پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

174
نفر همین الان آنلاین‌اند 76 نفر در «انجمن»
0 عضو 174 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1385/09/06
آخرین ورود
یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
عضویت
1385/05/08
پست‌ها
1506
مورگانا در همان حال که سعی میکرد خودش را از چنگ بلا فراری دهد گفت:ولی بوقی اگه ما پدر جد نجینی رو شکار کنیم که اون وقت نجینی هیچ وقت بدنیا نمیاد و از کائنات حذف میشه و هیچ کس اون رو نمیشناسه و ارباب ممکنه جای اون یه مانتیکور رو حیوون خونگیش کنه که عادت داشته باشه هر روز یه مرگخوار خاطی رو بخوره!!

بارتی پس گردنی محکمی به پرسی زد و گفت:دیدی نزدیک بود چیکار کنی؟اینجوری همه ما خورده میشدیم و از کائنات و اینا حذف میشدیم!
انتونین نگاهی به اطراف انداخت و بعد گفت:میگم خزنده ها وضعشون خیلی فجیعه.نمیشه یه پرنده شکار کنیم؟یا یه جوجه دایناسور؟ارباب که دیگه اینقدر اشتها نداره!!

مونتی که بیلش را حتی در دوره ژوراسیک از خودش جدا نمیکرد به نقطه ای اشاره کرد و گفت:وقتی داشتیم میومدیم اونجا یه گله دایناسور کوچیک دیدم.شاید اونا رو بتونیم شکار کنیم.

این چنین بود که لشگر پیش قراول مرگخواران مار بزرگ را به حال خود رها کردند و به ارامی به سمتی که بیل مونتگومری نشان داده بود حرکت کردند.
مرگخواران بر روی صخره ای با ارتفاع کم متوقف شدند و نگاهی به گله زیر پایشان انداختند.گلیه کوچکی از دایناسورهای کوچک در حال خوردن یک دایناطور بزرگ تر بودند!

بلا به گوشه ای اشاره کرد و گفت:میگم اون چطوره؟از بقیه دور افاده.شاید بتونیم شکارش کنیم.
بارتی لبخندی زد و گفت:پس بیاین امتحانش کنیم.
قبل از اینکه کسی بتواند جلوی بارتی را بگیرد بارتی طلسم آواداکداورا را به سمت دایناسور فرستاد.
طلسم به بدن جانور برخورد کرد و بعد از کمانه کردن وارد دهن دایناسور بزرگ و خشمگینی شد که در حال خوردن غذا بود!

بارتی اب دهنش را قورت داد و گفت:من فکر نمیکردم کمونه کنه!
دایناسور ها دیوانه وار شروع به زوزه کشیدن کردند و لحظه ای بعد لشگر دایناسورهای رم کرده گوشت خوار به سمت مرگخواران به راه افتاد!
پرسی که زودتر از بقیه از شک بیون امده بود فریاد زد:فرارررررر کنیننننننننن!

کمی ان طرف تر لرد درون غار کنار اتش نشسته بود و در حالی که با خشم به لوسیوس نگاه میکرد گفت:برو ببین اینا کجا موندن.اگه تا یه ربع دیگه با غذا و اونا برنگردی خودت رو روی همین اتیش کباب میکنم!
لوسیوس آب دهنش را قورت داد و به سرعت به طرف جایی که مرگخواران رفته بودند شروع به دویدن کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
و اینطور شد که بارتی، مونتی، ایوان، دراکو، مورگانا، بلا و پرسی بعنوان پیشقراولان مرگخواران در جلو حرکت کردند و دالاهوف هم پاورچین پاورچین بدنبال آنها راه افتاد.

ارتفاع درخت ها به برج های دوقلوی یازده سپتامبر میرسید و کوچکترین حشرات از قبیل مگس به اندازه یک موتور سیکلت بودند!

مرگخواران شجاع و بی باک در پی شکار برای اربابشان بودند و همینطور در دل جنگل پیش میرفتند. هیچ چیز و هیچ کس نمیتوانست سد راه آنها شود!

مونتگومری در حین راه رفتن مدام افسوس میخورد که چرا نمی ایستند تا تخم مرغهایی که در زیر علف ها پنهان شده بودند را نیمرو کنند و بخورند. آن تخم مرغها دست کم میتوانست یک هیئت را سیر کند!

بارتی در حال خواندن آواز "آهویی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم" بود.

ایوان که حالا بی شباهت به شرلوک هلمز نبود، گوشه و کنار جنگل را با دقت برانداز میکرد.

دراکو چوبدستیش را بالا نگه داشته بود و آماده مقابله با هر نوع پیشامد غیرمنتظره بود.

مورگانا و بلا در حال کندن گیسوان همدیگر بودند و پرسی هم با نیشی از بناگوش دررفته نظاره گر آنها بود.

و اما دالاهوف که همچون موشهای ترسو پاورچین پاورچین و آهسته در عقب همه حرکت میکرد. دیرینگ، دیرینگ، دیرینگ، دیرینگ، دیررررررررررینگ

همه در حال و هوای خودشان بودند که ناگهان در فاصله بیست متری آنها صدای وحشتناکی بلند شد. ماری عظیم الجثه که چه عرض کنم به اندازه یک هواپیمای مسافربری، یک اژدهای شاخدم مجارستانی را در دهان گرفته بود و بنظر میامد بعد از یک نبرد سخت حالا سعی میکند آن را ببلعد!

بارتی:اوه، چه جالب
مونتی: جانم، بخورش!
ایوان: نه تو گلوش گیر میکنه!
دراکو: آره آدم نباید لقمه گنده تر از دهنش برداره!
مورگانا: اوخخخخخ بلا ول کن موهامو بذار دیالوگمو بگم ... اهم اهم ... بله راستی چی میگفتید شما؟
بلا: پیچ پیچی، به تو چه اصلا!
پرسی: بنظر من این ماره شکار خوبیه. اگه شکارش کنیم و به ارباب بدیم حتما خوشحال میشه. فک کنم پدرجد نجینی باشه.
دالاهوف: چی؟ اینو شکار کنیم؟ مادرجاااااااااااااان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:

ایوان روزیه موفق به ساختن دستگاهی برای سفر در زمان شده.لرد و مرگخوارانش با استفاده از دستگاه به آینده سفر میکنند ولی با دیدن وضعیت مرگخواران آینده تصمیم به بازگشت میگیرند ولی اشتباها از زمان دیگری(دوره دایناسورها)سر در میاوردند.
____________________________

لرد گوی را گرفت و با احتیاط ضرباتی به قسمتهای مختلف سر ایوان وارد کرد که باعث شد بعد از مدتها مغز ایوان مجددا شروع به کار کند.
-ارباب چرا میزنین خب؟نمیتونم فورا برگردیم.دستگاه به انرژی احتیاج داره.چند ساعتی باید همینجا بمونیم و از طبیعت زیبا لذت ببریم.

لرد سیاه سوسمار پرنده کوچکی را که در صورت لرد به دنبال دماغی برای گاز گرفتن میگشت از مقابل صورتش دور کرد. سوسمار بی خیال بینی لرد شد و به سراغ موهای بلا رفت.بلا بدون توجه به سوسمار لبخند زد.
-بله ارباب.اگه بریم کنار اون آبشار من میتونم شعری رو که در وصف چشماتون سرودم تقدیمتون کنم.

چهره در هم رفته لرد کاملا از شدت علاقه او به شنیدن اشعار بلا خبر میداد.به دستور لرد مرگخواران بطرف جنگل حرکت کردند.

سه ساعت بعد:

-ارباب خسته شدیم.حالمون داره از طبیعت زیبا به هم میخوره.
-ارباب احساس نمیکنین داریم دور خودمون میچرخیم؟
-ارباب میخوایین کولتون کنم؟
-ارباب من احتیاج به مرلینگاه دارم.
-ارباب مورگانا موهای منو میکشه.
-الان میگه همینجا توقف میکنیم!

صدای لرد سیاه در جنگل پیچید.
-همینجا توقف میکنیم!

دراکو به آرامی به لرد نزدیک شد.
-ارباب ببخشیدا...ولی این بار ششمه که همینجا توقف میکنیم.بهتر نیست دست از سر کچل طبیعت برداریم و تو همین غار استراحت کنیم تا دستگاه آماده بشه؟

لرد نگاهی به سوسمار پرنده که اینبار گوش پرسی را میکشید انداخت و با اکراه قبول کرد.دراکو فورا به داخل غار رفت و از امن بودنش مطمئن شد.
لرد و مرگخوارانش وارد غار شدند.لرد سیاه کنار آتش کوچکی که بلا روشن کرده بود نشست.
-خب.من جام خوبه.میتونین غذامو بیارین.شکار که بلدین؟

انگشت بارتی از میان جمع بالا رفت.
-بابایی من بلدم.با توری پروانه شکار کردم قبلا.

لرد اخمی کرد.
-هوم...آفرین.ولی این شکار کمی بزرگتره.این نکته رو هم فراموش نکنین که دایناسورا از خانواده اژدها هستن و ممکنه پوستشون نسبت به جادو مقاوم باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
یکشنبه 24 آبان 1394 22:41
عضویت
1386/02/24
پست‌ها
321
یا هو

همگی به سمت انتهای کوچه حرکت می کنند.
ولدی: پس گوی کوش؟
ایوان : ایناهاش!

امتداد مسیر انگشت اشاره ایوان به یک شی سیب زمینی مانند ختم می شد! ولدی در حالی که از شدت مصائب وارد شده به حالت احتضار(!) در اومده بود فریاد زد:
این چیه ایوان؟
- مجبور شدم تعمیرات اساسی بکنمش! عوضش می تونیم بهش زمان مشخصی رو بدیم!

ملت مرگخوار سوار سیب زمینی شدند ، داخل گوی تغییرات چندانی نکرده بود، فقط صفحه ی کوچکی در مرکز گوی نصب شده بود و زیر آن تعدادی عدد قرار داشت!
- خوب رابستن، بزن بریم به زمان خودمون!

رابستن به طرف صفحه برگشت !
-رابستن چی شد؟
- ارباب دقیقا باید به چه زمانی بریم؟
- مرلین من رو نجات بده! سال 2009!
-ارباب این صفحه کلید شماره 2 نداره، همینطور 0 و 9 رو!
ایوان در حالی که سعی می کرد به ولدی نگاه نکند گفت :
خب تقصیر من نبود!

تق، پووف ، دینگ ، شترق...
(صدای حاصله از زد خورد در داخل شیئی سیب زمینی گونه!)

ولدی: خب یه سالی رو بزن!
رابستن دوباره به صفحه کلید خیره شد:
- خب اینجا عدد 1 هست، و 1 و 1 ! تنها سالی که می تونیم بریم یکی از همین سالهاست!

رابستن عدد یک رو فشار داد! دستگاه تکان شدیدی خورد و بعد از چند ثانیه دوباره ایستاد! ملت مرگخوار از سیب زمینی به بیرون فوران کردند!
گوی در نوک قله ی بلندی واقع شده بود، چشم انداز بی نظیری از کوه های مقابل به چشم می خورد، جنگل های انبوه و استوایی و پرندگان عظیم و جثه و حیوانات قول پیکری شبیه... دایناسور!

ولدی: مگه نگفتی می تونیم زمان رو تنظیم کنیم ایوان؟
ایوان: فکر کنم مبدا زمان رو مشخص نکرده بودم ارباب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1388/5/18 16:50:55
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
آخرین ورود
یکشنبه 25 شهریور 1397 18:02
عضویت
1388/04/29
پست‌ها
63
ارباب به شدت مشغول تفکره و سکوت عجیبی بین مرگ خواران حاکم شده.
بارتی : میگم بابایی، باید بریم مرگ خوارا رو پیدا کنیما! ولی کجا میتونن باشن؟
ارباب توجهش رو به بارتی معطوف میکنه.
- معلومه دیگه جغله! اونا توی خانه ریدل ها هستن هنوز.
و بعد ارباب با اشاره به مرگ خواران میگه تا آپارات کنن.

مرگ خواران میخوان میخوان آپارات کنند که صدای متصدی توی سرشون می پیچه.
" لطفا کمربند ردای خود را محکم ببندید ، مقصد شما خانه ریدل ها ، دمای هوا 23 درجه سانتیگراد ، ارتفاع از سطح زمین سیزده پا. امیدواریم آپارات خوبی داشته باشید!"
مرگ خواران :
و با صدای تق نا محسوسی غیب میشن.


خانه ریدل ها

پاق!
مرگ خواران ، در حالیکه گردش باد در میان رداهایشان آنها را بزرگتر از همیشه جلوه میداد جلوی یک خرابه که زمانی قصر باشکوه ریدل ها بود ظاهر شدند.
مرگ خواران :
لرد که آشکارا متعجبه با صدایی که به سختی شنیده میشد شروع به حرف زدن کرد.
- اما... اما این امکان نداره! چطور ممکنه؟
رابستن : ارباب میگم بریم تو خرابه شاید چیزی رو بفهمیم.

لرد با تکان دادن سرش موافقت میکنه و همراه مرگ خواران وارد خرابه میشه.
در کمال تعجب ، پنج ، شیش نفر چهار زانو روی زمین خاک گرفته نشسته و مشغول سیگار کشیدن بودن.
لرد : شما ها دیگه اینجا چه غلطی میکنین؟
یکی از اون آدما : شما؟ من مرگ خوارم. شما کی هشتی؟
مورفین : اوووه! تو یکی از نوادگان من هشتی!

لرد که آشکارا شوکه شده بود ادامه داد.
- چند وقته اینجا اینجوری شده عمو؟
مرد : هیــــن! از وقتی که محفل قدرتمند شده ما به خاک شیاه نششتیم و عاقبت شیگار فروش شدیم.

لرد میخواد حرف بزنه که یهو دیوار خونه ریدل ها با صدای مهیبی میشکنه.
شتررررق!
و ششصد عدد تانک در آستانه دیوار خراب شده دیده میشن.
یارو معتاده : فرار کنید! محفلی ها اومدن!

در همین موقع تانک از روی اون معتاده و دار و دستش رد میشه و املت میکنشون!
مرگ خواران به همراه لرد که اوضاع رو پس می بینن سریعا آپارات میکنند و از خانه شوم میگریزند.

چند کیلومتر اونورتر!

پاق پاق!
ارباب و مرگ خواران ظاهر میشن. همگی از چیزی که دیدن به شدت آزرده خاطر هستن.
ارباب رو به ایوان میکنه.
- ما رو ببر به همون بوق زمانت! دیگه تحمل ندارم. باید بریم به یک زمان دیگه!
ایوان که مسلما از این پیشنهاد راضیه سری تکون میده ومیگه : گوی یک چند قدم اونوتره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/18 16:18:03
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/18 16:19:58
where is my love...؟
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
لرد سیاه و همراهانش برای تحقیق و اکتشاف در دنیای آینده به راه افتادند.دنیا کاملا تغییر کرده بود!

-بابایی اونجا رو ببین.اون آقاهه داره با جارو برقی پرواز میکنه!
-ارباب سر اون خیابون هورکراکس فروشی راه انداختن.دیگه لازم نیست برای زنده شدن برین پس کله کوییریل!
-ارباب شما میدونین اون دستگاههایی که دارن پرواز میکنن چین؟

لرد سیاه نگاهی به وسیله عجیب در حال پرواز انداخت و از ساحره پیری که در ایستگاه قالیچه پرنده نشسته بود پرسید:
-ببخشید.میتونم بپرسم اون دستگاهها دقیقا چی هستن؟

ساحره نگاهی به چهره زیبای!!لرد انداخت.
-جوون تو چرا اینقدر از تکنولوژی عقبی؟اونا کامپیوترن خب.وقتی پرواز میکنن بهشون میگیم ایمیل جادویی.

لرد با احتیاط از ساحره پرسید:
-راستی شما چیزی درباره لرد سیاه میدونین؟

ساحره آهی کشید.
-آره پسرم.جوون خوبی بود.خیلی سعی کرد به جامعه خدمت کنه ولی خب...استعداد یه چیز مرلین دادیه.وقتی نداشته باشی نمیشه کاریش کرد.بین خودمون بمونه.میگن خیلی بی عرضه بوده.حتی رداشم نمیتونست خودش تنهایی بپوشه.

صدای زوزه ای به گوش لرد رسید و ساحره پیر درحالیکه زیر لب چیزهایی درباره جراحی پلاستیک بینی میگفت سوار اولین قالیچه پرنده شد.لرد و مرگخوارانش به راهشان ادامه دادند.

طولی نکشید که به گروهی از جادوگران که در گوشه خیابانی جمع شده بودند رسیدند.لرد به مرگخوارانش دستور توقف داد.
-شماها همینجا بمونین.نباید جلب توجه کنیم.اینا الان لرد سیاه رو ببینن ممکنه از خوشحالی سکته کنن.ما که نمیخواییم آینده رو خراب کنیم.

لرد به آرامی به جمع جادوگران نزدیک شد.جادوگر قد بلندی که در وسط حلقه قرار داشت با شور و اشتیاق خاصی در حال تعریف کردن ماجرای هیجان انگیزی بود.
-آره...اولش باور نکردم.ولی بعد که وارد زودپز اندیشه شدم دیدیم واقعا مال لرد سیاهه!نمیدونین چه قیافه ای داشت.ده دقیقه تموم داشتم بهش میخندیدم.موهای بلند طلایی،چشمای ریز عسلی،قدش نصف من بود.چاق و خپل.اصلا جادو کردن بلد نبود.داشت سعی میکرد یه قناری رو تبدیل به قوری کنه.آخرین نتیجه ای که گرفت یه قناری دم کرده بود.

صدای قهقهه گروه جادوگران لرد سیاه را عصبانی کرد.کمی جلوتر رفت.
-اهم...اهم...ببخشید ولی من فکر میکنم شما اشتباه میکنین.لرد سیاه جادوگر بزرگی بود و ظاهرش هم هیچوقت اون شکلی نبوده.من...من شنیدم کمی شبیه من بوده.

جادوگر قد بلند نگاه مشکوکانه ای به لرد انداخت.
-لرد سیاه؟شبیه تو؟میگما...شما جزو همون میمونهای جهش یافته ای نیستین که محفل پرورش میداد؟

مرگخواران دستهای لرد سیاه را که در حال حمله به جادوگر بود گرفتند و از آنجا دور شدند.
لرد نفس عمیقی کشید و کمی آرام شد.
-این شایعات چیه؟چرا همه چی برعکس به گوش اینا رسیده؟اون جادوگره گفت محفل؟یعنی محفل ققنوس هنوز فعالیت میکنه؟پس...این یعنی مرگخوارا هم هنوز فعالن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
عضویت
1388/05/05
پست‌ها
209
گرمپ !!!

گوی با صدای بالا بر روی زمین کوبیده شد . دودی سفید دور ان را احاطه کرد و از میان دود لرد بیرون امد ، چشمانش کمی میلرزید و تعادلش هم تا حدی به هم خورده بود در همین هنگام چند مرد سفید پوش هم با صرو صدا از میان دود در امدند.

لرد به سرعت یقه ایوان را گرفت و گفت : چرا مثل ادم درستش نکرده بودی ، به خاطر این نافرمانیت خواهی مرد.

پرسی با دهانی باز به روبرو نگاه میکرد و گف : اَه ه ه ه ه لرد ما به اینده سفر کردیم.

لرد ایوان را رها کرد و به اطراف نگاهی انداخت.
گوی در کنج یک کوچه خلوت ظاهر شده بود و توجه افراد کمی که رد میشدند را جلب میکرد ولی در مقابل رباط های متفاوت در میان انسان ها راه میرفتند مانیتور های قول پیکر روی ساختمان ها نصب بود و ساختمان های زیبا و بلند در همه جا سر به فلک گذاشته بود!

چشمان لرد با تعجب به منظره مقابل نگاه میکرد: اه این اینده دنیاست چه غم انگیز پس من کجای این اینده هستم!

ایوان که همچنان می لرزید گفت : سرورم میتونید همین جا بمونید و خدتون هم در اینده باشید !

لرد که همیشه از مرگ میترسید و این را توهینی از سوی ایوان می پنداشت طلسم سبز رنگی به سوی او فرستاد اما ایوان به سرعت به گوشه ای پرید و جا خالی داد اما طلسم مستقیم به گوی خورد و جرقه ابی رنگی از درون گوی بیرون زد.

چشمان همه به گوی بود که ایوان با افسوس گفت : قربان گوی شما سیستم اونو از کار انداختید .
لرد نگاهی به گوی کرد و گفت : باید درستش کنی اونم طوری که بتونم بگم مارو به کجای زمان ببره فهمیدی و گرنه خواهی رد همتون !

همه نگاهشان را از چشمان لرد می دزدیدند و به زمین نگاه میکردند.

ایوان:سرورم من نیاز به وسایلش دارم که فک میکنم در این دنیای مدرن حتما باید باشه و لی وقت میخوام یکم وقت میخوام.

لرد سرش را برگرداند و به دنیای اینده نگاه کرد: تا وقتی تو وسیله رو درست میکنی ما یکم از جزییات این دنیا سر در میاریم و کمی هم ترس رو میان مردم پراکنده میکنیم می خوام ببینم که هنوزم اسم لردولدمورت در یاد ها هست یا باید زندش کرد!

لرد با اشتیاق در افکار خودش غرق شد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
آخرین ورود
یکشنبه 25 شهریور 1397 18:02
عضویت
1388/04/29
پست‌ها
63
سوژه جدید!

مکانی بس مخوف با دیوار هایی سیاه و مردانی با رداهای سفید می باشد. هر از گاهی نوری قرمز رنگ فضای تیره و تار رو روشن می کرد ولی دقایقی بعد ، دوباره سیاهی شومی فضا رو احاطه می کرد.

یک عدد گوی دایره شکل بسیار بزرگ به اندازه یک آلونک که ده مرد هیکل گنده در آن جا میشدند وسط اتاق قرار داشت و مردان سفید پوش دور و بر اون حرکت می کردند.

یکی از مردان : باید سریعتر آماده کنیم! ارباب الان میرسه.
یکی دیگه : آمادست ولی ما هنوز براش اسمی انتخاب نکردیم.
مرد اولی : اسمش رو میزاریم بوق زمان! چطوره؟
اون یکی : عالیه ایوان.

شترق!
در همین موقع در با صدای بلندی باز میشه و هیبت پر ابهت لرد سیاه وارد اتاق میشه.
مرگ خوارا شروع به سجده میکنن.
لرد : بسه این بوقی بازیا! حوصله ارباب سر رفته! این اسباب بازی رو که دستورش رو داده بودم ساختین؟
مردی که ایوان نام داشت : بله ارباب. ایناهاش ( با اشاره به گوی دایره شکل ) امیدوارم ارباب خوششون بیاد.

ارباب بدون هیچ حرفی به سمت گوی دایره شکل میره.
- خب همونطور که دستور داده بودم هست؟ یعنی بشینیم توش و خودش ما رو میبره به یک زمان مخصوص؟
ایوان : بله ارباب. همینطوره. اسمش هست بوق زمان!
ارباب : خب خوبه. من و ملازمانم میشینیم و امروز اولین سفر رو ترتیب میدیم. میخوام جدم سالازار رو به صورت رو در رو ملاقات کنم!
ایوان : ارباب فکر می کنم هنوز یکم...

ارباب : رعیت حرف منو قبول نداری؟ کروشیو! حالا هم قراره تا ارباب سفر کنه. دستگاه رو راه بنداز.
ایوان سریعا اطاعت میکنه و ارباب و همراهانش وارد گوی میشن.

بعد از فشردن چند دکمه ایوان هم وارد گوی میشه. ناگهان گوی به شدت می لرزه.
ارباب : مرگ خوار این چه مرگشه؟
ایوان : ارباب من که میخواستم بگم ولی شما نزاشتین!
نشانه های نگرانی روی چهره سرد و بی احساس لرد نقش میبنده.
- چی میخواستی به من بگی؟
ایوان :در این دستگاه انتخاب زمان به صورت دستی درست نشده.
ارباب : و این یعنی چی؟
ایوان : یعنی اینکه این دستگاه خودش ما رو به هر زمانی که خودش بخواد میبره و ما نمی تونیم براش تصمیم گیری کنیم!
ارباب : ای بمیری! میدم مونتی برات گور بکنه و منم برات صلوات بفرستم!
ایوان:

کار از کار گذشته ، دستگاه غیب شده و معلوم نیست که به چه زمانی رفته است. گذشته ، آینده ، عصر حجر ، دوران پارینه سنگی ، سلطنت تئودور یا شاید هم...؟

-----------------------------
سوژه مشخصه دیگه! کلا این دستگاه خودش مرگخواران رو اینور و اونور میکنه و مرگ خواران هم نمیتونن برش گردون و لذا همش به دوران های مختلف میرن! در ضمن همه مرگ خواران ارباب رو در این سفر همراهی میکنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟
آخرین ورود
جمعه 28 اسفند 1394 19:29
عضویت
1387/05/21
پست‌ها
705
بلاتریکس به چهره ی متعب مرگخواران خیره شد و چوب دستی اش را بیرون کشید:
- آلاکدومارا!

رشد موهای رودولف در یک لحظه متوقف شد! نارسیسا متعجب به بلا نگاهی کرد و پرسید:
- چطوری این کارو کردی؟

بلاتریکس بی توجه به چهره های متعجب مرگخواران، با غرور گفت :
- خیلی راحت! ساق موی رودولف رو آلاکدومارا کردم!

رودولف با قدردانی به لوسیوس نگاهی کرد و سرش را به نشانه ی تشکر پایین آورد. بلا که متوجه نگاه متشکر رودولف شده بود، با عصبانیت به وی چشم غره ای رفت و خطاب به لوسیوس گفت:
- ببین، فکر نکن کار مهمی کردی! جنس موهای رودولف در حال حاضر خشک خشکه! درحالی که قبلا" اینطور نبود! پس فکر نکن که شاهکار کردی و می تونی نظر اربابو به خودت جلب کنی لوسیوس مالفوی!

لوسیس با ناراحتی دستانش را در هم قفل کرد و مرگخواران در سکوت به رودولف خیره شدند.


یک ساعت بعد:

رودولف با خوشحالی رو به روی آیینه ایستاده بود و با موهایش ور می رفت. بلاتریکس به وی چشم غره می رفت و مورگانا شیشه های خونش را مرتب می کرد، بارتی با لگو هایش ور می رفت و لوسیوس سعی می کرد که نارسیسا را به هوش بیاورد که ناگهان درب با شدت باز شد و لرد سیاه در حالی که از شدت عصبانیت می لرزید، وارد سالن عمومی شد و مرگخواران با تعجب به یکدیگر خیره شدند.

بارتی با هیجان به لرد نگاهی کرد و جیغ کوتاهی کشید:
- بــابایـــــــی!! موهات بازم ریخت و شدی بابایی کچل خودم!

لرد سیاه در حالی که از خشم می لرزید، کروشیویی را به طرف بارتی فرستاد:
- بله! چون همه ی شما احمق ها فراموش کرده بودید که خصوصیت خانه ریدل اینه که تنها می تونه یک کچل داشته باشه! من با طلسمی رودولف رو به اون شکل دراورده بودم و این اتفاق باعث شده بود که موهای من به طور خودکار رشد کنن! وقتی رودولف ازم کمک خواست، فکر کردم که شماها نمی تونین هیچ راهی برای درست شدن موهاش پیدا کنید...برای همین با خیال راحت اجازه دادم که سعیتونو بکنین! حالا با دراومدن موهای رودولف، موهای من دوباره ریخته!

مرگخواران وحشت زده به یکدیگر نگاهی کردندو لرد سیاه در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد کشید:
- کــــــــــــــــی موهای رودولف رو برگردونده؟!

انگشت های مرگخواران، لوسیوس مالفوی را نشانه گرفت و بعد در حالی که لوسیوس از شدت ترس می لرزید، نارسیسا با تصور تنبیه شوهرش، از حال رفت!


پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
تولد نقش
1385/09/06
آخرین ورود
یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
عضویت
1385/05/08
پست‌ها
1506
لوسیوس در اتاق رو میبنده و رودولف با افسردگی روی صندلی میشینه.رودولف شک داره که کسی بتونه کاری انجام بده.
لوسیوس دست هاش رو بهم میماله و میگه:ببین رودولف،اولین اصل داشتن موهای خوب و زیبا اینه که بهشون رسیدگی کنی.تو هیچ وقت به موهات نمیرسیدی.همیشه عین تخ کاموا بودن.جوری که من مدت های فکر میکردم دادی برات مدل آفریقایی بافتنشون...!
لوسیوس ادامه داد:...در نهایت اینکه باید به موهات برسی!وگرنه دوباره کچل میشی.گرفتی؟
رودولف اهی کشید و گفت:حالا بذار در بیان.هر دقیقه شونه میزنمشون!

لوسیوس با خوشحالی از روی میز تخم مرغ بزرگی بر میداره و میکوبه وسط سر رودولف!
رودولف که زرده تخم مرغ از روی صورتش چکه میکنه فریاد میزنه:چته روانی؟
لوسیوس لبخندی میزنه و میگه:هیسسس!ساکت باش.من کارم رو شروع کردم.اگه حرف بزنی خراب میشه.اجازه بده همه گلبول های بدنت جمع بشن وسط سرت!

لوسیوس بعد از تمام کردن حرفش به طرف ظرف نسبتا بزرگی رفت و چندین ماده عجیب و غریب را درون آن مخلوط کرد.بعد چند طلسم عجیب به مخلوط درون ظرف زد و به طرف رودولف راه افتاد.
رودولف با ترس پرسید:این دیگه چه کوفتی...
قبل از تمام شدن حرف رودولف لوسیوس محتویات ظرف را بر روی کله رودولف خالی کرده بود!

بلا که بیرون اتاق لوسیوس دم در ایستاده بود به نارسیسا گفت:ببینم حالا این شوهرت چیزی هم بلد هست؟نیاد بزنه پوشت کله شو هم بکنه؟بلایی سر کله رودولف بیاد موهای لوسیوس رو میکنم کلاه گیس درست میکنم!
نارسیسا میخواست جواب بلا را بدهد که صدای فریادی از درون اتاق لوسیوس همه را از جا پراند!

رودولف با عصبانیت در اتاق رو باز میکنه و میاد بیرون و فریاد میزنه:اوهوی نارسیسا بیا این شوهرت رو ببر تا اواداییش نکردم!
ملت حاضر در صحنه:
رودولف با عصبانیت به بارتی گفت:چیه اینجوری نگاه میکنین؟با اون ات و آشغال هایی که لوسیوس ریخته روی سرم خیلی زشت شدم نه؟
ملت:

بلا با تعجب به رودولف اشاره میکنه و میگه:رودولف...تو...تو مو در اوردی!
رودولف با تعجب به اطراف نگاه میکنه و متوجه خرمن موی مشکی رنگی میشه که از کله اش آویزونه!
رودولف در حالی که بقیه در حال کف کردن هستن محکم میزنه پشت لوسیوس و میگه:شاهکار بود!بالاخره جواب داد!باورم نمیشه!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:متاسفانه منم باورم نمیشه!

بارتی با شک به لوسیوس نگاه کرد و گفت:چرا؟خوشحال نیستی؟تونستی موهای رودولف رو دربیاری!
لوسیوس آب دهنش رو قورت میده و میگه:درسته ولی به رودولف گفتم حرف نزنه و حرکت نکنه!حالا...دیگه رشد موهاش متوقف نمیشه!
وبا دست به موهای رودولف اشاره میکنه که در همین فاصله به کمرش رسیدن!
رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/5 1:14:59
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.