جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/29
آخرین ورود: جمعه 24 اردیبهشت 1395 16:42
از: (او) تا (او) با (او)...
پستها:
204

دوئل ایلین پرنس&لیلی ایوانز
سوژه:سیوروس اسنیپ!!!!!!!
سیوروس اسنیپ برروی یکی از مبل های اشرافی سالن ورودی عمارت باشکوه پرینس ها نشسته بود و اخرین کتابی را که درخصوص معجون های اهریمنی گرفته بود را مطالعه میکرد.
که ناگهان چیزی چشمانش را به سمت پنجره باز که غروب افتاب را نشان میداد جلب کرد.
جغدی قهوه- سفید پرواز کنان وبه نرمی داخل اتاق شد و برروی میز تحریر چوبی گران قیمت شاهزاده ایلین نشست.
بر نوکش نامه ای نمایان بود.
سیو از جا برخواست و به طرف جغد رفت.برایش اشنا بود.
کمی با خود اندیشید...
چشمانش از تعجب گرد شد.با شَک نامه را از نوک جغد گرفت و روی انرا خواند.
شکش به یقین تبدیل شد.اسم روی نامه را بازمزمه ای خواند:
ـ لیلی ایوانز...؟
با تعجب نامه را گشود.فقط یک جمله در نامه نوشته شده بود:
من باید میومدم سیوروس.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای در شنیده شد.
سیوروس میتوانست حدس بزند او کیست.
در را گشود.
و طبق چیزی که حدس میزد لیلی ایوانز پشت در بود.
ـ سل...
پیش از انکه او کلمه سلام را کامل بگوید سیوروس با لحن سردی حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ ازاینجا برو لیلی ایوانز!
ـ من باید باهات حرف میزدم!
ـ من باهات حرفی ندارم!
چهره لیلی ایوانز با این حرف سیوروس سرد تر شده بود.
ـ سیوروس اسنیپ!
ـ چیه؟میخوای مثل زمانی که احمقی بیش نبودم باهات حرف بزنم؟از اینجا برو تا چشم مادرم بهت نیفتاده!
ـ نخیر من چنین انتظاری ندارم ازت!تو یه خائنی سیو!خائن!
سیوروس پوزخندی زد وگفت:
خائن باشم بهترم از یه خون کثیف!
لحظه ای گویی رنگ به صورت لیلی ایوانز نمانده بود اما لحظه بعد درست بر عکس این اتفاق افتاد وصورتش از عصبانیت به رنگ موهایش شد.
او دستش را بالا برد و برای سیلی زدن به سرعت به صورت سیو نزدیک کرد که ناگهان...
ـ دستتو-از روی سیوروس-بکش!
دستی ظریف اما قدرتمند در همان لحظه مچ دست لیلی ایوانز را محکم گرفته بود و این صدا متعلق به صاحب ان دست،شاهزاده ایلین بود.
چشمان ابی ایلین اکنون به قرمزی صورت لیلی در امده بود و مچ دست لیلی را چنان محکم گرفته بود که گویی قصد خرد کردنش را داشت.
در چشمان سیاه سیوروس برق ضعیفی درخشید.
لیلی دستش را محکم از میان دست ایلین کشید.
لحظه ای چشمان اندو با حالتی مبارزه طلب و به یکدیگر خیره شد.
ناگهان در پس ان ثانیه های پر خشم و در ثانیه ای لیلی ایوانز چوبدستی خود را کشید...
ـ اکسپلیار موس!
ایلین به سرعت و بسیار ماهرانه افسون را خنثی کرد.و فریاد زد:
ـ کروشیو!
اما لیلی موفق شد جاخالی بدهد.
در چشمان لیلی شگفت زدگی وترس موج میزد.اما او گویی منظور ایلین را به خوبی فهمیده بود.
سیوروس به نظر مشوش و ناراضی میرسید.
او سعی کرد مادرش را از لیلی دور کند.پس شانه ایلین را گرفت و سعی کرد اورا به عقب بکشد.
ایلین گفت:
اگه میخوای به جای اون باتو دوئل نکنم لطفا با من کاری نداشته باش سیوروس!
سیوروس شکه شد.
ایلین به نظر اینبار بیش از حد عصبانی بود.سیوروس تا به حال مادرش را که چهره مهربان و لبخند شیطنت امیزش هیچگاه از چهره اش جدا نمیشد را اینگونه ندیده بود.
هردو نفر با چوبدستی یکدیگر را نشانه گرفته بودند.
گویی ازچشمان ایلین اژدهایی اتشین و از چشمان لیلی شیری غران بر میخواست.
ـ پتریفیکوس توتالوس!
ایلین این طلسم را نیز به راحتی دفع کرد وگفت:
از طلسم های فوق پیشرفته استفاده میکنی لیلی!سال اولیها یادت دادن؟
سپس پوزخندی زد و به سرعت طلسم بیهوشی را اجرا کرد:
ـ استیوپفای!
لیلی درست زمانی به سختی جاخالی داد که طلسم از دوسانتی متری گوشش رد شد.
ـ شاید ولی دیگه این حرفو نخواهی زد ایلین!
و سپس افسون انفجاری را به سمتش پرتاب کرد.
ـ ریدوکتو!
ایلین نتوانست انرا دفع کنداما موفق شد به سرعت مسیر طلسم را منحرف کند.
طلسم به شومینه برخورد کرد و انرا با صدای مهیبی منفجر کرد.
خاکستر های شومینه سراسر اتاق رافرا گرفته بود.
ایلین بی درنگ فریاد زد:
ـ کروشیو!
طلسم اینبار پیش از انکه لیلی عکس العمل نشان دهد به او برخورد کرد وصدای جیغش در سراسر عمارت بزرگ پیچید.
لبخندی اسلایترینی بر لب های شاهزاده ایلین نشسته بود.
سرانجام اثر طلسم از بین رفت.
اما گویی توانی برای لیلی باقی نمانده بود و در چشمان سبز رنگش کم فروغی خاصی دیده میشد.اما سرانجام برخواست.
ایلین در سکوتبه چشمان لیلی خیره شده بود.گویی نوعی اطلاعات را دریافت میکرد.
ناگهان بدون مقدمه فریاد زد:
ـ پریکوینتور دفینیس شیلد!
ناگهان نوری ابی رنگ به شکل طلسم اکسپلیارموس به سرعت به چوبدستی لیلی برخورد کرد.
لیلی شکه شده بود.
طلسمی که درذهنش در نظر داشت اجرا نمیشد!
و این به خاطر طلسم ایلین بود.
ایلین چگونه توانسته بود به ان سرعت ذهن خوانی کند؟
حتی سیوروس نیز شگفت زده شده بود.
ایلین به چهره ی شک زده لیلی خندید وگفت:
هیچ وقت فراموش نکن که ذهن خوانی برای من به راحتی پلک زدنه!
لیلی با خشم افسون دیگری را به طرف ایلین پرتاب کرد.
ـ ایمپدیمنتا!
پس از ثانیه ای دیگر افسون به سرعت به طرف خودش در حال برگشت بود.
اما دیگر لیلی ایوانز دیده نمیشد.
او خود را غیب کرده بود.
سیو با شگفت زدگی به مادرش نگریست.
ـ تو نابغه ای مادر!
لبخند پیروزی بر لبان ایلین نقش بسته بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/5/20 1:29:30
باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!
And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time
Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time
Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

دوئل رونالد بیلیوس ویزلی و هری پاتر(آلبوس دامبلدور)
موضوع: خرابکاری در هاگوارتز
تالار گریفیندور مملو از افرادی بود که در گوشه ای نشسته بودند و برای رهایی از گرما، با هر وسیله ای که به دست می آوردند خود را باد می زدند تا مگر برای لحظه ای از گرما رهایی پیدا کنند. اما گویا رهایی از آن گرمای طاقت فرسا غیر ممکن بود.
تابستان آن سال، تابستان بسیار گرمی بود. آن قدر هوا در آن تابستان گرم بود که کمتر کسی دیده می شد که در محوطه ی باز هاگوارتز مشغول تفرح و خوشگذرانی باشد. گویا هیچ کس حاضر نبود در آن هوای گرم برای لحظه ای در محوطه ی باز هاگوارتز، در زیر نور مستقیم خورشید قدم بگذارد.
هفته به پایان رسیده بود و تعطیلات آخر هفته آغاز شده بود اما با این حال رنگ و بوی تعطیلات در چهره ی هیچکدام از دانش آموزان هاگوارتز دیده نمی شد. دیگر خبری بازی های پرشور و شوق دانش آموزان در محوطه باز نبود. هوا آنقدر گرم بود که حتی فرد و جرج که در تعطیلات هرگز در تالار باقی نمی ماندند، اکنون در تالار گریفیندور و در کنار سایر گریفیندوری ها نشسته بود و با یکدیگر حرف می زدند.
رونالد بیلیوس ویزلی پسر کوچک خاندان ویزلی، در مکان همیشگی از، کنار شومینه ی خاموش تالار نشسته بود و خسته و آشفته همان طور که عرق های پیشانی اش را پاک می کرد، به سایر گریفیندوری ها خیره شده بود. اوکه هفته ای مملو از کار را گذرانده بود، اکنون فرصتی داشت تا برای فعالیت های هفته بعد تجدید قوا کند و بتوانند با انرژی بیشتری تکالیف کلاس هایش را انجام دهد تا بتواند به هدف خود که برترین شدن در بین دانش آموزان بود، برسد.
در کنار رون، هری نیز خسته از فعالیت های مداوم در محفل ققنوس، با دهانی باز و عینکی کج شده که بر شقیقه اش فشار می آورد، به خواب عمیقی فرو رفته بود.
فرد و جرج که طاقت این سکوت و خرابکاری نکردن را نداشتند، سعی کردند نقشه ای بکشندتا ملت گریفیندور از آن وضعیت دربیایند. آن دو معمولا عادت نداشتند هفته ای را بدون خرابکاری و درد سر بگذرانند بنابراین سرانجام دست به کار شدند.
زمان هایی که ملت گریفیندوری به خواب عمیقی فرو می رفتند، فرصت ممناسبی برای نقشه شیدن آنها بود. آن ها در گوشه ای از تالار می نشستند و فکر می کردند و نقشه می کشیدند و نقشه هایی را که می کشیدند در دفتری به شکل رمزگونه، که تنها خودشان متوجه بشوند، ثبت می کردند تا بعد بتوانند با فکری باز به میزان عملی شدن نقشه هایشان بیندیشند. نقشه کشیدن آنها حدود یک هفته به طول انجامید. با آن که این زمان زیاد بود، اما ارزشش را داشت. آنها می توانستند نقشه ای بی نقض ارائه کنند.
هفته ی بعد- تعطیلات آخر هفته
آن شب همانند تمام شب های گرم، ملت بدون اینکه بر روی خود چیزی بیندازند، به خواب فرورفته بودند و از شدت عرق بدنشان تر شده بود.
فرد و جرج پس از اطمینان از خواب بودن ملت، از جای خود برخواستند و آرام، آهسته و بدون تولید کوچکترین سر و صدا، از خوابگاه خارج شدند تا بتوانند نقشه ی خود را برای فردا صبح آماده کنند.
به نظر آن دو نقشه یشان مسخره اما جذاب و مهیج بود و البته تنها نقشه ای بود که می توانستند در آن شرایط عملی کنند. بنابراین دل را به دریا زدند و آماده سازی های نقشه یشان را انجام دادند و منتظر شدند تا فردا صبح در زمانی مناسب کار خود را عملی سازند.
صبح روز بعد
تعطیلات آخر هفته بود و ملت گریفیندور ی همچون هفته های قبل، خسته و عرق ریزان در تالار نشسته بودند و خود را باد می زدند. گویا از هفته ی گذشته تا اکنون هیچ تغییری در آنها ایجاد نشده با همان حالات قبلی در تالار نشسته بودند و از گرمی هوا شکایت می کردند.
-کاش یکی رومون آب بپاشه اونوقت شاید یکم خنک بشیم.
-آخرش از دست این گرما تلف میشیم.
-این چه تابستونیه، پختیم از گرما.
فرد و جرج که حرف های آن ها را می شنیدند، در دل می خندیدند و خود را آماده برای اجرای نقشه یشان می کردند و هم زمان چهره های گریفیندوری ها را زیر نظر گرفتند تا ببینند چه تغییری در آنها ایجاد می شود. سپس آرام و به صورتی که کسی به انها شک نکند، به بهانه ی برداشتن دفتری که در گوشه ای از تالار افتاده بود، به سمت طنابی که در پشت قاب عکس بزرگ گریفیندور نصب شده بود، رفتند و آن را با شماره ی سه کشیدند.
به یکباره آب از همه جا سرازیر شد و تالار گریفیندور را در بر گرفت. قطرات آب از همه جا به سمت ملت گریفیندور پاشیده می شد و سرتا پای آن ها را خیس کرده بود. گویی از تمام قسمت های تالار گریفیندور باران تابستانی می بارید.
ملت گریفیندور گه از این اتفاق شکه شده بودند، جیغ زنان به این سو و آن سو می دویدند تا مگر پناهگاهی پیدا کنند و در آنجا مخفی شوند تا از خطر محفوظ بمانند. اما بعد از مدتی همگی در وسط تالار، در مرکز آب ها جمع شدند تا به وسیله ی آن آب دلی از غعذا در بیاورند و خنک شوند. شور و شوق در قلب های گریفیندوری ها م یتپید . گویی هیچ چیز بیشتر از این اتفاق نمی توانست آنها را خوشحال کند.
فرد و جرج که دیگر زمان فرارسیدن پایان ماجرا برای گیر نیفتادن توسط استادان را نزدیک می دانستند، در حالی که شکم هایشان را از شدن خنده به ملتی که همچون دیوانه ها در زیر بارش آب از این طرف به آن طرف می رفتند و خوشحالی می کردند، گرفته بودند، طناب دیگری را که در گوشه ای دیگر از تالار آویزان بود را گرفتند و آن را همچون طناب قبلی با هم و با شماره ی سه به سمت پایین کشیدند تا جریان اب قطع شود و تالار بیش از آن پر از آب نشود زیرا خسارتی جبران نشدنی در بر می داشت.
طناب پوسیده ای که فرد و جرج از آن برای اجرا ی نقشه یشان استفاده کرده بودند، همین که فرد و جرج آن را کشیدند، از جا کنده شد و همچون کرم مرده ی زشتی بر روی زمین افتاد. شدت آب هرلحظه بیشتر و بیشتر می شد و کم کم تالار گریفیندور را به طور کامل در بر می گرفت.
فرد و جرج که اکنون ترسیده بودند به طنابی که افتاده بود نگاه کردند. سپس تنها راهی که دیدندف فرار کردن بود اما راه فراری را نمی دیدند. تابلوی بانوی چاق با جریان شدید آب بسته شده بود و اب لحظه به لحظه بیشتر و تالار گریفیندور لحظه به لحظه به دریای کاسپین بیشتر شباهت می یافت.
ساعتی بعد
-کار کی بود؟ میگم کار کی بود؟
مک گونگال با چهره ای سرخ و عصبی به گریفیندوری هایی که از غرق شدن در دریا گریفیندور نجات پیدا کرده بودند، نگاه می کرد و مثل همیشه با لب هایی که بر روی هم فشار می آوردند، شروع به حرص خوردن کرد.
ملت گریفیندور که از ترس جانشان کوچکترین سخنی به لب نمی آورند همچنان با چشمان ترسان به مک گونگال خیره شده بودند. آنها نمی خواستند که فرد و جرج بابت کارشان مجازات شوند چون کار آن دو از نظر گریفیندوری ها از ارزش بالایی برخوردار بود.
تالار گریفیندور به طور فجیهی خراب شده بود. به صورتی که درست شدن آن مدتی طولانی وقت می برد به همین منظور گریفندور آن شب را به دستور مدیر مدرسه، آلبوس دامبلدور، به همراه هاگرید به فضای محوطه ی باز انتقال داده شدند که تا فردا صبح محل مناسبی برای گریفیندوری ها ی قلعه آماده شود.
آن شب برخلاف همیشه شبی نسبتا خنک بود و نسیم زیبا و دلنشینی هر چند وقت یکبار، دست محبتش را بر روی سر گریفیندوری ها می کشید. آنها که شب را در زیر آسمان تیره و پرستاره ی شب می گذراندند، بار دیگر به خاطر خرابکاری فرد و جرج از آن دو بسیار تشکر کردند.
کمی بعد خوابی دلنشین در وجود همه را زد و همه با آغوش بار به استقبال آن رفتند و باری دیگر محوطه را سکوت فرا گرفت.
موضوع: خرابکاری در هاگوارتز
تالار گریفیندور مملو از افرادی بود که در گوشه ای نشسته بودند و برای رهایی از گرما، با هر وسیله ای که به دست می آوردند خود را باد می زدند تا مگر برای لحظه ای از گرما رهایی پیدا کنند. اما گویا رهایی از آن گرمای طاقت فرسا غیر ممکن بود.
تابستان آن سال، تابستان بسیار گرمی بود. آن قدر هوا در آن تابستان گرم بود که کمتر کسی دیده می شد که در محوطه ی باز هاگوارتز مشغول تفرح و خوشگذرانی باشد. گویا هیچ کس حاضر نبود در آن هوای گرم برای لحظه ای در محوطه ی باز هاگوارتز، در زیر نور مستقیم خورشید قدم بگذارد.
هفته به پایان رسیده بود و تعطیلات آخر هفته آغاز شده بود اما با این حال رنگ و بوی تعطیلات در چهره ی هیچکدام از دانش آموزان هاگوارتز دیده نمی شد. دیگر خبری بازی های پرشور و شوق دانش آموزان در محوطه باز نبود. هوا آنقدر گرم بود که حتی فرد و جرج که در تعطیلات هرگز در تالار باقی نمی ماندند، اکنون در تالار گریفیندور و در کنار سایر گریفیندوری ها نشسته بود و با یکدیگر حرف می زدند.
رونالد بیلیوس ویزلی پسر کوچک خاندان ویزلی، در مکان همیشگی از، کنار شومینه ی خاموش تالار نشسته بود و خسته و آشفته همان طور که عرق های پیشانی اش را پاک می کرد، به سایر گریفیندوری ها خیره شده بود. اوکه هفته ای مملو از کار را گذرانده بود، اکنون فرصتی داشت تا برای فعالیت های هفته بعد تجدید قوا کند و بتوانند با انرژی بیشتری تکالیف کلاس هایش را انجام دهد تا بتواند به هدف خود که برترین شدن در بین دانش آموزان بود، برسد.
در کنار رون، هری نیز خسته از فعالیت های مداوم در محفل ققنوس، با دهانی باز و عینکی کج شده که بر شقیقه اش فشار می آورد، به خواب عمیقی فرو رفته بود.
فرد و جرج که طاقت این سکوت و خرابکاری نکردن را نداشتند، سعی کردند نقشه ای بکشندتا ملت گریفیندور از آن وضعیت دربیایند. آن دو معمولا عادت نداشتند هفته ای را بدون خرابکاری و درد سر بگذرانند بنابراین سرانجام دست به کار شدند.
زمان هایی که ملت گریفیندوری به خواب عمیقی فرو می رفتند، فرصت ممناسبی برای نقشه شیدن آنها بود. آن ها در گوشه ای از تالار می نشستند و فکر می کردند و نقشه می کشیدند و نقشه هایی را که می کشیدند در دفتری به شکل رمزگونه، که تنها خودشان متوجه بشوند، ثبت می کردند تا بعد بتوانند با فکری باز به میزان عملی شدن نقشه هایشان بیندیشند. نقشه کشیدن آنها حدود یک هفته به طول انجامید. با آن که این زمان زیاد بود، اما ارزشش را داشت. آنها می توانستند نقشه ای بی نقض ارائه کنند.
هفته ی بعد- تعطیلات آخر هفته
آن شب همانند تمام شب های گرم، ملت بدون اینکه بر روی خود چیزی بیندازند، به خواب فرورفته بودند و از شدت عرق بدنشان تر شده بود.
فرد و جرج پس از اطمینان از خواب بودن ملت، از جای خود برخواستند و آرام، آهسته و بدون تولید کوچکترین سر و صدا، از خوابگاه خارج شدند تا بتوانند نقشه ی خود را برای فردا صبح آماده کنند.
به نظر آن دو نقشه یشان مسخره اما جذاب و مهیج بود و البته تنها نقشه ای بود که می توانستند در آن شرایط عملی کنند. بنابراین دل را به دریا زدند و آماده سازی های نقشه یشان را انجام دادند و منتظر شدند تا فردا صبح در زمانی مناسب کار خود را عملی سازند.
صبح روز بعد
تعطیلات آخر هفته بود و ملت گریفیندور ی همچون هفته های قبل، خسته و عرق ریزان در تالار نشسته بودند و خود را باد می زدند. گویا از هفته ی گذشته تا اکنون هیچ تغییری در آنها ایجاد نشده با همان حالات قبلی در تالار نشسته بودند و از گرمی هوا شکایت می کردند.
-کاش یکی رومون آب بپاشه اونوقت شاید یکم خنک بشیم.
-آخرش از دست این گرما تلف میشیم.
-این چه تابستونیه، پختیم از گرما.
فرد و جرج که حرف های آن ها را می شنیدند، در دل می خندیدند و خود را آماده برای اجرای نقشه یشان می کردند و هم زمان چهره های گریفیندوری ها را زیر نظر گرفتند تا ببینند چه تغییری در آنها ایجاد می شود. سپس آرام و به صورتی که کسی به انها شک نکند، به بهانه ی برداشتن دفتری که در گوشه ای از تالار افتاده بود، به سمت طنابی که در پشت قاب عکس بزرگ گریفیندور نصب شده بود، رفتند و آن را با شماره ی سه کشیدند.
به یکباره آب از همه جا سرازیر شد و تالار گریفیندور را در بر گرفت. قطرات آب از همه جا به سمت ملت گریفیندور پاشیده می شد و سرتا پای آن ها را خیس کرده بود. گویی از تمام قسمت های تالار گریفیندور باران تابستانی می بارید.
ملت گریفیندور گه از این اتفاق شکه شده بودند، جیغ زنان به این سو و آن سو می دویدند تا مگر پناهگاهی پیدا کنند و در آنجا مخفی شوند تا از خطر محفوظ بمانند. اما بعد از مدتی همگی در وسط تالار، در مرکز آب ها جمع شدند تا به وسیله ی آن آب دلی از غعذا در بیاورند و خنک شوند. شور و شوق در قلب های گریفیندوری ها م یتپید . گویی هیچ چیز بیشتر از این اتفاق نمی توانست آنها را خوشحال کند.
فرد و جرج که دیگر زمان فرارسیدن پایان ماجرا برای گیر نیفتادن توسط استادان را نزدیک می دانستند، در حالی که شکم هایشان را از شدن خنده به ملتی که همچون دیوانه ها در زیر بارش آب از این طرف به آن طرف می رفتند و خوشحالی می کردند، گرفته بودند، طناب دیگری را که در گوشه ای دیگر از تالار آویزان بود را گرفتند و آن را همچون طناب قبلی با هم و با شماره ی سه به سمت پایین کشیدند تا جریان اب قطع شود و تالار بیش از آن پر از آب نشود زیرا خسارتی جبران نشدنی در بر می داشت.
طناب پوسیده ای که فرد و جرج از آن برای اجرا ی نقشه یشان استفاده کرده بودند، همین که فرد و جرج آن را کشیدند، از جا کنده شد و همچون کرم مرده ی زشتی بر روی زمین افتاد. شدت آب هرلحظه بیشتر و بیشتر می شد و کم کم تالار گریفیندور را به طور کامل در بر می گرفت.
فرد و جرج که اکنون ترسیده بودند به طنابی که افتاده بود نگاه کردند. سپس تنها راهی که دیدندف فرار کردن بود اما راه فراری را نمی دیدند. تابلوی بانوی چاق با جریان شدید آب بسته شده بود و اب لحظه به لحظه بیشتر و تالار گریفیندور لحظه به لحظه به دریای کاسپین بیشتر شباهت می یافت.
ساعتی بعد
-کار کی بود؟ میگم کار کی بود؟
مک گونگال با چهره ای سرخ و عصبی به گریفیندوری هایی که از غرق شدن در دریا گریفیندور نجات پیدا کرده بودند، نگاه می کرد و مثل همیشه با لب هایی که بر روی هم فشار می آوردند، شروع به حرص خوردن کرد.
ملت گریفیندور که از ترس جانشان کوچکترین سخنی به لب نمی آورند همچنان با چشمان ترسان به مک گونگال خیره شده بودند. آنها نمی خواستند که فرد و جرج بابت کارشان مجازات شوند چون کار آن دو از نظر گریفیندوری ها از ارزش بالایی برخوردار بود.
تالار گریفیندور به طور فجیهی خراب شده بود. به صورتی که درست شدن آن مدتی طولانی وقت می برد به همین منظور گریفندور آن شب را به دستور مدیر مدرسه، آلبوس دامبلدور، به همراه هاگرید به فضای محوطه ی باز انتقال داده شدند که تا فردا صبح محل مناسبی برای گریفیندوری ها ی قلعه آماده شود.
آن شب برخلاف همیشه شبی نسبتا خنک بود و نسیم زیبا و دلنشینی هر چند وقت یکبار، دست محبتش را بر روی سر گریفیندوری ها می کشید. آنها که شب را در زیر آسمان تیره و پرستاره ی شب می گذراندند، بار دیگر به خاطر خرابکاری فرد و جرج از آن دو بسیار تشکر کردند.
کمی بعد خوابی دلنشین در وجود همه را زد و همه با آغوش بار به استقبال آن رفتند و باری دیگر محوطه را سکوت فرا گرفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

به نام خدا
دوئل
پرسیوال دامبلدور و روبیوس هاگرید
موضوع: دره گودریک
دوئل
پرسیوال دامبلدور و روبیوس هاگرید
موضوع: دره گودریک
روی صندلی متحرکش تاب می خورد و صفحات نوشته دار کتابی که در دست داشت را خیلی سریع کنار می زد تا به تصاویر کتاب نگاه کند. در حال جستجو بود که تصویر کیکی با توضیح " کیک مخصوص – طبخ در کافه زنجبیل ، هاگزمید" توجه او را به خود جلب کرد. او در جوانی طرفدار پر و پا قرص کیک های مخصوص کافه دار کافه زنجبیل – یعنی کریم سگ پز- بود. البته تا قبل از آن که فرزندان سگ پز کافه را بسته و بوتیک بزنند. به یاد آخرین باری که در آنجا بود افتاد...
فلش بک
کافه زنجبیل-هاگزمید
هر میز کافه، میزبان ماجرایی بود و در یکی از میزهای کنار پنجره، فردی عظیم الجثه در مقابل جوان خوش قیافه ای نشسته بود. فرد عظیم الجثه کسی نبود جز هاگرید...
هاگرید نگاهی به کارت های داخل دست چپش کرد و لبخندی از سر خوشحالی زد. سپس یک کارت از آن بیرون کشید و در مقابل چشم های وحشت زده و مضطرب جوان، روی میز کوبید و باعث شد چند جرعه از نوشیدنی موجود در لیوان های روی میز به بیرون بریزد. قهقهه وحشتناکی سر داد و سپس شروع به صحبت کرد:
-
بازم که باختی. آخه بچه جون وقتی که تو داشتی تو خونتون "یه اسنیچ دارم قل قلیه" رو یاد می گرفتی، من تو مسابقات منطقه ای کارت بازی رتبه اوردم و واسه استانی انتخاب شدم!سپس دستش را به سمت کاسه وسط میز برد و دسته ای اسکناس از آن برداشت. آن ها را شمرد و داخل جیبش گذاشت. پس از آن، دوباره دستش را به سمت جوان دراز کرد و گفت:
-شرطمون که یادت نرفته سیریوس؟ قرار شد که اگه باختی، یه روز موتورت دست من باشه!
سیرویوس بلک به پیشانی اش چینی انداخت و سویچ موتور جادویی اش را به هاگرید داد. همزمان زمزمه کنان گفت:
-باشه هاگرید! فقط هواست بهش باشه. جون تو و جون موتورم.
هاگرید پیروزمندانه و بدون توجه به حرف سیریوس سویچ را گرفت و در جیبش،کنار اسکناس ها گذاشت و از جیب بالایی کتش کارت ویژه استفاده ی یک ساله رایگان از کیک فروشی های تحت قرارداد - که روز تولدش هدیه گرفته بود- را در آورد و در حالی که به کافه دار نشان می داد،فریاد زد:
-سگ پـــــــــــــــــز! دوتا کیک مخصوص بیار. سیریوس هم مهمون منه.
سپس رو به پنجره کرد و نگاهش با نگاه پیرمردی که از پشت شیشه به او زل زده بود، برخورد کرد. اثر زیاده روی در نوشیدن، باعث شد چند ثانیه ای طول بکشد تا هاگرید، دامبلدور را بشناسد.
هاگرید از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی رفت.
هوای بیرون سرد و خشک بود و در چهره آرام دامبلدور رگه هایی از ناراحتی دیده می شد.
هاگرید که می دانست دیدن دامبلدور در آن ساعت از نیمه شب و در آن مکان اتفاقی نیست، علت حضور وی را جویا شد. دامبلدور در پاسخ گفت:
- امشب شب عجیبیه روبیوس! سه اتفاق مهم برای محفل ققنوس افتاده. یک خبر بد و یک خبر خوب. دوست داری اول کدومشونو بشنوی؟
-

- خبر خوب یا بد؟
-

دامبلدور که برخی اوقات از رفتار ناشیانه هاگرید در مواقع مهم به تنگ می آمد، با صدای بلندی گفت:
-میشه بگی اول کدوم رو بگم؟
-شرمنده پروف داشتم ده بی سی چل میکردم. اول خبر خوب رو بگید.
-ولدمورت رفته!
هاگرید شوکه شد.در ابتدا شنیدن اسم ولدمورت، او را آزار داد. یاد واقعه چند روز پیش در خانه ی لانگ باتم ها افتاد و پسر نوزادی که حال باید پیش مادربزرگ پیر و ترش رویش زندگی کند.اما پس از کمی پردازش در ذهن دسته دوم و ناکارآمدش، لبخندی بر لبانش نشست و شروع به رقصیدن به سبک باباکرم در وسط خیابان کرد.
دامبلدور با کف دست بر روی پیشانیش زد و گفت:
-نکن!
یه دامبلدور و یه مرد در حال رقص؟ مردم چی می گن؟
هاگرید کمی سبک سنگین کرد و رو به دامبلدور گفت:
-ممنونم پروفسور. شما با این حرفتون مسیر زندگی من رو تغییر دادین! خدانگهدار...
سپس بی تفاوت پشت به دامبلدور کرد و به سمت در ورودی کافه رفت. دامبلدور بی درنگ مشتش را در هوا دراز کرد و بخشی از موهای هاگرید را گرفت و او را به سمت خود برگرداند و مانند معلم هایی که به دانش آموزان خود یادآوری می کنند که گفته بودند در صورت ننوشتن تکالیف آن ها را اخراج خواهند کرد گفت:
-مگه نگفتم سه تا خبر؟ تو یدونه رو شنیدی و رفتی؟ مطمئنا باز هم توی نوشیدن، زیاده روی کردی!
-ببخشید پروفسور...
-خبر بد اینه که ولدمورت در لحظات آخر عمرش هم خرابی به بار آورده. اون به خونه ی پاتر ها رفته و لیلی و جیمز رو کشته بعدش هم سراغ بچه کوچیکشون رفته و اونجا بوده که قدرتشو از دست می ده...
هاگرید زمزمه کرد:
-هری...
سکوت سنگینی جو دو نفره آن ها را فرا گرفته بود. هاگرید به خاطراتش با لیلی و جیمز فکر می کرد. آن ها با او مانند برادر بزرگشان رفتار می کردند. او هر یک از اعضای محفل را مانند خانواده نداشته خود می دانست و هر اتفاقی که برای یک نفر از آنها می افتاد، مانند زلزله ای در کشور غیر پیشرفته ، درونش را ویران می کرد. پس از چند ثانیه ای که به نظر ساعت ها طول کشید، هاگرید سکوت را شکست و گفت:
-پروفسور...خبر سوم.
دامبلدور به سختی لبخندی زد و گفت:
-اوه خبر سوم و مهمترین خبر برای محفل ققنوس! روبیوس هاگرید قراره اولین ماموریتش رو انجام بده! خونه پاتر ها رو طلسم کردم و فقط اعضای محفل می تونن وارد اون بشن.باید بری و هری رو برداری و اونو به محله پریوت درایو ببری. خودم باید به مسائل دیگه ای رسیدگی کنم... باید سیریوس بلک و پیتر پتی گرو و ریموس لوپین رو پیدا کنم و راجع به یه مسئله محرمانه باهاشون صحبت کنم.
-سیریوس بلک...؟
هاگرید همزمان با گفتن نام سیریوس بلک، به پنجره کافه نگاه کرد اما صندلی سیریوس خالی بود. حرفش را ادامه نداد و به سمت موتور جادویی رفت.
هاگرید همیشه فکر می کرد که بار اضافی بر دوش محفل است و این عذاب وجدان بارها و بارها او را اذیت کرده بود . اما حالا حس می کرد که به درد می خورد! لوپین و بلک و پتی گرو مشغول بودند و نوبت هاگرید بود تا به محفل خدمت کند.
به موتور جادویی رسید و سوار آن شد. کمک فنر های موتور از شدت فشاری که به آن ها وارد می شد شروع به پایین رفتن کردند و مماس به زمین متوقف شدند. هاگرید شروع به گاز دادن کرد. از شدت اصطکاک بدنه موتور با آسفالت ، جرقه هایی از پایین موتور بیرون می زد و سر انجام موتور از روی زمین بلند شد.
چند ساعت بعد-دره گودریک
جلوی در خانه ایستاده بود و سنگینی واضحی را حس می کرد. در را باز کرد پا به فضای خانه ای گذاشت که حالا ساکت بود.
از پله ها بالا می رفت که صدای "قرچ قرچ" مانندی زیر پایش، توجه او را به خود جلب کرد. پایین را نگاه کرد... عینک جیمز پاتر بود که حالا زیر پایش خرد شده بود.
کمی بالاتر رفت و به در نیمه باز اتاق هری رسید. توجه از دست رفته اش را به خود بازگرداند.صدای گریه ای از اتاقش می آمد.
-آخی...طفلکی گناه داره!
جوری لبخند زد که گویا لبخندش در حال نوزادی که میخواهد تا چند ثانیه دیگر ببیند، تاثیر دارد. در را باز کرد و شوکه شد... جوان سیاه پوشی با موهای براق با حالی پریشان و چشمانی اشک آلود، در وسط اتاق نشسته بود و هری که پیشانی اش زخم برداشته بود و خون لخته شده روی پوستش، شکل صاعقه مانند زخمش را پنهان می کرد، با تعجب به او نگاه می کرد.
هاگرید که طبق عادت معمول دچار عود رماتیسم مغزی اش شده بود، بی درنگ نعره سر داد و طبق مدار دایره وار، بدون اندکی نزدیک شدن، شروع به دویدن به دور جوان کرد. تقریبا ده دور زده بود و از اینکه چرا مرد جوان به او طلسمی حواله نکرده بود در تعجب به سر می برد که ناگهان مجموع ارقام ساعت به اضافه ارقام دقیقه از شانزده تجاوز کرد و جرقه ای خوفناک، موتور ذهن غول دورگه را چرخاند و او، مرد جوان را شناخت.
-یا اسطوخودوس. این چرا لباس فرم مرگخوارا تنشه؟ چرا
در حالی که لیستی از سوال ها را مقابل خودش ردیف می کرد،توجه اش به تابلویی بالای سر جوان جلب شد.متن تابلو به شرح زیر بود.
هرچقدر تفسیر کردیم که این اینجا چیکار میکنه به پارادوکس بر خوردیم...
تو کتاب هم خبر خاصی نبود ازش ولی تو فیلم همش همینجا بود! همشم لیلی بغلش بود. خلاصه زیاد سخت نگیرید و کارتون رو انجام بدین.
تو کتاب هم خبر خاصی نبود ازش ولی تو فیلم همش همینجا بود! همشم لیلی بغلش بود. خلاصه زیاد سخت نگیرید و کارتون رو انجام بدین.
هاگرید در حالی که به سمت تخت هری می رفت، با خود زمزمه کرد:
-پارادوکس ینی چی؟
و سپس تن صدایش را بلند کرد و گفت:
-ببین کی اینجــــاست! هری...
هاگرید با احتیاط هری را درون پتویی پیچید و در حالی که می توانست با دو انگشت او را بلند کند، هری را با هر دو دست در آغوشش گرفت و به سمت در خروجی برد. برای باز کردن در، هری را روی زمین گذاشت.
قاب چشمان خیس هری که حالا درد حاصل از زخم بر رویشان تاثیر گذاشته بود تنها قاب عکس سه نفره ی روی میز را نشان می داد که تصویر یک پدر و مادر و پسری با چشمان سبز و لبخندی انرژی بخش، در آن بود. پدر و مادری که ترک های روی شیشه ی قاب، چهره شان را محو و ترک های قلب مردم قدرت طلب، وجودشان را نیست کرده بود.
در خانه بسته شد و هری پاتر در چند ماهگی، با دنیای شیرین کودکی اش خداحافظی کرد. زخم روی پیشانی اش یادگار زمان خداحافظی ناخواسته اش بود...
پايان فلش بك
صندلي متحرك ديگر تكان نمي خورد. هاگريد چشم هايش را بسته بود اما صداي خر و پوفش سكوت زيباي خانه را از بين مي برد...
____________
اوه باز جو گیر شدم عاخرش جدی شد...
شرمنده انتظار نمیرفت ازم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/5/19 22:07:21
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/5/20 15:25:35
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/5/20 15:25:35

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر

آلبوس دامبلدور vs رون ويزلي
- ... و پسر برگزيده وارد ميشود!

- ميشه از ميز بياي پايين پاتر؟
هري که روي يکي از ميز هاي تالار گريفيندور ايستاده بود، به آرسينوس، ناظر گريفيندور، نگاه کرد. واقعا در وسط تعريف يک داستان خوب، ورود يک ناظر ضد حال محسوب ميشد. هري با بي ميلي از ميز پايين آمد و دانش آموزان که دور آن جمع شده بودند، به آرامي پراکنده شدند. خودش را روي مبل انداخت و به فکر فرو رفت. آرسينوس درحالي که به پسر برگزيده نگاه ميکرد گفت:
- چرا اون بالا بودي پاتر؟
- داشتم از ماجراجوييام واسشون ميگفتم.

- مگه به جز خراب کاري کار ديگه هم کردي؟

هري زير لب غرغر کرد اما جوابي به معجون ساز نداد. آرسينوس نيشخندي زد و به آرامي از تابلوي بانوي چاق خارج شد. هري درحالي که از عصبانيت درحال انفجار بود، فکر کرد با چه کاري ميتواند آرسينوس را به دردسر بي اندازد بدون آنکه نمره اي از گريفيندور کسر شود.
چند ساعت بعد
- پس اين کلاس تغيير شکل کو؟

هري براي بار سوم، آن طبقه را گشت اما هنوز نتوانسته بود کلاس تغيير شکل را پيدا کند، تغيير دکوراسيون هاگوارتز اصلا ايده ي خوبي نبود. هري بار ديگر کلاس ها را در ذهنش مرتب کرد، رياضيات، طلسم ها و معجون سازي طبقه اول، موسيقي جادويي، جادوي سفيد و دفاع در برابر جادوي سياه طبقه دوم، ماگل شناسي، تاريخ جادوگري و فلسفه و حکمت طبقه سوم. اگر طبقه چهارم تغيير شکل نبود پس کدام طبقه بود؟
به دو راهي طبقه ي چهارم نگاهي انداخت، مطمئن بود از راه چپ به کلاس نميرسيد، ولي امتحانش ضرري نداشت. بعد از سه بار رفتن از راه راست، اين بار به راه چپ رفت و چيزي جز اتاق ضروريات نديد.
- هنري! اينو نگاه!
هري سرش را برگرداند اما کسي رو نديد.
- اِدي به نظرت چيکار داره؟

هري باز هم سرش را برگرداند و باز هم کسي را نديد. ناگهان چشمانش به دو جارو سوار، بالاي اتاق ضروريات افتاد، تا به حال آن ها را نديده بود. هردو چاق و کوتاه قامت و البته رنگ پريده بودند. پسر برگزيده با تعجب به آن ها گفت:
- شما ديگه چي هستين؟ از روحاي قلعه نيستين، تا حالا نديدمتون.

- من ادواردم و اينم داداشم هنريه، از دوستاي بدعنقيم و هر چند سال يک بار ميايم بيرون. اين جارو هم که ميبيني از انبار جارو ها برداشتيم. شانس اوردي که مارو ديدي پسرک.
قبل از آنکه هري بتواند واکنشي نشان دهد، آن دو ارتفاع جاروهايشان را کم کردند و هر کدام يک بازوي او را گرفتند و به داخل اتاق ضروريات بردند.
چند دقيقه بعد
- خوش بگذره پسر!
هری بدون آنکه جواب بدهد از آنجا دور شد اما نمیدانست ادوارد و هنری او را به پروفسور دامبلدور تبدیل کرده بودند. سعی کرد بدود اما خشکی در پایش حس میکرد، بار دیگر سعی کرد که این بار صدای قرچ بلندی از پایش در آمد. هری دولا شد و قوزک پایش را مالید و گفت:
- همیشه گفتم این نشستن رو جاروهای مدرسه باعث خشکی پا میشه ها! مگه کسی گوش کرد؟

ناگهان متوجه تغییر صدایش شد، صدایش زمخت و آروم تر از قبل شده بود. دستش را به سمت گلویش برد تا کمی آن را بمالد که فقط دستش مشتی ریش را لمس کرد. کم کم متوجه ریش بلندی شد که به چونه اش آویزان است.
- چرا من اینطوری شدم؟
چرا پیری زود رس گرفتم؟ 
با این حرف به سختی سمت دستشویی پسرها رفت تا خود را در آینه تماشا کند. از پیچی گذشت و در را با شتاب باز کرد. ناگهان پسری که که در حال تمشای خود در آینه بود با دیدن دامبلدور رنگ از چهره اش پرید.
- پروفسور دامبلدور؟ به مرلین کاری نکردم! پروفسور بچه های اسلیترین میگن شما تمایلات دارین، واقعا دارین پروفسور؟

هری جا خورد، پروفسور دامبلدور؟ دانش آموز را کنار زد و به آینه چشم دوخت، خود آلبوس دامبلدور بود، همان چشمان، همان عینک، همان شنل، ذره ای با دامبلدور واقعی تفاوت نداشت. شاید میتوانست در نبود پروفسور قوانین هاگوارتز را عوض کند.
- آره پروفسور؟

- د ساکت دیگـ ... نه فرزندم شایعه ی محضه.

- اوه! خیالم راحت شد پروفسور.

دانش آموز هافلپافی بدون آنکه حرف دیگری بزند از دستشویی خارج شد. هری هم در نقش دامبلدور به سمت دخمه رهسپار شد.
کلاس معجون سازی
- ویزلی؟ مگه نگفتم رنگ معجون باید زرد باشه؟ حالا نزدیکشم بود مهم نبود ولی آخه بادمجونی هم شد رنگ؟ ده امتیاز از گریفیندور کم میشه!

- ام... سوروس؟

اسنیپ که بر روی پاتیل دانش آموز خم شده بود، سرش را بالا اورد و چشم در چشم
- میتونم کمکی کنم قربان؟

- بخاطر کثیفی کلاست و چون به هری پسرم سخت میگیری 100 امتیاز از اسلیترین کم میشه و تمام امتیازات کم شده به گریف برمیگرده!

اسنیپ گیج و منگ به دامبلدور نگاه کرد، دامبلدور هیچوقت از اسلیترین نمره کم نمیکرد. با این حال بدون آنکه حرفی بزند سری تکان داد. دامبلدور با احساس رضایت برگشت و به سمت در کلاس رفت. اسنیپ که از رفتن پیرمرد خیالش راحت شده بود رویش را برگرداند. ناگهان در دخمه باز شد و دامبلدور سرش را داخل آورد.
- راستی اسنیپ.

- بله پروفسور؟

- میدونم که تو لیلی پاترو دوست داشتی، واقعا برات متاسفم سوروس که چشمت دنبال ناموس مردمه، تو رقت انگیزی.
اسنیپ:

دانش آموزان:

دامبلدور با آرامش خاطر از دخمه بیرون آمد و به سمت طبقه ی دوم حرکت کرد که متوجه مک گوناگال شد. به آرامی سمت استاد تغییر شکل رفت و گفت:
- مینروا! کجا میری؟

مینروا از جا پرید و رویش را برگرداند و وقتی آلبوس را دید آهی از سر آسودگی کشید. نگاهی به دخمه و سپس نگاهی به دامبلدور انداخت. سپس ابرویش را بالا برد و با حالت عادی خود شروع به صحبت کرد:
- میرم با روبیوس صحبت کنم، ظاهرا باید یه عده رو نجات بدیم... ام... آلبوس؟ تو رفته بودی دخمه چیکار؟

- نجات؟ منم میام! منم میام!

- بچه نشو آلبوس تو باید مدیریت کنی مدرسه رو.
- مینروا؟ منم میخوام ملتو نجات بدم خب. بزار منم بیام.

چند دقیقه بعد- کلبه هاگرید
مینروا چپ چپ به آلبوس که درحال نوازش کردن فنگ بود، نگاه کرد. یه چیزی در پیر مرد صد و پنجاه ساله تغییر کرده بود اما نمیدانست آن " چیز " چیست. هاگرید با ظرفی پر کیک از وارد نشیمن شد و آن را روی میز گذاشت.
- خوش اومدین پروفسور، بفرمایین کیک.

- ممنون روبیوس علاقه ای ندارم.

- چرا پروفسور؟
- میدونی روبیوس کیکات عینه سنگه منم بدم میاد.

هاگرید چشمانش پر از اشک شد، دیگر چیزی برایش مهم نبود، دیگر زندگی معنی نداشت، آخرین امید زنذگی اش پر پر شد. خودش را روی زمین انداخت و با گریه چهار دست و پا بر زمین کوبید. مینروا نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
- آلبوس واقعا که...

- تو حق نداری با پروفسور اینطوری صحبت کنی!

هاگرید میز را بلند کرد و آن را محکم بر سر مک گوناگال کوبید به طوری که زمین شناسان وی را پنجاه متر زیر زمین یافتند. هاگرید که برایش چیزی مهم نبود در را باز کرد جیغ و گریه کنان مانند بولدوزر به سمت قلعه حرکت کرد و هرچه بر سر راه داشت نابود ساخت.
دامبلدور در چهارچوب در ایستاد و به مسیر خرابی نگاه کرد. مک گوناگال درحالی که سرش را میمالید، ایستاد و به سمت در تلو تلو خورد. در این لحظه دامبلدور بدون آنکه متوجه شود کم کم به حالت عادی برگشت و هری شد. مک گوناگال که این صحنه را دید با دهان باز به هری خیره ماند.
- پاتر؟!

- مینروا فکر کنم ضربه عقل از سرت پرونده، من آلبوسم.

بومب!
هری به جایی که زمانی قلعه ی هاگوارتز بود، نگاه کرد. به نظر میرسید هاگرید هاگوارتز را با خاک یکسان کرده و همچنان در حال پیشروی بود.هری نگاهی به خود انداخت، با دیدن آنکه دیگر ریش ندارد متوجه شد که به حالت عادی برگشته است.
- کاری که ولدمورت با مرگخواراش نتونست انجام بده هاگرید تونست. چه روزگاری شده پروفسور.

- هری جیمز پاتر! مجازات در انتظارته! یه مجازات بزرگ!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

شیء طلسم شده!
دوئل در برابر اورلا کوییرک
- ببخشید که بهتون خوردم!
لینی با کنایه این را به دختری میگوید که دستش محکم با صورتش برخورد کرده بود. اما دختر بیشتر از اینها عجله داشت که بخواهد وقتش را برای کلکل با لینی تلف کند.
- هوی چته!
لینی این را با بدخلقی رو به مردی فریاد میزند که تنهی محکمی به او زده بود. اما مرد که گویا صدای لینی را نشنیده بود، همچنان دواندوان به راهش ادامه داده و در پیچی ناپدید میشود. لینی برای جلوگیری از برخورد دوباره با عابرانِ در تکاپو به گوشهای پناه میبرد و با بدخلقی بازوی ضربدیدهاش را مالش میدهد.
- چرا امروز همه وحشی شدن؟
پاسخش را پسربچهای میدهد که در حال پخش کردن کاغذهایی رنگارنگ در هوا بود. لینی خیلی کنجکاو بود که بداند بر روی آن کاغذ چه نوشته شدهاست، اما نه تا این حد که با دیدنش وسط کوچه شیرجه بزند و همانند بچههای کوچک برای بدست آوردن یکی از آنها بالا و پایین بپرد...
بالاخره دستش با یکی از کاغذها برخورد کرده و چشمانش با هیجان بر روی نقاط مختلف کاغذ جا به جا میشود.
- آدامس جادویی؟ مغازه جیرینگ(!)؟
کاغذ را در دستش میفشارد و آن را به درون جیبش هدایت میکند. پاهایش ناخودآگاه به حرکت در میآیند. ابتدا به آرامی رو به جلو قدم برمیدارند اما رفته رفته بر سرعتش افزوده میشود، تا جایی که او نیز به جمعِ عابرانی که دیوانهوار به سویی میدویدند ملحق میشود...
دقایقی بعد، جلوی مغازه جیرینگ:
دست از دویدن برمیدارد و خودش را در میان جمعیتِ زیادی میابد که با اشتیاق به سخنانِ صاحبِ مغازه گوش فرا میدادند. مطمئنا همهی آنها از آن کاغذهای رنگی که تعدادشان اندک بود نگرفته بودند و عدهای بر اثر پخش خبر و دیدنِ عابرانِ هیجانزده به آن سو کشیده شده بودند.
- 13 گالیون آقای میسینگ! بالاتر نبود؟ یعنی ارزش این آدامس که با هر بار جویدن طعمِ تازهای به خودش میگیره همینقده؟
لینی سقلمبهای به بغلدستیاش میزند.
- تا الان چندتاش فروش رفته؟
- کجای کاری؟ کلا فقط یهدونهس! 15 گالیون.
لینی که بر اثر فریاد مرد شوکه شدهبود، یک قدم از او فاصله میگیرد. نمیدانست چرا، اما شدیدا دلش میخواست تا این آدامس جادویی برای خودش شود و نه شخص دیگری...
- 30 گالیون یک... 32 گالیـ... اوه پیشنهاد بعدی رسید... بله 35 گالیون!
لینی تنها چند ثانیه در افکارش غوطهور شده بود، اما در همین چند ثانیه قیمت آدامس به سرعت بالا رفته بود. باید کاری میکرد!
- 40 گالیون!
صدای پچپچهای اعتراضآمیز عدهای براثر بالا رفتن یکهوییِ قیمتِ آدامس بلند میشود. اما پیشنهاد بعدی چیزی فراتر از آن با خود به همراه میآورد و از جمعیتِ جلوی مغازه میکاهد.
- 52 گالیون.
- چه وضعشه خب!
- اینطوری پیش بره به 100 گالیونم میرسه.
- ما که رفتیم...
.
.
.
- ...74 گالیون دو... 74 گالیون سه! فروخته شد به دوشیزه بوت!
لینی با شنیدن نام برنده با تعجب بر روی دوپایش میایستد و تری را میبیند که با خوشنودی به سمت صاحب مغازه میرود. ناراحت از اینکه توانِ دادنِ پیشنهاد بالاتری نداشت، با حسرت به آدامس جادویی که درون دهان تری بوت جای میگیرد مینگرد. سرش را پایین میاندازد، دستهایش را درون جیبش میگذارد و همانطور که سنگهای خیابان را با پا یکی پس از دیگری و با بیحوصلگی به اطراف پرتاب میکرد از آنجا دور میشود.
هرچه بیشتر از مغازه فاصله میگرفت غم نهفته درونش بابت از دست دادن آدامس بیش از پیش از بین میرفت تا جایی که دست از پرتاب سنگ برمیدارد و ماجرای تلخ از دست دادن آدامس تبدیل به خاطرهای فراموش شده و حتی احمقانه میشود. لینی کیسهی پولش را بیرون میآورد و صدای دلنشین برخورد سکهها گوشش را نوازش میدهد.
فلش بک
مردی که مسئول فروش آدامس جادویی بود، نگاهی به دو کارتونِ در بستهای میاندازد که گوشهای از اتاق جا خوش کرده بودند.
- همهشون طلسم شدهن؟
ساحرهای که به نظر شریکِ او میآمد، با دیدن دستهای مرد که برای باز کردن کارتونها دراز شده بود، جلو میآید و مانع حرکت او میشود.
- نباید بهشون نگاه کنی. در جواب سوالتم باید بگم آره خیالت راحت. کافیه نگاهشون با این کاغذا برخورد کنه، اونوقته که برای بدست آوردنش هرکاری میکنن. وقتی هم دستشون با کاغذا برخورد کرد، نمیتونن دست از خوندن نوشتههای روش بردارن. در نهایت خوندن نوشتهها باعث میشه که تمام اعضای بدنشون برای بدست آوردن آدامس با ما همکاری کنن.
مرد از کارتونها فاصله میگیرد و با نگرانی به ساحره چشم میدوزد.
- اگه شلوغش کنن چی؟ یا حتی بعد از اتمام معامله بیخیال آدامسه نشن؟
- نگران نباش اثرش موقته. حداکثر تا نیمساعت بعد از لمس کاغذا از بین میره. ما هم که تا اون موقع کارمون تموم شده و فلنگو بستیم و رفتیم.
مرد بابت هوش و ذکاوتی که ساحره از خود نشان داده بود شروع به دست زدن میکند!
پایان فلش بک
شب، خانهی تری:
لینی کنار تری بر روی تخت دراز کشیده بود و به دهان تری زل زده بود.
- دقیقا 10 ساعته که اون آدامس کوفتی تو دهنته. از بین نرفت؟
اما تری با اشتیاق چشمهایش را میبندد و با سرعت بیشتری مشغول جویدن آدامس میشود.
- وای لینی باورت نمیشه خوردن این آدامس چه لذتی داره. هر طعم لذیذی رو که بگی میده. بیخود نیست اینقد گرون بود. اگه میتونستم درش میآوردم و میدادم بخوریش تا اونچه رو من حس میکنم تو هم درک کنی.
لینی با انزجار نگاهش را از دهان تری که ساعتها بود از تحرک باز نایستاده بود برمیدارد و غلتی میزند تا بخوابد. تری هم که کمکم احساس خستگی بر شادابیاش چیره میشد، آدامس را با دقت خاصی به سقفِ دهانش میچسباند(!) و به خواب عمیقی فرو میرود.
صبح دو روز بعد، خانهی تری:
لینی که تمام روز قبل را بیرون از خانه سپری کرده بود و دیروقت برگشته بود، خمیازهکشان در حالی که بشقابی پر از میوه در دست دارد وارد حال میشود. اما صحنهای که مقابلش میبیند باعث میشود بشقاب از دستش بیفتد و با صدای مهیبی آوای شکستهشدنش به هوا برخیزد.
تری که قوز کرده بر روی مبل نشسته بود، چشمهای پف کردهاش را از تلویزیون(!) برمیدارد و به لینی میدوزد. به طرز وحشیانهای در حال جویدن آدامس بود...
- بگو که داری با من شوخی میکنی!!
تری بدون توجه سرش را برمیگرداند و دوباره به تلویزیونی خیره میشود که صفحهای برفکی را به تصویر کشیده بود. لینی با نگرانی جلو میآید.
- صبونه خوردی؟
- آره خوردم. طعم آدامسم مدام رو نون و پنیر و گوجه(!) سوئیچ میشه. علاوه بر جادویی بودن هوشمندم هست.
تری با دیدن دهان بازماندهی لینی و چشمهای گشاد شدهاش (این شکلی O_o) ادامه میدهد:
- چیه؟ دارم از گرسنگي ميميرم ولي توانايي درآوردنشو ندارم. مرده بهم گفته بود مزهش تغییر میکنه ولی فکر نمیکردم اینقد آدامسِ وقتشناسی باشه.
"آدامسِ وقتشناس؟ آدامس هوشمند؟" لینی که به سلامت عقل تری شک کرده بود، چشمانش به این شکل O_O تغییر حالت میدهند. اما نمیتوانست همانگونه بایستد و شاهد از دست رفتن تری براثر گشنگی باشد. بنابراین جلو میرود و او را به زور دنبال خود میکشد.
بیمارستان سنتمانگو:
شفادهنده بعد از معاینهی تری، با حالتی جدی به سمت لینی برمیگردد.
- این آدامس طلسم شده!
لینی با وحشت ابتدا نگاهی به تری که همچنان دهانش وحشیانه در حال تکان خوردن بود میاندازد و سپس دوباره توجهاتش را به سمت دکتر زوم میکند.
- منظورتون چیه؟ چه طلسمی؟ یعنی اون میمیره؟
- این آدامس طلسم شده تا صاحبش نتونه دست از جویدنش برداره و آدامسو تف کنه. تا وقتی که نتونیم وادارش کنیم آدامسو در بیاره، از خوردن غذاهای دیگه امتناع میکنه و روز به روز لاغرتر میشه و به خاطر گشنگی تلف میشه.
لینی از نگرانی کمی در جایش جا به جا میشود.
- خب... یعنی چی؟ راضیش کنین این آدامسِ کوفتیو در بیاره دیگه!
شفادهنده عینکش را از چشمانش در میآورد و کاغذپوستیای که مطالبی بر روی آن درج کرده بود را به سمت لینی هل میدهد.
- فکر نکنم با حرف بتونیم جلوی چنین طلسمی مقاومت کنیم. شاید بهتر باشه...
لینی با تعجب نگاهی به کاغذ پوستی میاندازد و از نوشتههایش متوجه میشود که جز اجبار راهکار دیگری ندارند. تری با دیدن لینی و شفادهنده که با حالت ترسناکی به او نزدیک میشدند از جای برمیخیزد. اما پیش از اینکه بتواند واکنشی از خود نشان دهد، فَکَش توسط شفادهنده محکم گرفته میشود و همانگونه که دهانش باز مانده بود لینی طلسم "پتریفیکوس توتالوس" را بر رویش انجام میدهد.
شفادهنده به آرامی تریِ خشکشده را بر روی میز میخواباند و دستش را به درون حلق تری فرو میبرد. پس از چندی گشت و گذار، بالاخره دست شفادهنده همراه با آدامس جادویی از دهانِ مبارکِ تری خارج میشود. شفادهنده بیمعطلی از اتاق خارج میشود تا آدامس را راهیِ زبالههای بیمارستانی کند.
تری که بابت از دست دادن آدامسِ جادوییِ عزیزش شدیدا دلشکسته و غمگین بود، تمام مدت خارج شدن از بیمارستان لینی را مورد هجوم مشتها و طلسمهای رنگارش قرار میدهد!
آنطرفتر، زبالهدونیِ بیمارستان:
آدامس محکم به دستکش پلاستیکی شفادهنده چسبیده بود. شفادهنده با چهرهای در هم رفته یکی از دستانش را از دستکش بیرون میآورد و بعد از مقادیری آغشته کردن دستِ عاری از دستکشَش با آب دهان، آدامس را از دستکش جدا میکند. درست لحظهای که میخواست آدامس را به درون سطلآشغال پرتاب کند، اشتیاقی وصفناپذیر سراسر وجودش را فرا میگیرد و بیاراده آن را درون دهانش قرار میدهد...
و شد آنچه شد!
تمام. :|
دوئل در برابر اورلا کوییرک
- ببخشید که بهتون خوردم!

لینی با کنایه این را به دختری میگوید که دستش محکم با صورتش برخورد کرده بود. اما دختر بیشتر از اینها عجله داشت که بخواهد وقتش را برای کلکل با لینی تلف کند.
- هوی چته!

لینی این را با بدخلقی رو به مردی فریاد میزند که تنهی محکمی به او زده بود. اما مرد که گویا صدای لینی را نشنیده بود، همچنان دواندوان به راهش ادامه داده و در پیچی ناپدید میشود. لینی برای جلوگیری از برخورد دوباره با عابرانِ در تکاپو به گوشهای پناه میبرد و با بدخلقی بازوی ضربدیدهاش را مالش میدهد.
- چرا امروز همه وحشی شدن؟

پاسخش را پسربچهای میدهد که در حال پخش کردن کاغذهایی رنگارنگ در هوا بود. لینی خیلی کنجکاو بود که بداند بر روی آن کاغذ چه نوشته شدهاست، اما نه تا این حد که با دیدنش وسط کوچه شیرجه بزند و همانند بچههای کوچک برای بدست آوردن یکی از آنها بالا و پایین بپرد...
بالاخره دستش با یکی از کاغذها برخورد کرده و چشمانش با هیجان بر روی نقاط مختلف کاغذ جا به جا میشود.
- آدامس جادویی؟ مغازه جیرینگ(!)؟

کاغذ را در دستش میفشارد و آن را به درون جیبش هدایت میکند. پاهایش ناخودآگاه به حرکت در میآیند. ابتدا به آرامی رو به جلو قدم برمیدارند اما رفته رفته بر سرعتش افزوده میشود، تا جایی که او نیز به جمعِ عابرانی که دیوانهوار به سویی میدویدند ملحق میشود...
دقایقی بعد، جلوی مغازه جیرینگ:
دست از دویدن برمیدارد و خودش را در میان جمعیتِ زیادی میابد که با اشتیاق به سخنانِ صاحبِ مغازه گوش فرا میدادند. مطمئنا همهی آنها از آن کاغذهای رنگی که تعدادشان اندک بود نگرفته بودند و عدهای بر اثر پخش خبر و دیدنِ عابرانِ هیجانزده به آن سو کشیده شده بودند.
- 13 گالیون آقای میسینگ! بالاتر نبود؟ یعنی ارزش این آدامس که با هر بار جویدن طعمِ تازهای به خودش میگیره همینقده؟

لینی سقلمبهای به بغلدستیاش میزند.
- تا الان چندتاش فروش رفته؟
- کجای کاری؟ کلا فقط یهدونهس! 15 گالیون.
لینی که بر اثر فریاد مرد شوکه شدهبود، یک قدم از او فاصله میگیرد. نمیدانست چرا، اما شدیدا دلش میخواست تا این آدامس جادویی برای خودش شود و نه شخص دیگری...
- 30 گالیون یک... 32 گالیـ... اوه پیشنهاد بعدی رسید... بله 35 گالیون!
لینی تنها چند ثانیه در افکارش غوطهور شده بود، اما در همین چند ثانیه قیمت آدامس به سرعت بالا رفته بود. باید کاری میکرد!
- 40 گالیون!

صدای پچپچهای اعتراضآمیز عدهای براثر بالا رفتن یکهوییِ قیمتِ آدامس بلند میشود. اما پیشنهاد بعدی چیزی فراتر از آن با خود به همراه میآورد و از جمعیتِ جلوی مغازه میکاهد.
- 52 گالیون.
- چه وضعشه خب!
- اینطوری پیش بره به 100 گالیونم میرسه.
- ما که رفتیم...

.
.
.
- ...74 گالیون دو... 74 گالیون سه! فروخته شد به دوشیزه بوت!
لینی با شنیدن نام برنده با تعجب بر روی دوپایش میایستد و تری را میبیند که با خوشنودی به سمت صاحب مغازه میرود. ناراحت از اینکه توانِ دادنِ پیشنهاد بالاتری نداشت، با حسرت به آدامس جادویی که درون دهان تری بوت جای میگیرد مینگرد. سرش را پایین میاندازد، دستهایش را درون جیبش میگذارد و همانطور که سنگهای خیابان را با پا یکی پس از دیگری و با بیحوصلگی به اطراف پرتاب میکرد از آنجا دور میشود.
هرچه بیشتر از مغازه فاصله میگرفت غم نهفته درونش بابت از دست دادن آدامس بیش از پیش از بین میرفت تا جایی که دست از پرتاب سنگ برمیدارد و ماجرای تلخ از دست دادن آدامس تبدیل به خاطرهای فراموش شده و حتی احمقانه میشود. لینی کیسهی پولش را بیرون میآورد و صدای دلنشین برخورد سکهها گوشش را نوازش میدهد.
فلش بک
مردی که مسئول فروش آدامس جادویی بود، نگاهی به دو کارتونِ در بستهای میاندازد که گوشهای از اتاق جا خوش کرده بودند.
- همهشون طلسم شدهن؟

ساحرهای که به نظر شریکِ او میآمد، با دیدن دستهای مرد که برای باز کردن کارتونها دراز شده بود، جلو میآید و مانع حرکت او میشود.
- نباید بهشون نگاه کنی. در جواب سوالتم باید بگم آره خیالت راحت. کافیه نگاهشون با این کاغذا برخورد کنه، اونوقته که برای بدست آوردنش هرکاری میکنن. وقتی هم دستشون با کاغذا برخورد کرد، نمیتونن دست از خوندن نوشتههای روش بردارن. در نهایت خوندن نوشتهها باعث میشه که تمام اعضای بدنشون برای بدست آوردن آدامس با ما همکاری کنن.

مرد از کارتونها فاصله میگیرد و با نگرانی به ساحره چشم میدوزد.
- اگه شلوغش کنن چی؟ یا حتی بعد از اتمام معامله بیخیال آدامسه نشن؟
- نگران نباش اثرش موقته. حداکثر تا نیمساعت بعد از لمس کاغذا از بین میره. ما هم که تا اون موقع کارمون تموم شده و فلنگو بستیم و رفتیم.
مرد بابت هوش و ذکاوتی که ساحره از خود نشان داده بود شروع به دست زدن میکند!
پایان فلش بک
شب، خانهی تری:
لینی کنار تری بر روی تخت دراز کشیده بود و به دهان تری زل زده بود.
- دقیقا 10 ساعته که اون آدامس کوفتی تو دهنته. از بین نرفت؟

اما تری با اشتیاق چشمهایش را میبندد و با سرعت بیشتری مشغول جویدن آدامس میشود.
- وای لینی باورت نمیشه خوردن این آدامس چه لذتی داره. هر طعم لذیذی رو که بگی میده. بیخود نیست اینقد گرون بود. اگه میتونستم درش میآوردم و میدادم بخوریش تا اونچه رو من حس میکنم تو هم درک کنی.
لینی با انزجار نگاهش را از دهان تری که ساعتها بود از تحرک باز نایستاده بود برمیدارد و غلتی میزند تا بخوابد. تری هم که کمکم احساس خستگی بر شادابیاش چیره میشد، آدامس را با دقت خاصی به سقفِ دهانش میچسباند(!) و به خواب عمیقی فرو میرود.
صبح دو روز بعد، خانهی تری:
لینی که تمام روز قبل را بیرون از خانه سپری کرده بود و دیروقت برگشته بود، خمیازهکشان در حالی که بشقابی پر از میوه در دست دارد وارد حال میشود. اما صحنهای که مقابلش میبیند باعث میشود بشقاب از دستش بیفتد و با صدای مهیبی آوای شکستهشدنش به هوا برخیزد.
تری که قوز کرده بر روی مبل نشسته بود، چشمهای پف کردهاش را از تلویزیون(!) برمیدارد و به لینی میدوزد. به طرز وحشیانهای در حال جویدن آدامس بود...
- بگو که داری با من شوخی میکنی!!

تری بدون توجه سرش را برمیگرداند و دوباره به تلویزیونی خیره میشود که صفحهای برفکی را به تصویر کشیده بود. لینی با نگرانی جلو میآید.
- صبونه خوردی؟
- آره خوردم. طعم آدامسم مدام رو نون و پنیر و گوجه(!) سوئیچ میشه. علاوه بر جادویی بودن هوشمندم هست.

تری با دیدن دهان بازماندهی لینی و چشمهای گشاد شدهاش (این شکلی O_o) ادامه میدهد:
- چیه؟ دارم از گرسنگي ميميرم ولي توانايي درآوردنشو ندارم. مرده بهم گفته بود مزهش تغییر میکنه ولی فکر نمیکردم اینقد آدامسِ وقتشناسی باشه.

"آدامسِ وقتشناس؟ آدامس هوشمند؟" لینی که به سلامت عقل تری شک کرده بود، چشمانش به این شکل O_O تغییر حالت میدهند. اما نمیتوانست همانگونه بایستد و شاهد از دست رفتن تری براثر گشنگی باشد. بنابراین جلو میرود و او را به زور دنبال خود میکشد.
بیمارستان سنتمانگو:
شفادهنده بعد از معاینهی تری، با حالتی جدی به سمت لینی برمیگردد.
- این آدامس طلسم شده!

لینی با وحشت ابتدا نگاهی به تری که همچنان دهانش وحشیانه در حال تکان خوردن بود میاندازد و سپس دوباره توجهاتش را به سمت دکتر زوم میکند.
- منظورتون چیه؟ چه طلسمی؟ یعنی اون میمیره؟

- این آدامس طلسم شده تا صاحبش نتونه دست از جویدنش برداره و آدامسو تف کنه. تا وقتی که نتونیم وادارش کنیم آدامسو در بیاره، از خوردن غذاهای دیگه امتناع میکنه و روز به روز لاغرتر میشه و به خاطر گشنگی تلف میشه.
لینی از نگرانی کمی در جایش جا به جا میشود.
- خب... یعنی چی؟ راضیش کنین این آدامسِ کوفتیو در بیاره دیگه!

شفادهنده عینکش را از چشمانش در میآورد و کاغذپوستیای که مطالبی بر روی آن درج کرده بود را به سمت لینی هل میدهد.
- فکر نکنم با حرف بتونیم جلوی چنین طلسمی مقاومت کنیم. شاید بهتر باشه...
لینی با تعجب نگاهی به کاغذ پوستی میاندازد و از نوشتههایش متوجه میشود که جز اجبار راهکار دیگری ندارند. تری با دیدن لینی و شفادهنده که با حالت ترسناکی به او نزدیک میشدند از جای برمیخیزد. اما پیش از اینکه بتواند واکنشی از خود نشان دهد، فَکَش توسط شفادهنده محکم گرفته میشود و همانگونه که دهانش باز مانده بود لینی طلسم "پتریفیکوس توتالوس" را بر رویش انجام میدهد.
شفادهنده به آرامی تریِ خشکشده را بر روی میز میخواباند و دستش را به درون حلق تری فرو میبرد. پس از چندی گشت و گذار، بالاخره دست شفادهنده همراه با آدامس جادویی از دهانِ مبارکِ تری خارج میشود. شفادهنده بیمعطلی از اتاق خارج میشود تا آدامس را راهیِ زبالههای بیمارستانی کند.
تری که بابت از دست دادن آدامسِ جادوییِ عزیزش شدیدا دلشکسته و غمگین بود، تمام مدت خارج شدن از بیمارستان لینی را مورد هجوم مشتها و طلسمهای رنگارش قرار میدهد!
آنطرفتر، زبالهدونیِ بیمارستان:
آدامس محکم به دستکش پلاستیکی شفادهنده چسبیده بود. شفادهنده با چهرهای در هم رفته یکی از دستانش را از دستکش بیرون میآورد و بعد از مقادیری آغشته کردن دستِ عاری از دستکشَش با آب دهان، آدامس را از دستکش جدا میکند. درست لحظهای که میخواست آدامس را به درون سطلآشغال پرتاب کند، اشتیاقی وصفناپذیر سراسر وجودش را فرا میگیرد و بیاراده آن را درون دهانش قرار میدهد...
و شد آنچه شد!
تمام. :|
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/5/15 20:52:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/25
تولد نقش: 1393/11/25
آخرین ورود: چهارشنبه 4 اسفند 1395 15:46
از: همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
پستها:
430

لاکرتیا بلک و ورونیکا گیوتین!
ساختمان قدیمی و هراس انگیز بیمارستان را پشت سر میگذاشت...
چمدان هایش را بسته بود و روبه رویش همه چیز و پشت سرش هیچ بود.خاطرات زنان و مردان نزار یا خوشحالی را که کنارش بودند پشت سر میگذاشت.تن هایی را که وجودشان آشکارا برای عاقلان ترسناک بود و بدن هایی را که آیینه های کدری بودند که عاقلان به آنها میخندیدند...بی خبر از تصویر درون آینه.ایا دیوانه بود و جایش بجای خانه درآن بیمارستان تاریک بود،یا این که یک سال از عمرش را بیهوده در آنجا گذرانده بود؟!حتی اگر دیوانه بود،دیوانه تر میشد....پست تر و بی رحم تر!
قدم هایش لرزان بودند و اشک هایش مانند شبنم بهاری بر گونه های ترش میچکید...بوی گل رز در بینیش پیچید...عطر گیسوان مادرش!کاش کنارش بود و به همه میگفت که دخترش دیوانه نیست...دستانش را میفشرد و ثابت میکرد که دخترکش نیازی به مراقبت های روانی ندارد...ثابت میکرد که دخترش فقط بد آورده است.قدم هایش را به سمت جاده بی انتها پیش برد...راهش را پیدا کرده بود...دیوانه اشتباهی ادامه میداد!
فلش بک!
صدای فریاد ها و خنده های دیوانه وار در سرش میپیچید و ذهنش را آزار میداد.از در قژقژ ضعیفی بلند شد و صدای گام هایی که وارد اتاق میشدند به او نزدیک شد.بدون این که کوچک ترین نگاهی بیندازد، گفت:
-ولم کن!
نیازی به نگاه کردن نبود...یا برای خوراندن داروهای بی تاثیر آمده بودند یا همان دیوانه هم اتاقیش بود.با صدای خنده ریزی که به گوش رسید،معلوم شد که همان دیوانه است!
-هه هه هه...اونا خلن...یکیشونو دیدم که بهم میگفت دیوونه...یکیشونم داشت با کفش راه میرفت...هه هه هه...
دخترک موهای طلایی اش را که مانند پرتو خورشید میدرخشید،کنار زد و زمزمه وار گفت:
-دیوونه ای...چون بیخودی حرف میزنی!
زن، بی اعتنا به حرف دخترک نزدیک تر رفت و درحالی که پنج انگشتش را روبه روی صورت او نشان میداد پرسید:
-این چند تاست؟
-احمقانست...خوب معلومه که پنج تاست!
-نه لاکرتیا...عمیق تر نگاه کن...عمیق تر....حالا چی؟
لاکرتیا چشمانش را تنگ تر کرد و از ورای انگشتان زن به او و دنیای سفید و سیاه اطرافش چشم دوخت...حق با زن بود...انگشتانش بیشتر بودند...
-ده تا!
لبخندی جانانه روی صورت زن نقش بست،لبخندی که با دیگر خنده هایش متفاوت بود.زن دستان سرد دخترک را فشرد و گفت:
-درسته لاکرتیا...تفاوت نگاه ها من رو دیوونه جلوه میده...اون ها من رو دیوونه و من اون هارو دیوونه میبینم...
سپس مکث کوتاهی کرد و با دودلی ادامه داد:
-الکی زندگی نکن...چشم هات رو باز کن و ادامه بده...جای تو داخل سنت مانگو نیست...ادامه بده...حتی اگه به بهانه دیوانه بودنت تموم شه!
و این آخرین حرف زن بود.صبح روز بعد اورا با پارچه ای سفید بر روی صورتش که آخرین تصویر از اورا بر صفحه روزگار نقش میبست،بیرون بردند...بیرون از سنت مانگو...جایی که انسان هایش در زیر خروار ها خاک خوابیده و به زمزمه دلنشین درختان گوش میدادند.
چند روز بعد!
سنت مانگو پشت سرش بود...
حالا که وقت رفتن بود چمدان ها درگوشه اتاق اورا به سوی خود فرامیخواندند.دوران درمانش تمام شده بود و به سمت خانه گریمولد روانه میشد.از دیوانگان اطرافش چیزهای تازه ای یاد گرفته بود و از زن خوب دیدن را...اما او به چیزی با ارزش تر دست یافته بود...به چیزی که در دورترین نقطه دنیا،بالا تر ازبالاترین ستاره آسمان و پایین تر از دریا بود....به چیزی عمیق تر از بیست هزارفرسنگ زیر دریا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/5/15 13:06:37

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

کلیسای گودریگز هالو :
کریچر جن خانگی، فین پر سر و صدایی توی دستمالش کرد و بالاخره به حرف آمد:
- کریچر می دید که ارباب پاتر، همیشه قبل از تد ریموس لوپین غذاشو تموم می کرد، حتی اگر اون روز نوبت هر دوشون بود که میز رو تمیز کنن..اونطوری به کریچر نگاه نکنین!.. میز با اون ها بود، نظارت با کریچر!..کریچر یه جن آزاد بود! نظام برده داری جن های خونگی سرنگون شده بود!..الان کلی بعدتر از 19 سال بعد بود!...تهوع!.. ادا در نیار رون ویزلی وگرنه کریچر کله ی تو را هم کند و وصل کرد کنار کله ی دامبلدور!.. بله.. کریچر می دید که ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین آپارات می کرد. حتی اگر مقصدشون یک جا بود!.. ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین میخوابید، چون طاقت سکوت تد ریموس لوپین رو نداشت! طاقت بلند شدنش از روی صندلی و طاقت جای خالی و طاقت صدای پاق آپارات تد ریموس لوپین رو نداشت..
بغض، جمله ی کریچر را برید. اشک در چشم های بزرگش حلقه زده بود. آرام از روی سکو پایین آمد و به طرف تابوت رفت. گل رز سرخی را که در جیب جلوی کتش خودنمایی می کرد برداشت و آن را میان دسته گلی که بین انگشتان گره کرده ی جیمز قرار داشت، جای داد.
فلش بک - جنگ محفل و مرگخواران :
وقتی آخرین طناب نامرئی را هم دور بازوی آرسینوس پیچید، چوبدستی اش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. به اطرافش نگاه کرد. حریف های مرگخواران را یکی پس از دیگری از نظر گذراند.
هری، ویکی، مایکل، رکسان، هرمیون، رون، ویولت..تدی..تدی کجا بود؟
جیمز آرام قدم برمیداشت. چشم های نگرانش گوشه و کنار میدان نبرد را می کاویدند.
صدای نخراشیده ی رودولف لسترنج را از پشت سرش شناخت:
- آواداکداورا!
با عجله برگشت تا قربانی را ببیند.
تدی.
تدی با چهره ای رنگ پریده درست روبروی لسترنج ایستاده بود.
زمان متوقف شد. تمام عضلات جیمز فلج بودند.
نه..نمی توانست تدی باشد.
نه..نه قبل از جیمز.
قلبش کند می زد.
خیلی کند.
چشم هایش را بست.
طاقت تماشای سقوط برادر را نداشت.
اشتباه کرده بود.
تد ریموس لوپین هدف رودولف نبود. سقوط نکرد، با فریادش حتی مرگخوارهاهم لحظه ای از نبرد دست کشیدند اما قلب جیمز سیریوس پاتر، از کار افتاده بود.
خیلی پیش تر از آن که طلسم مرگ لسترنج به سینه اش اصابت کند.
پایان فلش بک
- جیمز؟
با شنیدن نامش، چشم هایش را باز کرد.
جز سپیدی هیچ چیز نمی دید. به خودش لرزید. سرد بود.
باید می خوابید. ماموریت سختی را گذرانده بودند. به پهلو غلتید تا موهای فیروزه ای برادرخوانده اش را ببیند که حتما کمی آن طرف تر، روی تخت خودش، باز هم از زیر پتو بیرون زده بود.
اما تنها چیزی که دید، یک جفت چشم آبی بود.
- بیدار شدی!
جیمز با فریادی از جا پرید.
روی یک نیمکت خوابیده بود.
ناگهان دلیل سرمای ناخوشایند را فهمید. هیچ ردایی به تن نداشت. کاملا برهنه بود.
با این فکر از روی نیمکت پایین پرید و دوباره فریاد زد. اینبار رو به پیرمرد:
- درویش کن پیری!
آلبوس دامبلدور لبخندی زد و چشم هایش را بست. زیرلب گفت:
- بابات خیلی بهتر برخورد کرد..
جیمز به پیرمرد گوش نمی داد. کلافه به اطرافش نگاه کرد، چیزی برای پوشیدن پیدا نمی کرد. همه ی آنچه می دید سفیدی بود، با پیرمردی که ردایی فاخر به تن داشت و نیمکتی که لحظاتی قبل روی آن خوابیده بود.
صدای گریه ی یک نوزاد.
جیمز سرش را خم کرد. نوزاد ِ چیزی که جیمز شک داشت انسان باشد، میان تکه پارچه ی خاکستری رنگی ناله می کرد.
آلبوس دامبلدور همچنان ادامه می داد: بعدشم که ریتا اونطوری توی اون کتاب شلوغش کرد!.. باور کن جیمز قضیه اصلا انقدر جدی نبود!.. حالا شاید من یکمی...
- خب میتونی وا کنی چشاتو.
با صدای جیمز، دامبلدور جمله اش را نیمه تمام گذاشت و چشم هایش را باز کرد.
هرچند که گونه های پاتر ارشد هنوز سرخ بود، اما با وجود پارچه ی خاکستری رنگی که به کمرش بسته بود، حالا می توانست صاف بایستد.
- اون چیزه کو؟
- کدوم چیزه؟
دامبلدور با چشم های از حدقه درآمده به نیمکت اشاره کرد و به تته پته افتاد:
- همون چیزه که زیر این بود! کوش!؟
جیمز انگار تازه به یاد آورده باشد، جواب داد:
- هاااا اونو میگی! هیچی قنداقشو قرض گرفتم خودشو پرت کردم اونور.
جیمز با انگشت شست به پشت سرش اشاره کرد.
دامبلدور با دهانی نیمه باز مسیر اشاره ی جیمز را دنبال کرد و بعد درحالیکه به همان سو می دوید، جیغ زد : چرا دکور لوکیشنو به هم میریزی آخه؟!
جیمز در سکوت، آنقدر به دور شدن دامبلدور نگه کرد تا پیرمرد میان نور سفید گم شد.
دوباره روی نیمکت نشست. سعی کرد به یاد بیاورد. ماموریتشان را به خاطر می آورد. مرگخوارها غافلگیرشان کرده بودند. جیمز حریف آرسینوس شد و بیهوشش کرد و بعد.. تدی.. تدی!
چیزی در سینه اش فرو ریخت. آخرین صحنه ای که به یاد داشت چهره ی رنگ پریده ی تد ریموس لوپین بود بعد از اینکه طلسم مرگ لسترنج را شنید.
صدای سوت یک قطار رشته ی افکارش را پاره کرد.
جیمز سرش را برگرداند. دودی خاکستری رنگ، مه سپید را آشفته بود.
لحظه ای بعد جثه ی قطار سریع السیر هاگوارتز را تشخیص داد که نور را می شکافت و روی ریلی نادیدنی پیش می آمد.
قطار پیش پایش ایستاد.
- میای پس؟
این صدای کسی بود که جیمز نمی دید.
سردرگم چند قدم به طرف قطار برداشت و درحالیکه با کنجکاوی به درون پنجره های مات قطار سرک می کشید، جواب داد:
- ها؟ کجا؟
- میریم جلو. وقتی پیرمرد برت نگردونده یعنی باید بریم.
جیمز مقابل ورودی واگن ایستاد. مردی بی چهره با یونیفرم روبرویش ایستاده بود. هولناک بود.
صدای مرد توی سرش پیچید:
- تدی حالش خوبه جیمز.. اما در مورد تو... وقتشه که بریم.
همین برای جیمز کافی بود تا همه ی آنچه باید را، بداند.
نگاهش دیگر بهت زده نبود و از مامور قطار هم که حالا دستش را به سمت او دراز کرده بود، نمی ترسید.
تدی حالش خوب بود.
جیمز لبخند زد.
ردای هاگوارتز روی شانه هایش ظاهر شد.
دست مرد را گرفت و پاهایش از زمین، دل کندند.
فلش بک - میدان جنگ:
تد ریموس لوپین لوسیوس مالفوی بیهوش را با طناب های نامرئی بست و گوشه ای رهایش کرد. با یک نظر به اطراف، جیمز را دید که آرسینوس را خلع سلاح کرده بود و او را می بست.
لبخند زد. به نظر میرسید همه حریف دارند. هیچ مرگخواری بیکار نبود و روی زمین هم، هم رزمی نیفتاده بود.
که این یعنی جنگ داشت به سود آن ها پیش می رفت.
دوباره جیمز را دید که پشت به او، میان میدان قدم میزد و احتمالا با نگرانی دنبال او می گشت. دهانش را برای صدا کردنش باز کرد.
- آواداکداورا!
رودولف لسترنج از ناکجا ظاهر شد.
درست پیش چشمان تدی چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه گرفت و از پشت حمله کرد. تدی یخ زد. جیمز برگشت و نگاه وحشتزده اش روی نگاه تدی قفل شد.
و بعد، بدنش میان نوری سبز رنگ، آرام بر زمین افتاد.
تدی فریاد زد.
تدی با تمام وجودش فریاد زد.
آسمان بالای سر گرگینه لرزید.
سرش گیج می رفت. زمین دور سرش می چرخید و انگار رودولف را با سرعتی باورنکردنی به سمت لوپین جوان می راند.
- کروشیو!
لسترنج روی زمین افتاد و از درد جیغ کشید. رنگ به چهره نداشت.
چوبدستی اش زیر پای تد خرد شد.
ماه آسمان کامل نبود.
ولی گرگی خودش را روی رودولف انداخت، گوش مرگخوار را به دندان گرفت و کند. شوری خون قربانی و اشک خودش را تف کرد. صدای فریاد های لسترنج را نمی شنید. هیچ چیز نمی شنید. صورت مرگخوار غرق خون بود. چیزی ردایش را پاره کرده بود و سینه اش را شکافته بود.
اما تدی نمی دید. چشم های تدی را نور سبزی کور کرده بود. نور سبزی که جیمز را بلعید. لسترنج دیگر دست و پا نمی زد. گرگ، تکه گوشتی را که از سینه ی مرد بیرون کشیده بود دور انداخت و از روی جسد سلاخی شده بلند شد.
جلوتر رفت. پاهایش یارای راه رفتن نداشت.
مرگخوارها می خندیدند. فریاد خشمگین همسنگرهایش بغض آلود بود.
روی زانوانش افتاد. تاب نگاه جیمز را نداشت. پلک های پسرک را بست. کنار برادرکوچکش دراز کشید. پیشانی اش را به قفسه ی سینه ی جیمز چسباند و در آغوش جسد، گم شد.
پایان فلش بک
- توی مسیر دوتا ایستگاه داریم.
جیمز نفس عمیقی کشید و با دقت به صدایی که در سرش می پیچید گوش کرد:
- اولیش ایستگاه روح هاست. اگه پیاده شی، این حق رو داری که به شکل روح برگردی.
- ینی مث نیک تقریبا بی سر؟
- آره.
جیمز از پنجره ی کوپه ی خالی اش به بیرون نگاه کرد. جز سپیدی چیزی نمی دید. زیرلب جواب داد:
- نه.
صدا ادامه داد:
- ایستگاه دوم، ایستگاه لولوخورخوره هاست.
- چه باحال! یعنی..
هنوز جمله اش تمام نشده بود که پنجره ی کوپه باز شد و نیرویی نامرئی جیمز را به بیرون پرتاب کرد، درحالیکه می گفت:
- ما دستور داریم هرکی به این ایستگاه گفت "باحال" رو بی بروبرگرد لولو کنیم!
جیمز فرصت عکس العمل نداشت.
تاریکی مطلق جای مه سپید را گرفته بود.
بوی چوب کهنه را احساس می کرد. خیلی زود فهمید که میان یک کمد قدیمی گیر افتاده .
- منو از اینجا بیارین بیرون! هی!
مشت هایش را به در می کوبید. صدای زمزمه هایی از آن سوی در به گوشش می رسید.
تیلیک!
قفل در شکست.
جیمز از تقلا کردن دست برداشت و در را آرام هل داد. لولاهایش با صدای آزاردهنده ای جیرجیر می کردند.
هوس قدرتمندی در جیمز بیدار شد. گرسنه تر از گرسنگی و تشنه تر از تشنگی، تمایل شدیدی که جیمز یارای مقابله با آن را نداشت. تمام سلول های بدنش به او فرمان می دادند که تغییر کند. که کوچک شود، که دم دربیاورد، که بخزد.
- جییییییییییغ! مارمولک!!
جیمز از کنار پای آدم هایی که هیچکدامشان چوبدستی نداشتند دوید. با تمام سرعتی که در توان داشت از نزدیک ترین دیوار بالا رفت و بعد، ایستاد.
انگار چیزی را فراموش کرده باشد.
ایستاد و مثل هر مارمولک خوب دیگری، بی هدف به یک گوشه چشم دوخت.
- زنگ بزن بابات بیاد بگیرتش! چشم برندار ازش وگرنه فرار میکنه! گیری افتادیم ما با این خونه تکونی!
جیمز پوزخند زد. یعنی چه که اگر چشم بردارند ازش فرار می کند. همین حالا هم اگر می خواست، می توانست حرکت کند.
کرد.
- جیییییییییغ! مامان! وول خورد! رفت پشت میز تلویزیون!
پشت میز تلویزیون متوقف شد. خودش هم نمی دانست چرا. فقط متوقف شد.
ساعتی گذشت. صدای یک مرد، مزاحم توقفش شده بود.
- از دست شما زن ها. آخه یه مارمولک کوچیک مگه چقدر ترس داره؟
میل "بزرگ شدن" در دل جیمز شعله کشید.
لحظه ای بعد یک کروکودیل آفریقایی از پشت میز تلویزیون بیرون آمد و میان جیغ های مردی که از ترس به صورتش چنگ می زد، از در نیمه باز خانه بیرون دوید.
جیمز آن مردم را نمی شناخت.
قیافه ها برایش ناآشنا بودند. لباس ها غیرمعمول بودند. خیابان ها را نمی شناخت. همینقدر می دانست که در شهری مشنگی است اما کجای دنیا؟
خودش را میان درختان نزدیک ترین پارک پنهان کرد.
نمی توانست کروکودیل بماند!
باید مرد می شد!
آن هم نه یک مرد معمولی، باید یک مرد کت شلواری میشد با یقه ی بسته و یک بیسیم. بله. یک بیسیم و کمی هم ریش.
- گشت ارشاده سهیل!!
دختر جوانی این را گفت و دست پسر همراهش را رها کرد و از پارک بیرون دوید. پسر هم با دیدن جیمز، کوله پشتی اش را برداشت و از روی اولین پرچین پرید و پا به فرار گذاشت.
جیمز ریش هایش را دوست داشت.
او قبل از اینکه فرصت بلوغ پیدا کند، مرده بود، حالا حق داشت کمی ریش داشته باشد.
میان محوطه ی پارکی قدم میزد که پر از دختر و پسرهای جوان بود، تا زمان خروج از پارک، هیچ میلی به تغییر نداشت.
باید از این شهر می رفت. از این کشور. از این هرجا که بود. باید کسی را پیدا می کرد که از یک پرنده بترسد. یا هواپیما، یا جت جنگی، یا از توریست های انگلیسی. باید به گریمولد برمیگشت. باید با چشم های خودش خوب بودن تدی را می دید.
جیمز خوش شانس بود. بعد از اینکه به شکل و شمایل مار، دبیر هندسه، مربی جودو، پلیس و فرشته ی مرگ درآمده بود، بالاخره به عابری برخورد که او را به دختر شدن تشویق کرد.
دختر جوانی، چمدان به دست، که ویزای انگلستان را به رخ پسرک می کشید و می گفت: من دارم میرم جواد. انقد دست دست کردی پریدم!
جیمز بی توجه به خون گریه های جواد، سوار هواپیما شد و پرید و بعد،
در لندن بود.
میان میدان گریمولد.
در زد.
کریچر در را باز کرد و با دیدن لردولدمورت پشت آن، بدون جیغ و داد، غش کرد.
جیمز از منافذی که به جای بینی روی صورتش داشت نفس عمیقی کشید و وارد راهرو شد.
دستی به سر کچلش کشید و سعی کرد بدون سر و صدا از پله ها بالا برود.
- تو کی هستی؟
جیمز ناخواسته تبدیل به تدی شد و با نفرت به سمت ویکتوریا برگشت: تنهام بذار شاهزاده خانوم!
ویکتوریا چشم هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را بالا آورد.
قبل از اینکه وردش را ادا کند، جیمز رفته بود.
سراسیمه میان راهروها می دوید. بالاخره به اتاقشان رسید.
هنوز دستنوشته شان روی در بود.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اتفاقی که ممکن بود بیفتد فکر نکند.
تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که تدی را ببیند. که حرف بزند.
دستگیره ی در را چرخاند و آرام بازش کرد.
اتاق نیمه تاریک بود.
سایه ی برادرخوانده اش را دید که کنار پنجره روی صندلی اش نشسته و بی حرکت به آسمان شب چشم دوخته بود.
در را پشت سرش بست.
لوپین جوان از جایش تکان نخورد.
مامور قطار دروغ گفته بود. حال تدی خوب نبود. این را می شد از موهای شانه نکرده اش فهمید که دیگر فیروزه ای نبودند. از سینی غذای دست نخورده ای که روی میزش سرد شده بود و از تاریکی ای که بر اتاق حاکم بود.
تدی به تاریکی عادت نداشت. عاشق روشنایی بود و جز هنگام خواب، اتاق نیمه تاریک را تحمل نمی کرد.
اما خواب نبود. جیمز انعکاس چشم های بیدار و بی فروغش را روی شیشه ی پنجره می دید.
تمام توانش را به کار گرفت. لب های خشکیده اش را باز کرد:
- تدی؟
تدی ناگهان برگشت. از آخرین باری که جیمز به خاطر می آورد لاغرتر شده بود. چشم هایش را تنگ کرد و به جیمز خیره شد. بعد ناگهان از جا پرید و چند قدم عقب رفت.
جیمز انعکاس تصویر خودش را در پنجره دید. دیگر تدی نبود. ولدمورت هم نبود. کهن سالی و مرگ هم نبود.
جیمز، خودش بود.
تدی ترسید. نفس هایش به شماره افتادند. جیمز با قدم های بلند به او نزدیک شد. باید در آغوشش می گرفت. باید می گفت که برگشته. که می ماند. که همه چیز روبراه است. اما این ها جملاتی نبودند که جیمز به زبان آورد.
- تو میتونستی جلوشو بگیری تدی.
تدی به کنج دیوار تکیه داد.
- چطور ندیدیش؟ درست روبروی تو بود.
چشم های لوپین جوان خیس شد. با دست هایش صورتش را پوشاند.
جیمز می خواست اشک هایش را پاک کند. دست هایش را گرفت و کنار زد.
- میتونستی خلع سلاحش کنی. میتونستی نجاتم بدی!
تدی هق هق خفه ای کرد و آرام روی زمین نشست.
- جیمز..
- تو قول داده بودی مراقبم باشی.
- جیمز.. خواهش میکنم..
لولوخورخوره بغض کرده بود.
نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت.
اما گفت:
- تو باعثش شدی تدی.
نه!
نه! این حقیقت نداشت!
تدی دست هایش را میان موهای خاکستری اش فرو برده بود و از گریه می لرزید.
جیمز کلافه بود. نمی فهمید.
نمی فهمید چرا حالا که خودش بود، نمی توانست خودش باشد؟
- ریدیکلیوس!
جیمز برگشت، هیچوقت از دیدن ویولت بودلر تا این حد خوشحال نشده بود.
حالا تبدیل به یک جن خاکی شده بود که یک لنگه پا از دستی نامرئی آویزان بود.
- تدی..
ویولت زانو زد و تد ریموس لوپین را در آغوش کشید.
بغض چند روزه ی لوپین جوان روی شانه های دخترک شکست.
جیمز در سکوت به دوستانش خیره شد.
قلب کوچک جن خاکی، تاب این درد را نداشت.
ویولت زیر بازوی تدی را گرفت.
- بیا بریم تدی، الان یک هفته س توی این اتاق خودتو حبس کردی.. اصلا نمی فهمم این لولوخورخوره ی لعنتی از کجا اومده.. باید کلکشو..
جیمز برای رهایی تقلا می کرد.
نمی توانست به همین راحتی دود شود. نه حالا که تدی را پیدا کرده بود.
چرا جن های خاکی نمی توانستند حرف بزنند؟ چرا فقط کلمات نامفهوم را بلغور می کردند و دست و پایشان را تکان می دادند؟
ویولت بودلر چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه رفت.
- خن!!
تدی سرش را بلند کرد.
جن خاکی با هیجان سرش را تکان داد و دوباره گفت:
- خن!!..
ویولت با تعجب به او خیره شد.
- کمتر پیش میاد لولوخورخوره ها انقدر تقلا کنن.
بعد شانه هایش را بالا انداخت و دهانش را برای ادای ورد باز کرد.
جیمز التماس کرد:
- خن!!...نخ!!
تدی با یک حرکت دست ویولت را کنار زد. طلسم کمانه کرد و یک گلدان شکست.
- چیکار داری میکنی تدی!؟
جن خاکی با امیدواری برای تدی سر تکان داد.
تد ریموس لوپین بدون اینکه از لولوخورخوره چشم بردارد، جواب ویولت را داد:
- میشه لطفا تنهام بذاری؟
- تدی اگه من برم، اون..
- خودم از پسش برمیام ویولت.
لبخند کمرنگی که بعد از مدتها روی لب های لوپین جوان نشست، ویولت را دلگرم کرد.
- پس.. من همین بیرون منتظر میمونم.
تدی سرش را به علامت تایید تکان داد.
ویولت عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.
به محض بسته شدن در، جیمز، دوباره جیمز بود.
تدی چوبدستی اش را پایین آورد. جیمز به چشم های کهربایی برادر بزرگترش چشم دوخت.
حالا که نمی توانست حرف های خودش را بزند، اصلا مجبور نبود حرف بزند.
- جیمز؟..
تدی چند قدم نزدیک تر شد.
- خودتی؟
لولوخورخوره به پهنای صورتش خندید و باران خنده هایش، خاکستر را از گندم زار فیروزه ای موهای تدی زدود..
کریچر جن خانگی، فین پر سر و صدایی توی دستمالش کرد و بالاخره به حرف آمد:
- کریچر می دید که ارباب پاتر، همیشه قبل از تد ریموس لوپین غذاشو تموم می کرد، حتی اگر اون روز نوبت هر دوشون بود که میز رو تمیز کنن..اونطوری به کریچر نگاه نکنین!.. میز با اون ها بود، نظارت با کریچر!..کریچر یه جن آزاد بود! نظام برده داری جن های خونگی سرنگون شده بود!..الان کلی بعدتر از 19 سال بعد بود!...تهوع!.. ادا در نیار رون ویزلی وگرنه کریچر کله ی تو را هم کند و وصل کرد کنار کله ی دامبلدور!.. بله.. کریچر می دید که ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین آپارات می کرد. حتی اگر مقصدشون یک جا بود!.. ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین میخوابید، چون طاقت سکوت تد ریموس لوپین رو نداشت! طاقت بلند شدنش از روی صندلی و طاقت جای خالی و طاقت صدای پاق آپارات تد ریموس لوپین رو نداشت..
بغض، جمله ی کریچر را برید. اشک در چشم های بزرگش حلقه زده بود. آرام از روی سکو پایین آمد و به طرف تابوت رفت. گل رز سرخی را که در جیب جلوی کتش خودنمایی می کرد برداشت و آن را میان دسته گلی که بین انگشتان گره کرده ی جیمز قرار داشت، جای داد.
***
فلش بک - جنگ محفل و مرگخواران :
وقتی آخرین طناب نامرئی را هم دور بازوی آرسینوس پیچید، چوبدستی اش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. به اطرافش نگاه کرد. حریف های مرگخواران را یکی پس از دیگری از نظر گذراند.
هری، ویکی، مایکل، رکسان، هرمیون، رون، ویولت..تدی..تدی کجا بود؟
جیمز آرام قدم برمیداشت. چشم های نگرانش گوشه و کنار میدان نبرد را می کاویدند.
صدای نخراشیده ی رودولف لسترنج را از پشت سرش شناخت:
- آواداکداورا!
با عجله برگشت تا قربانی را ببیند.
تدی.
تدی با چهره ای رنگ پریده درست روبروی لسترنج ایستاده بود.
زمان متوقف شد. تمام عضلات جیمز فلج بودند.
نه..نمی توانست تدی باشد.
نه..نه قبل از جیمز.
قلبش کند می زد.
خیلی کند.
چشم هایش را بست.
طاقت تماشای سقوط برادر را نداشت.
اشتباه کرده بود.
تد ریموس لوپین هدف رودولف نبود. سقوط نکرد، با فریادش حتی مرگخوارهاهم لحظه ای از نبرد دست کشیدند اما قلب جیمز سیریوس پاتر، از کار افتاده بود.
خیلی پیش تر از آن که طلسم مرگ لسترنج به سینه اش اصابت کند.
پایان فلش بک
- جیمز؟
با شنیدن نامش، چشم هایش را باز کرد.
جز سپیدی هیچ چیز نمی دید. به خودش لرزید. سرد بود.
باید می خوابید. ماموریت سختی را گذرانده بودند. به پهلو غلتید تا موهای فیروزه ای برادرخوانده اش را ببیند که حتما کمی آن طرف تر، روی تخت خودش، باز هم از زیر پتو بیرون زده بود.
اما تنها چیزی که دید، یک جفت چشم آبی بود.
- بیدار شدی!
جیمز با فریادی از جا پرید.
روی یک نیمکت خوابیده بود.
ناگهان دلیل سرمای ناخوشایند را فهمید. هیچ ردایی به تن نداشت. کاملا برهنه بود.
با این فکر از روی نیمکت پایین پرید و دوباره فریاد زد. اینبار رو به پیرمرد:
- درویش کن پیری!
آلبوس دامبلدور لبخندی زد و چشم هایش را بست. زیرلب گفت:
- بابات خیلی بهتر برخورد کرد..
جیمز به پیرمرد گوش نمی داد. کلافه به اطرافش نگاه کرد، چیزی برای پوشیدن پیدا نمی کرد. همه ی آنچه می دید سفیدی بود، با پیرمردی که ردایی فاخر به تن داشت و نیمکتی که لحظاتی قبل روی آن خوابیده بود.
صدای گریه ی یک نوزاد.
جیمز سرش را خم کرد. نوزاد ِ چیزی که جیمز شک داشت انسان باشد، میان تکه پارچه ی خاکستری رنگی ناله می کرد.
آلبوس دامبلدور همچنان ادامه می داد: بعدشم که ریتا اونطوری توی اون کتاب شلوغش کرد!.. باور کن جیمز قضیه اصلا انقدر جدی نبود!.. حالا شاید من یکمی...
- خب میتونی وا کنی چشاتو.
با صدای جیمز، دامبلدور جمله اش را نیمه تمام گذاشت و چشم هایش را باز کرد.
هرچند که گونه های پاتر ارشد هنوز سرخ بود، اما با وجود پارچه ی خاکستری رنگی که به کمرش بسته بود، حالا می توانست صاف بایستد.
- اون چیزه کو؟
- کدوم چیزه؟
دامبلدور با چشم های از حدقه درآمده به نیمکت اشاره کرد و به تته پته افتاد:
- همون چیزه که زیر این بود! کوش!؟
جیمز انگار تازه به یاد آورده باشد، جواب داد:
- هاااا اونو میگی! هیچی قنداقشو قرض گرفتم خودشو پرت کردم اونور.
جیمز با انگشت شست به پشت سرش اشاره کرد.
دامبلدور با دهانی نیمه باز مسیر اشاره ی جیمز را دنبال کرد و بعد درحالیکه به همان سو می دوید، جیغ زد : چرا دکور لوکیشنو به هم میریزی آخه؟!
جیمز در سکوت، آنقدر به دور شدن دامبلدور نگه کرد تا پیرمرد میان نور سفید گم شد.
دوباره روی نیمکت نشست. سعی کرد به یاد بیاورد. ماموریتشان را به خاطر می آورد. مرگخوارها غافلگیرشان کرده بودند. جیمز حریف آرسینوس شد و بیهوشش کرد و بعد.. تدی.. تدی!
چیزی در سینه اش فرو ریخت. آخرین صحنه ای که به یاد داشت چهره ی رنگ پریده ی تد ریموس لوپین بود بعد از اینکه طلسم مرگ لسترنج را شنید.
صدای سوت یک قطار رشته ی افکارش را پاره کرد.
جیمز سرش را برگرداند. دودی خاکستری رنگ، مه سپید را آشفته بود.
لحظه ای بعد جثه ی قطار سریع السیر هاگوارتز را تشخیص داد که نور را می شکافت و روی ریلی نادیدنی پیش می آمد.
قطار پیش پایش ایستاد.
- میای پس؟
این صدای کسی بود که جیمز نمی دید.
سردرگم چند قدم به طرف قطار برداشت و درحالیکه با کنجکاوی به درون پنجره های مات قطار سرک می کشید، جواب داد:
- ها؟ کجا؟
- میریم جلو. وقتی پیرمرد برت نگردونده یعنی باید بریم.
جیمز مقابل ورودی واگن ایستاد. مردی بی چهره با یونیفرم روبرویش ایستاده بود. هولناک بود.
صدای مرد توی سرش پیچید:
- تدی حالش خوبه جیمز.. اما در مورد تو... وقتشه که بریم.
همین برای جیمز کافی بود تا همه ی آنچه باید را، بداند.
نگاهش دیگر بهت زده نبود و از مامور قطار هم که حالا دستش را به سمت او دراز کرده بود، نمی ترسید.
تدی حالش خوب بود.
جیمز لبخند زد.
ردای هاگوارتز روی شانه هایش ظاهر شد.
دست مرد را گرفت و پاهایش از زمین، دل کندند.
***
فلش بک - میدان جنگ:
تد ریموس لوپین لوسیوس مالفوی بیهوش را با طناب های نامرئی بست و گوشه ای رهایش کرد. با یک نظر به اطراف، جیمز را دید که آرسینوس را خلع سلاح کرده بود و او را می بست.
لبخند زد. به نظر میرسید همه حریف دارند. هیچ مرگخواری بیکار نبود و روی زمین هم، هم رزمی نیفتاده بود.
که این یعنی جنگ داشت به سود آن ها پیش می رفت.
دوباره جیمز را دید که پشت به او، میان میدان قدم میزد و احتمالا با نگرانی دنبال او می گشت. دهانش را برای صدا کردنش باز کرد.
- آواداکداورا!
رودولف لسترنج از ناکجا ظاهر شد.
درست پیش چشمان تدی چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه گرفت و از پشت حمله کرد. تدی یخ زد. جیمز برگشت و نگاه وحشتزده اش روی نگاه تدی قفل شد.
و بعد، بدنش میان نوری سبز رنگ، آرام بر زمین افتاد.
تدی فریاد زد.
تدی با تمام وجودش فریاد زد.
آسمان بالای سر گرگینه لرزید.
سرش گیج می رفت. زمین دور سرش می چرخید و انگار رودولف را با سرعتی باورنکردنی به سمت لوپین جوان می راند.
- کروشیو!
لسترنج روی زمین افتاد و از درد جیغ کشید. رنگ به چهره نداشت.
چوبدستی اش زیر پای تد خرد شد.
ماه آسمان کامل نبود.
ولی گرگی خودش را روی رودولف انداخت، گوش مرگخوار را به دندان گرفت و کند. شوری خون قربانی و اشک خودش را تف کرد. صدای فریاد های لسترنج را نمی شنید. هیچ چیز نمی شنید. صورت مرگخوار غرق خون بود. چیزی ردایش را پاره کرده بود و سینه اش را شکافته بود.
اما تدی نمی دید. چشم های تدی را نور سبزی کور کرده بود. نور سبزی که جیمز را بلعید. لسترنج دیگر دست و پا نمی زد. گرگ، تکه گوشتی را که از سینه ی مرد بیرون کشیده بود دور انداخت و از روی جسد سلاخی شده بلند شد.
جلوتر رفت. پاهایش یارای راه رفتن نداشت.
مرگخوارها می خندیدند. فریاد خشمگین همسنگرهایش بغض آلود بود.
روی زانوانش افتاد. تاب نگاه جیمز را نداشت. پلک های پسرک را بست. کنار برادرکوچکش دراز کشید. پیشانی اش را به قفسه ی سینه ی جیمز چسباند و در آغوش جسد، گم شد.
پایان فلش بک
***
- توی مسیر دوتا ایستگاه داریم.
جیمز نفس عمیقی کشید و با دقت به صدایی که در سرش می پیچید گوش کرد:
- اولیش ایستگاه روح هاست. اگه پیاده شی، این حق رو داری که به شکل روح برگردی.
- ینی مث نیک تقریبا بی سر؟
- آره.
جیمز از پنجره ی کوپه ی خالی اش به بیرون نگاه کرد. جز سپیدی چیزی نمی دید. زیرلب جواب داد:
- نه.
صدا ادامه داد:
- ایستگاه دوم، ایستگاه لولوخورخوره هاست.
- چه باحال! یعنی..
هنوز جمله اش تمام نشده بود که پنجره ی کوپه باز شد و نیرویی نامرئی جیمز را به بیرون پرتاب کرد، درحالیکه می گفت:
- ما دستور داریم هرکی به این ایستگاه گفت "باحال" رو بی بروبرگرد لولو کنیم!
جیمز فرصت عکس العمل نداشت.
تاریکی مطلق جای مه سپید را گرفته بود.
بوی چوب کهنه را احساس می کرد. خیلی زود فهمید که میان یک کمد قدیمی گیر افتاده .
- منو از اینجا بیارین بیرون! هی!
مشت هایش را به در می کوبید. صدای زمزمه هایی از آن سوی در به گوشش می رسید.
تیلیک!
قفل در شکست.
جیمز از تقلا کردن دست برداشت و در را آرام هل داد. لولاهایش با صدای آزاردهنده ای جیرجیر می کردند.
هوس قدرتمندی در جیمز بیدار شد. گرسنه تر از گرسنگی و تشنه تر از تشنگی، تمایل شدیدی که جیمز یارای مقابله با آن را نداشت. تمام سلول های بدنش به او فرمان می دادند که تغییر کند. که کوچک شود، که دم دربیاورد، که بخزد.
- جییییییییییغ! مارمولک!!
جیمز از کنار پای آدم هایی که هیچکدامشان چوبدستی نداشتند دوید. با تمام سرعتی که در توان داشت از نزدیک ترین دیوار بالا رفت و بعد، ایستاد.
انگار چیزی را فراموش کرده باشد.
ایستاد و مثل هر مارمولک خوب دیگری، بی هدف به یک گوشه چشم دوخت.
- زنگ بزن بابات بیاد بگیرتش! چشم برندار ازش وگرنه فرار میکنه! گیری افتادیم ما با این خونه تکونی!
جیمز پوزخند زد. یعنی چه که اگر چشم بردارند ازش فرار می کند. همین حالا هم اگر می خواست، می توانست حرکت کند.
کرد.
- جیییییییییغ! مامان! وول خورد! رفت پشت میز تلویزیون!
پشت میز تلویزیون متوقف شد. خودش هم نمی دانست چرا. فقط متوقف شد.
ساعتی گذشت. صدای یک مرد، مزاحم توقفش شده بود.
- از دست شما زن ها. آخه یه مارمولک کوچیک مگه چقدر ترس داره؟
میل "بزرگ شدن" در دل جیمز شعله کشید.
لحظه ای بعد یک کروکودیل آفریقایی از پشت میز تلویزیون بیرون آمد و میان جیغ های مردی که از ترس به صورتش چنگ می زد، از در نیمه باز خانه بیرون دوید.
جیمز آن مردم را نمی شناخت.
قیافه ها برایش ناآشنا بودند. لباس ها غیرمعمول بودند. خیابان ها را نمی شناخت. همینقدر می دانست که در شهری مشنگی است اما کجای دنیا؟
خودش را میان درختان نزدیک ترین پارک پنهان کرد.
نمی توانست کروکودیل بماند!
باید مرد می شد!
آن هم نه یک مرد معمولی، باید یک مرد کت شلواری میشد با یقه ی بسته و یک بیسیم. بله. یک بیسیم و کمی هم ریش.
- گشت ارشاده سهیل!!
دختر جوانی این را گفت و دست پسر همراهش را رها کرد و از پارک بیرون دوید. پسر هم با دیدن جیمز، کوله پشتی اش را برداشت و از روی اولین پرچین پرید و پا به فرار گذاشت.
جیمز ریش هایش را دوست داشت.
او قبل از اینکه فرصت بلوغ پیدا کند، مرده بود، حالا حق داشت کمی ریش داشته باشد.
میان محوطه ی پارکی قدم میزد که پر از دختر و پسرهای جوان بود، تا زمان خروج از پارک، هیچ میلی به تغییر نداشت.
باید از این شهر می رفت. از این کشور. از این هرجا که بود. باید کسی را پیدا می کرد که از یک پرنده بترسد. یا هواپیما، یا جت جنگی، یا از توریست های انگلیسی. باید به گریمولد برمیگشت. باید با چشم های خودش خوب بودن تدی را می دید.
جیمز خوش شانس بود. بعد از اینکه به شکل و شمایل مار، دبیر هندسه، مربی جودو، پلیس و فرشته ی مرگ درآمده بود، بالاخره به عابری برخورد که او را به دختر شدن تشویق کرد.
دختر جوانی، چمدان به دست، که ویزای انگلستان را به رخ پسرک می کشید و می گفت: من دارم میرم جواد. انقد دست دست کردی پریدم!
جیمز بی توجه به خون گریه های جواد، سوار هواپیما شد و پرید و بعد،
در لندن بود.
میان میدان گریمولد.
در زد.
کریچر در را باز کرد و با دیدن لردولدمورت پشت آن، بدون جیغ و داد، غش کرد.
جیمز از منافذی که به جای بینی روی صورتش داشت نفس عمیقی کشید و وارد راهرو شد.
دستی به سر کچلش کشید و سعی کرد بدون سر و صدا از پله ها بالا برود.
- تو کی هستی؟
جیمز ناخواسته تبدیل به تدی شد و با نفرت به سمت ویکتوریا برگشت: تنهام بذار شاهزاده خانوم!
ویکتوریا چشم هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را بالا آورد.
قبل از اینکه وردش را ادا کند، جیمز رفته بود.
سراسیمه میان راهروها می دوید. بالاخره به اتاقشان رسید.
هنوز دستنوشته شان روی در بود.
جیمزتدیا :
ورود هرگونهویولت بودلر ننگ راونا اکیدا ممنوع می باشد.
ورود هرگونه
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اتفاقی که ممکن بود بیفتد فکر نکند.
تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که تدی را ببیند. که حرف بزند.
دستگیره ی در را چرخاند و آرام بازش کرد.
اتاق نیمه تاریک بود.
سایه ی برادرخوانده اش را دید که کنار پنجره روی صندلی اش نشسته و بی حرکت به آسمان شب چشم دوخته بود.
در را پشت سرش بست.
لوپین جوان از جایش تکان نخورد.
مامور قطار دروغ گفته بود. حال تدی خوب نبود. این را می شد از موهای شانه نکرده اش فهمید که دیگر فیروزه ای نبودند. از سینی غذای دست نخورده ای که روی میزش سرد شده بود و از تاریکی ای که بر اتاق حاکم بود.
تدی به تاریکی عادت نداشت. عاشق روشنایی بود و جز هنگام خواب، اتاق نیمه تاریک را تحمل نمی کرد.
اما خواب نبود. جیمز انعکاس چشم های بیدار و بی فروغش را روی شیشه ی پنجره می دید.
تمام توانش را به کار گرفت. لب های خشکیده اش را باز کرد:
- تدی؟
تدی ناگهان برگشت. از آخرین باری که جیمز به خاطر می آورد لاغرتر شده بود. چشم هایش را تنگ کرد و به جیمز خیره شد. بعد ناگهان از جا پرید و چند قدم عقب رفت.
جیمز انعکاس تصویر خودش را در پنجره دید. دیگر تدی نبود. ولدمورت هم نبود. کهن سالی و مرگ هم نبود.
جیمز، خودش بود.
تدی ترسید. نفس هایش به شماره افتادند. جیمز با قدم های بلند به او نزدیک شد. باید در آغوشش می گرفت. باید می گفت که برگشته. که می ماند. که همه چیز روبراه است. اما این ها جملاتی نبودند که جیمز به زبان آورد.
- تو میتونستی جلوشو بگیری تدی.
تدی به کنج دیوار تکیه داد.
- چطور ندیدیش؟ درست روبروی تو بود.
چشم های لوپین جوان خیس شد. با دست هایش صورتش را پوشاند.
جیمز می خواست اشک هایش را پاک کند. دست هایش را گرفت و کنار زد.
- میتونستی خلع سلاحش کنی. میتونستی نجاتم بدی!
تدی هق هق خفه ای کرد و آرام روی زمین نشست.
- جیمز..
- تو قول داده بودی مراقبم باشی.
- جیمز.. خواهش میکنم..
لولوخورخوره بغض کرده بود.
نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت.
اما گفت:
- تو باعثش شدی تدی.
نه!
نه! این حقیقت نداشت!
تدی دست هایش را میان موهای خاکستری اش فرو برده بود و از گریه می لرزید.
جیمز کلافه بود. نمی فهمید.
نمی فهمید چرا حالا که خودش بود، نمی توانست خودش باشد؟
- ریدیکلیوس!
جیمز برگشت، هیچوقت از دیدن ویولت بودلر تا این حد خوشحال نشده بود.
حالا تبدیل به یک جن خاکی شده بود که یک لنگه پا از دستی نامرئی آویزان بود.
- تدی..
ویولت زانو زد و تد ریموس لوپین را در آغوش کشید.
بغض چند روزه ی لوپین جوان روی شانه های دخترک شکست.
جیمز در سکوت به دوستانش خیره شد.
قلب کوچک جن خاکی، تاب این درد را نداشت.
ویولت زیر بازوی تدی را گرفت.
- بیا بریم تدی، الان یک هفته س توی این اتاق خودتو حبس کردی.. اصلا نمی فهمم این لولوخورخوره ی لعنتی از کجا اومده.. باید کلکشو..
جیمز برای رهایی تقلا می کرد.
نمی توانست به همین راحتی دود شود. نه حالا که تدی را پیدا کرده بود.
چرا جن های خاکی نمی توانستند حرف بزنند؟ چرا فقط کلمات نامفهوم را بلغور می کردند و دست و پایشان را تکان می دادند؟
ویولت بودلر چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه رفت.
- خن!!
تدی سرش را بلند کرد.
جن خاکی با هیجان سرش را تکان داد و دوباره گفت:
- خن!!..
ویولت با تعجب به او خیره شد.
- کمتر پیش میاد لولوخورخوره ها انقدر تقلا کنن.
بعد شانه هایش را بالا انداخت و دهانش را برای ادای ورد باز کرد.
جیمز التماس کرد:
- خن!!...نخ!!
تدی با یک حرکت دست ویولت را کنار زد. طلسم کمانه کرد و یک گلدان شکست.
- چیکار داری میکنی تدی!؟
جن خاکی با امیدواری برای تدی سر تکان داد.
تد ریموس لوپین بدون اینکه از لولوخورخوره چشم بردارد، جواب ویولت را داد:
- میشه لطفا تنهام بذاری؟
- تدی اگه من برم، اون..
- خودم از پسش برمیام ویولت.
لبخند کمرنگی که بعد از مدتها روی لب های لوپین جوان نشست، ویولت را دلگرم کرد.
- پس.. من همین بیرون منتظر میمونم.
تدی سرش را به علامت تایید تکان داد.
ویولت عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.
به محض بسته شدن در، جیمز، دوباره جیمز بود.
تدی چوبدستی اش را پایین آورد. جیمز به چشم های کهربایی برادر بزرگترش چشم دوخت.
حالا که نمی توانست حرف های خودش را بزند، اصلا مجبور نبود حرف بزند.
- جیمز؟..
تدی چند قدم نزدیک تر شد.
- خودتی؟
لولوخورخوره به پهنای صورتش خندید و باران خنده هایش، خاکستر را از گندم زار فیروزه ای موهای تدی زدود..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1394/5/13 17:14:55
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

دوئل ورنی و لاکی
سوژه : سنت مانگو
سوژه : سنت مانگو
همه جا تاریک بود. نمی توانست چیزی را ببیند.سکوت، سرما، تاریکی. در تمام بدنش احساس خستگی می کرد. بند های چرمی ای را احساس می کرد که به دور بازوان و دست هایش بسته شده اند.
- لوموس.
صدای دخترانه این را گفته و بلافاصله از جایی در دل آن تاریکی محض، پرتو های نور به بیرون تابیدند. تا حدودی توانست اطرافش را ببیند. لخت و عریان روی یک صندلی فلزی بسته شده بود، در فضای اتاق ذرات ریز و سرد خاک معلق بودند و در اطرافش دیوار های سنگی و صاف و خون آلود. حرف زدن برایش دشوار به نظر می آمد، با این حال گفت:
- کسی اینجا هست؟!
هست... هست... هست...
تنها بازتاب صدای خودش را شنیده بود. احساس بدی داشت، درون معده اش گرهی ایجاد شده بود که هر لحظه سفت تر می شد. سعی کرد خودش را از صندلی فلزی جدا کند، اما بندها محکم تر از آن چیزی بودند که فکر می کرد. هیچگاه تا به این حد احساس ضعف نکرده بود. اخم کرد و این بار فریاد زد:
- بیا بیرون عوضی! بگو از من چی می خوای؟!
چی می خوای... چی می خوای...چی می خوای...
سکوت.سکوت محض و تنها چند لحظه بعد، صدای خنده ظریفی از جایی که نور می تابید به گوشش رسید؛ مثل این بود که صدای خنده از اعماق جهانی دیگر به گوشش می رسد. از این که کسی در این وضعیت به او می خندد عصبانی بود و از این وضعیت خودش منزجر. احساس می کرد، که هر ثانیه چه قدر کند می گذرد. دوباره سکوت بود و صدای نفس های عمیقش. ترس ناخواسته از سطح پوستش می گذشت و به قلبش نفوذ می کرد، بیشتر از ترس، ناامیدی. اشک در چشمانش جمع می شد و او نمی توانست از سرازیر شدنش جلوگیری کند:
- کثافت! تاپاله بز! ترسوی حقیر! خودتو نشون بده!
رندانه هق هق گریه اش را با فریاد در آمیخت. کلامات را بی دقت انتخاب می کرد. فقط می خواست همچنان به فریاد زدن ادامه دهد.شاید...شاید چون سکوت از همه چیز ترسناک تر بود.
- دزد بی ارزش! گوساله! پست عوضی! خودتو نشون بده! ب...آشغالِ...آشغالِ بی خاصیت...
آخرین تیر های ترکشش را هم شلیک کرد. هر چه به ذهنش می رسید را گفته بود. افسوس می خورد که چرا زمان بیشتری را برای یادگیری فحش ها صرف نکرده بود. دیگر نمی دانست چه گونه باید جلوی اشک هایی را که به آرامی از روی گونه های استخوانیش سرازیر می شدند را بگیرد. سرش را به پایین انداخت و تسلیم شد. سعی کرد به یاد بیاورد که چه اتفاقی برایش افتاده. زمانی افسر پلیس بود، واحد 403 ...برای رسیدگی به یک مورد 12-3 ... خیابان... اسمِ لعنتیِ آن خیابانِ لعنتی را نمی توانست به خاطر بیاورد. نام خودش را هم همینطور... خانواده اش...اگر خانواده ای داشت...
تق تق تق
صدای قدم ها را از گوشه اتاق شنید اما سرش را بلند نکرد. چرا باید سرش را بلند می کرد؟ او که اصلا نمی دانست که چه چیزی برای از دست دادن دارد، یا این که اصلا چیزی دارد؟شاید هم از بلند کردن سرش هراس داشت. شاید... شاید...
- سلام آقای مشنگ!
مشنگ؟ می خواستند در آخرین لحظات زندگی تحقیرش کنند، همان گونه که خودش سال ها همین کار را با خلاف کاران زیادی انجام داده بود. هنوز هم نمی خواست که سرش را بالا بیاورد.
- لایتیانی ولتا!
ناگهان اتاق پر از نور شد. گویی هزاران هزار لامپ را روشن کرده باشند. شدت نور چشمانش را کور کرد. از روی درد سرش را به این طرف و آن طرف گرداند. در میان آن روشنایی آزار دهنده هاله سرخ رنگ و محوی را دید. بسیار روشن تر از خون هایی که روی دیوار ها خشک شده بودند. چشمانش را تنگ کرد و روی آن قسمت متمرکز شد. دختر بچه ای با موهای قهوه ای روشن و لبخندی عریض را دید که ردای سرخ رنگی به تن داشت. سر در نمی آورد که یک دختربچه 13 یا 14 ساله در آن جا چه می کند؟
دخترک قدم زنان به سمت او می آمد. در دست راستش یک ترکه چوبی بود و دست دیگرش را هم در جیبش فرو برده بود. شاید این دختر بچه می توانست راه نجاتی باشد.
- آهای دختر کوچولو، می تونی این بند ها رو باز کنی؟
مهم نبود که چیزی برای از دست دادن داشته باشید یا نه، به هر حال برای از دادن می بایست به دست آورد. امروز شاید روز از دست دادنش نبود.
دخترک آرام به نزدیکی مرد آمد و نگاهی به بند های چرمی انداخت:
- فکر کنم بتونم.
خوب بود، شاید هم می شد گفت عالی بود،کافی بود که از این بندها رها شود:
- پس زود باش، بازشون کن!
- چرا باید این کار رو بکنم؟ در حالی که خودم اون ها رو بستم...
لبخند روی صورت مرد محو شد و جای خودش را به بهت داد. دخترک جمله اش را در حالی گفته بود که با ناخنش خراشی را روی صورت مرد ایجاد می کرد.
خون به آرامی از زخم بیرون آمد و مانند اشک به پایین غلتید.مرد صدایش را از دست داده بود...امیدش را از دست داده بود... همه چیزش را از دست داده بود. با بهت و حیرت به دیوار خون آلود مقابلش خیره شده و هر لحظه در قسمتی از بدنش زخم جدیدی به وجود می آمد. دیگر حتی انگیزه ای برای آخ گفتن هم نداشت.
در مقابل دخترک تند و تند حرف می زد:
- می دونی اونا چی می گن؟ می گن روش های مشنگی من زیادی خشنه، چه می دونم، می گن دور از تمدن و انسانیته! تو که مشنگی به نظرت من زیادی خشنم؟ البته نظر تو اهمیتی نداره... خب شایدم داشته باشه، ولی برای من اهمیتی نداره. من به سنت مانگو نمی رم!
دختر بچه این آخرین جمله را با خشم گفت و دندان هایش را با خشونت در قسمتی از ران مرد فرو کرد. خون گرم و شور تمام دهانش را پر کرد. فشاری که به رشته های ماهیچه مرد وارد می کرد، برایش مانند داروی مسکن بود.آه، خون؛ گرم و شور و خوش طعم...
مرد حتی نمی توانست فریاد بزند. مثل این می ماند که گلویش از هوا خالی شده و حنجره اش یخ زده باشد. پوست تنش عرق کرده بود و از سرما می سوخت، چشمانش بی دلیل به ناکجا خیره مانده بود.
دخترک سرش را بالا آورد. چشمانش حالتی رویا گونه داشتند و دهان و چانه اش خون آلود و لزج بودند. دخترک چشم در چشم مرد قرار گرفت:
- به نظرت من باید برم به سنت مانگو؟
سپس لبخند جنون آمیزی رو به مرد زد و مرد همچنان در چشمان دخترک خیره ماند...
- اوا چه بی حیا! چشاتو درویش کن! درسته گازت گرفتم ولی دیگه خودمونی نشوهااا!
اما مرد همچنان به شنل قرمزی خیره ماند، نمی توانست هیچ تکانی بخورد، حتی از تکان دادن مردمک چشمانش نیز عاجز بود:
- ایــــــــــــش! مردشورش رو ببرن! رو شم نمی کنه اون ور بی حیا!
ورنیکا اندکی بیشتر شنلش را دور خودش پیچید و اندکی هم چپ چپ این مرد عریان شکنجه شده را نگاه کرد تا بلکه از رو برود. اما مگر این شکنجه شونده های امروزی از رو می روند! شکنجه شونده هم شکنجه شونده های قدیم. ورنیکا دوباره یک نگاهی به مرد انداخت:
- حالا یعنی خجالت نمی کشی؟ حیا میا هم که یوخدی؟ اوا! در رو کی بست!
ورنیکا با سراسیمگی یک نگاه به در انداخت و سپس نگاهی به مرد شکنجه شده بی حجب و حیا که خیره خیره به او نگاه می کرد:
- آقا من رو با این تنها نزارید! این اغفال گره! می گیره من رو اغفال می کنه! من رو از راه به در می کنه! کسی نیست؟!
ورنیکا اندکی جیغ و داد کرد. سرش پر بود از حرف هایی که ممکن بود مردم پشت سرش در آورند. نفس عمیقی کشید و دستش را از جیبش بیرون آورد. اگر حضور کسی او را آزار می داد، پس بهتر بود که...
اره جیبی ورنیکا به مدت یک ساعت بی وقفه کار کرد و در نهایت هنگامی از کار افتاد که یک تل بی شکل از گوشت و خون و استخوان در گوشه ای از اتاق تشکیل شده بود. دخترک خیس عرق و کاملا خون آلود بود. لبخند رضایت به لب داشت اما... اما هنوز جواب سوالش را نگرفته بود. آیا جای او در سنت مانگو بود؟
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/01
تولد نقش: 1384/08/01
آخرین ورود: شنبه 14 فروردین 1400 04:53
از: اون یارو خوشم میاد!
پستها:
1548

"به رستگاری اعتقاد داری فرزند؟"
نه..
این امکان نداره..
نه..
به خودم میپیچم.. سعی میکنم از این بدن بیام بیرون.. نه! امکان نداره! این نمیتونه..
نـــــــــه!!
به.. به چی نگاه میکنم؟ دیگه دست ندارم.. جلوی شیشه میایستم. میایستم؟! شناور میشم.. نمیدونم. هر کوفتی! این یه خواب بده. این یه کابوسه. الان بیدار میشم.. الان.. الان.. خواهش میکنم.. خواهش میکنم یکی بیدارم کُنه! التماس میکنم..
این من نیستم. این ویولت بودلر نیست!
خیره میمونم به شیشه..
میخندم..
با صدای بلند..
میخندم..
من دارم بزرگترین ترس خودمو توی شیشه میبینم!
که..
خودمم!
*****************
حرکت میکنم. من دیگه قلب ندارم. دیگه قلبم نمیتپه. دیگه هیچی نیستم.. دیگه روی جارو اوج نمیگیرم و عبور باد رو از روی صورتم حس نمیکنم.. دیگه نمیشنوم.. دیگه صدای غرغر ماگت رو نمیشنوم.. دیگه صدای وحشتناک گیتار زدن جیمز رو نمیشنوم.. دیگه نمیبینم.. دیگه خندهی تدی رو نمیبینم که کجکی به برادرش نگاه میکنه.. دیگه نیستم.. دیگه کنارشون نیستم..
من دیگه وجود ندارم..
توی کنج تاریک خودم مچاله میشم..
دنیا؟..
دلت برای من تنگ میشه؟..
دنیا؟..
کی قاصدکاتو فوت میکنه؟..
هی..
جیمزتدیا..
کی ازتون عکس میگیره؟..
من دیگه نیستم..
من دیگه وجود ندارم..
- من مطمئنم توی زیر شیروونی یه لولوخرخره بود. میشه از شرّش خلاص شی لطفاً؟
نیاید. میشه؟ مزاحمم نشید. کاری باهام نداشته باشید. مگه من کاری باهاتون دارم؟ نیاید. نمیخوام بترسونمتون. نمیخوام اذیتتون کنم. نیاید..
بیشتر و بیشتر توی خودم مچاله میشم. صدای قدمهای محکم مرد جوونی رو میشنوم که از پلهها داره میاد بالا. چرا؟ چرا من باید تبدیل به این بشم؟! نه! من به رستگاری اعتقاد ندارم! من به رستگاری لعنتی اعتقاد ندارم! من نمیخوام رستگار شم! من نمیخوام..
"همیشه میخواستی یه چیزی رو توی دنیا عوض کنی، مگه نه؟"
لعنت بهت! میخواستم! میخواستم دنیا رو قشنگتر کنم! ولی قرار نبود بمیرم و تبدیل به یه لولوخرخرهی لعنتی بشم!
- عزیزم؟ اینجا چیزی نیست ها.
میاد جلوتر. صورتش توی نوره. جوون. خوشقیافه. قوی. مطمئن.. و مراقب خانوادهشه. مراقبشون باش. باشه؟ لطفاً قویتر شو..
"تو براش آرزو کردی. حالا برو و رسالتت رو تکمیل کن فرزندم.."
و..
بلند میشم. میبینم. خاطراتش رو میبینم. به خودم میپیچم و بزرگ و بزرگتر میشم..
گرگ؟! تو از گرگا میترسی؟! بیخیاااااااال! بهترین دوست من یه گرگ بود!..
"آدمهای بهتری بساز."
عقب عقب میره. ترس میشینه تو چشماش. حسّی که وقتی زنده بودم هیچوقت با دیدنم به آدما ندادم! هیچوقت!
آروم زمزمه میکنم:
- به ترسهات غلبه کن مرد..
توی دلم، غمگین لبخند میزنم:
- و از خانوادهت محافظت کن..
سرمو میگیرم بالا و زوزه میکشم.
-عووووووووووووووووووووووووو..!
تمام دردمو میریزم توی اون زوزه.
هیچکس هرگز صدای گریهی یه گرگ رو نشنیده!..
مرد چوبدستیشو میکشه و من..
به یاد میارم!..
- بجنب دیگه! باید اینو بهش برسونیم!
رنگ از روی جفتمون پریده. اسلیترینیای لعنتی! همیشه باید یه گندی بزنن!
سعی میکنم خونسرد باشم. لحن خودمو میشناسم.
- ابر رو ماهه فعلاً.
جیمز داد میزنه:
- گور بابای ابر!!
معجون گرگخفهکُن ِ توی دستش تاب میخوره و با این حال، سعی میکنیم تندتر بدوییم سمت شیون آوارگان.
کدوم تسترالی آخه ساک ِ گرگینهای که تو شیون آوارگانه کِش میره؟!
یادم نمیاد..
من چطوری مُردم؟!..
بلندتر زوزه میکشم و دور خودم میچرخم.
- ریـ.. ریـ..
به زمین پنجه میکشم. باید یادم بیاد!
قلبم.. اگر لولوخرخرهها هم قلب داشته باشن.. قلبم میریزه..
جیمز!
- عوووووووووووووووووووووو!!
هردومون سرجامون خشکمون میزنه. تازه از مغازهی دوک عسلی دراومدیم که صدای زوزه تو تموم هاگزمید میپیچه.
نگاهمون تو هم گره میخوره.
شیشه از دستش سقوط میکنه..
و صدای شکستنش به گوش من، بلندتر از صدای زوزههای تدیه..!
من چطوری مُردم لعنتی؟!..
جیمز کجاست!؟..
تدی کجاست؟!..
- ریدیکـ.. ـیولـ..
سرمو میارم بالا و با عصبانیت میغرّم.
این عصبانیت واقعیه.
با تموم سرعتمون میدوییم.
- چوبدستیت کجاست؟!
چوبدستیمو میکشم. باید جلوی تدی رو بگیریم. اگه کسی زودتر از ما بهش برسه.. براش خیلی سنگین تموم میشه..
رنگ جیمز میپره ولی واینمیسه. میبینم داره با عصبانیت دندوناشو رو هم فشار میره.
- لعنتی! جیمز! چوبدستیت کجاست!؟
- یادم رفت! خب؟! وقتی قیافهی تدی رو توی آینه دیدم یادم رفت!
خوب نیست.
اصن خوب نیست!..
- ریدیکیولس!!
یه نفر از پشت سرم پیداش میشه و اینو داد میزنه.
"پاق!"..
همه چی میره.
محو میشم.
دود میشم..
و فرار میکنم!..
*****************
یعنی میگم..
تا حالا کسی از خودش پرسیده یه لولوخرخره چی فکر میکنه؟
هیچوقت تا حالا از خودش پرسیده:
«هی.. لولوخرخرهی ترسناک و غمگین.. تو مال ِ کدوم سرزمینی؟..»
هیچوقت کسی به خاطر یه لولوخرخره گریه کرده؟
هیچوقت کسی به یه لولوخرخره اهمیت داده؟
هیچوقت کسی..
بزرگترین ترسای یه لولوخرخره رو دیده؟..
هیچوقت کسی..
یه لولوخرخره رو دوست داشته؟..
ما لولوخرخرههایی که از ترسوندن آدما خستهایم..
ولی داریم خاطرههای خودمون رو تعقیب میکنیم..
خاطرههامون از..
بزرگترین ترسای خودمون!..
*****************
- برو دیگه ترسو! برو دیگه آقای جد اندر جد گریفندوری!
دارن مسخرهش میکنن. یه پسرکوچولوی گریفندوریه.. خیلی کوچولو.. ولی سینه سپر میکنه و با کلّهشقی خوشایندی میاد جلو.
مثل..
جیمز..
پاق!!
یه بار دیگه، ترس یه آدم دیگه رو میسازم و..
یه بار دیگه..
دارم جیمز رو میبینم!..
- دفعهی قبلی که چک کردیم.. تدی کوچیکتر از این نبود؟!
سعی میکنم پشتبند شوخیم بخندم، ولی دهنم خشک شده. جفتمون خیره موندیم به گرگی که زنجیرپاره کرده و از شیون آوارگان زده بیرون. روی تپه، داره به سمت ماه زوزه میکشه و..
بزرگه!!
دُم فیروزهایش زیر نور ماه هویتش رو تأیید میکنه. خود ِ تدیه. متأسفانه.. خود ِ تدی ِ معجون-گرگ-خفه-کن-نخورده ـس.
نفس عمیقی میکشم:
- جیمز. برو کمک بیار.
سعی میکنم مثل یه ریونکلایی، هوشمندانه به قضیه نگاه کنم.
- من هیچجا نمیرم!
- تو چوبدستی نداری!
- من تنهاش نمیذارم!
- اون تو رو نمیشناسه!
- اون همیشه منو میشناسه!
داد میزنه و پژواک فریادش، انگار توی کل هاگزمید میپیچه. هاگزمیدی که ساکنانش باهوشتر از اونن که وقتی صدای زوزهی گرگ میشنون، بیرون بیان از خونههاشون.
خیره میشم به چشمای فندقیش.
و بزرگترین ترسش رو میبینم..
"اون همیشه منو میشناسه!"
آستینمو میزنم بالا. باشه رفیق.. باشه.. تدی هیچوقت تو رو یادش نمیره.
یه لبخند کج میشینه رو لبام.
این فقط یه خاطرهی دیگه با جیمزتدیاست!
فقط اون لحظه نمیدونستم که..
آخریشه!..
دهنمو باز میکنم و صدای نالهی بانشی از گلوم میاد بیرون. آخرین خاطرهم از جیمزتدیا.. آخرین تصویرم از چشمای جیمز.. از چشمای کهربایی تدی..
ناله نیست. ضجّهست. ضجّهی یه بانشی..
و پسرکوچولو چوبدستیشو بالا میاره.
تکون نمیخوره!
بغلش میکنم و خم میشم روش تا ازش محافظت کنم. تا نذارم بیشتر از این بهش آسیبی برسه. ولی من نباید این کارو بکنم! من نباید اینجا باشم! موهاش ریخته تو صورتش.. "هپلی." کجایی تدی؟ کجایی تدی؟! بیا و بگو موهاشو باید کوتاه کنه! بگو.. بگو که مسخره بازی در نیاره.. تدی! التماست میکنم!
- نــــــــــه!! نـــــــــــــــه!!
صدام کمتر از زوزههای تدی نیست و با درد.. با زجر.. تو تموم دهکده میپیچه!..
رو صورتش عکس یه اطمینان تزلزلناپذیره. "اون همیشه منو میشناسه!"
نشناخت!..
نشناخت!..
تکون بخور لعنتی! تکون بخور جیمز!
نمیتونی بمیری!
نه..
به دست ِ برادرت!
با شوک پرت میشم عقب از توی تصویر ذهنیم. امکان نداره.. امکان نداره!.. تدی هیچوقت..
- ریدیکیولس!
محو میشم. فرار میکنم.
باید جیمزتدیا رو پیدا کنم! باید ببینم که حالشون خوبه! اونا حالشون خوبه! اونا با همن و حالشون خوبه! تدی مواظب جیمزه!
تدی هنوزم بهش میگه..
موهاشو کوتاه کنه..!
*****************
از زیر در اتاق میخزم تو.
میبینمش. درونش رو. ترساش رو. خالیه..
خالیتر از پوچی..
میرم جلو. به هیچی تبدیل نمیشم. برای اولّین بار بعد از این همه مدّت، به هیچی تبدیل نمیشم. بدون شکل. بدون وجود. بدون مفهوم. شناور میشم بالای سرش. دراز کشیده روی تخت و نگاه خالیش، خیره مونده به سقف. هیچی توی چشمای کهرباییش نمیبینم.. هیچی..
- تدی..
آروم بهش نزدیک میشم و انگار قلبم توی خودش فرو میریزه. انگار تبدیل میشم به یه سیاهچالهی کُشنده.. که همهچیز رو میکشم. ولی هیچی نیست. من توی خلأ گیر افتادم و هیچی ندارم که به خودم جذب کنم. نه ترسی.. نه اُمیدی.. نه حیاتی..
چیزی برای تبدیل شدن بهش ندارم.
به چی میتونم تبدیل شم برای مَردی که..
بزرگترین کابوسش تبدیل به زندگیش شده؟!..
- دَرسِت رو گرفتی فرزند؟
خیره میمونم به بهترین رفیقم، افتاده روی تخت. که انتظار هیچی رو نمیکشه..
- درسم؟..
- نمیخواستی تبدیل شی. نمیخواستی برگردی. نمیخواستی بترسی و نمیخواستی بترسونی. حالا.. درست رو گرفتی؟
نمیفهمم. فقط نمیخوام.. دیگه نمیخوام ببینمش. چشماش دیگه برق نمیزنن. چشماش بدون ِ جیمز.. هرگز دیگه برق نمیزنن.. لبهاش دیگه هرگز نمیخندن.. دیگه هرگز چشماشو نمیبنده و با لذّت نفس نمیکشه.. دیگه.. دیگه..
منم با جیمز مُردم.. ولی حاضر بودم به جای جیمز بمیرم و..
من براش مهم بودم. ولی جیمز آخرین حلقهی اتصالش به زندگی بود..
و خودش اون حلقه رو شکست!..
چطور هرگز میتونه به آرامش برسه؟..
چطور میتونه..
"رستگار" شه؟..
- میبینی؟ ترس یعنی تو چیزی داری که برای از دست دادنش، نگرانی.. ترس یعنی تو اُمید داری. ترس یعنی تو فردا بیدار میشی، و میجنگی. ترس یعنی..
نور؟ نمیدونم. اون صدای غریبه، توی ذهنم یه لحظه مکث میکنه:
- تو هنوزم میتونی به رستگاری برسی..
صدای جیمز توی سرم میپیچه که داد میزنه "من تنهاش نمیذارم!" و تو دلم میگم توام که تنهاش گذاشتی پسر.. جفتمون تنهاش گذاشتیم.. من بیمعرفت، قبول، تو که تنها گذاشتن تو مرامت نبود چی؟.. تو شازده پسر گریفندوری چی؟.. تو جوجه پاتر ِ با مرام چی؟..
برمیگردم سمت در.
جیمز میاد!
من میدونم که جیمز میاد..
من میدونم که جیمز تنهاش نمیذاره!..
آروم میشینم بالای تخت تدی.
و وقتی جیمز بیاد..
تدی میشناستش!
هنوز نشستم.
و هنوز نمیدونم.
این بزرگترین کابوس ِ کدوممونه..
جیمز؟
تدی؟
یا..
من؟!..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1394/5/13 21:02:17
But Life has a happy end. :)
جزئیات کاربر

دوئل
اورلا کوییرک
VS
لینی وارنر
اورلا کوییرک
VS
لینی وارنر
سوژه: شی ء طلسم شده
شفابخشی با لباس آبی جلوی یک در ایستاده بود و با دستانی باز نمی گذاشت دختری که رو به رویش بود وارد اتاق شود.
- خانم محترم! بهتون که گفتم امکان نداره، ایشون دارن استراحت می کنن.
اورلا اخمی بر ابرو آورد و با آزردگی گفت:
- من دوستش هستم و میخوام ببینمش.
شفابخش که دیگر تاب و تحمل این رفتار را نداشت با عصبانیت در را باز کرد و با قدم هایی شتابان از آنجا دور شد.
اورلا راضی از قدرت قانع کردنش با لبخند وارد اتاق شد. یک تخت در گوشه اتاق قرار داشت و پسری روی آن دراز کشیده بود. دو میز پر از شکلات و گل و... در دو طرف تخت قرار داشت. لی جردن به پهلو خوابیده بود و یک آبنبات را می مکید و لبخند میزد، اما با دیدن اورلا آبنبات را روی میز گذاشت و برگشت.
- اه بس کن! الان یک هفته از اون ماجرا گذشته.
اورلا دیگر بالای سر لی قرار داشت. لی که دست از این رفتارش برداشته بود روی تخت نیم خیز نشست و به چشمان آبی رنگ اورلا زل زد.
- تو اصلا میدونی اون شب چه اتفاقی افتاد؟ میدونی چه بلایی سر من آوردی؟
- فکر کنم بدونم.
- نه تو نمیدونی! تو تجربه نکردی!
- به هرحال هردو به هدفمون رسیدیم.
- نه نرسیدیم. حداقل یکیمون نرسید.
"فلش بک"
باد تندی می وزید به حدی که درختان سر تعظیم فرود آورده بودند. خیابان تاریک بود دختری کنار خیابان ایستاده بود و به کلبه رو به رویش چشم دوخته بود. شنل اورلا در هوا پیچ و تاب می خورد. بالاخره تصمیمش را گرفت؛ کلاه شنلش را روی سرش انداخت و به طرف کلبه، از عرض خیابان به راه افتاد. به نظر میرسید کسی در آن هوا بیرون نیست اما درست جلوی در کلبه پسری ایستاده بود.
هردو روبه روی هم ایستادند. پسر بلافاصله با دیدن چهره آزرده اورلا وارد کلبه شد و در را باز گذاشت. اورلا پس از چند ثانیه پشت سر او وارد شد و در را با زحمت بر روی باد بست. پسر وسط کلبه، روی مبل خاک گرفته ای نشست. اورلا خسته و نگران روبه روی پسر جایی برای خودش روی مبل پیدا کرد.
پسر خشمی ساختگی را نثار اورلا کرد و گفت:
- دیر اومدی! فکر میکردم وقت شناس تر باشی؟
اورلا مضطرب بود و می لرزید. خودش هم نمی دانست به دلیل سرما می لرزد یا به خاطر ترسش. بالاخره شجاعتش را به دست آورد و با قاطعیت گفت:
- فکر نمی کنم گفتنش ضرورتی داشته باشه.
- خوب فکر کنم نداره. آوردیش کوییرک؟
اورلا جعبه مکعبی کوچکی را از زیر شنلش بیرون آورد و وقتی مطمئن شد پسر آن را دیده، به زیر شنلش برگرداند.
- تو چی؟ آوردیش جردن؟
- بله. اما وقتی از سالم بودن اون مطمئن بشم نشونش میدم.
لی جردن دستش را به سمت شنل سرمه ای اورلا گرفت. اورلا که میدانست جر و بحث کردن بی فایده است جعبه را دو مرتبه از زیر شنل بیرون آورد، با احتیاط درِ آن را باز کرد و شی ء داخل آن را به لی نشان داد.
- وای این خودشه! این دیهیم گمشده ریونکلاوه!
اورلا با سرفه ای به خوشحالی لی خاتمه داد و گفت:
- خوب البته این تقلبیه ولی خیلی شبیه اصلشه. اما حالا تو نشونم بده.
اورلا در جعبه را بست و آن را کنار خودش روی مبل گذاشت. حواس جردن دوباره روی معامله جمع شد و قیافه ای جدی به خودش گرفت.
- آها باشه.
او دستش را داخل کیفش برد و مشت پر از چوبدستی را بیرون آورد و آنها را روی میز مرتب چید. اورلا شروع به شمردن چوبدستی ها کرد.
- اینکه یازده تاست!
با این حرف اورلا لی با سرعت دستش را دوباره داخل کیفش کرد و باز با مشتی پر از چوبدستی بیرون آورد. اورلا پس شمردن سری جدید چوبدستی ها دستش را به طرف آنها دراز کرد اما لی دستش پس زد. اورلا با ناراحتی جعبه را روی میز گذاشت. وقتی لی آن را برداشت بلافاصله اورلا هم چوبدستی ها را جمع کرد و زیر شنلش برد.
لی لبخندی زد که معلوم بود کم کم دارد به قهقه تبدیل میشود. او درِ جعبه را باز کرد اما اورلا او را از این کار بازداشت.
- ام... م ... اینجا تاریکه و نمیتونی خوب ببینیش. برو خونه و از توی جعبه بیرونش بیار.
لی که غرق تماشای دیهیم بود با خوشحالی سری به نشانه موافقت تکان داد و در همان نقطه غیب شد. اورلا پس از نفسی عمیق، از کلبه خارج شد و در وسط خیابان خودش را غیب کرد.
لی جلوی در ظاهر شد. کمی تلوتلو خورد اما وقتی کاملا ایستاد قهقه را سر داد. جلوی در خانه ایستاد زنگ زد اما کسی جواب نداد. یادش افتاد مادر و پدرش در ماموریت کاری هستند و تا پس فردا برنمیگردند. چوبدستی اش را به سمت قفل در گرفت و با وردی که بر زبان آورد در باز شد. لی خودش را داخل خانه انداخت و در را پشت سرش بست. وارد اتاقش شد و روی تختش نشست. در جعبه را باز کرد و دیهیم را از توی جعبه بیرون آورد.
دیهیم روی زمین افتاد. لی با سرعت بالا و پایین میرفت و به در و دیوار برخورد میکرد.
- آی!
او از درد، بلند فریاد میزد. لی محکم به گلدان لب پنجره برخورد کرد؛ گلدان شکست و چند تیکه اش در دست و پایش فرو رفت؛ بعد از گلدان نوبت شیشه پنجره بود آن هم مثل گلدان به وسیله لی شکست. پس از مدتی کوتاه اتاق کاملا به هم ریخته بود اما لی همچنان در حرکت بود.
چند دقیقه ای گذشت و شفابخشانی لی را روی تخت به درون ماشینی میبردند تا او را به بیمارستان ببرند.
"پایان فلش بک"
اورلا که کمی گیج شده بود گفت:
- اما تو چرا به هدفت نرسیدی؟
- وقتی دیهیم از دستم افتاد و اومدم اینجا، جن خونگیمون که با دیدن وضع من به بیمارستان اطلاع داده بود دیهیم رو برداشته بود و فکر میکرد اون لباسه، خودت که میدونی یعنی اون آزاد شده بود. اصلا انگار آب شده رفته تو زمین، مامان و بابام هر چی دنبالش گشتن، نبود که نبود.
- ولی من کاملا به هدفم رسیدم.
اورلا با به یاد آوردن خاطره هایش لبخندی زد اما با دیدن قیافه عصبانی لی لبخند از صورتش محو شد.
- راستش من اونارو برای خانم سارنک میخواستم. خانم سارنک پیرزن فشفشه ایه که از بچگی پیشش زندگی میکردم. اون خیلی بد اخلاقه و همین طور بعضی مواقع بهم غذا نمیده. یه روز بهش گفتم میشه بهم غذای درست حسابی بدی؟ گفت باید بیست تا چوبدستی بهش بدم. اومدم پیش تو. گفتی دیهیم. وقتی به خانم سارنک گفتم، گفت تو دنیای مشنگا ساخت شی ء از روی عکس کار یکی دو روزه، من هم...
- بعدشم به من گفتی و من هم قبول کردم!
- آره. بعد به ذهنم رسید ممکنه تو بهم چوبدستی قلابی بدی هرچی باشه تو با فرد و جرج دوستی. گفتم باهات یه ذره شوخی کنم!
لی پس از شنیدن این جمله رنگش از عصبانیت رو به قرمزی رفت.
- یه ذره!
اورلا کمی از حرفی که زده بود، خجالت زده شد.
- خوب! نه! خیلی بیشتر از یه ذره. به هرحال وقتی اون چوبدستی هارو به خانم سارنک دادم و فهمیدیم اونا قلابی اند، خانم سارنک خیلی خوشحال شد چون اون میخواست اونارو به مشنگا بفروشه ولی راستش از وزارت خونه میترسید. موقعی که متوجه شد چوبدستی ها واقعی نیستن ولی با اون ها میشه یه کارهایی کرد ازم تشکر کرد. الانم سه روزه که بهم ناهار و شام عالی داده.
مدتی سکوت برقرار بود که لی آن را شکست.
- خوب من هم به وزارت خونه میگم که تو این کارو با من کردی.
اورلا پوزخندی زد و با نگاهش لی را مسخره کرد.
- تو اصلا مدرکی نداری که من این کارو کردم. تازه تا حالا به کسی گفتی من اون دیهیم رو بهت دادم؟
لی به فکر فرو رفت اما بعد از مدتی دوباره به حرف آمد.
- نه، فکر نکنم.
اورلا دومرتبه پوزخندی زد و گفت:
- خوب من اونو طوری طلسم کردم که اگه بگی بازم به اینور اونور کوبیده میشی و تا از تصمیمت منصرف نشی پایین نمیای حتی به دست دامبلدور! اگر هم بازم به کسی بگی تا آخر عمرت دیگه زمین رو بیشتر از یک ثانیه لمس نمیکنی.
اورلا که انگار ذهن لی را خوانده بود، ادامه داد:
- ورد پایین آوردنت رو از خانم سارنک یاد گرفتم. اون هم از خانوادش یاد گرفته. اون ورد توی خانوادشون گشته و هر کی به بچه اش گفته. پس هیچ کس اون رو بلد نیست.
- دروغ میگی!
- امتحان کن. به من بگو که خودم دیهیم رو به تو دادم.
- باشه.
نگرانی در چشم های لی موج میزد و اولین قطرات عرق از پیشانیش جاری شد.
- اورلا کوییرک...
لی محکم به سقف خورد اما به جای دیگری برخورد نکرد چون در همان موقع اورلا او را پایین آورد و روی تخت نشاند. لی دیوانه وار فکر میکرد که اورلا رشته افکارش را پاره کرد.
- دیدی؟
- خوب شفابخش ها من رو پایین آوردن.
- نه مثل اینکه درست یادت نیست تو خودت اومدی پایین. این ورد ده دقیقه کار میکنه. یکی از فامیل های خانم سارنک به خاطر اجرای این ورد به حبس ابد محکوم شد. اسمش هم تو کتاب های تاریخ یه قرن پیش هست.
دیگر لی داشت دست و پایش را گم میکرد. اورلا راست میگفت او خودش پایین آمده بود.
- اونی که روش طلسم اجرا شده بود چی شد؟
- از بس به اینور و اونور خورد مرد!
لی به شدت شوکه شد و از تخت پایین افتاد. وقتی بلند شد و روی تخت نشست از ترس نفس نفس میزد. شروع کرد به فکر کردن" یا باید تا آخر عمرم به کسی نگم یا باید به در و دیوار بخورم"
- خوب؟
لی با شک و تردید به اورلا نگاه کرد. بعد من من کنان گفت:
- باشه.
اورلا خنده ای از ته دل کرد و راضی از کاری که کرده بود لبخندی زد و رو به لی گفت:
- عالی شد.! من برم که به ناهار خانم سارنک برسم. خوش باشی!
سپس سریع از اتاق خارج شد و پسر بیچاره را با افکار به هم ریخته اش تنها گذاشت.
اورلا خوشحال توی راهروی بیمارستان بالا و پایین می پرید.
- بیچاره لی! عمرا اگه به کسی بگه. واقعا نفهمید وقتی گفت اورلا کوییرک من دوباره اون ورد رو اجرا کردم؟ به هرحال کارم رو خوب انجام دادم. وای ناهار خانم سارنک!
اورلا با گفتن جمله آخر به هوا پرید و به سمت در بیمارستان یک نفس دوید
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/9 22:27:06
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/9 23:57:52
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/10 0:02:47
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/10 0:19:12
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/9 23:57:52
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/10 0:02:47
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/5/10 0:19:12
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

