جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1392 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی:

- ارباب! چه اتفاقی افتاد؟ چرا اینطوری میشین؟ به من تکیه بدین ارباب. من نگهتون میدارم.

- آلبوس؛ انرژیت داره تموم میشه، باید یه فکر دیگه ای بکنیم، نمیشه تا همیشه اینطوری جلوشونو گرفت.

دیوار آتشین لرد به دلیل اصابت بیش از حد گلوله های آتشین از هم پاشید، دیوار آتشین آلبوس نیز به آرامی در حال ناپدید شدن بود. وحشت در چهره تک تک محفلی ها و مرگخواران دیده میشد، هیچکدام نمی دانستند چه سرنوشتی با ناپدید شدن دیوار آتشین در پی خواهند داشت.
لرد در حالیکه رمقی برایش نمانده بود، به سمت آلبوس برگشت و گفت: ریش دراز! فکر کنم بهتر باشه هر دو بیخیال قلعه بشیم، با این وضع نمیشه جلوشون رو گرفت. مگه اینکه تو نقشه بهتری داشته باشی.

- من هم ایده ای ندارم، در ضمن؛ دیگه طاقت ندارم بیشتر از این دیوار آتشین رو نگه دارم، زود یه تصمیمی بگیرین تا از دست این موجودات جهنمی خلاص بشیم.

مرگخواران و محفلی ها به چهره ی لرد نگاه کردند، اضطراب را به خوبی میشد در چهره ی تک تک آنها دید.
لرد بعد از مکثی کوتاه و همزمان با ناپدید شدن دیواره ی آتشین دامبلدور گفت: همگی به سمت خانه ریدل ها آپارات کنید تا نابود نشدیم.

شترق...

خانه ریدل ها:

- نظرت در مورد اون موجودات چی بود ریش دراز؟ چی بودن؟

- مانتی کور های جهش یافته در باسکرویل با هوش سرشار! یه منطقه تحقیقاتی خطرناک.

با شنیدن این اطلاعات از زبان دامبلدور، موجی از ترس اعضای هر دو گروه را در برگرفت ولی آلبوس بدون توجه به جو حاکم و قبل از عوض شدن تصمیم ولدمورت مبنی بر اتحاد گفت: ممنون از کمکت تام؛ خیلی مفید بودی؛ یه نمره مثبت واسه تو.

و بدون اینکه منتظر جواب لرد یا اقدامی از سمت مرگخواران باشند؛ به سمت خانه گریمولد آپارات کردند.

- نــــــــــــــــه! من تازه اونا رو گیر آورده بودم!

پادگان ققنوس:

مرد ناشناس در حالیکه چوبدستی اش را به شکل حرکت های دایره وار تکان میداد با لبخندی به دروازه ورودی قلعه نگاه کرد.
پادگان ققنوس اکنون صاحب جدید داشت، پیرمردی از گذشته با شمشیری در دست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ققنوس؛ نماد سفیدی؛ باری دیگر پر می گشاید!
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: جمعه 20 اردیبهشت 1392 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ کس فکر نمیکرد اتفاقی بتونه محفلی ها و مرگ خواران رو با هم متحد کنه ولی اتفاق افتاده بود.جلوی
چشمشان در حال نابود کردن قلعه با گلوله های از جنش آتش بود.

لرد نگاه معنی داری به دامبلدور کرد و با نگاهی گذرابه مرگخواران با تکان دادن سر حرف دامبلدور ر ا تایید کرد.
ـ اما ارباب...
ـ خفه شو بلاتریکس.این تنها راه ماست.وگرنه هم قلعه و هم مرگخواران نابود میشن.

این تعجب آور تر بود.لرد سیاهی انقدر راحت به اتحاد با محفلی ها راضی شده بود.کاملا مشخص بود که تنها به فکر خود و مرگخوارانش است.اما در غیر این صورت همه با هم نابود میشدند.

دامبلدور با اشاره دست مرگخواران و محفلی هار را در یک جا جمع کرد.باید فکری میکردند.

موجودات ناشناس هر لحظه خرابی های بیشتری را به وجود می آوردند. همگی محو آنها بودند که صدای نفجار های پیاپی از پشت آنها توجه همه را جلب کرد.گروهی دیگر از آن خرابکار ها به سمت آنها می آمدند.
لرد چشم غره دیگری به پیتر رفت.

پیتر که با چشمانی گشاد به گروه دوم خیره شده بود متوجه عصبانیت لرد نشد.با یک گلوله بزرگ آتش گروه محفلی ها و مرگخواران پراکنده شدند و هر کدام به جنگ با عده از موجودات نا شناس رفتند.
لرد تمام حواسش به قلعه اش بود.

تعداد موجودات هرلحظه بیشتر میشد و تعداد مرگخواران و محفلی ها هر لحظه کمتر.پس از یک ساعت جنگ پیاپی دوباره همه در نقطه ای جمع شدند.

همگی سعی میکردند با گلوله های آتشین موجودات را نابود کنند اما قدرتشان کافی نبود.آنها تقریبا در محاصره موجودات بودند.همه به هم نگاه میکردند و منتظر دستوری بودند.

تنها کسی که با این موجودات آشنای کاملی داشت پیتر بود.دامبلدور فریاد زد:
ـ پیر کجاست؟پیتر رو پیدا کنید.فقط اون میدونه چجوری این موجودات نابود میشن.

همگی چشم انداختند تا پیتر را پیدا کنند اما نبود.احتمالا وقتی همه در حال جنگ بودند از اون منطقه خارج شده بود.بلاتریکس:

ـ ارباب حالا چی میشه.ما میمیریم؟
لرد نگاهی به بلا انداخت و نگاهی به قلعه ای که هر لحظه بیشتر در ویرانی و آتش فرو میرفت و در دود فرو میرفت.

.دامبلدور که آخر کار محفل را نمیدید تمام قدرتش را جمع کرد و با اخرین ذره جادویش دیواری اتشین دور خودشان کشید.لرد نیز به او پیوست و لایه دومی از آتش ساخت.

لرد خشمگین از پیتر سعی کرد بفهمد او کجاست.اما همه چیز مثل قبل نبود.انگار تعداد ان موجودات کمتر شده بود.تعداد کمی از انها در کنار قلعه بودند.یعنی کار پیتر بود؟نه!
لرد یک درصد هم احتمال نمیداد او احمق بتونه کاری بکنه .

درحالی که لرد همچنان در حال سعی بود مردی کوتاه قد در بین دودها و خاکستر ها ظاهر شد.وسیله عجیبی در دست داشت و در حال شلیک به موجودات بود.

اما هر چه شلیک میکرد موجودات اطراف دیوار اتشین کمتر نمیشدند که هیچ در حال فزون بودند و لرد نیز احساس خستگی میکرد.موجودات در حال عبور از لایه آتشین لرد بودند و دامبل هم حالی بهتر از لرد نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند لحظه سكوت،ناگهان موجودات جيغ وحشتناكي كشيدند و به سوي افراد حمله بردند.
بلاتريكس با خوشحالي گفت:ببين لرد نيروي كمكي آورده...اما چرا دارن به ما حمله مي كنن ؟چي...؟
هيولا ها از دهان خود گوي هايي پرتاب مي كردند كه در صورت بر خورد منفجر ميشد.مبهم و سياه بودند و بسيار وحشتناك.طلسمي روي آنها اثر نداشت.
آن موجودات به تمام انسان هايي كه در آنجا بودند حمله بردند.گلوله هاي انفجاري به زمين مي خوردند و با صدايي مهيب منفجر ميشدند.كف زمين پادگان كاملا سوراخ شده بود.محفليون و مرگخواران با دادن تلفات زياد با وحشت از قلعه گريختند.
در بيرون از قلعه،محفليون و مرگخواران درمانده ايستاده بودند و نمي دانستند چكار كنند.
لرد سياه نيز در حالي كه به سمت پيتر كروشيو مي فرستاد فرياد مي كشيد:آخه اينا چه موجوداتي بودن آوردي ديوانه؟
همه نا اميد بودند.آلبوس نيز در فكر فرو رفته بود.
بعد از چند دقيقه،آلبوس گلويي صاف كرد و روبرو جمعيت ايستاد و گفت:
من اين موجودات رو تو كتاب ها ديده ام.اگه جمعيت زيادي از اينها جمع بشن خيلي خطرناك ميشن.كه معمولا اين اتفاق نميوفتهچون موجودات منزوي هستند.مگر اينكه...
در اين لحظه همه چشم غره وحشتناكي به پيتر كردند.
او ادامه داد:اگه دور هم جمع بشن،شروع به ازدياد خودشون مي كنن.پس بنا براين بايد سريعا كارشون رو تموم كنيم وگرنه جامعه جادوگري رو از بين خواهند برد.موجودات فوق العاده باهوشي نيز هستند.تنها راه نابودي اونها آتشه.
لرد كه به تازگي دست از شكنجه پيتر دست برداشته بود ادامه داد:طلسم آتش افكن مگه (تورِز ) نيست؟
دامبلدور ادامه داد:دقيقا همينطوره.و اما الان ما بايد دست از مجادله با يكديگه برداريم.شرايط حساسه.ما..ما بايد با هم متحد بشيم..
دهان تمام افراد باز مانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1392/2/19 11:18:35
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 00:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه داستان:

لرد به پادگان ققنوس، جایی که محفلی ها در حال تمرین هستند، حمله میکنه. در پی برتری تعدادی مرگخواران، حمله های محفلی ها ناکام می ماند. در طی یک اقدام ناگهانی، اعضای محفل ققنوس که در چنگ مرگخواران بودند، توسط محفلی ها آزاد میشوند.
ولدمورت، عصبانی از شکست، مرگخوارانش رو در دسته های جداگانه برای حمله به پادگان آماده میکند. هری با هوشیاری احتمال حمله ی مرگخواران را گوشزد میکند.
محفلی ها در نبرد اول از مرگخواران شکست میخورند و به جایگاه مخفی گاه خودشون عقب نشینی می کنند. سورس اسنیپ، جاسوس محفلی ها، به وسیله سپر مدافع دامبلدور را از خواب بودن تمام مرگخواران آگاه میکند.
حمله ی محفلی ها با کمک جادوگران خاکستری، دوستان گلرت گریندلوالد، و پرواز فاوکس آغاز میشود. مرگخواران سراسیمه به دفاع از موقعیت خویش می پردازند ولی در این میان خبری از لرد ولدمورت نبود!

=====================================================

- پس لرد سیاه کجاست؟ چرا تو این موقعیت باید ما رو تنها بذاره؟

- نمیدونم بلاتریکس. الان وقت این فکر کردن به این موضوع نیست، بهتره به فکر جنگ باشیم. :worry:

محفلی ها به آرامی و با استفاده از روحیه ی تضعیف شده ی مرگخوار ها در حال تصرف تمام پادگان بودند.

محل استقرار لرد ولدمورت:

- خب پیتر، واسه چی ارباب رو احضار کردی؟ فکر کنم میدونی که ما الان وسط یه جنگ بزرگ هستیم! و امیدوارم که دلیل خوبی برای احضار کردن من داشته باشی وگرنه...

- ببببله ارباب... دلیل خوبی دارم! واستون یه ارتش آماده کردم که میتونین باهاش به کل دنیا فرمانروایی کنین... فقط با من بیایین ارباب.

- مثل اینکه داری به درد بخور میشی پیتر! فکر کنم اون یکی دستت رو هم در راه خدمت به ارباب میتونی بدی!

- :worry:

پادگان ققنوس:

محفلی ها با تلفات کم تمام بخش های ورودی قلعه را تصرف کرده بودند و سرسرای اصلی، آخرین محل مقاومت مرگخوار ها، تحت حملات پی در پی محفل ققنوس بود.

- الفیاس و گلرت، شما از درب پشتی وارد بشین، اینطوری میشه جلوشونو گرفت. و تو سورس، تو هم باید ...

ادامه حرف های دامبلدور در صدای شیپوری که از پشت سر محفلی ها آمد، گم شد. تمام محفلی ها و حتی مرگخوار ها به بیرون دیوار های قلعه نگاه کردند. ولدمورت آنجا ایستاده بود. با ارتشی از موجودات ناشناس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده

فقط جادوگران است و کسانی که از درکش عاجز هستند!
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1391 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلی با ۸ منجنیق و ۶ دژکوب( عجب قلعه ای بوده! ) به سمت قلعه حرکت میکنند، بعد از رسیدن به دیوار اصلی قلعه که به صورت خارق العاده ای در طی این چند ساعت کاملا مرمت شده بود، به سه دسته تقسیم میشوند:

-‏ گلرت، تو و بقیه ی جادوگران خاکستری همراه با سیریوس و ریموس و هری، برین به سمت دیوار جانبی قلعه؛ الفیاس، تو هم با تعدادی از افراد، برین به سمت سوراخ فاصلاب( حال کنین شباهتو! ) و اونجا رو منفجر کنین، من و بقیه افراد هم به دروازه ی اصلی حمله میکنیم! خیلی آروم حرکت کنین و به محض شنیدن صدای ققنوس، حمله رو شروع کنین.

همه ی محفلی ها نگاه هایی حاکی از نگرانی ه همدیگر انداختند و به سرعت به گروه های ۳ گانه جدا شده و آماده ی حرکت به سمت مقصد مورد نظرشان شدند.

الفیاس و کینگزلی در حالیکه به آرامی راه میرفتند، به منجنیق هایی که داشتند، مختصات دقیق پرتاب را میدادند!

البوس با نگاهی به اطرافش از استقرار کامل گروه ها در مکانشون مطمئن میشه و به آرامی به فاوکس میگه:
-‏ وقت هنرنماییت رسیده عزیزم، میخوام آسمان تاریک اینجا رو روشن کنی!

فاوکس با حالتی خاص سرش رو تکون میده به سمت بالا پرواز میکنه، به محض رسیدن به بالای برج اصلی شهر، با صدای مخصوص همیگشی خودش شروع جنگ رو اعلام میکنه و با نوری خیره کننده در آسمان بدون ماه شب، شروع به درخشش میکنه!

آلبوس:
-‏ ‏ عجب ابهتی داره!

با درخشش فاوکس، برج و باروی قلعه از چند نقطه شروع به لرزیدن کرد ولی ورد ها و طلسم های مرگخوارن قویتر بودند!

تمامی مرگخواران از خواب بیدار شده بودند و با سراسیمگی تمام به فرماندهی بلاتریکس و ایوان در حال تقسیم شدن و دفاع از قلعه بودند، ولی در این میان خبری از لردولدمورت نبود!


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببینم چطوری میتونین بزنین رو دست ارباب حلقه ها!
سوژه رو دیگه زیادی کش ندین! خیلی طولانی شده!:دی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1391 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلی در سکوت در حال پیشروی به سمت پادگان بودند و در دل به حال زاری که مرگخواران به آن دچار میشدند میخندیدند. همین که محفلی ها به پشت دروازه های پادگان رسیدند دامبلدور هر گروه را به گوشه ای فرستاد که در صورت شکستن دروازه در کمترین زمان ممکن به درون قلعه حمله برده و مرگخواران بی خبر را تارومار کنند.

دامبلدور در حال دادن فرمان آتش به منجنیق ها بود که که ناگهان دروازه باز شد و گروهی پیرمرد خاکستری پوش پشت سر پیرمردی که در سن به راحتی با دامبلدور برابری میکرد به پیش آمدند.

ملت محفلی:

گلرت که پیشاپیش خاکستری پوشان به پیش می آمد با حفظ فاصله رو به دامبلدور و بقیه محفلیها گفت:

"چرا اینقدر دیر کردین؟ ما چند ساعته که اینجا منتظرتونیم تا با هم حمله رو شروع کنیم."

دامبلدور رو به گلرت گفت: "تو چطور تونستی همشون رو جمع کنی؟بعضی از اونها درون آزکابان بودند.درست نمیگم؟"

گلرت پاسخ داد:"تو مثل این که قدرت جادوگران خاکستری رو فراموش کردی,تو اون عضو ما که توانایی عبور از ضد آپارات ها رو داره فراموش کرده بودی پیرمرد؟"

الف پیری تعظیم کنان به پیش آمد و پس از برداشتن نقاب خود نیشخندی به دامبلدو زد و به جای خود بازگشت.

دامبلدور: "اون الف شادوه؟؟؟ شادو هنوز زندست؟ مگه اون الان 400 سالش نیست؟"

الف پیر که معلوم شد اسمش شادو است گلویش را صاف کرد و رو به دامبلدور گفت:"نه دقیقا",من در واقع 389 سال دارم."

ملت محفلی:

گلرت رو به دامبلدور کرد و گفت:"مگه نمیخواستین حمله کنین؟دو ساعت دیگه صبح میشه و مرگخوارا بیدار میشن. بجنبین دیگه."

--------------------------------------------------------------------
اگر خواستین در مورد نحوه ی آزاد شدن خاکستری ها چیزی رو بیان کنید جریان از این قرار است:

*در زیر زمین مخفی نورمنگارد وسیله ی جادویی مخفیی وجود دارد که میتواند هرکس که نماد یادگاران مرگ را بر بازو داشته باشد به زیر زمین احظار کند و گلرت با آن وسیله شادو (الف پیر) را به زیر زمین احظار کرد و به او معموریت داد تا جادوگران سیاه دیگر را نیز به نورمنگارد بیاورد

**در مورد سن زیاد الف پیر باید بگویم که او از جادوی معکوس عمر استفاده میکند و این طلسم تنها قابل استفاده توسط الفهای خانگی آزاد است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1391 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلي ها شروع به دويدن به اين طرف و آن طرف كردند و مشغول آماده شدن بودند.

آلبوس نيز كه لبخندي بر لب داشت به طرف محفلي ها رفت و با تك تك آنها صحبت كرد و به آنها روحيه داد.

سپس آلبوس دستش را بالا گرفت و گفت : با شماره ي 3 آپارات ميكنيم! حواستون باشه كه به هيچ وجه به داخل پادگان آپارات نكنيد چون مطمئنا مرگخواران طلسم هاي حفاظتي رو فعال كردن. بنابراين همه در ضلع شمالي پادگان و به فاصله ي 800 متري ميريم!

يكي از محفلي ها : اممم... چيزه... پروفسور ما كه چيزي نداريم كه به داخل پادگان بريم!

آلبوس دامبلدور لبخند مهر آميزي به او زد و گفت : به زودي كمك ميرسه مطمئن باشيد فرزندان من. حالا1 حالا 2 حالا 3


شپلققققققق


محفلي ها در ضلع شمالي پادگان و به فاصله ي 800 متري ظاهر شدند.

آلبوس گفت : هيچ كس صدايي از خودش در نياره!

محفلي ها حتي جرئت نداشتند نفس هم بكشند!!

اكنون تنها صداي تكان خوردن شاخ و برگ درختان كه با نسيم ملايمي تكان ميخورد شنيده ميشد .

سپس آلبوس چوبدستي اش را بيرون كشيد و طلسمي پيچيده و طولاني را زير لب زمزمه كرد ...

ناگهان هوا برقي زد و حدود 8 منجنيق و 6 دژ كوب جلوي محفلي ها ظاهر شد!

آلبوس :

ملت محفلي : :vay:

آلبوس كه چهره هاي محفلي هارا ميديد گفت : چي شده؟؟

محفلي ها : يعني حالا ارتش بايد جمع بشه و اين هارو حمل كنه!

دامبلدور : نه فرزندان من اينها سحر آميز هستند خودشون حركت ميكنند خودشون هم شليك ميكنند!

ملت محفلي :

سپس محفل ها در حالي كه تجهيزات نظامي جلويشان در حركت بودند به راه افتادند تا اينكه به نزديكي پادگان رسيدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/9/15 21:31:09
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
کل ملت محفلی :
هری که دیگه داشت خوابش میگرفت با تاما قوا سعی در باز نگه داشتن چشمانش داشت . در این حین رو به دامبل کرد و گفت:
ـ امم پروفسور .شما فکر نمیکنید که سورس یکم دیر کرده و ممکنه که اصلا خبری نده.
دامبل که کما بیش خواب بود با بلند ترین تنی که داشت گفت:
ـ من به سورس اطمینان کامل دارم حتما هنوز مزگخوارار نخوابیدن که اون خبری نداده.

>> مکان نا معلوم ، مرگخواران و لرد

کل ملت محفلی در خابی ناز فرو رفته بودند.بجز سورس .اون منتظر موقعیتی بود تا به محفلی ها خبر بده اما لرد همچنان بیدار بود.
سورس:
ـ اممم لرد شما نمیخواید بخوابید؟
لرد که همچنان به نقطه ای خیره بود و پشتش به سورس گفت:
ـخووووور خوووووررر
سورس: اون تمام این مدت خواب بود!!!
سوس بعد از دادن مقداری فش به هرچی محفل و محفلی و مرگخوار و. لرده به محفلی ها خبر داد.

>>نیمه شب، وضعیت شماره 3 محفلی ها

دامبلدور روی یک صندلی ایستاده بود و به ملت محفلی مینگرید.ملت محفلی هم کم نمیاوردن و زل زده بودند به دامبل.
دامبل بالاخره دست از نگریدن برداشت و شروع به صحبت کرد:
- اهم اهم اهم...خوب ملت محفلی دید من راست میگفتم .سورس خیانتکار نیست.
کل ملت:
دامبل پس از چند زبون درازی ذیگر ادامه داد:
- اهو اهو اهو ... خوب .حالا برای ما بهترین زمانه تا حمله رو شروع کنیم .این حمله به فرماندهی خودمه.پس همه چیزو اماده کنید تا حمله رو شروع و سیاهی رو ریشه کن کنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1391 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
و بدنبال سقوط این مرگخوار گرد و خاکی بر پا شد که هر کسی از دور شاهد ماجرا بود فکر میکرد در آنجا انفجاری رخ داده .

در اواسط نبرد به نظر می آمد محفلی ها جنگ را واگذار کرده باشند پس دامبلدور در حالی که داشت با لرد دست و پنجه نرم میکرد نعره زد محفلی ها سریع به وضعیت شماره 3 آپارات کنید و 5 ثانیه بعد میدان نبرد از هرگونه محفلی خالی شده بود!!!.

لرد خیلی خوشحال شده بود و هرچند قدمی که در پادگان حرکت میکرد با خوشحالی یک لگد به جنازه های محفلی ها میزد ولی بعد از حدود 3 ساعت از این کار خسته شد و داد زد لودو و روفوس کدوم گوری هستید؟؟؟؟

به دنبال این نعره لودو و روفوس مثل باد به لرد رسیدند و در حالی که تعظیم میکردند گفتند با ما کاری داشتید ارباب؟؟؟

لرد: پ ن پ کاری نداشتم الکی صداتون کردم !!! سریع میرید این محفلی پحفلی ها رو میندازید جلوی کلاغ ها مرگخوار های مرده رو هم با احترام به خاک میسپارید.

لودو و روفوس به سرعت رفتند تا کار را انجام دهند.

آن شب مرگگخوارا به راححتی به خواب رفتند غافل از اتفاقی که قراره به زودی بیفته براشون....

همان موقع وضعیت شماره 3 محفلی ها!!!

در این مکان که ما فعلا جای آن را ذکر نمیگوییم محفلی ها مشغول سازماندهی دوباره ی خود بودند دامبلدور میرفت و می آمد و دستور میداد : مالی شام رو آماه کن ، هری بچه ها رو جمع کن ، رون برو رخت خواب منو آماده کن!!!....

وقتی که محفلی ها شام رو خوردند و به رخت خواب رفتند بعد از یک ساعت ناگهان با صدایی بسیار گوشخراش از خواب پریدند و با حالت دوان دوان میرند سمت محل صدا و میبینند که دامبلدور اونجاست!!!.

بعد از این اتفاق دامبلدور شروع به صحبت میکنه: مجبور بودم امشب به سرعت نقشمونو به همتون بگم ما فردا شب بعد از این که دوستان سیاه سوختمون خوابشون برد به پادگان حمله میکنیم.

کل ملت محفلی:

دامبلدور: چرا اینطوری شدید؟

محفلی ها: آخه خودت بگو ما چجوری میخوایم بفهمیم اونا کی میخوابند؟؟

دامبلدور: اصلا نگران نباشید، من فکر همه جاشو کردم سوروس از طریق سپر مدافع سخنگو بهمون خبر میده.

محفلی ها: عمرا اون بهمون بگه ، اون خودش جزو اون سیاه سوخته هاست.

دامبلدور : من به سوروس اعتماد کامل دارم

و در همان حین پادگان :

لرد تصمیم گرفت که برای نگهبان پادگان بذاره گفت ولی گفت: امشب رو بهتون لطف میکنم و میذارم راحت بخوابید اما برای فردا شب لودو و روفوس نگهبان هستند.

مرگخوارا :

وضعیت شماره 3 ی محفلی ها:

محفلی ها در حالت آماده باش کامل قرار داشتند و منتظر شب بودند اما...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/4/12 12:02:49
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/4/12 20:44:29
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر


چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پادگان ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 31 خرداد 1391 15:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه،‏ تاقبل از این پست:

لرد از اونجایی که میخواد خودی نشون بده و یکمی اظهار وجود کنه،‏ مرگخوارانش رو برمیداره میریزن تو پادگان ققنوس،‏ که آلبوس و بقیه محفلی ها در حال تمرین بودند،‏ و اونجا رو به محاصره درمیارن.

محفلی ها یک بار به مرگخواران حمله میکنند ولی به خاطر برتری نفرات مرگخواران،‏ مجبور به عقب نشینی میشوند،‏ در همین حین،‏ لرد تنها راه نجات محفلی ها رو،‏ بحث و مبارزه بین بلیز و آلبوس معین میکنه،‏ ولی کیه که با بلیز بحث کنه؟

ولی در همین حین،‏ ریموس،‏ کندرا،‏ و گربه فیلچ ‏،‏ در طی عملیاتی شهادت طلبانه،‏ به سمت بلیز کم هوش حمله برده و اونو میگیرن و با لباس بلیز وارد اتاق خصوصی مرگخواران میشن،‏ ولی به خاطر خود خواهی گربه آقای فیلچ(‏:d:‏) که میخواد لرد رو دستگیر کنه،‏ شناسایی شده و دستگیر میشن.

محفلی ها در طی اقدامی آنتاحارانه حمله کرده و تعدادی از مرگخواران را کشته و زخمی میکنند و اسرا را با گل و شیرینی به آغوش گرم خانواده بر میگردونند.

ولی لرد هرگز شکست رو قبول نمیکنه،‏ پس در حال رسیدگی به زخمی های حمله اخیر مرگخواران،‏ نقشه ای تازه برای حمله میکشه،‏ با توجه به تعداد و قدرت پادگان،‏ اونها نمیتونن به صورت مستقیم به پادگان حمله کنند،‏ پس تنها راه باقی مانده،‏ شبیخون زدن به محفلی هاست.

لرد تمام مرگخواران سالم و ناسالم(جاد‌وگر مجروح نمیشه!) خودش رو جمع میکنه و از روی دور اندیشی،‏ جادوگران و ساحره ها رو در گرئه هایی جداگانه سازماندهی میکنه و منتظر شب میشه تا حمله ش رو آغاز کنه.

در داخل پادگان،‏ ملت محفلی سرخوش و سرمست از پیروزی جدیدشان،‏ در حال عشق و حال و...‏ هستند که هری با عجله داملبذور رو صدا میکنه و توجیهش میکنه که لرد احتمالا میخواد حمله کنه و ‏....
------------------------------‏--------
و اینک ادامه ماجرا
--------------------------------------

دامبلدور:
-‏ تمام محفلی ها رو جمع کنید،‏ الان وقت بوووووق بازی نیست،‏ باید دوباره با این سیاه سوخته ها مبارزه کنیم،‏ هری ‏
و ‏
ریموس،‏ ا
ونا ‏
رو ‏
جمع ‏
کنین.

بعد از دو ساعت تمام محفلی ها در پست های خودشون آماده ایستادند و دامبلدور با نیروی اصلیش بر سر دروازه و قسمت اصلی پادگان ایستاده بود و ریموس و لگولاس(!) با هری(=گیملی) در قسمت شرقی پادگان ایستاده بودند.

آخرین انوار طلایی خورشید در پشت کوههای غربی ناپدید شد،‏ و این اتفاق،‏ نوید نبردی هولناک را به دنبال داشت.

شب همه جا دامن گسترده بود،ولی شبی بدون ماه،‏ ابرهای تیره و تار،‏ خبر از بارش باران میدادند،‏ و
‏ ب
ادی ‏
سرد ‏
شروع ‏
به ‏
وزیدن ‏
کرده ‏
بود.

با درخشش اولین آذرخش،‏ طلسمی ناخواسته از چوب یک محفلی به سمت مرگخواری شکلیک شد و مرگخوار فوق الذکر به زمین سقوط کرد،‏ انگار هوا منتظر همین لحظه بود،‏ با سقوط اولین مرگخوار،‏ همه جا تیره و تار شد.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1391/3/31 15:53:00
قدم قدم تا روشنایی،‏ از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!‏

میجنگیم تا آخرین نفس!!‏
میجنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شده


من در گذشته