جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 20 خرداد 1400 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شود، مروپ هم برای او با میوه یک کله و مو درست میکند، اما الکساندرا ایوانوا آن را میخورد. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوانوا میروند تا کله را پیدا کنند، اما در درون معده ایوانوا گیر میکنند. ملانی برای نجات آنها خون یک خانوم ماگل را تجویز میکند که با رضایت از او گرفته شود، اما زن ماگل که متوجه شد آنها جادوگر هستند غش کرده و حالا کم‌کم در حال بهوش آمدن است...

------------------------------------


لرد راضی نبود مهربان باشد...راضی هم اگر بود، هیچکس نمیدانست که اصلا لرد بلد بود مهربان باشد یا خیر...اما ملانی باید کاری میکرد که آن زن با رضایت خون بدهد، پس فکری به ذهنش رسید...
_باشه ارباب....شما مهربون نباشین..شما همیشه استثنا بودین!
_همینطوره!
_بقیه ولی استثنا نیستن....بقیه مهربون باشن...ارباب بهشون دستور بدین مهربون باشن!
_ملانی راست میگه....شما که مثل ما نباید باشید....همین حالا همگی مهربان باشید!

پیش از اینکه مرگخواران فرصت کنند تا اعتراضی از خود بروز بدهند، زن ماگل بیدار شد!
_چی شده؟ من کجام؟ اینجا کجاس؟ جادوووووگر!
_نه عزیزم...جادوگر چیه؟ خواب دیدی حتما...من شفاگرم اصلا!
_چی چی؟
_همون دکتر!

زن به اطراف نگاه کرد....باور نمیکرد که تمام این ها خواب بوده و تمام انسان ها و غیر انسان هایی که همین حالا بالای سر او بودند را در خواب نیز دیده باشد...منطقی به نظر نمیرسید!
اما ملانی قبل از اینکه زن ماگل بیشتر فکر کند گفت:
_ببین حالت بده...خون کثیف وارد بدنت شده...اگه ازت خون بگیریم خوب میشی...بگیرم؟رضایت میدی؟

زن ماگل اما هنوز مشکوک به نظر می‌رسید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 19 خرداد 1400 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف ، ملانی و ماکسیم در حالی که نمیدانستند چه بگویند به یکدیگر نگاه میکردند.

- با شماییم! مگر ما مسخره ی شما احمق ها هستیم؟ تسترال از شما بیشتر شعور داره!
-ارباب اخه با این سیلی که ایوا راه انداخته بود ردای قشنگتون کثیف میشد.ابهتتون زیر سوال میرفت.

ارباب نگاهی به ردای خود و سپس به عکس مادرش که بر دیوار خانه ی ریدل اویزان بود انداخت.
-این بار را میبخشیم ولی وای به حالتان اگر دفعه بعد بدون اجازه ی ما نفس بکشید!

سکوت مرگباری در خانه ی ریدل حکم فرما شد.

-دوباره چه شده؟چرا دارید بنفش میشوید؟

ایوا و ملانی با ترس دستشان را بالا بردند.

-ایوا تا اطلاع ثانوی دهنت را ببند علاقه ای نداریم سیل استفراغ راه بیندازی. ملانی بگو.
-ارباب خودتون گفتید نفس نکشیم.

لرد تاریکی نگاهی به مرگخواران بادمجانی رنگش انداخت.
-فردا میرید خاک همراه با کود میخرید هر هشت ساعت سه مشت میریزید روی سرتون! به جای این کار ها یک فکری به حال مادرمان و کله ی مبارکمان کنید!

ملانی بعد از روانه کردن وردی به سمت ماگل بیهوش شده رو به بقیه کرد.
-باید با رضایت خودش بهمون خونشو بده وگرنه فایده نداره. خشونت ممنوع. سعی کنید اون روی مرگخواریتون رو یکم کنترل کنید و مهربون باشید.
-ها؟
-مهربون کیه دیگه؟
-با کمالاته؟
-خوردنیه؟

لرد که برای دومین بار در آن روز به هوش و ذکاوت زیاد مرگخوارانش پی برده بود سری از روی تاسف تکان داد.
-ایوا مگه نگفتم دهانت را ببند؟ یک بار دیگر در این خانه حرف از خوردن بزنی می اندازیمت جلوی فنریر بلکه شکم گرسنه ی او سیر شود. بقیتان هم آن سه مشت را میکنید شش مشت. ملانی خجالت نمیکشید به ما میگویید مهربان باشیم؟ مگر ما آن پشمکیم که با بی ابهتی تمام ماچ و بوس روانه کله های توخالیتان کنیم! ما اربابیم!
-ولی ارباب!
-همان که گفتیم!

در همان لحظه ورد ملانی اثر کرد و ماگل شروع به بیدار شدن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 خرداد 1400 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دریایی از خوراکی‌ها و غیر خوراکی‌هایی که طعمه ایوا شده بودند در حالی که آغشته به مایعی چسبناک و لزج بودن از معده اش خارج می‌شدند. جام سه جادوگر، افسر راهنمایی رانندگی سر چهار راه پرنس ادوارد لندن، جاروی نیمبوس ۲۰۲۱، سوپ گولاش دیشب به همراه پاتیل بانو مروپ، قاشق و چنگال های نقره با نشان کشتی تایتانیک، نصف شقه تسترال، یک دست زره کامل هاگوارتز و ...

مخلوط چندش آور همچون مردابی از دهان ایوا سرازیر بود. لرد و بقیه مرگخوارهای روی بلندترین نقاط در دسترس ایستاده بودن به این آشفتگی نگاه میکردن.

لرد با انزجار گفت:
-اونی که الان از دهن ایوا اومد بیرون معبد پانتئون رم بود؟! کاری ندارم چطوری اون رو درسته خورده، ایوا کی رفته بود رم؟!

زن ماگل که طاقت دیدن همچین صحنه‌ای را نداشت روی دست‌های ملانی بیهوش شده بود. ملانی نگاهی به رودولف انداخت که داشت با دست توی سرش می‌زد و گفت:
- چرا هنوز اونجا وایسادی؟ زودتر عرق نعنا رو به خوردش بده دیگه!

رودولف با نگاهی سرشار از درماندگی گفت:
- معده ایوا الان یه طرفه شده، فقط خروجی داره، چیزی قبول نمیکنه که!بدبخت شدم رفت!

ماکسیم که جثه بزرگ ترین از همه داشت و میتوانست راحت تر از بقیه از میان محتویات معده ایوا عبور کند و حرف‌های ملانی و رودولف را هم شنیده بود، بطری را از دست رودولف گرفت و بعد از نزدیک شدن به ایوا بطری و محتویاتش را با هم به سمت دهانش پرتاب کرد.

همه حضار به صورت صحنه آهسته شاهد این لحظه بودند. بطری در هوا چرخ خورد و درست از راه گلو وارد معده ایوا شد. چند لحظه بعد سیل خروشان استفراغ ایوا متوقف شد!

- هورا ما موفق شدیم!

- ما؟ رودولف؟ ما؟

رودولف اب دهانش را قورت داد:
- ببخشید ماکسیم جان، تو موفق شدی!

ارباب نگاهی به اطراف انداخت. به نظر می‌رسید بلا، بانو مروپ و کله هنوز داخل معده ایوا بودند.
- الان این چه کاری بود؟ چند لحظه صبر میکردین خود ایوا همه رو بالا میاورد و مشکل حل میشد! رودولف، ملانی، ماکسیم؟ سریعا توضیح بدین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 16 خرداد 1400 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف داخل اولین مغازه ای که دید رفت.
-شما عرق نعنا دارین؟
-خیر آقا اینجا بوتیکه...شما لباس نمی پوشین؟
-نه آقا! فقط بگو کجا میتونم عرق نعنا پیدا کنم؟
-والا،چند مغازه اونطرف تر یه مغازه ی عرقیاتی هست اونجا باید داشته باشن...نه یه لحظه وایسا،ببین این کار رو داریم خیلی با کیفیته...
-گفتم که لباس نمی پوشم
و از مغازه بیرون رفت.
تا چند مغازه اونطرف تر دویید و در راه هیچ اهمیتی به زن ها نمی داد! باید قبل از اینکه ایوا بالا بیاره عرق نعنا را می‌گرفت.

-عرق نعنا!عرق نعنا میخوام!
-چشم آقا الان میارم،چقدر؟
-۱.۵ لیتر!
-بله میشه ۴ پوند.
-بیا
و چهل گالیون روی میز ریخت،بطری رو برداشت و با تمام سرعت به سمت لرد و بقیه برگشت.
به سمت ایوا رفت تا عرق نعنا رو بهش بده،ولی دیگه دیر شده بود!

ایوا دیگر نتونست جلوی خودش رو بگیره،عق زد،به سمت سطل آشغالی دویید و بالا آورد
-عق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در 1400/3/17 9:03:17
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اردیبهشت 1400 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف در وضع بدی قرار داشت. هنوز چند ساعت از خورده شدن بلاتریکس نگذشته بود و او در همین چند ساعت کوتاه برای اولین بار در عمرش حس آزادی را تجربه کرده بود و حالا نمی خواست به این راحتی ها این آزادی را از کف بدهد.

رودولف فکر کرد و فکر کرد. فکر کرد. خیلی زیاد فکر کرد. اما از آنجا که فکر کردن برای افرادی مثل رودولف چندان هم کارساز نیست، پس از آن همه فکر کردن به این نتیجه رسید که باید از ملانی کمک بگیرد.

-ملانی؟

ملانی در گیر راضی کردن زن ماگل بود.
-ببین عزیزم اصلا درد... چیه؟!
-چیزه، میگم، تو آمپول ضد تهوع داری؟
-آمپول ضد تهوع دیگه چیه؟
-آمپول ضد تهوع... خب آمپول ضد تهوعه دیگه!
-همچین آمپولی هنوز اختراع نشده رودولف.
-عه؟! پس ملت وقتی حالت تهوع می گیرن چیکار می کنن؟
-اومم... بذار فکر کنم... آهااا! عرق نعنا می خورن!
-عرق نعنا دیگه چیه؟

ملانی نگاهی به دور و برش کرد و وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست صدایش را پایین آورد و جواب داد:
-به ارباب نگیا، ولی یه جور معجون ماگلیه. معجزه می کنه!
-خب پس یکم از همین معجونا که گفتی بده.
-من که عرق نعنا ندارم، باید خودت بری پیدا کنی. راستشو بگو رودولف، باز چی شده؟ عرق نعنا رو برای کی می خوای؟
-هیشکی، هیشکی، پس گفتی عرق نعنا نداری دیگه؟ نمی دونی از کجا باید پیدا کنم؟
-نه من از کجا باید بدونم؟ حالا هم برو من کار دارم.

و دوباره سرگرم کل کل کردن با زن ماگل شد. حالا رودولف مانده بود و عرق نعنایی که باید هر چه زودتر آن را پیدا می کرد و به خورد ایوا می داد. رودولف برای او‌لین بار در عمرش از فکر ساحره های باکمالات بیرون آمده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1399 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاه پکری به ملانی انداخت.
-خب پس چرا خونش رو نمی‌گیرین؟ ما خسته شدیم.

ملانی که نمی‌دانست چه بگوید، لبخند دندان نمایی زد و به رودولف اشاره کرد. ولی رودولف مصمم بود که ژست قشنگی بگیرد. تمامی بازوها و عضلات بدنش را با ژست‌های مختلف به زن نشان داد.
واقعا انتظار داشت زن با او سلفی بگیرد نه کس دیگری!

-رودولف؟!
-جانم ارباب؟
-
-آها، چیزه... عـــام... ببخشید. آدم جایزالخطاست و من هم آدمم.
-ما برای اولین بار در تمامی طول عمرمان انقدر نسبت به جمله‌ی آخر تو شک و تردید نداشتیم که الان داریم!
-
رودولف سر خورده کنار مرگخواران نشست و با نگاهی غم‌زده به زن نگاه کرد. اما همین‌که سرش را چرخاند تا به بقیه می‌خواران نگاه کند، دید ایوا در حالی که جلوی دهانش را گرفته سعی می‌کند بالا نیاورد. رودولف برای اولین بار در عمرش از حالت تهوع شخصی ترسیده بود.
شخصی مثل ایوا که اگر بالا بیاورد، هرچیزی، حتی بلاتریکس را نیز بالا می‌آورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1399 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
درون معده ایوا

بلاتریکس:وای بانو مروپ اگه الان بالا بیاره چی
ما هنوز سر ارباب پیدا نکردیم
اینجا هم که تاریکه
این همه چیز خورده یدونه چراغ نخورده

بلای مامان بجای حرف زدن بگرد پیدا کنیم

با منی بانو مروپ

بله دقیقا با تو هستم بلای مامان زود باش بگرد

بیرون معده ایوا

لرد باز دستی به سرش کشید و گفت
جمع بنمایید این زن را که حالمان را بهم زد

_ اما هنوز سلفی نگرفتیم
جناب جادوگر بگو هلوووو

لرد که دیگر عصبانیتش شدید شده بود گفت
میروی یا همینجا فلجت کنم هااا

ملانی که تا اون موقه چشمانش از تعجب داشت گرد میشد
گفت
ارباب نه ما اونو سالم لازم داریم
وگرنه نمتونیم خون بگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(Aleksander viliyam)
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 15 دی 1399 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون از معده ایوا:

-جادووووگر؟ جدا جادوگرین شما؟ چوبدستی و اینا؟

لرد به سرش دست کشید و گفت:
-یکی بیاید این را جمع بکند. این در شان ما نمی باشد!
-یعنی جدا جادوووگر؟ لابد زن هاتونم ساحره ان؟ اووووه یه چیزی نشونم میدین؟

زن به کل فراموش کرده بود که اسیر است.
-یه دقه وایسین!

دو نفری که اورا گرفته بودند ولش کردند. زن دست در کیفش برد و موبایل ماگلی اش را بیرون کشید.
-عه میشه آقای جادوگر یه سلفی بندازیم باهم؟

لرد دست و پایش را جمع کرد
-آن چیست دیگر آن چیز را از ما دور بکنیدش!

زن موبایلش را جلو لرد آورد:
-بگو سییییییییب!

لرد عصبانی شد و چوبدستی اش را درآورد
-الان طلسم کوری میزنیم بهت حال بنمایی! کوریوس!

طلسم قرمز رنگ محکم به چشم زن برخورد کرد.

-وووییی!

زن با چشم های وق زده به اطراف نگاه کرد. مردمک چشم هایش حرکت نمی کرد.
-الان باید چی میشد مثلا؟

لرد که تا آن موقع قیافه "ووی من چقده خوبم!" به خود گرفته بود یک دفعه ماسید. ملانی صورت زن را جلویش گرفت و وارسی اش کرد.
-مگه میبینی الان؟
-آره، چطور مگه؟

ملانی کف کرد.
-ارباب فکر کنم این دختره یه سه رگه باشه.
-چی؟
-سه رگه ارباب. در مقابل هر طلسمی مقاومه.
-مگر داریم چنین چیزی؟

ملانی دهان باز کرد تا توضیح بدهد که دختر گفت:
-من جد اندر جدم انگلیسی بودن! من ناخالصی ندارم!

لرد خوشش آمد. یک کمی!
-ماگل ها هم از خون ناخالص خوششان نمی آید!

ملانی حق به جانب پرسید:
-اگه سه رگه نیستی چطوری طلسم خورد به چشمت ولی کورت نکرد؟

دختر گفت:
-عه؟فکر کنم خورده به لنزم!

بعد با دو انگشتش پلک چشمش را از بالا و پایین باز کرد و با انگشت اشاره دیگرش سعی کرد لنز را بیرون بیاورد. در این حال مرگخواران چندششان شد.

-ووی نگاه کن تو رو مرلین دستشو تا آرنج کرده تو چشمش!
+در آر دستتو از اون تو!
* عق! عـــــــــق!

درحالی که زن دستش را به طرز تهوع آوری در چشمش کرده بود ایوا حس کرد معده اش به هم میریزد و دل و روده اش بهم تابیده می شود. رفتار چندش آور زن کار خودش را کرده بود؛ دیری نمی گذشت که به اندازه یک انگلستان غذای نیمه هضم شده ازمعده اش بیرون بریزد. تنشی به معده اش افتاد، تنشی که بلاتریکس و بانومروپ هم حسش کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1399 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون از معده ایوا:

هیلی کوپتر های وزارت خانه به دنبال مرگخوارها بودند و مرگخوارها همگی جایی دور از دید هیلی کوپترها پیدا کرده بودنند و در حال نقشه کشی برای پیچاندن هیلی کوپتر ها بودند...
اما زن ماگل که از همه چیز بی خبر بود، فقط جیغ می‌کشید و سعی در فرار داشت

_اوضاع خیلی خرابه ها
_حالا چرا وزارت خونه با هیلی کوپتر اومده؟مگه هیلی کوپتر وسیله‌ای ماگلی نیست؟
_حتما نمیخواستن که این زن ماگل بفهمه اونا جادوگر هستن

زن ماگل که هنوز در حال جیغ کشیدن بود با شنیدن صحبت های مرگخواران با صدایی بلند تر از قبل گفت:

_جادووووووووگر؟

در درون معده ایوا:


بلاتریکس که با تمام سرعت و پشت بانو مروپ می‌دوید، در ذهن نقشه مرگ ایوا به شکل های گوناگون را کشیده بود و برای بیرون آمدن از معده ایوا و کشتنش لحظه شماری می‌کرد...اما فعلا این مهم نبود!! بنابراین بلا پرونده نقشه کشی برای ایوا را در ذهنش فقط تا مدتی بست و رو به بانو مروپ گفت:

_جا تو معده خیلی کمه... نمیتونیم بیشتر از این به دویدن ادامه بدیم الان چیکار کنیم؟ تازه باید سر ارباب رو هم پیدا کنیم
_نمی‌دونم باید یه راهی برای خلاص شدن از خورشت گلابی ها و سوپ پای سیب و کباب ها پیدا کنیم

بلا که دیگر صبرش به سر رسیده بود دست از دویدن برداشت و به سمت غذا ها حمله کرد

_بانو مروپ شما برید سراغ سر ارباب
_مطمئنی بلای مامان؟
_راستش نه ولی تا ابد که نمیشه فرار کرد
_آفرین بلای مامان پس من برم دنبال سر ارباب

خورشت گلابی و سوپ پای سیب و بقیه غذا ها با دیدن قیافه بلا ترسی عجیب در دلشون افتاد و حس کردند که بهتره عقب نشینی کنند و با نقشه‌ای بهتر به بلا و مروپ حمله کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1399 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو مروپ در حالی که به بلاتریکس چشم دوخته بود، سوال خود را تکرار می‌کرد.
- مگه نه بلای مامان؟

بلاتریکس، مانند پتریفیکوسی که با توتالوس دست بیعت داده باشند و به طلسمِ خشک‌کردن تبدیل شده باشند و به جسمی جان‌دار برخورد کرده باشند، خشکش زده بود!

- بلای مامان؟

بانو مروپ در شناختِ نگاهِ مردم بی‌تجربه نبود.
او نگاه‌های لردسیاه هنگامی که شیطنتی کوچک مثل کشتن دو سه ماگل کرده بود و می‌خواست از مادرش پنهان کند، دیده بود. و زمانی که نگاه‌های بزرگترین جادوگر تاریخ را بشناسید، شناخت مفهوم نگاه دیگران بسیار آسان‌تر است.

این شد که با دقت افقِ دید بلاتریکس را دنبال کرد و... دید!
- ای... این... اینا خورشت گلابی‌ها و سوپِ پایِ سیب و کباب شلیل‌های مامان نیستن که دارن سمتمون میان؟

بلاتریکس در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد و تلاش می‌کرد تا آرامش خود را حفظ کند، گفت:
- خودِ خودشونن.

بانو مروپ پا به سن گذاشته بود و مادرِ چندین تن مرگخوار بودن هم بیش از پیش شما را پیر خواهد کرد.
اما او ریشه‌ای نبود که با این بادها سُست شده باشد!
در جوانی فرار از دمپایی‌های پدر و دویدن به دنبالِ جمع‌کردنِ خراب‌کاری‌های پسر، از او قهرمان دوندگی ساخته بود.

پس، با استفاده از تجاربِ بسیارش در آن عرصه‌ها، دو پا داشته دو کفش اسکیت هم قرض گرفته و با سرعتی که از جوان‌ترین مرگخواران هم بعید بود، پا به دویدن گذاشت.
- واینستا بلای مامان! تو هم دنبال مامان بیا!

بانو مروپ و بلاتریکس در معده ایوا می‌دویدند و تلاش داشتند علاوه بر زنده ماندن و فرار از دستِ میوه‌های منتقم، سر لرد سیاه را نیز بیابند.

و این برای معده‌ی انسان کمی زیادی بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!