جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ليلي اوانز VS آيلين پرنس

سوژه: سوروس اسنيپ



_ مثل اينكه متوجه نيستي اينجا كجاست آقاي جيمز پاتر؟
_تو يه آدم خائني سوروس اسنيپ... چطور ميتوني اينقدر راحت باشي در حالي كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله كردند؟ ... حتي تو... در لحظه حمله حضور نداشتي!
_ خب بايد به اين نكته توجه كني كه، حضور و غيبت من، به تو هيچ ربطي... نداره.
_ آره... تو يه مرگخواري! يادت كه نرفته؟ احتمالا دستور حمله رو خودت دادي.

سوروس در حالي كه از شدت عصبانيت قرمز شده بود، از جاي خود بلند شد و با شتاب، به طرف جيمز رفت.

_ اگر همون زمان حرف هاي اون پيشگو رو به لرد ولدمورت ميگفتم، الان تو اينجا نبودي كه هرچي لايق خودته، به من... نسبت بدي.

به آرامي در ادامه زمزمه كرد:
_ و شايد ليلي در كنار من بود... نه تو!!
_ پيشگو؟ لرد ولدمورت؟ منظورت چيه؟

سوروس پوزخندي زد و با ابروي هاي بالا انداخته گفت:
_ هــه... خب معلومه... اون پيشگو، صحبت از پسري ميكرد كه اواخر جولاي به دنيا مياد... اون پسر لردسياه رو فاني ميكنه... و اون پسر، هريه... هري پاتر!

جيمز با چشماني گرد شده از فرط تعجب به سوروس خيره ماند. دستانش با بي حالي در دو طرف بدنش قرار گرفته بودند و لبانش نيز از هر سخني باز مانده بود.

" فلش بك "

از فاصله اي نزديك به عظمت هاگوارتز خيره شده وغرق در خاطرات دانش آموزي خود در اين قلعه بود. با قدم هايي شمرده از تك تك پله ها بالا رفت، تغييري جز خودش حس نمي كرد. چمدانش را گوشه اي رها كرد ونگاهش را به سوي تابلوهاي متحرك انداخت.

مدتي بعد، با همراهي پروفسور مك گونگال، به سرسراي بزرگ رفتند و با جمع كثير‌‌‌‌ِ دانش آموزان مواجه شدند، لبخند رضايت از لبان ليلي دور نميشد وچشمانش مانند الماس ميدرخشيد.مدير مدرسه، سوروس اسنيپ در حال سخنراني خود آرام به طرف ليلي برگشت و گفت:
_ قبل از اينكه ضيافت رو آغاز كنيم، بايد بگم كه... علت برگزاري اين جشن معرفي استاد دفاع در برابر جادوي سياه يعني دوشيزه ليلي اوانز هست كه دعوت ما رو پذيرفته اند... از شما ممنونم دوشيزه.

گريفيندوري ها كه به خوبي با او آشنا بودند، از ته دل تشويق كردند، اما اسليتريني ها كه تنها اصالت فرد براشان مهم بود، سكوت خود را همچنان به همراه داشتند.

_ از شما متشكرم جناب مدير... اميدوارم خاطرات خوبي در ذهن هم ديگه بسازيم و مانند دوست در كنار هم زندگي كنيم.

" كلاس دفاع در برابر جادوي سياه "


ليلي با گام هاي مطمئن، وارد كلاس شد. سلامي گرم به دانش آموزان كرد و با بيان قوانين كلاسش شروع به تدريس كرد.

_ در ابتدا بايد بهتون بگم كه اين درس با هيچ كس شوخي نداره... با هيچ كس. شما براي اينكه بتونيد از خودتون دفاع كنيد، بايد تسلط كافي رو داشته باشد كه نيازمندِ تمركزِ. ميخوام بهتون در اين جلسه ياد بدم كه چطور حريفتون رو ديوونه كنيد شمــ...

ليلي تا آمد جلمه خود را خاتمه دهد، ساختمان هاگوارتز شروع به لرزش كرد، لرزشي كه باعت شد نگاه ليلي به سمت پنجره جلب شود. با ناباوري متوجه شد كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله ورشده بودند، هوا ابري و مطمئناً همچون زمستان سرد شده بود، دانش آموزان كه گويا تازه به عمق ماجرا پي برده بودند از ته دل فرياد برآوردند.

‌_ ســـــاكت!!

آنها با ترس به طرف ليلي برگشتند و به او خيره شدند.

_ بچه ها بايد به خوابگاه برگرديد... نگران هيچ چيز نباشيد... نماينده ها؟... بچه هارو با دقت به خوابگاهاشون برگردونيد.
_ به دنبال من بيايد، عجله كنيد! سريع تر...

ليلي كه از امنيت دانش آموزانش مطمئن شد، با ترس خفيفي به طرف حياط هاگوارتز حركت كرد.

" پايان فلش بك"

_ حالا وقتشه كه اون پسر رو به من تحويل بديد... وگرنه همتون... ميميريد.

صداي فرياد دانش آموزان از ترس بلند شده بود، هر كدام به سويي ميرفتند، گويا هدفشان معلوم نبود. لرد ولدمورت از طريق جاسوس خود متوجه حرف هاي سوروس و جميز، شده بود.

ليلي هم حال، از ماجرا باخبر بود، در حالي كه اشك از چشمان سبز رنگش سرازير شده بود به خوابگاه هري رفت تا با او خداحافظي كند... شايد برگشتي در كار نباشد!

_ هري... يادت باشه... مامان دوست داره ... بابا دوست داره...هري... در امان باش... قوي بمون!!
_ نه... نه مامان!...من با اون ميجنگم.

ليلي به دنبال هري افتاد و از او ميخواست كه برگردد ولي هري بي توجه به مادرش به راه خود ادامه ميداد.

_ بـــله... آفرين هري...

در حالي كه ولدمورت با نگاهي مشتاق به هري نگاه ميكرد ليلي و سوروس به او رسيدند، ليلي خود را در مقابل هري انداخت و رو به ولدمورت گفت:
_ من نميزارم به پسرم دست بزني... اول بايد منو بكشي.

ولدمورت در حالي كه خنده شيطاني ميكرد چوبدستي خود رو بالا آورد، و به طرف ليلي نشانه گرفت وگفت:
_ آواداكادورا!

او طلسم مرگ را به سمت ليلي پرتاب كرد اما قبل از اصابت، سوروس خودش را جلوي ليلي انداخت و طلسم به او برخورد كرد. هري بدون درنگ مادرش را كنار زد و نگاهش را به سوي ولدمورت سوق داد.

_ كروشيو!

ولدمورت نتوانست مانع شود كه طلسم به او برخورد نكند، او از درد به خود ميپيچيد، يارانش او را به وسيله آپارات از آنجا دور كردند. هري پيش مادرش بازگشت او، در كنار سوروس زانو زده بود و از غم ميگريست... غم از دست رفتن سوروس!

"او جانش را فداي ليلي كرد"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:41:44
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/21 19:44:26
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:18:11
ویرایش شده توسط لیلی اونز در 1394/5/22 0:21:33
تصویر تغییر اندازه داده شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: چهارشنبه 21 مرداد 1394 03:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور کبیر و هاگرید پَهَن



جاودانه های دره گودریک

قسمت اول: وصیتنامه عاشقانه

سال 1202- دره گودریک ، میدان شهید ریچارد ، دست چپ ، قبرستون بهشت آرتور

این که مسیحیان قرون وسطی هم سر خاک مرده ، مداح می آوردند با بلندگوی دستی خفن که صدای دلنشین بلبل را به خرناس خرس تبدیل می کرد هنوز هم یکی از مجهولات تاریخ است ... به هر حال جمعیت عظیمی از انسان و غیر انسان در آن قبرستان جمع بودند و مداحی برایشان از فراغ پدر میخواند:
-آخعیییی بابا باااابا بااااااهابااااا جانم ... آخ آخ پسرشو آروم کنید ... جایت در بهشت برین است بابااااای گلم ... ای تماااام زندگی ما خوش خرام به بهترین مکان ها ... پدرم غم فراق تو را هیچ میراثی از بین نمی برد ... آآآآه پدر عزیزم


در میان هیاهوی گریه و زاری ملت ، پسر کوچکتر متوفی به سختی خود را کنار مداح رساند و در گوشش چیزی گفت و هر چیز بود اینقدر جذاب بود که احمق با وجود میکروفون تکرار کرد:
-ناموسا داااش؟ شیوید باقالا با ماهیچه س؟

والفریک، فردریک ، کلبرریک ، اسمتریک ، ستریک ، فلیت ویک ، زیبا ، شهره ، سپیده ، هنگامه ، لیلا و در نهایت شهرام تمامی بچه های متوفی به محض شنیدن این حرف دست به پاچه شده و نفری یک لنگه نثار میکروفون دار کردند و فاتحه مراسم خوانده شد .

- کره خر پدرسگ به من کفش پرت می کنی؟
- خفه شو یابو زاده ... مردی وایسا الان کفشو می کنم تو حلقت
- زر نزن ریغو ... فوتت کنن باد می بردت

به دلیل رکاکت بیش از حد باقی جملات سانسور شد.

شهرام میکروفون را دست گرفت و به تشییع کنندگان گفت:
- آقایون داداشام خانوما آبجیام ... هیچ جا نریتون! ناهار آماده س ... بپرید ترک جاروهاتون دوتا کوچه بالاتر بعد کلیسا رستوران رونالد جوجه

به "جه" آخر نرسیده بود که صدای تیک آف جاروی آخرین مهمان هم بلند شد و لحظه ای بعد طرف در هوا بود و خود صاحبان عزا هنوز جلوی قبرستان .

یک ساعت بعد از صدای قاشق و چنگال ها و پریدن چوب پنبه ی بطری های نوشابه و صداهای پس از آن و مسموم شدن هوای داخل سالن، وکیل برگه ی وصیتنامه ی برایان دامبلدور را اینطور خواند:
- به همه ی پسران و دختران عزیزم سلام عرض می کنم .... ... ( بدلیل دوری از طولانی شدن ، نصایح برایان سانسور شد )... و سر انجام باید بگم که برای والفریک قطعه زمین ده هزار متری ذرت در گودریک سفلی و پانصد هزار سکه طلا ، برای فردریک یک قطعه زمین مرغوب در فرمانیه ی لندن و هشتصد هزار سکه نقره...

صدای پچ پچ محسوسی بلند شد:
- وایسا بینم وکیله ... بهترین چیزا برای دوتا پسر اول؟ پول گرفتی اینا رو بنویسی؟
- ساکت شو بینم شهره ... بذا وکیله باقیشو بخونه


با تهدید فردریک ، دومین خواهر ساکت شد و وکیل ادامه داد:
- برای کلبرریک شبه جزیره با زمین های کشاورزی عالی در بریستول و یک میلیون و پانصد هزار سکه برنز ، برای اسمتریک تاپاله ی تمام گاو های تمام گاوداری های خانوادگی ، برای فلیت ویک هزار و صد و سی تن الوار آماده و چرب شده! ، برای زیبای عزیزم کاخ رامسر و ضمایم و متعلقات ، برای شهره نقس بابا هتل داریوش و مصرف رایگان صد سال از فری کثیف، برای....
وکیل نتوانست بقیه ی وصیتنامه را بخواند! چرا که بطری نوشابه ای در حلقومش فرو شد . و دوباره دعوا با محوریت وکیل بدبخت و سر ارث و میراث ... اما وکیل توانست بطری را از حلقش در بیاورد و روی میز بکوبد و برای چند دقیقه سکوت ایجاد کند و بگوید:
- به همه ی شما کره خر ها قویا اعلام می کنم هر کسی که بچه ش رو در بیست سالگی مزدوج کنه میتونه سهم الارثش رو تصاحب کنه!

پرسیوال پسر والفریک دقیقا پس فردای روز تشییع جنازه 20 سالش می شد.


قسمت دوم: عروسی یا عزا؟

دره گودریک آذین بندی شده بود ... از انواع و اقسام رقص نور های باستانی و جینگولک بازی های مختلف تا مشعل های ژیگولی و درختچه های تزیینی رنگ و وارنگ و شدت این ها در مسیر خانه ی دامبلدور ها بیشتر هم می شد.

پدر خانواده جلوی در رژه می رفت که ناگهان فریاد زد:
- پرسیوال د برو گمشو بیارش دیگه ... غارت کردن میوه ها رو! :vay:

صدای نعره ی والفریک هم حباب خماری عاشقانه پرسیوال رو نشکست ولی به سرعت پرید روی جاروی بزرگش و به سمت آرایشگاه رفت و چیزی زیر لب میخوند که از بین کلماتش می شد کلمات یه حلقه ، اسمتو ، نوشتم ، بیای و سرنوشتم رو فهمید.

یک ساعت بعد در حالی که والفریک همه جور فحشی زیرلب زمزمه می کرد به نقطه ای در آسمان خیره شد و در همون لحظه بر و بچه با داد و بیداد و قر و بندری میخوندن :
- آوردش آوردش سر تو بغل آوردش

قرار بود عروس و داماد سر کوچه از جارو پیاده بشن و تا خونه پیاده بیان و به همین خاطر ملت رو از پای میز و از جلوی میوه های رنگ و وارنگ بلند کردن که عروس و داماد رو مشایعت کنن.

- کوچه تنگه؟ بله عروس قشنگه؟ بله ... دست به زلفاش نزنید مروارید بنده بله!
- عروسی شاهانه ایشالمرلین مبارکش باد ... جشن بزرگانه ایشالمرلین مبارکش باد ... نوبت مستانه ایشالمرلین مبارکش باد
- این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات بر سر عروس و دوماد
- یار مبارک بادا ایشالمرلین مبارک بادا
زن های فامیل در حال خواندن شعر و مرد ها در حال باباکرم و جلوی آن همه آدم هم پرسیوال دامبلدور با چشم های آبی خیره کننده و کندرا پاورل جده ی پاترها با لباس عسلی ای که مادرشوهر جانش فقط و فقط محض چشم و هم چشمی شدید با هزینه ی زیادی برای عروسش خریده بود!.

از آنجا که والفریک بعد از دعای عشا وسط کلیسا داد زده بود امشب عروسی شاه پسرشه و همه دعوتن هیچ کس در دره ی گودریک دست رد به سینه اش نزده بود و از طرف دیگر جیغ و داد و در نهایت قهر آنزیا دختر بزرگش باعث شده بود چهار مدل غذا از بره ی بریان و ققنوس کبابی و خورشت کرفس و آبگوشت بزباش و انواع بقولات و مخلفات رنگارنگ انتظار آن غارتگر هایی را بکشد که تا لحظه ی آخر ظرف میوه ی هر میز که فقط چهار نفر آن جمعیت دور آن نشسته بودند چهار بار شارژ مجدد شده بود!

قبل از شروع حمله به شام ، خواننده ی خوش صدا و ورزشکار و مردمی حاضر در مجلس یعنی جیوید ( بر وزن دیوید) یساری برای بار دوم از پدر داماد خواهش کرده بود آهنگ رو با قری تمیز و ریز همراهی کنه و از والفریک انکار و از ملت اصرار و در نتیجه پدر داماد که خاطره انگیز ترین شب زندگی ش بود آبروی خودش رو زمین گذاشت و همراه با آهنگ "عابد" جیوید یساری چنان قری داد که سیاتیکش و سمپاتیکش گره خورد.

.......

ساعتی بعد از پایان جشن ، والفریک در حالی که ویکس به پشت کمرش می مالید نشسته بود و تمامی فاکتور های خرج و مخارج جشن شاه پسرش رو جمع می زد .

کتی ، زن والفریک با یک سینی چای به سراغ همسرش اومد ولی با دیدن دهان کج والفریک و ولو شدنش روی زمین سینی چای رو به جای انداختن سه متر پرت کرد هوا.

با نعره ی " عه وا حاجی ... چت شده حاج والفی ... نفس بکش آقا" ی مادر خانواده همگی داخل اتاق پدر پریدن اما والفریک با وجود سکته ی ناقصی که زده بود با عصبانیت فریاد زد برید گمشید بیرون پدرسگا ... به کولر فشار میاد با این همه آدم!

والفریک آدمی عصبانی بود ... اما عزایی شد برای ملت تحمل این پدر عصبانی اونم بعد یک سکته!


قسمت سوم : کاکل زری بابا بزرگ

بزرگ دامبلدور ها در اقدامی متهورانه تمام برف کوه های اطراف دره گودریک رو به میمنت تولد اولین نوه ی پسریش که پسر هم بود به رنگ رنگین کمان در آورده بود و همچنان که در حال قدم زدن در امتداد خیابان اصلی تا میدان مرلین بود چوبدستی اش را که به هر طرف می چرخاند هر چه بود به رنگ رنگین کمان در می آمد... هر کس به تورش می خورد یک شیرینی یا شکلات ظاهر می کرد و به دستش می داد و گهگاه که آهنگی یادش می آمد زمزمه می کرد و یا همزمان بندری میزد یا باباکرم و یا حتی عربی!... لحظه ای بعد مجسمه ی مرلین وسط میدان رو تبدیل کرد به دخترک جوان آوازه خوان که هم آواز میخواند هم {سانسور } میزد.

این که والفریکش بود ... می شد حدس زد داخل خانه چه خبر بود!
باز هم والفریک بعد از دعای عشا در کلیسا با همان دهان کج ناشی از سکته ای که آخر عروسی پرسیوال زد فریاد زده بود:
- ملت امروز اولین نوه پسریم که پسر هم هس به دنیا میاد ... همه تون ناهار خونه ما دعوتید!

با این تفاسیر اگر خود گودریک هالو هم انسان بود و جان داشت چه کیفی می کرد از وجود این پیرمرد سخاوتمند و البته چشم و هم چشمی های خانوادگی که باعث میشد چندین برابر خرج چندین مدل غذا کنه!

وسط حیاط خانه برای هنرنمایی ملت خالی شده بود و گروه ارکستری هم که دعوت شده بود صداش تا دهات بغلی هم می رسید. خواننده ناگهان داد زد:
- قربون صفای همه تون ... امروز اینجام که به مبارکی متولد ساعات قبل هرچی عشقتون می کشه براتون بخونم ... فقط کافیه بخواید!

این که کدام لجاره ای که حتی به بچه های دره گودریک هم شبیه نبود فریاد زد " عباس قادری" بخون هنوز معلوم نیست اما با شروع آهنگ ریتمیک و زیبای استاد که میفرماد " بدی نکن تو ... تو این زمونه ... فقط یه خوبی ... به جا میمونه" خود پرسیوال کت مشکی اش را روی شونه ش انداخت و با چرخشی ریز هنرنمایی رو شروع کرد و همون ثانیه اول نگاهش به نگاه والفریک جلوی در برخورد کرد.
والفریک از جلوی در داد زد :
- برو گمشو اونور بچه ... بابات داره میاد وسط!

نمیشد فهمید که والفریک همین الان از روی دستگاه ویبره در باشگاه بدنسازی بلند شده بود یا نه اما میشد گفت از هنرش در لرزوندن بدن میشد برق تولید کرد .

قر و قمیش والفریک کمرشکسته جلوی نوه ی کاکل زری اش که تمام شد میکروفون رو از خواننده گرفت و گفت:
- ملت حواستون باشه که بعدا دبه در نیارید ... هرچیز که متعلق به منه و هر عایدی ای که یه سرش به من بنده همه ش از این به بعد به نام کاکل زری منه که همینجا جلوی همه میگم اسمش آلبوسه ... آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

و آلبوس از نوزادی آن هم در دهکده ی آباء و اجدادیش دره ی گودریک با حمایت پدربزرگش تبدیل شد به پسر نازالوی خاندان که بعد ها شد جادوکار اعظم.


قسمت چهارم : شوخی یک رو به موت


ملت مرده خور دره گودریکی که بوی شام میت مفت به مشامشون خورده بود با ناراحتی و غصه ی ساختگی دم در خونه دامبلدور ها بست نشسته بودند به دعا و ثنا!

از داخل خونه مدام صدای جیغ و زاری و از حال رفتن و به هوش اومدن و آه پدر آه ای پشت و پناه من (به سبک هندی) میومد و در نتیجه مشخص شد که بزرگ دامبلدور ها والفریک در حال کشیدن نفس های آخر بود.

پرسیوال بعد از لگد و مشت و فحشی که از پدر رو به موتش خورده بود باز هم با یک دستگاه موزر مشغول تراشیدن صورت پدرش بود چون دکتر گفته بود:
- ببینید جناب دامبلدور ... عمده ی دعوای ما سر همین قضیه س که باید بذارید پوست صورت هم هوا بخوره هم آب کافی وگرنه از همونجا خشک میشید می میرید!
و در نتیجه ی این حرف دکتر ، پرسیوال حربه ی آخر رو هم برای جلوگیری از بی پدر شدن به کار برده بود که گویا فایده نداشت.

والفریک هر سه فرزندش رو به کنار تختش فراخوند و با وجود خس خس شدید سینه گفت:
-همه تون یه تیکه چوب بردارید بیارید!

همه آوردند. پدر ادامه داد:
-بشکنیدش!

همه شکستند. پدر گفت:
-حالا دو تیکه رو بذارید بغل هم و دوباره زور بزنید بشکنید!

سنتنیال برادر لاابالی پرسیوال با غرولند گفت:
-بابا چشماتو ببند دیگه ... آخر عمری مسخره مون کردی؟
-خفه شو پدرسگ بی مادر گوساله ... بوقیدم با این بچه پس انداختنم!
-بابا حالا یه زری زد ... ما گوش به نصیحت شما داریم.

والفریک ادامه داد:
- حالا سه تا تیکه رو بذارید بغل هم بشکنید!

بازم شکست ... والفریک در حالی که زیر لب می گفت ایندفه دیگه نمیشکنه ادامه داد:
- حالا چهار تا تیکه رو بذارید کنار هم و زور بزنید!

بچه ها به راحتی چوبدستی شون رو در آوردند و چهار تا تیکه چوب کنار هم رو با یه حرکت به سه قسمت تقسیم کردند که البته قاعدتا نباید اینطور میشد لذا نصیحت والفریک به فنا رفت و پدر دامبلدور ها به دست بچه هاش ضایع شد و صدای پخ پخی از گلوش بیرون اومد و مرد!

اما همین که بچه ها و همسر عزیزش با گریه روی بدنش افتادند انگار رفرش شد و دوباره چشماش باز شد و گفت:
- سر اون نصیحت پدرانه م که نسناس بازی در آوردید ... میخوام بگم که الان یه دستتون رو بیارید بالا!

همه یک دست بالا آوردند ... والفریک ادامه داد:
- همونطور که میبینید یک دست صدا نداره عزیزانم...

و در کمال ناباوری همگی بشکن زدند و پدرخانواده رو از بیخ و بن نابود کردند و در نتیجه خوابید و بلند نشد.

طی ساعات بعد تاریخ تکرار می شد ... همون جمعیت مرده خور دره گودریکی که در تشییع جنازه برایان پدر والفریک در قبرستون بهشت آرتور جمع شده بودند حالا بچه ها و نوه هاشون به همون منوال آماده ناهار بعد تشییع جنازه می شدند.


قسمت آخر( ژانر تراژدی) :جاودانگی مهر پدری

بر خلاف شایعات موجود ، پرسیوال دامبلدور هیچ گاه از دهکده ی آباء و اجدادی اش دل نکنده بود اما به خاطر مأموریتی از وزارت سحر و جادو مجبور بود مدتی در شلوغی لندن سپری کند... مدتی بود شایعاتی در مورد قدرت گرفتن مجدد دنیای سیاه شدت گرفته بود و غیب بینی دوست صمیمی اش پیشگوی مشهور کاساندرا تریلانی و حمله ی جادوگران سیاه به خانه ی او مزید بر علت شده بود و با همه ی این دلایل ، پرسیوال چراغ سبزی برای گسترش نفوذ و قدرتش در اروپا دیده بود و از هیچ تلاشی فروگذار نمی کرد و لذا این زمان ، زمانی بود که خانواده اش در درجه دوم اهمیت قرار داشتند و دخترش آسیب پذیر تر از همیشه ...
روزی کاساندرا در خانه ی دامبلدورها غیب بینی داشت که به قیمت ظنین شدن پرسیوال به او تمام شد و از طرف دیگر نابودی خانواده دامبلدور .

آریانا دامبلدور هم مثل تمامی اعضای خاندانش میرفت که به ساحره ای قدرتمند و موثر در جامعه تبدیل شود اما دوران طلایی کودکی اش به یکباره به کابوسی برای پدرش تبدیل شد که طومار زندگی خودش را هم در اندک زمانی بعد درهم پیچید.

سه پسربچه ی لندنی که حتی تحریک شدنشان به دست عوامل دنیای سیاه هیچ وقت احراز نشد با دیدن آریانای در حال بازی که طبیعتا گاها نمیتوانست جلوی نیروی جادویی اش را بگیرد با عجیب الخلقه خواندن او و تهمت های دیگر مشترکا ضربه ای جسمی و روانی شدیدی به او زدند که باعث برگشت نیروی جادویی او به درونش شد.

عشق و محبت پدرانه ی پرسیوال با این اتفاق آتشی بر وجودش افکند که حتی وقتی در آزکابان به عاقبت رفتار عجولانه اش فکر می کرد آنچنان پشیمانی و ندامتی در خود نمی دید چرا که مطمئن بود فدای خانواده اش شده بود اما چیزی که وجودش را می آزرد نادیده گرفتن و آزردن رفیق قدیمی اش بود که کسی نبود جز کاساندرا تریلانی.

بعد از آن حادثه و محکومیت و انتقال پرسیوال دامبلدور به آزکابان ، همسرش کندرا تصمیم گرفت به خانه ی پدری پرسیوال در دره ی گودریک باز گردد و همانجا به دور از هیاهوی آن لندن لعنتی به تربیت دخترش و حمایت از پسرانش بپردازد اما مدت زیادی از بازگشتش به دره گودریک نگذشته بود که در اقدامی اشتباه که حبس کردن روزانه ی دخترش بود گرفتار برگشت طلسم ناخواسته ای از نیروی جادویی فروخورده ی آریانا شد و برای همیشه خانواده اش را تنها گذاشت.

دره گودریک تنها یک سال بعد ، خود آریانا را هم که طعمه ی دعوای دو رفیق قدیمی یعنی برادر ارشدش آلبوس و گلرت گریندل والد شده بود در کام خود فرو برد و طومار زندگی اش را برای همیشه بست.
-------
جاودانه های گودریک هالو را دیدید . از شکل گیری خاندان باستانی و قدرتمند دامبلدور در دهکده ی دره ی گودریک شروع شد و زندگی اعضای شاخص و ارزشمند این خاندان در همان دهکده از سمع و نظر گذشت و در نهایت ، بازگشت آخر آبرفورث دامبلدور به عنوان آخرین بازمانده برای فروش تمام املاک خانواده مهر پایانی بر حضور دامبلدور ها در دره گودریک بود.

و با این تفاسیر میتوان فهمید که روزگار بنای وفا با هیچ کس نخواهد داشت ... از آن رو که دره ی گودریک همچنان پابرجاست اما چه دامبلدور ها در قبرستان آن زیر خروار ها خاک...

پایان



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 مرداد 1394 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل ایلین پرنس&لیلی ایوانز

سوژه:سیوروس اسنیپ!!!!!!!

سیوروس اسنیپ برروی یکی از مبل های اشرافی سالن ورودی عمارت باشکوه پرینس ها نشسته بود و اخرین کتابی را که درخصوص معجون های اهریمنی گرفته بود را مطالعه میکرد.
که ناگهان چیزی چشمانش را به سمت پنجره باز که غروب افتاب را نشان میداد جلب کرد.
جغدی قهوه- سفید پرواز کنان وبه نرمی داخل اتاق شد و برروی میز تحریر چوبی گران قیمت شاهزاده ایلین نشست.
بر نوکش نامه ای نمایان بود.
سیو از جا برخواست و به طرف جغد رفت.برایش اشنا بود.
کمی با خود اندیشید...
چشمانش از تعجب گرد شد.با شَک نامه را از نوک جغد گرفت و روی انرا خواند.
شکش به یقین تبدیل شد.اسم روی نامه را بازمزمه ای خواند:
ـ لیلی ایوانز...؟
با تعجب نامه را گشود.فقط یک جمله در نامه نوشته شده بود:
من باید میومدم سیوروس.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که صدای در شنیده شد.
سیوروس میتوانست حدس بزند او کیست.
در را گشود.
و طبق چیزی که حدس میزد لیلی ایوانز پشت در بود.
ـ سل...
پیش از انکه او کلمه سلام را کامل بگوید سیوروس با لحن سردی حرفش را قطع کرد وگفت:
ـ ازاینجا برو لیلی ایوانز!
ـ من باید باهات حرف میزدم!
ـ من باهات حرفی ندارم!
چهره لیلی ایوانز با این حرف سیوروس سرد تر شده بود.
ـ سیوروس اسنیپ!
ـ چیه؟میخوای مثل زمانی که احمقی بیش نبودم باهات حرف بزنم؟از اینجا برو تا چشم مادرم بهت نیفتاده!
ـ نخیر من چنین انتظاری ندارم ازت!تو یه خائنی سیو!خائن!
سیوروس پوزخندی زد وگفت:
خائن باشم بهترم از یه خون کثیف!
لحظه ای گویی رنگ به صورت لیلی ایوانز نمانده بود اما لحظه بعد درست بر عکس این اتفاق افتاد وصورتش از عصبانیت به رنگ موهایش شد.
او دستش را بالا برد و برای سیلی زدن به سرعت به صورت سیو نزدیک کرد که ناگهان...
ـ دستتو-از روی سیوروس-بکش!
دستی ظریف اما قدرتمند در همان لحظه مچ دست لیلی ایوانز را محکم گرفته بود و این صدا متعلق به صاحب ان دست،شاهزاده ایلین بود.
چشمان ابی ایلین اکنون به قرمزی صورت لیلی در امده بود و مچ دست لیلی را چنان محکم گرفته بود که گویی قصد خرد کردنش را داشت.
در چشمان سیاه سیوروس برق ضعیفی درخشید.
لیلی دستش را محکم از میان دست ایلین کشید.
لحظه ای چشمان اندو با حالتی مبارزه طلب و به یکدیگر خیره شد.
ناگهان در پس ان ثانیه های پر خشم و در ثانیه ای لیلی ایوانز چوبدستی خود را کشید...
ـ اکسپلیار موس!
ایلین به سرعت و بسیار ماهرانه افسون را خنثی کرد.و فریاد زد:
ـ کروشیو!
اما لیلی موفق شد جاخالی بدهد.
در چشمان لیلی شگفت زدگی وترس موج میزد.اما او گویی منظور ایلین را به خوبی فهمیده بود.
سیوروس به نظر مشوش و ناراضی میرسید.
او سعی کرد مادرش را از لیلی دور کند.پس شانه ایلین را گرفت و سعی کرد اورا به عقب بکشد.
ایلین گفت:
اگه میخوای به جای اون باتو دوئل نکنم لطفا با من کاری نداشته باش سیوروس!
سیوروس شکه شد.
ایلین به نظر اینبار بیش از حد عصبانی بود.سیوروس تا به حال مادرش را که چهره مهربان و لبخند شیطنت امیزش هیچگاه از چهره اش جدا نمیشد را اینگونه ندیده بود.
هردو نفر با چوبدستی یکدیگر را نشانه گرفته بودند.
گویی ازچشمان ایلین اژدهایی اتشین و از چشمان لیلی شیری غران بر میخواست.
ـ پتریفیکوس توتالوس!
ایلین این طلسم را نیز به راحتی دفع کرد وگفت:
از طلسم های فوق پیشرفته استفاده میکنی لیلی!سال اولیها یادت دادن؟
سپس پوزخندی زد و به سرعت طلسم بیهوشی را اجرا کرد:
ـ استیوپفای!
لیلی درست زمانی به سختی جاخالی داد که طلسم از دوسانتی متری گوشش رد شد.
ـ شاید ولی دیگه این حرفو نخواهی زد ایلین!
و سپس افسون انفجاری را به سمتش پرتاب کرد.
ـ ریدوکتو!
ایلین نتوانست انرا دفع کنداما موفق شد به سرعت مسیر طلسم را منحرف کند.
طلسم به شومینه برخورد کرد و انرا با صدای مهیبی منفجر کرد.
خاکستر های شومینه سراسر اتاق رافرا گرفته بود.
ایلین بی درنگ فریاد زد:
ـ کروشیو!
طلسم اینبار پیش از انکه لیلی عکس العمل نشان دهد به او برخورد کرد وصدای جیغش در سراسر عمارت بزرگ پیچید.
لبخندی اسلایترینی بر لب های شاهزاده ایلین نشسته بود.
سرانجام اثر طلسم از بین رفت.
اما گویی توانی برای لیلی باقی نمانده بود و در چشمان سبز رنگش کم فروغی خاصی دیده میشد.اما سرانجام برخواست.
ایلین در سکوتبه چشمان لیلی خیره شده بود.گویی نوعی اطلاعات را دریافت میکرد.
ناگهان بدون مقدمه فریاد زد:
ـ پریکوینتور دفینیس شیلد!
ناگهان نوری ابی رنگ به شکل طلسم اکسپلیارموس به سرعت به چوبدستی لیلی برخورد کرد.
لیلی شکه شده بود.
طلسمی که درذهنش در نظر داشت اجرا نمیشد!
و این به خاطر طلسم ایلین بود.
ایلین چگونه توانسته بود به ان سرعت ذهن خوانی کند؟
حتی سیوروس نیز شگفت زده شده بود.
ایلین به چهره ی شک زده لیلی خندید وگفت:
هیچ وقت فراموش نکن که ذهن خوانی برای من به راحتی پلک زدنه!
لیلی با خشم افسون دیگری را به طرف ایلین پرتاب کرد.
ـ ایمپدیمنتا!
پس از ثانیه ای دیگر افسون به سرعت به طرف خودش در حال برگشت بود.
اما دیگر لیلی ایوانز دیده نمیشد.
او خود را غیب کرده بود.
سیو با شگفت زدگی به مادرش نگریست.
ـ تو نابغه ای مادر!
لبخند پیروزی بر لبان ایلین نقش بسته بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/5/20 1:29:30
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1394 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل رونالد بیلیوس ویزلی و هری پاتر(آلبوس دامبلدور)

موضوع: خرابکاری در هاگوارتز

تالار گریفیندور مملو از افرادی بود که در گوشه ای نشسته بودند و برای رهایی از گرما، با هر وسیله ای که به دست می آوردند خود را باد می زدند تا مگر برای لحظه ای از گرما رهایی پیدا کنند. اما گویا رهایی از آن گرمای طاقت فرسا غیر ممکن بود.

تابستان آن سال، تابستان بسیار گرمی بود. آن قدر هوا در آن تابستان گرم بود که کمتر کسی دیده می شد که در محوطه ی باز هاگوارتز مشغول تفرح و خوشگذرانی باشد. گویا هیچ کس حاضر نبود در آن هوای گرم برای لحظه ای در محوطه ی باز هاگوارتز، در زیر نور مستقیم خورشید قدم بگذارد.

هفته به پایان رسیده بود و تعطیلات آخر هفته آغاز شده بود اما با این حال رنگ و بوی تعطیلات در چهره ی هیچکدام از دانش آموزان هاگوارتز دیده نمی شد. دیگر خبری بازی های پرشور و شوق دانش آموزان در محوطه باز نبود. هوا آنقدر گرم بود که حتی فرد و جرج که در تعطیلات هرگز در تالار باقی نمی ماندند، اکنون در تالار گریفیندور و در کنار سایر گریفیندوری ها نشسته بود و با یکدیگر حرف می زدند.

رونالد بیلیوس ویزلی پسر کوچک خاندان ویزلی، در مکان همیشگی از، کنار شومینه ی خاموش تالار نشسته بود و خسته و آشفته همان طور که عرق های پیشانی اش را پاک می کرد، به سایر گریفیندوری ها خیره شده بود. اوکه هفته ای مملو از کار را گذرانده بود، اکنون فرصتی داشت تا برای فعالیت های هفته بعد تجدید قوا کند و بتوانند با انرژی بیشتری تکالیف کلاس هایش را انجام دهد تا بتواند به هدف خود که برترین شدن در بین دانش آموزان بود، برسد.

در کنار رون، هری نیز خسته از فعالیت های مداوم در محفل ققنوس، با دهانی باز و عینکی کج شده که بر شقیقه اش فشار می آورد، به خواب عمیقی فرو رفته بود.

فرد و جرج که طاقت این سکوت و خرابکاری نکردن را نداشتند، سعی کردند نقشه ای بکشندتا ملت گریفیندور از آن وضعیت دربیایند. آن دو معمولا عادت نداشتند هفته ای را بدون خرابکاری و درد سر بگذرانند بنابراین سرانجام دست به کار شدند.

زمان هایی که ملت گریفیندوری به خواب عمیقی فرو می رفتند، فرصت ممناسبی برای نقشه شیدن آنها بود. آن ها در گوشه ای از تالار می نشستند و فکر می کردند و نقشه می کشیدند و نقشه هایی را که می کشیدند در دفتری به شکل رمزگونه، که تنها خودشان متوجه بشوند، ثبت می کردند تا بعد بتوانند با فکری باز به میزان عملی شدن نقشه هایشان بیندیشند. نقشه کشیدن آنها حدود یک هفته به طول انجامید. با آن که این زمان زیاد بود، اما ارزشش را داشت. آنها می توانستند نقشه ای بی نقض ارائه کنند.

هفته ی بعد- تعطیلات آخر هفته

آن شب همانند تمام شب های گرم، ملت بدون اینکه بر روی خود چیزی بیندازند، به خواب فرورفته بودند و از شدت عرق بدنشان تر شده بود.

فرد و جرج پس از اطمینان از خواب بودن ملت، از جای خود برخواستند و آرام، آهسته و بدون تولید کوچکترین سر و صدا، از خوابگاه خارج شدند تا بتوانند نقشه ی خود را برای فردا صبح آماده کنند.

به نظر آن دو نقشه یشان مسخره اما جذاب و مهیج بود و البته تنها نقشه ای بود که می توانستند در آن شرایط عملی کنند. بنابراین دل را به دریا زدند و آماده سازی های نقشه یشان را انجام دادند و منتظر شدند تا فردا صبح در زمانی مناسب کار خود را عملی سازند.

صبح روز بعد

تعطیلات آخر هفته بود و ملت گریفیندور ی همچون هفته های قبل، خسته و عرق ریزان در تالار نشسته بودند و خود را باد می زدند. گویا از هفته ی گذشته تا اکنون هیچ تغییری در آنها ایجاد نشده با همان حالات قبلی در تالار نشسته بودند و از گرمی هوا شکایت می کردند.

-کاش یکی رومون آب بپاشه اونوقت شاید یکم خنک بشیم.
-آخرش از دست این گرما تلف میشیم.
-این چه تابستونیه، پختیم از گرما.

فرد و جرج که حرف های آن ها را می شنیدند، در دل می خندیدند و خود را آماده برای اجرای نقشه یشان می کردند و هم زمان چهره های گریفیندوری ها را زیر نظر گرفتند تا ببینند چه تغییری در آنها ایجاد می شود. سپس آرام و به صورتی که کسی به انها شک نکند، به بهانه ی برداشتن دفتری که در گوشه ای از تالار افتاده بود، به سمت طنابی که در پشت قاب عکس بزرگ گریفیندور نصب شده بود، رفتند و آن را با شماره ی سه کشیدند.

به یکباره آب از همه جا سرازیر شد و تالار گریفیندور را در بر گرفت. قطرات آب از همه جا به سمت ملت گریفیندور پاشیده می شد و سرتا پای آن ها را خیس کرده بود. گویی از تمام قسمت های تالار گریفیندور باران تابستانی می بارید.

ملت گریفیندور گه از این اتفاق شکه شده بودند، جیغ زنان به این سو و آن سو می دویدند تا مگر پناهگاهی پیدا کنند و در آنجا مخفی شوند تا از خطر محفوظ بمانند. اما بعد از مدتی همگی در وسط تالار، در مرکز آب ها جمع شدند تا به وسیله ی آن آب دلی از غعذا در بیاورند و خنک شوند. شور و شوق در قلب های گریفیندوری ها م یتپید . گویی هیچ چیز بیشتر از این اتفاق نمی توانست آنها را خوشحال کند.

فرد و جرج که دیگر زمان فرارسیدن پایان ماجرا برای گیر نیفتادن توسط استادان را نزدیک می دانستند، در حالی که شکم هایشان را از شدن خنده به ملتی که همچون دیوانه ها در زیر بارش آب از این طرف به آن طرف می رفتند و خوشحالی می کردند، گرفته بودند، طناب دیگری را که در گوشه ای دیگر از تالار آویزان بود را گرفتند و آن را همچون طناب قبلی با هم و با شماره ی سه به سمت پایین کشیدند تا جریان اب قطع شود و تالار بیش از آن پر از آب نشود زیرا خسارتی جبران نشدنی در بر می داشت.

طناب پوسیده ای که فرد و جرج از آن برای اجرا ی نقشه یشان استفاده کرده بودند، همین که فرد و جرج آن را کشیدند، از جا کنده شد و همچون کرم مرده ی زشتی بر روی زمین افتاد. شدت آب هرلحظه بیشتر و بیشتر می شد و کم کم تالار گریفیندور را به طور کامل در بر می گرفت.

فرد و جرج که اکنون ترسیده بودند به طنابی که افتاده بود نگاه کردند. سپس تنها راهی که دیدندف فرار کردن بود اما راه فراری را نمی دیدند. تابلوی بانوی چاق با جریان شدید آب بسته شده بود و اب لحظه به لحظه بیشتر و تالار گریفیندور لحظه به لحظه به دریای کاسپین بیشتر شباهت می یافت.

ساعتی بعد

-کار کی بود؟ میگم کار کی بود؟
مک گونگال با چهره ای سرخ و عصبی به گریفیندوری هایی که از غرق شدن در دریا گریفیندور نجات پیدا کرده بودند، نگاه می کرد و مثل همیشه با لب هایی که بر روی هم فشار می آوردند، شروع به حرص خوردن کرد.

ملت گریفیندور که از ترس جانشان کوچکترین سخنی به لب نمی آورند همچنان با چشمان ترسان به مک گونگال خیره شده بودند. آنها نمی خواستند که فرد و جرج بابت کارشان مجازات شوند چون کار آن دو از نظر گریفیندوری ها از ارزش بالایی برخوردار بود.

تالار گریفیندور به طور فجیهی خراب شده بود. به صورتی که درست شدن آن مدتی طولانی وقت می برد به همین منظور گریفندور آن شب را به دستور مدیر مدرسه، آلبوس دامبلدور، به همراه هاگرید به فضای محوطه ی باز انتقال داده شدند که تا فردا صبح محل مناسبی برای گریفیندوری ها ی قلعه آماده شود.

آن شب برخلاف همیشه شبی نسبتا خنک بود و نسیم زیبا و دلنشینی هر چند وقت یکبار، دست محبتش را بر روی سر گریفیندوری ها می کشید. آنها که شب را در زیر آسمان تیره و پرستاره ی شب می گذراندند، بار دیگر به خاطر خرابکاری فرد و جرج از آن دو بسیار تشکر کردند.

کمی بعد خوابی دلنشین در وجود همه را زد و همه با آغوش بار به استقبال آن رفتند و باری دیگر محوطه را سکوت فرا گرفت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1394 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا
دوئل
پرسیوال دامبلدور و روبیوس هاگرید
موضوع: دره گودریک


روی صندلی متحرکش تاب می خورد و صفحات نوشته دار کتابی که در دست داشت را خیلی سریع کنار می زد تا به تصاویر کتاب نگاه کند. در حال جستجو بود که تصویر کیکی با توضیح " کیک مخصوص – طبخ در کافه زنجبیل ، هاگزمید" توجه او را به خود جلب کرد. او در جوانی طرفدار پر و پا قرص کیک های مخصوص کافه دار کافه زنجبیل – یعنی کریم سگ پز- بود. البته تا قبل از آن که فرزندان سگ پز کافه را بسته و بوتیک بزنند. به یاد آخرین باری که در آنجا بود افتاد...

فلش بک
کافه زنجبیل-هاگزمید


هر میز کافه، میزبان ماجرایی بود و در یکی از میزهای کنار پنجره، فردی عظیم الجثه در مقابل جوان خوش قیافه ای نشسته بود. فرد عظیم الجثه کسی نبود جز هاگرید...
هاگرید نگاهی به کارت های داخل دست چپش کرد و لبخندی از سر خوشحالی زد. سپس یک کارت از آن بیرون کشید و در مقابل چشم های وحشت زده و مضطرب جوان، روی میز کوبید و باعث شد چند جرعه از نوشیدنی موجود در لیوان های روی میز به بیرون بریزد. قهقهه وحشتناکی سر داد و سپس شروع به صحبت کرد:
- بازم که باختی. آخه بچه جون وقتی که تو داشتی تو خونتون "یه اسنیچ دارم قل قلیه" رو یاد می گرفتی، من تو مسابقات منطقه ای کارت بازی رتبه اوردم و واسه استانی انتخاب شدم!

سپس دستش را به سمت کاسه وسط میز برد و دسته ای اسکناس از آن برداشت. آن ها را شمرد و داخل جیبش گذاشت. پس از آن، دوباره دستش را به سمت جوان دراز کرد و گفت:
-شرطمون که یادت نرفته سیریوس؟ قرار شد که اگه باختی، یه روز موتورت دست من باشه!

سیرویوس بلک به پیشانی اش چینی انداخت و سویچ موتور جادویی اش را به هاگرید داد. همزمان زمزمه کنان گفت:
-باشه هاگرید! فقط هواست بهش باشه. جون تو و جون موتورم.

هاگرید پیروزمندانه و بدون توجه به حرف سیریوس سویچ را گرفت و در جیبش،کنار اسکناس ها گذاشت و از جیب بالایی کتش کارت ویژه استفاده ی یک ساله رایگان از کیک فروشی های تحت قرارداد - که روز تولدش هدیه گرفته بود- را در آورد و در حالی که به کافه دار نشان می داد،فریاد زد:
-سگ پـــــــــــــــــز! دوتا کیک مخصوص بیار. سیریوس هم مهمون منه.

سپس رو به پنجره کرد و نگاهش با نگاه پیرمردی که از پشت شیشه به او زل زده بود، برخورد کرد. اثر زیاده روی در نوشیدن، باعث شد چند ثانیه ای طول بکشد تا هاگرید، دامبلدور را بشناسد.
هاگرید از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی رفت.
هوای بیرون سرد و خشک بود و در چهره آرام دامبلدور رگه هایی از ناراحتی دیده می شد.
هاگرید که می دانست دیدن دامبلدور در آن ساعت از نیمه شب و در آن مکان اتفاقی نیست، علت حضور وی را جویا شد. دامبلدور در پاسخ گفت:
- امشب شب عجیبیه روبیوس! سه اتفاق مهم برای محفل ققنوس افتاده. یک خبر بد و یک خبر خوب. دوست داری اول کدومشونو بشنوی؟
-
- خبر خوب یا بد؟
-

دامبلدور که برخی اوقات از رفتار ناشیانه هاگرید در مواقع مهم به تنگ می آمد، با صدای بلندی گفت:
-میشه بگی اول کدوم رو بگم؟
-شرمنده پروف داشتم ده بی سی چل میکردم. اول خبر خوب رو بگید.
-ولدمورت رفته!

هاگرید شوکه شد.در ابتدا شنیدن اسم ولدمورت، او را آزار داد. یاد واقعه چند روز پیش در خانه ی لانگ باتم ها افتاد و پسر نوزادی که حال باید پیش مادربزرگ پیر و ترش رویش زندگی کند.اما پس از کمی پردازش در ذهن دسته دوم و ناکارآمدش، لبخندی بر لبانش نشست و شروع به رقصیدن به سبک باباکرم در وسط خیابان کرد.
دامبلدور با کف دست بر روی پیشانیش زد و گفت:
-نکن! یه دامبلدور و یه مرد در حال رقص؟ مردم چی می گن؟

هاگرید کمی سبک سنگین کرد و رو به دامبلدور گفت:
-ممنونم پروفسور. شما با این حرفتون مسیر زندگی من رو تغییر دادین! خدانگهدار...

سپس بی تفاوت پشت به دامبلدور کرد و به سمت در ورودی کافه رفت. دامبلدور بی درنگ مشتش را در هوا دراز کرد و بخشی از موهای هاگرید را گرفت و او را به سمت خود برگرداند و مانند معلم هایی که به دانش آموزان خود یادآوری می کنند که گفته بودند در صورت ننوشتن تکالیف آن ها را اخراج خواهند کرد گفت:
-مگه نگفتم سه تا خبر؟ تو یدونه رو شنیدی و رفتی؟ مطمئنا باز هم توی نوشیدن، زیاده روی کردی!
-ببخشید پروفسور...
-خبر بد اینه که ولدمورت در لحظات آخر عمرش هم خرابی به بار آورده. اون به خونه ی پاتر ها رفته و لیلی و جیمز رو کشته بعدش هم سراغ بچه کوچیکشون رفته و اونجا بوده که قدرتشو از دست می ده...

هاگرید زمزمه کرد:
-هری...

سکوت سنگینی جو دو نفره آن ها را فرا گرفته بود. هاگرید به خاطراتش با لیلی و جیمز فکر می کرد. آن ها با او مانند برادر بزرگشان رفتار می کردند. او هر یک از اعضای محفل را مانند خانواده نداشته خود می دانست و هر اتفاقی که برای یک نفر از آنها می افتاد، مانند زلزله ای در کشور غیر پیشرفته ، درونش را ویران می کرد. پس از چند ثانیه ای که به نظر ساعت ها طول کشید، هاگرید سکوت را شکست و گفت:
-پروفسور...خبر سوم.

دامبلدور به سختی لبخندی زد و گفت:
-اوه خبر سوم و مهمترین خبر برای محفل ققنوس! روبیوس هاگرید قراره اولین ماموریتش رو انجام بده! خونه پاتر ها رو طلسم کردم و فقط اعضای محفل می تونن وارد اون بشن.باید بری و هری رو برداری و اونو به محله پریوت درایو ببری. خودم باید به مسائل دیگه ای رسیدگی کنم... باید سیریوس بلک و پیتر پتی گرو و ریموس لوپین رو پیدا کنم و راجع به یه مسئله محرمانه باهاشون صحبت کنم.
-سیریوس بلک...؟
هاگرید همزمان با گفتن نام سیریوس بلک، به پنجره کافه نگاه کرد اما صندلی سیریوس خالی بود. حرفش را ادامه نداد و به سمت موتور جادویی رفت.
هاگرید همیشه فکر می کرد که بار اضافی بر دوش محفل است و این عذاب وجدان بارها و بارها او را اذیت کرده بود . اما حالا حس می کرد که به درد می خورد! لوپین و بلک و پتی گرو مشغول بودند و نوبت هاگرید بود تا به محفل خدمت کند.
به موتور جادویی رسید و سوار آن شد. کمک فنر های موتور از شدت فشاری که به آن ها وارد می شد شروع به پایین رفتن کردند و مماس به زمین متوقف شدند. هاگرید شروع به گاز دادن کرد. از شدت اصطکاک بدنه موتور با آسفالت ، جرقه هایی از پایین موتور بیرون می زد و سر انجام موتور از روی زمین بلند شد.

چند ساعت بعد-دره گودریک

جلوی در خانه ایستاده بود و سنگینی واضحی را حس می کرد. در را باز کرد پا به فضای خانه ای گذاشت که حالا ساکت بود.
از پله ها بالا می رفت که صدای "قرچ قرچ" مانندی زیر پایش، توجه او را به خود جلب کرد. پایین را نگاه کرد... عینک جیمز پاتر بود که حالا زیر پایش خرد شده بود.
کمی بالاتر رفت و به در نیمه باز اتاق هری رسید. توجه از دست رفته اش را به خود بازگرداند.صدای گریه ای از اتاقش می آمد.
-آخی...طفلکی گناه داره!

جوری لبخند زد که گویا لبخندش در حال نوزادی که میخواهد تا چند ثانیه دیگر ببیند، تاثیر دارد. در را باز کرد و شوکه شد... جوان سیاه پوشی با موهای براق با حالی پریشان و چشمانی اشک آلود، در وسط اتاق نشسته بود و هری که پیشانی اش زخم برداشته بود و خون لخته شده روی پوستش، شکل صاعقه مانند زخمش را پنهان می کرد، با تعجب به او نگاه می کرد.
هاگرید که طبق عادت معمول دچار عود رماتیسم مغزی اش شده بود، بی درنگ نعره سر داد و طبق مدار دایره وار، بدون اندکی نزدیک شدن، شروع به دویدن به دور جوان کرد. تقریبا ده دور زده بود و از اینکه چرا مرد جوان به او طلسمی حواله نکرده بود در تعجب به سر می برد که ناگهان مجموع ارقام ساعت به اضافه ارقام دقیقه از شانزده تجاوز کرد و جرقه ای خوفناک، موتور ذهن غول دورگه را چرخاند و او، مرد جوان را شناخت.

-یا اسطوخودوس. این چرا لباس فرم مرگخوارا تنشه؟ چرا خون روغن مو از موهاش میچکه؟

در حالی که لیستی از سوال ها را مقابل خودش ردیف می کرد،توجه اش به تابلویی بالای سر جوان جلب شد.متن تابلو به شرح زیر بود.
هرچقدر تفسیر کردیم که این اینجا چیکار میکنه به پارادوکس بر خوردیم...
تو کتاب هم خبر خاصی نبود ازش ولی تو فیلم همش همینجا بود! همشم لیلی بغلش بود. خلاصه زیاد سخت نگیرید و کارتون رو انجام بدین.


هاگرید در حالی که به سمت تخت هری می رفت، با خود زمزمه کرد:
-پارادوکس ینی چی؟

و سپس تن صدایش را بلند کرد و گفت:
-ببین کی اینجــــاست! هری...

هاگرید با احتیاط هری را درون پتویی پیچید و در حالی که می توانست با دو انگشت او را بلند کند، هری را با هر دو دست در آغوشش گرفت و به سمت در خروجی برد. برای باز کردن در، هری را روی زمین گذاشت.
قاب چشمان خیس هری که حالا درد حاصل از زخم بر رویشان تاثیر گذاشته بود تنها قاب عکس سه نفره ی روی میز را نشان می داد که تصویر یک پدر و مادر و پسری با چشمان سبز و لبخندی انرژی بخش، در آن بود. پدر و مادری که ترک های روی شیشه ی قاب، چهره شان را محو و ترک های قلب مردم قدرت طلب، وجودشان را نیست کرده بود.
در خانه بسته شد و هری پاتر در چند ماهگی، با دنیای شیرین کودکی اش خداحافظی کرد. زخم روی پیشانی اش یادگار زمان خداحافظی ناخواسته اش بود...

پايان فلش بك

صندلي متحرك ديگر تكان نمي خورد. هاگريد چشم هايش را بسته بود اما صداي خر و پوفش سكوت زيباي خانه را از بين مي برد...
____________
اوه باز جو گیر شدم عاخرش جدی شد...
شرمنده انتظار نمیرفت ازم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/5/19 22:07:21
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1394/5/20 15:25:35
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1394 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور vs رون ويزلي


- ... و پسر برگزيده وارد ميشود!
- ميشه از ميز بياي پايين پاتر؟

هري که روي يکي از ميز هاي تالار گريفيندور ايستاده بود، به آرسينوس، ناظر گريفيندور، نگاه کرد. واقعا در وسط تعريف يک داستان خوب، ورود يک ناظر ضد حال محسوب ميشد. هري با بي ميلي از ميز پايين آمد و دانش آموزان که دور آن جمع شده بودند، به آرامي پراکنده شدند. خودش را روي مبل انداخت و به فکر فرو رفت. آرسينوس درحالي که به پسر برگزيده نگاه ميکرد گفت:
- چرا اون بالا بودي پاتر؟
- داشتم از ماجراجوييام واسشون ميگفتم.
- مگه به جز خراب کاري کار ديگه هم کردي؟

هري زير لب غرغر کرد اما جوابي به معجون ساز نداد. آرسينوس نيشخندي زد و به آرامي از تابلوي بانوي چاق خارج شد. هري درحالي که از عصبانيت درحال انفجار بود، فکر کرد با چه کاري ميتواند آرسينوس را به دردسر بي اندازد بدون آنکه نمره اي از گريفيندور کسر شود.

چند ساعت بعد

- پس اين کلاس تغيير شکل کو؟

هري براي بار سوم، آن طبقه را گشت اما هنوز نتوانسته بود کلاس تغيير شکل را پيدا کند، تغيير دکوراسيون هاگوارتز اصلا ايده ي خوبي نبود. هري بار ديگر کلاس ها را در ذهنش مرتب کرد، رياضيات، طلسم ها و معجون سازي طبقه اول، موسيقي جادويي، جادوي سفيد و دفاع در برابر جادوي سياه طبقه دوم، ماگل شناسي، تاريخ جادوگري و فلسفه و حکمت طبقه سوم. اگر طبقه چهارم تغيير شکل نبود پس کدام طبقه بود؟

به دو راهي طبقه ي چهارم نگاهي انداخت، مطمئن بود از راه چپ به کلاس نميرسيد، ولي امتحانش ضرري نداشت. بعد از سه بار رفتن از راه راست، اين بار به راه چپ رفت و چيزي جز اتاق ضروريات نديد.

- هنري! اينو نگاه!

هري سرش را برگرداند اما کسي رو نديد.

- اِدي به نظرت چيکار داره؟

هري باز هم سرش را برگرداند و باز هم کسي را نديد. ناگهان چشمانش به دو جارو سوار، بالاي اتاق ضروريات افتاد، تا به حال آن ها را نديده بود. هردو چاق و کوتاه قامت و البته رنگ پريده بودند. پسر برگزيده با تعجب به آن ها گفت:
- شما ديگه چي هستين؟ از روحاي قلعه نيستين، تا حالا نديدمتون.
- من ادواردم و اينم داداشم هنريه، از دوستاي بدعنقيم و هر چند سال يک بار ميايم بيرون. اين جارو هم که ميبيني از انبار جارو ها برداشتيم. شانس اوردي که مارو ديدي پسرک.

قبل از آنکه هري بتواند واکنشي نشان دهد، آن دو ارتفاع جاروهايشان را کم کردند و هر کدام يک بازوي او را گرفتند و به داخل اتاق ضروريات بردند.

چند دقيقه بعد


- خوش بگذره پسر!
هری بدون آنکه جواب بدهد از آنجا دور شد اما نمیدانست ادوارد و هنری او را به پروفسور دامبلدور تبدیل کرده بودند. سعی کرد بدود اما خشکی در پایش حس میکرد، بار دیگر سعی کرد که این بار صدای قرچ بلندی از پایش در آمد. هری دولا شد و قوزک پایش را مالید و گفت:
- همیشه گفتم این نشستن رو جاروهای مدرسه باعث خشکی پا میشه ها! مگه کسی گوش کرد؟

ناگهان متوجه تغییر صدایش شد، صدایش زمخت و آروم تر از قبل شده بود. دستش را به سمت گلویش برد تا کمی آن را بمالد که فقط دستش مشتی ریش را لمس کرد. کم کم متوجه ریش بلندی شد که به چونه اش آویزان است.

- چرا من اینطوری شدم؟ چرا پیری زود رس گرفتم؟

با این حرف به سختی سمت دستشویی پسرها رفت تا خود را در آینه تماشا کند. از پیچی گذشت و در را با شتاب باز کرد. ناگهان پسری که که در حال تمشای خود در آینه بود با دیدن دامبلدور رنگ از چهره اش پرید.

- پروفسور دامبلدور؟ به مرلین کاری نکردم! پروفسور بچه های اسلیترین میگن شما تمایلات دارین، واقعا دارین پروفسور؟

هری جا خورد، پروفسور دامبلدور؟ دانش آموز را کنار زد و به آینه چشم دوخت، خود آلبوس دامبلدور بود، همان چشمان، همان عینک، همان شنل، ذره ای با دامبلدور واقعی تفاوت نداشت. شاید میتوانست در نبود پروفسور قوانین هاگوارتز را عوض کند.

- آره پروفسور؟
- د ساکت دیگـ ... نه فرزندم شایعه ی محضه.
- اوه! خیالم راحت شد پروفسور.

دانش آموز هافلپافی بدون آنکه حرف دیگری بزند از دستشویی خارج شد. هری هم در نقش دامبلدور به سمت دخمه رهسپار شد.

کلاس معجون سازی


- ویزلی؟ مگه نگفتم رنگ معجون باید زرد باشه؟ حالا نزدیکشم بود مهم نبود ولی آخه بادمجونی هم شد رنگ؟ ده امتیاز از گریفیندور کم میشه!
- ام... سوروس؟

اسنیپ که بر روی پاتیل دانش آموز خم شده بود، سرش را بالا اورد و چشم در چشم ناظر قدح دامبلدور شد. هری که در نقش دامبلدور بود نگاهی به اطراف کلاس انداخت. اسنیپ ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- میتونم کمکی کنم قربان؟
- بخاطر کثیفی کلاست و چون به هری پسرم سخت میگیری 100 امتیاز از اسلیترین کم میشه و تمام امتیازات کم شده به گریف برمیگرده!

اسنیپ گیج و منگ به دامبلدور نگاه کرد، دامبلدور هیچوقت از اسلیترین نمره کم نمیکرد. با این حال بدون آنکه حرفی بزند سری تکان داد. دامبلدور با احساس رضایت برگشت و به سمت در کلاس رفت. اسنیپ که از رفتن پیرمرد خیالش راحت شده بود رویش را برگرداند. ناگهان در دخمه باز شد و دامبلدور سرش را داخل آورد.

- راستی اسنیپ.
- بله پروفسور؟
- میدونم که تو لیلی پاترو دوست داشتی، واقعا برات متاسفم سوروس که چشمت دنبال ناموس مردمه، تو رقت انگیزی.

اسنیپ:
دانش آموزان:

دامبلدور با آرامش خاطر از دخمه بیرون آمد و به سمت طبقه ی دوم حرکت کرد که متوجه مک گوناگال شد. به آرامی سمت استاد تغییر شکل رفت و گفت:
- مینروا! کجا میری؟

مینروا از جا پرید و رویش را برگرداند و وقتی آلبوس را دید آهی از سر آسودگی کشید. نگاهی به دخمه و سپس نگاهی به دامبلدور انداخت. سپس ابرویش را بالا برد و با حالت عادی خود شروع به صحبت کرد:
- میرم با روبیوس صحبت کنم، ظاهرا باید یه عده رو نجات بدیم... ام... آلبوس؟ تو رفته بودی دخمه چیکار؟
- نجات؟ منم میام! منم میام!
- بچه نشو آلبوس تو باید مدیریت کنی مدرسه رو.
- مینروا؟ منم میخوام ملتو نجات بدم خب. بزار منم بیام.

چند دقیقه بعد- کلبه هاگرید

مینروا چپ چپ به آلبوس که درحال نوازش کردن فنگ بود، نگاه کرد. یه چیزی در پیر مرد صد و پنجاه ساله تغییر کرده بود اما نمیدانست آن " چیز " چیست. هاگرید با ظرفی پر کیک از وارد نشیمن شد و آن را روی میز گذاشت.

- خوش اومدین پروفسور، بفرمایین کیک.
- ممنون روبیوس علاقه ای ندارم.
- چرا پروفسور؟
- میدونی روبیوس کیکات عینه سنگه منم بدم میاد.

هاگرید چشمانش پر از اشک شد، دیگر چیزی برایش مهم نبود، دیگر زندگی معنی نداشت، آخرین امید زنذگی اش پر پر شد. خودش را روی زمین انداخت و با گریه چهار دست و پا بر زمین کوبید. مینروا نگاهی به دامبلدور انداخت و گفت:
- آلبوس واقعا که...
- تو حق نداری با پروفسور اینطوری صحبت کنی!

هاگرید میز را بلند کرد و آن را محکم بر سر مک گوناگال کوبید به طوری که زمین شناسان وی را پنجاه متر زیر زمین یافتند. هاگرید که برایش چیزی مهم نبود در را باز کرد جیغ و گریه کنان مانند بولدوزر به سمت قلعه حرکت کرد و هرچه بر سر راه داشت نابود ساخت.

دامبلدور در چهارچوب در ایستاد و به مسیر خرابی نگاه کرد. مک گوناگال درحالی که سرش را میمالید، ایستاد و به سمت در تلو تلو خورد. در این لحظه دامبلدور بدون آنکه متوجه شود کم کم به حالت عادی برگشت و هری شد. مک گوناگال که این صحنه را دید با دهان باز به هری خیره ماند.

- پاتر؟!
- مینروا فکر کنم ضربه عقل از سرت پرونده، من آلبوسم.

بومب!

هری به جایی که زمانی قلعه ی هاگوارتز بود، نگاه کرد. به نظر میرسید هاگرید هاگوارتز را با خاک یکسان کرده و همچنان در حال پیشروی بود.هری نگاهی به خود انداخت، با دیدن آنکه دیگر ریش ندارد متوجه شد که به حالت عادی برگشته است.

- کاری که ولدمورت با مرگخواراش نتونست انجام بده هاگرید تونست. چه روزگاری شده پروفسور.
- هری جیمز پاتر! مجازات در انتظارته! یه مجازات بزرگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1394 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
شیء طلسم شده!
دوئل در برابر اورلا کوییرک

- ببخشید که بهتون خوردم!

لینی با کنایه این را به دختری می‌گوید که دستش محکم با صورتش برخورد کرده بود. اما دختر بیشتر از این‌ها عجله داشت که بخواهد وقتش را برای کل‌کل با لینی تلف کند.

- هوی چته!

لینی این را با بدخلقی رو به مردی فریاد می‌زند که تنه‌ی محکمی به او زده بود. اما مرد که گویا صدای لینی را نشنیده بود، همچنان دوان‌دوان به راهش ادامه داده و در پیچی ناپدید می‌شود. لینی برای جلوگیری از برخورد دوباره با عابرانِ در تکاپو به گوشه‌ای پناه می‌برد و با بدخلقی بازوی ضرب‌دیده‌اش را مالش می‌دهد.
- چرا امروز همه وحشی شدن؟

پاسخش را پسربچه‌ای می‌دهد که در حال پخش کردن کاغذهایی رنگارنگ در هوا بود. لینی خیلی کنجکاو بود که بداند بر روی آن کاغذ چه نوشته شده‌است، اما نه تا این حد که با دیدنش وسط کوچه شیرجه بزند و همانند بچه‌های کوچک برای بدست آوردن یکی از آن‌ها بالا و پایین بپرد...

بالاخره دستش با یکی از کاغذها برخورد کرده و چشمانش با هیجان بر روی نقاط مختلف کاغذ جا به جا می‌شود.
- آدامس جادویی؟ مغازه جیرینگ(!)؟

کاغذ را در دستش می‌فشارد و آن را به درون جیبش هدایت می‌کند. پاهایش ناخودآگاه به حرکت در می‌آیند. ابتدا به آرامی رو به جلو قدم برمی‌دارند اما رفته رفته بر سرعتش افزوده می‌شود، تا جایی که او نیز به جمعِ عابرانی که دیوانه‌وار به سویی می‌دویدند ملحق می‌شود...

دقایقی بعد، جلوی مغازه جیرینگ:

دست از دویدن برمی‌دارد و خودش را در میان جمعیتِ زیادی میابد که با اشتیاق به سخنانِ صاحبِ مغازه گوش فرا می‌دادند. مطمئنا همه‌ی آن‌ها از آن کاغذهای رنگی که تعدادشان اندک بود نگرفته بودند و عده‌ای بر اثر پخش خبر و دیدنِ عابرانِ هیجان‌زده به آن سو کشیده شده بودند.

- 13 گالیون آقای میسینگ! بالاتر نبود؟ یعنی ارزش این آدامس که با هر بار جویدن طعمِ تازه‌ای به خودش می‌گیره همینقده؟

لینی سقلمبه‌ای به بغل‌دستی‌اش می‌زند.
- تا الان چندتاش فروش رفته؟
- کجای کاری؟ کلا فقط یه‌دونه‌س! 15 گالیون.

لینی که بر اثر فریاد مرد شوکه شده‌بود، یک قدم از او فاصله می‌گیرد. نمی‌دانست چرا، اما شدیدا دلش می‌خواست تا این آدامس جادویی برای خودش شود و نه شخص دیگری...

- 30 گالیون یک... 32 گالیـ... اوه پیشنهاد بعدی رسید... بله 35 گالیون!

لینی تنها چند ثانیه در افکارش غوطه‌ور شده بود، اما در همین چند ثانیه قیمت آدامس به سرعت بالا رفته بود. باید کاری می‌کرد!
- 40 گالیون!

صدای پچ‌پچ‌های اعتراض‌آمیز عده‌ای براثر بالا رفتن یکهوییِ قیمتِ آدامس بلند می‌شود. اما پیشنهاد بعدی چیزی فراتر از آن با خود به همراه می‌آورد و از جمعیتِ جلوی مغازه می‌کاهد.

- 52 گالیون.
- چه وضعشه خب!
- اینطوری پیش بره به 100 گالیونم می‌رسه.
- ما که رفتیم...
.
.
.
- ...74 گالیون دو... 74 گالیون سه! فروخته شد به دوشیزه بوت!

لینی با شنیدن نام برنده با تعجب بر روی دوپایش می‌ایستد و تری را می‌بیند که با خوشنودی به سمت صاحب مغازه می‌رود. ناراحت از اینکه توانِ دادنِ پیشنهاد بالاتری نداشت، با حسرت به آدامس جادویی که درون دهان تری بوت جای می‌گیرد می‌نگرد. سرش را پایین می‌اندازد، دست‌هایش را درون جیبش می‌گذارد و همان‌طور که سنگ‌های خیابان را با پا یکی پس از دیگری و با بی‌حوصلگی به اطراف پرتاب می‌کرد از آنجا دور می‌شود.

هرچه بیشتر از مغازه فاصله می‌گرفت غم نهفته درونش بابت از دست دادن آدامس بیش از پیش از بین می‌رفت تا جایی که دست از پرتاب سنگ برمی‌دارد و ماجرای تلخ از دست دادن آدامس تبدیل به خاطره‌ای فراموش شده و حتی احمقانه می‌شود. لینی کیسه‌ی پولش را بیرون می‌آورد و صدای دلنشین برخورد سکه‌ها گوشش را نوازش می‌دهد.

فلش بک

مردی که مسئول فروش آدامس جادویی بود، نگاهی به دو کارتونِ در بسته‌ای می‌اندازد که گوشه‌ای از اتاق جا خوش کرده بودند.
- همه‌شون طلسم شده‌ن؟

ساحره‌ای که به نظر شریکِ او می‌آمد، با دیدن دست‌های مرد که برای باز کردن کارتون‌ها دراز شده بود، جلو می‌آید و مانع حرکت او می‌شود.
- نباید بهشون نگاه کنی. در جواب سوالتم باید بگم آره خیالت راحت. کافیه نگاهشون با این کاغذا برخورد کنه، اونوقته که برای بدست آوردنش هرکاری می‌کنن. وقتی هم دستشون با کاغذا برخورد کرد، نمی‌تونن دست از خوندن نوشته‌های روش بردارن. در نهایت خوندن نوشته‌ها باعث می‌شه که تمام اعضای بدنشون برای بدست آوردن آدامس با ما همکاری کنن.

مرد از کارتون‌ها فاصله می‌گیرد و با نگرانی به ساحره چشم می‌دوزد.
- اگه شلوغش کنن چی؟ یا حتی بعد از اتمام معامله بیخیال آدامسه نشن؟
- نگران نباش اثرش موقته. حداکثر تا نیم‌ساعت بعد از لمس کاغذا از بین می‌ره. ما هم که تا اون موقع کارمون تموم شده و فلنگو بستیم و رفتیم.

مرد بابت هوش و ذکاوتی که ساحره از خود نشان داده بود شروع به دست زدن می‌کند!

پایان فلش بک

شب، خانه‌ی تری:

لینی کنار تری بر روی تخت دراز کشیده بود و به دهان تری زل زده بود.
- دقیقا 10 ساعته که اون آدامس کوفتی تو دهنته. از بین نرفت؟

اما تری با اشتیاق چشم‌هایش را می‌بندد و با سرعت بیشتری مشغول جویدن آدامس می‌شود.
- وای لینی باورت نمی‌شه خوردن این آدامس چه لذتی داره. هر طعم لذیذی رو که بگی می‌ده. بیخود نیست اینقد گرون بود. اگه می‌تونستم درش می‌آوردم و می‌دادم بخوریش تا اونچه رو من حس می‌کنم تو هم درک کنی.

لینی با انزجار نگاهش را از دهان تری که ساعت‌ها بود از تحرک باز نایستاده بود برمی‌دارد و غلتی می‌زند تا بخوابد. تری هم که کم‌کم احساس خستگی بر شادابی‌اش چیره می‌شد، آدامس را با دقت خاصی به سقفِ دهانش می‌چسباند(!) و به خواب عمیقی فرو می‌رود.

صبح دو روز بعد، خانه‌ی تری:

لینی که تمام روز قبل را بیرون از خانه سپری کرده بود و دیروقت برگشته بود، خمیازه‌کشان در حالی که بشقابی پر از میوه در دست دارد وارد حال می‌شود. اما صحنه‌ای که مقابلش می‌بیند باعث می‌شود بشقاب از دستش بیفتد و با صدای مهیبی آوای شکسته‌شدنش به هوا برخیزد.

تری که قوز کرده بر روی مبل نشسته بود، چشم‌های پف کرده‌اش را از تلویزیون(!) برمی‌دارد و به لینی می‌دوزد. به طرز وحشیانه‌ای در حال جویدن آدامس بود...

- بگو که داری با من شوخی می‌کنی!!

تری بدون توجه سرش را برمی‌گرداند و دوباره به تلویزیونی خیره می‌شود که صفحه‌ای برفکی را به تصویر کشیده بود. لینی با نگرانی جلو می‌آید.

- صبونه خوردی؟
- آره خوردم. طعم آدامسم مدام رو نون و پنیر و گوجه(!) سوئیچ می‌شه. علاوه بر جادویی بودن هوشمندم هست.

تری با دیدن دهان بازمانده‌ی لینی و چشم‌های گشاد شده‌اش (این شکلی O_o) ادامه می‌دهد:
- چیه؟ دارم از گرسنگي ميميرم ولي توانايي درآوردنشو ندارم. مرده بهم گفته بود مزه‌ش تغییر می‌کنه ولی فکر نمی‌کردم اینقد آدامسِ وقت‌شناسی باشه.

"آدامسِ وقت‌شناس؟ آدامس هوشمند؟" لینی که به سلامت عقل تری شک کرده بود، چشمانش به این شکل O_O تغییر حالت می‌دهند. اما نمی‌توانست همان‌گونه بایستد و شاهد از دست رفتن تری براثر گشنگی باشد. بنابراین جلو می‌رود و او را به زور دنبال خود می‌کشد.

بیمارستان سنت‌مانگو:

شفادهنده بعد از معاینه‌ی تری، با حالتی جدی به سمت لینی برمی‌گردد.
- این آدامس طلسم شده!

لینی با وحشت ابتدا نگاهی به تری که همچنان دهانش وحشیانه در حال تکان خوردن بود می‌اندازد و سپس دوباره توجهاتش را به سمت دکتر زوم می‌کند.
- منظورتون چیه؟ چه طلسمی؟ یعنی اون می‌میره؟
- این آدامس طلسم شده تا صاحبش نتونه دست از جویدنش برداره و آدامسو تف کنه. تا وقتی که نتونیم وادارش کنیم آدامسو در بیاره، از خوردن غذاهای دیگه امتناع می‌کنه و روز به روز لاغرتر می‌شه و به خاطر گشنگی تلف می‌شه.

لینی از نگرانی کمی در جایش جا به جا می‌شود.
- خب... یعنی چی؟ راضیش کنین این آدامسِ کوفتیو در بیاره دیگه!

شفادهنده عینکش را از چشمانش در می‌آورد و کاغذپوستی‌ای که مطالبی بر روی آن درج کرده بود را به سمت لینی هل می‌دهد.
- فکر نکنم با حرف بتونیم جلوی چنین طلسمی مقاومت کنیم. شاید بهتر باشه...

لینی با تعجب نگاهی به کاغذ پوستی می‌اندازد و از نوشته‌هایش متوجه می‌شود که جز اجبار راهکار دیگری ندارند. تری با دیدن لینی و شفادهنده که با حالت ترسناکی به او نزدیک می‌شدند از جای برمی‌خیزد. اما پیش از اینکه بتواند واکنشی از خود نشان دهد، فَکَش توسط شفادهنده محکم گرفته می‌شود و همان‌گونه که دهانش باز مانده بود لینی طلسم "پتریفیکوس توتالوس" را بر رویش انجام می‌دهد.

شفادهنده به آرامی تریِ خشک‌شده را بر روی میز می‌خواباند و دستش را به درون حلق تری فرو می‌برد. پس از چندی گشت و گذار، بالاخره دست شفادهنده همراه با آدامس جادویی از دهانِ مبارکِ تری خارج می‌شود. شفادهنده بی‌معطلی از اتاق خارج می‌شود تا آدامس را راهیِ زباله‌های بیمارستانی کند.

تری که بابت از دست دادن آدامسِ جادوییِ عزیزش شدیدا دل‌شکسته و غمگین بود، تمام مدت خارج شدن از بیمارستان لینی را مورد هجوم مشت‌ها و طلسم‌های رنگارش قرار می‌دهد!

آن‌طرف‌تر، زباله‌دونیِ بیمارستان:

آدامس محکم به دستکش پلاستیکی شفادهنده چسبیده بود. شفادهنده با چهره‌ای در هم رفته یکی از دستانش را از دستکش بیرون می‌آورد و بعد از مقادیری آغشته کردن دستِ عاری از دستکشَش با آب دهان، آدامس را از دستکش جدا می‌کند. درست لحظه‌ای که می‌خواست آدامس را به درون سطل‌آشغال پرتاب کند، اشتیاقی وصف‌ناپذیر سراسر وجودش را فرا می‌گیرد و بی‌اراده آن را درون دهانش قرار می‌دهد...

و شد آنچه شد!

تمام. :|

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1394 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتیا بلک و ورونیکا گیوتین!


ساختمان قدیمی و هراس انگیز بیمارستان را پشت سر میگذاشت...
چمدان هایش را بسته بود و روبه رویش همه چیز و پشت سرش هیچ بود.خاطرات زنان و مردان نزار یا خوشحالی را که کنارش بودند پشت سر میگذاشت.تن هایی را که وجودشان آشکارا برای عاقلان ترسناک بود و بدن هایی را که آیینه های کدری بودند که عاقلان به آنها میخندیدند...بی خبر از تصویر درون آینه.ایا دیوانه بود و جایش بجای خانه درآن بیمارستان تاریک بود،یا این که یک سال از عمرش را بیهوده در آنجا گذرانده بود؟!حتی اگر دیوانه بود،دیوانه تر میشد....پست تر و بی رحم تر!
قدم هایش لرزان بودند و اشک هایش مانند شبنم بهاری بر گونه های ترش میچکید...بوی گل رز در بینیش پیچید...عطر گیسوان مادرش!کاش کنارش بود و به همه میگفت که دخترش دیوانه نیست...دستانش را میفشرد و ثابت میکرد که دخترکش نیازی به مراقبت های روانی ندارد...ثابت میکرد که دخترش فقط بد آورده است.قدم هایش را به سمت جاده بی انتها پیش برد...راهش را پیدا کرده بود...دیوانه اشتباهی ادامه میداد!

فلش بک!


صدای فریاد ها و خنده های دیوانه وار در سرش میپیچید و ذهنش را آزار میداد.از در قژقژ ضعیفی بلند شد و صدای گام هایی که وارد اتاق میشدند به او نزدیک شد.بدون این که کوچک ترین نگاهی بیندازد، گفت:
-ولم کن!

نیازی به نگاه کردن نبود...یا برای خوراندن داروهای بی تاثیر آمده بودند یا همان دیوانه هم اتاقیش بود.با صدای خنده ریزی که به گوش رسید،معلوم شد که همان دیوانه است!
-هه هه هه...اونا خلن...یکیشونو دیدم که بهم میگفت دیوونه...یکیشونم داشت با کفش راه میرفت...هه هه هه...

دخترک موهای طلایی اش را که مانند پرتو خورشید میدرخشید،کنار زد و زمزمه وار گفت:
-دیوونه ای...چون بیخودی حرف میزنی!

زن، بی اعتنا به حرف دخترک نزدیک تر رفت و درحالی که پنج انگشتش را روبه روی صورت او نشان میداد پرسید:
-این چند تاست؟
-احمقانست...خوب معلومه که پنج تاست!
-نه لاکرتیا...عمیق تر نگاه کن...عمیق تر....حالا چی؟

لاکرتیا چشمانش را تنگ تر کرد و از ورای انگشتان زن به او و دنیای سفید و سیاه اطرافش چشم دوخت...حق با زن بود...انگشتانش بیشتر بودند...
-ده تا!

لبخندی جانانه روی صورت زن نقش بست،لبخندی که با دیگر خنده هایش متفاوت بود.زن دستان سرد دخترک را فشرد و گفت:
-درسته لاکرتیا...تفاوت نگاه ها من رو دیوونه جلوه میده...اون ها من رو دیوونه و من اون هارو دیوونه میبینم...

سپس مکث کوتاهی کرد و با دودلی ادامه داد:
-الکی زندگی نکن...چشم هات رو باز کن و ادامه بده...جای تو داخل سنت مانگو نیست...ادامه بده...حتی اگه به بهانه دیوانه بودنت تموم شه!

و این آخرین حرف زن بود.صبح روز بعد اورا با پارچه ای سفید بر روی صورتش که آخرین تصویر از اورا بر صفحه روزگار نقش میبست،بیرون بردند...بیرون از سنت مانگو...جایی که انسان هایش در زیر خروار ها خاک خوابیده و به زمزمه دلنشین درختان گوش میدادند.

چند روز بعد!

سنت مانگو پشت سرش بود...
حالا که وقت رفتن بود چمدان ها درگوشه اتاق اورا به سوی خود فرامیخواندند.دوران درمانش تمام شده بود و به سمت خانه گریمولد روانه میشد.از دیوانگان اطرافش چیزهای تازه ای یاد گرفته بود و از زن خوب دیدن را...اما او به چیزی با ارزش تر دست یافته بود...به چیزی که در دورترین نقطه دنیا،بالا تر ازبالاترین ستاره آسمان و پایین تر از دریا بود....به چیزی عمیق تر از بیست هزارفرسنگ زیر دریا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/5/15 13:06:37
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1394 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کلیسای گودریگز هالو :

کریچر جن خانگی، فین پر سر و صدایی توی دستمالش کرد و بالاخره به حرف آمد:

- کریچر می دید که ارباب پاتر، همیشه قبل از تد ریموس لوپین غذاشو تموم می کرد، حتی اگر اون روز نوبت هر دوشون بود که میز رو تمیز کنن..اونطوری به کریچر نگاه نکنین!.. میز با اون ها بود، نظارت با کریچر!..کریچر یه جن آزاد بود! نظام برده داری جن های خونگی سرنگون شده بود!..الان کلی بعدتر از 19 سال بعد بود!...تهوع!.. ادا در نیار رون ویزلی وگرنه کریچر کله ی تو را هم کند و وصل کرد کنار کله ی دامبلدور!.. بله.. کریچر می دید که ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین آپارات می کرد. حتی اگر مقصدشون یک جا بود!.. ارباب پاتر همیشه قبل از تد ریموس لوپین میخوابید، چون طاقت سکوت تد ریموس لوپین رو نداشت! طاقت بلند شدنش از روی صندلی و طاقت جای خالی و طاقت صدای پاق آپارات تد ریموس لوپین رو نداشت..

بغض، جمله ی کریچر را برید. اشک در چشم های بزرگش حلقه زده بود. آرام از روی سکو پایین آمد و به طرف تابوت رفت. گل رز سرخی را که در جیب جلوی کتش خودنمایی می کرد برداشت و آن را میان دسته گلی که بین انگشتان گره کرده ی جیمز قرار داشت، جای داد.

***


فلش بک - جنگ محفل و مرگخواران :

وقتی آخرین طناب نامرئی را هم دور بازوی آرسینوس پیچید، چوبدستی اش را پایین آورد و نفس عمیقی کشید. به اطرافش نگاه کرد. حریف های مرگخواران را یکی پس از دیگری از نظر گذراند.
هری، ویکی، مایکل، رکسان، هرمیون، رون، ویولت..تدی..تدی کجا بود؟

جیمز آرام قدم برمیداشت. چشم های نگرانش گوشه و کنار میدان نبرد را می کاویدند.
صدای نخراشیده ی رودولف لسترنج را از پشت سرش شناخت:
- آواداکداورا!

با عجله برگشت تا قربانی را ببیند.
تدی.
تدی با چهره ای رنگ پریده درست روبروی لسترنج ایستاده بود.
زمان متوقف شد. تمام عضلات جیمز فلج بودند.
نه..نمی توانست تدی باشد.
نه..نه قبل از جیمز.
قلبش کند می زد.
خیلی کند.
چشم هایش را بست.
طاقت تماشای سقوط برادر را نداشت.

اشتباه کرده بود.
تد ریموس لوپین هدف رودولف نبود. سقوط نکرد، با فریادش حتی مرگخوارهاهم لحظه ای از نبرد دست کشیدند اما قلب جیمز سیریوس پاتر، از کار افتاده بود.
خیلی پیش تر از آن که طلسم مرگ لسترنج به سینه اش اصابت کند.

پایان فلش بک

- جیمز؟

با شنیدن نامش، چشم هایش را باز کرد.
جز سپیدی هیچ چیز نمی دید. به خودش لرزید. سرد بود.
باید می خوابید. ماموریت سختی را گذرانده بودند. به پهلو غلتید تا موهای فیروزه ای برادرخوانده اش را ببیند که حتما کمی آن طرف تر، روی تخت خودش، باز هم از زیر پتو بیرون زده بود.
اما تنها چیزی که دید، یک جفت چشم آبی بود.

- بیدار شدی!

جیمز با فریادی از جا پرید.
روی یک نیمکت خوابیده بود.
ناگهان دلیل سرمای ناخوشایند را فهمید. هیچ ردایی به تن نداشت. کاملا برهنه بود.
با این فکر از روی نیمکت پایین پرید و دوباره فریاد زد. اینبار رو به پیرمرد:
- درویش کن پیری!

آلبوس دامبلدور لبخندی زد و چشم هایش را بست. زیرلب گفت:
- بابات خیلی بهتر برخورد کرد..

جیمز به پیرمرد گوش نمی داد. کلافه به اطرافش نگاه کرد، چیزی برای پوشیدن پیدا نمی کرد. همه ی آنچه می دید سفیدی بود، با پیرمردی که ردایی فاخر به تن داشت و نیمکتی که لحظاتی قبل روی آن خوابیده بود.
صدای گریه ی یک نوزاد.
جیمز سرش را خم کرد. نوزاد ِ چیزی که جیمز شک داشت انسان باشد، میان تکه پارچه ی خاکستری رنگی ناله می کرد.

آلبوس دامبلدور همچنان ادامه می داد: بعدشم که ریتا اونطوری توی اون کتاب شلوغش کرد!.. باور کن جیمز قضیه اصلا انقدر جدی نبود!.. حالا شاید من یکمی...

- خب میتونی وا کنی چشاتو.
با صدای جیمز، دامبلدور جمله اش را نیمه تمام گذاشت و چشم هایش را باز کرد.
هرچند که گونه های پاتر ارشد هنوز سرخ بود، اما با وجود پارچه ی خاکستری رنگی که به کمرش بسته بود، حالا می توانست صاف بایستد.
- اون چیزه کو؟
- کدوم چیزه؟
دامبلدور با چشم های از حدقه درآمده به نیمکت اشاره کرد و به تته پته افتاد:
- همون چیزه که زیر این بود! کوش!؟

جیمز انگار تازه به یاد آورده باشد، جواب داد:
- هاااا اونو میگی! هیچی قنداقشو قرض گرفتم خودشو پرت کردم اونور.
جیمز با انگشت شست به پشت سرش اشاره کرد.
دامبلدور با دهانی نیمه باز مسیر اشاره ی جیمز را دنبال کرد و بعد درحالیکه به همان سو می دوید، جیغ زد : چرا دکور لوکیشنو به هم میریزی آخه؟!

جیمز در سکوت، آنقدر به دور شدن دامبلدور نگه کرد تا پیرمرد میان نور سفید گم شد.
دوباره روی نیمکت نشست. سعی کرد به یاد بیاورد. ماموریتشان را به خاطر می آورد. مرگخوارها غافلگیرشان کرده بودند. جیمز حریف آرسینوس شد و بیهوشش کرد و بعد.. تدی.. تدی!
چیزی در سینه اش فرو ریخت. آخرین صحنه ای که به یاد داشت چهره ی رنگ پریده ی تد ریموس لوپین بود بعد از اینکه طلسم مرگ لسترنج را شنید.

صدای سوت یک قطار رشته ی افکارش را پاره کرد.
جیمز سرش را برگرداند. دودی خاکستری رنگ، مه سپید را آشفته بود.
لحظه ای بعد جثه ی قطار سریع السیر هاگوارتز را تشخیص داد که نور را می شکافت و روی ریلی نادیدنی پیش می آمد.
قطار پیش پایش ایستاد.

- میای پس؟
این صدای کسی بود که جیمز نمی دید.
سردرگم چند قدم به طرف قطار برداشت و درحالیکه با کنجکاوی به درون پنجره های مات قطار سرک می کشید، جواب داد:
- ها؟ کجا؟
- میریم جلو. وقتی پیرمرد برت نگردونده یعنی باید بریم.
جیمز مقابل ورودی واگن ایستاد. مردی بی چهره با یونیفرم روبرویش ایستاده بود. هولناک بود.

صدای مرد توی سرش پیچید:
- تدی حالش خوبه جیمز.. اما در مورد تو... وقتشه که بریم.
همین برای جیمز کافی بود تا همه ی آنچه باید را، بداند.
نگاهش دیگر بهت زده نبود و از مامور قطار هم که حالا دستش را به سمت او دراز کرده بود، نمی ترسید.
تدی حالش خوب بود.
جیمز لبخند زد.
ردای هاگوارتز روی شانه هایش ظاهر شد.
دست مرد را گرفت و پاهایش از زمین، دل کندند.

***


فلش بک - میدان جنگ:

تد ریموس لوپین لوسیوس مالفوی بیهوش را با طناب های نامرئی بست و گوشه ای رهایش کرد. با یک نظر به اطراف، جیمز را دید که آرسینوس را خلع سلاح کرده بود و او را می بست.
لبخند زد. به نظر میرسید همه حریف دارند. هیچ مرگخواری بیکار نبود و روی زمین هم، هم رزمی نیفتاده بود.
که این یعنی جنگ داشت به سود آن ها پیش می رفت.
دوباره جیمز را دید که پشت به او، میان میدان قدم میزد و احتمالا با نگرانی دنبال او می گشت. دهانش را برای صدا کردنش باز کرد.
- آواداکداورا!
رودولف لسترنج از ناکجا ظاهر شد.
درست پیش چشمان تدی چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه گرفت و از پشت حمله کرد. تدی یخ زد. جیمز برگشت و نگاه وحشتزده اش روی نگاه تدی قفل شد.
و بعد، بدنش میان نوری سبز رنگ، آرام بر زمین افتاد.
تدی فریاد زد.
تدی با تمام وجودش فریاد زد.
آسمان بالای سر گرگینه لرزید.
سرش گیج می رفت. زمین دور سرش می چرخید و انگار رودولف را با سرعتی باورنکردنی به سمت لوپین جوان می راند.
- کروشیو!
لسترنج روی زمین افتاد و از درد جیغ کشید. رنگ به چهره نداشت.
چوبدستی اش زیر پای تد خرد شد.

ماه آسمان کامل نبود.

ولی گرگی خودش را روی رودولف انداخت، گوش مرگخوار را به دندان گرفت و کند. شوری خون قربانی و اشک خودش را تف کرد. صدای فریاد های لسترنج را نمی شنید. هیچ چیز نمی شنید. صورت مرگخوار غرق خون بود. چیزی ردایش را پاره کرده بود و سینه اش را شکافته بود.

اما تدی نمی دید. چشم های تدی را نور سبزی کور کرده بود. نور سبزی که جیمز را بلعید. لسترنج دیگر دست و پا نمی زد. گرگ، تکه گوشتی را که از سینه ی مرد بیرون کشیده بود دور انداخت و از روی جسد سلاخی شده بلند شد.

جلوتر رفت. پاهایش یارای راه رفتن نداشت.
مرگخوارها می خندیدند. فریاد خشمگین همسنگرهایش بغض آلود بود.
روی زانوانش افتاد. تاب نگاه جیمز را نداشت. پلک های پسرک را بست. کنار برادرکوچکش دراز کشید. پیشانی اش را به قفسه ی سینه ی جیمز چسباند و در آغوش جسد، گم شد.

پایان فلش بک

***


- توی مسیر دوتا ایستگاه داریم.

جیمز نفس عمیقی کشید و با دقت به صدایی که در سرش می پیچید گوش کرد:
- اولیش ایستگاه روح هاست. اگه پیاده شی، این حق رو داری که به شکل روح برگردی.

- ینی مث نیک تقریبا بی سر؟
- آره.
جیمز از پنجره ی کوپه ی خالی اش به بیرون نگاه کرد. جز سپیدی چیزی نمی دید. زیرلب جواب داد:
- نه.
صدا ادامه داد:
- ایستگاه دوم، ایستگاه لولوخورخوره هاست.
- چه باحال! یعنی..
هنوز جمله اش تمام نشده بود که پنجره ی کوپه باز شد و نیرویی نامرئی جیمز را به بیرون پرتاب کرد، درحالیکه می گفت:
- ما دستور داریم هرکی به این ایستگاه گفت "باحال" رو بی بروبرگرد لولو کنیم!
جیمز فرصت عکس العمل نداشت.
تاریکی مطلق جای مه سپید را گرفته بود.
بوی چوب کهنه را احساس می کرد. خیلی زود فهمید که میان یک کمد قدیمی گیر افتاده .
- منو از اینجا بیارین بیرون! هی!
مشت هایش را به در می کوبید. صدای زمزمه هایی از آن سوی در به گوشش می رسید.

تیلیک!

قفل در شکست.
جیمز از تقلا کردن دست برداشت و در را آرام هل داد. لولاهایش با صدای آزاردهنده ای جیرجیر می کردند.

هوس قدرتمندی در جیمز بیدار شد. گرسنه تر از گرسنگی و تشنه تر از تشنگی، تمایل شدیدی که جیمز یارای مقابله با آن را نداشت. تمام سلول های بدنش به او فرمان می دادند که تغییر کند. که کوچک شود، که دم دربیاورد، که بخزد.

- جییییییییییغ! مارمولک!!

جیمز از کنار پای آدم هایی که هیچکدامشان چوبدستی نداشتند دوید. با تمام سرعتی که در توان داشت از نزدیک ترین دیوار بالا رفت و بعد، ایستاد.
انگار چیزی را فراموش کرده باشد.
ایستاد و مثل هر مارمولک خوب دیگری، بی هدف به یک گوشه چشم دوخت.

- زنگ بزن بابات بیاد بگیرتش! چشم برندار ازش وگرنه فرار میکنه! گیری افتادیم ما با این خونه تکونی!

جیمز پوزخند زد. یعنی چه که اگر چشم بردارند ازش فرار می کند. همین حالا هم اگر می خواست، می توانست حرکت کند.
کرد.

- جیییییییییغ! مامان! وول خورد! رفت پشت میز تلویزیون!

پشت میز تلویزیون متوقف شد. خودش هم نمی دانست چرا. فقط متوقف شد.
ساعتی گذشت. صدای یک مرد، مزاحم توقفش شده بود.
- از دست شما زن ها. آخه یه مارمولک کوچیک مگه چقدر ترس داره؟

میل "بزرگ شدن" در دل جیمز شعله کشید.
لحظه ای بعد یک کروکودیل آفریقایی از پشت میز تلویزیون بیرون آمد و میان جیغ های مردی که از ترس به صورتش چنگ می زد، از در نیمه باز خانه بیرون دوید.

جیمز آن مردم را نمی شناخت.
قیافه ها برایش ناآشنا بودند. لباس ها غیرمعمول بودند. خیابان ها را نمی شناخت. همینقدر می دانست که در شهری مشنگی است اما کجای دنیا؟
خودش را میان درختان نزدیک ترین پارک پنهان کرد.
نمی توانست کروکودیل بماند!
باید مرد می شد!
آن هم نه یک مرد معمولی، باید یک مرد کت شلواری میشد با یقه ی بسته و یک بیسیم. بله. یک بیسیم و کمی هم ریش.

- گشت ارشاده سهیل!!
دختر جوانی این را گفت و دست پسر همراهش را رها کرد و از پارک بیرون دوید. پسر هم با دیدن جیمز، کوله پشتی اش را برداشت و از روی اولین پرچین پرید و پا به فرار گذاشت.

جیمز ریش هایش را دوست داشت.
او قبل از اینکه فرصت بلوغ پیدا کند، مرده بود، حالا حق داشت کمی ریش داشته باشد.
میان محوطه ی پارکی قدم میزد که پر از دختر و پسرهای جوان بود، تا زمان خروج از پارک، هیچ میلی به تغییر نداشت.

باید از این شهر می رفت. از این کشور. از این هرجا که بود. باید کسی را پیدا می کرد که از یک پرنده بترسد. یا هواپیما، یا جت جنگی، یا از توریست های انگلیسی. باید به گریمولد برمیگشت. باید با چشم های خودش خوب بودن تدی را می دید.

جیمز خوش شانس بود. بعد از اینکه به شکل و شمایل مار، دبیر هندسه، مربی جودو، پلیس و فرشته ی مرگ درآمده بود، بالاخره به عابری برخورد که او را به دختر شدن تشویق کرد.
دختر جوانی، چمدان به دست، که ویزای انگلستان را به رخ پسرک می کشید و می گفت: من دارم میرم جواد. انقد دست دست کردی پریدم!

جیمز بی توجه به خون گریه های جواد، سوار هواپیما شد و پرید و بعد،
در لندن بود.

میان میدان گریمولد.
در زد.
کریچر در را باز کرد و با دیدن لردولدمورت پشت آن، بدون جیغ و داد، غش کرد.
جیمز از منافذی که به جای بینی روی صورتش داشت نفس عمیقی کشید و وارد راهرو شد.
دستی به سر کچلش کشید و سعی کرد بدون سر و صدا از پله ها بالا برود.
- تو کی هستی؟
جیمز ناخواسته تبدیل به تدی شد و با نفرت به سمت ویکتوریا برگشت: تنهام بذار شاهزاده خانوم!
ویکتوریا چشم هایش را بست. نفس عمیقی کشید و چوبدستی اش را بالا آورد.
قبل از اینکه وردش را ادا کند، جیمز رفته بود.
سراسیمه میان راهروها می دوید. بالاخره به اتاقشان رسید.
هنوز دستنوشته شان روی در بود.

جیمزتدیا :
ورود هرگونه ویولت بودلر ننگ راونا اکیدا ممنوع می باشد.


نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اتفاقی که ممکن بود بیفتد فکر نکند.
تنها چیزی که برایش مهم بود این بود که تدی را ببیند. که حرف بزند.
دستگیره ی در را چرخاند و آرام بازش کرد.

اتاق نیمه تاریک بود.
سایه ی برادرخوانده اش را دید که کنار پنجره روی صندلی اش نشسته و بی حرکت به آسمان شب چشم دوخته بود.
در را پشت سرش بست.
لوپین جوان از جایش تکان نخورد.

مامور قطار دروغ گفته بود. حال تدی خوب نبود. این را می شد از موهای شانه نکرده اش فهمید که دیگر فیروزه ای نبودند. از سینی غذای دست نخورده ای که روی میزش سرد شده بود و از تاریکی ای که بر اتاق حاکم بود.
تدی به تاریکی عادت نداشت. عاشق روشنایی بود و جز هنگام خواب، اتاق نیمه تاریک را تحمل نمی کرد.
اما خواب نبود. جیمز انعکاس چشم های بیدار و بی فروغش را روی شیشه ی پنجره می دید.

تمام توانش را به کار گرفت. لب های خشکیده اش را باز کرد:
- تدی؟
تدی ناگهان برگشت. از آخرین باری که جیمز به خاطر می آورد لاغرتر شده بود. چشم هایش را تنگ کرد و به جیمز خیره شد. بعد ناگهان از جا پرید و چند قدم عقب رفت.
جیمز انعکاس تصویر خودش را در پنجره دید. دیگر تدی نبود. ولدمورت هم نبود. کهن سالی و مرگ هم نبود.

جیمز، خودش بود.

تدی ترسید. نفس هایش به شماره افتادند. جیمز با قدم های بلند به او نزدیک شد. باید در آغوشش می گرفت. باید می گفت که برگشته. که می ماند. که همه چیز روبراه است. اما این ها جملاتی نبودند که جیمز به زبان آورد.
- تو میتونستی جلوشو بگیری تدی.

تدی به کنج دیوار تکیه داد.
- چطور ندیدیش؟ درست روبروی تو بود.
چشم های لوپین جوان خیس شد. با دست هایش صورتش را پوشاند.
جیمز می خواست اشک هایش را پاک کند. دست هایش را گرفت و کنار زد.
- میتونستی خلع سلاحش کنی. میتونستی نجاتم بدی!
تدی هق هق خفه ای کرد و آرام روی زمین نشست.
- جیمز..
- تو قول داده بودی مراقبم باشی.
- جیمز.. خواهش میکنم..

لولوخورخوره بغض کرده بود.
نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت. نباید می گفت.
اما گفت:
- تو باعثش شدی تدی.

نه!
نه! این حقیقت نداشت!
تدی دست هایش را میان موهای خاکستری اش فرو برده بود و از گریه می لرزید.
جیمز کلافه بود. نمی فهمید.
نمی فهمید چرا حالا که خودش بود، نمی توانست خودش باشد؟

- ریدیکلیوس!
جیمز برگشت، هیچوقت از دیدن ویولت بودلر تا این حد خوشحال نشده بود.
حالا تبدیل به یک جن خاکی شده بود که یک لنگه پا از دستی نامرئی آویزان بود.

- تدی..
ویولت زانو زد و تد ریموس لوپین را در آغوش کشید.
بغض چند روزه ی لوپین جوان روی شانه های دخترک شکست.
جیمز در سکوت به دوستانش خیره شد.
قلب کوچک جن خاکی، تاب این درد را نداشت.
ویولت زیر بازوی تدی را گرفت.
- بیا بریم تدی، الان یک هفته س توی این اتاق خودتو حبس کردی.. اصلا نمی فهمم این لولوخورخوره ی لعنتی از کجا اومده.. باید کلکشو..

جیمز برای رهایی تقلا می کرد.
نمی توانست به همین راحتی دود شود. نه حالا که تدی را پیدا کرده بود.
چرا جن های خاکی نمی توانستند حرف بزنند؟ چرا فقط کلمات نامفهوم را بلغور می کردند و دست و پایشان را تکان می دادند؟
ویولت بودلر چوبدستی اش را به سمت جیمز نشانه رفت.
- خن!!
تدی سرش را بلند کرد.
جن خاکی با هیجان سرش را تکان داد و دوباره گفت:
- خن!!..
ویولت با تعجب به او خیره شد.
- کمتر پیش میاد لولوخورخوره ها انقدر تقلا کنن.
بعد شانه هایش را بالا انداخت و دهانش را برای ادای ورد باز کرد.
جیمز التماس کرد:
- خن!!...نخ!!
تدی با یک حرکت دست ویولت را کنار زد. طلسم کمانه کرد و یک گلدان شکست.
- چیکار داری میکنی تدی!؟
جن خاکی با امیدواری برای تدی سر تکان داد.
تد ریموس لوپین بدون اینکه از لولوخورخوره چشم بردارد، جواب ویولت را داد:
- میشه لطفا تنهام بذاری؟
- تدی اگه من برم، اون..
- خودم از پسش برمیام ویولت.
لبخند کمرنگی که بعد از مدتها روی لب های لوپین جوان نشست، ویولت را دلگرم کرد.
- پس.. من همین بیرون منتظر میمونم.
تدی سرش را به علامت تایید تکان داد.
ویولت عقب عقب رفت و از اتاق خارج شد.

به محض بسته شدن در، جیمز، دوباره جیمز بود.
تدی چوبدستی اش را پایین آورد. جیمز به چشم های کهربایی برادر بزرگترش چشم دوخت.
حالا که نمی توانست حرف های خودش را بزند، اصلا مجبور نبود حرف بزند.
- جیمز؟..
تدی چند قدم نزدیک تر شد.
- خودتی؟

لولوخورخوره به پهنای صورتش خندید و باران خنده هایش، خاکستر را از گندم زار فیروزه ای موهای تدی زدود..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1394/5/13 17:14:55
پاسخ به: باشگاه دوئل
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1394 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل ورنی و لاکی

سوژه : سنت مانگو



همه جا تاریک بود. نمی توانست چیزی را ببیند.سکوت، سرما، تاریکی. در تمام بدنش احساس خستگی می کرد. بند های چرمی ای را احساس می کرد که به دور بازوان و دست هایش بسته شده اند.

- لوموس.

صدای دخترانه این را گفته و بلافاصله از جایی در دل آن تاریکی محض، پرتو های نور به بیرون تابیدند. تا حدودی توانست اطرافش را ببیند. لخت و عریان روی یک صندلی فلزی بسته شده بود، در فضای اتاق ذرات ریز و سرد خاک معلق بودند و در اطرافش دیوار های سنگی و صاف و خون آلود. حرف زدن برایش دشوار به نظر می آمد، با این حال گفت:
- کسی اینجا هست؟!

هست... هست... هست...

تنها بازتاب صدای خودش را شنیده بود. احساس بدی داشت، درون معده اش گرهی ایجاد شده بود که هر لحظه سفت تر می شد. سعی کرد خودش را از صندلی فلزی جدا کند، اما بندها محکم تر از آن چیزی بودند که فکر می کرد. هیچگاه تا به این حد احساس ضعف نکرده بود. اخم کرد و این بار فریاد زد:
- بیا بیرون عوضی! بگو از من چی می خوای؟!

چی می خوای... چی می خوای...چی می خوای...

سکوت.سکوت محض و تنها چند لحظه بعد، صدای خنده ظریفی از جایی که نور می تابید به گوشش رسید؛ مثل این بود که صدای خنده از اعماق جهانی دیگر به گوشش می رسد. از این که کسی در این وضعیت به او می خندد عصبانی بود و از این وضعیت خودش منزجر. احساس می کرد، که هر ثانیه چه قدر کند می گذرد. دوباره سکوت بود و صدای نفس های عمیقش. ترس ناخواسته از سطح پوستش می گذشت و به قلبش نفوذ می کرد، بیشتر از ترس، ناامیدی. اشک در چشمانش جمع می شد و او نمی توانست از سرازیر شدنش جلوگیری کند:
- کثافت! تاپاله بز! ترسوی حقیر! خودتو نشون بده!

رندانه هق هق گریه اش را با فریاد در آمیخت. کلامات را بی دقت انتخاب می کرد. فقط می خواست همچنان به فریاد زدن ادامه دهد.شاید...شاید چون سکوت از همه چیز ترسناک تر بود.
- دزد بی ارزش! گوساله! پست عوضی! خودتو نشون بده! ب...آشغالِ...آشغالِ بی خاصیت...

آخرین تیر های ترکشش را هم شلیک کرد. هر چه به ذهنش می رسید را گفته بود. افسوس می خورد که چرا زمان بیشتری را برای یادگیری فحش ها صرف نکرده بود. دیگر نمی دانست چه گونه باید جلوی اشک هایی را که به آرامی از روی گونه های استخوانیش سرازیر می شدند را بگیرد. سرش را به پایین انداخت و تسلیم شد. سعی کرد به یاد بیاورد که چه اتفاقی برایش افتاده. زمانی افسر پلیس بود، واحد 403 ...برای رسیدگی به یک مورد 12-3 ... خیابان... اسمِ لعنتیِ آن خیابانِ لعنتی را نمی توانست به خاطر بیاورد. نام خودش را هم همینطور... خانواده اش...اگر خانواده ای داشت...

تق تق تق

صدای قدم ها را از گوشه اتاق شنید اما سرش را بلند نکرد. چرا باید سرش را بلند می کرد؟ او که اصلا نمی دانست که چه چیزی برای از دست دادن دارد، یا این که اصلا چیزی دارد؟شاید هم از بلند کردن سرش هراس داشت. شاید... شاید...

- سلام آقای مشنگ!

مشنگ؟ می خواستند در آخرین لحظات زندگی تحقیرش کنند، همان گونه که خودش سال ها همین کار را با خلاف کاران زیادی انجام داده بود. هنوز هم نمی خواست که سرش را بالا بیاورد.

- لایتیانی ولتا!

ناگهان اتاق پر از نور شد. گویی هزاران هزار لامپ را روشن کرده باشند. شدت نور چشمانش را کور کرد. از روی درد سرش را به این طرف و آن طرف گرداند. در میان آن روشنایی آزار دهنده هاله سرخ رنگ و محوی را دید. بسیار روشن تر از خون هایی که روی دیوار ها خشک شده بودند. چشمانش را تنگ کرد و روی آن قسمت متمرکز شد. دختر بچه ای با موهای قهوه ای روشن و لبخندی عریض را دید که ردای سرخ رنگی به تن داشت. سر در نمی آورد که یک دختربچه 13 یا 14 ساله در آن جا چه می کند؟

دخترک قدم زنان به سمت او می آمد. در دست راستش یک ترکه چوبی بود و دست دیگرش را هم در جیبش فرو برده بود. شاید این دختر بچه می توانست راه نجاتی باشد.
- آهای دختر کوچولو، می تونی این بند ها رو باز کنی؟

مهم نبود که چیزی برای از دست دادن داشته باشید یا نه، به هر حال برای از دادن می بایست به دست آورد. امروز شاید روز از دست دادنش نبود.

دخترک آرام به نزدیکی مرد آمد و نگاهی به بند های چرمی انداخت:
- فکر کنم بتونم.

خوب بود، شاید هم می شد گفت عالی بود،کافی بود که از این بندها رها شود:
- پس زود باش، بازشون کن!
- چرا باید این کار رو بکنم؟ در حالی که خودم اون ها رو بستم...

لبخند روی صورت مرد محو شد و جای خودش را به بهت داد. دخترک جمله اش را در حالی گفته بود که با ناخنش خراشی را روی صورت مرد ایجاد می کرد.

خون به آرامی از زخم بیرون آمد و مانند اشک به پایین غلتید.مرد صدایش را از دست داده بود...امیدش را از دست داده بود... همه چیزش را از دست داده بود. با بهت و حیرت به دیوار خون آلود مقابلش خیره شده و هر لحظه در قسمتی از بدنش زخم جدیدی به وجود می آمد. دیگر حتی انگیزه ای برای آخ گفتن هم نداشت.

در مقابل دخترک تند و تند حرف می زد:
- می دونی اونا چی می گن؟ می گن روش های مشنگی من زیادی خشنه، چه می دونم، می گن دور از تمدن و انسانیته! تو که مشنگی به نظرت من زیادی خشنم؟ البته نظر تو اهمیتی نداره... خب شایدم داشته باشه، ولی برای من اهمیتی نداره. من به سنت مانگو نمی رم!

دختر بچه این آخرین جمله را با خشم گفت و دندان هایش را با خشونت در قسمتی از ران مرد فرو کرد. خون گرم و شور تمام دهانش را پر کرد. فشاری که به رشته های ماهیچه مرد وارد می کرد، برایش مانند داروی مسکن بود.آه، خون؛ گرم و شور و خوش طعم...

مرد حتی نمی توانست فریاد بزند. مثل این می ماند که گلویش از هوا خالی شده و حنجره اش یخ زده باشد. پوست تنش عرق کرده بود و از سرما می سوخت، چشمانش بی دلیل به ناکجا خیره مانده بود.

دخترک سرش را بالا آورد. چشمانش حالتی رویا گونه داشتند و دهان و چانه اش خون آلود و لزج بودند. دخترک چشم در چشم مرد قرار گرفت:
- به نظرت من باید برم به سنت مانگو؟

سپس لبخند جنون آمیزی رو به مرد زد و مرد همچنان در چشمان دخترک خیره ماند...

- اوا چه بی حیا! چشاتو درویش کن! درسته گازت گرفتم ولی دیگه خودمونی نشوهااا!

اما مرد همچنان به شنل قرمزی خیره ماند، نمی توانست هیچ تکانی بخورد، حتی از تکان دادن مردمک چشمانش نیز عاجز بود:
- ایــــــــــــش! مردشورش رو ببرن! رو شم نمی کنه اون ور بی حیا!

ورنیکا اندکی بیشتر شنلش را دور خودش پیچید و اندکی هم چپ چپ این مرد عریان شکنجه شده را نگاه کرد تا بلکه از رو برود. اما مگر این شکنجه شونده های امروزی از رو می روند! شکنجه شونده هم شکنجه شونده های قدیم. ورنیکا دوباره یک نگاهی به مرد انداخت:
- حالا یعنی خجالت نمی کشی؟ حیا میا هم که یوخدی؟ اوا! در رو کی بست!

ورنیکا با سراسیمگی یک نگاه به در انداخت و سپس نگاهی به مرد شکنجه شده بی حجب و حیا که خیره خیره به او نگاه می کرد:
- آقا من رو با این تنها نزارید! این اغفال گره! می گیره من رو اغفال می کنه! من رو از راه به در می کنه! کسی نیست؟!

ورنیکا اندکی جیغ و داد کرد. سرش پر بود از حرف هایی که ممکن بود مردم پشت سرش در آورند. نفس عمیقی کشید و دستش را از جیبش بیرون آورد. اگر حضور کسی او را آزار می داد، پس بهتر بود که...

اره جیبی ورنیکا به مدت یک ساعت بی وقفه کار کرد و در نهایت هنگامی از کار افتاد که یک تل بی شکل از گوشت و خون و استخوان در گوشه ای از اتاق تشکیل شده بود. دخترک خیس عرق و کاملا خون آلود بود. لبخند رضایت به لب داشت اما... اما هنوز جواب سوالش را نگرفته بود. آیا جای او در سنت مانگو بود؟


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.