جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1388 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب به شدت مشغول تفکره و سکوت عجیبی بین مرگ خواران حاکم شده.
بارتی : میگم بابایی، باید بریم مرگ خوارا رو پیدا کنیما! ولی کجا میتونن باشن؟
ارباب توجهش رو به بارتی معطوف میکنه.
- معلومه دیگه جغله! اونا توی خانه ریدل ها هستن هنوز.
و بعد ارباب با اشاره به مرگ خواران میگه تا آپارات کنن.

مرگ خواران میخوان میخوان آپارات کنند که صدای متصدی توی سرشون می پیچه.
" لطفا کمربند ردای خود را محکم ببندید ، مقصد شما خانه ریدل ها ، دمای هوا 23 درجه سانتیگراد ، ارتفاع از سطح زمین سیزده پا. امیدواریم آپارات خوبی داشته باشید!"
مرگ خواران :
و با صدای تق نا محسوسی غیب میشن.


خانه ریدل ها

پاق!
مرگ خواران ، در حالیکه گردش باد در میان رداهایشان آنها را بزرگتر از همیشه جلوه میداد جلوی یک خرابه که زمانی قصر باشکوه ریدل ها بود ظاهر شدند.
مرگ خواران :
لرد که آشکارا متعجبه با صدایی که به سختی شنیده میشد شروع به حرف زدن کرد.
- اما... اما این امکان نداره! چطور ممکنه؟
رابستن : ارباب میگم بریم تو خرابه شاید چیزی رو بفهمیم.

لرد با تکان دادن سرش موافقت میکنه و همراه مرگ خواران وارد خرابه میشه.
در کمال تعجب ، پنج ، شیش نفر چهار زانو روی زمین خاک گرفته نشسته و مشغول سیگار کشیدن بودن.
لرد : شما ها دیگه اینجا چه غلطی میکنین؟
یکی از اون آدما : شما؟ من مرگ خوارم. شما کی هشتی؟
مورفین : اوووه! تو یکی از نوادگان من هشتی!

لرد که آشکارا شوکه شده بود ادامه داد.
- چند وقته اینجا اینجوری شده عمو؟
مرد : هیــــن! از وقتی که محفل قدرتمند شده ما به خاک شیاه نششتیم و عاقبت شیگار فروش شدیم.

لرد میخواد حرف بزنه که یهو دیوار خونه ریدل ها با صدای مهیبی میشکنه.
شتررررق!
و ششصد عدد تانک در آستانه دیوار خراب شده دیده میشن.
یارو معتاده : فرار کنید! محفلی ها اومدن!

در همین موقع تانک از روی اون معتاده و دار و دستش رد میشه و املت میکنشون!
مرگ خواران به همراه لرد که اوضاع رو پس می بینن سریعا آپارات میکنند و از خانه شوم میگریزند.

چند کیلومتر اونورتر!

پاق پاق!
ارباب و مرگ خواران ظاهر میشن. همگی از چیزی که دیدن به شدت آزرده خاطر هستن.
ارباب رو به ایوان میکنه.
- ما رو ببر به همون بوق زمانت! دیگه تحمل ندارم. باید بریم به یک زمان دیگه!
ایوان که مسلما از این پیشنهاد راضیه سری تکون میده ومیگه : گوی یک چند قدم اونوتره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/18 16:18:03
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/18 16:19:58
where is my love...؟
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1388 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه و همراهانش برای تحقیق و اکتشاف در دنیای آینده به راه افتادند.دنیا کاملا تغییر کرده بود!

-بابایی اونجا رو ببین.اون آقاهه داره با جارو برقی پرواز میکنه!
-ارباب سر اون خیابون هورکراکس فروشی راه انداختن.دیگه لازم نیست برای زنده شدن برین پس کله کوییریل!
-ارباب شما میدونین اون دستگاههایی که دارن پرواز میکنن چین؟

لرد سیاه نگاهی به وسیله عجیب در حال پرواز انداخت و از ساحره پیری که در ایستگاه قالیچه پرنده نشسته بود پرسید:
-ببخشید.میتونم بپرسم اون دستگاهها دقیقا چی هستن؟

ساحره نگاهی به چهره زیبای!!لرد انداخت.
-جوون تو چرا اینقدر از تکنولوژی عقبی؟اونا کامپیوترن خب.وقتی پرواز میکنن بهشون میگیم ایمیل جادویی.

لرد با احتیاط از ساحره پرسید:
-راستی شما چیزی درباره لرد سیاه میدونین؟

ساحره آهی کشید.
-آره پسرم.جوون خوبی بود.خیلی سعی کرد به جامعه خدمت کنه ولی خب...استعداد یه چیز مرلین دادیه.وقتی نداشته باشی نمیشه کاریش کرد.بین خودمون بمونه.میگن خیلی بی عرضه بوده.حتی رداشم نمیتونست خودش تنهایی بپوشه.

صدای زوزه ای به گوش لرد رسید و ساحره پیر درحالیکه زیر لب چیزهایی درباره جراحی پلاستیک بینی میگفت سوار اولین قالیچه پرنده شد.لرد و مرگخوارانش به راهشان ادامه دادند.

طولی نکشید که به گروهی از جادوگران که در گوشه خیابانی جمع شده بودند رسیدند.لرد به مرگخوارانش دستور توقف داد.
-شماها همینجا بمونین.نباید جلب توجه کنیم.اینا الان لرد سیاه رو ببینن ممکنه از خوشحالی سکته کنن.ما که نمیخواییم آینده رو خراب کنیم.

لرد به آرامی به جمع جادوگران نزدیک شد.جادوگر قد بلندی که در وسط حلقه قرار داشت با شور و اشتیاق خاصی در حال تعریف کردن ماجرای هیجان انگیزی بود.
-آره...اولش باور نکردم.ولی بعد که وارد زودپز اندیشه شدم دیدیم واقعا مال لرد سیاهه!نمیدونین چه قیافه ای داشت.ده دقیقه تموم داشتم بهش میخندیدم.موهای بلند طلایی،چشمای ریز عسلی،قدش نصف من بود.چاق و خپل.اصلا جادو کردن بلد نبود.داشت سعی میکرد یه قناری رو تبدیل به قوری کنه.آخرین نتیجه ای که گرفت یه قناری دم کرده بود.

صدای قهقهه گروه جادوگران لرد سیاه را عصبانی کرد.کمی جلوتر رفت.
-اهم...اهم...ببخشید ولی من فکر میکنم شما اشتباه میکنین.لرد سیاه جادوگر بزرگی بود و ظاهرش هم هیچوقت اون شکلی نبوده.من...من شنیدم کمی شبیه من بوده.

جادوگر قد بلند نگاه مشکوکانه ای به لرد انداخت.
-لرد سیاه؟شبیه تو؟میگما...شما جزو همون میمونهای جهش یافته ای نیستین که محفل پرورش میداد؟

مرگخواران دستهای لرد سیاه را که در حال حمله به جادوگر بود گرفتند و از آنجا دور شدند.
لرد نفس عمیقی کشید و کمی آرام شد.
-این شایعات چیه؟چرا همه چی برعکس به گوش اینا رسیده؟اون جادوگره گفت محفل؟یعنی محفل ققنوس هنوز فعالیت میکنه؟پس...این یعنی مرگخوارا هم هنوز فعالن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1388 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
گرمپ !!!

گوی با صدای بالا بر روی زمین کوبیده شد . دودی سفید دور ان را احاطه کرد و از میان دود لرد بیرون امد ، چشمانش کمی میلرزید و تعادلش هم تا حدی به هم خورده بود در همین هنگام چند مرد سفید پوش هم با صرو صدا از میان دود در امدند.

لرد به سرعت یقه ایوان را گرفت و گفت : چرا مثل ادم درستش نکرده بودی ، به خاطر این نافرمانیت خواهی مرد.

پرسی با دهانی باز به روبرو نگاه میکرد و گف : اَه ه ه ه ه لرد ما به اینده سفر کردیم.

لرد ایوان را رها کرد و به اطراف نگاهی انداخت.
گوی در کنج یک کوچه خلوت ظاهر شده بود و توجه افراد کمی که رد میشدند را جلب میکرد ولی در مقابل رباط های متفاوت در میان انسان ها راه میرفتند مانیتور های قول پیکر روی ساختمان ها نصب بود و ساختمان های زیبا و بلند در همه جا سر به فلک گذاشته بود!

چشمان لرد با تعجب به منظره مقابل نگاه میکرد: اه این اینده دنیاست چه غم انگیز پس من کجای این اینده هستم!

ایوان که همچنان می لرزید گفت : سرورم میتونید همین جا بمونید و خدتون هم در اینده باشید !

لرد که همیشه از مرگ میترسید و این را توهینی از سوی ایوان می پنداشت طلسم سبز رنگی به سوی او فرستاد اما ایوان به سرعت به گوشه ای پرید و جا خالی داد اما طلسم مستقیم به گوی خورد و جرقه ابی رنگی از درون گوی بیرون زد.

چشمان همه به گوی بود که ایوان با افسوس گفت : قربان گوی شما سیستم اونو از کار انداختید .
لرد نگاهی به گوی کرد و گفت : باید درستش کنی اونم طوری که بتونم بگم مارو به کجای زمان ببره فهمیدی و گرنه خواهی رد همتون !

همه نگاهشان را از چشمان لرد می دزدیدند و به زمین نگاه میکردند.

ایوان:سرورم من نیاز به وسایلش دارم که فک میکنم در این دنیای مدرن حتما باید باشه و لی وقت میخوام یکم وقت میخوام.

لرد سرش را برگرداند و به دنیای اینده نگاه کرد: تا وقتی تو وسیله رو درست میکنی ما یکم از جزییات این دنیا سر در میاریم و کمی هم ترس رو میان مردم پراکنده میکنیم می خوام ببینم که هنوزم اسم لردولدمورت در یاد ها هست یا باید زندش کرد!

لرد با اشتیاق در افکار خودش غرق شد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1388 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

مکانی بس مخوف با دیوار هایی سیاه و مردانی با رداهای سفید می باشد. هر از گاهی نوری قرمز رنگ فضای تیره و تار رو روشن می کرد ولی دقایقی بعد ، دوباره سیاهی شومی فضا رو احاطه می کرد.

یک عدد گوی دایره شکل بسیار بزرگ به اندازه یک آلونک که ده مرد هیکل گنده در آن جا میشدند وسط اتاق قرار داشت و مردان سفید پوش دور و بر اون حرکت می کردند.

یکی از مردان : باید سریعتر آماده کنیم! ارباب الان میرسه.
یکی دیگه : آمادست ولی ما هنوز براش اسمی انتخاب نکردیم.
مرد اولی : اسمش رو میزاریم بوق زمان! چطوره؟
اون یکی : عالیه ایوان.

شترق!
در همین موقع در با صدای بلندی باز میشه و هیبت پر ابهت لرد سیاه وارد اتاق میشه.
مرگ خوارا شروع به سجده میکنن.
لرد : بسه این بوقی بازیا! حوصله ارباب سر رفته! این اسباب بازی رو که دستورش رو داده بودم ساختین؟
مردی که ایوان نام داشت : بله ارباب. ایناهاش ( با اشاره به گوی دایره شکل ) امیدوارم ارباب خوششون بیاد.

ارباب بدون هیچ حرفی به سمت گوی دایره شکل میره.
- خب همونطور که دستور داده بودم هست؟ یعنی بشینیم توش و خودش ما رو میبره به یک زمان مخصوص؟
ایوان : بله ارباب. همینطوره. اسمش هست بوق زمان!
ارباب : خب خوبه. من و ملازمانم میشینیم و امروز اولین سفر رو ترتیب میدیم. میخوام جدم سالازار رو به صورت رو در رو ملاقات کنم!
ایوان : ارباب فکر می کنم هنوز یکم...

ارباب : رعیت حرف منو قبول نداری؟ کروشیو! حالا هم قراره تا ارباب سفر کنه. دستگاه رو راه بنداز.
ایوان سریعا اطاعت میکنه و ارباب و همراهانش وارد گوی میشن.

بعد از فشردن چند دکمه ایوان هم وارد گوی میشه. ناگهان گوی به شدت می لرزه.
ارباب : مرگ خوار این چه مرگشه؟
ایوان : ارباب من که میخواستم بگم ولی شما نزاشتین!
نشانه های نگرانی روی چهره سرد و بی احساس لرد نقش میبنده.
- چی میخواستی به من بگی؟
ایوان :در این دستگاه انتخاب زمان به صورت دستی درست نشده.
ارباب : و این یعنی چی؟
ایوان : یعنی اینکه این دستگاه خودش ما رو به هر زمانی که خودش بخواد میبره و ما نمی تونیم براش تصمیم گیری کنیم!
ارباب : ای بمیری! میدم مونتی برات گور بکنه و منم برات صلوات بفرستم!
ایوان:

کار از کار گذشته ، دستگاه غیب شده و معلوم نیست که به چه زمانی رفته است. گذشته ، آینده ، عصر حجر ، دوران پارینه سنگی ، سلطنت تئودور یا شاید هم...؟

-----------------------------
سوژه مشخصه دیگه! کلا این دستگاه خودش مرگخواران رو اینور و اونور میکنه و مرگ خواران هم نمیتونن برش گردون و لذا همش به دوران های مختلف میرن! در ضمن همه مرگ خواران ارباب رو در این سفر همراهی میکنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به چهره ی متعب مرگخواران خیره شد و چوب دستی اش را بیرون کشید:
- آلاکدومارا!

رشد موهای رودولف در یک لحظه متوقف شد! نارسیسا متعجب به بلا نگاهی کرد و پرسید:
- چطوری این کارو کردی؟

بلاتریکس بی توجه به چهره های متعجب مرگخواران، با غرور گفت :
- خیلی راحت! ساق موی رودولف رو آلاکدومارا کردم!

رودولف با قدردانی به لوسیوس نگاهی کرد و سرش را به نشانه ی تشکر پایین آورد. بلا که متوجه نگاه متشکر رودولف شده بود، با عصبانیت به وی چشم غره ای رفت و خطاب به لوسیوس گفت:
- ببین، فکر نکن کار مهمی کردی! جنس موهای رودولف در حال حاضر خشک خشکه! درحالی که قبلا" اینطور نبود! پس فکر نکن که شاهکار کردی و می تونی نظر اربابو به خودت جلب کنی لوسیوس مالفوی!

لوسیس با ناراحتی دستانش را در هم قفل کرد و مرگخواران در سکوت به رودولف خیره شدند.


یک ساعت بعد:

رودولف با خوشحالی رو به روی آیینه ایستاده بود و با موهایش ور می رفت. بلاتریکس به وی چشم غره می رفت و مورگانا شیشه های خونش را مرتب می کرد، بارتی با لگو هایش ور می رفت و لوسیوس سعی می کرد که نارسیسا را به هوش بیاورد که ناگهان درب با شدت باز شد و لرد سیاه در حالی که از شدت عصبانیت می لرزید، وارد سالن عمومی شد و مرگخواران با تعجب به یکدیگر خیره شدند.

بارتی با هیجان به لرد نگاهی کرد و جیغ کوتاهی کشید:
- بــابایـــــــی!! موهات بازم ریخت و شدی بابایی کچل خودم!

لرد سیاه در حالی که از خشم می لرزید، کروشیویی را به طرف بارتی فرستاد:
- بله! چون همه ی شما احمق ها فراموش کرده بودید که خصوصیت خانه ریدل اینه که تنها می تونه یک کچل داشته باشه! من با طلسمی رودولف رو به اون شکل دراورده بودم و این اتفاق باعث شده بود که موهای من به طور خودکار رشد کنن! وقتی رودولف ازم کمک خواست، فکر کردم که شماها نمی تونین هیچ راهی برای درست شدن موهاش پیدا کنید...برای همین با خیال راحت اجازه دادم که سعیتونو بکنین! حالا با دراومدن موهای رودولف، موهای من دوباره ریخته!

مرگخواران وحشت زده به یکدیگر نگاهی کردندو لرد سیاه در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید:
- کــــــــــــــــی موهای رودولف رو برگردونده؟!

انگشت های مرگخواران، لوسیوس مالفوی را نشانه گرفت و بعد در حالی که لوسیوس از شدت ترس می لرزید، نارسیسا با تصور تنبیه شوهرش، از حال رفت!


پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 01:10
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس در اتاق رو میبنده و رودولف با افسردگی روی صندلی میشینه.رودولف شک داره که کسی بتونه کاری انجام بده.
لوسیوس دست هاش رو بهم میماله و میگه:ببین رودولف،اولین اصل داشتن موهای خوب و زیبا اینه که بهشون رسیدگی کنی.تو هیچ وقت به موهات نمیرسیدی.همیشه عین تخ کاموا بودن.جوری که من مدت های فکر میکردم دادی برات مدل آفریقایی بافتنشون...!
لوسیوس ادامه داد:...در نهایت اینکه باید به موهات برسی!وگرنه دوباره کچل میشی.گرفتی؟
رودولف اهی کشید و گفت:حالا بذار در بیان.هر دقیقه شونه میزنمشون!

لوسیوس با خوشحالی از روی میز تخم مرغ بزرگی بر میداره و میکوبه وسط سر رودولف!
رودولف که زرده تخم مرغ از روی صورتش چکه میکنه فریاد میزنه:چته روانی؟
لوسیوس لبخندی میزنه و میگه:هیسسس!ساکت باش.من کارم رو شروع کردم.اگه حرف بزنی خراب میشه.اجازه بده همه گلبول های بدنت جمع بشن وسط سرت!

لوسیوس بعد از تمام کردن حرفش به طرف ظرف نسبتا بزرگی رفت و چندین ماده عجیب و غریب را درون آن مخلوط کرد.بعد چند طلسم عجیب به مخلوط درون ظرف زد و به طرف رودولف راه افتاد.
رودولف با ترس پرسید:این دیگه چه کوفتی...
قبل از تمام شدن حرف رودولف لوسیوس محتویات ظرف را بر روی کله رودولف خالی کرده بود!

بلا که بیرون اتاق لوسیوس دم در ایستاده بود به نارسیسا گفت:ببینم حالا این شوهرت چیزی هم بلد هست؟نیاد بزنه پوشت کله شو هم بکنه؟بلایی سر کله رودولف بیاد موهای لوسیوس رو میکنم کلاه گیس درست میکنم!
نارسیسا میخواست جواب بلا را بدهد که صدای فریادی از درون اتاق لوسیوس همه را از جا پراند!

رودولف با عصبانیت در اتاق رو باز میکنه و میاد بیرون و فریاد میزنه:اوهوی نارسیسا بیا این شوهرت رو ببر تا اواداییش نکردم!
ملت حاضر در صحنه:
رودولف با عصبانیت به بارتی گفت:چیه اینجوری نگاه میکنین؟با اون ات و آشغال هایی که لوسیوس ریخته روی سرم خیلی زشت شدم نه؟
ملت:

بلا با تعجب به رودولف اشاره میکنه و میگه:رودولف...تو...تو مو در اوردی!
رودولف با تعجب به اطراف نگاه میکنه و متوجه خرمن موی مشکی رنگی میشه که از کله اش آویزونه!
رودولف در حالی که بقیه در حال کف کردن هستن محکم میزنه پشت لوسیوس و میگه:شاهکار بود!بالاخره جواب داد!باورم نمیشه!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:متاسفانه منم باورم نمیشه!

بارتی با شک به لوسیوس نگاه کرد و گفت:چرا؟خوشحال نیستی؟تونستی موهای رودولف رو دربیاری!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:درسته ولی به رودولف گفتم حرف نزنه و حرکت نکنه!حالا...دیگه رشد موهاش متوقف نمیشه!
وبا دست به موهای رودولف اشاره میکنه که در همین فاصله به کمرش رسیدن!
رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/5 1:14:59
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

موهای رودولف در حال ریختن است.لرد به مرگخوارانش دستور میدهد که هر طور شده مشکل رودولف را حل کنند.ولی شامپوهای مختلف ایوان روزیه و کروشیوهای بلاتریکس و معجونهای مخصوص مورگانا و گوی بلورین سیبل و طب سوزنی مورگان هیچ اثری ندارد.نفر بعدی نارسیسا است.نارسیسا با استفاده از روشهای ماگلی رودولف را هیپنوتیزم میکند.
_______________________________

با هر ضربه فحشهای رودولف رکیک تر و رنگ نارسیسا سرختر میشد.بالاخره نارسیسا دست از ضربه زدن برداشت.
-خوب،حالا نوبت آواز مخصوص منه.آماده باش.اهم اهم:

زلف بر باده مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم


صورت رودولف شروع به تغییر کرد.نارسیسا با خوشحالی به رودولف خیره شد.

....

-اوه...یا لرد سیاه...چرا اینجوری شد؟من کاری نکردم.ارباب منو میکشه.

رودولف به آرامی از خواب بیدار شد.چشمش به آینه ای که درست در مقابلش قرار داشت افتاد.
-وای ...کی این بلا رو سر من آورد؟چرا من این شکلی شدم؟چشام کوشن؟

نارسیسا با شرمندگی موهای بلند ابروهای رودولف را کنار زد.
-اممم...چیزه خب.من میدونستم این آواز مو رو بلند میکنه ولی خب...نمیدونم چرا فقط رو موهای ابروت اثر کرد.شرمنده.

رودولف با عصبانیت دستی به سرش کشید.کوچکترین اثری از رشد مو نبود.
-چی چیو شرمنده؟زود منو درست کن.اینجوری برم بیرون بلا سه طلاقم میکنه.

نارسیسا نگاهی به دست نوشته های مادربزرگش انداخت.
-خب،اینجا نوشته اگه آوازو از آخر به اول بخونم به حالت اول برمیگردی.یعنی...امیدوارم همینو نوشته باشه.

بعد از خواندن آواز و ترمیمی ابروهای رودولف، رودولف عصبانی و البته کچل از اتاق نارسیسا خارج شد.پشت در اتاق، مرگخواری که موهای بلند و درخشانش از دور دستها خودنمایی میکرد یقه رودولف را گرفت.
-خب.نوبت منه.همونطور که میبینی من موهای زیبایی دارم.پس راه حل مشکلت پیش منه.

رودولف آهی کشید و به همراه لوسیوس به طرف اتاق او حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در را كه نيمه باز بود كنار زد و پس از ورود آن را به آرامي بست.رودولف بيشتر از هر زماني آرزوي مرگ مي كرد.او با نگاهي درمانده رو به نارسيسا كرد:

- تو ديگه مي خواي چه بلايي سرم بياري؟
- نگران نباش،شيوه ي من با بقيه خيلي متفاوته،ببين اول بايد هيپنوتيزمت كنم.
- اون ديگه چيه؟
-اين يه روش ماگليه كه بيشترين شباهتو به جادو داره.مثل طلسم فرمان مي مونه.بعدش وارد مرحله ي دوم مي شيم ،بايد به چند نقطه از سرت كه مربوط به لوب شنواييت مي شه با سرعت و البته دقت ضربات ريزي رو بزنم .اينطوري هوش شنواييت به شكل خارق العاده اي رشد مي كنه.و اون موقع من وارد مرحله ي سوم مي شم.تو اين مرحله من آواز خاصي رو مي خونم كه باعث مي شه موهات دوباره در بياد.

رودولف بيچاره به ريش مرلين پناه مي آورد!

- ساكت باش بايد تمركز كنم...خب حالا تو چشمام نگاه كن

لحظه اي بعد نارسيسا از رودولف خواست حركات چوبدتسي اش را با چشمانش دنبال كند.پس از گذشت دقايقي رودولف با چشماني مات ثابت به نقطه اي خيره شد.

- هي خوابيدي؟...عاليه،صدامو مي شنوي؟يه توهين به بلا بكن!
- مي خوايين چي بگم خانم؟
- هر چي
-بلا خيلي...و...اون خيلي آدم...
-اوه فك نمي كردم همچين فحشايي بلد باشي رودولف

و نارسيسا وارد مرحله دوم شد.سپس با دقتي كه به نظر خودش خيلي خاص بود،چند مشت محكم به نقاطي از سررودولف وارد كرد.نتيجه اين بود كه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلف منتظر بود تا مرگان يك سوزن ديگه توي سرش فرو كند ولي قبل

از اينكار مورگان گفت : رودلف ازت خواهش ميكنم داد نزن ، باشه ؟

رودلف بغض خودشو فرو داد و سعي كرد كه فقط سعي كرد كه جلوي

خودشو بگيره .

بعد از لحظاتي مرگان يك سوزن بزرگ برداشت و خيلي آروم توي سر

رودلف فرو كرد . رودلف كه عصباني شده بود ، گفت : تو پدرت طب

سوزني كاركرده ؟ مورگان گفت : نه رودلف ادامه داد : مادرت طب

سوزني بلد بوده ؟ مورگان گفت : نه رودلف با حالتي عصبي گفت :

پس اين چه راهيه ؟ مورگان پاسخ داد : ديوونه ، اين جديد ترين شيوه

ي درمان توي جهانه . سپس ادامه داد : نكنه منظورت اينه كه من دارم

اداي يانگوم رو در ميارم ؟ رودلف گفت : يانگوم چيه ؟ مورگان گفت :

خنگول ، چيزي نيست يه نفره مشنگ تشريف داره ، توي يه فيلم از

تب سوزني استفاده كرده . رودلف گفت : پس حتما مثل تو يه كم

شيرين عقل بوده !!!!!!



شترق (صداي خوردن پس گردني )

- اِ ، چرا ميزني ؟

- تو آدم بشو نيستي . منو بگو كه ميخواستم خوبي در حقت كرده

باشم !!!

- پس من اينجا چكار كنم ؟

- من چه ميدونم!!!؟؟؟

در اتاق باز شد و مورگان تعداد زيادي از مرگ خواران رو ديد كه به چشم

هاش زل زده بودند .

- چي شد ؟

مورگان با لحني عصباني گفت : اين وقتي عقل نداره ، مو رو ميخواد

چي كار‌؟

لوسيوس گفت : حالا چه كار كنيم ؟

بلاتريكس با لحني كه نشان از تحقير بود ، گفت : لوسيوس ، تو بهتر از

هركسي ميدوني كه نوبت زن خودته .

لوسيوس با لحني عصبي گفت : امَا .....

بالافاصله نارسيسا گفت : باشه ، من ميرم .

سپس نارسيسا به راه افتاد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نفر بعدی مورگان الکتور بود.رودولف به اتاق مورگان میره.مورگان لباسی شبیه کیمونو پوشیده و داشت شمعهای عجیب و خوشبویی رو روشن میکرد.مورگان به رودولف گفت:
-بشین روی اون صندلی.الان میام سراغت.مطمن باش مشکلتو حل میکنم
رودولف روی صندلی نشست.چند دقیقه بعد مورگان با کیف دستی بزرگی به طرف رودولف اومد.کیفش را روی میز گذاشت و آنرا باز کرد.از توی کیف تعداد زیادی سوزن در اندازه های مختلف بیرون آورد.

-میدونم باید چیکار کنم.این بهترین راه حله.طب سوزنی!
رودولف به سوزنهای تیز نگاه کرد و گفت:
حالا نمیشه یه راه دیگه پیدا کنیم؟این یکی کمی دردناک به نظر میرسه
مورگان سرش را تکان داد و گفت:نه نمیشه.همه راهها رو امتحان کردیم.من قصد داشتم این روش رو روی ولدی هم امتحان کنم ولی فکر میکنم بهتره قبلش یه آزمایشاتی روی تو انجام بدم.
رودولف با التماس گفت:حالا نمیشه بیخیال بشیم؟
مورگان با عصبانیت جواب داد:نه.امکان نداره.بگیر بشین.تو ناسلامتی مرگخوری.باید تحمل درد داشته باشیی
رودولف از جا بلند شد و گفت:اصلا من همین الان میرم از مرگخواری استعفا بدم.
مورگان :گفتم بشین.
رودولف به سختی آب دهنش رو قورت داد و منتظر شد که مورگان کارشو شروع کنه.
مورگان نفس عمیقی کشید و درحالیکه دو شمع روشن در دست داشت شروع به اجرای رقص عجیبی ()در اطراف رودولف کرد.رودولف با وحشت به حرکات مورگان نگاه میکرد.تا اینکه مورگان بعد از انجام یک سری حرکات مخوف اولین سوزن را در سر رودولف فرو کرد.
رودولف فریادی کشید و از جا پرید.مورگان با عصبانیت رودولف را سر جایش نشاند و گفت:
-بیخودی جیغ و داد نکن.اینجا نوشته که این روش اصلا درد نداره.پس درد نداره.تو هم حق نداری احساس درد کنی.حالیت شد؟
رودولف اشکهایش را که بی اختیار از چشمانش جاری شده بودند پاک کرد و دوباره سر جایش نشست و منتظر حرکت بعدی مورگان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!