جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: رودولف بسته‌ای رو که معلوم نیس توش چیه، گذاشته جلوی درِ اتاقِ نجینی و نجینی هم اونو برداشته. ولی خیلی وقته که توی اتاق مونده و هیچ صدایی هم ازش در نمیاد و مرگخوارا هم نگرانشن.
اونا تصمیم گرفتن که درِ اتاق رو بشکنن...


★★★


- یک... دو... سه!
بوووممم!

- یه بار دیگه! یک... دو... سه!
بوووممم!

- آقا اینجوری به جایی نمی‌رسیم. بیخیال...
- چی چیو بیخیال؟! یه بار دیگه! یالا! روحیه! روحیـــه!

مرگخوارا رودولفِ بیچاره رو عین تنه‌ی درخت، بصورت افقی گرفته بودن و کلّه‌شو مدام به در می‌کوبیدن تا مبادا در بشکنه.
ولی فعلاً که نشکسته بود.

- آقا بیخیال...
- نه! یه بار دیگه! جااااان من یه بار دیگه! قول میدم این دفعه می‌شکنه! حالا ببینین... یک... دو... سه!

چکشششچششچ!

و بله! مرگخوارا بالاخره تونستن بشکننـــــش!

البته جمجمه‌ی رودولف رو!
وگرنه این در که به این راحتیا نمی‌شد از سدّش گذشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن بمپتون در 1397/12/8 19:07:58
How do i smell?
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1397 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف نه در عمل انجام شده، در عمل لازم به انجام قرار گرفته بود. او کسی بود که برگزیده شده بود تا در اتاق پرنسس ارباب را بشکند واو را از انزوا و افسردگی و خودشان را از کروشیو و آواداکداورا نجات دهد. اگر ارباب می فهمید که دخترش افسرده شده و بدتر از آن، به خاطر بسته ای که رودولف به دم او داده، افسرده شده و در را باز نمی کند خون او و مرگخواران خانه ریدل، تابلوها و غیره همگی حلال می شد. محدور الدم می ش... .

-د بشکن اون درو لامصب.

رودولف با فریاد بلاتریکس رشته افکارش هزاران تکه شد و همینطور که ساحرگان را از افکارش کنار می زد تا فکری برای تبدیل این تهدید به فرصت پیدا کند، لبخند ژکوندی به همسرش زد.
-عزیزم، خون سیاهتو تمیز نکن. من این بازو هارو برای همین روز کنار گذاشتم اصن. الان میشکنمش. خب برید کنار... بازم اونورتر... بازم.

مرگخواران پوکرفیس چندقدم به عقب برداشتند و میدان را برای او خالی کردند. رودولف سعی می کرد به بلاتریکسی که کنارش ایستاده بود و از بالا و مشکوکانه به او نگاه می کرد توجه نکند.
-لینی، بال نزن. نیاز به تمرکز دارم.
-

پس از چندحرکت نمایشی ژانگولری و غیره، عاقبت رودولف ژست دونده های ماراتن را گرفت، به طرف در شروع به دویدن کرد... دوید، دوید، دوید... خیلی دوید. اما عاقبت به در خورد و برگشت. در نشکست. تنها رودولفی درهم شکسته و گیج در کنار آن برجا مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1397 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی در مستراحو وا میکنه و نق و قور همونطور لنگان میاد بیرون و اربده میزنه:
-جوووووزف احمق این آدامسا مزه یه پای ولدمورتو میده...
جو فروشگاه عوض میشه،همه ساکت شدن و با تعجب به مودیه غرغرو مینگرن ...!!
-خووووب...همون اسمشونبر یعنی،چیه احمقا اون یبار مرده و یبار دیگم غیبش زده بود،اینجور که معلومه هی قراره بمیره و غیبش بزنه یه داستان واقعی ب من نشون بدین که اون کچل دماغو برنده شده باشه.😠
-گفتی اسمشو نبر مودی،بهتره زودتر بیای دفتر منتا یه چیزیو بهت بگم .
-به نفعته ک حرفات مثل آدامسات مزه اونو نده.
-خب مزشو تو چشیدی و میدونی با آدامسای من یکیه ولی بیشتر بوشو میده.
مودی وارد دفتر جوزف میشه و درو میکوبه و وزنشو ول میکنه رو یکی از صندلیا.
-گفتی بو،چ بوی گندی میده دفترت جوزف!!!🤧
-این ئوده مودی اینو از یه مغازه تو دنیای مشنگا خریدم،میسوزونیش و اون بو میده، بوهای مختلفم داره و منم ازش خواستم بهترین بوشو بده،اونم تعداد قابل توجهی با بوی آبنبات نوشابه ای بهم داد و از اینکه ازش اینارو میگرفتم خلی خوشحال بود😕.
-فکنم ماگلام یاد گرفتن بکنن تو پاچت مثل اونی که آدامسارو بهت داده...
-مودی؟
-چیه؟
-طرف زنگ زد...
-همون ماگل که آبنبات نوشابه ایاشو بهت داده؟؟
-نه مودی،من موندم تو چجوری کارگاه شدی!!
-خب اونی که گواهینامه کاراگاهیه منو امضا کردو طلسم کردم 😁.
-مودی اسمشونبر زنگ زد و گفت میخواد اینجارو پاتوق مرده خورا کنه...
-خب جوزف باید دوتا خبر بهت بدم یکیشون بده و یکیشون بدتره، اول دوسداری کدومشو بشنوی؟
-خوبرو😑
-اول اینکه ولدمورت همیشه تصمیم میگیره خیلی کارا بکنه ولی خب فقط در حد تصمیم گیری کارش درسته و به عمل که هیچ غلطی نمیتونه بکنه و ما مشت کوبنده ای ب دهان او میزنیم ...
-چی؟😕
-خخخ اینو از اخبار ماگلا یاد گرفتم حس کردم باحاله.
-آها.😑
-خبر دوم اینه درسته ک هیچ کاری نمیتونه بکنه ولی آخرین جایی ک توش ما یه جنگ تحمیلیو از طرف اون متحمل شدیم بعد ۸ سال هنوز یه جاهاییش اثر و خرابی جنگ هست...
-آره پیرمرد قشنگ یادمه من ایرلند بودمو رادیو گوش میکردم که یهو صدای دین توماس اومد رو موج و گفت:

شنوندگان عزیز، توجه فرمایید، هاگوارتز، مدرسه ما آزااد شد...

-خلاصه که کارت زاره پسر بهتره با گرنجر در میون بزاری، اون میتونه یسری کاراگاهای وزارتخونرو بفرسته و بدون جنگی مرده خورای اونو جمع کنه...
البته بهتره نگی از طرف من بهش پیام دادی ، آخرین باری که منو دید نزدیک بود اون یکی چشمم باباقوری شه...
-چطور پیرمرد؟
-هیچی من فقط با یه کاغذ باطله دماغمو گرفتمو اونو انداختم دور....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1397 22:43
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف آب دهانش رو قورت داد.

-نزن!

رودولف با تعجب به در نگاه کرد.

-تو الان حرف زدی؟
-نه پس نجینی حرف زد!میگم نزن!میشکنم!
-خب منم میخوام بشکونمت.

در،نگاهی تاصف بار به رودولف انداخت.


-خب الان میزنم!
-نزن!
-خب نزنم که اینا منو میزنن!

رودولف،رده نقره ای خاطراتش از کوریشیو های بلا،و باقیه بدبختی هایش را به سوراخ کلید در وارد کرد.


-معجون؟معجون!!!!!ناخون!!!!!کوریشیو!!!!!نجینی!!!!!!
-دیدی؟
-بزن...بزن!

رودولف نگاه دیگری به در کرد و آماده شکستن آن شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1397 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که رودولف منتظر نشسته بود تا مرگخواری در امر شکستن در پیش‌قدم بشه، نگاه تمامیِ مرگخوارای دیگه به خودش دوخته شده بود.
چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا رودولف متوجه سنگینی نگاه بقیه بشه. بنابراین برمی‌گرده و با مرگخوارایی که همه بدون استثنا به سمتش برگشته بودن رو به رو می‌شه.
- هان؟ چتونه؟ چرا همه‌تون به من زل زدین؟
- یه پیشنهادی دادی خب. منتظریم اجراش کنی!

رودولف فقط پیشنهاد داده بود! هرگز قصد نداشت خودش انجام‌دهنده‌ی این عمل باشه.
- پس تعامل و همکاری چی می‌شه؟ من پیشنهاد دادم شما عملی کنین! اینطوری همه‌مون تو این امر خیر سهیم می‌شیم.

تو چهره‌ی مرگخوارا اثری از علاقه به تعامل و همکاری و حتی سهیم شدن تو این امر خیر دیده نمی‌شد!
رودولف عاجزانه به دنبال بلاتریکس تو جمعیت مرگخوارا می‌گرده.
- بلا؟ همسر عزیزم! مگه تو همیشه نمی‌خواستی توجه اربابو به خودت جلب کنی؟ من برات یه موقعیت ساختم، فقط کافیه انجامش بدی.

بلاتریکس در کمال خونسردی جلو میاد و بدن رودولفو به سمت در برمی‌گردونه.
- تو شوهر منی! مطمئنم افتخاری که تو بدست بسیاری نصیب منم می‌شه. پس کارتو بکن.

حالا نه تنها سنگینی نگاه مرگخوارا، بلکه سنگینی سایه‌ی بلاتریکس هم رو دوش رودولف افتاده بود و به نظر راه فراری براش باقی نمونده بود.
- خیله خب، خودم درو می‌شکنم. خودم تنهایی ناجی نجینی می‌شم. نامردا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مرداد 1397 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نيو سوژه:


- بانوي من؟ پرنسسِ ارباب؟تشريف فرما نمي شين؟
- غذاتون سرد شدا؟! همون غذايي که هميشه دوست داشتين؟
- لطفا بياين اگه نيان ارباب مياد بعد همه ما مي ميــــــــريم!
- حداقل يه ندايي بدين بفهميمم زنده اين!

فلش بک- يک ساعت پيش دهکده هاگزميد


هواي دهکده بهاري بود. اهالي دهکده مشغول کار و بار خود بودند و حواسشان اصلا جمع اين نبود که شنل پوش مرموزي وارد فروشگاه وسايل جادويي ورانسکي مي شود
شنل پوش وارد مغازه شد و بدون زدن حرفي به کنار يکي از قفسه ها رفت، بسته اي سبز رنگ را برداشت و به سمت پيشخان رفت.
- اين چندِ؟
- سلامت کجا رفته عمو؟
- خب سلام! سريع بگو چندِ برم يه عالمه کار دارم.
- مطمئني اينو مي خواي؟ اسباب بازيِ جالبيِ ولي عوارض جانبي هم داره ها!
- تو کاريت نباشه. چنده؟
- سي گاليون!

شنل پوش سي گاليون روي پيشخان انداخت، بسته را برداشت و رفت.

*************************************************************


رودولف لسترنج در دکه دربانی خانه ریدل ها نشسته بود و چرت ظهرگاهی اش را می کرد. ناگهان صدای در او را از جا پراند.

- کی؟کو؟ ساحره کو؟

سرش را بلند کرد و به جای ساحره پستچی را دید.
- ای بابا! اگه بذارن یه چرت بخوابم! چیه؟ چه خبره؟

پستچی با کلافگی گفت:
- یه بسته دارید! اینجا خانه ریدلِ دیگه؟
_ آره بسته رو بذار و برو وگرنه خط خطیت می کنم! خوابمو پروندی!

پستچی بدون حرف سوار جاردیش شد و رفت. رودولف بسته را نگاه کرد.

نقل قول:
نشانی فرستنده: دهکده هاگزمید
نشانی گیرنده: دهکده لیتل هنگلتون_ خانه ریدل_ اتاق نجینی_ برسد به دست به دم نجینی


- واسه پرنسسِ اربابِ! باید بدمش بهشون. ولی چی م تونه باشه؟

کنجکاوی و جاه طلبی، از صفات بارز مرگخواران بود و رودولف از این قائده مستثنا نبود.
چندین بار سعی کرد بسته را باز کند، طلسم های مختلفی را امتحان کرد ولی بسته باز نشد.
- فکر کنم وقتشه دیگه بدمش به پرنسس.

رودولف پله ها را طی کرد تا به اتاق پرنسس نجینی رسید.

تق تق

- فسه؟
- ببخشین پرنسس! ولی من زبون شما رو بلد نیستم! می بخشین؟ وقت کردین به اربابم بگی ببخشن!
- فسی فسوف؟
- دوباره نفهمیدم! جسارتا یه بسته اومده بود. واسه شما بود. می ذارمش پشت درتون.
رودولف بسته را پشت در گذاشت. چند لحظه بعد نجینی بسته را برداشت و با خود به اتاقش برد.

پایان فلش بک

مرگخواران هنوز مشغول کوفتن درِ نجینی بودند.
- پرنسس درو باز کنید؛ خواهشا!
- اینجوری نمی شه نظرتون چیه درو بشکونیم؟
- موافقم باهات رودولف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 24 فروردین 1397 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


بلافاصله کله آقای همسایه که ظاهرا در کمین همین اتفاق نشسته بود، پدیدار شد. در حالی که چاقویی روی سر لرد سیاه گذاشته بود.
-خب دیگه. اخطار داده بودم بهتون. از همین جا نصفش می کنم...

-نصف کن ببین چه بلایی سرت میاریم...ما قبلا هم نصف شدیم...ما هر نصفمون دوباره کامل می شه. نخیر. هیچ شباهتی به کرم خاکی نداریم...


فریاد اعتراض مرگخواران بلند شد...ولی نه به دلیل پاره شدن سر لرد سیاه، بلکه به دلیل بازی نیمه کاره مانده شان.

-حالا این دفعه رو ببخشین...
-بابا همین یه توپو داریم ما.
-دختر داشتی شما؟ وضعیت تاهلشون...

همین نیمه دیالوگ رودولف باعث شد آقای همسایه احساس خطر کرده و عقب نشینی کند.
-باشه...پس صبر کنین یه شوت بلند بکنم. شوت دوس دارم! از جلوی دروازه بکشین کنار.


دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...


همسایه، چند قدم عقب رفت...یک، دو، سه ای گفت و دوان دوان جلو آمد و لگد محکمی به سر لرد زد.

لرد سیاه به پرواز در آمد...


دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...دیلیلیلینگ...


-یکی اون ساعتو خاموش کنه!


فلش بک


-خب نجینی...این پودر بختکمونم خوردیم. وقتی بیدار بشیم سی ثانیه ثابت می مونیم. نترسی ها.

چشم بندش را به چشم زد و دراز کشید.
ولی بلافاصله بلند شد.

-خب ما که کلا بدخوابیم...با هر حرکت کوچیکی، هر نیم ساعت یه بار بیدار می شیم. پودرمون هدر می ره. بهتره راه حلی جادویی بیندیشیم.

ساعت را از روی میز برداشت.
-خب. اینو تنظیم می کنیم رو شش صبح...و روی خودمون طلسم بی حرکت شدن اجرا می کنیم. طلسم رو هم تنظیم می کنیم که با صدای زنگ ساعت بی اثر بشه. اربابی هستیم باهوش!

کارهایش را انجام داد...شب به شر مجددی به نجینی گفت و خوابید...


پایان فلش بک


-یکی اون ساعتو خاموش کنه!

صدای زنگ ساعت هنوز به گوش می رسید. ولی نگاه مرگخواران روی لرد سیاهی ثابت مانده بود که پرواز کنان داشت به طرف آن ها می رفت...و فریادی که همین چند ثانیه پیش سر داده بود.
همه به وضوح تکان خوردن دست و پای لرد را هم می دیدند...

طلسم از بین رفته بود...مرگخواران مانده بودند با لردی یک دستی و بسیار خشمگین و ساعتی که به جای شش صبح روی شش عصر تنظیم شده بود...


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 24 فروردین 1397 09:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- Hello everyone! It's John Champion and alongside me in the Riddle's house, is Jim Beglin.

- Hello john, Hello everyone, I'm really looking forward to this match ...

جماعت مرگخواران رداهای سه خط ورزشی به تن کرده و در حیاط خانه ریدل، لرد به دست به این سو و آن سو می‌دویدند.

- بابا یه دیقه اون لرد لامصّبو بذارین کنار تیم کشی کنیم مثل آدم کوییدیچ کوچیکمونو بزنیم دیگه!

بلاتریکس که کلافه شده بود لرد را گرفت پشت خود و با یک چشم غره سایرین را از او دور نگه داشت.

- من من!

- تو تو!

- کشیدم!

- قبول نیست آقا! چرا جاهای بی‌ناموسیش میفته به من؟ اصلا من قهرم!

پس از کش و قوس‌های فراوان عاقبت هوریس اسلاگهورن و بلاتریکس لسترنج برای یارکشی جلو آمدند و بنابر معاهده دفاع از حقوق کودکان (COPPA) به جای بازی شیرین من من تو تو با سنگ کاغذ قیچی تکلیف شروع کننده کار را مشخص کردند. بال بال زدن‌های رودولف که نمی‌خواست در بازی کوییدیچ نیز زیر بلیط همسرش باشد باعث شد دل هوریس که در سنگ کاغذ قیچی پیروز میدان بود، بسوزد و رودولف را برگزیند.

- بذار من به جات بکشم اسلاگ! من از بچگی عاشق یارکشی بودم!

- برو کنار حواسمو پرت نکن بذار تمرکز کنم.

- زودباش باکمالاتاشو سوا کن.

همه سرگرم یارکشی بودند که بانز چشم بلا را دور دید و لرد را برداشت تا به سمت دروازه شوت کند. لرد به صورت موزی شکل روانه دروازه شد اما ارتفاع او زیاد بود و باعث شد سر از خانه همسایه درآورد.

- خروسای بی محل! برین یه جای دیگه بازی کنید! دفعه دیگه اربابتون بیفته این‌جا پارش می‌کنما!

بانز که راهی جز فرار از دست بلاتریکس خشمگین در مقابل خود نمی‌دید، سوییشرت مرئی‌اش را درآورد و با بدن برهنه‌ی نامرئی‌اش دوان دوان دور شد. لرد از بالای دیوار همسایه به حیاط برگشت و مرگخواران بازی را آغاز کردند. اولین لرد در اختیار آرسینوس قرار گرفت. آرسینوس از جناح راست نفوذ کرد و روی خط توپ را جلو برد و با تمام قدرت او را به آسمان پرتاب کرد.

- عه! این سانترش با دایره‌اس؟

مرگخوارها اما اهمیتی به این که شوت با دایره است یا سانتر نمی‌دادند. آن‌ها مسیر اربابشان را دنبال می‌کردند که رفت و رفت و وارد پیوزی که تصادفا آن‌جا شناور بود شد و سپس از حلق او خارج شد و دوباره در حیاط همسایه فرود آمد.

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1397/1/24 9:44:45
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 24 فروردین 1397 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران چندین و چند بار بازی کردند.خانه ریدل از جهت دست و جیغ و هورا به ورزشگاه کوییدیچ شبیه شده بود.نیمکت هایی در اطراف برای تشویق کنندگان و ذخیره ها تعبیه شده بود.حتی دست فروش هایی با پاپ کورن و لیموناد در جمعیت می چرخیدند.

در این میان لرد که به توپ تغییرکاربری داده بود،مدام با خودش زیر لب تکرار می کرد.
-ما داریم خواب بد میبینیم.آخ،الان بیدار میشیم و خانه ریدل رو به خاشاک تبدیل می کنیم.
هرچند فقط میخواست که زیرلب تکرارکند.حتی نمیتوانست خودش را نیشگون بگیرد تا بیدار شود. ولی برخورد شدیدش با لینی ای که وسط بود مشکل نیشگونش را حل کرد.
کراب:زدمش،بلاخره زدمش.

لینی که تلاش می کرد نیشش را که در توپ(!)گیر کرده بود دربیاورد،چش غره ای به کراب رفت.
-نخیر،میخواستم گل بگیرم.
رز:-من رو چرا بگیری؟

لیسا بپّر بپّر کنان و هم نوا با تشویق«لیسای دس طلایی،امید تیم مایی»به سمت لینی رفت تا توپشان را پس بگیرد.لرد که براثر نیش لینی لپ سومی در صورتش پیداکرده بود،راه های ساقط کردن هر یک از مرگخواران را در ذهنش بررسی میکرد.
-بیدار که بشویم اول این پیکسی بی خاصیت رو به ازمایشگاه دفع آفت میفرستیم و با بال هایش بادبزن درست میکنیم.با اره کردن دست و پاها و زبان رودولف به توپ بسکتبال مشنگی تغییرش می دهیم تا جایگاهش را بداند.و نمی بخشیم.

لرد به خودش با فکرکردن به طرز ساقط کردن اسلاگهورن دلداری می داد،ولی چشم انداز روبرویش چیز خوشایندی نبود.لیسا که لردِتوپی را از این دست به آن دست می کرد،با تمرکز به رُزی که ورجه وورجه کنان منتظر پرتاب بود خیره شد.
-نمیشه،هدف کوچیکیه،قهرم اصن.
-بنداز حالا تو.

کراب بعد از زدن لینی اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بود.
-پاس بده من میزنمش.

لیسا قبل از پرتاب توپ،«ایش»کشیده ای به سمت رز فرستاد و سپس توپ را برای کراب به اوج پاس داد.لرد با قیافه ناخوشنود در هوا چرخ میخورد.
کراب با ژست سوباسایی پرید تا توپ را گرفته و ضربه جانانه ای بزند،ولی توپ در نیم متری اش روی هوا توقف کرد.نفس ها در سینه حبس شد.ناخن ها جویده شده و موها کنده شدند.توپ ثابت مانده بود و به سمت زمین می رفت.کراب روی هوا فری از موهایش را با تعجب به کنار زد.مرگخواران پاپ کورن هایشان را به همه طرف می پاشاندند.آیا لرد بیدار و توانا شده بود؟

صدای بانزِ نامرئی به این سوال پایان داد.
-گل گرفتم.گل.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
lost between reality and dreams