی بستنی دوس ندارم" و حتی "از بستنی متنفرم" بگوید. اما بعد از ماجرایی که برای اورلا در مغازه ی بستنی فروشی فلورین فورتسکیو پیش آمد، او هم مجبور شد دعوت هایی برای بستنی خوردن در مغازه ی فلورین به او میشد را رد کند.
ماجرایی که دیگر برایش درس عبرتی بود که کاری را که بلد نیست انجام ندهد...
با آهی طولانی صفحه ی روزنامه را ورق زد. چنان حالش گرفته بود که میتوانست روزنامه تکه تکه کند و دور بریزد ولی میدانست به آن نیاز دارد.
- مشاغل آزاد جادوگران!
اورلا کوییرک جوان با حسرت نام بخشی از روزنامه را که مشغول خواندنش بود را با خودش تکرار کرد. روزنامه را به حالت باز روی میز گذاشت و نامه ای را از روی میز برداشت تا آن را برای هزامین بار بخواند.
- به دلیل یه سری از مشکلات، وزارت خانه تصمیم گرفته اداره ی کاراگاه را برای مدتی طولانی تعطیل میگردد. لزا از شما کاراگاه عزیز خواهش مندیم تا برای خود کاری فراهم کنید. اه با این کاراشون ما رو دق میدن. الان من کار از کجا پیدا کنم؟
اورلا نامه را روی میز انداخت. با ناراحتی به دستان مشت کرده اش خیره شد. با دیدن دستکش های بلند و آبی رنگش در یک لحظه به این فکر کرد که شاید برای تهیه ی پول دستکش هایش را بفروشد ولی سریع از این کار صرف نظر کرد. بدون این که روزنامه را از روی میز بردارد شروع به خواندش کرد. هیچ کاری مناسب او نبود یا حقوقش کنم بود و یا دردسرش زیاد. تا این که چشمش به آگهی جدیدی افتاد:
بستنی فروشی فلورین فورتسکیو به یک جادوگر یا ساحره نیاز دارد تا به فلورین کمک کند.
ماهی 30 گالیون
چشمان اورلا برقی زد. به سرعت شنلش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
کوچه دیاگون
از بین مردم به سختی رد میشد. چشمانش دنبال تنها بستنی فروشی کوچه دیاگون میگشت که بالاخره آن را یافت. به سرعت به سمتش رفت و لحظه ای بعد جلوی پیشخوان ایستاد. فلورین با چهره ی مهربانش جلو آمد و گفت:
- برای استخدام اومدین؟
اورلا با حرکت سرش جواب مثبت. کمی اضطراب داشت ولی میتوانست برا آن غلبه کند. چهره فلورین کمی باز تر شد و با خوشحالی گفت:
- شما استخدامین!
اورلا با شندین این جمله خوشحال شده بود که حد نداشت. درحالی که نزدیک بود فلورین بغل کند پرسید:
- همین شکلی الکی الکی؟
- نه کاملا؛ یه تست ازتون میگیرم. باید یه بستنی برام درست کنین.
چهره ی اورلا کمی درهم رفت ولی میدانست که درست کردن بستنی کار سختی نیست. فلورین دری کوچک را باز کرد و اورلا را به سوی یکی از صندلی ها هدایت کرد و خودش هم روبه رو اورلا نشست و سپس ادامه داد:
- دوهفته ی دیگه یک بازرس میاد برای بازرسی اینجا. حالا من ازت میخوام یه بستنی خاص براش درست کنی. اگه در این کار موفق بشی در اینجا استخدام میشی.
دل اورلا ناگهان ریخت. بستنی خاص؟ بازرس؟ اورلایی ک تا به حال آشپزی نکرده بود؟ میخواست از آنجا برود که یادش افتاد به این کار نیاز دارد. با ناراحتی ای که درصدایش آشکار بود گفت:
- قبول!
و سپس دوطرف با هم دست دادند.
جغددانی کوچه دیاگون
اورلا قلم پر را روی میز گذاشت و نامه را که برای مادرخوانده اش که اکنون در سواحل استرلیا به سر میبرد، نوشته بود را خواند؛ سپس آن را به جغدی خاکستری رنگ سپرد. به خودش دلگرمی داد و زیرلب گفت:
- اون میدونه کی میتونه بستنی های خاص رو درست کنه.
فردای آن روز- خانه
صبح نورانی ای بود. اورلا با روی صندلی نشسته بود و بی صبرانه منتظر جواب نامه ی مادر خوانده اش بود تا این که بالاخره همان جغد خاکستری هوهو کنان از پنجره وارد خانه شد و وقتی نامه را جلوی اورلا انداخت از همان پنجره خارج شد.
اورلا با خوشحالی نامه را باز کرد و زیر لب شروع به خواندن آن کرد:
- برو کتاب دسر های آشپزباشی مشنگ هارو بگیر. معمولا تو دنیای جادوگر از مواد خودشون استفاده میکنن درحالی که مشنگ ها با مواد خیلی خوشمزه تری بستنی درست میکنن که طبیعتا بستنی هم خیلی خوشمزه تر میشه. تو همین کتابی که بهت معرفی کردم دستور خوشمزه ای از بستنی رو گفته که به شخصه درست کردم و خوردم! حالا بازرسه از کجا میخواد بفهمه این بستنی مشنگ هاست؟ راستی موادی هم که گفته هم میتونی از تو بازار مشنگ ها پیدا کنی.
اورلا خواندن نامه را تمام کرد. کمی به فکر فرو رفت. میدانست بستی ای که مشنگ ها میخورند خیلی خوشمزه است و از آن طرف هم میدانست که بازرس از خودن چنین طعم بی نظیری شوکه خواهد شد پس تصمیمش را گرفت.
یک هفته بعد- بستنی فروشی فلورین فورتسکیو
اورلا در آشپزخاننه ایستاده بود. لباس هایش همگی سفید بودند؛ حتی دستکش هایش هم سفید و بلند بودند. روی میزی که مقابلش قرار داشت، مواد مختلفی گذاشته بود و البته یک کتاب باز آشپزی. اورلا به تقویم نگاه کرد یک هفته تا آمدن بازرس وقت باقی مانده و این کاملا مناسب بود چون مواد بستنی باید به مدت یک هفته در فریزر یخ میزد. بلافاصله کارش را شروع کرد.
- خوب اول باید تخم مرغ ها رو بریزیم.
اورلا سه تخم مرغ را شکست و زرده و سفیده ی آن را داخل کاسه ای سفید رنگ ریخت و دوباره از روی کتاب آشپزی شروع به خواندن کرد.
- تخم مرغ ها را با همزن برقی هم میزنیم. پودر وانیل و شیره ی آلبالو را اضافه کرده و دوباره هم میزنیم. کمی شیر و چند قطره از آب میوه ی کاکتوس را اضافه میکنیم.
اورلا با خواندن هرمرحله کار مربوط به آن را انجام میداد. او برای این که دقیقا مثل دستور درست کندحتی با همزن هم میزد.
نیم ساعت بعد
- و در آخر شکر را اضافه میکنیم!
اورلا دستش را دراز کرد و ظرف کوچکی را برداشت و درون کاسه خالی کرد و فریاد زد:
- تموم شد!
سپس کاسه را که ماده ی درون صورتی رنگ بود را داخل فریزر گذاشت. سپس بعد از تمیز کردن آشپرخانه با خیال راحت به سمت خانه حرکت کرد چرا که فلورین به او گفته بود که اگر کارش تمام شد به خانه برود تا روی که بازرس میاد به مغازه برنگردد.
هفت روز بعد
فلورین و اورلا میز مخصوص بازرس را آماده کردند. اورلا بهترین لباسش را پوشیده بود. درواقع دستکش های سرمه بودند و لباسش آبی.
فلورین مقداری از بستنی را درون ظرفی بسیار زیبا ریخت و آماده روی میز گذاشت که بازرس وارد شد.
چهره ی عجیبی داشت. لبخندی مرموز در لب داشت. با آرامش بر روی صندلی پشت میز نشست. نگاهی به بستنی انداخت. از چهره اش میشد فهمید که از آن خوشش آمده. اورلا نفسش را در سینه حبس کرده بود. بازرس قاشق را برداشت یک تک از بستنی را داخل دهانش گذاشت...
- آی! اینجا چرا اینقد شوره؟
اورلا و فلورین با فریاد بازرس شوکه شدند. او دفترش را به سرعت برداشت. حالا دیگر چهره اش عصبانی بود. او درحالی درون دفترش مینوشت آن را بلند هم میخواند:
- بستنی بسایر شور بود و بستنی فروشی فلورین فورتسکیو رد صلاحیت میشود.
بازرس سرش را بالا آورد و به چهره فلورین که رنگش پریده بود خیره شد و ادامه داد:
- تا اطلاع ثانوی هم طعطیله!
بازرس بعد از گفتن این جمله با قدم های شتابان از مغازه بیرون رفت.
اورلا زیر رلب حرف میزد:
- آها اون روز که مغازه داره بهم گفت به جای شکر نمک برداشتی...
- اخراج!
فلورین این را گفت. اورلا شوک شده بود.
- چی؟
- بیرون!
اورلا که میدانست این کار ها بی فایده است سریع از آنجا خارج شد.
ماه بعد اورلا از توی خبر های روزنامه فهمید بستنی فروشی فلورین فورتسکیو دوباره شروع به کار کرده و معلوم شد که فلورین هم مجبور شده پول بسیار زیادی را بپردازد. و اورلا به خاطر این دیگر نزدیک بستنی فروشی نمیشد که فلورین منتظر فرصتی بود که کار آن رو اورلا را تلافی کند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح:
این که یه دقیقه دیر شد واقعا تقصیر من نبود من تموم کردم ولی سرعت نت خیلی پایین بود و اومدم که ارسال کنم نوشت ارسال نامعتبر. حالا تا اومدم خارج بشم و دوباره لاگین کنم طول کشید. الان رول دوئلم محسوب نمیشه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/8/19 0:05:10
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

خیره موند.
برای چند لحظهی کوتاه خیره موند. راستشو اگه بخواین، انتظار هرچیزی رو داشت جز این یکی. انتظار هرچیزی توی دُنیا، جز این یکی.. دستاش کنار بدنش لرزیدن.. بلندشون کرد و یه صدایی تو پسزمینهی مغزش ازش میخواست درازشون کُنه سمت ِ "اون".. ولی دستا فرمون نمیبُردن. حلقه شدن دور خودش و چنگ زدن به بدن ِ در حال ِ از هم پاشیدنش..
یه چیزی تو وجودش آتیش گرفت..
یه چیزی تو وجودش یخ بست..
و ترک برداشت..
و شکست..!
میدونی بچهجون؟ مادرا خیلی موجودات عجیبی هستن. تا حالا فک کردی از چی خلق شدن؟ تا حالا فک کردی چی به کار رفته تو اون دل ِ بی در و پیکرشون که انقدر عشق توشه؟
تا حالا دقت کردی؟ هیشکی هیچوخ نگفته "مهر پدری". نه که باباها چیزیشون باشه یه وخ و ریگی به کفش ِ دوس داشتنشون باشه. نه! فقط این که.. مادرا یه چیز دیگهن. "مهر مادری"ـه، چون هیشکی دیگه تو دنیا آدمو مثل مادرش دوس نداره. سیستم میستم ِ تفکرشون تعطیله. تو رو با همهی قلبت دوست دارن. زشت باشی یا خوشگل.. برنده باشی یا بازنده.. بهترین باشی یا بدترین.. عاشقتن. دُنیا بر علیهت باشه، اونا طرف ِ تواَن. دُنیا بگه تو مقصری، اونا مثل یه ببر وحشی به دُنیا پنجه میکشن و میگن نه!
میدونی..
با مادرا، همیشه حق با توئه..
با مادرا، تو همیشه خوبی.. تو همیشه درستی.. تو همیشه..
تویی..
و وقتی میرن؟..
یه چیزی..
یه چیزی برای همیشه..
از دُنیای تو گُم میشه و میره..
- هی بنفش؟
- هوم؟
- تو توی آینهی نفاقانگیز چی میبینی؟
- نمیدونم.
- یعنی چی؟
- ینی تا حالا توشو نیگا نکردم لُردک. چیطو؟
- چرا تا حالا نگاه نکردی؟!
دختربچه شونهشو انداخت بالا.
- چرا نیگا کنم؟ همهش حسرته لُردک.. آدم دلش میسوزه و هیچکاری اَم نمیتونه بکندش.
بعد دوباره با کنجکاوی پرسید:
- چیطو؟
این بار لرد شونهشو انداخت بالا.
- همینطوری.
داشت دروغ میگفت. خودش تازه آینه رو نگاه کرده بود.
انتظار نداشت اون تصویرو ببینه..
- قندعسل ِ مامان..
صدای مروپ گانت تو سرش پیچید و حرکات لبهاش جلوی چشمش تداعی شدن. اون لبخندی که روی لباش بود. اون عشقی توی چشماش بود. اون اطمینانی که همیشه توی دستاش موج میزد. "برای من مهم نیست تو لرد سیاه ِ بزرگ باشی یا نه، من دوستت دارم غنچهی زندگی من.."
مادرا اینطور چیزین.. میدونین؟..
لرد دستشو حلقه کرد دور خودش. شاید امیدوار بود همونطوری باشه که یه روزی مروپ گانت دستشو حلقه میکرد دورش و چه انتظار اشتباهی..
یه چیزی توی بغل ِ مادرا هس که توی بغل ِ هیشکی دیگه نیس..
و وقتی میرن؟..
اون "آغوش" برای همیشه میره..
چی بگم بچه؟ تا حالا کسی ازم نپرسیده بود خوشبختی چیه.. من چی میدونم خوشبختی چیه؟ هرچی بیشتر به این لامصب فک میکنی، بیشتر نمیفهمیش. چطوری میخوای خوشبخت باشی؟ با قهرمان کوییدیچ شدن؟ با پیدا کردن ِ زن ِ رؤیاهات؟ با خونوادهت؟ من چی میدونم بچـ..
نه صَب کن..
فکرشو که میکنم..
الان یادم میاد یه بار..
- و.. دوشیزه بودلر؟
ویولت در میانهی راه ِ بیرون رفتن از دفتر دامبلدور، روی پنجهی پایش متوقف شد. ماگت ِ ایستاده کنارش، چشمغرّهای به پیرمرد رفت و مخترع ریونکلایی با حرص گفت:
- ویولت!
آن لبخند پوزشخواهانهای که بر اثر این یادآوری معمولاً بر لبهای دامبلدور نقش میبست، این بار پدیدار نشد. او تنها نگاه جدیش را از پُشت شیشههای هلالی ِ عینکش به دختر جوان دوخت:
- تحت هیچ شرایطی پارچهی روی آینه رو برندار، باشه؟
بودلر ارشد نیشخندی زد.
- من باهوشتر از این حرفام پروفس! عمرناش تو اون کوفتی نیگا نمیکنم!
سپس چرخید و برای انتقال "آینهی نفاقانگیز" از زیرزمین خانهی گریمولد به بانک گرینگوتز، بیرون رفت.
اون لحظهی اولی که دیدمش، چشاش عجیب برق میزدن بچه. از اون برقا که ینی خعلی روبهراهه. ولی نمیفهمیدم چیطو میشه که ایطو میشه. میگیری چی میگم؟ تو خاطراتش پُر از لکههای سیاهی بود.. حتی نمیدونسّم کدومو باس انتخاب کُنم.. پُر از حسرت.. پُر از غصههای یواشکیای که میتونسّن برگردن و واس تموم عمر بیچارهش کنن..
پس چطوری میتونِس بخنده؟
اینو نمیفهمیدم اون موقع..
ویولت بودلر از آن دخترهای بابایی ِ تیر بود. از آنهایی که حتی رازهای مگو و حرفهای دلشان را هم پدرهایشان میدانند. از آنها که وقتی کلاوس بودلر ِ کوچک یک لحظه هم از مادرشان جدا نمیشد، مثل جان ِ شیرین به پدرش میچسبید.
امّا یک شب..
آن شب را به خوبی به خاطر داشت..
یک شب..
- ماگت نکن! نکش! پارچه میُفـ..
بر اثر کشمکش گربهی زشت و پارچهی سنگین قرار گرفته بر روی آینه، سرانجام پارچه عرصهی کارزار را به گربه واگذار و مانند آخرین سردار ِ جنگی سخت، با بغضی خاموش، سقوط کرد.
ویولت همان لحظه جلو پرید تا جلوی اُفتادن پارچه را بگیرد.
ولی دیگر دیر شده بود.
حالا در برابر صادقترین قاضی ِ میزان خوشبختیش قرار داشت..!
نگاهش خیره ماند به آینه.
به خودش چنگ زد.
و به خاطر آورد..
پاهایش نیز چون دستانش، از مغزش فرمان نمیبُردند و به اختیار خود، چند قدم عقب رفتند. چشمهای به یکباره در چشمانش جوشید. تک تک اعضای بدنش به او خیانت کردند. مغز، پادشاه ِ شکستخورده، فرو ریخت و قلب..
فریاد عجز و کمکخواهی سر داد..
- نه..
لبهایش بی حس بودند و صدایش، لرزان و پریشان..
- نه..
قطرات اشک، هجوم رذیلانهشان به گونههای بیپناهش را آغاز کردند. امّا اهمیتی نداشت تصویر پیش رویش بر اثر زدودن اشکها تا چه اندازه صاف شود یا جوشش بار دیگرشان، چند بار تصویر را در هم بشکند..
حقیقت تغییری نمیکرد..
- مامان..
آن شب را به خاطر داشت.
شبی که اکنون تصویرش را در آینهی کذایی میدید، به روشنی روز به خاطر داشت.
نقل قول:
مادرها وقتی میروند، همه چیز را با خودشان میبرند. اسمشان را. لبخندشان را. محبتشان را. تمام عشق بیدریغشان را و تمام بیمنطقی و بیفکریشان در دفاع از کودکشان را..
مادرها وقتی میروند..
ستارهای برای همیشه سقوط میکند..
ستارهای برای همیشه خاموش میشود..
پاق!!
به گوش اهالی دهکده، صدایی که آن شب از قبرستان میآمد، نشانهای از انسانیت در خود نداشت. بیشتر به نالهی بانشی یا زوزهای گرگی زخمخورده میماند.
کسی نمیدانست..
تنها صدای دختریست که از جلوی آینهی نفاقانگیز گریخته و خود را روی سنگ قبر مادرش ظاهر کرد تا سنگ سرد را به جای مادرش در آغوش بکشد..
آن سنگ سرد بود. ویولت تا پیش از آن هرگز سنگ قبر مادرش را چنین در آغوش نکشیده بود. سر خاک مادرش هرگز نگریسته یا کمترین نشانهای از اندوه نشان نداده بود. نمیخواست برادر کوچکترش را آشفته کند..
ولی دیگر بس بود!
دیگر بس بود!!
دستانش با تمام قدرت دور سنگ حلقه شدند. صدایی که از گلویش بیرون میآمد، ضجههای فرو خوردهی تمام آن سالها بود. آمیخته به کلماتی سرشار از زجر و عذابی وَرای تحمل بشر..
- حق نداشتی بری.. حق نداشتی بری! حالا دیگه هیشکی نیس نصفه شبی بغلش کنم مامان!.. مامان بدم میومد بغلم کنی.. واسه همین رفتی؟.. حالا دیگه هیشکی نیس قایم شم تو بغلش مامان.. حالا کجا قایم شم؟.. حالا کجا فرار کنم؟.. حق نداشتی انقد زود بری مامان.. حق نداشتی.. ببخشید که دوس نداشتم بغلم کنی.. ببخشید.. ببخشید..
نمیدانست برای چه.. نمیدانست چه مدّت.. با آن صدای نامفهوم.. تنها در پی بخشش آمده بود..
- ببخشید مامان.. ببخشید.. ببخشید.. بهم بگو میبخشی.. بهم بگو میبخشی..
برای مدّتی طولانی..
تنها گریست و گریست..
فک میکنم خوشبختی همون لحظهی اون بچه بود، میدونی؟ بین همه آدمایی که اومدن و رفتن.. به چشمم، خوشبختی همون لحظهی شبونگاهی اون بچه بود..
کلاوس بودلر عینکش را با نوک ِ انگشت بالا داد و لبخند محزونی زد.
- بعید میدونم.
کلمهای بر سطح آینهی نفاقانگیز پدیدار نشد تا پاسخی را بنمایاند. نتیجتاً، بودلر کوچکتر با همان لبخند، ادامه داد:
- خواهر من به افسانههای پریان اعتقاد داره.
آینه که به یُمن طلسم اختراعی جدید ویولت، رسیده به دست ِ برادرش، میتوانست صحبت کند، این کلمات را شکل داد:
خب که چی؟
کلاوس بیشتر از سر عادت تا نیاز، بار دیگر عینکش را بالا لغزاند.
- آخر افسانههای پریان، همیشه همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.
لبخندش پررنگتر شد.
- من مطمئنم ویولت اجازه نمیده آخر داستانش اینطوری تموم شه..
*****
حالا دیگر به سنگ قبر تکیه داده و ستارگان بیشمار آسمان را مینگریست. بینیش بر اثر گریه سُرخ بود، امّا در چشمانش اشکی دیده نمیشد.
- میدونی خودمو چطوری دلداری میدم مامان؟
پاسخی نیامد. به هر حال، ویولت بودلر کسی نبود که برای حرف زدن به پاسخی نیاز داشته باشد.
- میدونی چطوری با رفتنتون کنار اومدم؟
یک دستش را بلند کرد و به کمک انحنای انگشت اشاره و شستش، حلقهای ساخت. از میان دایره، به آسمان خیره شد و اجازه داد ستارهای در مرکز آن حلقه قرار بگیرد. گویی آن ستاره با تمام ستارههای دیگر حالا فرق داشت..
- با خودم میگم رفتی یه جهان موازی.. یه دنیای بهتر..
نمیشد فهمید بازتاب سوسوی رقصآمیز نور ستارگان است یا چشمان بودلر ارشد به خودی خود بار دیگر دارد میدرخشد.
- یه جایی که حالت خوبه مامان.. همه چی رو به راهه.. دیگه دردی نمیکشی.. دیگه غصه نمیخوری.. یه دنیای قشنگ.. پُر از اون بوی ملایم و شیرینی که همیشه تو میدادی.. پُر از همه چیزای خوب ِ خوب.. پُر از همه رؤیاهایی که داشتی..
لبخندی زد. بینیش را بالا کشید و آخرین نشانههای غم محو شدند.
- یه جایی که همیشه لبخند میزنی..
سرش را کج کرد.
- حالا دیگه فقط منم که باید خوشبخت باشم.. چون اونجایی که تو رفتی.. اون خوشبختی ِ مطلق و قشنگ، فقط خندههای منو کم داره..
آرام با خودش خندید.
- مگه نه مامان؟
گویی ستارهی در مرکز حلقه هم خندید.
نه..
گویی تمام ستارهها هم خندیدند..
او به افسانههای پریان اعتقاد داشت.
اجازه نمیداد قصهش پایان بدی داشته باشد!
با یک حرکت دستش را مُشت کرد و بار دیگر خندید. حالا یک ستاره در مُشتش بود. ستارهی خوشبختی مادرش..
ستارهی خوشبختی خودش..!
تقدیم به دوری..
برای چند لحظهی کوتاه خیره موند. راستشو اگه بخواین، انتظار هرچیزی رو داشت جز این یکی. انتظار هرچیزی توی دُنیا، جز این یکی.. دستاش کنار بدنش لرزیدن.. بلندشون کرد و یه صدایی تو پسزمینهی مغزش ازش میخواست درازشون کُنه سمت ِ "اون".. ولی دستا فرمون نمیبُردن. حلقه شدن دور خودش و چنگ زدن به بدن ِ در حال ِ از هم پاشیدنش..
یه چیزی تو وجودش آتیش گرفت..
یه چیزی تو وجودش یخ بست..
و ترک برداشت..
و شکست..!
*****
میدونی بچهجون؟ مادرا خیلی موجودات عجیبی هستن. تا حالا فک کردی از چی خلق شدن؟ تا حالا فک کردی چی به کار رفته تو اون دل ِ بی در و پیکرشون که انقدر عشق توشه؟
تا حالا دقت کردی؟ هیشکی هیچوخ نگفته "مهر پدری". نه که باباها چیزیشون باشه یه وخ و ریگی به کفش ِ دوس داشتنشون باشه. نه! فقط این که.. مادرا یه چیز دیگهن. "مهر مادری"ـه، چون هیشکی دیگه تو دنیا آدمو مثل مادرش دوس نداره. سیستم میستم ِ تفکرشون تعطیله. تو رو با همهی قلبت دوست دارن. زشت باشی یا خوشگل.. برنده باشی یا بازنده.. بهترین باشی یا بدترین.. عاشقتن. دُنیا بر علیهت باشه، اونا طرف ِ تواَن. دُنیا بگه تو مقصری، اونا مثل یه ببر وحشی به دُنیا پنجه میکشن و میگن نه!
میدونی..
با مادرا، همیشه حق با توئه..
با مادرا، تو همیشه خوبی.. تو همیشه درستی.. تو همیشه..
تویی..
و وقتی میرن؟..
یه چیزی..
یه چیزی برای همیشه..
از دُنیای تو گُم میشه و میره..
*****
- هی بنفش؟
- هوم؟
- تو توی آینهی نفاقانگیز چی میبینی؟
- نمیدونم.
- یعنی چی؟

- ینی تا حالا توشو نیگا نکردم لُردک. چیطو؟
- چرا تا حالا نگاه نکردی؟!
دختربچه شونهشو انداخت بالا.
- چرا نیگا کنم؟ همهش حسرته لُردک.. آدم دلش میسوزه و هیچکاری اَم نمیتونه بکندش.
بعد دوباره با کنجکاوی پرسید:
- چیطو؟
این بار لرد شونهشو انداخت بالا.
- همینطوری.
داشت دروغ میگفت. خودش تازه آینه رو نگاه کرده بود.
انتظار نداشت اون تصویرو ببینه..
- قندعسل ِ مامان..
صدای مروپ گانت تو سرش پیچید و حرکات لبهاش جلوی چشمش تداعی شدن. اون لبخندی که روی لباش بود. اون عشقی توی چشماش بود. اون اطمینانی که همیشه توی دستاش موج میزد. "برای من مهم نیست تو لرد سیاه ِ بزرگ باشی یا نه، من دوستت دارم غنچهی زندگی من.."
مادرا اینطور چیزین.. میدونین؟..
لرد دستشو حلقه کرد دور خودش. شاید امیدوار بود همونطوری باشه که یه روزی مروپ گانت دستشو حلقه میکرد دورش و چه انتظار اشتباهی..
یه چیزی توی بغل ِ مادرا هس که توی بغل ِ هیشکی دیگه نیس..
و وقتی میرن؟..
اون "آغوش" برای همیشه میره..
*****
چی بگم بچه؟ تا حالا کسی ازم نپرسیده بود خوشبختی چیه.. من چی میدونم خوشبختی چیه؟ هرچی بیشتر به این لامصب فک میکنی، بیشتر نمیفهمیش. چطوری میخوای خوشبخت باشی؟ با قهرمان کوییدیچ شدن؟ با پیدا کردن ِ زن ِ رؤیاهات؟ با خونوادهت؟ من چی میدونم بچـ..
نه صَب کن..
فکرشو که میکنم..
الان یادم میاد یه بار..
*****
- و.. دوشیزه بودلر؟
ویولت در میانهی راه ِ بیرون رفتن از دفتر دامبلدور، روی پنجهی پایش متوقف شد. ماگت ِ ایستاده کنارش، چشمغرّهای به پیرمرد رفت و مخترع ریونکلایی با حرص گفت:
- ویولت!
آن لبخند پوزشخواهانهای که بر اثر این یادآوری معمولاً بر لبهای دامبلدور نقش میبست، این بار پدیدار نشد. او تنها نگاه جدیش را از پُشت شیشههای هلالی ِ عینکش به دختر جوان دوخت:
- تحت هیچ شرایطی پارچهی روی آینه رو برندار، باشه؟
بودلر ارشد نیشخندی زد.
- من باهوشتر از این حرفام پروفس! عمرناش تو اون کوفتی نیگا نمیکنم!
سپس چرخید و برای انتقال "آینهی نفاقانگیز" از زیرزمین خانهی گریمولد به بانک گرینگوتز، بیرون رفت.
*****
اون لحظهی اولی که دیدمش، چشاش عجیب برق میزدن بچه. از اون برقا که ینی خعلی روبهراهه. ولی نمیفهمیدم چیطو میشه که ایطو میشه. میگیری چی میگم؟ تو خاطراتش پُر از لکههای سیاهی بود.. حتی نمیدونسّم کدومو باس انتخاب کُنم.. پُر از حسرت.. پُر از غصههای یواشکیای که میتونسّن برگردن و واس تموم عمر بیچارهش کنن..
پس چطوری میتونِس بخنده؟
اینو نمیفهمیدم اون موقع..
*****
ویولت بودلر از آن دخترهای بابایی ِ تیر بود. از آنهایی که حتی رازهای مگو و حرفهای دلشان را هم پدرهایشان میدانند. از آنها که وقتی کلاوس بودلر ِ کوچک یک لحظه هم از مادرشان جدا نمیشد، مثل جان ِ شیرین به پدرش میچسبید.
امّا یک شب..
آن شب را به خوبی به خاطر داشت..
یک شب..
*****
- ماگت نکن! نکش! پارچه میُفـ..
بر اثر کشمکش گربهی زشت و پارچهی سنگین قرار گرفته بر روی آینه، سرانجام پارچه عرصهی کارزار را به گربه واگذار و مانند آخرین سردار ِ جنگی سخت، با بغضی خاموش، سقوط کرد.
ویولت همان لحظه جلو پرید تا جلوی اُفتادن پارچه را بگیرد.
ولی دیگر دیر شده بود.
حالا در برابر صادقترین قاضی ِ میزان خوشبختیش قرار داشت..!
نگاهش خیره ماند به آینه.
به خودش چنگ زد.
و به خاطر آورد..
پاهایش نیز چون دستانش، از مغزش فرمان نمیبُردند و به اختیار خود، چند قدم عقب رفتند. چشمهای به یکباره در چشمانش جوشید. تک تک اعضای بدنش به او خیانت کردند. مغز، پادشاه ِ شکستخورده، فرو ریخت و قلب..
فریاد عجز و کمکخواهی سر داد..
- نه..
لبهایش بی حس بودند و صدایش، لرزان و پریشان..
- نه..
قطرات اشک، هجوم رذیلانهشان به گونههای بیپناهش را آغاز کردند. امّا اهمیتی نداشت تصویر پیش رویش بر اثر زدودن اشکها تا چه اندازه صاف شود یا جوشش بار دیگرشان، چند بار تصویر را در هم بشکند..
حقیقت تغییری نمیکرد..
- مامان..
آن شب را به خاطر داشت.
شبی که اکنون تصویرش را در آینهی کذایی میدید، به روشنی روز به خاطر داشت.
نقل قول:
بر خلاف همیشه، بغضی عجیب به دیوارههای گلویش پنجه میکشید. نمیدانست چرا، امّا پلههای خانه را دو تا یکی بالا دوید و وارد اتاق والدینش شد. نیمههای شب بود و مادرش در خواب ناز. پدر خانه نبود و به یاد هم نمیآورد کجا بود..
ویولت ِ کوچک، خودش را روی تخت، کنار مادرش پرت کرد و در آغوش او خزید..
شب تاریک و سردی بود. مادر به یکباره از خواب پرید و حلقهی دستش دور بدن کوچک ِ دختر ارشدش محکم شد. بیخبر از همهجا و بدون هیچ پرسشی، اندام ظریف او را به خودش فشرد و اجازه داد سینهش را اشکهای کوچک ِ جنگندهش خیس کند. با ملایمت بوسهای بر موهایش نهاد و هیچ نگفت..
آغوشش گرم بود.. بوی شیرین ملایمی میداد..
ویولت چشمانش را بست..
نفس عمیقی کشید..
و آرزو کرد دُنیا همانجا به پایان برسد..
در آن امنیت ِ محض..
مادرها وقتی میروند، همه چیز را با خودشان میبرند. اسمشان را. لبخندشان را. محبتشان را. تمام عشق بیدریغشان را و تمام بیمنطقی و بیفکریشان در دفاع از کودکشان را..
مادرها وقتی میروند..
ستارهای برای همیشه سقوط میکند..
ستارهای برای همیشه خاموش میشود..
پاق!!
*****
به گوش اهالی دهکده، صدایی که آن شب از قبرستان میآمد، نشانهای از انسانیت در خود نداشت. بیشتر به نالهی بانشی یا زوزهای گرگی زخمخورده میماند.
کسی نمیدانست..
تنها صدای دختریست که از جلوی آینهی نفاقانگیز گریخته و خود را روی سنگ قبر مادرش ظاهر کرد تا سنگ سرد را به جای مادرش در آغوش بکشد..
آن سنگ سرد بود. ویولت تا پیش از آن هرگز سنگ قبر مادرش را چنین در آغوش نکشیده بود. سر خاک مادرش هرگز نگریسته یا کمترین نشانهای از اندوه نشان نداده بود. نمیخواست برادر کوچکترش را آشفته کند..
ولی دیگر بس بود!
دیگر بس بود!!
دستانش با تمام قدرت دور سنگ حلقه شدند. صدایی که از گلویش بیرون میآمد، ضجههای فرو خوردهی تمام آن سالها بود. آمیخته به کلماتی سرشار از زجر و عذابی وَرای تحمل بشر..
- حق نداشتی بری.. حق نداشتی بری! حالا دیگه هیشکی نیس نصفه شبی بغلش کنم مامان!.. مامان بدم میومد بغلم کنی.. واسه همین رفتی؟.. حالا دیگه هیشکی نیس قایم شم تو بغلش مامان.. حالا کجا قایم شم؟.. حالا کجا فرار کنم؟.. حق نداشتی انقد زود بری مامان.. حق نداشتی.. ببخشید که دوس نداشتم بغلم کنی.. ببخشید.. ببخشید..
نمیدانست برای چه.. نمیدانست چه مدّت.. با آن صدای نامفهوم.. تنها در پی بخشش آمده بود..
- ببخشید مامان.. ببخشید.. ببخشید.. بهم بگو میبخشی.. بهم بگو میبخشی..
برای مدّتی طولانی..
تنها گریست و گریست..
*****
فک میکنم خوشبختی همون لحظهی اون بچه بود، میدونی؟ بین همه آدمایی که اومدن و رفتن.. به چشمم، خوشبختی همون لحظهی شبونگاهی اون بچه بود..
کلاوس بودلر عینکش را با نوک ِ انگشت بالا داد و لبخند محزونی زد.
- بعید میدونم.
کلمهای بر سطح آینهی نفاقانگیز پدیدار نشد تا پاسخی را بنمایاند. نتیجتاً، بودلر کوچکتر با همان لبخند، ادامه داد:
- خواهر من به افسانههای پریان اعتقاد داره.
آینه که به یُمن طلسم اختراعی جدید ویولت، رسیده به دست ِ برادرش، میتوانست صحبت کند، این کلمات را شکل داد:
خب که چی؟
کلاوس بیشتر از سر عادت تا نیاز، بار دیگر عینکش را بالا لغزاند.
- آخر افسانههای پریان، همیشه همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.
لبخندش پررنگتر شد.
- من مطمئنم ویولت اجازه نمیده آخر داستانش اینطوری تموم شه..
*****
حالا دیگر به سنگ قبر تکیه داده و ستارگان بیشمار آسمان را مینگریست. بینیش بر اثر گریه سُرخ بود، امّا در چشمانش اشکی دیده نمیشد.
- میدونی خودمو چطوری دلداری میدم مامان؟
پاسخی نیامد. به هر حال، ویولت بودلر کسی نبود که برای حرف زدن به پاسخی نیاز داشته باشد.
- میدونی چطوری با رفتنتون کنار اومدم؟
یک دستش را بلند کرد و به کمک انحنای انگشت اشاره و شستش، حلقهای ساخت. از میان دایره، به آسمان خیره شد و اجازه داد ستارهای در مرکز آن حلقه قرار بگیرد. گویی آن ستاره با تمام ستارههای دیگر حالا فرق داشت..
- با خودم میگم رفتی یه جهان موازی.. یه دنیای بهتر..
نمیشد فهمید بازتاب سوسوی رقصآمیز نور ستارگان است یا چشمان بودلر ارشد به خودی خود بار دیگر دارد میدرخشد.
- یه جایی که حالت خوبه مامان.. همه چی رو به راهه.. دیگه دردی نمیکشی.. دیگه غصه نمیخوری.. یه دنیای قشنگ.. پُر از اون بوی ملایم و شیرینی که همیشه تو میدادی.. پُر از همه چیزای خوب ِ خوب.. پُر از همه رؤیاهایی که داشتی..
لبخندی زد. بینیش را بالا کشید و آخرین نشانههای غم محو شدند.
- یه جایی که همیشه لبخند میزنی..
سرش را کج کرد.
- حالا دیگه فقط منم که باید خوشبخت باشم.. چون اونجایی که تو رفتی.. اون خوشبختی ِ مطلق و قشنگ، فقط خندههای منو کم داره..
آرام با خودش خندید.
- مگه نه مامان؟
گویی ستارهی در مرکز حلقه هم خندید.
نه..
گویی تمام ستارهها هم خندیدند..
او به افسانههای پریان اعتقاد داشت.
اجازه نمیداد قصهش پایان بدی داشته باشد!
با یک حرکت دستش را مُشت کرد و بار دیگر خندید. حالا یک ستاره در مُشتش بود. ستارهی خوشبختی مادرش..
ستارهی خوشبختی خودش..!
*****
تقدیم به دوری..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

من(رودولف لسترنج)v.sورونیکعااااااا اسمتلی
_ارباب؟!

لرد بلاخره با بیحوصلگی به سمت رودولف که برای بار هفتادم بدون وقفه با گفتن "ارباب"،لرد را مخاطب قرار داده بود،برگشت...
_چیه رودولف؟!

_چرا من ارباب؟!

_برای بار چندم و آخرین بار توضیح میدم رودولف...آرسینوس به عنوان وزیر ما با وزیرِ دیگرِ ایران صحبت کرده و بهش خطر محفلی ها رو گوشزد کرده...قرار شد که برای محافظت ازش یکی رو بفرسته....منم تو رو در نظر گرفتم برای اینکه بری و ازش محافظت کنی...این یه دستوره...حالا فهمیدی رودولف؟!
رودولف همچنان که سعی در بغض کردن میکرد و به همین دلیل چهره اش از همیشه بدریخت تر بود،رو به لرد کرد و گفت:
_میدونم ارباب...فهمیدم...ولی چرا ارباب؟!چرا وزیر دیگر ایران ارباب؟!این همه جا...این همه وزیر دیگر...چرا ارباب اونجا؟!

_چون محفلی ها چشم طمع بهش دارن...من شنیدم بهش میگن معجزه قرن...شاید حتی جادوگر باشه...چون میگن دور سرش بعضی وقتا هاله نوری قرار میگیره...حالا هم برو دیگه رودولف...فقط یادت باشه...اونا نباید بفهمن تو جادوگری...ترتیبی داده شده تا آزمونی گرفته بشه و بهترین فرد برای محافظت ازش انتخاب بشه...برو و توی اون ازمون اول شو تا بادیگاردش بشی...رودولف این یه دستوره!
_ارباب...

_دستور رودولف!

_چشم!

ایران...محل برگزاری آزمون بهترین محافظ!
_نفر بعدی...گفتم نفر بعدی...هوی زشت...نوبت توئه!

فریاد مردی که رودولف را به درون اتاق فرامیخواند،رودولف را که بر روی چارپایه ای به خواب رفته بود،از خواب بیدار کرد...رودولف به دو سمت خود نگاه کرد و سپس وارد اتاق شد.
از صبح که رودولف به این محل مراجعه کرده بود،دها مرد تنومد و درشت هیکل که رودولف بین انها ریزترین بود،به آنجا مراجعه کرده بودند تا بتوانند بهترین محافظ شده و همچنین بادیگارد شخص وزیر دیگر شوند...حالا هم نوبت رودولف بود تا وارد آن اتاق بشود و مراحل "بهترین محافظ" شدن را بگذراند!
رودولف بلاخره وارد اتاق شد و دو مرد را دید که پشت میز نشسته بودند...
_چی شده؟!
_چی چی شده؟!

_الان چی شده؟!
_چیزی نشده...شما درخواست دادین که محافظ رییس جمهور بشین...درسته؟!

_امممم...اگه منظورتون همون وزیر دیگه است که شما بهش میگین رییس جمهور،آره!
_خب این آزمونیه که ببینیم شما شایستگی این امر رو دارین یا نه...در ابتدا شما باید گزینش عقیدتی بشین...به این سوالا جواب بدین!
رودولف اب دهانش را قورت داد...او هیچوقت در پرسش و پاسخ موفق نبوده...حتی در زمان هاگوارتز هم همیشه امتحان های کتبی را به امتحان های شفاهی ترجیح داده بود...حداقل در امتحان های کتبی توانایی این را داشت که تقلب کند!
_شما بفرمایید که نظرتون در مورد تهاجم فرهنگی چیه؟!
_تهاجم فرهنگی چیه؟!

_نه...خوبه...آفرین...معلومه که مورد تهاجم قرار نگرفتین اصلا...واسه همین اسمش هم به گوشتون هم نخورده...حالا سوال بعدی...حکم شنیدن موسیقی چیه؟!
_حکمش چیه؟!
_آره!
_نمیدونم...شنیدم والا حکم گشنیزه معمولا!

_باریکلا...خوشم اومد...پس شما هم به این امر معتقدین که کسایی که موسیقی اونم از نوع مبتذل گوش میدن رو باید گیشنیز کرد...تبارک الله...حالا بفرمایید که نماز جمعه چند خطبه داره؟!
_هر چی بیشتر بهتر!

_ماشالله...من نمیدونستم شما هم از برادن اهل دل هستین که اعتقاد دارین مهم کمیت خطبه ها نیس،مهم کیفیته...من فکر میکنم شما واقعا برای این امر واجد الشرایط هستین...ولی اجازه بدین یه سوال دیگه بپرسم...شما سابقه عضویت توی گروه های معاند رو نداشتین که؟!

_گروه؟!من اسلیترین بودم فقط...گروه دیگه نبودم!
مسئول گزینش برگه ای از کشوی میز بیرون آورد و شروع به مطالعه آن کرد...
_تو این برگه که لیست گروهای معاند هس چیزی در مورد اسلیترین نوشته نشده...شما مرحله گزینش عقیدتی رو با موفقت پشت سر گذاشتین...فقط لطف کنید اگه استخدام شدین،از این پیرهن های جلف نپوشین با این اصوار مستهجن!

_پیرهن؟!اینا عکس رو پیرهن نیستن که...خالکوبین!
_خب پس لطف کنید پیرهن بپوشین از این به بعد...حالا بعد از گزینش عقیدیتی،نوبت گزینش مهارتیه که همکار عزیزم مسئولش هستن!

مسئول گزینش به طرف دیگه میز اشاره کرد...
_خب...من مسئول گزینش مهارتی شما هستم...شما الان فرض کنید همکار من فرضا رییس جمهوره...و من یه شخص عادی...حالا شما باید از رییس جمهور محافظت کنید...مثلا من الان دستم به سمت ریسس جمهور داز میشه و...
قبل از اینکه آن مرد همکارش را لمس کند،رودولف قمه ای از جورابش درآورد و دست مرد را قطع کرد!
_شما استخدامین...از فردا میتونید مشغول بشین!

فردای آن روز!
اولین روز کاری رودولف مصادف شده بود تا یک اتفاق تلخ برای وزیر دیگر ایران...یکی از روسای جمهور کشورهای امریکای لاتین که از دوستان وزیردیگر ایران بود،مرده بود و وزیر دیگر ایران برای حضور در مراسم ختم او به آنجا سفر کرده بود...رودولف نیز البته همراه او بود!
_پیس...پیس...وزیر دیگر!

_چیه؟!ساکت باش حرف نزن،نظم مراسم رو بهم نریز!
_فقط میخواستم بگم خدایی اینجا همه با کمالاتن...اصلا من از کودکی علاقه خاصی به امریکای جنوبی داشتم...مخصوصا این بانوانشان!

_منظورت چیه؟!بشین یه گوشه چرت و پرت نگو!
رودولف ساکت همان گوشه که ایستاده بود،ماند...او باید فکری میکرد...تمام خانوم ها در این مراسم،با توجه به شناختی که از ایران و وزیر دیگر آنها داشتند،به سمت آنها نمی آمدند و فقط از دور تسلیت میگفتند...و این برای رودولف عذاب اور بود...اما ناگهان فکری شیطانی در ذهن رودولف نقش بست!
_پیس...وزیر دیگر!
_باز چیه؟!
_میگم ما باید به فرهنگ و اداب رسوم اینا احترام بذاریم...درسته؟!

_آره!
خب من آداب رسوم اینا رو میدونم...وقتی یکی میمیره تو مراسمش باس گرفت همه رو بغل کرد...اگه بغل نکنیم انگار توی قبر میتشون چیز کردیم...چیز...
_چی؟!

_انگار به میت بی احترامی کردیم یعنی!
_نه بابا؟!

_آره باو...اوه اوه...مادر مرحوم اومد...باس بغلش کنیم که خاطرش مکدر نشه و به رسم و رسومشون توهیین نکنیم!

نقشه رودولف گرفت...او تا شب نصف آمریکای جنوبی را به واسطه حرکتی که وزیر دیگر انجام داده بود و مجوزی برای هیئت اعزامی بود،بغل کرد!
چند روز بعد!
در این چند روزی که رودولف محافظ وزیر دیگر ایران شده بود،نتوانسته بود استراحت بکند...زیرا وزیر دیگر ایران در تمامی این روزها در سفر به شهرهای مختلفی بود که به آن سفر استانی میگفتند...آن روز هم آنها به یک شهر مرزی رفته بودند و وزیر دیگر ایران بنا به سخنرانی داشت...
_از ساعت چن اینجایین؟!پنج؟!شیش؟!هفت؟!هشت؟!خسته شدین؟!کی خسته اس؟!
رودولف که در کنار وزیر دیگر ایستاده بود،دقیقا نمیدانست که برای چه آنجاست...از وزیر دیگر قرار بود در مقابل چه کسی محافظت کند؟!یا اصلا وزیر دیگر ایران برای که داشت سخنرانی میکرد و از آنها میپرسید که چند ساعت آنجا بوده و خسته هستند یا نه؟!چون وزیر دیگر ایران تنها بر روی سکوی سخنرانی ایستاده و هیچکسی روبرویش نبود که به سخنرانی او گوش دهد...تنها یک دوربین تلویزیونی و یک گزارشگر که "حضور پر شور مردم در استقبال از رییس جمهور" را هر چند جمله یکبار تکرار میکرد،آنجا بودند!
ظهر نیز رودولف وزیر دیگر ایران را در جلسه استانی همراهی میکرد...آنجا نیز رودولف به چشم شاهد هوش و ذکاوت وزیر دیگر ایران بود...
_خب...یه سد بزنیم...چارتا کارخونه...پنجا جاده...هزارتا ساختمون برای مسکن مهر و...
_معذرت میخوام جناب رییس جمهور...شکر میون کلومتون...دقیقا اعتبار این طرحا رو از کجا بیاریم؟!

_اعتبار میخوای چیکار؟!فقط مهم اینه که بگن ما دستور ساخت اینا رو دادیم...دیگه پول ساختنشون رو نداریم مهم نیس...مهم اینه که ما در چشم مردم مهروز نشون داده بشیم!

رودولف میبایست این تجربیات گرنبهایی که در مصاحب با وزیر دیگه به دست آورده بود را بعدها در اختیار لرد میگذاشت...این حجم از عوام فریبی بی سابقه بود!
رودولف مطمئن بود که در سفر خارجی که پیش روی آنهاست و قرار بوده که وزیر دیگر ایران در نیویورک سخنرانی انجام دهد،خارجی ها قدر او را بیشتر دانسته و به سخنرانی او گوش خواهند داد..
سفر خارجی که پیش رو بوده،نیویورک،سازمان ملل مشنگی!
_به راستي مسئول حوادث چه كسي و علت آن كدام است؟عدهاي تلاش ميكنند كه وضع را طبيعي و خواست خدا، و ملتها را مسئول اصلي زشتيها و ناكاميها معرفي نمايند.ميگويند اين ملتها هستند كه تبعيض و ظلم را ميپذيرند.اين ملتها هستند كه تن به ديكتاتوري و تحميل و زيادهخواهي ميدهند.اين ملتها هستند كه تسليم ارادههاي استكباري و توسعه طلبيها ميشوند.اين ملتها هستند كه تحت تاثير ترفندهاي تبليغاتي گروههاي قدرت قرار ميگيرند و بالاخره اينكه آنچه بر سر جامعه جهاني ميآيد، نتيجه مواضع منفعلانه و سلطه پذيرانه ملتهاست!

_جیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیرجیر!
صدای ناهنجار جیرجیرک چرت رودولف را پاره کرده...او ابتدا کمی گیج بود و ندانست که کجاست...اما سپس کمی چشمان خود را مالید و سعی کرد که تمرکز کند...به یاد آورد که او حالا در سازمان ملل بوده و وزیر دیگر ایران در حال ایراد سخنرانی خود برای هیئت ایران،هیئت کشور بومبا بومبا و البته صندلی های خالی سالن بود...به نظر میرسید که خارجی ها ها هم قدر این دُر گرانبها را نمیدانستند...به وضوح آنها مشنگ بودند...چون اگر کمی هوش داشتند مثل جادوگرها،چه محفلی و چه مرگخوار به دنبال استفاده از وزیر دیگر ایران میرفتند!
از نگاه رودولف،وزیر دیگر ایران فردی بسیار مهربان و حساس بود...چون تاب دوری خانواده اش را نداشته و آنها را با خود به نیویورک آورده بود...البته مشخص بود که وزیر دیگر ایران نتنها به خانواده بلکه به همسایه ها،هم محلی ها و آشنایانش از هفت پشت آونور تر هم وابسه بوده که همه آنها را با خود به همراه آورده بود...بدون شک وزیر دیگر دل بزرگی داشت که اینهمه به همه وابسته بود...درست به مانند رودولف که دلش به اندازه ای بزرگ بود که تمام ساحره های دنیا در آن جا میشدند!
در همین حین ناگهان فکر شیطانی به ذهن رودولف رسید...حالا که وزیر دیگر ایران ادعا میکرد که میتواند جهان را مدیریت کند،چرا رودولف او را به دنیایی جادوگری نبرده و از حضور او آنجا بهرمند نشود؟!
پس رودولف پاورچین پاورچین به سمت وزیر دیگر ایران که پشت تریبون ایستاده بود نزدیک شد و دست او را گرفت...
_زنده باد بهار...زنده باد مش...عه؟!چرا دستم رو گرفتی؟!
_میخوام ببرمت یه جای خوب!

پاق!
خانه ریدل ها!
_رودولف توضیح بده چرا همراه این موجود یکهو وسط میز ناهارخوری ظاهر شدی؟!

به نظر میرسید رودولف خیلی خوب تمرکز نکرده بود که اینجا را برای آپارات انتخاب کرده بود...و یا شاید مورپ گانت باز هم تغییر دکوراسیون داده بود و میز نهارخوری را آنجا قرار داده بود...اما این امر مهم نبود...رودولف با خود تحفه ای اورده بود!
_ارباب...این وزیر دیگه ایرانه!

_و چون وزیر دیگر ایرانه این حق رو براش قائل شدی که جوری ظاهرش کنی که پاش توی کاسه سوپ ما باشه؟!

_نه ارباب...محفلی ها مگه نمیخواستن این رو بدزدن؟!
_خب؟!
_خب بذارین بدزدن...اینجوری رهبری و مدیریت محفل رو هم یحتمل میخوان بدن بهش!
_و ما تو رو فرستادیم تا مانع این کار بشی!
_نه ارباب...این اگه بره محفل،هشت سال که سهله...هشت ماه هم نه...هشت روزه تپه گلکاری نشده توی محفل باقی نمیذاره!
_منظورت چیه؟!
_ارباب...درست میگفتن...این معجزه قرنه...و معجزه اش اینه که میتونه حتی بهشت رو هم جهنم کنه...فقر،فساد،بیکاری،رکود،تورم،اختناق فضا،دروغگویی محفل رو فرا میگره اگه این بره اونجا!
لرد نگاهی به رودولف کرد...لرد در دلش رودولف را تحسین میکرد...رودولف اسلحه ای با خود آورده بود که توانایی منهدم کردن آن بینهایت بود..لرد هیچوقت فکر نمیکرد که یک مشنگ،آنهم وزیر دیگر ایران کلید پیروزی او باشد...
_پس منتظر چی هستی دیگه رودولف؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

لاکی
برعلیه
بنفشه زبون دراز
سکوت مطلق بود...
آن شب ماه از پس ابرها بیرون نیامده و درسراسر شهر خاموش، بادهای سرد پاییزی می وزید. روی صندلی نشسته بود وصدای نفس هایش به گونه ای که انگار دوقلوه سنگ راه بینی اش را سد کرده اند، سنگین و تنها نوای درون خانه بود. موهایش را نامرتب در یک طرف سرش جمع کرده و سرما در لباس های پارچه ای اش نفوذ و عضلاتش را منقبض میکرد. پاهایش را در بغل گرفته بود و صدای ضربات هماهنگ کتانی هایش بر زمین، انعکاسی ترسناک داشت...سرفه ای کوتاه سر داد و درحالی که دچار آخرین احساس بغرنج زندگی اش در این شب سرد شده بود، ایستاد و شروع به قدم زدن در عرض اتاق کرد و با صدای آرامی که انگار درحال زمزمه در گوش مورچه ای است، گفت:
-احمقانه رفتار کردم...
مشکلی نبود..همیشه لحظاتی بودند تا "احمقانه " رفتار کنیم و با فکرهای سطحی و خودخواهی هایمان حماقت هایمان را رقم بزنیم، شاید هم برای همین بود که نمیخواست خودش را از این بابت سرزنش کند...تنها او نبود که اسیر این کلمه شده بود.
سرش را برگرداند و به صدای باد گوش سپرد..نوای دردناکش مو بر تن هر آدمی راست میکرد. آرام آرام به سمت پنجره رفت و درحالی که برای صدمین بار از امشب، به آسمان قیرگون می نگریست متفکرانه گفت:
-همه این مدت وجود داشت....همیشه خوشبخت بودم!
راست میگفت...همه این مدت، در آغوش خوشبختی، خوشبختی را جستجو میکرد.
فلش بک!
ابرهای آرام و بی خیال به کندی تمامی ماه سپید را می پوشاندند و باد آهسته از جریان باز می ایستاد..این بازی هرشبه بود.
-میـــــــــــــــــــــــــــو!
گربه کوچک و سیاه رنگی، با اندامی لاغر و دمی که با غرور بالا گرفته بود، به دنبال دخترکی که ردایی سیاه بر تن داشت دوید. دختر، گام هایش را کمی آهسته تر کرد و غرید:
-مجبور نیستی همراهم بیای قاتل...مجبور نیستی تو خوشی های نه چندان دوری باهام شریک باشی...
مجبور نبود؟!نه...خودش به خوبی میدانست که اگر همان گربه کوچک کنارش نباشد و همراهیش نکند هیچ است...آخر دوست های خوب همیشه به یکدیگر نیاز دارند...همیشه!
شاید گربه هم این را میدانست، چون درغیر این صورت هیچوقت با "میو"ی دیگری حرفش را رد نمی کرد.
-ولی ایده خوبی نیست.
دخترک ناگهان وسط خیابان ایستاد و به مردمی که با تعجب سراپایش را ورنداز می کردند خیره شد. محتاطانه نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی متوجه گربه سخنگو نشده است. چند قدمی عقب رفت و درحالی که گربه را درآغوش می گرفت، زمزمه کرد:
-احمق نباش! ما میتونیم خارج از دنیای جادو زندگی خوبی داشته باشیم....یه خونه بزرگ میگیریم، من اینجا کار میکنم و تو میتونی دوستای بیشتری پیدا کنی...درسم رو تو دانشگاه های مشنگی ادامه میدم و شاید یه روزی همینجا ازدواج کنم...مطمئن باش خوشبخت میشیم...
گربه صدایی ناهنجار از خودش درآورد و درحالی که در دلش فریاد می کشید"دختر دیوانه ی مزخرفِ یدندهِ خودخواهِ زیاده خواه!" گفت:
-چرا فکر میکنی...
دختر حرف گربه را قطع کرد و قاطعانه جواب داد:
-دنیای جادو مزخرفه!اونجا جای امثال من نیست...فقط برای یه مشت احمق بی عرضه ساخته شده تا مثل کبک سرشون رو بکنن زیر برف و از ترس مردم عادی خفه خون بگیرن!
-با این وجود...خیلی ها تو دنیای تو و دنیای بیرونش هستن که آرزو دارن جای تو باشن...انواع و اقسام وسایل...اتاق بزرگ...خونه اشرافـ...
-درسته اما از این به بعد همه دلشون میخواد جای من باشن...تازه میخوام شروع کنم...بهت ثابت میشه!
گربه ساکت شد و چشمانش را به ردیف مغازه های لوکس لندن دوخت...روز های خوشبختی نزدیک بودند...و روزهای تمام شدنشان نزدیک تر!
***
-وایسا یه لحظه!
مرد، این حرف را زد و سپس خم شد و مانند دونده های ماراتون دستانش را روی زانوهایش گذاشت تا کمی نفس بگیرد. دخترکی که تا ثانیه ای قبل درحال دویدن بود، ایستاد و بدون این که حتی نیم نگاهی به مرد بیندازد منتظر شد.
-مکس اگه کاری زود باش...باید برم!
مکس، دستانش را در جیب های کت پشمیِ رنگ و رورفته اش گذاشت و درحالی که هنوز به سختی نفس می کشید، با لحنی خشن گفت:
-من همه چیز رو میدونم...دزد لعنتی!
دخترک چشمانش را در حدقه چرخاند و فریاد زد:
-خفه شو!منم یه آدم عادی...
-تو عادی نیستی...یهویی پیدات شد، خونه بزرگی رو خریدی و الکی الکی وارد دانشگاه شدی...الان هم جان بدبخت رو گیرآوردی و براش کلی نقشه ریختی...کارات...
دخترک که آستانه تحملش لبریز شده بود، برگشت و چندقدمی به مرد نزدیک شد و با تاسف گفت:
-چه مرگته؟!داری دنبال یه نفر میگردی که مجرمش کنی؟چرا از من بدت میاد؟
-تو یه شیطانی لاکرتیا بلک...فکر نکن من متوجه رفتارهای مرموزت و اون گربه عجیب و جغدی که همیشه دم پنجره اتاقت پرسه میزنه، نمیشم...ازت متنفرم چون از همون اول میدونستم که کاسه ای زیر نیم کاسه داری!
لاکرتیا بلک بیچاره، چشمان آبی اش را به زمین دوخت و چیز نامفهومی را زیر لب زمزمه کرد. سپس، گویی که میخواهد برای چند لحظه تصویر مرد را از ذهنش دور کند، چشمانش را بست و گفت:
-فقط توهم زدی...همین!
حرفش را با تاکید زیادی تکرار کرد، با این وجود میدانست که انتظارات پیش از اندازه اش از زندگی، کار دستش داده است...او آدمی با رویاهای بی پایان بود و مکس عجوبه ای برای نفرت ورزی!
مکس زیر لب خندید و با تهدید گفت:
-بدبختت میکنم...قول میدم!
لاکرتیا از این حرف به خود لرزید...به زودی زندگیش خراب میشد...حال به خوبی میفهمید که خوشبختی، میتواند بدبختی هایی باشند که هنوز بر سرش آوار نشده اند.
پاپان فلش بک
صدای آژیر ها در خیابان ها تنگ و تاریک لندن می پیچید و اندک نور لرزان چراغ ها، سرهایی را از پشت پنجره که با کنجکاوی بیرون را دید می زدند، نمایان می ساخت. باران سختی باریده بود و آسفالت کهنه شهر پر از چاله های گل آلود آب بود.
-واااای....
شخصی که خود را زیر بارانی گشادی پنهان کرده بود، سکندری خورد و به درون چاله آب بزرگی افتاد و هیکلش خیس از آبی شد که بوی تعفن میداد. با این وجود بدون معطلی، دویدن را از سر گرفت و با چشمانی دریایی که نگرانی درآن ها حکم فرمانی میکرد، گربه کوچک و سیاهی را به تندتر دویدن تشویق کرد. سرش به دوران افتاده و ترس در وجودش می تپید، ولی با تمام این ها بازهم سرگردان از کوچه ای به خیابانی و از خیابانی به کوچه ای دیگر پناه می برد.
"بدبختت میکنم...قول میدم!"
حرف مکس، مانند زنگی گوشخراش در گوشش می پیچید..موفق شده بود
.قتلی را به گردن دخترک انداخته و اورا متهم به دزدی و نقشه های شوم کرده بود...
-بدو قاتل!بدو!
گربه سرعتش را بیش تر کرد و اشکی سرد از چشمان لاکرتیا چکید...
قاتل،دوست های خوب، خانواده ای مهربان، خانه ای اشرافی، قدرتی بی انتها و صدها چیز دیگر، نکته هایی بودند که به آن ها توجه نکرده بود...کاش زودتر نگاهی به اطرافش می انداخت تا متوجه میشد که چقدر خوشبخت بوده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

به نام خدا
دختر بچه روی صندلی بلندی نشسته بود و پاهایش را در هوا تاب می داد. در مقابلش، پشت یک میز بزرگ، مردی درشت هیکل با سری کم مو نشسته بود. تکه کاغذی را در دست گرفته و با دقت آن را می خواند؛ این را می شد از روی چین هایی که به پیشانی انداخته بود، حدس زد. مرد نفسش را بیرون داد و عینکش را کمی بالا برد.
- به نظرت خوشحالت می کنه؟
- نمی دونم.
- خوبه... خوبه. فقط جاتون عوض شده. زیاد سخت نگیر.
جمله آخرش را نه از روی مهربانی گفته بود و نه از روی خباثت و نه حتی از روی بی تفاوتی. به نظر خودش شاید...
محض خنده!
البته خنده دار هم بود. این که روزی برسد که مامور محافظت از اوّلین بادیگارد هایتان شوید. این را هم می شود پای بازی روزگار گذاشت. این روزگار هم عجب کارگردان قابلی است که از بازیگران بی استعدادی مثل ما اینچنین بازی می گیرد.
مرد درشت هیکل از جایش بلند شد و همراه با همان تکه کاغذ در دست به سمت دختربچه رفت. شاید اگر یک لبخند می زد بهتر بود اما... لبخند برای صورت بی نهایت جدی او بیش از حد نامتعارف بود.
- کارت شروع می شه.فقط چند دقیقه دیگه مونده.
دختربچه برای لحظه ای لرزید. نه از روی ترس. شاید دلیلش موج سرمایی بود که هوای سرد شبانگاهی را به داخل اتاق منتقل می کرد و یا شاید این سنگینی مسئولیت بود که شانه هایش را برای لحظاتی به لرزه در آورده بود.
آن ها هم هنگام شروع کارشان چنین حسی داشتند؟
اظطراب یا...
ترس!
خوب به خاطرشان داشت.
دو نفر بودند.
در اوایل ورودش به آن جا سر و صدای زیادی شده بود. جشنی کوچک و یک معارفه.
دور شدن از گذشته اش و آشنایی با چیز های جدید و...
دو انسان متفاوت!
کنار آمدن با شرایط جدید سخت و گاهی غم انگیز است و همین باعث می شد که گاهی... فقط گاهی... بزند زیر گریه و...
- خاک تو سرمون شد! داره گریه می کنه!

- داری گریه می کنییییی؟!

شاید نبود روانشناس برای بادیگارد ها در آن زمان دلیل چنین چیزهایی بود. به هرحال داد زدن این که یک نفر دارد گریه می کند اصلا چیز جالبی نیست! حتی اگر او یک شنل قرمزی باشد!
- این رو هم با خودت می بری؟
مرد ارّه را برداشته بود و دندانه هایش را تک تک بررسی می کرد. دختربچه امیدوار بود که یکی از انگشتانش را ببرد. از مرد بدش نمی آمد، فقط روحیه اش ایجاب می کرد که چنین چیزی آرزو کند.
روحیه اش!
- خودم با بتن لهش می کنم!

- بتن رو نصف کرد.
- با تراکتور می رم روش!
- رفتی! تراکتوره نصف شد! تا الانم داری قسط می دی.

- واقعا!
- آره.

-حالا چه قدش مونده؟

- سه سال. تازه گفته اضافه حقوقم نمی ده.
- می گم اصن شاید این تو روحیه اش باشه؟ نه؟ زیاد سخت نگیریم بهتره؟
- پووووف.

ارتباط بین روحیه و ارّه ورونیکا آن قدر واضح بود که هیچکس به خودش زحمت کشف کردن آن را نمی داد...
حتی آن دو نفر!
- آره! می برمش.
ورونیکا این را گفت و ارّه را از دستان مرد قاپید. آدم ها دلشان نمی خواهد کسی با وسایل شخصیشان ور برود. حتی شنل قرمزی ها!
از صندلی پایین آمد و به سمت در خروجی حرکت کرد.
- می دونی تو این کار فقط خودتی و خودت؟ بازم مصممی که انجامش بدی؟ تک و تنها؟
با وجود انعکاس نور می توانست برق را در چشمان مرد ببیند. بی توجه به مرد با خودش اندیشید:
تک و تنها؟
چه بهتر؟
داشتن دستیار در این جور کار ها تنها مایه دردسر است. مثل خود آن دو...
- مسیر حرکتمون از خیابون B-6983 هستش.

- مسیر حرکتمون از خیابون A-6983 هستش.

- B

- A

- B
- A

- Bbbbbbbbb!
- Aaaaaaaaaa!
و شاید وقتی چشمشون به شنل قرمزی ای که به آن ها خیره شده بود می افتاد، خب...
- اهم... خب A!

- منم خب می گم B!

- A!

- خیلی خب بابا.. A!

حداقل حسن تنها کارکردن نداشتن این دردسر هاست.
- مشکلی با تنها کارکردن ندارم. این جوری اصن... اصن راحت ترم هست!
و شنل قرمزی بدون هیچ حرف دیگری به سمت در بزرگ و چوبی رنگ به راه افتاد. دستانش را به دور دستگیره فلزی در حلقه کرد...
- دوشیزه اسمتلی!
ورونیکا برگشت، پشت سرش، مرد لبخند می زد و برخلاف تصور ورونیکا، لبخند حتی به آن چهره جدی و خشن نیز می آمد.مرد با گوشه چشم نگاهی به ساعت انداخت.
- موفق باشید.
دخترک سری تکان داد و با یک هُل در را باز کرد. در پشت در همان دو نفر ایستاده بودند. مشهور ترین مشنگ هایی که آنقدر آنان را می شناسیم که گاهی فراموشمان می شوند و وقتی آنان را دوباره به خاطر می آوریم، وقتی خوبی هایشان را مرور می کنیم، هرکسی که باشیم... حتی اگر شنل قرمزی هم باشیم...
زیر لب می گوییم:
مامان، بابا، دوستون دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/18
تولد نقش: 1395/12/13
آخرین ورود: دوشنبه 17 تیر 1398 00:05
از: پیش اربابم
پستها:
317

شب شده بود. هوا بسیار سرد بود. فیلیوس در خانه اش نشسته و مشغول خواندن روزنامه بود.
تق تق تق تق!
فیلیوس از ترس پرید. فورا به سمت در رفت.
-چه خبره؟ هوووووی!
-منم فیلی زود باش.
فیلیوس صدای آشنای زنوفیلیوس را شنید. آهی کشید و در را باز کرد. در هنوز کامل باز نشده بود که زنوفیلیوس وحشیانه وارد خانه شد.
-زنوف چته؟ اینجا چیکار میکنی باز؟
-ام... هیچی! مهمون میخوای؟
-باز دخترت از خونه انداختت بیرون؟
رنگ از چهره زنوفیلیوس پرید و به سرفه افتاد. با ناراحتی که در صدایش پیدا بود شروع به حرف زدن کرد.
-تو که میدونی... ام اون یکم چیزه... چیزه... میدونی دیگه! میشه ولش کنی؟
فیلیوس، زنوفیلیوس را میشناخت. با اولین نگاه متوجه شده بود که این بار اوضاع فرق میکند. ولی بحث را ادامه نداد و خواست مهمانش راحت باشد.
-دقت کردی از هفت روز هفته شیش روزش رو اینجایی؟
-آره. از بس دوست دارم. بیا بغلم.
-ولش کن.
فیلیوس به سمت آشپزخانه رفت تا قهوه آماده کند. اما زنوفیلیوس با چهره ای رنگ پریده به اطرافش نگاه میکرد. خانه مثل هر روز تمیز و مرتب بود.
-اثری از اون چیزه نیس. وااای مرلین! من چیکار کردم.
پس از چند دقیقه فیلیوس با دو فنجان قهوه آمد. چون از سلیقه دوستش باخبر بود، مقداری نمک، زردچوبه، پودر کیک و مواد دیگری را به فنجان قهوه او اضافه کرده بود. زنوفیلیوس مثلا قهوه اش را خورد و با آستینش دهانش را پاک کرد.
-هووووم به به. مرسی عالی بود.
-
-خوابم میاد! شب بخیر.
-جاتو...
اما زنوفیلیوس به سمت اتاق فیلیوس رفت و فیلیوس از صدای فنر تخت متوجه شد که باز هم مجبور است زمین بخوابد.
-
فنجان ها را جمع کرد. جایش را کنار تختش که توسط زنوفیلیوس اشغال شده بود انداخت و خوابید.
نصف شب!
زنوفیلیوس که روی تخت خوابیده بود به صورت کاملا ترسناکی از جایش بلند شد. دست هایش را صاف در مقابل خود گرفته بود. چشمانش کاملا بسته بود. از تخت پایین آمد. دستانش را مانند زامبی ها گرفته بود. به سمت فیلیوس رفت. خم شد و...
شترق!
-آییییییی!
سیلی محکمی را نوش جان فیلیوس کرد! سپس با آرامش دوباره به سمت تخت خواب رفت و خوابید. پس از چند دقیقه دست هایش را که در هوا معلق بود را پایین آورد.
فیلیوس در حالی که با دستش صورتش را گرفته بود، مات و مبهوت به زنوفیلیوس چشم دوخته بود.
-آخه چرا من!
دو ساعت بعد!
فیلیوس با صدای بسیار بلندی از خواب پرید. چند دقیقه ای طول کشید تا بفهمد چرا روی زمین خوابیده است.
-منو نه! میگم منو نهههههه!
به زنوفیلیوس نگاه کرد که از ته دل فریاد میکشید.
-پیست! زنو!
-ماماااااان!
زنو فیلیوس شست پایش را بالا آورد و شروع به مکیدن آن کرد.
-نممم نممم نممم! ببین من شورم! ارزش خوردن ندارم! نهههههه! منو نخور.
فیلیوس که متوجه شده بود که وی خواب بسیار ترسناکی میبیند لطف کرده و بالشش را برداشته و به سمت کاناپه رفت و هیچ زحمتی برای بیرار کردن زنوفیلیوس نکشید.
-بذار ببینه. به دردش میخوره.
صبح زود!
زنوفیلیوس با موهایی پریشان از اتاق بیرون آمد. با دقت اطافش را برسی کرد.
-صبح بخیر.
-صبح بخیر. چه خبرته؟ چرا اینقدر صدای... فیلی! آخه کارتون؟
-آره الان قسمت باحالش میاد.
-میگما ام چیزه... کسی نیومده؟
-نه. هاهاهاها! خیلی باحالی پسر.:yrorf:
-من؟
-نه بابا. کارتون رو دارم میگم.
زنوفیلیوس با ناراحتی سرش را تکان داد. حواسش اصلا جمع نبود. با هر صدایی میپرید. صدای کارتون خیلی اذیتش می کرد؛ ولی کاری از دستش بر نمی آمد.
به بدبختیش فکر کرد. به کاری که کرده بود.
-
-دیوونه.
-خل.
-دیوونه.
-خل.
-
-
درگیری داشت اوج میگرفت. زنوفیلیوس که زیر دلش را گرفته بود با پایش فیلیوس را به سمتی پرت کرد.
-عه عه! چرا میزنی؟
-تو اول شروع کردی!
زنو در حالی که سرش را تکان میداد به اطرافش نگاه کرد. گویی دنبال چیزی بود.
-مگه بچه ای؟
-دیدی کارتونم تموم شد؟
-
-خب چته؟ من که میدونم یه چیزیت هست. حالا بگو.
زنو که گویی منتظر این جمله بود نفس عمیقی کشید. روی مبل نشست و به چشمان فیلیوس چشم دوخت.
-من یه کاری کردم.
-خب؟
-که نباید میکردم.
فیلیوس به سلیقه خود در انتخاب کردن دوست افسوس می خورد.
-زنو... چیکار؟
-اوتو...
-اتو رو خراب کردی؟ میدونی چقدر گالیون بابتش داده بودم؟
-نه فیل... اوتو...
-اتو رو گم کردی؟ میدونی چقدر گالیون بابتش داده بود؟
-میشه خفه شی؟
من اوتو رو اذیت کردم.
فیلیوس که تازه متوجه منظور زنوفیلیوس شده بود لبخندی زد.
-که خب اونو میشناسی؟ نجینی رو داره... که خب... میدونی دیگه... اوتو یکم کم داره... یجوریه... من که کاری نکردم! فقط چون لیوان مورد علاقم رو شکونده بود با این کمربندم زدمش!
فیلیوس با شنیدن نام نجینی بر خود لرزید. یاد اولین دیدارش با او افتاد.
فلش بک!
فیلیوس که به تازگی مرگخوار شده بود با خوشحالی از پله های خانه ریدل پایین آمد.
-تمیز میکنم همچین و همچون...
-وینکی؟
وینکی که صدای فیلیوس را برای اولین بار شنیده بود، فورا مسلسلش را به دست گرفت.
-سوراخ سوراخ...
-وینکی... بیا بغلم.
فیلیوس فورا وینکی را در آغوش گرفت. وینکی تحمل این همه محبت را نداشت. مسلسلش زمین افتاده بود. فیلیوس چنان او را میفشرد که نفس کم آورد. همه این ها دست به دست هم دادند و مغز وینکی قاطی کرد و سوت کشید. بنابراین وینکی به زور خود را از دست فیلیوس رها کرد و به سمت اولین اتاق دوید.
-وینکی این عکس جدمه... اونم یه جنه! بیا ببین میشناسیش؟ از دوستات نیست؟
فیلیوس نیز پشت سر او شرع به دیودن کرد. وقتی وارد اتاق شد وینکی را ندید.
-وینکی؟ من جنا رو دوست داما! بیا بهت شکلات بدم.
ولی صدایی نیامد. فیلیوس مشغول برسی اطرافش شد.
-فیس فوس ففففسسس!
فیلیوس مار بزرگی را در مقابل خود دید. مسلسل وینکی درست جلوی دهان مار، روی زمبن افتاده بود.
-
فریاد بلندی کشید و از اتاق بیرون آمد. در را بست و قلبش را گرفت.
-وااای من چیکار کردم؟ طفلی گناه داشت. شاید جدم رو میشناخت.
ولی فیلیوس نمیدانست که وینکی در اتاق قایم شده بود. وینکی توانست خود را از دست فیلیوس نجات دهد.
-الووووو!
فیلیوس بر اثر این فریاد بلند، از خواطرات خود بیرون پرید.
-فلش بک بودما!
-آره داشتم میگفتم! بعدش اوتو قسم خورد که کاری کنه نجینی من و هر کسی که به من کمک کرده رو بخوره.
-میشه دوباره بگی چی شد؟!
زنو فیلیوس سرش را با افسوس تکان داد. لیوان آبی برداشت و دوباره شروع به گفتن کرد.
-چن بار بگم؟ اه! ببین دعوامون شد. من زدمش اونم عصبی شد گفت کاری میکنه که نجینی من و کسی که به من کمک کنه و جا بده رو بخوره! خیلی سخته؟ دوباره بگم؟ اگه نمیفهمی رو کاغذ بنویسم.
-
فیلیوس با ناراحتی به زنوفیلیوس نگاه می کرد. زنوفیلیوس نیز با عصبانیت او را نگاه میکرد. لیوان را روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.
-الان باید جیم شیم.
-اوتو مهربونه!
-نه خیلی زودم میاد و ما رو پیدا میکنه.
-پیدا نمیکنه. من از نجینی میترسم.
-چرا پیدا میکنه! آخه من موقع اومدن خواستم یه یادداشت برای لونا بذارم... ولی خب میدونی؟ الان متوجه شدم که اوتو به خونه ماهم سر میزنه دیگه! خب پس اون یادداشت رو، رو در میبینه!
-آخه رو در؟!:|
فیلیوس فورا برای جمع کردن وسایلش به اتاقش رفت. پس از چند دقیقیه با یک ساک کوچک از اتاق بیرون آمد. با زنوفیلیوس از خانه بیرون آمدند. تا خواست پایش را از خانه بیرون بگذارد...
-هوووم!(افکت خورده شدن توسط خزنده!)
زنو فیلیوس با دیدن مار بزرگ فورا آپارات کرد تا پیش شخص دیگری برود.
-هر جا بری پیدات میکنم. چی رو خوردی نجینی؟
از شکم نجینی صدایی آمد.
-دیلاق... دیلاق...! اه تو هم دیلاقی.
این استخونای وینکیه؟
-نجینی؟ فلیت رو آخه؟ الان به ارباب چی بگم؟!
تق تق تق تق!
فیلیوس از ترس پرید. فورا به سمت در رفت.
-چه خبره؟ هوووووی!

-منم فیلی زود باش.

فیلیوس صدای آشنای زنوفیلیوس را شنید. آهی کشید و در را باز کرد. در هنوز کامل باز نشده بود که زنوفیلیوس وحشیانه وارد خانه شد.
-زنوف چته؟ اینجا چیکار میکنی باز؟

-ام... هیچی! مهمون میخوای؟

-باز دخترت از خونه انداختت بیرون؟

رنگ از چهره زنوفیلیوس پرید و به سرفه افتاد. با ناراحتی که در صدایش پیدا بود شروع به حرف زدن کرد.
-تو که میدونی... ام اون یکم چیزه... چیزه... میدونی دیگه! میشه ولش کنی؟

فیلیوس، زنوفیلیوس را میشناخت. با اولین نگاه متوجه شده بود که این بار اوضاع فرق میکند. ولی بحث را ادامه نداد و خواست مهمانش راحت باشد.
-دقت کردی از هفت روز هفته شیش روزش رو اینجایی؟

-آره. از بس دوست دارم. بیا بغلم.

-ولش کن.

فیلیوس به سمت آشپزخانه رفت تا قهوه آماده کند. اما زنوفیلیوس با چهره ای رنگ پریده به اطرافش نگاه میکرد. خانه مثل هر روز تمیز و مرتب بود.
-اثری از اون چیزه نیس. وااای مرلین! من چیکار کردم.

پس از چند دقیقه فیلیوس با دو فنجان قهوه آمد. چون از سلیقه دوستش باخبر بود، مقداری نمک، زردچوبه، پودر کیک و مواد دیگری را به فنجان قهوه او اضافه کرده بود. زنوفیلیوس
-هووووم به به. مرسی عالی بود.

-

-خوابم میاد! شب بخیر.

-جاتو...
اما زنوفیلیوس به سمت اتاق فیلیوس رفت و فیلیوس از صدای فنر تخت متوجه شد که باز هم مجبور است زمین بخوابد.
-

فنجان ها را جمع کرد. جایش را کنار تختش که توسط زنوفیلیوس اشغال شده بود انداخت و خوابید.
نصف شب!
زنوفیلیوس که روی تخت خوابیده بود به صورت کاملا ترسناکی از جایش بلند شد. دست هایش را صاف در مقابل خود گرفته بود. چشمانش کاملا بسته بود. از تخت پایین آمد. دستانش را مانند زامبی ها گرفته بود. به سمت فیلیوس رفت. خم شد و...
شترق!
-آییییییی!
سیلی محکمی را نوش جان فیلیوس کرد! سپس با آرامش دوباره به سمت تخت خواب رفت و خوابید. پس از چند دقیقه دست هایش را که در هوا معلق بود را پایین آورد.
فیلیوس در حالی که با دستش صورتش را گرفته بود، مات و مبهوت به زنوفیلیوس چشم دوخته بود.
-آخه چرا من!

دو ساعت بعد!
فیلیوس با صدای بسیار بلندی از خواب پرید. چند دقیقه ای طول کشید تا بفهمد چرا روی زمین خوابیده است.
-منو نه! میگم منو نهههههه!
به زنوفیلیوس نگاه کرد که از ته دل فریاد میکشید.
-پیست! زنو!
-ماماااااان!
زنو فیلیوس شست پایش را بالا آورد و شروع به مکیدن آن کرد.
-نممم نممم نممم! ببین من شورم! ارزش خوردن ندارم! نهههههه! منو نخور.
فیلیوس که متوجه شده بود که وی خواب بسیار ترسناکی میبیند لطف کرده و بالشش را برداشته و به سمت کاناپه رفت و هیچ زحمتی برای بیرار کردن زنوفیلیوس نکشید.
-بذار ببینه. به دردش میخوره.

صبح زود!
زنوفیلیوس با موهایی پریشان از اتاق بیرون آمد. با دقت اطافش را برسی کرد.
-صبح بخیر.
-صبح بخیر. چه خبرته؟ چرا اینقدر صدای... فیلی! آخه کارتون؟

-آره الان قسمت باحالش میاد.
-میگما ام چیزه... کسی نیومده؟
-نه. هاهاهاها! خیلی باحالی پسر.:yrorf:
-من؟

-نه بابا. کارتون رو دارم میگم.
زنوفیلیوس با ناراحتی سرش را تکان داد. حواسش اصلا جمع نبود. با هر صدایی میپرید. صدای کارتون خیلی اذیتش می کرد؛ ولی کاری از دستش بر نمی آمد.
به بدبختیش فکر کرد. به کاری که کرده بود.
-
-دیوونه.
-خل.
-دیوونه.
-خل.
-

-

درگیری داشت اوج میگرفت. زنوفیلیوس که زیر دلش را گرفته بود با پایش فیلیوس را به سمتی پرت کرد.
-عه عه! چرا میزنی؟
-تو اول شروع کردی!

زنو در حالی که سرش را تکان میداد به اطرافش نگاه کرد. گویی دنبال چیزی بود.
-مگه بچه ای؟
-دیدی کارتونم تموم شد؟

-

-خب چته؟ من که میدونم یه چیزیت هست. حالا بگو.
زنو که گویی منتظر این جمله بود نفس عمیقی کشید. روی مبل نشست و به چشمان فیلیوس چشم دوخت.
-من یه کاری کردم.
-خب؟

-که نباید میکردم.
فیلیوس به سلیقه خود در انتخاب کردن دوست افسوس می خورد.
-زنو... چیکار؟
-اوتو...
-اتو رو خراب کردی؟ میدونی چقدر گالیون بابتش داده بودم؟

-نه فیل... اوتو...
-اتو رو گم کردی؟ میدونی چقدر گالیون بابتش داده بود؟

-میشه خفه شی؟
من اوتو رو اذیت کردم.
فیلیوس که تازه متوجه منظور زنوفیلیوس شده بود لبخندی زد.
-که خب اونو میشناسی؟ نجینی رو داره... که خب... میدونی دیگه... اوتو یکم کم داره... یجوریه... من که کاری نکردم! فقط چون لیوان مورد علاقم رو شکونده بود با این کمربندم زدمش!
فیلیوس با شنیدن نام نجینی بر خود لرزید. یاد اولین دیدارش با او افتاد.
فلش بک!
فیلیوس که به تازگی مرگخوار شده بود با خوشحالی از پله های خانه ریدل پایین آمد.
-تمیز میکنم همچین و همچون...

-وینکی؟

وینکی که صدای فیلیوس را برای اولین بار شنیده بود، فورا مسلسلش را به دست گرفت.
-سوراخ سوراخ...
-وینکی... بیا بغلم.

فیلیوس فورا وینکی را در آغوش گرفت. وینکی تحمل این همه محبت را نداشت. مسلسلش زمین افتاده بود. فیلیوس چنان او را میفشرد که نفس کم آورد. همه این ها دست به دست هم دادند و مغز وینکی قاطی کرد و سوت کشید. بنابراین وینکی به زور خود را از دست فیلیوس رها کرد و به سمت اولین اتاق دوید.
-وینکی این عکس جدمه... اونم یه جنه! بیا ببین میشناسیش؟ از دوستات نیست؟

فیلیوس نیز پشت سر او شرع به دیودن کرد. وقتی وارد اتاق شد وینکی را ندید.
-وینکی؟ من جنا رو دوست داما! بیا بهت شکلات بدم.

ولی صدایی نیامد. فیلیوس مشغول برسی اطرافش شد.
-فیس فوس ففففسسس!
فیلیوس مار بزرگی را در مقابل خود دید. مسلسل وینکی درست جلوی دهان مار، روی زمبن افتاده بود.
-

فریاد بلندی کشید و از اتاق بیرون آمد. در را بست و قلبش را گرفت.
-وااای من چیکار کردم؟ طفلی گناه داشت. شاید جدم رو میشناخت.

ولی فیلیوس نمیدانست که وینکی در اتاق قایم شده بود. وینکی توانست خود را از دست فیلیوس نجات دهد.
-الووووو!

فیلیوس بر اثر این فریاد بلند، از خواطرات خود بیرون پرید.
-فلش بک بودما!

-آره داشتم میگفتم! بعدش اوتو قسم خورد که کاری کنه نجینی من و هر کسی که به من کمک کرده رو بخوره.
-میشه دوباره بگی چی شد؟!

زنو فیلیوس سرش را با افسوس تکان داد. لیوان آبی برداشت و دوباره شروع به گفتن کرد.
-چن بار بگم؟ اه! ببین دعوامون شد. من زدمش اونم عصبی شد گفت کاری میکنه که نجینی من و کسی که به من کمک کنه و جا بده رو بخوره! خیلی سخته؟ دوباره بگم؟ اگه نمیفهمی رو کاغذ بنویسم.

-

فیلیوس با ناراحتی به زنوفیلیوس نگاه می کرد. زنوفیلیوس نیز با عصبانیت او را نگاه میکرد. لیوان را روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید.
-الان باید جیم شیم.
-اوتو مهربونه!

-نه خیلی زودم میاد و ما رو پیدا میکنه.

-پیدا نمیکنه. من از نجینی میترسم.

-چرا پیدا میکنه! آخه من موقع اومدن خواستم یه یادداشت برای لونا بذارم... ولی خب میدونی؟ الان متوجه شدم که اوتو به خونه ماهم سر میزنه دیگه! خب پس اون یادداشت رو، رو در میبینه!

-آخه رو در؟!:|
فیلیوس فورا برای جمع کردن وسایلش به اتاقش رفت. پس از چند دقیقیه با یک ساک کوچک از اتاق بیرون آمد. با زنوفیلیوس از خانه بیرون آمدند. تا خواست پایش را از خانه بیرون بگذارد...
-هوووم!(افکت خورده شدن توسط خزنده!)
زنو فیلیوس با دیدن مار بزرگ فورا آپارات کرد تا پیش شخص دیگری برود.
-هر جا بری پیدات میکنم. چی رو خوردی نجینی؟
از شکم نجینی صدایی آمد.
-دیلاق... دیلاق...! اه تو هم دیلاقی.
این استخونای وینکیه؟
-نجینی؟ فلیت رو آخه؟ الان به ارباب چی بگم؟!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/26
آخرین ورود: یکشنبه 9 اسفند 1394 17:25
از: آنجا که عقاب پر بریزد...
پستها:
212

پرستار VS کوتوله
سوژه: مار کبیر، نجینی
دینگ دینگ!
لرد سیاه غلتی زد و اپل سیکس خود را برداشت.
- بازم جادوسل... لعنت به این پیامکا! خودم درشو تخته می کنم بوقیای مشنگ نما! فک کردن ما اینقدر تسترالیم بشینیم زبان فرانسوی مونو تقویت کنیم!
سپس غلت دیگری زد و نگاهی به اطراف انداخت. همه چیز آرام بود اما این بار زیادی آرام به نظر می رسید. هیچ صدایی، موسیقی ای، فریادی یا حتی صدای یک مگس هم نمی آمد. دیگر کم کم داشت حوصله اش سر رفت که می دید رول خیلی دارد بوقی شروع می شود، پس برای تحول هم که شده، رودولف را صدا زد:
- هوی رودی... بتاز بیا کارت دارم!
ناگهان در باز شد و رودولف با قمه ای که از آن خون می چکید در یک دست و ساحره ای در دست دیگرش، وارد شد!
- اربابا درخواستی داشتین؟ کسی مزاحم خوابتون شده؟ فقط بگید بزنم از وسط نصفش کنم!
- نه کسی ازیتمان نکرده فقط چرا قمت خونیه؟ اون کیه باز مخشو با آجر زدی؟
- اوه... یادم نبود... هیئتمون قصاب نداشت مجبور شدم خودم برم جلوی دسته گوسفند سر ببرم! ایشونم یه ساحره با کمالاتن تو تلگرام باهاشون آشنا شدم! قراره با هم بریم سواحل آنتالیا!
لرد سیاه کریشوی نثار آن جان نثار کرد و گفت:
- خاک تو سرت کنن... ما رو نگا می خواهیم دنیا بی مشنگ بشه اونوقت تو میری براشون قصاب میشی! بوقی دو بعدی!
- ارباب غلط کردم... به مرلین بهم گفتن غذا میدن! وگرنه من ریتا رو خورده باشم برم اونورا! ارباب خواهش می کنم...!
ناگهان درد تمام شد و رودولف خودش را عقب کشید.
- غذا میدن! چی میدن حالا؟!
- مرغ ارباب... مرغ!
ولی تا ارباب آمد تصور کند در برای بار دوم بار شد و...
- ارباب عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
از قرار معلوم کسی ورونیکا را گاز گرفته بود که اینطور فریاد می کشید! با این حال دوان دوان خودش را به ارباب رساند و فریاد زد:
- ارباب... ارباب... ارباب... نجینی... نجینی... نیست...!
- چی؟
- نجینی نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!
- اوتو عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
اما این بار ورونیکا نبود. این بار لرد سیاه بود که اینطور فریاد کشیدنش سر به فلک می کشید...
اونور
- نجینی... عزیزم کجایی؟ یوهو... ارباب بفهمه گم شدی زیر هاگرید نمی کنه تو حلقما!
- اوتو!
- بله؟ چیه؟ من... من... تویی فلیت! داشتم ویندوز می پروندم بوقی!
فلیت نگاهی مو شکافانه به اوتو کرد و پرسید:
- دنبال چیزی می گردی؟
- کی من؟ نه بابا... دنبال چی؟ من غلط بکنم دنبال چیزی باشم.
- نجینی کو؟
!Otto left the roll
Otto invited by flit
- چرا لفت دادی بوقی؟ ازت یه سوال پرسیدما!
- گم شده!
و این بار هر دو با هم لفت دادند...
اینور
- اوتو رو احضار کنید می خوام از خبر داده شده اطمینان پیدا کنم!
مرگ خواران به هم نگاه کردند. هیچ کدام نمی دانست اوتو کجاست ولی با این حال هر کجا بود باید پیدا می شد. پس هر کدام به جایی آپارات کردند. لرد سیاه رو به رودولف کرد و گفت:
- خودمم میرم ببینم می تونم پیداش کنم یا نه. تو هم می بری این ساحره رو می زاری سر جاش... اوکی؟
رودی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
اونور
- آخرین بار کجا دیدش؟
- برده بودمش دم یه مغازه... بعدش... بعدش ریتا اومد و... با هم رفتیم یه کافی بزنیم و درباره یه چیزایی ازم پرسید تا تو روزنامش بنویسه...
فلیت سرش را خاراند و با اکراه گفت:
- باشه، باشه... بریم اونجا...
و هر دو به سمت مغازه حرکت کردند که ناگهان ورونیکا جلوی آن ها ظاهر شد!
- اوتو عااا!
شترق!
و قبل از اینکه بتواند فریاد بزند متاسفانه چوب دستی اوتو در حلقش چپانده شد...
یک ساعت بعد...
لرد سیاه در حال نگاه کردن مغازه ها بود و هر از چند گاهی جلوی یکی از آن ها می ایستاد و به ویترین آن ها نگاه می کرد. حدود یک ساعت بود از نجینی دور بود و اصلا حال و وضع خوبی نداشت. تقریبا به هر جایی که می دانست اوتو یا نجینی آن جا باشد سر زده بود ولی نه اوتو بود نه نیجینی!
بعد از مدتی پیاده روی چشمش به مغازه ای افتاد که رویش نوشته شده بود:
عطاری جعفر و برادران به جز اصغر
این اسم اصلا برایش معنی خاصی نداشت پس برای کنجکاوی هم که شده نزدیک ویترین مغازه شد تا بفهمد عطاری چیست...
هنوز چند قدم نرفته بود که با دیدن شیشه ای سر جایش ایستاد!
- او... او... اوتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو می کشمــــــــــــــــــــــــــت!
نجینی درون شیشه ای پر از الکل آرام آرمیده بود... برای ابد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج