شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لینی به چهره کج و معوج ایوانوا نگاهی انداخت. کمی به نظر معصوم می آمد... اما تاج وزارتی را که بر روی سرش بود و در حال میک زدن آن بود، همان کمی معصومیت را هم از بین می برد. و دلسوزی لینی را بر نمی انگیخت و نکته مهمتر! مرگخواری که معصوم است، قائدتا جای کاریش می لنگد. این صد و پنجاه و شش بند اول کتاب "چگونه مرگخوار شویم و مرگخوار بمانیم؟" بود. کتابی که هر هفته بلاتریکس از آنها امتحانش را می گرفت.
- نه، بال نمی دم! من نمی خوام! - حتی اگه بهت غذا بدم... ببین این پوست موز، از خاطره دار ترین پوست موز هامه؛ چون تنها پوست موزیه که نخوردمش! ببـ... ببین... اگه یه بال به من بدی، منم کـ... کل اینو بهت میدم!
وزیر ایوانوا، در حالی که بغض در چشمانش حلقه زده بود، موز را در جلوی صورت لینی گرفت. لینی با دیدن پوست موز چندشش شد. عوقی نمایشی درآورد و بر خود لرزید. برایش عجیب بود که چگونه کسی می تواند چندین سال پوست موز را نگه دارد؟ حتی برای تجزیه شدن در طبیعت هم انقدر طول نمی کشید. لینی، پس از افکار تجزیه موز و نگهداری موز و اینکه موز زودتر تجزیه می شود یا پوست موز، خرمگسی را دید که با ویزی طولانی به سمتش می آید. - ویـــــــز!
خرمگس مکان فرود خود را دیوار پشت لینی انتخاب کرده بود و با سر هم در آنجا فرود آمد. از سر و گوش خرمگس خون می آمد. آن هم از آن سبز رنگ هایش! لینی به سمت خرمگس که ظاهر چندش و نچسبی داشت، دوید و سعی کرد نبض خرمگس را بگیرد، اما به این دلیل که نمی دانست قلب خرمگس کجا است، چشمانش را بزرگ کرد و به سمت ایوانوا دوید و با جیغ و فریاد گفت: - پـــرســــتــار ایـــوا! بیست گرم ایزوپوتورولیول بزن! ضــربــان نــداره!
ایوانوا با چهره ای مات و مبهوت به لینی خیره ماند. او نه می دانست که کِی پرستار شده است و نه می دانست که لینی چه چیز را گفته است. البته به احتمال زیاد، لینی نیز نمی دانست چه می گوید و چه می کند.
لینی بیشتر خودشو بغل کرد. انقدر بغل کرد که دست هاش پشت کمرش به هم رسیدن.
- ببین لینی نگران نباش. اصلا درد نداره.
لینی یک قدم عقب رفت. - نمیخوام. من بال های نازنینمو دوست دارم.
ایوا در حالی که یک قدم جلوتر می رفت، سعی میکرد لینی رو به کنج اتاق بکشونه. - ببین لینی یادت نره اینا همش برای رضایت اربابه!
لینی بین دو راهی سختی گیر افتاده بود. دو راهی رضایت ارباب یا پیکسی بی بال بودن و پرواز نکردن تا آخر عمر.
ایوا اسپری بزرگی که دور تا دورش رو با کاغذ پوشونده بودن از جیبش در میاره و همین برای لینی کافی بود تا وحشت زده بشه و ویز ویز کنون به دورترین نقطه ممکن از دست ایوا فرار کنه. - اون چیه؟
ایوا با عجله اسپری رو پشتش قایم میکنه. - این؟ این اسپری بی حسی بود. گفتم که قول میدم بدون درد باشه.
لینی زیاد به حرف های ایوا خوشبین نبود. - نمیخوام اصلا. بال های کوچولوی گوگولیمو نمیدم بهت.
کتی اشتباهی پاشو روی یکی از گیاه های مورد علاقه لرد می ذاره و لهش می کنه. گیاه از کتی مواد لازم برای درست کردن یه کود مقوی رو می خواد. یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام(کبد تام تهیه شد)،یک مژه نجینی(تهیه شد)، ملاقه هکتور(تهیه شد)، یکی از بال های لینی، و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!
ایوا و کتی سراغ هکتور می رن و ملاقه شو می گیرن. کتی معجونای هکتور رو می خوره و همون جا می مونه و ایوا به سراغ لینی می ره.
...............................
- لینی؟
لینی نیم نگاهی به ایوا انداخت. ایوا خوشحال از این که توجه لینی را جلب کرده، سعی کرد لحنی هیجان زده و حماسی داشته باشد. - ما در این راه، فداکاری های زیادی کردیم. کتی های زیادی فدا کردیم. خسته شدیم. تشنه شدیم. زمین خوردیم.
لینی که زیاد تحت تاثیر قرار نگرفته بود، انگشت اشاره اش را بالا برد. - ببخشید... ولی در کدوم راه؟
ایوا متوجه شد که سخنرانی اش را از وسط شروع کرده. - خب... ببین. رضایت ارباب برای ما خیلی مهمه. نه؟
- مهم ترینه.
-آفرین. الانم برای کسب این رضایت، به یه تیکه خیلی کوچیک و بی اهمیت از تو احتیاج داریم.
لینی وحشت زده خودش را بغل کرد. او در حالت عادی هم کم بود و حالا ایوا می خواست ناقصش کند.
ایوا فکر کرد. چرا باید اصلا به کتی کمک میکرد. اون الان باید به فروشگاه های سرتاسر لندن حمله میکرد و شیر، مرغ تا جون آدمیزاد رو یک جا میبلعید. البته به این هم فکر کرد که لرد سیاه روی مرگخوارانش حساس است و اگر میدید کتی ناقص شده و ایوا که همراهش بوده هیچ کاری نکرده عصبانی می شد و آن وقت ایوا باید بیخیال هر چی غذا و فروشگاه میشد.
- گفتی مگس؟ مگس تو لونه ی زنبور ها؟ - آره، به همراه کلی تله و سیستم های دزدگیر که خیلی پیشرفته و مرگبارن و از کندو محافظت می کنند. - اونوقت چرا یه کندو باید همچین سیستم های دفاعی ای داشته باشه؟ - زنبور ها و مگس ها بخاطر رعایت نشدن حقوقشون توسط آدم ها به لینی شکایت کردن و لینی براشون اینا رو تهیه کرده!
یک ایوا میدانست نباید جانش را بخاطر کسی به خطر بندازد .پس باز هم فکر کرد. یادش آمد روزی که در شهر در حال گردش بود و به فروشگاه ها و خوراکی های مردم حمله میکرد پوستری را دید که بجای اینکه آن را بخواند قورتش داد اما بخاطر مزه ی بدش بالایش آورد و سپس محتوای آن را خواند و حالا بخاطر مزه ی بد آن یادش بود چه چیزی روی پوستر نوشته.
نقل قول:
هر چی میخواین فقط زنگ بزنید. شماره:7777777
چند دقیقه بعد
- به سامانه اس پیوس خوش آمدید .جهت درخواست عدد ۱ و سپس یک سکه را در درون تلفن بیندازید و سپس دکمه را فشار دهید و درصورت انتقاد لطفا قطع کنید.
ایوا بدون توجه به رفتار های کتی سکه ای از جیب کتی در آورد و در درون تلفن انداخت و سپس دکمه را فشار داد.
- مشترک گرامی لطفا صبر کنید تا تماس شما وصل شود.
ایوا منتظر ماند و سپس تلفن بوقی خورد و ایوا فهمید وقت شروع درخواستش است.
- سلام شما اب دهن مگس دارید؟ - گفتی آب دهن مگس؟ آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت! ...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟ - نه ممنون! - وقت ما رو گرفتی؟
سپس تلفن قطع شد. ایوا انتظار نتایج بهتری را داشت.
- بهتره همون راه عملی رو انجام بدیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/6/26 15:59:12
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
ایوا با نگرانی به کتی خیره شد و گفت : چی ؟! این پاتیل است ، نه کلوچه ! هکتور چی به خوردش دادی ؟ معجون پاتیل را کلوچه ببین بود؟
- چی ؟ نه بابا ! معجون توهم است.
در همان حال کتی می گفت : وای ! اون پاستیل جهنده ی رنگین کمانی را ببین
ولی وقتی ایوا سرش را برگرداند چیزی جز کتاب آموزش اصول معجون سازی چیزی ندید .
- این کی اثرش می ره ؟ ما خیلی کار داریم . وقت اضافی برای تلف کردن هم نداریم
هکتور با هیجانی بیش از حد جواب ایوا را داد : می خواهید نوشداروش رو درست کنم ؟
ایوا کمی فکر کرد ، کمی بیشتر فکر کرد.
- نه ! لازم نیست . حتما اثرش می ره دیگه . صبر می کنیم . با این مع....
در همان حال کتی بلند شده بود و با حالتی عجیب به سمت کتابخانه می رفت و زیر لب زمزمه می کرد : وای ! نوشیدنی کره ای با لیمو و گیلاس ، دونات شکلاتی با خامه ی بنفش ، به به !
لحظه ای ایوا دلش می خواست که درون توهم کتی باشد اما بعد صدایش را صاف کرد و گفت : اهم اهم ، باشه ، برو نوشداروشو درست کن .
- نه ! نمی شه ! من دو قطره از آب دهان مگس استوایی که تو لونه ی زنبور ها زندگی می کنند را ندارم. باید پیداش کنم تا بتونم نوشداروشو درست کنم.
- الان انتظار داری ما بگیم می ریم برات پیداش می کنیم ؟
ایزابلا پخش زمین بود. - ایزابلا؟ - کتی به حالت ویبره وار دور اتاق میچرخید...نه پرواز میکرد...نه میدویید...نه میرقصید نه... -الان داری چیکار میکنی؟ - راوی از اینکه بتواند بفهمد کتی چکار میکند نا امید شده و به ادامه ی توضیحات پرداخت. ...و به معجون های آماده و غیر آماده ی هکتور میخورد و آنها را می ریخت،میشکست،نابود میکرد،قاطی میکرد و ... در همین هنگام، کتی، در حالت ویبره به یکی از معجون های نیمه آماده هکتور که در شیشه بود خورد،شیشه زمین افتاد و شکست و معجون پخش شد. هکتور به سمت معجونش دویید و با ناله گفت: -معجون عزیزم! -معجون توهم؟
کتی جذب رنگ معجون شده بود. -وای چه رنگی! -نه اونو نخور! دیگر دیر شده بود. کتی با انگشت معجون را میخورد.
یک دقیقه بعد... - وای چه دنیای رنگارنگی! چه رنگین کمون های قشنگی!
و به یک پاتیل اشاره کرد -اون کلوچه رو میدی من بخورم؟
اثر قهوه به این سادگیها از بین نمیرفت، آن هم برای ایوا که بدون قهوه هم پرانرژی بود و حالا، پیش روی هکتور و کتی و ایزابلا، ایوا شبیه هکتوری بود که همزن برقی قورت داده بود. یکجا بند نمیشد. کتی به ایوا نگاهی کرد و به سمت ایزابلا برگشت. نباید وقت را تلف میکردند، باید ملاقه را برمیداشتند و به سمت گزینههای بعدی میرفتند.
-تو میدونی این چیه؟ چرا ایوا داره به در و دیوار میخوره؟ چرا انقدر تکون میخوره؟ چی به خوردش دادیـــی؟! ایزابلا سعی کرد کتیِ خشمگین را آرام کند. با لبخند دستش را روی شانه کتی گذاشت و توضیح داد. -ایوا قهوه خورده! قهوه انرژی رو خیلی زیاد میکنه، ایوا هم چون بار اولشه خیلی خیلی پرانرژی شده، خوب میشه به زودی! کتی قانع شد. فقط یکمی. -چجوری زودتر خوبش کنیم؟
ایزابلا لبخندی زد و شروع کرد به توضیح دادن. بالاخره عمری بود که قهوه میخورد و از رمز و رموزش خبر داشت. -اول از همه باید یادت باشه که حتما...
ولی هیچوقت نتوانست حرفش را تمام کند. ایوا بیش از حد پرانرژی شده بود. در حدی که به سقف برخورد میکرد و به زمین برمیگشت و درآخر به ایزابلا برخورد کرد، ایزابلا نیز روی زمین افتاد و بیهوش شد. -ایزابلا رو زدی!
ایوا اهمیتی به کتیِ خشمگین نداد و به تکان خوردن و به هم ریختن وسایل اتاق هکتور ادامه داد. تاجایی که به پاتیل بزرگی که وسط اتاق بود برخورد کرد و پاتیل چپه شد و محتویات سبزرنگش روی زمین ریخت. هکتور دادی زد و به سمت پاتیل دوید. مثل اینکه ماده درون پاتیلش ماهیتی اسیدی داشت چون کف اتاق را ذوب کرد و به طبقات پایینتر رفت. صدای جیغ پیتر در طبقه پایین شنیده شد.
کتی به ایوا که درحال حرکت بود خیره شد. چگونه باید او را آرام میکرد؟
-بده،ایوا تو بخور! ایوا که معلوم بود نسبت به معجون قهوه حس خوبی ندارد گفت -نه نمیخوام! اینو نمیخورم!
کتی و هکتور با تعجب به ایوا نگاه کردند،سابقه نداشت ایوا تعارف به خوردن چیزی را رد کند.
-اگه ملاقه رو میخواین باید اینو بخورین -خیلی خب... بده خودم بخورم.
کتی این را گفت و با انزجار به قهوه نگاه کرد. باید چیز خیلی بدی بود که حتی ایوا حاضر نشده بود آن را بخورد.
بعد لیوان را از دست هکتور گرفت و یک ضرب بالا رفت بعد از خوردن،متوجه مزه ی تلخ زهر ماریه قهوه شده و قهوه رو توی صورت ایزابلا که تازه وارد اتاق شده بود تا از هکتور نظرش را درباره ی قهوه بپرسد،تف کرد.
-پووووووووو! این دیگه چی بود به خوردم دادین مزه اش چرا انقدر بده؟
اما چون بار اولش بود که قهوه میخورد اثر آن سریع شروع شد.(انرژی زیاد)
و حالا هکتور و بقیه شاهد کتی ای بودند که با فرمت دور اتاق می دویید.
-ایزابلا؟ این چی بود به من دادی؟ حالا چیکارش کنیم؟ -هیچی چون اولین بارش بوده زیادم خورده اینطور شده،باید صبر کنیم اثرش تموم شه
_ارباب یه دونـــــــــــــــــــه باشن... واسه ی نمـــــــــــــــــــونه باشن.
کتی و ایوا به در اتاقی که صدای هکتور از اون میومد نگاه کردند.
_اول تو. _نه اول تو. _من در میزنم، تو حرف بزن.
در حالی که کتی خودش رو برای حرف زدن آماده میکرد، ایوا ضربه نه چندان آرومی به در زد. در با سر و صدا باز شد و ثانیه ای نگذشته بود که هکتور با پرتاب انواع معجون از آنها پذیرایی کرد...
با جیغ و داد کتی نه تنها هکتور واکنش نشون داد؛ بلکه صدای رودولف هم از اتاق کناری به گوش رسید.
_ساحره های باکمالات مساوی جیغ های باکمالات.
کتی حرف رودولف را نادیده گرفت و درحالی که سعی میکرد آروم باشه صورتش رو به سمت هکتور گرفت.
_هکتور، ملاقهت رو نیاز داریم. همین حالا بده به من. _شرط داره. _چه شرطی؟ _باید از معجونی که تازه پختم؛ یه ذره بخورین تا ببینم چی میشه!
ایوا و کتی به هم نکاه کردند، تا الان خطر های زیادی رو به جون خریده بودن؛ این یکی هم روی بقیه!
_باشه.
هکتور ویبره زنان به سمت یکی از پاتیل های روی آتیش رفت و مقداری از اون رو توی ظرفی ریخت.
_این شما و این معجون قهوه! _قهوه چیه؟ _خوردنیه؟ _پوشیدنیه؟ _بوییدنه؟ _خودمم نمیدونم چیه. از یه دختره که میخواست بیاد توی خونه؛ به عنوان باج گرفتم. فکر کنم خیلی خوشمزه باشه چون سه ساعت داشت درموردش توضیح میداد.
-باشه! کمکتون میکنیم فقط اول اون دوستت باید دوستمون رو از دهنش در بیاره!
با نگاهی که کتی به ایوا انداخت ایوا تصمیم گرفت مورچه را پایین بگذارد وگرنه مژه ی نجینی را در خواب هم نمی دیدند. چون کندن مژه ی پرنسس ارباب عواقب بدی داشت.
به نجینی نگاه کردند،او پیتزا را تمام کرده و آرام خوابیده بود.
-خب شما باید آروم به نجینی نزدیک شید و یه دونه از مژه هاشو برامون بیارید، فقط یدونه،حواستون باشه بیدار نشه،و اگه ارباب شما رو دید اسمی از ما نمیارید وگرنه الکساندرا ایوانا همتون رو میخوره.
مورچه ها شیرفهم شدند -چشم!
عملیات شروع شد. مورچه ها آرام به نجینی نزدیک شدند و از فلس هایش بالا رفتند فلس مار مثل مو،ناخن و ... حس ندارد برای همین نجینی انها را حس نمیکرد. آرام به صورتش نزدیک شدند نردبانی ساختند و پیغ! یدونه از مژه های نجینی رو کندند.
-بفرمایید اینم مژه ی اون ماره حالا برین کنار سبزی ها رو برداریم.
نجینی تا اسم اون ماره رو شنید بیدار شد و فس فسی خشمگینانه کرد.
کتی که دید اوضاع خرابه مژه رو پشتش قایم کرد.به هرحال اگر ارباب از قضایا باخبر می شد سرکارشون با بانو بود! بعد به سمت مورچه برگشت و گفت - ایشون اون ماره نیستن ایشون بانو نجینی هستن برای مرگخواران قابل احترام هستن و نه تنها مرگخواران بلکه تمام جادوگران نه تنها تمام جادوگران بلکه تمام جهان نه تنها تمام جهان بلکه...
ایوا سلقمه ای به او زد.
-برای همه و همه قابل احترام تو هم دفعه ی دیگه میگی بانو!
مورچه جا خورد،نجینی هم راضی بی اهمیت به اینکه الان کتی و ایوا به همراه دسته ای مورچه در اتاقش چه می کنند یا اصلا چرا باید مورچه اسم او را بیاورد،خوابید.
کتی و ایوا خارج شدند
-اینم از مژه ی نجینی، خب الان یک تار موی بلاتریکس،یکی از اعضای بدن تام،مژه ی نجینی،قلوی پلاکس،اینا رو داریم. بریم سراغ ملاقه ی هکتور!