شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
-موهام که فرفریه...بینی هم که سربالا...چقد آدم میتونه زیبا باشه آخه! -من چشمام بزرگ و زیبا میباشه به نظرم اگه اون چشم های منو ببینشه شاید اون بچه رو به من دادن کنه! -من یه چیزی دارم که خیلی ها ندارن...من ویبره میزنم!
همه داشتن با خودشون زیبایی ها و ویژگی هاشونو مرور میکردن تا برن و اون بچه رو بگیرن.کراب هم در آرایشگاه داشت به چیزی فکر میکرد: -خیلی برام عجیبه!چرا وقتی دماغمو خورد،دماغم سیاه شد مگه نباید قرمز میشد.آها فهمیدم،این نشون میده که سیاهی تمام وجود منو گرفته. من واقعا به خودم افتخار میکنم.
اونی که موقع خورده شدن دماغش میره آرایشگاه نباید به خودش افتخار کنه ولی کراب اینجوری نبود اون در هر شرایطی یه دلیلی پیدا میکرد تا به خودش افتخار کنه.
مرگخواران انقد داشتن به زیبایی هاشون فکر میکردن که یادشون رفت، یک نفر پیششون هست که کسی اونو نمیبینه!
کنار گودال مرگخواران به گودال رسیده بودن و داشتن تصمیم میگرفتن که کی وارد گودال بشه! -تو مگه گرگینه نیستی،خب برو تو دیگه!
فنریر واقعا ربط بین گرگینه بودن و این موضوع رو نفهمید. -اینا چه ربطی به هم داشتن دقیقا؟چرا مسائل بی ربط رو به هم ربط میدی!تا اینجاشو با هم اومدیم بقیه ی راه رو هم با هم میریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/6 14:31:46 ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/6 22:41:22
مرگخواران همه با چهره ای حاکی از "بلاتریکس ؟!" به سمت رابستن برگشتند.
-کی بلاتریکس؟!
رابستن با پوکریتی به سبک سیاره بیگانه خود برگشت و گفت:
-این فرفری نه! رابستن آن فرد ماتیکی را می گوید.
کراب که تازه فهمیده بود روی صحبت رابستن با اوست، برگشت و با لحنی طعنه آمیز گفت:
-ماده عمته! فضاییه شده! -رابستن بی ادبی دوست نداشت، به خاطر این کار رابستن دماغت رو خورد تا شبیه اون بی دماغ شی!
کراب که حالا بی شباهت به لرد سیاه نبود، فحشی نثار رابستن کرد و خود را با جادو به آرایشگاه فرستاد. لینی که با تعجب به این صحنه نگاه می کرد تا جایی که صدای یک پیکسی می رسید فریاد زد:
-جمع کنید این مسخره بازیارو! رابستن تو هم بجای این کارا دنبال یکی بگرد بفرستیمش اون تو، خیال نداری که لرد رو نا امید کنی؟!
و مرگخواران به جست و جو میان خودشان ادامه دادند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیتویک در 1398/1/5 16:27:09 ویرایش شده توسط فیلیوس فلیتویک در 1398/1/6 14:52:39
نه به این دلیل که تسلیم شده یا حرف خانم یتیم خانه ای را پذیرفته باشد... نه! لینی خشکش زده بود! آلوده؟...میکروب؟...حشره؟ لینی روزی دو بار دوش میگرفت و هر روز صبح پس از مسواک زدن دهان بی دندانش، شاخک هایش را با الکل ضد عفونی میکرد.
خانم یتیم خانه ای این را نمیدانست. لینی تصمیم گرفت از حقوقش دفاع کند. -شما یه دست به این نیش من بکش! اگه صدای پاکیزگی "جییییر" نداد، بچه به من نده. اصلا شما شرم نمیکنین اسم اینجا رو گذاشتین یتیم خونه؟ این چه اسم تحقیر آمیزیه؟ روح و روان بچه ها به هم میریزه. بعد میگن بچه هایی که از اینجا میرن بیرون چرا لردهای سیاه میشن! اصلا موهات چرا این شکلیه؟
لینی در امر دفاع از حقوقش، بسیار زیاده رونده بود.
مرگخواران به سختی لینی را عقب کشیده و آرامش کردند.کریس دهانش را باز کرد که حرفی بزند، ولی سو قبل از او شروع به حرف زدن کرد. -قیافه کدومتون موجه تر و منطقی تره؟ بره جلو شاید حاضر بشن بچه رو بهش بدن!
مرگخوار با لبخند ملیحی سر تکان داد.کریس قبل از اینکه بلاتریکس فریاد دیگری بزند،وارد بحث شد. -ببین تو بازی سنگ کاغذ قیچی اشتباه برات تعریف شده،اون مسابقه بین دو نفره،در اصل باید الان ده بیست سی چهل کنیم!
بلاتریکس با عصبانیت و کلافگی دست هایش را درون موهایش برد. -وااای...من چرا شما ها رو تایید کردم؟!
سو نیشخندی زد و کریس فهمید باید کاری بکند،هوش ریونی دوباره به کمک کریس آمده بود. -یه ایده دیگه هم دارم! -حتما منچ بازی کنیم؟
سو این را گفت و فقط خودش به حرفش خندید.
-دوتا گروه میشیم،یه گروه میرن گودال،یه گروهم میرن یتیم خونه،هر گروهی بچه رو پیدا کرد میاد همینجا!
مرگخواران کمی فکر کردند و سپس با حرکت سر موافقت خود را نشان دادند.
-فقط این ایده رو هرکسی میتونست با یه ذره فکر بده،به هوش ریونی ربطی نداشت.
کریس پوکرفیس به بانز خیره شد،البته در اصل به صندلی خالی خیره شده بود.بلاتریکس از صندلی بلند شد و با اشاره دست مرگخواران را به دو گروه تقسیم کرد.رودولف جلوی بلاتریکس ایستاد. -من چی بلا؟بانز نامرئیه،چرا منو نمیبینی؟ -تو وظیفت خیلی مهمه رودولف،باید بمونی اینجا،هر گروهی بچه رو آورد بعد تو میری به اون یکی گروه خبر میدی برگردن!
رودولف پوکرفیس به مرگخواران که به سمت در خروج میرفتند خیره شده بود.
مرگخواران گیج شده بودند. باید چه کار می کردند؟ - خب من یه ایدهای دارم.
بلاتریکس که هنوز عصبانی بود که چرا بچه را گم کردهاند، با چشم غرهای گفت: - خب بگو. - خب ما نمیدونیم بریم یتیم خونه یا گودال دیگه. درسته؟ - خب آره. که چی؟ - خب فهمیدم باید چطوری به نتیجه برسیم. - خب؟ - خب موضوع سر انتخابه دیگه؟ - خب آره. - خب میخوایم بفهمیم بریم گودال یا یتیم خونه. - آره! - خب ولی نمی دونیم واسه تصمیمگیری چی کار کنیم.
بلاتریکس که صبر نداشتهاش به خاطر کش دادن موضوع و تکرار بیش از حد خب تمام شده بود با خشم از سر جایش بلند شد و با نهایت صدا داد زد: - خب بنال دیگه!!!
همزمان با خیس شدن شلوار مرگخواران تمام افراد کافه برگشتند و با تعجب بلاتریکس را نگاه کردند. اما مگر بلاتریکس خجالت سرش میشود؟ - ها؟ شما چتونه؟
با گفتن این حرف ملت سعی کردند شلوارشان را خیس نکنند و سریع از ترس جانشان به گفتگوهایشان ادامه دادند. - حالا تو می خواستی ایدهت رو بگی.
مرگخوار مذکور با ترس و لرز جواب داد: - می تونیم س... - چی؟ نمیشنوم. - میتونیم سن... - گفتم بلندتر! - می تونیم سنگ کاغذ قیچی کنیم.
و بلاتریکس از شدت فوقالعاده بودن ایده آرام آرام محو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/12/24 14:32:35
پلیس مشنگی پوکرفیس به بلاتریکس خیره شده بود و منتظر جواب بود.
-چون اگه بچه رو پیدا نکنیم باید یکی رو بدیم ارباب بکشه!
پلیس مشنگی خواست یک قدم عقب برود که با مخالفت فنریر مواجه شد. -نه نه!آفرین بلا،اینجوری دیگه نمیمیریم! -نه فنریر،یکم دیرتر میمیریم،یه آواداکداورا دیرتر.
فنریر فعلا به همان چندثانیه زندگی بیشتر دلخوش کرد و پلیس را روی کولش گذاشت. -بریم!
... بعد از نیم ساعت پیاده روی بی فایده،مرگخواران تصمیم گرفتند در کافه ای بنشینند و فکر کنند یک بچه کوچک نق نقو چه جاهایی میتواند برود.
-شهربازی؟ -یه بچه ی در این حد کوچولو حتی با مفهوم شهربازی آشنا نیست رودولف!چه برسه به آدرسش!
فنریر که از اول مسیر با دست راست دهان پلیس را گرفته بود،تصمیم گرفت برای تنوع با دست چپ دهان پلیس را بگیرد. -شاید یه گرگینه خوردتش؟
بلاتریکس با مشت محکم روی میز کوبید. -فنر،چرا تو همه چیو به خوردن ربط میدی؟! -فهمیدم!مجرم همیشه به محل جرم برمیگرده!
سو بعد از بیان این جمله با نگاه کنجکاو مرگخواران مواجه شد. -ما از یتیم خونه آوردیمش،پس برگشته همونجا دیگه!
راه حل سو از نظر مرگخواران کاملا منطقی به نظر میرسید،تا وقتی که لینی هم بعنوان یک ریونکلاوی نظر داد. -شایدم تو گودال باشه؟ما از اونجا هم آوردیمش!
مرگخواران با تردید به هم نگاه کردند،حالا باید یکی را انتخاب میکردند،گودال یا یتیم خانه؟
همه در حالی که سعی می کردند سکتهی ناقص بکنند و نه کامل فریاد زدند: - چی؟ - گفتم بچه نیست. - میدونیم اون واسه تعجب بود. - خب اگه میدونید دیگه چرا می پرسید؟
بلاتریکس اعصاب نداشت. پس ملت هم دست از مسخره بازی کشیدند و دوباره به موضوع بچه پرداختند. - حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟ - رُس.
گوینده این دیالوگ با نگاهی دقیق به جمله قبل، از گفتن دیالوگ پشیمان و بعد دچار افسردگی شدید شد و خواست خودش رو بکشد که مرگخواران بر سرش ریختند و اسلحه را از دستش گرفتند. - داداش یه کلمه اشتباه گفتی این کارا چیه.
و مرگخوار مذکور از خودکشی منصرف شد. - بچه رو یادتون رفت؟!
با خشم بلاتریکس همه به صورت خبردار ایستادند و جو پایگاههای نظامی را به خود گرفتند. - خیر قربان! - پس تن لشتون رو جمع کنید بریم دنبال بچه. - بله قربان!
و راه افتادند که بروند. در لحظات آخر بلاتریکس یقه پلیس مشنگ که همچنان آنجا ایستاده بود و با تعجب به آنها خیره شده بود را گرفت و گفت: -جنابعالی هم با ما میای!
دامبلدور بچهای داره که مرگخوارا از یتیمخونه میدزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند میشه و اسمشو تام ماروولو جونیور میذاره. مرگخوارا بچه رو می برن بیرون و بچه میفته توی یه گودال. مرگخوارا هم دنبالش به اعماق زمین می رن. الان بچه از گودال اومده بیرون و توی یه پارکه و پلیس داره ازش سوال جواب می کنه. مرگخوارا هم می بینن.
....................
-این پلیسه خودش تستراله که وایساده از بچه به این کوچیکی سوال می کنه؟ -اون بچه که حرفم نمی تونه بزنه...همش گریه می کنه. بفرما...گریه کرد! -چیکار می کنه؟ یه کاغذ داد امضا کنه... -بهش دستبند زد؟
مرگخواران که دیگر طاقت دیدن این رفتار با بچه مورد علاقه اربابشان را نداشتند جلو رفتند.
-ببخشید...جناب پلیس مشنگی!
پلیس با عصبانیت به طرف انسان هایی با پوشش عجیب و غریب برگشت. -مشنگ؟ الان به پلیس مملکت توهین کردین؟ شما، یه مشت اراذل و اوباش و گرگ و حشره؟ اصلا ببینم...این گرگه مجوز داره؟ اون دختره چرا برای من عشوه میاد؟
سو دست از پلک زدن برداشت و فنریر وانمود کرد در جیب هایش به دنبال مجوز می گردد. بچه هم این وسط گریه اش را قطع کرده بود و دست های کوچکش را از داخل دستبند بیرون کشید و موذیانه در حال دور شدن بود.
مرلین تصمیم گرفت ریش سفیدی کند و جلو رفت. -جناب پلیس...این بچه رو چرا داشتین دستگیر می کردین؟
-ازش پرسیدم تک و تنها اینجا چیکار می کنه؟ پرسیدم مرتکب جرمی شده یا نه...جواب نداد. گفتم اگه مرتکب جرمی شدی گریه کن...که گریه کرد. اعتراف نامه شو نوشتم و دادم امضا کرد و دستبند زدم بهش. بچه شما بود؟ نبود که...بود؟
روش پلیس به نظر مرگخواران بسیار منطقی و عادلانه بود.
در این بین بلاتریکس متوجه موضوعی شد. -ملت...بچه...نیست!
-ببین حشره. یه نگاهی به دستای من بکن. اینا دست کسی هستن که بتونه کار کنه؟ من سالها به اینا رسیدم. حتی تو هاگوارتز هم تکالیفمو گویل انجام میداد. البته اشتباه انجام میداد ولی الان موضوع این نیست. روی موضوع تمرکز کن. تو فیلما و سریالا دیدی یکی مغزش کار میکنه و یکی دستش؟ یکی عقل داره و یکی قدرت بدنی؟ من همون شماره یک هستم! من مغزم کار میکنه. مجبور کردن من به خونه سازی، خیانتیه به جهان هستی.
حشره مات و مبهوت به کراب نگاه میکرد. اصلا هم به او ربطی نداشت که کراب از دستهایش چگونه محافظت کرده و شب ها به آنها کرم زده و دائما دستکش پوشیده. حشره خانه میخواست. سقفی بالای سرش میخواست. اصلا هم برایش مهم نبود که زیر زمین زندگی میکند. برای همین روی سر کراب پرید و بطور ناگهانی گوشش را گاز گرفت و اینطور به او فهماند که از سیستم دفاعی و حمله ای قوی ای برخوردار است.
کراب تحت تاثیر درد ناگهانی شروع به دویدن کرد و خیلی زود به مرگخواران رسید. لینی حسود خیلی حسود بسیار حسود، از دیدن حشره بطور کامل از حسودی ترکید! -دهه...اینو برای چی آوردی؟ گفتیم بشین براش خونه بساز.
-آخ!
این جواب کراب بود. برای این که حشره ساعتی به مچش بسته بود و دقیقا هر پنج دقیقه یکبار گازی از گوش کراب میگرفت.
-هیسسسس...ساکت باشین یه لحظه...
مرگخواران ساکت شدند. البته کراب این وسط یک آخ دیگر هم گفت. بعد از ساکت شدن مرگخواران، همگی متوجه شدند که صدای بچه بسیار نزدیکتر شده.
-انگار از بالا میاد. مسیر تونل رو رو به بالا بکنیییییین!
مرگخواران شروع به کندن کردند. بجز کراب که نگران دست هایش بود و بجز لینی که از شدت حسادت دچار لرزش و تشنج شده بود و نمیتوانست جایی را بکند.
مرگخواران کندند و کندند...تا اینکه نوری به درون تونل تابید.
-بچه ها...فکر کنم اونقدر کندیم که مردیم! من دارم به سمت نور میرم.
مرگخواران هکتور جوگیر را گرفتند که به طرف نور نرود.
-رسیدیم به سطح زمین. بچه رفته بیرون. یکی سرشو ببره بیرون و بیاد گزارش بده بفهمیم کجاییم.
دیانا سرش را از تونل بیرون برد. -وسط یه پارکیم. بچه هم اونجاست. یه پلیس داره ازش میپرسه اونجا چیکار میکنه. بچه هم مثل تسترال زل زده بهش و جواب نمیده.