پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

160
نفر همین الان آنلاین‌اند 55 نفر در «انجمن»
0 عضو 160 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خورندگان مرگ

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
خانه ریدل‌ها

زلزله‌ای چندین ریشتری، از این سوی خونه ریدل‌ها به اون سوی خونه در حال انتقال بود و سقف و دیوار و کلیه‌ی وسایل، به صورت موج مکزیکی ویبره رو به بغلی تحویل می‌دادن. وضعیت طوری بود که با دوایش سریع هکتور در طول راهرو، اشیا و مجسمه‌هایی که سر راهش قرار داشتن همچون مواجه شدن با اتوبوس شوالیه، از جلوی هکتور به گوشه‌ای می‌پریدن... خب در واقع نمی‌پریدن! بلکه موج ویبره‌های هکتور اونا رو به گوشه‌ای می‌روند.

- خـش خـــش خــش خش خش خشــــــــــ...
- شپلق!

صدای خش خشی که به نظر الگوی مشخصی رو دنبال می‌کرد، بعد از همراه شدن با صدای شپلقی که حاصل از کنده شدن در اتاق از جاش، و پرت شدن هکتور به داخل بود، نظم خودشو از دست می‌ده و از کنترل خارج می‌شه.

- هی هکولی! چند بار باید بگم اگه در نمی‌زنی حداقل درو عین بچه معجون‌ساز باز کن؟ نگاه کن چی کار کردی! نصف یکم پاک شد! اون بخش خوب نمره‌م بود.

لینی منتظر نمی‌مونه تا هکتور نگاه کنه چی شده. بلکه دوباره نیششو تیز می‌کنه و با احتیاط روی کاغذ پوستی‌ای که زیر پاش پهن شده بود حرکت می‌ده. ولی به هر حال هکتور نگاه کرده بود و دیده بود چی شده.
- داری کاغذ پوستی نیش می‌زنی لینی؟
- نخیر هک. خش خش خش... دارم بخش بد نمره‌هامو با نیشم می‌خراشم که دوباره از نو... خش خش خش... یه نمره خوب جایگزینش کنم... خش خش خش.

هکتور بلافاصله دفترچه‌ای از جیبش در میاره و "پاک کردن جوهر با نیش پیکسی" رو توش یادداشت می‌کنه و دوباره زلزله‌ای به راه می‌ندازه که نشون از خروجش از اتاق داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1393/07/13
آخرین ورود
یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
عضویت
1393/07/12
پست‌ها
1269
قبل از اینکه جینی اعتراضی بکند، دامبلدور جینی را برداشت و او را از پنجره طبقه دوم به پایین پرت کرد تا جلوی رودولف سقوط کند...
_بیا فرزند ظلمات! بیا این هرمیون رو بردار برو!

رودولف نگاهی به جینی ویزلی که هرمیون خوانده شده بود کرد و گفت:
_دامبلدور...این هرمیون رو پرت کردی پایین، قیافه اش عوض شد اصلا...یه دو نه سالمش رو بده!
_نداریم دیگه باور کن!
_یه نگاه بکن مطمئن شو ببین اون گوشه موشه یه دونه نداری کارمون رو راه بندازه؟

دامبلدور الکی چند ثانیه ای چپ و راستش را نگاه کرد...سپس رو به رودولف گفت:
_گشتم...نبود...این هرمیون هم خوبه باور کن...من واسه خونه خودمون از اینا میبرم!

رودولف مستاصلانه نگاهی به جینی ویزلی پخش شده روی زمین انداخت...رودولف انسان قانعی بود! او جینی را زیر بغلش گذاشت و به راه افتاد...
_هرمیون...میگم حالا کارنامه ات رو با همراه خودت داری؟

جینی که تازه داشت هوشیاریش را به دست می اورد، در نقش خودش فرو رفت و گفت:
_چی؟من رو برای هوش و مدرکم میخوای؟

رودولف که شوکه شده بود گفت:
_چیز...نه...منظورم اینه که...کمالات و زیبایت مهمتره!
_چشمم روشن؟ من رو به خاطر قیافه و ظاهرم میخوای؟
_نه خب...اخلاقت هم تاثیر گذار هست!
_دیگه چی؟ من رو برای اخلاقم میخوای؟
_خب واس چی بخوام پس؟
_من رو برای خودم باید بخوای!

رودولف نمیدانست که اگر ظاهر و اخلاق و غیره، تشکیل دهنده "خود" باشد، پس چه چیزی "خود" بود!
او نمیدانست حالا چکار باید بکند...او باید کارنامه هرمیون رو میگرفت تا به لرد آن را نشان دهد...لرد مدرک فارغ التحصیلی مرگخواران را میخواست و این در حالی بود که خیلی از آنها فارغ التحصیل نشده بودند و یا نمرات بسیار بدی گرفته بودند...حالا تمام مرگخواران تصمیم گرفته بودند نمره هایشان را عوض کنند و یا مدارک جعلی برای خود جور کنند...و معلوم که دیگر مرخوار ها وضعیت بهتری از رودولف داشته باشند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/01/13
آخرین ورود
دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
عضویت
1388/02/05
پست‌ها
539
-بیا جلو ببینم!

جینی که کلا تو کارش نبود که هیچ پیشنهاد "بیا جلو ببینمی" که از جنس مقابل دریافت میکرد، رد کنه، با خوشحالی جلو میره.
-بله پروفسور؟ فقط از الان بگم بعد از عقد رسمی باید منو پروفسوره صدا کنن. لطفا به هری هم بگین مزاحمم نشه، ما متعلق به دنیاهای متفاوتی هستیم.

دامبلدور که دید جینی خیلی داره جوگیر میشه سعی کرد تا دیر نشده جلوی این جوگیر شدگی رو بگیره.
-نه فرزند روشنایی. این افکار پلید چیه درباره ی من پیرمرد داری؟ از من دیگه گذشته.

ولی ظاهرا دیر شده بود. چون چونه ی جینی شروع به لرزیدن میکنه و چشاش پر اشک میشه.
-پروفسور...پس چرا منو امیدوار کردین؟ من تو رویاهام خودمو بانوی اول محفل میدیدم. آملیا رو میدیدم که جلوم زانو زده. هرمیونو میدیدم که داره بادم میزنه. فلور رو میدیدم که کفشامو واکس میزنه.

دامبلدور از این میزان پلیدی پنهان موجود در خون این فرزند روشنایی متعجب میشه. ولی صدای عربده ی رودولف اونو به خودش میاره.
-آی هرمیووووووووووووووووون!

دامبلدور دستی به سر و روی جینی میکشه.
-موهات که وز نیست. دندونات که خرگوشی نیست. رنگ موتم قهوه ای نیست. باهوشم که نیستی. ولی ساحره هستی! همینقدر شباهت کافیه. تو خودشی! از این لحظه تو خود هرمیونی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
تولد نقش
1396/08/05
آخرین ورود
چهارشنبه 23 فروردین 1402 21:16
عضویت
1396/08/03
پست‌ها
110
دامبلدور به سمت گوینده سوال بر میگردد.
_ هست مالی. هست هنوز... نمیره که! حیثیتمونو برد!

دامبلدور نگاه دقیق تری به مالی ویزلی انداخت و ادامه داد :
_ مالی! فرزند! چه خوشگل شدی امشب!

مالی با خجالت سری به زیر انداخت.
_ اوه پروفسور خجالتم ندین کاری نکردم که... فقط صورتمو شستم!

و در حالیکه سعی میکرد از بالای شانه های دامبلدور به خیابان سرک بکشد، گفت:
_ اون آقاهه کجاس؟

دامبلدور کمی با خود فکر کرد.
شاید بهتر بود، مالی را به جای هرمیون به رودولف قالب میکرد و شر رودولف را از سر خانه و زندگیشان کم میکرد!
ولی سریعاً به خاطر آورد که مالی شوهر و شونصدهزار بچه ویزلی دارد! و از فکر خود خجالت زده شد.
_ فرزند! خجالت بکش! برو کنار ببینم. تو الگوی تمامی زنان جبهه سفید هستی! این چه کاریه آخه فرزند!

مالی الگو بودن خود را به یاد آورد و کمی خود را جمع و جور نمود و روی خود را گرفت!
_ تصویر تغییر اندازه داده شده


در همان حین جینی وارد اتاق شد. و جرقه ای در ذهن آلبوس پدیدار شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
تولد نقش
1396/09/05
آخرین ورود
دوشنبه 18 اسفند 1399 21:14
عضویت
1396/09/05
پست‌ها
36
- هرمیون نمیشه پسرم.
- فقط هرمیون.
- هرمیون شوهر داره فرزند. بچه داره!
- هرمیون فقط.
- هرمیون نیست پسرم.
- هرمیون.

دامبلدور دیگه خسته شده بود. سرش رو داخل خونه برد و هرمیون رو صدا زد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد. خبری نشد.

- دیدی؟ هرمیون نیست.
- می‌شینم تا بیاد!

دامبلدور کلافه شد.
- دِ میگم هرمیون نیست دیگه فرزندِ تاریکی! پاشو برو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی!
- بگین هرمیون بیاد.. میرم!

دامبلدور با خودش فکر کرد که چرا یکی از محفلی‌ها رو جای هرمیون به رودولف نندازه تا زودتر از شرش خلاص شه؟

- پروفسور. اون آقاهه هنوز اونجاس؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:

لرد سیاه برای تکمیل پرونده مرگخوارا مدارک فارغ التحصیلی هاگوارتزشون رو ازشون می خواد. غافل از این که خیلیاشون فارغ التحصیل نشدن...و بعضیا نمره های بسیار بدی گرفتن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن نمره ها رو عوض کنن و مدارک جعلی برای خودشون جور کنن. رودولف به محفل می ره تا کارنامه هرمیون رو بدزده.

...................

چند ساعت بعد...میدان گریمولد:


پنجره ای از جایی بین خانه شماره یازده و سیزده باز شد و سر دامبلدور نمایان شد.
-برای چی چند ساعته اینجا وایسادی آخه فرزند تاریکی؟

-چند ساعته؟
-من چه می دونم فرزند! این بالا نوشته چند ساعته. خودت خواهر مادر...
-ندارم!

آلبوس بالاخره کمی احساس عصبانیت کرد. رودولف ساعت ها در همان محل ایستاده و به جای خالی پنجره اتاق نوامیس محفل خیره شده بود.
آلبوس غیرتی شد!
-فرزند...بگو کیو می خوای بدیم بهت بری! اینجوری که آبرو و حیثیت برامون نمی مونه. تمرکز فرزندان روشنایی رو به هم زدی. همین الانشم مالی داره به گونه هاش گوجه فرنگی می ماله و جینی بعد از شش هفته رفت دوش بگیره. آب زیادی مصرف شد.

آلبوس زیاد هم غیرتی نشده بود!

ولی به هر حال جواب رودولف مشخص بود.
-هرمیون...هرمیونو می خوام. ردش کنین بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/07/16
آخرین ورود
پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
عضویت
1387/01/09
پست‌ها
615
رودولف خیلی خوشحال شد. بلا راضی شده بود که کارنامه هرمیون رو بدزده. حالا هم چشماش سر جاش میموند، هم اینکه هرمیون رو میتونست ببینه و شاید یه شماره ای رد و بدل کنه. مطمئن بود که هرمیون دلیلی نداره با رون بمونه. اصلا از اولشم نمیدونست چرا چنین وصلتی صورت گرفته. هرمیون به اون خوشگلی و باهوشی، با رون آخه ؟ تازه وقتی رودولف خوشتیپ و باحال اینجا نشسته ؟ همینجوری فکر میکرد و آب از دهنش میریخت. بلا که این صحنه رو دید ، با صحنه های قدیمی تو خاطراتش مقایسه کرد. رودولف هر موقع به ساحره ای جز بلا فکر میکرد آب دهنش جاری میشد.
-به هرمیون داری فک میکنی الان یعنی واقعا ؟
-هرمیون کیه دیگه ؟
-همین که پیشنهاد دادی کارنامه اش رو بدزدیم.
-یادم نمیاد اصلا هیچ چیز ولی چه ایده خوبی دادی بلا. چقد تو باهوش و باحالی. دمت گرم واقعا بهترین ایده رو دادی. بریم سریع کارنامه اش رو بدزدیم.

تعریف هایی که رودولف ازش کرده بود منطق رو از فکرش خارج کرد. به راستی که خیلی باهوش و با ذکاوت بود. رودولف ادامه داد.
-اصلا تو چرا خودت رو اذیت کنی آخه ؟ از اینجا پاشی بری تا محفل ، هرمیون رو پیدا کنی؟
-پس چی؟
-شاید لرد نیاز فوری داشته باشه بهت و اینجا نباشی خب. اونوقت چی؟

بلا ترسید؛ نگران شد؛ به فکر فرو رفت؛ به اربابش فکر کرد؛ از فکر اومد بیرون و حرف رودولف منطقی به نظر رسید.
-راس میگیا ، شاید ارباب نیاز بهم پیدا کنه و نباشم من اینجا ... اونوقت چی؟

رودولف دستاش رو به مثل دشمنای جیمز باند به هم کشید و با زبونش آب دهنش رو جمع و جور کرد. از جاش پاشد و به طرف محفل حرکت کرد.


اینورتر اما، آرسینوس و هکتور هنوز در حال نقشه ریختن بودن. هکتور همینطور که می لرزید از زیر میز معجونی در آورد و گفت:
-این رو بدیم به اسنیپ بهش بگیم که زندگیش رو از هرچی هری پاتره خالی میکنه.
-اسنیپ خودش معجون سازه ، اگر چنین چیزی میخواست ، خودش درست میکرد.

هکتور یه لحظه احساس کرد که اگر تو این نقشه از معجون نمیتونه استفاده کنه ، ارزشی نداره دیگه. ناامید شد و گوشه ای از اتاق زانو به بغل نشست و به گریه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/03/09
آخرین ورود
پنجشنبه 10 اسفند 1396 23:40
عضویت
1396/03/07
پست‌ها
127
رودلف شاید به صورت عمده موجود خنگی بود بهره‌ی هوشی بالایی نداشت، اما حافظه سمعی و بصریش درمورد ساحره‌گان و زن جماعت عالی کار می‌کرد. الآن هم که بلاتریکس با درآوردن چشم چپش از حدقه، بند انگشتی بیش فاصله نداشت، طبق قوانین طبیعت و میل به بقا و جبر طبیعی و داروینیسم و از این صوبتا از ته مانده استعدادش به شدت استفاده کرد، طوری که در اثر حرارت ایجاد شده از مغزش که از دماغش بیرون می‌زد، سیبیل‌هاش فر خوردن. بعد از چند دقیقه‌ی دلهره انگیز، بلاخره تونست یک ارتباط معنی دار بین داده‌هاش ایجاد کنه.
- میگم بلا، اول بگو نمی‌زنیم تا بهت بگم!
- اگه نگی میزنمت!
- اوه! باشه باشه. ببین تو که زن باکمالاتی هستی، ولی دیدی کلاً عکس شناسنامه و کارنامه و پاسپورت و اینا خوب نمیافته، یعنی همچین واضح نیست؟
- آره. خوب؟
- خوب من یه ساحره‌ی مو فرفری کله اسکاجی دیگه سراغ دارم که دست بر قضا خیلی دختر درسخونی بود و نمراتش به کمالاتش میومد.
- کارنامه هرمیون رو بدزدم؟
- کارنامه هرمیون رو بدزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

تولد نقش
1396/07/19
آخرین ورود
پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
عضویت
1396/07/18
پست‌ها
828
در همان حال كه آرسينوس و هكتور مشغول كشيدن نقشه هاى پليد دزديدن مهر هاگوارتز، براى درست كردن كارنامه ها و تقديمشان به لرد سياه بودند، بلاتريكس در گوشه اى رودولف را گير انداخته و ناخن انگشت اشاره اش را زير مژه هاى پلك پايين او فشار ميداد.
-ميگى يا همچين فشار بدم كه چشمت بلوپ، بزنه بيرون؟!

رودولف حتى نميدانست كه چه چيز را بايد بگويد.
-ميگم... ميگم!

بلاتريكس از رودولف فاصله گرفت.

-اول تو بگو اين ناخونا از كجا اومدن؟! تو مگه سوژه ات يه چيز ديگه نبود؟!
-حس ميكنم كه روح فرشته ناخن تو بدنم حلول كرده... بگو حالا!
-چي بگم؟!

بلاتريكس كاغذ پوستى اى را جلوي چشم رودولف تكان داد.
-اين نمره هارو چجورى درست كنم؟

در همان حال كه مرگخواران در گوشه و كنار خانه ريدل ها، در تقلا براى اصلاح نمراتشان بودند، ثانيه ها در حال گذشتن بودند و لحظه تحويل كارنامه ها به لرد سياه، نزديك و نزديكتر ميشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.