جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
8
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  136 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  245 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  326 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  230 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1393 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس مراقبت از موجودات جادویی تازه تمام شده بود. نیمفادورا وسایلش را جمع کرد و به همراه سارا به سمت سالن غذاخوری رفت . هیچکدام از ان ها با دیگری حرف نمیزد هر دو در فکر این بودند که چگونه یک کله اژدری یورتمه رو بی اعصاب را رام کنند.
سارا اهی کشید و گفت : اه این پروفسور ویولتم چیزا میخواد ها!
-شاید اگه باهاش حرف بزنم یا بهش پاستیل بدم یا براش داستان بخونم باهام دوست بشه
-فک نکنم بشه دورا
پشت صندلی های میز هافلپاف نشستند همه سال اولی ها ماتم گرفته بودند و خیلی ها هم در فکر وصیت نامه بودند ممکن بود فردا زیر پاهای اژدری ها له بشوند. :worry:
در حال خوردن غذا بودند که ناگهان فکری در ذهن نیمفادورا جرقه زد و مغزش را سوزاند. بلند شد و به سمت در خروجی دوید در همان حال لیوان اب کدو حلوایی اش را به روی ارنی پرت کرد
-هی چه خبرته؟
نیمفادورا چیزی نگفت از قلعه هاگوارتز خارج شد و با خود زمزمه کرد : خودشه هاگرید عاشق اینجور کاراست میدونه باید چیکار کرد
تق...تق.... تـــــــــــــــــــــــــق
-چه خبره؟درو شکوندی!اوه دورا تویی چی شده؟
-یه کاری باهات داشتم میتونم بیام تو؟
-اوه البته بفرمایید
دورا وارد شد و روی صندلی لم داد و گفت : خوب راستش استاد ویولت بهمون گفته که باید فردا توی کلاس یه کله اژدری رو رام کنیم میخواستم ازت بپرسم چجوری بکنم؟
-هههههههه..چه عالی..کله اژدری ها خیلی مهربونن
دورا خندید و گفت : برای تو اره خوب کمکم میکنی؟
-ببین کله اژدری ها یکم خشنن باید باهاشون مهربون باشی نوازشش کن...براش اواز بخون..
-اوم..فکرشو میکرد!باشه ممنون پس من رفتم
دوان دوان به سمت قلعه رفت بعد هم به خوابگاه رفت تا برنامه کارش را بچیند
فردا:
همه مضطرب بودند هر کس روبه روی یک کله اژدری ایستاده بود ویولت گفت : خوب..شروع کنید
نیمفادورا شروع کرد :
لای لا ی لا لای لا لای لای
چه پسر قشنگی /اژدری زرنگی....هم مهربونه خیلی زیاد / هم خوشزبونه خیلی زیاد
قد و بالاش بلنده / اژدری من قشنگه ....امروز باهم دوست میشیم/دوستای خوبی میشیم
کله اژدری از اواز دورا خوشش امده بود و سرش را تکان میداد . دورا که از نتیجه کارش رازی بود دستش را دراز کرد و اژدری را نوازش کرد . همه کلاس و همینطور استاد ویولت خیلی متعجب بودند دورا کارش را عالی انجام داده بود
نقد رول :
اخرین رولم همینی که میخونید دیگه!
خوب هر چند که رول من عالی و حرف نداره
ولی خوب فکر میکنم خیلی داستان رو کشش میدم اخرشم توصیف و اتفاقایی که دقیقا میخواستم بیفته درست از اب در نمیان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1393 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور
1.يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

-اوخ اوخ اوخ فرد حالا باس چیکار کنیممممم.
-من چمدونم باید یه کاری بکنیم وگرنه بدبختیم.
-بیا اصلا این کلاسو شرکت نکنیم .
فرد نگاهی به جرج کرد و گفت:
-دیوانه شدی بچه؟ مامان مولی بابامونو در میارههههههههه .
-اما فرد خوب باید یه کاری بوکنیم دیگههههههه.
-جرج ببین بیا بریم از چارلی بپرسیم بالاخره یه چیزی میدونه.
آن ها به سمت جغد دانی رفتند و نامه ای نوشتندو برای چارلی فرستادند آنها فقط 5 روز وقت داشتند تا درباره ی رام کردن کله اژدری چیز هایی یاد بگیرد.فردای آنروز فرد و جرج به سمت سرسرا رفتند تا صبحانه بخورند که جقد چارلی که چشمان ریزی داشت و بیناییش بد بود به سمت آن دو آمد و روی غذای بچه ها فرود آمد نامه را پاره پوره به فرد تحویل داد فرد نامه را برداشت وقتی پشتش را خواند فهمید که نامه ی فریاد زن است فرد تا خواست که نامه را پاره کند تا آبرویش نرود نامه شروع به داد زدن کرد:
-اه فرد و جرج لطفا دیگه نامه ندید من کار دارم آخه به من چه که شما نمیتونین یه کله اژدری کوچولورو رام کنید شماها فقط باید که ببینید که اون از خوشش میاد باید بهش(این صحنه را آرام گفت)شوکول بدید!.
فرد گفت
-عالیه !.
فرد شروع به دویدن کرد و به سمت مزرعه ی هاگزمید رفت از آنجا شوکولات گرفت و به سمت جرج آمد .
فردای آنروز فرد و جرج به سمت کلاس رفتند ویولت گفت
-خوب بچه ها وقتشه باید یه کله اژدری خطرناک اما از لحاظی دیگر مامانی خوشملو نازدارو رام کنید کی آماده س ؟.
-فرد گفت من !.
-خوب فرد میخوای یه کله اژدری رو رام کنی بیبینم چیکار میکنی باشه؟.
-باشه.
فرد آرام آرام به سمت اژدها رفت اژدها هم به سمت او آمد فرد شوکولاتی به خورد آن داد کله اژدری شروع به داد زدن کرد به سمت ویزلی آمد و یواش در گوشش به طور عجیبی زمزمه کرد و گفت
-باید برام لواشک بیارید.
فرد داد زد
-چارلی! تو باید بهم میگفتی شوکولات چیکار میکنه امروز یکشنبه س آخه هاگزمید باز نیست کههههههههه!.
جرج به سمت فرد آمد و گفت:
-داداش ببخشید بهت نگفتم اما چارلی بهم گفته بود که باید بهش لواشک بدیم اما من یادم رفت بهت بگم بیا اینم لواشک.
فرد با لحن تندی گفت:
-یعنی تو نباید بهم میگفتی.
سپس لواشک را گرفت و به کله اژدری داد.به طور ناگهانی کله اژدری رشد کرد و به چیزی حدود 40 پا رسید و فرد را یک لقمه ی چپ کرد
ننتیجه:دیگه به کله اژدری ها لواشک ندید
2 .مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!

خوب فرد ببین تو باید خیلی حواستو رو رولت جمع کنی یعنی باید تو سکوت بشینی نه وسط بوق ماشینا باید فکرتو از همه خالی کنی حتی از مامان مولی قربونت فرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/7 0:41:44
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/7 1:07:11
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
از درون کوزه با شما سخن میگوییم!


1.يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

آدم باید قطعا مخش پاره سنگ برداره که جانورشناسی رو با ویولت بودلر برداره. از اولی انگشت نماتر، اونیه که مدتها پیش فارغ التحصیل شده و سر کلاس جانور شناسی سال اولیا، اونم با ویولت بودلر میشینه. و الادورا بلک قطعا نابود ترین سال هشتمی حاضر توی کلاس بود، اگه از مرگ برگشته باشه تا سر کلاس جانور شناسی ویولت بودلر، جلوی چشم اون همه سال اولی، به دست یه کله اژدری چهارنعل تاز یا هر چی، کشته بشه.

با همین استدلال، الا تصمیم گرفت بعد از تموم شدن کلاس یه صحبت خصوصی با دانگ داشته باشه. و برای عملی کردن تصمیمش، اول از همه یه رفیق کله اژدری لازم داشت.

بعضی آدم ها هیچوقت میونه خوبی با چهارپایان ندارن. نمونه ش دلورس آمبریج که قبل از تموم شدن تدریس ویولت، جون و منوش رو با هم برداشت و زد به چاک. شاید سانتورها هیچ نسبتی با کله اژدهایی های دونده نداشته باشن، ولی هر دو پیتیکوپیتیکو میکنن و همین برای یه سانتروفوبیک مثل دلورس، کفایت می کنه. بعضی ها هم هستن که اصولا با هر تعداد پایی میتونن کنار بیان؛ مثل خود ویولت که یه ماگت سه پا، یه مارمولک چهارپا، یه قورباغه دو پا و احتمالا تعدادی جانور دیگر با آپشن های مختلف توی آستین-شاید هم یقه، پاچه یا جیب-ش پرورش می داد.

الا از دسته سوم بود. تنها گونه جانوری که باهاش سروکله میزد، جن های خونگی بودن؛ اونا هم اغلبشون موقع سروکله زدن، کله نداشتن البته. در نتیجه سطح تجربه ش در زمینه جک و جونور ها، به سمت صفر میل می کرد. و ویولت در مورد رام کردن چی گفته بود؟ دوستشون داشته باشید و عشق بورزید. باشه، حتما!...محض رضای خدا، اینجا که پشت بوم گریموالد نبود!

بدون تجربیات گهربار دلورس و ویولت، خیلی راحت میشد از ظاهر جوجه دایناسور های تیغ تیغی متوجه شد گردن زدن اونا، اونقدر که در مورد جن های خونگی جواب میده، راه حل مناسبی به نظر نمیاد. نوازش؟ اگه قصد داشت در زمینه اعضای بدن مصنوعی سرمایه گذاری کنه، شاید. بغل کردن چطور؟ یا بوسیدن؟ اوه، عمرا. حتی فکرش هم تو مخیله یه پیرزن دویست ساله نمیگنجه.

الا نگاهی به دور و بر کرد، بلکه ایده ای بگیره. رکسان مثل دانه ی درخت کاکائو، از شاخه بلندی آویزون شده بود. نویل با کله قشنگ پا طلاییش-لعنت، سازمان نامگذاری حیوانات جادویی به روح اعتقاد داشت؟!- نقطه ای بود در آسمون و همه روی جهان زیر پرش بود. قوزک پای خالکوبی شده الاف از دهن یکی از جونور ها بیرون زده بود-خوش به حال ویولت!- و گیدیون دست در گردن جونور دیگه ای با حرارت میخوندن:
-Yeah, people will beat you
and curse you and cheat you
Every one of them's bad except you
-Oh, thanks buddy
But people smell better than Kalle ajdaries
Gid, don't you think I'm right?
- That's once again true,
for all except you!


ظاهرا دیگه واقعا چاره ای نبود. الا پا پیش گذاشت، و تنها جونور باقی مونده، چشم های نارنجی و زردش رو جوری که انگار اوروچیمارو ساسکه رو دیده، به الادورا دوخت. الا با یه ضرب و تقسیم سرانگشتی موجودی گرینگوتزش رو تخمین زد. خب، میشد به سرمایه گذاری فکر کرد. چشم هاش رو بست و دستش رو دراز کرد...

2.ازتون مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!



از اونجا که من نقد رول آخرم رو از خودت خواستم و دو رول نویس در یک نقد نگنجند، رول یکی به آخرم رو نقد می کنم.
ایشون!

اولین نقدی که به خودم دارم اینه که آلبوس پست من آلبوس ایفای نقش نیست! البته دلیل داشت، دلیلش هم این بود که آلبوس ایفا اونطور که قابل اشاره باشه، شخصیتش رو با جیمز تعریف نکرده. در نتیجه من آلبوس کتاب رو استفاده کردم که به تبع این کار مجبور بودم جیمز کتاب رو با جیمز ایفا درآمیزم ،و در نتیجه جا داشت جیمز منو مورد اصابت یویو قرار بده با این رولی که پیرامون شخصیتش نوشتم! بنابراین ممکنه محتوای پست کمی به چشم خواننده غیرواقعی و مصنوعی بیاد.

نکته بعدی جمله هایی که استفاده کرده م هست. جدیدا نمیدونم چرا اینقدر علاقه مند شده م به جمله های طولانی و پر از و و ویرگول!
اوجش اینجاست:

نقل قول:
بروبچه های کلاس کوییدیچ تو همون گیر و داری که مولر و گوتزه همدیگه رو بغل کرده بودن و لا چمنا غلت می خوردن و اشک میریختن و از اونور شوان چی تایگرشون اینا با بقیه بازیکنا که نویسنده اسماشونو از تو وین اسپورت نتونست بخونه هم به طُرُق دیگه ای آرمان های محفلی دامبلدور و گلرت رو زنده زنده به اجرا میذاشتن و یوآخیمشون اینا خیلی جنتلمن وار ادای اسنیپ رو در میاورد و خوشحالی نمیکرد و بازیکنای آرژانتین اشک می ریختن و یه عده شون زمینو گاز میزدن و مسی و ممد آرژانتینی هم چارچنگولی کف زمین پناه گرفته بودن(!) ،و خلاصه تو همون هاگیرواگیر وسط ورزشگاه فرود اومدن.

البته هدف این پاراگراف از این همه جمله ربطی، اضافه کردن بار طنز پست بود، ولی به نظرم الان که میخونمش سرگیجه آور میاد!

مسئله ای که از همه شون مهم تره اینه که من تا اواسط پست تلاش داشتم طنزوجد بنویسم، ولی بعد یه قسمت کاملا طنز توی دیالوگ ها به چشم میخوره و دوباره طنزوجد میشه...این شاید ناشی از اینه که هنوز به تعریف طنزوجد زیاد وارد نیستم!

و نکته آخر اینکه پایان پست رو دوست ندارم:

نقل قول:
بعد از جمع کردن سال اولی ها، گرفتن عکس یادگاری با لیو و برو بچ، پس دادن توپ و باز کردن تماشاچی ها از صندلیشون


لحظه ای بعد در این لوح کبود، نقطه ای بود و دگر هیچ نبود!

به نظرم ناهمگون میاد، شاید نباید اینقدر ناگهانی تموم میشد.

+رول مورد نظر یک عدد 30 مشتی از جیمز سیریوس پاتر گرفته با این حال!
+ایراد بنی اسرائیلی هم خودتی! البته من در مورد خودم فقط ایراد اینجوری میگیرم ها...از سال اولیامون اینجوری ایراد نمیگیرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
1.يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

-میشه سوال بپرسم؟
-نه
-فقط یکی؟
-گفتم نه!

فرجو با شنیدن نه آخری دست از سر ویولت بیچاره بر نداشت و دوبار پرسید :

-یه جمله بگم شما به صورت صحیح غلط بهم جواب بدید ؟
-چندبار باید بهت بگم نه تا دست از سر من برداری؟

فرجو سرش را پایین انداخت و یک پایش را به جلو و عقب تاب داد که البته از روی ردا به نظر می آمد موش زیر پایش رفته است و سپس گفت :

-اگه به سوال من جواب بدید منم به این سوال جواب می دم!

ویولت چشم هایش را به بالا چرخاند و گفت :

-از دست تو ... بپرس.
-میخواستم بپرسم نقد... اهم اهم ببخشید اشتباه شد! کله اژدری چیه ؟
-فرجو اینکه تکلیفته من نباید بیام واست توضیحشو بدم. برو خودت بگرد پیداش می کنی! عصر بخیر

ویولت این را گفت و فرجو را با شانه های فرو افتاده در وسط راهرو تنها گذاشت. فرجو با کله کج شده به روی شانه به سمت کلاس جانور شناسی حرکت کرد.

-سلام رزی
-سلام فرجو، چرا انقد دیر کردی ؟
-داشتم سعی می کردم بفهمم کله اژدری چیه .
-تو که هیچی، همه میخوان بفهمند! چند دقیقه دیگه می فهمیم.
-کسی چیزی دستگیرش شده؟
-جیمز میگه می دونه چیه ولی من میگم داره بلوف می زنه.

محوطه قلعه خیلی شلوغ بود سال سومی های گروه هافلپاف و گریفندور برای درس جانورشناسی در حاشیه جنگل ممنوع جمع شده بودند و منتظر بودند. هیچ کس نمی دانست قرار است با چه چیزی مواجه شوند. کله اژدری!
یعنی موجودی یک کله که همان کله اش شبیه اژدر بود؟
یا چند کله داشت و یکی از آنها شبیه اژدر بود؟
اصلا اژدر کیست؟ یا چیست؟
ویولت وارد محوطه شد و در حلقه دانش آموزان قرار گرفت. ردای خیلی خوشرنگی پوشیده بود. فرجو به ذهنش سپرد تا آدرس این ردا فروشی را از ویولت بگیرد! با اینکه حدسش این بود که ویولت جواب نقد... -ببخشید بازم اشتباه شد-جواب سوالش را نمی دهد.

-خب عصر بخیر. بدون مقدمه چینی میخوام برم سر درس. اول از همه دو تا داوطلب میخوام.
قبل از اون مطمئنم هیچ کدوم از شما نمیدونید کله اژدری چیه.

سکوتی لبریز از هیجان فضارا فراگرفت. همه منتظر بودند کسی چیزی بگوید. رزی از بین هافلپافی ها به جیمز اشاره می زد و از او میخواست که حرفی بزند. اما جیمز اصلا به روی خودش نمی آورد و سعی می کرد به انعکاس عکس خودش در آینه جیبی اش نگاه کند تا مطمئن شود به اندازه کافی خوش تیپ است!

-باشه پس کسی پیداش نکرده. داوطلب؟

باز هم همگی سکوت کردند.

-پس اینطور. اولین داوطلب رو خودم انتخاب می کنم چون فکر می کنم زیادی داره به تیپ و قیافش اهمیت میده!

جیمز با شنیدن این حرف بلافاصله آینه اش را در جیبش گذاشت. و سیخ ایستاد.

-جیمز پاتر!

همه بچه های گریفندور یک قدم عقب رفتند و جیمز در جلوی حلقه قرار گرفت. جیمز که غافل گیر شده بود. نگاهی به عقب انداخت و اصلا خودش را نباخت با صدای رسا گفت :

-مثه یه گریفندوری شجاع!

این را گفت و به سمت وسط حلقه دانش آموزان حرکت کرد. ویولت از پر رو بودن این بچه تعجب کرد و گفت :

-و داوطلب بعد ...
-من!
همه سر ها به سمت صدا چرخید . معمولا فرجو اینگونه برای کاری داوطلب نمی شد.

-باشه فرجو ولی یادت باشه حتی نمی دونی برای چی داری داوطلب می شی!

ویولت این را گفت به سمت جنگل ممنوع رفت. نفس در سینه ها حبس شده بود. همه نگاه ها به او دوخته شده بود و می خواستند ببینند این کله اژدری چیست؟
لحظه موعود فرا رسید ویولت با یک قلاده کله اژدری از جنگل ممنوع خارج شد. فرجو و جیمز به هم نگاه کردند و تعجبشان را از دیدن آن موجود به هم ابراز کردند.
کله اژدری نام برده شده موجودی بود حدودا اندازه ی یک سگ سرابی، به رنگ طلایی نقره ای که چشمهای احتمالا ور قلمبیده اش زیر مقدار زیادی پر پوشیده شده بود. دو تا پاهای جلویش به نظر قدرتمند می آمد و شبیه پاهای یک گربه بود که با کرک های خیلی ریز و ظریف نقره ای و رگه های طلایی پوشانده شده بود. بدنه این موجود، طلایی و به طرز عجیبی شبیه کف دست بی مو بود. پاهای پشتی اش زیر انبوهی از پر های بلند و بزرگ طلایی و نقره ای همانند دم طاووس پوشانده شده بود. شاید اگر فرجو قبلا اسم این موجود را نشنیده بود حتی ممکن بود با صدای بلند شروع به تعریف کردن از زیبایی هایش کند!
چیزی که فرجو انتظار داشت حداقل یک مار بزرگ و ترسناک بود یا حداقل یک موجودی با سر مار مانند!

-کله اژدری اینه؟

جیمز قبل ازینکه فرجو مانعش شود این را گفت.

-بله آقای پاتر. ببینم چیکار می کنید.

ویولت این را گفت و قلاده کله اژدری را باز کرد. کله اژدری پس از باز کردن قلاده حتی تکان هم نخورد! همانجا ایستد و نظاره گر بچه ها شد. البته اگر می توانست از بین آن همه پر پرپشت چیزی ببیند. که بعید به نظر می رسید!
جیمز به صورت امتحانی قدمی به سویش برداشت. کله اژدری باز هم تکان نخورد. رزی با نگرانی به صحنه نگاه می کرد. فرجو وقتی که مطمئن شد خطری ندارد او هم قدمی به سمتش برداشت. با خود فکر کرد که شاید کله اژدری کبیر کور است!
در همین فکرها بود که ناگهان کله اژدری از خود خاصیتی نشان داد. دهانش را باز کرد و اولین نشانه های کله اژدری را از خودش نشان داد! بزرگترین دهان بی دندانی که تا به حال فرجو در عمرش دیده بود زیر کله پر از پر کله اژدری نمایان شد. غرش یا چیزی شبیه غرش محوطه را لرزاند. فرجو و جیمز سرجایشان میخکوب شده بودند. غافل ازینکه این فقط شروع نمایش کله ی کله اژدری بود!
ماری که حتی از ناگینی ولمورت هم بزرگتر بود از به اصطلاح دهان کله اژدری خارج شد.
صدای جیغ بچه ها محوطه را پر کرد.

-سرتو بدزد فرجو و و !

جیمز و فرجو هر دو نفر رو زمین خوابیدند و شعله های آتشی که کله اژدری پرتاب کرده بود از چند سانتی متری بالای سرشان گذشت!

-آخه اینم شد درس ویولت؟ داری مارو به کشتن می دی که!
-هیس. اعتراض نکن جیمز!
-بابا راست می گم دیگه.

جیمز و فرجو از جا بلند شدند.و از کله اژدری فاصله گرفتند. کله اژدری دهان بی دندانش را بست و مار در سیاهی اش محو شد.

-از فکرتون استفاده کنید د د ... بچه ها ها ها

صدای رزی در حالی که فریاد می زد به گوش می رسید.

-راست میگه جیمز. باید یه فکری کنیم. واضحه که نمی تونیم باهاش بجنگیم.
-آخه احمق کی گفته باید باهاش بجنگیم؟ باس رامش کنیم ... رام م م !
-آخه چطوری، ظاهرش انقد خشگلو شبیه طاووس بود فکر کردم با یه کم آب و دون کوتا میاد ولی ... ولی ... ولی ... جیمز طاووس!
-خل شدی انگار، این کله اژدریه نه طاووس.
-نه نه نه! گوش کن یه فکری دارم ولی ریسکیه!
-خب؟
-خب که خب!
-یعنی نمیخوای واسم توضیحش بدی؟
-ببین من کاری که می گمو بکن فقط باشه؟
-یعنی به حرف توی نخود مغز گوش بدم؟ اگه آتیش گرفتم و از ریخت و قیافه افتادم چی ؟
-واسه تو خطری نداره بهت قول میدم.
-هی ! فکر کردی من از خطر می ترسم!
-باشه باشه! پس باهم میریم فقط آینه جیبیتو بده به من.
-واسه چی؟ میخوای مثه من خوش تیپ شی؟
-اه جیمز بس کن دیگه. حاضری؟
-باشه بریم.

جیمز آینه جیبی اش را در آورد و در دستان فرجو قرار داد. همه بچه ها به آن ها خیره شده بودند و ویولت هم قلم پر به دست منتظر بود تا صفر این جلسه را به آنها بدهد! سپس هر دو نفر به سمت کله اژدری رفتند. کله اژدری همچون شیر طلایی خوش قد و بالایی ایستاده بود. با حس کردن وجود پسرها -البته چون چشم درست حسابی نداشت فقط حس می کرد- آماده نشان دادن آن اژدر خوش تیپ داخل سوراخ رو صورتش -الان که فکر می کنم زیاد شبیه دهان نبود!- به آنها شد. فرجو به حالت آماده باش ایستاد. همه بچه ها نفسشان را حبس کرده بودن. حتی ویولت هم که کنجکاو شده بود ببیند چه خبر شده است، کمی صاف تر ایستاد. فرجو آینه جیمز را در مشتش نگه داشته و آماده دیدار با اژدر خان شده بود. جیمز هم نیم قدم عقب تر از او قرار گرفته بود. با رو نمایی مجدد از اژدر خان صدای جیغ بچه ها به گوش رسید.
فرجو معطل نکرد آینه را همچون سپری جلوی خودشان قرار داد و چوبدستی را به سمت آن گرفت و فریاد زد :

-لارجوس میرر!

آینه شروع به بزرگ تر شدن کرد. تا جایی که یک سوم وسط از قد فرجو و جیمز را پوشاند. جیمز که مطمئن بود فرجو زیر سنگینی آینه له می شود به کمکش شتافت و هر دو نفر با کمک هم آینه را جلوی کله اژدری نگه داشتند.
اژدر با بیرون آمدن از داخل دهان بی دندانش رو به روی آینه قرار گرفت. بادیدن خودش در آینه جیغ بلندی کشید و به داخل سوراخش رفت!
سپس پر های بلند و نقره ای و طلایی قسمت پشتی بدنش را باز کرد و همچون طاووسی زیبا خود را به نمایش گذاشت همه بچه ها با دیدن این صحنه لب به تحسین گشودند.

-خب دیگه بسته می تونید آینتو نو بذارید پایین پسرا.

ویولت در حالیکه به سمت آنها می رفت این را گفت. فرجو و جیمز آینه را به کناری انداختند و جیمز بلافاصه ضد طلسم را خواند، آینه به اندازه قبلی اش برگشت. جیمز نگاهی به خودش در آینه انداخت تا مطمئن شود هنوز خوش تیپ است. و سپس آن را در جیبش گذاشت. در این حال فرجو محو تماشای کله اژدری بود. پر های پشتی حیوان مانند یک بادبزن طلایی-نقره ای باز شده بود و می درخشید. نور سرخ رنگ غروب خورشید بر پر هایش می تابید و زیبایی اش را چند برابر می کرد.
فرجو انقد محو تماشایش بود که اصلا متوجه نشد ویولت کنارشان ایستاده است.

-بسیار خوب کارتون خوب بود. نمره کامل رو می گیرید و چون داوطلب بودید هر کدوم برای گروه هاتون 10 امتیاز کسب کردید.

جیمز و فرجو به هم نگاه کردند و لبخند زدند! چیزی که کمتر پیش می آمد.

-خب واسم توضیح بدید چطور شد که به این فکر افتادید؟
-خب راستش ما فکر کر...
-فکر فرجو بود! من فقط همراهیش کردم.

جیمز خاضعانه این را گفت. فرجو با تعجب و چشم های گرد شده به او نگاه کرد.

-زود باش بگو دیگه فرجو. منم دوس دارم بدونم چطوری این فکر به ذهنت رسید البته یه چیزهایی هم حدس زدم.

جیمز با لبخند و در حالیکه دستی به مو های پر پشتش می کشید تا مبادا چیزی از خوش تیپی اش کم شود این را گفت و به فرجو چشم دوخت. فرجو شروع به حرف زدن کرد و امیدوار بود تا توضیحش درست باشد نه یک شانس هری پاتری !

-خب کله اژدری خیلی قشنگه و یه جورایی شبیه طاووسه. طاووس هم همیشه وقتی کسی بهش نزدیک میشه میخواد زیباییشو ثابت کنه و پرهاشو باز میکنه. من فرض رو بر این گذاشتم که کله اژدری هم اینجوریه! ولی نمیدونه که باید دمشو باز کنه یا کله شو بندازه بیرون. من فقط با آینه بهش نشون دادم کله اژدریش چقد زشته تا بفهمه باس دمشو باز کنه تا قشنگ بشه. این یه ریسک بود و لی خب ارزش امتحان کردن داشت.

فرجو مکثی کرد. انگار مطمئن نبود که حرفش را ادامه دهد.

-راستش جیمز و آینه اش باعث شد به این فکر بیفتم! چون اون همیشه میخواد چک کنه و مطمئن شه که خوش تیپه.

-بله، چیزهایی که فرجو گفت تقریبا درست بود. کله اژدری بر عکس اسمش اصلا حیوون بد و درنده ای نیس و ذاتا فقط میخواد زیباییشو نشون بده و عملا حیوون رامیه!
خب حالا برای این جلسه کافیه. به جز جیمز و فرجو، هر کدوم از شما برای جلسه بعد دو لوله کاغذ پوستی راجع به راه های دیگه ای که میشه این حیوون رو رام کرد مینویسید و میارید. کلاس تعطیل. می تونید برید.

-پس اونقدرا هم مغز نخودی نیستی فرجو.

جیمز با خنده این را گفت و فاتحانه به سمت گروهش رفت. فرجو هم به سمت رزی در گروه هافلپاف رفت.
------------------------------------------------
پ.ن : توضیحات در مورد کله اژدری و طاووس رو از خودم در آوردم که بتونم بنویسم، واسش رفرنسی ندارم. ولی اژدر رو چندتا جا خوندم که یه جور مار هست که از دهنش آتیش بیرون میاد.



ازتون مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!

آخه عزیز دل! ای بزرگوار! من نقد بلدم؟
من نقد بلد بودم انقد درخواست نقد نمی دادم که بزگوار! :worry:
ولی به روی چشم نقد می کنیم

این میشه آخرین پست ما، که سر کلاس ماگل شناسی بود.

حالا نقد :

فرجو جان! پسر خوب! جوونی هنوز پسرم. تازه کاری. راه میفتی جای پیشرفت داری.
کمتر احساساتی شو پسر گلم.
یه کم غلط های نگارشیتو درست کن.
خلاصه سعی کن بخونی و بنویسی تا پیشرفت کنی پسرکم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/5/6 15:04:33
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/5/6 15:09:50
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/5/7 0:07:16
آخرین دشمنی که نابود می شود مرگ است!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد گریفیندور

........................................................................................................
1.يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

آن روز در کلاس مراقبت از موجودات جادویی غوغایی بود.
در آن روز سال اولی ها باید یک کله اژدری یورتمه برو را رام میکردند و به معلم مربوطه نشانش میدادند.
ویزلی جوان هم آنجا بود و در تفکر به این به سر میبرد که:بد بخت شدم حالا چیکار کنم،باصدای معلم خود ازجا پرید.
وایولت فریاد زد:
-خوب، تا فردا فرصت دارید راه حل این مسعله رو پیدا کنید.
جورج که حسابی گیج شده بود پرسید:
-اجازهیعنی باید باهاش دوست بشیم؟
-وای:vay::vay:رامش کن یعنی چی بچه؟ بیا دفتر من.
اندکی بعد در دفتر معلم
وایولت پرسید:
-خوب ببین تو با نویل چه چوری دوست شدی؟
-ام
جورج ایستاد رو به اسکلتی که در کار اتاق بود و این کار هارا انجام داد
http://www.xum.ir/image/FaUd(به آدرس مراجعه فرمایید)
- صبر کن این جوری که از بین میری.
-خوب چی کار کنم؟
-اه زرنگی برو بگرد پیدا کن.
جورج نا امیدانه به سمت سر سرای اصلی در حال حرکت بود که فکری به سرش زد و روانه کتاب خانه شد.
او کتاب هارا گشت و گشت و گشت تا به این کتاب رسید : چگونه کله اژدری خود را آموزش دهید.اثر ریتا اسکیتر.
نشست کنار کلاوس و سلام داد و گفت:چه طوری کرم کتاب ههههه شوخی کردم.
او در آن کتاب خانه گرم شرو کرد به خواندن کتاب و این مطالب را به دست آورد:برای رام کردن کله اژ دری یورتمه برو خود باید سخت کوش و ساعی باشید برای این کار باید ببینید کله اژدری خود از چه چیزی خوشش می آید.
واما راه دیگری هم هست و آن هیپنوتیزم کنید.
جورج با خود گفت: اولی رو موافقم ولی دومی نه.
او رفت به سمت دهکده هاگزمید و چند عدد آبنبات و لواشک خرید و به مدرسه برد.و رفت که بخوابد
امروز روز امتحان بود و همه نگران بودند جورج از همه نگران تر که آیا روش او عمل میکند.
او پیش معلم رفت و گفت:
میشه از این صرف نظر کنی؟:worry::worry:
وایولت: :no: :no: :no: خوب شروع کنید.
همه دست به کار شدند و جورج هم کش و قوصی به خود داد و شروع کرد اول از آبنبات ها شروع کرد و اون را به کله اژدری خود داد و صبر کرد
ولی کار خراب تر شد.
خوروشید و جوشید و برکند خاک ز تیغش دیوار شد همه چاک چاک
جورج گفت:
-اوه اوه اوه ازشیرینی خوشش نمی یاد حالا میزنیم تو کار لواشک.
خلاصه زد تو کار لواشک و اونم کارو بد تر کرد.
صدایی از دور آمد و گفت:
-بچه جون به حیوانات غذا نده .
جورج با خودش فکر کرد : غیر از این دو راه که کاری نیس ها ،هاااااا یه راه دیگه هم هست از روش کارتون چگونه اژدهای خود را آ موزش دهیم میریم
یک ،دو ،سه
آآآآآآآی ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
و فریاد جورج به هوا در آمد آری دست او به جای پوزه روی تیغ های کله اژدری فرود آمد.
-به من چه میخواست دقت کنه.
وایولت این را گفت و رفت...
پایان
....................................................................................................پیوست 1: نمیتونستم عکس رو توصیف کنم هم خیلی حجیم بود لینکشو گذاشتم
پیوست 2: آخرین پست من جلسه 1 همین کلاس بود مجبورم.
....................................................................................................

ازتون مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!

اهم اهم چه طوری جورج
خوب رولت خوبم نیست اصلا خوب نیست یعنی به معنی کامل یک کلمه مقوا
همین جوری نشستی نوشتی و تمومش کردی اصلا به املا بعضی کلمات توجه کردی ایوای فضا سازی هم نکردی ببین وقتی میخوای بنویسی باید با حوصله بنویسی دقت کنی به چهرش برسی یعنی چی به چهرش برسی یعنی از شکلک استفاده کنی البته تو رولای طنز بیشتر از همه بیشتر
به هر حال کارت با یکی دو نقد درس شاید بشه فعلا.
....................................................................................................
پیوست 1: من بلد نبودم لینک بزارم شرمنده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1393/5/5 15:14:09
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1393/5/5 15:15:46
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

موی قرمز را به خاطر بسپار
ویزلی هرگز نمی خشکد
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یه رول طنزوجد بنویسید و تلاشتون برای رام کردن یه کله اژدری رو شرح بدین!

- اوه مای ماذردوخت آندرشلوار!
- وات ذ هل ایز ذیس!

بودلر اکبر[!] سرش را برگرداند و رو به بچه ها قیافه ی ناقیافه ای به خودش گرفت.

- وقتی برگشتم باس تک تکتون با اینا رفیق شده باشین، شیرفهم شد؟

خوشبخترین روباه دنیا، با شنیدن این جمله، از فرط وحشت چند لحظه ای سی و سه بندش رقص بندری به خود گرفت. به سختی آب بینی و دهانش را نوشید. []

باید با این جک و لوبیای سحرآمیز جانورها ساز رفاقت مینواخت؟ اما مگر گیدیون گیتارش را میداد تا با آن ساز رفاقت نواخت؟ حتی اگر میداد، مگر قحطی رفیق بود؟

ویولت همانطور که نی ساندیس از لبهایش بیرون زده بود، به سمت ناکجاآباد تاریکی که در میان درختان واقع بود، به راه افتاد. یوآن تسترال وار به سمت او تاخت اما وقتی در آخرین لحظه ویولت سوت زنان زودتر از او از محوطه ی روشن خارج شد، به دیوار نامرئی خورد و فهمید که استاد کلاس تا پایان جلسه فرتیدن را تحریم نموده!

ویولت رفت و با مورفین دوست شد و یکی از طرفداران پر و پاقرص مورفینوس نام گرفت و...

به خیال اینکه شاید مثل بازی های ۸ بیتی میکرو از آنور تصویر پدیدار شود، کمی امید به دل خود راه داد اما بعد فهمید اینجا دنیایی سراسر فول اچ دی و رئال است و خلاصه زهی خیال باطل!

با ناامیدی به نوگلان پوشک پوش خیره شد و دریافت که واقعا نباید چنین لقب غیر ژانگولرانه ای به آنها داد. چراکه اکثر آنها حالا فرد مشترک آینده شان را پشاپیش ساخته بودند.

جیمز، یکی از معدود خرس های ارشد جمع، نخ یویواش را دور گردن یکی از کله اژدری ها حلقه زد و گفت:

- گردنتو بشکونم جیگر؟!

باری روی کول کله اژدری مختص به خودش سوار شده و این دفعه باری بر روی دوش او گذاشته بود. رکسان که به دلایلی دو سر و گردن داشت، همزمان هم با ماهیتابه جانور را نفله میکرد و هم سرگرم موتورسواری بود!

نـــــــــــــــــــه! آنها نباید از او جلو میزدند.. چطور دارنده ی n مدال درجه یک مرلین در برابر این ملت بوق بوقی تحقیر میشد؟ باید زود دست بکار میشد وگرنه یک عدد صفر گنده تر و گردتر از چشم مصنوعی الستور مودی بن پنجعلی باباقوری نصیبش میشد...

تنها کله اژدری باقی مانده که اکنون بوی ترشی لیته میداد، گوشه ای برای خود قرق کرده و بساط لوازم آرایشش را روی زمین پهن کرده و همزمان با تزیین چهره ی بی ریختش، انتظار یوآن را میکشید.

اینجا بود که روباه صحرا متحول شد و قلق کار دستش اقتاد. سنگی کوچک از روی زمین برداشت، به دقت هدفگیری کرد و آن را بطرف تانک های رژیم صهیونیستی غاصب کله اژدری پرتاب نمود.

سنگ محکم با سر آن موجود خبیث تصادف کرد و کله اژدری کله ی اژدری اش را چسبید.
یوآن مشتش را در هوا تکان داد و پیروزمندانه گفت:

- خوب مختو زدم گوگولی!

اما کله اژدری ناگهان عینهو گیتار الکتریک نعره زد و موتورهایش را با دکمه ای که روی کبدش قرار داشت، روشن کرد و با نهایت سرعت بطرف کسی که به او تیکه پرانده بود، حمله ور شد. چنان یورتمه وار می تازید که میتوانست تانک سرژ تانکیان را کتلت کند!

یوآن قدمی به عقب برداشت. نـــــــــــــــــــــــــــه.. او نباید کتلت میشد.. اگر کتلت میشد بابا پنجعلی او را میخورد و به دنبال آن به ماده ای بدبو و نامطبوع تبدیل میشد...!

یک آن دست در جیبش کرد و به شلغم شانس مسلح شد.. کله اژدری لحظه به لحظه به او نردیکتر میشد.. دستش را بالا آورد و گازی سوارزگونه نثار شلغم پلاستیکی اش نمود!

کله اژدری فورا ترمز زده و در فاصله ی ده سانتی متری یوآن متوقف شد. یوآن چشمانش را باز کرد و به موجود رو به رویش زل زد. نفس های داغش چهره ی پسرک را گرما میبخشید. چیزی که او را بلافاصله متعجب ساخت، رام شدن کله اژدری نبود بلکه چیزی بود که زیر بغلش جاخوش کرده بود.. یک خال نارنجی!

- تــ.. تــ.. تو؟؟!

کله اژدری:

- اوه برادر!

یوآن نتوانست خودش را کنترل کند. او باید احساساتش را بروز میداد.. نمی خواست از چهره ای به آن زیبایی که حالا به قیافه ای کریه و زشت مبدل شده بود، انتقاد کند! او هویت اصلی کله اژدری را شناخته بود..! بی هیچ حرفی خود را در آغوش کله اژدری یورتمه برو گم و گور ساخت.

کله اژدری، دیگر کله اژدری ها، نوگلان و خرس ها:

ازتون میخوام آخرین رول خودتون در سطح ایفای نقش عمومی رو نقد کنید!



سام یوآن! احوالات؟ خوبی؟ چطور مطوری؟
خب همونطور که میدونی من وجدانت بیدم و ویولت نیستم تا قصه های نینیش برای بچه های سیریش رو برات تعریف کنم! برا همین زودی میرم سر اصل مطلب!

برنج و ماست دیده اید؟ تا حالا شده برنج و ماست بصرفی؟ .. واقعا؟ خب نوش جونت، خب بعدش یه احساسی بهت دس میده، یه احساس بد! شکمت باد میکنه بعدش پیراهن و شلوارتم منفجر میشن و بعد زیر شلواری بابادوزت که از مامان دوز ناخوشتره نمایان میشه و الخ[!]

رولت هم همچین احساسی رو به خواننده منتقل میکنه! منشأ این احساسات کلهن اجمعات برمیگرده به افعال و توصیفات نامأنوسیه که تو رولت بکار بردی!

مثلا..

نقل قول:
دستگیره ی در اتاق آرام آرام چرخید تا اینکه "تیک" کوچکی به گوش رسید و به دنبال آن، در بطور تدریجی و تا نیمه به خود دوران داد و در آستانه ی آن، پیکر تاریک شخصی پدیدار گشت. اتاق چنان در ظلمت غوطه ور شده بود که دست نورانی شمع واقع در راهرو فقط میتوانست دو کتف و قسمتی از بازوان نحیفش را نمایان سازد.


البته اینی که مثال زدم خیلیم اونجوری نبود ولی تو همچین مواقعی باید از کلمات و توصیفات ساده استفاده کنی و الا مخاطبینت رو از دست میدی و بعدش باید پنبه ی نویسندگی رو از گوشات بندازی بیرون و بعدش بری ضایعات و نون خشکی و هی بنالی:

- رول خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــکیــــــــــــه!

در کل پست بدی نبود. هنوز خیلی راه و مانع منتظرته پسر ولی من به عنوان یکی از منتقدین ویزنگاموت [!!!!!] تو رو نخاله ای در جهان شکوفه ها بیش نمی بینم. بهتره بری دنبال همون ضایعات که بت گفتم!

کلام آخر


من یه سوژه بهت میدم عینهو "خمیر موزرلای شیرآوران"!
تو هم بهش شاخ و برگ میدی عینهو "فلفل و ادویه ی ننه اقدس و خواهران"!
و بعدش.... جمله ی خاصی به ذهنم نرسید!

جادوکاران ویزنگاموت [جون ما؟]

============================

حاضرم بوقی باشم تا یه منتقد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
@@@تازه وارد گریف@@@


1.يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

- چی میگه؟

این اولین چیزی بود که بعد از جواب معلمش گفت. بار ها با خودش گفته بود که در کلاس ویولت شرکت کردن اشتباه محض است، اما خودش هم به حرف خودش گوش نمی داد. سرش را بالا آورد و به کله اژدری رو به روی خویش نگاه کرد..اولین چیزی که با خودش گفت این بود:
- من محبتم تسترالیه. یعنی اون قدر طرفو اذیت می کنم تا دیوونه بشه.

به نظر نمی آمد که این استراتژی در برابر این موجودات جواب بدهد اما گیدیون مصمم بود این روش را به هر قیمتی اجرا کند. بنابراین جلو رفت و با وردی، هزاران پرنده را به طرف جانور روانه کرد. کله اژدری که به نظر می آمد آماده باشد با حرکتی، چندین تیغ آتشین به طرف پرندگان پرتاب کرد که موجب شد آن ها جان به جان آفرین تسلیم کنند.

خب در نتیجه ران اول به نفع کله اژدری. گیدیون، مانند افرادی که در میدان کُشتی دور حرفشان می چرخند دور موجود دایناسور- جوجه تیغی می چرخید. کله اژدری مانند اینکه اتفاقی نیفتاده است، با بی تفاوتی به گیدیون نگاه می کرد. کم کم دور زدن گیدیون او را عصبی کرد، قصد کرده بود که آن موجود مزاحم ( گیدیون! ) را زیر پاهایش له کند.

شلپ !

گیدیون زیر پای کله اژدری بسیار شبیه کاغذ شده بود. در بالافاصله بعد از آنکه جانور ( این بار منظور اژدری است ) پایش را برداشت، گیدیون ایستاد و با همان هیبت کاغذی اش به کله اژدری نگاه کرد. نویل یک تلمبه آورده بود و آن را داخل دهان گیدیون کرد و تلمبه زد. اما چون بسیار باد کرده بود بعد از آنکه سر تلمبه را از دهان او بیرون آورد، پریوت جوان شروع به پرواز کردن جلوی چشم کله اژدری کرد. در آن لحظه وی شباهت زیادی به زنبور پیدا کرده بود.

یورتمه برو که از وز وز های گیدیون خسته شده بود با فرستادن تیغه های آتشین باعث ترکاندن دانش آموز گریفیندوری شد. گیدیون که حالا دریافته بود که اینگونه دوست داشتن نتیجه ای جز به فنا رفتن نداشته است، تصمیم گرفت که به گونه ای دیگر ابراز احساسات کند.

بنابراین تصمیم گرفت که با گیتار زدن موجبات بر انگیخته شدن احساسات را فرا نماید. گیتارش را در آورد و شروع به خواندن آهنگ شادی ( اسم خواننده شادی نیس، فکر بد نکنید ) کرد. کله اژدری با شنیدن آهنگ آرام شد و احساس خوشحالی کرد.

گیدیون بعد از چند دقیقه نواختن، به کله اژدری نزدیک شد و دستش را به طرف پوزه ی جانور دراز کرد. همه از جمله جیمز، تدی، ویولت به این صحنه نگاه می کردند تا در صورت وقوع اتفاق ناگوار زود تر با برانکار او را به بیمارستان منتقل کنند.

پریوت جوان دستش به پوزه ی جانور خورد و خیال همه ی دست اندر کاران پشت و جلوی صنه را راحت کرد. گیدیون شروع به نوازش کله اژدری کرد، امیدوار بود جانور کدورت کوچک بینشان را فراموش کند. ( منظور از کدورت اذیت و آزار او بود )

2.ازتون مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!

نقد پست شماره 696 جادوگر تی وی - گیدیون پریوت

گید؟
منو نگاه کن.
دِ میگم منو نگاه کن.
بازم تو؟
چند بار نقد می خوای تو؟
باید فقط یک تایپک جدا واسه نقد تو بزنن.
.
.
.
خب میگذریم از سلام و احوال پرسی و پستت چه نکته های مثبتی داره و اینا، خیله خوب نکته مثبتت پستتم میگیم بابا. خب اولین چیزی که توجه هرکسیو جلب میکنه ظاهر پست شماست که خدا خیرت بده خوب رعایت کرده بودی.

شخصیت پردازیت هم خوب بود و روی حساسیت گیدیون روی توانایی هاش مانور داده بودی. فقط پسر خوب ان قدر شکلک نذار الان رولت شده 4 تا دیالوگ و 2 تا پاراگراف توضیح و 7 خط شکلک.
همیشه از شکلک برای نشون دادن طنزت استفاده نکن بعضی وقت ها فقط یک دیالوگ بدون شکلک که خوب بهش پرداخته باشیم بهتر از یک نصفه دیالوگ با 4 تا شکلکه.

منطق داستانیت هم به دوغ ببخشید به بوق رفته. آخه کدوم فیلمی پخش زنده بوده که این دومیش باشه؟ اصن رولت به درد نمی خوره، برو از تالار بیرون نمی خوام ببینمت.

خیله خوب دلم سوخت بیا تو. در ضمن این چیه؟

نقل قول:
همه با قیافه ی به صحنه نگاه می کردند.


با چه قیافه ای برادر؟ ناراحت؟ امیدوار؟ اصن می خواستی شکلک بزاری؟ خوب جایی که باید بزاری بزار.

خوب دیگه برو بیرون حوصله ندارم.

نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت منو ناظر یا منتقد نکنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا کلاس ویولته؟

----------------------------------------
پست طنزو جد:

الاف و دوست داشتن؟ کنت الاف فقط عاشق پول و ثروت بود. نه یه موجود گنده و بی ریخت که هر لحظه ممکن بود تیغ هایش را روانه الاف کند. مثلا الاف چگونه می توانست این اژدهای بزرگ رو به سکه های پول تشبیه کند؟

نه خرخرش شبیه جرینگ جرینگ طلا بود و نه هیکلش اندازه کیسه ای سکه! وای اگر کیسه ی سکه ای به ان بزرگی داشت چه میکرد؟

شاید اول میرفت پاتایا، لودو خیلی از انجا برایش گفته بود. از ساحل گرمش، از ساحرگان زیبایش... . شایدم تمام پول رو خرج این می کرد که سرپرستی ویولت رو به عهده می گرفت. صرفا جهت انتقام. واگرنه این کیسه بزرگ کل ثروت بودلر ها بود. میتوانست کلی جوراب و زیر شلواری به دامبلدور هدیه دهد تا مثل یک بچه چهار ساله گول بخورد.

بعد از این کارا، یک کت و شلوار برای خودش میگرفت و در کل دستی به سر و رویش میکشید. شاید هم اصالت حمام نرفتن رو نابود نمیکرد. هر چه قدر هم میخواست نمیتوانست اژدها را دوست داشته باشد. البته... شاید...

- اره!

الاف فریاد بلندی کشید و به سمت اژدها دوید. اژدها جا خورده بود که این مردک چیکار می کند.

- تو باید منو دوست داشته باشی! می فهمی؟ مجبوری.

الاف در میان بهت و حیرت همگان با اژدها حرف می زد و طولی نکشید که سوارش شد و بعد در گوش اژدها زمزمه کرد:
- تو باید ویولت رو بکشی! برای همین دوست دارم!

نقد رول خودمان

جادوگر تی وی

موسیو الاف
اول از همه شما باید پستتون رو به بار تا اخر بخونید که اگر مشکل تایپی داشت رفع کنید.
مثلا:
نقل قول:
گفت ارزش این جام اونقدر بالاست که تمام المانی هارو میکوشونه اینجا و...


یا:
نقل قول:
کی به تدی گفته بود که بهت بگه که جامو بدوزدی؟


اشکال هاتونو بولد کردم. نکته دوم اینکه از کی تا حالا الاف التماس جیمز رو میکنه؟ ها؟ بهتر بود تغییر قیافه میدادید و به سراغ جیمز میرفتید.
در کل یک متن متوسط از شما دیدم که سوژه مالکیت ویولت به خوبی وارد سوژه اصلی شد.
--------------------
البته نقاد ها اونطور محترمانه حرف نمی زنن. با کتک نزدنت شانس اوردی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


رول اول



- ویو ، عزیزم .

- چیه الاف ؟

- همراه نمیخوای ؟

ویولت بعد از شنیدن صدای چاپلوسانه ی الاف سریع برگشت و با یه نگاه عاشقانه گفت :

- نه ، عشقم .

قبل از اینکه الاف بخواد بهانه ی دیگه ای برای خلاصی از اون موجودات دحشتناک پیدا کنه و تحویل ویولت بده ، لیوان نسکافه ی ویو رو صورتش خالی شد . ویولت هم بعد از یه خنده ی مصنوعی توی افق محو شد .

اونور همه مشغول کارهای همیشگی شون بودن ؛ ویکی با رکسان حرف میزد ، نویل ، یوآن و گیدیون با هم یه قل دو قل بازی میکردن و بقیه ی داستان .

جیمز که واسه نگهبانی پشت سر ویولت رفته بود ، همین که صدای ویو رو از پشت دفتر شنید که با ماندانا خدافظی کرد ، دوید تو حیاط و با یه جیغ آژیر خطر زد .

همه هرجوری که شد ، رفتن پیش یه دونه از اون جونورا و یه جوری خودشون رو مشغول نشون دادن ؛ ویکی با زیرشلواری تدی یه پاپیون درست کرد و گذاشت روی شاخ اژدهاش ، گیدیون برای اژدهاش گیتار زد و نویل هم برای اینکه یه کاری بکنه با اتودش روی پوست اژدهاش نقاشی کشید و بقیه ی داستان .

- میبینم کلی به گروه ها ( یه دانش آموزان و یه اژدها ) خوش گذشته و با هم دوست شدین .

همه ی بچه ها برای حفظ ظاهر و اینجور حرفا با هم جواب دادن :

- بله ، استاد .

خب ، همه سوار اژدهاشون بشن .

همه ی بچه ها مضطرب هم دیگه رو نگاه کردن و هیچ کدوم تا حالا به این فکر نکرده بود که اونا عاتقشون رو به اون موجودات دل نازک ثابت کردن وگرنه قبل از نزدیک شدن به هرکدومشون ، از روی زمین محو میشدن .

نویل غافل از همه جا سرجاش وایساده بود و اصلن حواسش به بقیه نبود که حداقلش یه قدم رفته بودن عقب و اون از همه جلو تر بود .

- پسر ، چرا معطلی ؟

- کی ؟ من ، استاد ؟

- آره . برو جلو .

نویل برای یه لحظه با تردید به اتود زرده ی مرلین که تازه ازش پیچونده بود ، نگاه کرد و به اون متوصی شد و رفت جلو .

همین جوری که میرفت جلو یه لحظه فکر کرد که الان توی معده ی یه اژدهای غول پیکره ولی تا چشاش رو باز کرد ، دید روی آژدها نشسته و داره یورتمه میره و همه اونود دست و جیغ و هورا .

وقتی نویل اومد پایین ، زنگ خورد و شانس همه برای یورتمه رفتن با باد فنا رفت خونشون . شانسه که رفت خونشون برای نویل خیلی خوب شد ؛ چون یا یه هفته گولاخ کلاس مراقبت از موجودات جادویی شد .


رول دوم

همین بالایی

درود به جناب اتود قرمز

پسر تو چرا آدم نمیشی ؟

همه ی استادا بهت گفتن داستانات فضاسازی نداره ! چرا درستش نمیکنی ؟ هرچند یه خورده بهتر شد ی .

یه کمم رو نویل بیشتر مانور دادی .

خوبه . حالا دیگه جمع کن اتودات رو برو ، تا لهت نکردم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/5/3 23:27:38
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
يه رول طنزوجد بنويسيد و تلاشتون براي رام كردن يه كله اژدري رو شرح بدين. ‍[بيست امتياز]

-یا زیرشلواری مرلین!

تکلیف ویولت را که یادتان هست؟ دانش آموزان حداقل تا آن موقع مرلین را داشتند اما پس از آن باید تنها به زیرشلواری خود اطمینان می کردند. در میان جمع دانش آموزان سکوتی حاکم شده بود که تنها گیر افتادن در تالار اسرار، آن هم در حالی که باسیلیکی شش سر بالای سرتان ایستاده و چشمانش را به شما دوخته، می توانید شاهد همچین سکوتی باشید، تازه به احتمال قوی در آن زمان، سکوتتان نشانه مرگی آرام خواهد بود.
-یه نفر گریفی شجاع می خوایم!

خب حقیقتا در کلاس موجودات جادویی گریفی بودن خیلی به درد می خورد. گریفیندوری های کلاس در حال لعنت فرستادن به هر کلاه و بنیان گذاری بودند که مشخصه گریفیندور را شجاعت معرفی کردند. پای آبرو در میان بود به هرحال! یوآن و رکسان اولین قدم را برداشتند و الان چه انتظاری دارید؟ که مثلا صدای دست و جیغ و هورا پشت بندشان بلند شود. این جا کلاس موجودات جادویی‌ست، چه انتظار ها دارید؟ هرلحظه باید مراقب می بودید که سر یا دستتان به فنا نرود و یا مثلا با دندان های یک گرگ تیکه پاره نشوید و حالا هم که این موجودات کله اژدهایی!
-کسی یادشه اسمشون چی بود؟

رکسان فکر کرده بود شاید مثلا پیش از برداشتن قدم دوم، اگر اسمشان را بداند، بهتر می تواند ارتباط برقرار کند.
-قصد نداری که دهنت سرویس بشه؟

الادورا که توسط پروفسور بودلر با دیوار یکی شده بود، پاسخگوی سوال رکسان بود. رکسان تصمیم گرفت اسم و فامیل را کنار بگذارد و تنها به روش برقراری ارتباط با این کله یورتمه ای ها فکر کند. کله یورتمه ای که رکسان به طرفش می رفت، شاید روحیه ی دانش آموز مذکور را به خوبی می شناخت. رکسان دید که با یکی از تیغ هایش، یکی از بچه ها را یورتمه برو به سمت خانم پامفری فرستاد.

کله یورتمه ای موردنظر تیغ هایش رو به بیرون بودند. خب، ویولت چگونه آن ها را از بین برده بود؟ دقایقی را در سکوت گذراند. مسلما رکسان نمی توانست با بغل کردن، آن تیغ ها را از بین ببرد. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. یوآن تا این لحظه خوب عمل کرده بود، الادورا بیش تر شبیه جوجه تیغی شده بود و به نظرش دانش آموزانی که روی زمین افتاده بودند، می توانستند کودهای خوبی برای درختان اطراف باشند.

انگشتانش را به سمت موجود بی قواره دراز کرد. تیغ های آتش گرفته از چله رها شدند. رکسان بدون معطلی روی زمین پخش شد. تیغ ها از بالای سرش گذشتند و خب، بیچاره کسانی که آن عقب بودند. امیدوار بود در یکی از کلاس های قبلی، فن جا خالی دادن، به خوبی به آن ها آموزش داده شده باشد.

سر رکسان در یک متری پای آن کله یورتمه ای ها بود. همین طور که سرش در خطر له شدگی قرار داشت، به این فکر کرد که پاهای این موجود چقدر شبیه موتورند! خب شما می دانید که پاهای حیوانات، هرچه قدر هم گرد باشند، هیچ وقت، هیچ وقت، شبیه چرخ نخواهند شد ولی خب مجبور بود می فهمید، مجبور!

دستش را بر روی چر..پاهای حیوان گذاشت و انگشتانش را روی سطح بدنش کشید. شاید آن موجدات به هیچ دردی نمی خوردند ولی حداقل به پرورش قوه ی تخیل کمک زیادی می کردند. زیر لب تکرار کرد:
-زینش قشنگه، مدلشم خوبه، نگاه کن روش عکس تیغای آتشین داره!

حیوان آرام شده بود. مسلما خبر نداشت که در حال تشبیه شدن به موتورسیکلت است وگرنه تا به حال رکسان را به لقاالمرلین پیوند داده بود. رکسان کم کم از جایش بلند شد. نوک انگشتانش را روی یکی از تیغ های موجود کشید. تیغ ها تکانی محسوس خوردند و غیب شدند.

رکسان لبخندی زد و سعی کرد بر روی پشت موجود بنشیند. یکی از پاهایش را بلند کرد و همین که پایش به پشت حیوان برخورد کرد، با تیغ های آتشین به درخت پشت سرش میخ شد.

به هرحال می دانید، قوه ی تخیل هم باید تا حدی اجازه فعالیت داشته باشد!


ازتون مي‌خوام آخرين رول خودتون در سطح ايفاي نقش عمومي رو نقد كنيد!



سلام رکس!

ببین من به عنوان خودت، پستتو خوندم و دیگه لازم نیست از لحاظ املایی و نگارشی و پاراگراف بندی بهت تذکری داده بشه. (از بس که نقد شدی!)

خب، اولین پستت توی خبرگزاری ها بود و به نسبت خوب عمل کردی به نظرم.


این پستت طنز خوبی داشت ولی می تونستی روی سوژه اصلی مانور بیش تری بدی، قسمت هایی که در مورد دزدیده شدن جام بود می تونستی طنز بیش تری به کار ببری.

این که از مسائل ایفای نقش استفاده کردی تو پستات، ایده خوبیه. همیشه از این ایده ها داشته باش!

از شکلکا اسفاده ی مناسبی داری ولی از شکلک همر زیاد استفاده می کنی. یکیم بهتر بود بعد از این جمله این شکلکو میذاشتی:

نقل قول:
- جادوگران و ساحرگان عزیز به پایان اخبار رسیدیم، تا خبر بعدی خداحافظ!


من دیگه نمی تونم بیش تر از این نقد کنم [نقدم زوری میشه مگه؟ ]فقط بیش تر روی لحظه های حساس تکیه کن. بعضی از لحظه ها می تونن بیش تر از این خنده دار بشن.

خوب برو بیرون که دیگه حوصله نقد کردنتو ندارم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!