رودولف خیلی خوشحال شد. بلا راضی شده بود که کارنامه هرمیون رو بدزده. حالا هم چشماش سر جاش میموند، هم اینکه هرمیون رو میتونست ببینه و شاید یه شماره ای رد و بدل کنه. مطمئن بود که هرمیون دلیلی نداره با رون بمونه. اصلا از اولشم نمیدونست چرا چنین وصلتی صورت گرفته. هرمیون به اون خوشگلی و باهوشی، با رون آخه ؟ تازه وقتی رودولف خوشتیپ و باحال اینجا نشسته ؟ همینجوری فکر میکرد و آب از دهنش میریخت. بلا که این صحنه رو دید ، با صحنه های قدیمی تو خاطراتش مقایسه کرد. رودولف هر موقع به ساحره ای جز بلا فکر میکرد آب دهنش جاری میشد.
-به هرمیون داری فک میکنی الان یعنی واقعا ؟
-هرمیون کیه دیگه ؟
-همین که پیشنهاد دادی کارنامه اش رو بدزدیم.
-یادم نمیاد اصلا هیچ چیز ولی چه ایده خوبی دادی بلا. چقد تو باهوش و باحالی. دمت گرم واقعا بهترین ایده رو دادی. بریم سریع کارنامه اش رو بدزدیم.
تعریف هایی که رودولف ازش کرده بود منطق رو از فکرش خارج کرد. به راستی که خیلی باهوش و با ذکاوت بود. رودولف ادامه داد.
-اصلا تو چرا خودت رو اذیت کنی آخه ؟ از اینجا پاشی بری تا محفل ، هرمیون رو پیدا کنی؟
-پس چی؟
-شاید لرد نیاز فوری داشته باشه بهت و اینجا نباشی خب. اونوقت چی؟
بلا ترسید؛ نگران شد؛ به فکر فرو رفت؛ به اربابش فکر کرد؛ از فکر اومد بیرون و حرف رودولف منطقی به نظر رسید.
-راس میگیا ، شاید ارباب نیاز بهم پیدا کنه و نباشم من اینجا ... اونوقت چی؟
رودولف دستاش رو به مثل دشمنای جیمز باند به هم کشید و با زبونش آب دهنش رو جمع و جور کرد. از جاش پاشد و به طرف محفل حرکت کرد.
اینورتر اما، آرسینوس و هکتور هنوز در حال نقشه ریختن بودن. هکتور همینطور که می لرزید از زیر میز معجونی در آورد و گفت:
-این رو بدیم به اسنیپ بهش بگیم که زندگیش رو از هرچی هری پاتره خالی میکنه.
-اسنیپ خودش معجون سازه ، اگر چنین چیزی میخواست ، خودش درست میکرد.
هکتور یه لحظه احساس کرد که اگر تو این نقشه از معجون نمیتونه استفاده کنه ، ارزشی نداره دیگه. ناامید شد و گوشه ای از اتاق زانو به بغل نشست و به گریه افتاد.