جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت: 20:00
لرد ولدمورت در اتاق نشیمن قدم می زند . (سرعت : 10 kmدر ساعت)
گلگمات : شب به خیر لرد.
لرد: بیشین.
ساعت:23:00
لرد ولدمورتدر اتاق نشیمن قدم می زند.(سرعت:100kmدر ساعت)
مونتگومری نالید: اجازه خواب می فرمایید؟
لرد بااظطراب: نچ.
ساعت :02:00
لرد در اتاق نشیمن قدم می زند.(سرعت: متاسفانه به دلیل سرعت بالای لرد سرعت سنج منفجر شده است.)
سوروس که تازه زنده شده است به مرگ خوارهایی که روی کاناپه خواب رفته اند نگاه کرد و گفت: لرد ؟؟؟؟؟!!!!
لرد (باعصبانیت): امشب خوابیدن فقط توی اتاق من مجازه.
بلاتریکس گفت: آخه با ناجینی ؟
لرد که از شدت ناراحتی حتی حال کروش زدن هم ندارد گفت : باشه . خیلی خوب. ناجینی امشب بیرون .
ناجینی جیغ کشید: خاک تو کلهی کچلت نالوطی . عاقبت منو فروختی؟
ملت:

ناجینی :ببخشید . منظورم ساخسیاسویسشبششلشسخ سلیوس بود.
ناجینی باحالت قهر از اتاق بیرون خزید :شاخیوس شاخیوس شاخیوس تا روز قیامت. (شاخیوس= قهر)
همه ی مرگ خوارها نگاهی به هم انداختند و گفتند: این ناجینی ناراحت شد. ما می ریم از دلش در بیاریم. ما هم امشب بیرون می خوابیم.
لرد: به درک اسفل السافلین. چی فکر کردین من لرد سیاهم نه لرد صورتی . من اسمشو نبرم. نهبرگ میمبلوس میمبله تونیا. به هیچ کدومتون احتیاج ندارم.
ساعت:03:00
اهم اهم ببخشید کسی خونه نیست؟
لرد یه جیغ بنفش با خال خال سبز لجنی کشید و گفت: تو دیگه کی هستی؟
روح یه لبخند دلربا زد و گفت: حدس بزن.
لرد:
روح کمی دمغ شد. موهاشو تو صورتش ریخت. یه چرخ زد و گفت: هنوزم نشناختی؟کاپیتان ارشد جستجو گر و همه کاره ی هافلپاف.
لرد:
_اه چه قدر خنگی. پسر خوشگله ی هاگوارتز.
لرد: اون که خودم بودم.
سدریک با عصبانیت جیغ کشید: پررو. تو با اون کلهی کچل و دماغ نداشته ت ؟ چو به اون خوشکلی مرده ی من بود.
لرد: خب معلومه. چشاش بادومی بود. چیز زیادی نمی دید. هپزیا به اون پولداری عاشق من بود.
_واه واه پیرزن هاف هافوی ترشیده. دماغتم چه قدر بد عمل کردی.
لرد: اه چه قدر از خود راضی.بچه جغله ی پررو. خوب شد کشتمت ها.
سدریک: ها راستی یادم اومد. پاشو. پاشو باید بریم یه جایی.
لرد:نننننننههههه. اوا. طلسمه چی بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 5 اسفند 1387 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همین که از خواب بیدار شد، مونتگومری را به اتاقش احضار کرد.
- بله ارباب؟
- مونتی، هرچی کتاب راجع به روحو اینا تو کتابخونه گیر آوردی وردار بیار. از سیوروسم بگیر. اون خرخونه کلی کتاب داره. تا یک دقیقه ی دیگه این جا باش.
- باشه ارباب میارم.

مونتگومری با تردید از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد برگشت.

- سه دقیقه تاخیر داری. سه تا شکنجه خوبه؟
- نه ارباب سثانیه ای حساب کنید.
- کروشیو ... کروشیو ... کروشیو ... دیگه حال ندارم، بقیه شو بنویس به حساب بعدا. حالا کتابا رو بزار و برو.
- چشم ارباب.

در بسته شد و لرد دست به کار شد : چوبدستی را رو به کتاب ها گرفت و گفت "سرچیوس" اما کتابها تکانی نخوردند.
- آهان یادم نبود باید فارسی رو پاس دارم ... جست و جوییوس!

کتابها شروع به لرزیدن کردند و چند لحظه بعد یکی از آن ها باز شد و به پرواز درآمد.
لرد با لبخند ملیحی کتاب را از هوا گرفت و صفحه ی باز را خواند.

لرد با خوشحالی و احتمالا به در و دیوار گفت : موهاهاها، ژوهاهاها. اینا با لرد ولدمورت طرفن نه خیار چنبر! دیگه روح هارو هم شکنجه میکنم و میفرستمشون برن پی کارشون.

لرد اسنیپ را احضار کرد و گفت : می خوام بکشمت عزیز دلم!
اسنیپ با ناباوری پاسخ داد : منو؟ برای چی یا لرد؟
- چون به یه روح نیاز دارم تا این طلسمو امتحان کنم. فقط وقتی مردی همین جا بمون عزیزم و راهت رو ادامه نده. تازه تو که یه بار توسط مارم کشته شدی ولی حالا زنده ای. این دفعه هم دوباره زنده شو!
- ارباب اون دفعه شانسی بود، شاید دوباره نتونم زنده شم. اون وقت چی؟
- اون وقت من ناراحت میشم که نوکری به خوبی تو رو از دست دادم. به همین راحتی. حالا شاید گریه هم کردم روحت شاد شه. خوب آماده ای؟ آوادا کداورا

روح اسنیپ در هوا شناور شد و گفت : ارباب من از شما اطاعت کردم و موندم با این که منو کشته بودی. خدمتگذار از من بهتر گیر میاری اصلا؟ ها؟ حالا زود تر امتحان کن طلسمتو که من برگردم.میترسم اگه دیر شه نتونم زنده شم.
- باشه بابا اسی جون... ای باب ما چرا انقدر با هم خودمونی شدیم؟ دگه بسه. خودتو لوس نکن همین جا وایسا ... کارتاشیخوس

روح اسنیپ به شدت به خود لرزید طوری که انگار او را با طلسم شکنجه گر شکنجه کرده بودند.

- عجب طلسمی بود ارباب، از کروشیو هم خفن تر بود.

- ژوهاهاها ... ما اینیم دیگه. حالا برگرد اسنیپ. چشم ارباب سعی میکنم.

ولدمورت رو به نجینی کرد و گفت : کیف کردی نجینی؟ شکنجه ی روح! فکر میکنی اسنیپ برگرده؟
ساششیخاسسولاماشششسسسیوییسس(ترجمه : خیلی خفن بود ولدی جون. فکر میکنم اسنیپ برگرده)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 4 اسفند 1387 06:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-مبادا به وقت جيغ بزنيا! محض احتياطت بايد بگم كه هيشكي صداتو نميشنوه چون من گولاخم و كاري كردم كه صدا پايين نره.

لرد كه ازترس دم نجيني را در زير دندانش ميجويد لحظه اي به ياد مادر مرحومش افتاد و :

-جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ. مامان.

لحظه اي سكوت همه جا را فرا گرفت و صداي غرش ابرها اين سكوت را شكست. در اسمان هفتم دريچه اي رو به زمين باز شد و يك روح مونث زرتي از بالا به اتاق لرد افتاد.

-اوه...فرزندم منو صدا كردي؟....قريون موهاي طلاييت برم. چشماي عسليت....كمر باريكت....دماغ قلميت....لپاي شيرينت.....

ليلي پاتر:

مادر تام كه بسي با قيافه ي تام حال كرده بود و تام كه بسي با مادرش و الفاظ به كار برده ي او حال ميكرد لحظه اي به ياد ليلي افتاد و اين شكلك را با دهانشPlay كرد().

-ها...چي شده مادر؟

-ماماني...يه يارويي اومد گفتش كه سه تا روح كه قبلا اذيتشون كردي ميان و دهنتو صاف ميكنن. الانم يكيشون اومده ميخواد منو با خودش ببره جاهاي بد.

-كي () ؟
-اوناهش
-كو () ؟
-اوناهاش
-كدوم ورو ميگي() ؟
-اونورو
اينور () ؟
-نه اونور
-كدومور() ؟
اينور بابا

-اها! حالا فهميدم كجاست. پدرسگ خب از اولش بگو پشت سرته ديگه. واقعا كه. همه بچه دارن ما هم بچه داريم ...گفتي كجاست ؟

-پشت سرته باب.

مادر تام به سمت ليلي برگشت و چماقش را به نشانه ي خشانتي كه ميخواست نشان دهد بر كف دستش كوبيد و بلند كرد و باز كوبيد .

ليلي كه از ابروهاي پر پشت مادر لرد بيش تر از چماق او ميترسيد لحظه اي فكر كرد و سپس جيغ مهيبي كشيد و .....

گوپس....بومب....ديش.....تخ.....بومب......جيغ.......ايييييييي.

مادر تام كه روح ليلي را به كام مرگ كشيده بود به سمت تام برگشت و به او گفت:

-ديدي زدمش پسرم حالا نترس بگير بخواب عسلم.
-آخ جون ماماني. ديگه روحا نميتونن منو اذيت كنن.
-خوبه يادم انداختي گلم. من در سال فقط ميتونم يك بار به مدت يك ساعت بيام اينجا. بقيه روحارو خودت يه فكري به حالشون بكن.من ديرم شد بايد برم.

-خدافظ مو طلايي مامي.

-خدافس.

لرد كه دوباره وحشت وجودش را فرا گرفته بود به پنجره ي اتاقش خيره شد و تا طلوع خورشيد چشم از آن بر نداشت. فردا شب چه كسي در انتظار او بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 4 اسفند 1387 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در تاریکی به گوشه و کنار اتاق نگاه کرد.
-هی...بابا؟ رفتی؟مطمئن باشم؟من از شوخی خوشم نمیادا.بابایی؟؟حالا چرا زنجیر داشتی؟رفتی جهنم؟

صدایی به گوش نرسید.لردسیاه نجینی را تکان داد.
-هی جونور.پاشو ببنیم.تنهایی میترسم خب.بابا؟میگم روح گذشته خودت نبودی؟یه روح کم نشد؟شد دیگه.موند دو تا روح.

نجینی با چشمان نیمه باز فش فشی کرد:(ترجمه:نخیر.دلتو خوش نکن.گفت سه روح در نیمه شبهای بعد.یعنی این حساب نمیشه. )

فردا شب:

بلاتریکس با نگرانی به چهره گرفته اربابش خیره شد.
-ارباب یه چیزی بخورین دیگه.امروز چرا اینجورین شدین آخه؟بابا یه کروشیو به من بزنین.

لرد سیاه آهی کشید.
-مورگان.امشب باید تو اتاق من بخوابی.

مورگان درحالیکه سوسیس بزرگی را قورت میداد سری تکان داد.
-ارباب من عمرا نمیتونم با اون هیولاتون یه جا بخوابم.منو بیخیال شین.

لرد نگاه معصومانه ای به مونتگومری کرد ولی مونتگومری با جدیت پشت دسته بیلش پنهان شد.لرد با عصبانیت از جایش بلند شد و بطرف اتاق خوابش رفت.
-نیایین.هیچکدومتون نیایین.من به شماها احتیاجی ندارم.

بعد از ورود به اتاق با احتیاط به ترتیب پشت در،داخل کمد ،زیر تختخواب و سبد نجینی را چک کرد.و وقتی از نبودن روح مطمئن شد نفس راحتی کشید.
-من که میدونستم همش خواب بود.من اصلا به روح اعتقاد ندارم.

ساعت سه نیمه شب:

لرد سیاه برای بار ششمم از خواب پرید.وحشتزده به دور و برش نگاه کرد.ظاهرا خبری نبود.
-هوم..من میدونستم.روح وجود نداره.

-واقعا اینطور فکر میکنی اسمشو نبر؟

صدای ظریف ساحره موقرمزی که کنار کلکسیون هوکراکسهای لرد ایستاده بود لرد را متوجه اشتباهش کرد.
-لیلی پاتر؟ ...چیزه...اشتباه اومدی.باور کن..اتاق سوروس طبقه بالاست.اتاق سوم سمت چپ.

ساحره لبخندی زد.
-تو باید حساب پس بدی ریدل!پاشو.باید باهم یه جایی بریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/12/4 3:54:30
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

یک صبح عادی در خانه ی ریدل :

صدای فریاد لرد در خانه پیچید :

- بلیــــــــــــــــــــز!
- بله ارباب؟
- بیا اینجا! زود!

در اتاق لرد با شدت باز شده و بلیز زابینی مضطرب و سراسیمه وارد شد:
- چی شده ارباب؟
- کروشیو!

بلیز بر روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید:
- چچرا...ارباب؟
- همینجوری دورهمی! بلاتریکس!

با فریاد لرد در بلافاصله برای بار دوم باز شد و بلاتریکس لسترنج در حالیکه با تعجب به بلیز روی زمین نگاه میکرد، وارد شد.
- بله ارباب؟
- کروشیو! برو بیرون این بلیزو هم با خودت ببر!

با عربده ی لرد، رنگ از رخ بلا پرید و در حالیکه زابینی را کشان کشان با خود بیرون می برد در را پشت سرش به هم کوبید.
لرد چند لحظه خشمگین به در خیره شد و بعد چهره اش غمگین شد:
- نرین! تنهام خب!

شبی غیرعادی در خانه ی ریدل :

ساعت دیواری اتاق با روانه کردن سه طلسم کروشیو به اطراف، سومین ساعت صبحگاهی را اعلام کرد، به محض رها شدن آخرین طلسم، صدای زنجیر هایی در اتاق تاریک و سوت و کور طنین انداز شد...
لرد، خیس از عرق با عجله بیدار شد. حسگر های ماری اش وجود موجودی محرک را در اتاق گزارش میدادند، بی حرکت به اطراف چشم دوخت و سعی کرد! دیده نشود...

تیشششش ( افکت تغییر دید دوربین )

تصویر دوربین از سوم شخص به اول شخص تغییر کرد. به دید موجودی که به آرامی در راستای اتاق قدم میزد و صدای زنجیری که به پاهایش بسته شده بود مو را بر اندام سیخ میکرد. شخص مجهول از تاریکترین گوشه ی اتاق به لرد خیره شده بود که اگر چشم هایش سرخ نبودند و همانند چشم های گربه در تاریکی برق نمیزدند، سعیش برای پنهان ماندن نتیجه میداد!

- تام...
- هووووف...دامبل تویی!؟ ترسیدم پیری!...صب کن ببینم! اصن تو اینجا چیکا میکنی!؟ آی مرگخوارا بریزین اینجا دامبل تو اتاق منــ...
- من آلبوس دامبلدور نیستم تام!

روح، در حالیکه زنجیر های بسته به پایش ناله میکردند، دو قدم جلوتر رفت و پیکر شفافش را نمایان کرد.
لرد با چهره ای رنگ پریده و لکنت زبان گفت : توو....؟!

تام ریدل پدر پوزخندی زد و به پسرش نزدیک شد:
- می بینم که واسه خودت لردی شدی تام!
- به من نزدیک نشو! اسم من تام نیس! من نمیخواستم اسم کثیف تو رو یدک بکشم مشنگ! نیگا : tom marvolo Riddleتبدیل میشه به I am Lord voldemort ! هان!؟ حال کردی؟ کفت برید!؟ یوهاهاهاها!
روح تام ریدل لرزشی کرد :
- چندشم شد پسره ی بی فکر! اه! اصن من نیومدم اینجا تا این اراجیفو بشنوم! اومدم بهت اخطار بدم! تو کارای وحشتناک زیادی در طول عمرت انجام دادی اسکروج!
-
- تام!*
- خو؟
- خو اینکه من میرم تام! اما در نیمه شب های آینده سه روح از کسانی که تو کشتیشون به دیدنت میان! اونا روح های گذشته، حال و آینده اند! باشد که رستگار گردی!
- کروشیو بابا!
- دیدی!؟ دیدی بلاخره گفتی بابا؟

اما تام ریدل قبل از آنکه لرد خشمگین اقدام دیگری بکند ناپدید شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/12/2 17:48:05
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که بلا با سرعت بطرف آشپزخونه میدوید با موجود سیاهرنگی برخورد میکنه.
بلا:مگه کوری؟جلوتو نگاه کن خب.من سرگرم انجام ماموریتم.

ولی وقتی از جاش بلند میشه با چشمان خشمگین اربابش مواجه میشه.با ترس و لرز سرگرم پاک کردن ردای ارباب مبشه:ارباب ببخشید.من مو رو پیدا کردم.برای همین عجله داشتم.ولی ارباب تو راه یه سوالی ذهن منو بشدت مشغول کرد.شما با این تار مو میخوایین چیکار کنین؟با تار مو چطوری میشه کسی رو سربه نیست کرد؟

لرد سیاه تار مو رو میگیره و بطرف آشپزخونه میره:تو نمیفهمی دختر.معجون مرگبار من فقط با تار موی فرد مورد نظر درست میشه.اون ظرف عسلو بده به من ببینم.تا نیم ساعت دیگه اثری از عمه باقی نمیمونه.

نیم ساعت بعد

عمه محتویات تک تک بشقابها رو تا آخر خورده ولی هنوز به ظرف عسل دست نزده.لرد سیاه بی صبرانه به ظرف عسل نگاه میکنه.
لرد:عمه جان عسل میل کنین.زنبورای آنی مونی کلی براش زحمت کشیدن.

عمه با نفرت به عسل نگاه میکنه و میگه:نه پسرم.من به عسل آلرژی دارم.نمیتونم بخورم.

لرد سیاه:

ساعت هشت شب

لرد سیاه روی صندلی مخصوص فکر کردنش نشسته.با عصبانیت به سیبل نگاه میکنه.
لرد:چیکار داره میکنه این پیرزن؟

سیبل نگاهی به گوی بلورینش
میندازه و زمزمه کنان میگه:سرگرم بستن چمدوناشه ارباب.

لرد سیاه با خوشحالی از جا میپره:یعنی؟؟؟یعنی داره میره؟وای عالی شد.

-چی عالی شد تامی؟

با صدای عمه خانم لرد فورا به خوشحالیش پایان میده و چهره غمگینی به خودش میگیره:عمه خانم دارین تشریف میبرین؟این یه فاجعه اس.من فکر میکردم مدت زیادی اینجا میمونین.

عمه خانم لبخندی میزنه و بطرف لرد میره و با لحن شادی میگه:نه پسرم.جایی نمیرم.من میخوام یه حقیقتی رو برات اعتراف کنم.من مدتها بود میخواستم بیام پیش تو زندگی کنم.ولی چون از مال دنیا چیزی نداشتم ترسیدم قبول نکنی.ولی الان میبینم واقعا از موندن من خوشحال میشی.تصمیم گرفتم اینجا بمونم.راستی از اتاق تو خیلی خوشم اومد.اونجا میشه اتاق من.وسایل تو رو گذاشتم تو این دو تا چمدون.هر اتاقی رو که میخوای برای خودت انتخاب کن.به نظر من اشکالی نداره.

یک ساعت بعد

عمه خانم در حالیکه وسایلش ررو روی دوشش گذاشته به سمت نامعلومی حرکت میکنه.در همون حال زیر لب زمزمه میکنه:بیرونم کردی.هان؟با اون همه خفت و خواری؟خوب شد زود ماهیت خودتو بهم نشون دادی.از ثروت عظیم من چیزی به تو نمیرسه تام ریدل.همشو میبخشم به محفل ققنوس...تا چشت دراد!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در حالی که میلرزید حوله اش را محکم به دورش پیچید و در حالی که صدایش از میان صدای بهم خور دن دندان هایش به گوش میرسید گفت:بلا الان وقتشه.برو سراغ این عجوزه و سعی کن از روی حوله اش یه تار موش رو برداری.نمیخوام تا بعد از ناهار اثری از این پیرزن باشه.فهمیدی؟
بلا سریعا تعظیمی میکنه و به سمت عمه خانم میره و در حالی که سعی میکنه زیبا ترین لبخندش رو بزنه میگه:عمه خانم،لرد دستور دادن تا هر کمکی لازم داشتین انجام بدم.

عمه لرد با نارضایتی سرش را تکان میدهد و میگوید:تام فکر کرده من مثل خودشم.نمیدونه که من الان در بهترین وضعیت سلامتی ام.نه مثل اون که لاغر و نحیف شده.
بلا سعی کرد عصببانیت اش را مخفی کند و بعد گفت:من لباس های شما رو گذاشتم دم در رخت کن.شما برین لباس بپوشین.منم حوله هاتون رو جمع میکنم میبرم.
عمه لرد این بار نگاه موشکافانه ای به بلا می اندازد و میگوید:من انسان خود ساخته ای هستم دختر.هیچ وقت به کس دیگه ای احتیاج نداشتم.فقط وقتی لباس هامو عوض کردم بگو تام بیاد منو کول کنه!!:دی

بلا با ناراحتی خودش را به لرد رساند و دستور عمه اش را به وی ابلاغ کرد.لرد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت:من میرم میبرمش.فقط بعدش برو تو رختکن ببین یه تار موی کوفتی پیدا میکنی یا نه!
لرد به طرف رخت کن میره و در زنان وارد میشه:عمه جان بیا...
-جییییییییغ!برو بیرون بی حیا،کی گفت بیای تو؟!

چندی بعد لرد در حالی که لبخند شیطانی میزنه عمه اش را دوش گرفته که از شدت عصبانیت و خجالت سرخ شده!
بلا هم لبخند خبیثانه ای میزنه و وارد رخت کن میشه.
بلا:نگاه کن کار ما به کجا رسیده.حالا هی باید این جا رو زیر رو کنم.خب بذار کف زمین رو ببینم...آهن پیدا کردم،بذار اول چکش کنم مطمئن بشم مال خودش باشه.
بلا طلسمی طلایی رنگ را روی تار موی پیدا شده اجرا میکند و بعد تصویر تسترال مخصوص لرد روی هوا شناور میشه!

بلا تار مو را دور می اندازد و میگوید:مگه تسترال ها مو داشتن؟تا اونا که استخر نمیرن!
چشمش به تار موی سفیدی افتاد که به دیوار اتاق چسبیده بود.تار مو را بلند میکند و طلسم را اجرا میکند.این بار تصویر عمه لرد در حالی که عصایش را در هوا تکان میدهد نمایان میشود!
بلا با خوشحالی مو را درون قوطی فلزی که از جیبش در اورده بود میگذارد و به اخرین سرعتی که میتواند بدود به سمت آشپزخانه میرود تا قبل از اینکه آنی مونی ناهار را سر سفره ببرد مو را به او برساند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

عمه لرد سیاه پیر و مریض است و قصد دارد اموالش را برای لرد سیاه باقی بگذارد ولی قبل از مرگ میخواهد مطمئن شود که لرد لیاقت این ثروت را دارد.برای همین راهی خانه ریدل میشود.لرد سیاه از یک طرف سعی در جلب رضایت عمه(که کار ساده ای هم نیست)دارد و از طرفی نقشه سر به نیست کردن عمه را میکشد.لرد و مرگخواران بعد از وزرش صبحگاهی به اصرار عمه خانم راهی استخر میشوند.لرد سیاه که شنا بلد نیست بشدت دچار مشکل شده.
-----------------------------------------------------------------
مرگخواران با چشمان متعجب به ارباب بزرگ لرد ولدمورت کبیر که بطرزخفت باری سوار بیل مونگومری شده و با چوب جادویش پارو میزد خیره شدند.هر چند دقیقه یکبار زمزمه هایی به گوش لرد سیاه میرسید.

-آخی ارباب..ببین چطوری میلرزه.ترسیده طفلکی.
-یعنی به خاطر گلگومات نتونست شنا کنه؟ولی چه استیل شنای عجیبی داشت ها.
-من فکر میکنم به خاطر دماغش بود.آدم هر چی دماغش درازتر باشه راحتتر میتونه موقع شنا کردن اونو از آب بیرون بیاره و نفس بکشه.دماغ ارباب که چسبیده به صورتش...
-حرف نزن سوروس...برو به ارباب کمک کن بیاد بیرون.

سوروس با عجله جلو رفت و لرد و بیل را با یک حرکت از استخر خارج کرد.لرد به محض خروج از استخر بیهوش شد.عمه با عجله بطرف لرد رفت.
-بکشین کنار.دور و بر مصدومو خلوت کنین.بذارین ببینم چی شده.تامی؟؟پسرم؟؟صدای منو میشنوی؟

لرد حرکتی نکرد.عمه از جا بلند شد.
-خب...ظاهرا زیادی آب قورت داده.باید تنفس مصنوعی بدین بهش.تو!شروع کن.

نارسیسا با نفرت به چهره زشت اربابش خیره شد.لوسیوس درحالیکه تیوب اردکی شکلی دور کمرش بود دوان دوان خودش را به نارسیسا رساند.
-عمه جان همسر من مریضه.آنفولانزای ماری گرفته.بهتره با لرد تماس نداشته باشه.

عمه نگاهی به مرگخواران کرد.هر یک از مرگخواران بطور عجیبی به میله های کنار استخر و کنترل دمای آب علاقمند شده بودند. ...فقط یکی از آنها با علاقه و اشتیاق به چشمان عمه خیره شده بود.
-نه مو وزوزی...تو نه.موهات جلوی تنفس بچمو میگیره.اصلا برین کنار ببینم.این کار خودمه.
عمه مرگخواران را کنار زد و به لرد نزدیک شد.کنار لرد نشست و به آرامی خم شد.لرد سیاه با بی حالی گوشه چشمانش را باز کرد و از دیدن منظره مخوفی که در حال نزدیک شدن به او بود از جا پرید.
-وای نه.من خوبم.نه عمه جان.واقعا لازم نیست.من الان بشدت دارم نفس میکشم.

عمه سوتی را که به گردن داشت در دهان گذاشت.با صدای سوت مرگخواران و لرد کنار استخر صف کشیدند.عمه حوله اش را برداشت.
-اینطور که معلومه شماها استعداد شنا ندارین.از شنا کردن منصرف شدم.

صدای"آخییش" نامحسوسی از صف مرگخواران به گوش رسید که مونتگومری بعدها سر بیلش شرط بست که صدا از سمت لرد سیاه آمده بود.

عمه به رختکن اشاره کرد.
-برین لباساتونو بپوشین.وقت ناهاره.

لرد سیاه و بلاتریکس درحالیکه به طرف رختکن میرفتند با شنیدن کلمه ناهار نگاهی به هم کردند.فرصت خوبی برای سر به نیست کردن عمه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/10/22 11:06:00
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1387 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
_كروشيو مورگان.لازم نكرده كه پري دريايي بشي.ارباب الان حالش خوب نيست.
لرد این را گفت و سپس پاهایش را آرام داخل آب نمود.
- وییی...انگار به آدم سکتومسمپرا زدن..وییی!

صدای گرومپ گرومپی زمین را لرزاند.مرگخواران همه با ترس به منشاء صدا نگاه کردند.در چهار چوب در،پای غول آسای گلگومات دیده میشد.گلگو بزرو خود را از در رد نمود و سپس با صدای بلندی گفت:
عمه...گلگی عمه را دوست داشت..گلگی الان اومد شنا کرد.
گلگومات با قدمهای تند بسوی استخر دوید.صدای گرومپ گرومپ پا تمام استخر را پر نمود.لرد با چشملان باز به گلگومات،که لحظه لحظه به استخر و وی نزدیک تر میشد نگریست و با ناباوری گفت:
گلگو جلوتر نیا...گلگو الان ارباب له میشه...گلگو نه!گلگو جلونی...

گلگومات با خوشحالی به داخل استخر پرید و موج بزرگی از آب را تشکیل نمود.عمه شنا کنان بسوی گلگومات رفت و گفت:
پس شنا بلدی نه؟آفرین آفرین.
-گلگو شنا بلد بود...فقط گلگو یک چیزی رو زیر پاهاش حس کرد...گلگو ندونست اون چیز چی بود.

ناگهان، جسم سفید رنگی از اعماق آب به بالا آمد.لرد که سعی میکرد خود را بالای آب نگه دارد، همان طور که دست و پا میزد گفت:
عجب آب خوبیه...خیلی...بلق...آبش عالی..جون میده برای...شنا کردن..بلق.
لرد که سعی میکرد خود را شناکن ماهری جلوه دهد لبخندی به عمه زده و بعد روی خود را از عمه بازگرداند.
-مونتی!اون بیل رو بده به من.
-بیل؟میخواین زمین رو بکنید توی استخر؟
- بدش...بلق ...فضولی نکن.
-چشم...میندازم بگیرید.
مونتگومری بیل را بسوی لرد پرتاب نمود.لرد بیل را بزرو گرفت و خود را بر آن آویزون نمود.باید سریعتر از آب بیرون میرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/21 14:05:31
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/21 14:08:07
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 19 دی 1387 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان:ده دقيقه بعد
مكان :در كنار استخر


عمه خانم با خوشحالي به طرف اب شفاف(!)استخر حركت كرد و بعد به نارسيسا كه با انزجار به اب استخر خيه شده بود نگاهي كرد و لبخندي زد و در ميان موجي از اب پنهان شد.

مورگان به سوروس نگاه كرد كه جعبه روغنش را در دست گرفته بود و با بغض به اب استخر نگاه مي كرد.سپس دمپايي هايش را در اورد و مايوي خال خالي اش را بالا كشيد و گفت :
_سو چي شده؟ نمي خواي بپري تو اب؟
_ولم كن مورگان.حوصله ندارم. امروز بدترين خبر زندگيمو شنيدم.

مورگان با نگاهي مشكوك سوروس را متوجه خود كرد.سپس در حالي كه سعي مي كرد خود را ناراحت نشان دهد گفت:
_امروز بدترين روز زندگي من بود مورگان.نمي دوني كه چه نامه هايي دريافت كردم.
_چه نامه هايي دريافت كردي؟كي دريافت كردي؟چرا دريافت كردي؟
_دو نامه ي وحشتناك،يكي از سازمان ر.س.ل يكي هم از ليلي.
_خب چي نوشته بود توش؟ر.س. ل چيه؟چرا به تو نامه داده؟اين قضيه مشكوك به نظر مي رسه. تصویر تغییر اندازه داده شده

سوروس اهي كشيد و بعد با كلافگي به مورگان نگاه كرد و گفت :ر .س .ل كارخونه ي روغن سازي هستش كه به افتخار من تاسيس شده.ليلي هم گفته بود كه ديگه نمي خواد منو ببينه.حالا اونو ولش كن ،ر.س.ل رو بگو كه ديگه گفته بهم روغن نمي ده چون مصرفم بيش از حده. تصویر تغییر اندازه داده شده

در همين لحظه عمه خانم با صدايي نسبتا راضي فرياد كشيد :اهاي سوروس چرا نمي اي تو اب؟ خيلي اب گرميه.
سوروس اهي كشيد و زير لب خطاب به مورگان گفت : پيرزن نمي فهمه كه اگه من برم تو اب روغن موهام شسته ميشه وبعد مجبورم كه اين بسته رو هم حروم كنم.هييي.

مورگان پوزخندي زد و بعد به طرف استخر رفت و با يك شيرجه ناپديد شد.دقايقي بعد سوروس جعبه روغن را بوسيد و توي اب پريد.

نارسيسا با انزجار به اب درون استخر خيره شده بود و بلاتريكس كه ردايش را دور خود مي پيچيد سعي مي كرد كه از در پشتي خارج شود.در همين لحظه عمه خانم بار ديگر به سطح اب امد و لبخندي زد :
_هي دخترا بياين تو اب.بدون شما اصلا خوب نيستا.بياين تو.

نارسيسا دهانش را باز كرد تا حرفي بزند كه با نگاه غضبناك خواهرش ساكت شد.بلا نگاهي به نارسيسا كرد و بعد زير لب به ارامي گفت :
_يادت رفته كه هدف ما چيه؟همين الان برو توي اب.

نارسيسا با ناراحتي چشمانش را بست و وارد استخر شد.
_هي دختر تو هم بيا ديگه.
_چشم عمه خانم.البته كه من براي خشنود كردن شما هركاري مي كنم. تصویر تغییر اندازه داده شده

سپس در حالي كه در دل اورا نفرين ميكرد متوجه لرد شد كه در گوشه اي كز كرده بود و ردايش را دور خوب مي پيچيد. در همين لحظه عمه خانم بار ديگر فرياد زد :
_تامي ، تو چرا نمي اي توي اب؟بيا تو پسرم بيا تو .

لرد با ناراحتي به فكر فرو رفت .

فلش بـــــــــــك دوران كودكي :

_متاسفم.شما از نسل ..
_من از نسل چي هستم ها؟ايا اصيله؟ايا اصيل نيست؟
_شما از نسل..
_اميدوارم اصيل باشه.مرلين كنه اصيل باشه.حتما اصيله.
_شما از نسل..
_اگه اصيل نباشه كه اشتباه شده.چون من خودم اصيلم. تصویر تغییر اندازه داده شده
_شما از نسل گربه سانان هستيد متاسفانه!
_چــــــــــــــي؟

پايان فلش بــــــــــك دوران كودكي.

لرد با وحشت به استخر نگاه كرد و بعد به چهره ي منتظر عمه خيره شد و گفت :
_عمه جان راستش من نمي تونم بيام تو اب.
_ولي مي اي توي اب.
_عمرا

ده دقيقه ي بعد :
_مي دوني سوروس الان احساس مي كنم كه شبيه چيز شدم..
_شبيه چي شدي؟
_شبيه اين پري دريايي هايي كه در اب شنا مي كنن و ارزو هاي مردمو براورده مي كنن.
_ تصویر تغییر اندازه داده شده

لرد در حالي كه سعي مي كرد قطرات اب را از روي خود بتكاند با عصبانيت به مورگان نگاه كرد كه با پاهايش اورا خيس مي كرد.سپس غريد
_كروشيو مورگان.لازم نكرده كه پري دريايي بشي.ارباب الان حالش خوب نيست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/19 20:48:52
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/19 21:44:27
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl