جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
6
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر

تام جاگسن VS الکساندرا ایوانوا
بر فراز شهرِ ابری و گرفته لندن، پیرمرد و دختری بر روی جارویی کهنه، پرواز میکردند.
از آن بالا، مردم به صورت لکه هایی تار، مانند مورچه هایی وحشت زده و در تکاپو، دیده میشدند.
ولی کسی آن دو و جارویشان را که پتپت میکرد و زیر وزنشان خم شده بود نمیدید.
با شانس بسیار خوبی که داشتند، هوای آن روز لندن مثل بیشتر مواقع، بارانی و گرفته بود و پیرمرد تلاش های بسیاری برای به دست آوردن کنترل جارو میکرد.
-زمان سالازار... خدا بیامرز... وسط تابستون که بارون و باد و سرما نبود که! یه روز وسط تابستون بارون بارید... سالازار جفت پا پرید تو دهن...
بادی غرش کنان وزید و جارو و دو مسافرش را به سویی کج کرد. جارو به دیوارهی ساختمانی برخورد کرد ولی قبل از آن که فرو بپاشد و آن دو وسط بزرگراهی که ماشین ها با سرعت رد میشدند، سقوط کنند، پیرمرد فرمان را صاف کرد.
دختر با ذوق، به فرو ریختن چند تکه تراشه ای که از جارو کنده شده بود نگاه کرد و با خود تصویری دلنشین از جاروی خرد شده ای که ماشین ها با صدای قرچی از رویش رد میشوند را، تصور کرد.
پیرمرد هم که تراشه های کنده شده را دیده بود و داشت زخم هایی را که بر روی بدنهی جارو به وجود آمده بود بررسی میکرد، با دلخوری تشر زد:
-زمان سالازار... خدا بیامرز... ضعیفه جماعت که به فکر زیبایی نبود که! دختر همسن تو رو... زود پونزده سالگی شوهر میدادن میرفت پی زندگیش! تو خونهی شوهر هم باس میسابید و میشست و میپخت... از این ادا و اطوارها نبود که... یه بار یه ضعیفه گفت نمیخواد شوهر کنه... سالازار چنان...
-اما بابابزرگِ ارباب... من که نمیخواستم... بقیه گیر دادن برو...
-بسه دختر! یه بار یه ضعیفه پرید وسط حرف بزرگترش... سالازار...
دختر گوش نکرد. در عوض با شادمانی به تکه چوب هایی که بر اثر برخورد به دیوار داشتند از تهِ جارو ریزش میکردند چشم دوخت.
فلش بک!
مرگخواران و اربابشان، پشت میزی بلند و باشکوه در سرسرا، ناهار میخوردند و متفکرانه به آگهی های بازرگانی ای که از تلوزیون پخش میشد چشم دوخته بودند. هم تلوزیون برایشان جدید بود، و هم آگهی های بازرگانی.
اولین آگهی بازرگانی با حضور نقش های اصلی، یعنی دندانی کرم خورده و خمیر دندانی که شنل سوپر قهرمانی پوشیده بود شروع شد.
بعد هم مردی با لبخندی ابلهانه، در حالی که دندان های سفید گنده اش را به نمایش گذاشته بود و خمیر دندانی در دست داشت جست و خیز کنان، از جلوی صحنه گذشت.
در آخر هم به تماشاچیان توصیه شد که از خمیر دندان مریدنت استفاده کنند چون خیلی خوب است و از این حرف ها.
-آیا از نا مرتب بودن دندان های خود رنج میبرید؟ آیا نیاز به ارتودنسی دارید؟ آیا فکتان نا متقارن است؟ آیا چانه ندارید؟ آیا کج و کوله هستید؟
مرگخواران برگشتند و به ایوا که سهم غذای خودش را خورده، ساکت سر جایش نشسته، ویواشکی در حالی کش رفتن غذای فنریر از داخل بشقابش بود خیره شدند.
تلوزیون ادامه داد:
-... ما به شما دکتر هلو رو پیشنهاد میدیم! آدرس...خیابان سی و یکم آرویل... جنب کوچهی آلاله! مشتاقانه منتظر دیدار با شما هستیم.
و بعد، تلوزیون چند کودک تپل و ترسناک، با چشمان آبی ورقلمبیده که پوشک به پا داشتند و "مای بیبی، مای بیبی، ما دوست داریم... مای بیبی مای بیبی با تو خوشحالیم..." میخواندند، نشان داد که سدریک بسیار از آن استقبال کرد. سپس چند تا آگهی رب گوجه فرنگی نشان داد و دیگر چیزی نشان نداد.
ولی مرگخواران، هنوز در فکر "دکتر هلو" و مطبش بودند...
پایان فلش بک!
و حال، ایوا، پشت سر ماروولو نشسته، دستانش را دور شکم چاقالوی او حلقه کرده بود، و هردو، لق لق زنان، سوار بر جارو، زیر باران به سوی مطب دکتر هلو پیش میرفتند.
-میبینی بچه؟! میبینی چجوری تو این بارون خودمو اسیر کردم؟! همش هم تقصیر توعه! بس که کج و کوله ای! زمان سالازار... یکی کج و کوله بود... سالازار یکی خوابوند دم... تو اصلا میدونی کوچهی آلاله کجایِ خیابون آوریله؟ یا منو علاف خودت کردی؟
ماروولو برگشت و به ایوا که دهانش را باز کرده بود و میگذاشت قطرات باران داخل آن بریزد، نگاه کرد و در عوض غرولندی تحویلش داد.
اما یک لحظه حواس پرتی ماروولو مساوی شد با از دست دادن کتنرل جارو و در نتیجه آن دو، با جاروی بینوایشان که ماروولو در لحظات آخر هم دست از کلنجار رفتن با آن بر نمیداشت داخل سوپی از گل و لای سقوط کردند!
***
ماروولو کش و قوسی به بدن کوفته اش داد. غلتی زد و چشمانش را به آرامی باز کرد و همان لحظه، با چهرهی خندانِ کسی که رویش خم شده بود و به دقت نگاهش میکرد مواجه شد.
-نکن دختر ترسوندیم!
ماروولوی ترسیده، ایوا را کنار زد و نشست و به اطراف نگاه کرد. جارویش مفلوکانه گوشه ای افتاده بود.
-اینجا کدوم قبرستونیه؟! الان کجاییم دقیقا؟!
-قبرستون نیست... هنوز نمردیم که... مردیم؟ من که نمیدونم.
ماروولو با عصبانیت به ایوای خنگ و خوشحال رو به رویش خیره شد. برخاست و به اطرافِ کوچه ای که داخل آن سقوط کرده بودند نگاه کرد. چشمش افتاد به تابلوی کوچه:
(کوچهی آلاله)
-هی دختر! دیدی! رسیدیم! اینجا کوچهی آلاله است! میبینی؟ من یه رانندهی فوقالعادهم! حالا باس ببینیم این مطب واموندهی دکتر هلو کجاست.
ایوا که پشتش به او بود، به ساختمانی کج که روبه رویشان قد علم کرده بود اشاره کرد:
-اونجاست؟
***
در مطبی خاک گرفته و نمور، دو زن با اشتیاق به صفحهی تلوزیونی قدیمی و برفک دار چشم دوخته بودند.
تلوزیون تصویر خون و خون ریزی و شمشیر کشی عدهای کرهای را نشان میداد.
یک جنگجوی وحشی که آدم بد محسوب میشد، سر یک جنگجوی آدم خوب را از تنش جدا کرد.
-اوه! نگاه کن پولی!
-تینا! انگار اون آدمه خیلی بده!
پولی غیب گفته بود.
تینا در حالی که چشمانش را جمع کرده و با بی تابی منتظر صحنهی بعدی فیلم بود، با تکان سر تایید کرد. اما همان لحظه که "آدم خوبه" قصد داشت "آدم بده" را بزند، در با لگدی باز شد.
-هی! ضعیفه ها! اینجا مطب دکتر هلوعه؟!
"هی ضعیفه ها" بر گشتند و با تعجب به پیر مرد و دختری کثیف، که در آستانه در ایستاده و آغشته به گل و لای بودند و آب باران از سر و صورتشان روی زمین میچکید نگاه کردند.
تینا لبخندی تحویل آنها داد و گفت:
-اممم... سلام! بله! خوش اومدید! چه کاری از دستمون برمیاد؟!
ماروولو، با اخم به آن ها که با دستپاچگی سعی داشتند پوست چیپس و پفک و شکلات هایی را که میل کرده بودند قایم کنند، چشم دوخت و گفت:
-دکتر هلو کدومتونه؟! زود باشید که ما عجله داریم!
زن از حرکت باز ایستاد، لبخندش روی صورتش ماسید وگفت:
-اوه... پس دنبال دکتر هلو هستید... ولی... خب... اون ده سال پیش... فوت کرد... بعد از اون هم... دیگه هیچ مشتری ای برامون نیومد... زمانی که دکتر هلو مرد، من و پولی تازه دستیار دندون پزشک شده بودیم... واسه همین... شاید نتونیم کاری بک...
اما صدای تینا با سقلمهای که پولی به پهلویش زد خفه شد!
پولی با خوشحالی گفت:
-پس ینی در اینصورت میتونید رو "ما" حساب کنید!
ماروولو نگاهی به فضای چسبناک، کثیف، تاریک و خاک گرفته¬ی مطب کرد:
-صحیح!
پس...ماروولو ایوا را به جلو هل داد و ادامه داد:
-این دختر رو میبینید؟ یه نمه کجه... شایدم بیشتر از یه نمه... دُرُسش کنید! از اون سیم میم ها که هستن... از اونا بزنید.
پولی با شوق دست هایش را بر هم زد و با صدایی که بعد از ده سال امید در آن موج میزد گفت:
-آها! پس سیم و اینا میخواین پس! معلومه که درمانش میکنیم!
و تا ایوا چشم به هم بزند، پولی و تینا او را روی صندلی مخصوص دندان پزشکی خواباندند، عینکی به چشمش زدند و... دیگر حالا بقیه اش را بعدا میبینید دیگر!
در همان حال که ایوا روی صندلی مخصوص دراز کشیده بود، پولی دستور میداد:
-تینا! مکنده!
تینا مکندهی آب را در دهان ایوا قرار داد.
-تینا! دستگاه باز نگه دارندهی دهان رو هم بیار!
تینا غرولندی کرد و با دستگاه برگشت و آن را به پولی داد.
ایوا دختر خوبی بود. ولی خب... بعضی اوقات هم دختر خوبی نبود.
ایوا دوست نداشت ساعت ها، دراز کشان، درحالی که دو تا زن تا آرنج در دهانش هستند روی صندلی بنشیند.
ایوا اصلا از آن دستگاه ترسناک داخل دستان پولی خوشش نیامد.
بنابراین تصمیم گرفت یک الم شنگهی حسابی راه بیاندازد.
-نکن دختر! یه جا وایسا! این که کاریت نداره! میندازیمش دور دهنت... هیچی هم نمیشه بهت! البته... شاید دهنت یکمی گشاد بش... ولی اصلا مهم نیست که این!
ایوا فریادی کشید و دست پولی را گاز گرفت و سعی کرد از روی صندلی بلند شود. اما تینا اورا، در حالی که لگد میزد، دوباره روی صندلی خواباند و دستهایش را گرفت.
-ببین دختر! خوب به حرفام گوش کن! یه جا میشینی و و تکون نمیخوری! فهمیدی یا نه!
ایوا فهمیده بود. بنابراین دوباره خوابید و با نگرانی به سیم ها، وسایل عجیب و تیزی که قرار بود در دهانش فرو بروند و تینا و پولی که لب هایش را میکشیدند و به دندان ها و لثه هایش سیخونک میزدند خیره شد.
دهانش لحظه به لحظه گشادتر و سنگین تر میشد و سیم های پیچ در پیچ بیشتری در دهانش قرار میگرفت.
-تینا! آمپول مخصوص بی حسی رو بده!
تینای سرگردان، آمپولی با محتویاتی سبز رنگ را برداشت و به دستِ پولی داد.
پولی با شک نگاهی به سرنگ سبز انداخت.
-تینا... مطمئنی این... همون آمپوله؟ قرمزه نبود مگه؟ این... مطمئنی؟ مخت توی این ده سال کوچیک شده ها! قرمزه رو بده!
تینا با عصبانیت سرنگ را از دست پولی قاپید و نگاه کرد.
-وا! چه حرفا! من هیچ وقت یادم نمیره که دکتر هلو همیشه میگفت سرنگ سبز واسه بی حسیه! احمق نشو! بذار خودم آمپول رو بهش میزنم...
-نخیر خانم محترم! دکتر هلو هم آخر عمری قات زده بود یه چیزی میگفت واسه خودش! وقتی من میگم قرمزه است، یعنی قرمزه است!
پولی این را گفت و سرنگِ با محتویات قرمز رنگ را برداشت و در یک حرکت ناگهانی آن را در لثهی ایوا فرو کرد!
ایوا دادی زد و از جایش بلند شد.
در همین حین، تینا بر سر پولی فریاد کشید:
-نه! نه! خدای من! تو کشتیش! تو کشتیش! تو اصلا هیچی بلد نیستی! از اول هم گفتم سبزه است! اون الان میمیره! دکتر هلو گفته بود این کشنده است! این الان میمیره و مجوز دکتریِ تو و من باطل میشه!
رنگ از سر و روی پولی پرید!
تینا ادامه داد:
-این آمپوله تا نیم ساعت دیگه این دختره رو میکشه و بعدش ما بدبخت و آواره میشیم... همش هم تقصیر توعه!
پولی بینوا بریده بریده تکذیب کرد:
-نه... نه... نمیکشه... نباید بکشه... حالا شاید یه راهی باشه... من... من...
-خیر بانو! هیچ راهی نیست! کودن! از اول هم نباید میذاشتم بیان! ما که تجربهی کافی نداریم که! تو هم همش خیال پردازی میکنی...
الم شنگه ای که زن ها به راه انداخته بودند، ماروولو را به داخل اتاق کشاند.
-اینجا چه خبر شده؟ چرا هوار میکشید؟ یه جا وایسید ببینم!
با صدای ماروولو زن ها دست از جیغ کشیدن برداشتند و با نگرانی به او نگاه کردند.
-چه خبرتونه؟ چی میکنید؟ ایوا کو؟ ایوا...
چشم ماروولو افتاد به ایوا که تلو تلو خوران پیش می آمد و سیم های ارتودنسی به طرز ترسناکی از دهانش بیرون آمده بودند.
-چشمم روشن! این دختر رو چرا این ریختی کردید؟! کم کج و کوله بود؟! دهنش چرا پر از سیمه پس؟! حالا چرا داد میزدید؟ چه بلایی سرش آوردید؟
پولی ملتمسانه به تینا خیره شد ولی او با نگاه خشمگینش فهماند که خودش باید توضیح بدهد. پولی آهی سوزناک کشید و گفت:
-اوه... متاسفم... من... آمپول اشتباهی به دخترتون زدم... حالا اون تا نیم ساعت دیگه خواهد مرد... اوه الان شد بیست و نه دقیقه دیگه... اوه...
و ادامهی حرفش میان هق هق های نفرت انگیزش گم شد.
ماروولو دیگر مانده بود که چه بگوید. به خانم دکتر های نازنین و خجالت زده ای که گوشه ای کز کرده بودند و اشک میریختند نگاه کرد.
سپس دست ایوا را گرفت و از مطب خارج شد.
تینا و پولی، همدیگر را بغل کرده بودند و زار زار گریه میکردند و به فکر آیندهشان بودند و این که دیگر نمیتوانند شوهر گیر بیاورند و تا وقتی که پیر دختر شوند در این مطب خواهند ماند و در تنهایی با عذاب وجدان خواهند مرد. سپس در تصوراتشان صحنه ای غم انگیز بعد از مرگشان را دیدند که مردم در مطب دور جسد های رنگ پریدهشان جمع شده اند و با تاسف بهشان نگاه میکنند. و از این تصورات بیشتر دلشان به خود سوخت و البته کمی هم حالشان جا آمد.
اما ناگهان رشته افکارشان با صدای تینا از هم پاره شد:
-اممم... پولی... ولی فکر کنم... اشتباه کردم... سبزه...
آره! آها! سبزه کشنده بود و قرمزه بی حسی بود! ما بد بخت نمیشیم پولی! تو آمپول درست رو زدی! حالا هم ما به زندگی مون ادامه میدیم!
پولی از شنیدن این خبر چنان آسوده شد که بی حال بر روی زمین افتاد و به خود زحمت فحاشی به تینا را نداد. تینا هم کنار او دراز کشید و هر دو به خوابی عمیق فرو رفتند.
***
ایوا و ماروولو از ساختمان بیرون آمدند.
-دختر... بچه! با تو ام! بیبین... حالا... اوه...
ماروولو برگشت و به ایوا نگاه کرد. در چهرهی ایوا اثری از نگرانی و ناراحتی دیده نمیشد. ایوایی بود همواره خوشحال.
-میگما... تو ینی اصلا ناراحت نیستی؟ داری میمری ها! گفتن نیم ساعت وقت داری... ینی تا ساعت چهار!
ایوا در حالی که با تکه فلزهای باقی مانده در دهانش ور میرفت و آن ها را از دهانش در می آورد با شادی جواب داد:
-راستی؟ من خیلی گشنمه... چیزی واسه خوردن نداری؟
ماروولو آهی کشید و جیب هایش را برای پیدا کردن تکه ای شکلات و یا مویز و کشمش جست و جو کرد.
در آخر هم کیکی سوخته که گوشه اش گاز خورده بود را یافت و آن را به دست ایوا داد:
-واهاهایی! ممنونم! ذوق کردم!
ماروولو تا حالا از این محبت ها به کسی نکرده بود. با بی قراری پاهایش را روی زمین پس و پیش کشید و گفت:
-بچه! میگم... حالا که میمیری... آخرین خواسته ات چیه؟! نه که مهم باشه ها... ولی شاید یه کاری کردم...
چشمان ایوا برقی زد و کیک را بلعید.
-ینی هر خواسته ای داشته باشم میشه؟!
ماروولو سر تکان داد.
ایوا کیک را جوید و قورت داد. سپس با حالتی شیطانی به ماروولوی گرد و قلنبهی رو به رویش خیره شد. بسی گرد، بسی گوشتالو... و ایوایی که بسی گرسنه بود...
ایوا خیز برداشت و بعد... دیگر ماروولویی نبود!
-این هم آخرین خواسته ام! بهترین ناهار عمرم!
ایوا دستی بر شکمش کشید و احساس راحتی و سیر بودن کرد. فقط چند دقیقه مانده بود...
ایوا روی پله های سردِ جلوی خانه ای نشست... و دلش برای خودش، کوچک بینوایی که آخر عمرش را داشت در سوز و سرما سپری میکرد سوخت. یاد داستان دختر کبریت فروش افتاد... البته... آن شب خودش دختر کبریت فروش و کبریت هایش را خورده بود... ولی به هر حال یاد آن داستان غم انگیز که خودش بعد از آن اتفاق سرِ هم کرده بود افتاد دیگر!
ایوا کمی اینور و آن ور شد. چرا نمی مرد پس؟
ساعت بزرگ شهر "دنگی" کرد و ساعت چهار بعد از ظهر را نشان داد.
ایوا از جایش بلند شد. ایوایی بود سرحال و خوشحال! زنده بود و سالم! ساعت بزرگ ساعت چهار و یک دقیقه را نشان داد.
از روی پله ها پایین پرید و راه خانه را در پیش گرفت.
در آن بعد از ظهر دل انگیز که بعد از باران خورشید کم کم از پشت ابرهای تیره بیرون می آمد، مردم با تعجب به دختر بی قواره ای که جست و خیز کنان از خیابان ها میگذشت خیره میشدند و جلوی چشم فرزندانشان را میگرفتند که به آن هیولای ترسناک نگاه نکنند!
شاید هم... روز چندان دل انگیزی نبود؛ ایوا سوت زنان و خوشحال به سوی خانه ریدل ها می رفت، جایی که اربابش در انتظار پدر بزرگش و بانو مروپ در انتظار پدرش بود!
بگذارید کمی ترحم کنیم و دیگر بقیه اش را نگوییم!
پایان دیگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/18 17:01:17
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/18 20:32:23
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/18 20:32:23

عکس پرسنلی ایوا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/22
تولد نقش: 1399/05/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:07
از: من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
پستها:
132
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

- من امشب داشتم نقشه رو نگاه میکردم چون حدس میزدم تو و رون و هرمیون ممکنه دزدکی به دیدن هاگرید برین. شما وارد کلبه شدین و وقتی برگشتین یک نفر دیگه همراهتون بود. باورم نمیشد! چطور ممکن بود اون همراهتون باشه؟ بعد سیریوس رو دیدم که با سرعت بهتون نزدیک شد و دو نفرتون رو برد زیر بید کتک زن.
- نه! یک نفر رو برد.
- دو نفر رو برد رون. میتونم موشت رو ببینم؟
-آه حاج ریموس! دوست من! شما قصهپرداز ماهری هستی ... قصه گفتن را کنار بگذار! اجازه بده تا من کار دوست عزیزمان پیتر پتیگروی گل گلاب را تمام کنم.
هری، رون، هرمیون، ریموس، پیتر پتیگرویِ زیرِ کلاهِ رون، کلاه رون، بید کتک زن، اسنیپ که قرار بود چند دقیقهی دیگر سر برسد و به همه چیز گند بزند و تک تک آجرهای شیون آوارگان به سیریوس خیره شدند.
- تو چرا انقدر متین و موقر و مودب و مهربون شدی یهو؟
- زندان من رو ساخت عزیزانم. من در تمام این 12 سال که در بند بودم، مطالعه میکردم. سرمایهی مارکس را حفظم و روزی سه بار نظریات مائو را دوره میکنم و شرحی هم بر عقاید لنین نوشتهام و آن را در برخی موارد اصلاح کردهام. از این متاخرها هم به دیوانهسازها سفارش میدادم برایم استندآپ کمدیهای ژیژک را روی دی وی دی ناین بیاورند در سلول تا تماشا کنم. در باب اخلاق هم گرایشم به ...
- میخوای من قصه گویی رو تموم کنم که کار پیتر رو تموم کنی؟
- پیتر؟! پیتر جان شما مهرهی باهوشی هستی. ولی خوب فقط یک مهرهای. من با ارکان قدرت کار دارم. با راس هرم قدرت توتالیتری که جبههی سیاه در تمام این سالها بنا کرده.
- ولش کنین بچهها این انقدر با دیوانهسازا راز و نیاز کرده و صمیمی شده که رد داده ... بیاین خودم بقیهی قصه رو براتون بگم بعدم کلک پیتر رو بکنیم.
در مقابل شیون آوارگان، پاکجاروی سبزی پارک بود و مردی به آن تکیه داده و سیگار میکشید.
- اینم نیومد کرایه مارو بده!
نپیچونه؟ 
ماروولو در مورد شیون آوارگان و افسانههای آن چیزهای زیادی شنیده بود. اما او کرایهاش را میخواست! بنابراین وارد ساختمان شد. کمی که در اتاقهای تاریک خانه گشت، متوجه شد شخص دیگری هم پاورچین پاورچین اتاقها را میگردد.
- کیستی سیاهی؟
- شاهزادهی دورگه!
- دورگه؟
زمان سالازار یه شاهزادهای دورگه بود ... سالازار سرخرگ و سیاهرگشو یکی کرد!
آواداکداورا بابا! 
ماروولو نمیدانست با کشتن اسنیپ چه تحول عظیمی ایجاد کرده. نه تنها در این کتاب، بلکه در کل داستان! بنابراین به جستوجو ادامه داد ...
- ... اینجای ماجرا برای خودم هم گنگه. سیریوس مگه تو رازدار نبودی؟!
- چرا اما لحظهی آخر به ذهنم رسید که به ولدمورت رکب بزنم. به پروفسور دامبلدور گفتم شما آدم باهوشی هستید، این ایدهی خوبی نیست؟ اونم قبول کرد. تو دوست باهوشی هستی ریموس. ایدهی هوشمندانهای نبود؟
- و بعد پیتر پدر و مادرت رو به اون فروخت هری ...
- واقعا ایدهی مزخرفی بود. وقتش نرسیده که کلک دوست گل و گلابمان را بکنیم ریموس؟
- اما تو همین الان داشتی میگفتی که این ایدهی هوشمندانه...
- نیم ساعت پیش هم به من گفت الان میرم از داخل و کرایتو میارم اما الان واستاده اینجا و داره قصه تحویلتون میده! فکر کردی میتونی کرایهی نوادهی سالازار رو بخوری پدرسگ؟! 30 گالیون کرایهی آزکابان تا اینجا به علاوهی 20 گالیون به خاطر معطل کردن من ... زودباش اخ کن!
- چرا این همه خشونت حاجی؟ شاید من سگ باشم پدر من سگ نبوده و شما حق نداری به ایشون توهین کنی. من از شما بابت این رفتار گلایه دارم!
- من از کجا بدونم پدرت چی بوده ... حالا سگ بوده ... گراز بوده ... خرس بوده ... هرچی! کرایهی منو بده.
- هیچکس حق نداره جلوی من به پدرخواندم توهین کنه!
کرایتو من میدم!
- اما هری ... ما که هنوز بهت نگفتیم سیریوس پدرخواندته!
- عه؟ راست میگی!
خوب پس شرمنده آقای راننده. صبر کنید تا بهم بگن، اون وقت کرایهی شما رو هم تقدیم میکنم. 
- حاجی اینم از کرایهی شما. شما رانندهی باهوشی هستی. اگر مسائل شخصی تموم شد، گوش کن تا برات از مشکلات اصلی بگم. مشکلی که گریبانگیر همهی ماست. مشکلی که سالهاست ریشه دوونده. مشکلی که واقعا آسیبزا هست و روز به روز بیشتر از قبل همه رو درگیر میکنه. مشکلی که هیچکس فکری براش نکرده. یک خفقان. یک بی عدالتی.
- سیریوس شاید من هنوز کل ماجرای پیتر رو ندونم اما اینقدر که میگی هم بزرگ نیستا!
- نه ریموس ... تو گرگینهی باهوشی هستی، من اینو در مورد پیتر نگفتم. شاید زمان مناسبی رو برای مطرح کردنش انتخاب نکردم.
رون که کلافه شده بود کلاهش را از سر برداشت و آن را رو به ریموس گرفت و گفت:
- بابا شما همتون رد دادین ... این موش منه ... پیتر کدوم خریه؟
ریموس کلاه را از رون گرفت و موشی از آن خارج کرد و نوک چوبدستیش را رو به آن گرفت.
- صبر کنین بچهها! شما بچههای باهوشی هستین. به نظرتون یکم زشت نیست که این همه آدم بریزیم روی پیتر؟ بدین من ببرمش اون پشت مشتا تنهایی بریزم روش.
ریموس بیتوجه به یاوهگوییهای بیامان سیریوس طلسمش را اجرا کرد. موش مانند فیلمهای تندشدهی رشد گیاهان تغییر شکل داد و تبدیل به جادوگری جوان شد.
- تو دیگه کی هستی؟
- من نیوت اسکمندر هستم!
- پس ... پیتر ...
- پیتر توی چمدون اسرارآمیز منه. اگه میتونید بگیریدش!
نیوت این را گفت و این بار تبدیل به خرگوش شد و جهید و از صحنه دور شد.
- لعنتی ... پیتر رو با خودش برد ...
- نه! سر کارمون گذاشت! یه موش دیگه اینجاست.
ریموس دستش را از کلاه بیرون کشید و موش دوم را از دم آویزان کرد ... فرآیند تغییر شکل تکرار شد و این بار جوانی که چهرهاش بیشکل بود ظاهر شد.
- تو دیگه ...
- تف! تف! تف!
جوان روی صورت همه تف کرد و سپس بال درآورد و از پنجره خارج شد.
- باورم نمیشه ... یکی دیگه!
ریموس موش سوم را خارج کرد. موش رشد و نمو کرد و به جادوگر سفید و خوشگلی تبدیل شد.
- شماها اسکل نشدید.
من پیتر نیستم.
من نیوت هم نیستم.
به زودی نیوت بازخواهد گشت و سایت شما سرشار از خیر و برکت خواهد شد.
جادوگر سفید غرق در هالهی نور شد و سپس اثری از او باقی نماند.
- رون این کلاه لعنتی رو از کجا آوردی؟
- از مغازهی داداشام ... که هنوز تاسیس نشده.
موش بعدی رشد و نمو کرد و به مرد میانسالی با یک چشم تبدیل شد.
- من خیلی مشکوکم.
من خیلی میدونم! من باید حذف بشم.
مرد خودش را منفجر کرد. ریموس لنگ نماند و فورا موش بعدی را بیرون کشید ... بالاخره باید پیتر را پیدا میکردند. موش بعدی تبدیل به جادوگری نامرئی شد. جادوگر ردایش را درآورد و کسی نفهمید که فرار کرده یا لخت و عور همانجا ایستاده.
- پس پیتر کدوم گوریه؟
- اینقدر درگیر جزییات نشو ریموس. پیتر رو ولش کن. بیا به یک ساز و کار اساسی فکر کنیم. باید راهی دموکراتیک برای تبدیل شدن به پیتر وجود داشته باشه. یک هیئت مدیره که بر کار پیترها نظارت کنه و یک هیئت سیریوس که از این پیترها انتقام بگیره. بیاین همین الان رای گیری کنیم! جا داره اشاره کنم که من توی زندان یک مقاله در این مورد نوشتم.
- یعنی چی؟ پس پیتر اصلی کشک؟ زکی! خوب اگه پیتری وجود نداره، پس این قصههای صحنهسازی و اینا الکی بوده دیگه. حکما این پدرسگ راست راستی پیتر رو کشته. دخلشو بیارین ... فقط قبلش کرایه منم ازش بگیرین.
نگاهها همه به سوی ماروولو برگشت.
- توضیحی داری سیریوس؟
- چی؟ حاجی! تو حاجی باهوشی هستی ... پس حرف منو تایید میکنی ... من دارم از یک تصویر بزرگتر حرف میزنم. میفهمی هری؟ تو پسرخواندهی باهوشی هستی ...
- آواداکداورا!
- نه! یک نفر رو برد.
- دو نفر رو برد رون. میتونم موشت رو ببینم؟
-آه حاج ریموس! دوست من! شما قصهپرداز ماهری هستی ... قصه گفتن را کنار بگذار! اجازه بده تا من کار دوست عزیزمان پیتر پتیگروی گل گلاب را تمام کنم.

هری، رون، هرمیون، ریموس، پیتر پتیگرویِ زیرِ کلاهِ رون، کلاه رون، بید کتک زن، اسنیپ که قرار بود چند دقیقهی دیگر سر برسد و به همه چیز گند بزند و تک تک آجرهای شیون آوارگان به سیریوس خیره شدند.
- تو چرا انقدر متین و موقر و مودب و مهربون شدی یهو؟

- زندان من رو ساخت عزیزانم. من در تمام این 12 سال که در بند بودم، مطالعه میکردم. سرمایهی مارکس را حفظم و روزی سه بار نظریات مائو را دوره میکنم و شرحی هم بر عقاید لنین نوشتهام و آن را در برخی موارد اصلاح کردهام. از این متاخرها هم به دیوانهسازها سفارش میدادم برایم استندآپ کمدیهای ژیژک را روی دی وی دی ناین بیاورند در سلول تا تماشا کنم. در باب اخلاق هم گرایشم به ...
- میخوای من قصه گویی رو تموم کنم که کار پیتر رو تموم کنی؟

- پیتر؟! پیتر جان شما مهرهی باهوشی هستی. ولی خوب فقط یک مهرهای. من با ارکان قدرت کار دارم. با راس هرم قدرت توتالیتری که جبههی سیاه در تمام این سالها بنا کرده.

- ولش کنین بچهها این انقدر با دیوانهسازا راز و نیاز کرده و صمیمی شده که رد داده ... بیاین خودم بقیهی قصه رو براتون بگم بعدم کلک پیتر رو بکنیم.

در مقابل شیون آوارگان، پاکجاروی سبزی پارک بود و مردی به آن تکیه داده و سیگار میکشید.
- اینم نیومد کرایه مارو بده!
نپیچونه؟ 
ماروولو در مورد شیون آوارگان و افسانههای آن چیزهای زیادی شنیده بود. اما او کرایهاش را میخواست! بنابراین وارد ساختمان شد. کمی که در اتاقهای تاریک خانه گشت، متوجه شد شخص دیگری هم پاورچین پاورچین اتاقها را میگردد.
- کیستی سیاهی؟

- شاهزادهی دورگه!

- دورگه؟
زمان سالازار یه شاهزادهای دورگه بود ... سالازار سرخرگ و سیاهرگشو یکی کرد!
آواداکداورا بابا! 
ماروولو نمیدانست با کشتن اسنیپ چه تحول عظیمی ایجاد کرده. نه تنها در این کتاب، بلکه در کل داستان! بنابراین به جستوجو ادامه داد ...
- ... اینجای ماجرا برای خودم هم گنگه. سیریوس مگه تو رازدار نبودی؟!
- چرا اما لحظهی آخر به ذهنم رسید که به ولدمورت رکب بزنم. به پروفسور دامبلدور گفتم شما آدم باهوشی هستید، این ایدهی خوبی نیست؟ اونم قبول کرد. تو دوست باهوشی هستی ریموس. ایدهی هوشمندانهای نبود؟
- و بعد پیتر پدر و مادرت رو به اون فروخت هری ...
- واقعا ایدهی مزخرفی بود. وقتش نرسیده که کلک دوست گل و گلابمان را بکنیم ریموس؟
- اما تو همین الان داشتی میگفتی که این ایدهی هوشمندانه...
- نیم ساعت پیش هم به من گفت الان میرم از داخل و کرایتو میارم اما الان واستاده اینجا و داره قصه تحویلتون میده! فکر کردی میتونی کرایهی نوادهی سالازار رو بخوری پدرسگ؟! 30 گالیون کرایهی آزکابان تا اینجا به علاوهی 20 گالیون به خاطر معطل کردن من ... زودباش اخ کن!
- چرا این همه خشونت حاجی؟ شاید من سگ باشم پدر من سگ نبوده و شما حق نداری به ایشون توهین کنی. من از شما بابت این رفتار گلایه دارم!
- من از کجا بدونم پدرت چی بوده ... حالا سگ بوده ... گراز بوده ... خرس بوده ... هرچی! کرایهی منو بده.

- هیچکس حق نداره جلوی من به پدرخواندم توهین کنه!
کرایتو من میدم!- اما هری ... ما که هنوز بهت نگفتیم سیریوس پدرخواندته!

- عه؟ راست میگی!
خوب پس شرمنده آقای راننده. صبر کنید تا بهم بگن، اون وقت کرایهی شما رو هم تقدیم میکنم. 
- حاجی اینم از کرایهی شما. شما رانندهی باهوشی هستی. اگر مسائل شخصی تموم شد، گوش کن تا برات از مشکلات اصلی بگم. مشکلی که گریبانگیر همهی ماست. مشکلی که سالهاست ریشه دوونده. مشکلی که واقعا آسیبزا هست و روز به روز بیشتر از قبل همه رو درگیر میکنه. مشکلی که هیچکس فکری براش نکرده. یک خفقان. یک بی عدالتی.
- سیریوس شاید من هنوز کل ماجرای پیتر رو ندونم اما اینقدر که میگی هم بزرگ نیستا!

- نه ریموس ... تو گرگینهی باهوشی هستی، من اینو در مورد پیتر نگفتم. شاید زمان مناسبی رو برای مطرح کردنش انتخاب نکردم.

رون که کلافه شده بود کلاهش را از سر برداشت و آن را رو به ریموس گرفت و گفت:
- بابا شما همتون رد دادین ... این موش منه ... پیتر کدوم خریه؟
ریموس کلاه را از رون گرفت و موشی از آن خارج کرد و نوک چوبدستیش را رو به آن گرفت.
- صبر کنین بچهها! شما بچههای باهوشی هستین. به نظرتون یکم زشت نیست که این همه آدم بریزیم روی پیتر؟ بدین من ببرمش اون پشت مشتا تنهایی بریزم روش.

ریموس بیتوجه به یاوهگوییهای بیامان سیریوس طلسمش را اجرا کرد. موش مانند فیلمهای تندشدهی رشد گیاهان تغییر شکل داد و تبدیل به جادوگری جوان شد.
- تو دیگه کی هستی؟

- من نیوت اسکمندر هستم!
- پس ... پیتر ...
- پیتر توی چمدون اسرارآمیز منه. اگه میتونید بگیریدش!

نیوت این را گفت و این بار تبدیل به خرگوش شد و جهید و از صحنه دور شد.
- لعنتی ... پیتر رو با خودش برد ...
- نه! سر کارمون گذاشت! یه موش دیگه اینجاست.
ریموس دستش را از کلاه بیرون کشید و موش دوم را از دم آویزان کرد ... فرآیند تغییر شکل تکرار شد و این بار جوانی که چهرهاش بیشکل بود ظاهر شد.
- تو دیگه ...
- تف! تف! تف!
جوان روی صورت همه تف کرد و سپس بال درآورد و از پنجره خارج شد.
- باورم نمیشه ... یکی دیگه!
ریموس موش سوم را خارج کرد. موش رشد و نمو کرد و به جادوگر سفید و خوشگلی تبدیل شد.
- شماها اسکل نشدید.

من پیتر نیستم.

من نیوت هم نیستم.

به زودی نیوت بازخواهد گشت و سایت شما سرشار از خیر و برکت خواهد شد.

جادوگر سفید غرق در هالهی نور شد و سپس اثری از او باقی نماند.
- رون این کلاه لعنتی رو از کجا آوردی؟

- از مغازهی داداشام ... که هنوز تاسیس نشده.

موش بعدی رشد و نمو کرد و به مرد میانسالی با یک چشم تبدیل شد.
- من خیلی مشکوکم.
من خیلی میدونم! من باید حذف بشم.مرد خودش را منفجر کرد. ریموس لنگ نماند و فورا موش بعدی را بیرون کشید ... بالاخره باید پیتر را پیدا میکردند. موش بعدی تبدیل به جادوگری نامرئی شد. جادوگر ردایش را درآورد و کسی نفهمید که فرار کرده یا لخت و عور همانجا ایستاده.
- پس پیتر کدوم گوریه؟

- اینقدر درگیر جزییات نشو ریموس. پیتر رو ولش کن. بیا به یک ساز و کار اساسی فکر کنیم. باید راهی دموکراتیک برای تبدیل شدن به پیتر وجود داشته باشه. یک هیئت مدیره که بر کار پیترها نظارت کنه و یک هیئت سیریوس که از این پیترها انتقام بگیره. بیاین همین الان رای گیری کنیم! جا داره اشاره کنم که من توی زندان یک مقاله در این مورد نوشتم.
- یعنی چی؟ پس پیتر اصلی کشک؟ زکی! خوب اگه پیتری وجود نداره، پس این قصههای صحنهسازی و اینا الکی بوده دیگه. حکما این پدرسگ راست راستی پیتر رو کشته. دخلشو بیارین ... فقط قبلش کرایه منم ازش بگیرین.
نگاهها همه به سوی ماروولو برگشت.
- توضیحی داری سیریوس؟
- چی؟ حاجی! تو حاجی باهوشی هستی ... پس حرف منو تایید میکنی ... من دارم از یک تصویر بزرگتر حرف میزنم. میفهمی هری؟ تو پسرخواندهی باهوشی هستی ...
- آواداکداورا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/11
تولد نقش: 1399/06/12
آخرین ورود: دوشنبه 18 مهر 1401 23:40
از: سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
پستها:
69

هری با ماروولو.
تا چشم کار میکرد نیوت بود. نیوت ها از قفسه ها پایین میریختند، نیوت ها به زمین برخورد میکردند و بلاک میشدند. پای هری به نیوت گیر کرد و سکندری خورد، سر هری موقع جاخالی دادن از نیوت به نیوت برخورد کرد و دستش را به کیف نیوت گرفت که نیفتد. نیوت که کمابیش منزجر شده بود خودش را کنار کشید.
_زندگیه واقعیه من و کیفه پر هیجانمو ول کن بو پیاز میدی.
روبرویش خیل نیوت های متفاوت با شناسه های متفاوت رژه میرفتند و پشت سرش محفل ققنوس و تیم مدیریت زیگزاگی میدویدند تا مورد اصابت نیوت قرار نگیرند. موجی از نیوت در موجی از نیوت میبست. نیوت ها به یکدیگر تنه میزدند و بعد هم از دست باقی نیوت ها خیلی عصبانی میشدند.
_چرا به من نمیگید کدوم سمتی میخواید بدوید که یه جوجه نیوت جرئت نکنه به من تنه بزنه؟
زاخاریاس که یک دستش را شناسهی Eeeeeh گرفته بود و دست دیگرش را شناسهی Eeeeeeh، درحالیکه به عقب کشیده میشد فریاد کشید.
_اولا که از کجا معلوم اینا نیوت باشن! دوما که شما اصلا آیپی ندارید-
کیف نیوت در حلق زاخاریاس فرو رفت و نگذاشت جملهاش را تمام کند. زاخاریاس همانطور که مظلومانه خرکش میشد، بلیت زد این پست را پاک کنند. در نتیجهی پاک شدن این پست، مدال همیار ناظرِ برتر به زاخاریاس اهدا شد و در نتیجهی اهدا شدن این مدال زاخاریاس به مقام ناظرِ مردمی نائل آمد. در نتیجهی این نائل آمدن سیستم انتخاباتِ مدیران شکل گرفت و همه به مسخره به نیوت رای دادند. در نتیجهی این رای گیری منوی مدیریت به شناسهی Eeeeeeeeeh تعلق گرفت.
_د آخه چرا با من هماهنگ نمیکنین به کی میخواین رای بدین که الان من... آخه الان این...

_از کجا معلوم این مدیر اصلا نیوت باشه؟
مدیران دست از دویدن کشیدند. اگر یادتان رفته بدانید که داشتند میدویدند. هیچ کدامشان اینطور به ماجرا نگاه نکرده بودند.
_از کجا معلوم خودتون نیوت نباشید؟ شما که آیپی ندارید.

ابتدا بحران وجودی و سپس مقادیر بیشماری نیوت اطرافِ مدیران را فرا گرفت. از اول هم یک دلیلی داشت که نمیایستادند. خیل نیوت ها از طرفین مدیران را فرا گرفت، دیدگانشان تار و نفس کشیدنشان دشوار شد. مدیران زیرِ نیوت ها دفن شده بودند و محفلی ها بدون آنها به راه ادامه داده بودند. دور تا دورشان شخصیت های متفاوتِ لیست شخصیت ها با شرارت هرچه تمام تر قهقهه میزدند، پلاکس ها از سفید ها انتظار ها را نمیداشتند و محفل ها پراکنده بودند و مرگخوار ها طفلی ها با خودشان میجنگیدند و همه اینها نیوت بود. زمین نیوت بود، هوا نیوت بود. تیم مدیریت به زانو در آمده بود.
حسن مصطفی از اعضا خواهش کرد در شناسایی نیوت به او کمک کنند، اما اعضا خودش نیوت بود. حسن که دید دارد خفه میشود و در این سنگر تنهاست، دیگر مدیران را رها کرد، معجون مرکب پیچیده نوشید و نیوت شد. مدیران دانه دانه سقوط کردند، و نیوت ها با قهقهه های شریرانه شان جایشان را گرفتند.
_بغضه غرور انگیزه این مدیر الان شکسته میشه.
مدیران تنها بودند. هری و محفلی ها رفتند و حتا برایشان مهمات هم نگذاشتند. کمی آب، یا یک بسته چیپس. تا چشم کار میکرد نیوت بود.
فلش بک
هری احساس میکرد لیختن اشتاین است.
سالن امتحان گرم بود و کلهاش داغ شده بود و صدای حرکت قلم های پر روی ورق های پوستی در ذهنش هر لحظه بلند تر و ناهنجار تر میشد، و احساس میکرد لیختن اشتاین است چرا که در اولین جلسهی کنفدراسیون که در فرانسه تشکیل شد و اجنه تمایل نشان دادند در آن شرکت کنند اما اجازهی مداخله به آنها داده نشد، هیچ کس قبول نکرده بود بعنوان نمایندهی لیختن اشتاین حضور بهم برساند. هری آرزو میکرد در جلسه امتحان سمج حضور بهم نرسانده بود.
دانش آموزانی که دور تا دورش نشسته بودند با سرعتی دیوانه وار اطلاعات را یادداشت میکردند و هری از کل کتاب تاریخ جادوگری فقط "ارگ کثیف" را به یاد داشت. هری احساس میکرد ارگی کثیف و خاک گرفته است که سالها نواخته نشده.
سرش هر لحظه داغ و داغ تر میشد، احساس میکرد اگر پیشانی اش را بخاراند میتواند زخم رویش را بردارد. دوازده درِ سیاه رنگ و مشابه، دوازده مشعل که با شعله آبی رنگ میسوختند. در ها و دیوار های بینشان چرخیدن گرفت و هری احساس کرد سالن امتحان تاریخ جادوگری دور سرش میچرخد. توی سرش اما، ماجرای کاملا جداگانهای در جریان بود.
برگه های دوم به دانش آموزان توزیع شدند و هری یکی از در ها را باز کرد. لونا همراهش بود و نویل و بقیه، مانده بود تا محفلی ها برسند. از کفِ دخمهی پیش رویش تا نزدیک به سقف آن قفسه های بایگانی به چشم میخورد. دانش آموزان تک و توک بلند میشدند تا برگه هایشان را تحویل بدهند. در هر قفسه تعداد بیشماری نیوت در انواع و اشکال متفاوت، و در کشو های زیرین صدها هزار کیف سحرآمیز به چشم میخورد.
نفس هایش تند تر شدند و زخمش تیر کشید، و این یعنی نیوت نزدیک بود.
پایان فلش بک
برای زنده ماندن، لازم است که رها کردن را یاد بگیری. پسری که زنده ماند اما، سالهای زیادی را صرف این مهارت کرده و هنوز نیاموخته بود. دیوار ها دورشان میچرخیدند و آنقدر سرعت داشتند که مشعل های آبی رنگ رویشان به شکل یک چراغ نئونیِ واحد در آمده بود. لباس هایشان خونین، عرق کرده و نیوتی بودند و روحشان برای همیشه ترک برداشته بود.
هنوز آخرین فریاد های حسن و نعره های دردناکِ ماروولو را به یاد داشت. به خود یادآوری کرد که به قول نیکلاس فلامل، منافع برتر؛ اما خب نیکلاس فلامل خودش از نیوت بدتر بود. هری همانطور که به متوقف شدن تدریجی دیوار ها چشم دوخته و آماده بود در بعدی را باز کند، اندیشید که بهتر است صرفا پدرخواندهاش را قاپ بزند و سریع تر از آنجا برود.
فلش بک
بنظر میرسید سالن امتحان تاریخ جادوگری در پیرامونش تنگ و تنگ تر میشود، و اضلاع ساختمان خود را به او نزدیک تر میکنند. هرمیون را دید که رفت برگهی سوم بگیرد، و وانمود کرد دارد یک چیز هایی مینویسد تا ضایع نشود. چشمانش را بست و درون ذهنش در سالن مملو از نیوت جلو و جلو تر رفت. سالن تاریک بود و روشنایی آفتاب از پشت پلک های هری به چشمانش فشار میآورد. پلک هایش را محکم تر روی هم فشار داد تا بتواند ببیند، چرا که در انتهای سالن کسی روی زمین افتاده بود.
جلوتر که رفت، توانست پوست رنگ پریده اش را ببیند که از میان موهای مواجش نمایان بود. قطرات عرق سرد را میتوانست ببیند و لرزش آهستهای را که بنظر میرسید نتیجهی دردی ناگهانی و گذرا باشد. دستی سفید رنگ و استخوانی که متعلق به هری بود درون ردای سیاه رنگی فرو رفت، و چوبدستی کشید. صدایش سرد و بیروح و مار مانند بود؛ هری خودش را نمیشناخت.
_خوب فکر کن بلک. ما چندین ساعت فرصت داریم و هیچ کس صدای داد و فریادتو نمیشنوه.
شانهی مرد روی زمین بسیار آهسته از زمین فاصله گرفت تا سرش را بلند کند و به او خیره شود.
_

_...
مدت زیادی گذشت.
_

_بلک؟
_دارم خوب فکر میکنم.
هری مدت زیادی منتظر ماند تا بلک خوب فکر کند. زمان آزمون سمج داشت تمام میشد اما هری هنوز فرصت نکرده بود چشمانش را باز کند ببیند سوال ها چه هستند.
_فکر کردم.
_خب؟!
_رفتارتون با نیوت اصلا جالب نبود.

_تو نیوت رو از کجا میشناسی؟
_شما همش جو سازی میکنید علیه کاربرای بیچاره.

_اینا چه ربطی به-
_ولی آخه لرد.
_ما واقعا نمی-
_صداتو رو من بلند نکنا هری. شما اصلا بحث کردن بلد نیستین.

_هری اسب کیه ما لرد سیاهیم.

_

پایان فلش بک
پلاکس واقعا از سفید ها انتظار نداشت در دوئل اینقدر ضعیف عمل کنند. نویل دوان دوان با چوبدستی اش به مرگخواران سیخونک میزد، هرمیون گوشهای افتاده بود و سیریوس که پشت سر هم طلسم های بلاتریکس را دفع میکرد، با تمام وجود تلاش داشت مسئله را با گفتگو حل کند.
_همین الان ببین؟ همهتون جمع شدین باهم به ما حمله کردین. این اگه اسمش جو سازی نیست پس چیه؟
_ما مرگخواریم پسر عمو، برای همین دسته جمعی بهتون-
_پس اعتراف میکنی از لرد خط میگیری؟
_
از آن سوی طاق سنگیی که درست وسط سالن خالی قرار داشت، صدای زمزمه های آهسته و مرموزی را میتوانستی بشنوی که در هیاهوی مبارزه گم شده بود و به گوش نمیرسید. صدای نیوت های گرسنه، نجوایی که فرا میخواندت تا به نیوت ها بپیوندی. اگر به اندازه کافی دقت میکردی، صدای حسن مصطفی را هم میتوانستی تشخیص دهی که میگفت "به ما بپیوند عاقو."
سیریوس میخواست مبارزه کند، میخواست نظام سرمایهداریِ سایت را براندازد و نظام کمونیستیِ سایت را بر پا کند. سیریوس میخواست به مدیر مورد نظرش رای بدهد، البته قبلش دست بلند کند بپرسد اجازه هست آدم اسم خودش را بنویسد یا نه. سیریوس نقشه های بسیاری در سر داشت، اما ندای نیوت او را به جهانی بهتر فرا میخواند. سیریوس به طاق پشت سرش نگاه کرد، و سپس به بلاتریکس پیش رویش.
نبرد در پیرامونشان بالا گرفته بود... هر دو میدانستند حالا چه اتفاقی میافتد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/7/13 21:18:34
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

اما دابز V.s هدر
- دوشیزه دابز... :ralax:
-
- دوشیزه دابز؟
-
- خانم دابز می شه بگین چرا دو ساعت اینطوری به من زل زدید؟
- شما فرشته ها واقعی هستین؟
- بله. انتظار داشتین نباشیم!؟
- نه... یعنی... نمی دونم. شما فرشته ها سوال هم جواب می دین؟
فرشته با دست به سرش کوبید. این اولین باری نبود که با آدم های غیر عادی مواجه می شد. همیشه در بین مردگان استثنا هایی هم وجود داشت که بدجور باعث تعجب فرشته ها می شد ولی این یک مورد با بقیه فرق می کرد.
اما دابز نه تنها باعث تعجب فرشته ها بلکه باعث گیج شدن آنها هم شده بود...
از چند روز پیش که به جهان باقی شتافته بود فقط با تعجب اطراف را می نگریست و دهانش را باز و بسته می کرد ولی حرفی نمی زد.
- خانم دابز حواستون کجاست؟ می شه دو دقیقه به من توجه کنید؟!
- من... من می تونم اینجا به جواب کل سوال هام برسم!... این... این خیلی عالیه!
- دوشیزه اما دابز شما باید به سوال هایی که داخل این طومار هست پاسخ بدین و...
- باشه!
اما با سرعت طومار را از دست فرشته کشید و شروع کرد به پر کردن فرم و پاسخ دادن به سوال ها و فرشته هم متعجب او را می نگریست.
- فرشته خانم چرا اینجوری نگاه می کنید؟ اتفاقی افتاده؟
- نه... فقط تو... تو چرا مثل بقیه به دراز بودن طومار و زیاد بودن سوالات اعتراض نکردی؟
-آخه...
اما دست در جیبش کرد و طومای دراز تر از طومار فرشته از آن بیرون آورد. سپس آن را به سمت فرشته گرفت و گفت:
- آخه فرشته خانم می دونی، چیزی که عوض داره گله نداره و خب... طومار شما یجورایی داره عوض طومار من رو در میاره به همین خاطر جای اعتراضی نیست.
حالا می شه بی زحمت با توجه به دانسته های خودتون و دیگران به سوالات من جواب بدین؟
-
راستش اینجوری که من می بینم تو کل موجودات دنیا رو با این سوال هات به فنا می دی! اصلا چی شد که تو مردی؟ 
فلش بک
- آهای زود باش پاس بده به من!
- بگیرش.
اعضا تیم کوییدیچ (که اینبار به جای زمین بازی داخل حیاط تمرین می کردند) با سرعت بالای قلعه پرواز کرده و با شوق و علاقه خاصی کوافل را به هم پاس می دادن.
- یکم یواش تر! با این سر و صدا تون نمی ذارین تکالیف گاهوارتز رو درست انجام بدم. اصلا اینجا مگه جای بازی کردنه؟
نبود!
جای بازی کردن نبود.
البته کسی صدای دختر جوان که به زور سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند نشنید.
اما دابز که دید کسی جوابش را نمی دهد بی خیال داد زدن شد و به آرامی سمت کیفش برگشت تا جزوه هایش را از داخل آن بردارد.
برخلاف همیشه، اما این بار داخل کتابخانه نبود. زیرا مدیران به دلیل جلوگیری از اجتماع دانش آموزان و شیوع بیماری کرونا آنجا را بسته بودند. حتی به ارشد گروه ها دستور داده شده بود که تالار های خصوصی و عمومی، کلاس ها و زمین بازی کوییدیچ را ضد عفونی کنند. تنها جایی که برای درس خواندن باقی مانده جنگل ممنوع بود که از بدترین مکان ها برای نوشتن تکالیف به حساب می آمد.
- ولی واقعا آفرین به خودم. چه جای خوبی برای نوشتن تکالیفم پیدا کردم.
اما اغراق می کرد! خیلی هم زیاد.
او در بدترین جای ممکن نشسته بود.
شیروانی هاگوهرتز!
مکانی که در خطرناک بودن دست جنگل ممنوعه را از پشت می بست .طوری که اما اگر یک تکان ریز می خورد امکان داشت به دیار باقی بپیوندد.
- اصلا هم خطرناک نیست فقط باید حواسم رو جمع کنم که یه وقت پرت نشم. اینجا درس خوندن کلی مزیت داره چون هیچکس تا حالا این بالا نیومده پس اینجا کاملا تر و تمیزه، خلوت هم هست، کسی کاری به کارم نداره. تازه از این جا کل هاگوارتز زیر پامه!
اما خوب بلد بود خودش را فریب بدهد. او همیشه با تعریف از کلیات و کنار گذاشتن جزئیات، خودش را قانع می کرد.
- سلام فلور!
- یا مرلین! اما اون بالا چی کار می کنی!؟
- دارم درس می خونم ببین!
کتاب کمک درسی 《150 راه موفقیت در سمج》از "گروه آموزشی بینز" را به سمت فلور دلاکور گرفت.
- جا قحطی بود رفتی اون بالا!؟ آخه اونجا جای درس خوندنه؟!
بیا پایین!
- اونجا آلودست نمیام!
- آلوده چیه دختر! گابریل اینجا رو هر دو دقیقه یک بار ضدعفونی می کنه. بیا پایین!
- نمیام! دوست ندارم خواهرت جزوه هایی که از پرفسور بینز گرفتم رو ضدعفونی کنه.
دختر لجباز تر ازآن بود که به حرف دوستش گوش کند و خب، همین لجبازیش کار دستش داد.
- اما اگه بیفتی می دونی چی می شه؟
- نمی افتم! حواسم هست!
- ببین اون طرف دارن کوییدیچ بازی می کنن یه وقت ممکنه با تو برخورد کنن و...
- نمی کنن! حواسشون هست!
حواسشان نبود!
و اما نیز حواسش نبود که یک بلاجر دارد با سرعت به سمتش می آید.
- اما مراقب باش!
-مراقب چی؟... آخ!
پایان فلش بک
-
- چیزی شده؟
- نه. فقط دارم فکر می کنم آدما چقدر می تونن عجیب و غریب باشن که اینجوری بمیرن.
- هرچی باشه آدمیزاده دیگه! هیچی ازش بعید نیست. راستی فرشته خانم من فرمتون رو کامل کردم.
- بده ببینم.
فرشته ها طومار را از دست اما گرفت و نگاهی به پاسخ سوالات انداخت.
- خیلی خب دوشیزه دابز طبق برسی های ما، شما نه به بهشت تعلق دارین نه به جهنم؛ چون تو کل عمرتون کاری به جز کتاب خوندن و سوال پرسیدن انجام ندادین. ولی از اونجایی که کار بدی هم انجام ندادین، البته به جز اینکه چند نفر رو با سوالاتتون دیوونه کردین؛
شما رو به بهشت می فرستیم!
- هورا!
من قول می دم تمام تلاشم رو بکنم و برای گروهم نمره بیارم تا ما جام قهرمانی رو ببریم! 
- خانم محترم اینجا که هاگوارتز نیست!
لطفا خودتون رو کنترل کنید! اینجا شما هیچ کاری لازم نیست بکنین فقط دارین نتیجه اعمال تون رو می بینین همین!
- واقعا؟
- بله واقعا! الان هم دنبالم بیا تا ببرمت بهشت.
- باشه!
اما با خوشحالی پشت سر فرشته به راه افتاد.
البته معمولا فرشته ها کسی را تا بهشت همراهی نمی کردند و فقط آدرس را می داند تا خود شخص بهشت را پیدا کند. ولی از آن جایی که بلاجر به سر دختر خورده و مغزش ایراد پیدا کرده بود فرشته لازم می دانست تا بهشت او را همراهی کند.
مدتی بعد
فرشته درحالی که بدجور سرش گیج می رفت و سعی می کرد مثل قبل تعادل خود را حفظ کند با دست به رو به رویش اشاره کرد.
- می بینی؟ اونجا دروازه های بهشته.
توجه دختر به رو به رویش جلب شد. بهشت واقعا زیبا بود!
- از...ز اینجا...به بعد رو خودت برو.
- چی؟! خودم برم؟ نمی شه که!
- چرا اون وقت؟
- آخه من تازه با شما آشنا شدم. هنوز کلی سوال دارم واسه پرسیدن.
با خارج شدن کلمه سوال از دهان اما، فرشته لحظه ای به دیار باقی شتافت و از هوش رفت. ولی از آنجایی که او از اول هم در دیار باقی بود دوباره به هوش آمد.
- چی؟ سوال؟ این همه پرسیدی بست نبود؟!
- راستش... نه. :shame می شه فقط یه سوال دیگه بپرسم؟
- باشه! باشه! فقط یکی دیگه.
- چرا اسم فرشته ها آخرش به "یل" ختم می شه؟ مثل اسرافیل، عزراییل، میکاییل، اوریل، آمابیل و... یعنی امکان داره اسرائیل هم فرشته باشه؟
فرشته نگهبان از ته دل می خواست بگوید: 《به تو چه آخه!》ولی از آنجایی که فرشته بود و فرشته ها حق نداشتند به انسان ها توهین و یا بی احترامی کنند، چیزی نگفت.
- نه. اون یل آخر اسم فرشته ها هم به خاطر...
هنوز فرشته چیزی نگفته بود که اما میان سخنانش پرید.
- می گم فرشته خانم می شه تا شما توضیح می دین من یه سوال دیگه پرسم؟
- نه! نه! نه!
-
- اونجوری هم نگاهم نگاه نکن که دلم واست نمی سوزه.... اصلا تو چرا مثل بقیه دلت واسه رفتن به بهشت پر نمی کشه؟!
- چون... چون یکی به من گفت بهشت مکان نیست، بهشت زمان هم نیست، بهشت یعنی رسیدن به کمالات.
- احیانا رودولف لسترنج نبوده؟
- نه. ریچارد باخ بود و خب... اگه قراره به کمال برسیم منم دارم سعی میکنم به کمال برسم اونم با رسیدن به جواب سوال هام.
- یا مرلین.
- شما هم مرلین رو می شناسی؟
شینیگامی هم می شناسی؟
مامان من...
قبل از اینکه اما حرف دیگری بزند فرشته او را به داخل بهشت پرتاب کرد.
اما که انتظار چنین رفتاری را از فرشته نداشت با ناراحتی از جا برخاست و خواست به رفتار فرشته اعتراض کند ولی با دیدن صحنه رو به رویش منصرف شد.
- بهشت.
- آره بهشت.
- بهشت.
- چرا اینقدر یک کلمه رو تکرار می کنی؟! اومدیم بهشت دیگه! اونجا رو نگاه کن. اون قصر توئه. فهمیدی؟
- قصر من...
- کجا رو نگاه می کنی؟ اون ور قصر توئه.
- کمال... قصر... اینجا واقعا بهشته.
دختر جای دیگری را می نگریست و این موضوع فرشته را عذاب می داد. زیرا فکر می کرد چپ شدن چشمان اما تقصیر او ست.
ولی وقتی مسیر نگاه اما را دنبال کرد به چیزی رسید که نگرانیش را برطرف می کرد.
- وای... پاسکال!
اونجا رو چارلز دیکنز، قیصر امین پور هم اونجاست... وای خدا آنتوان دوسنت اگزوپری! 
جمعی از دانشمندان، نویسندگان، شاعران، عالمان و انسان های مهم دور هم جمع شده بودند و گل می گفتند و گل می شنیدن.
اما دابز هم که آنها را دیده بود نمی توانست خودش را کنترل کند و بی خیال سوال پرسیدن شود. فرشته که متوجه افکار پپلید اما شده بود فریاد زد:
- حق نداری مزاحم کسی بشی! باشه؟
اما با گیجی سرش را تکان داد.سپس با شور و علاقه فراوان به سمت دانشمندان دوید. او واقعا در بهشت بود!
****
- این از جواب سوالات. حالا می شه بگین من به بهشت تعلق دارم یا جهنم؟
فرشته طومار را از دست مرد گرفت و شروع کرد به دروغ سنجی از روی جواب سوالات.
وقتی کارش تمام شد عینکش را از چشمانش برداشت و رو به مرد مضطرب گفت:
- خب... طبق برسی های ما شما می رین به بهشت! بهتون تبریک می گم. مسیر بهشت مستقیم دست راسته.
مرد با خوشحالی آدرسی که فرشته داده بود، دنبال کرد.
بعد از اما دابز او اولین نفری بود که به بهشت می رفت.
- خیلی خب نفر بعدی!
هنوز نفر بعدی نیامده بود که نفر قبلی نزد فرشته بازگشت.
- فکر کنم آدرس بهشت رو اشتباه دادین آخه من بهشتی ندیدم.
- چه طور ممکنه آخه،
آدرس بهشت درسته. همیشه صراط مستقیم رو در پیش بگیر و در راه راست حرکت کن. آدرس درسته. : relax:
- ولی من بهشتی ندیدم.
نکنه به بهشت تعلق ندارم؟! من تحمل جهنم رو ندارم لطفا به من کمک کنین. 
فرشته با بی حالی از جا برخاست تا مشکل را برسی کند. بهشت پا نداشت که فرار کند. قطعا مرد اشتباه مسیر را رفته بود.
مدتی بعد _ بهشت
-
-
مرد راست می گفت. بهشت آنجا نبود!
در عوض بیابانی خالی جایش را گرفته بود. وسط بیابان، دختری تک و تنها روی سنگی نشسته بود و غصه می خورد.
- اما؟ اینجا چه خبر شده؟
اما به آرامی سرش را بالا آورد.
- شمایین فرشته خانم؟
- بله. زود تند سریع بگو اینجا چه خبر شده؟ بهشت کجا رفته؟ مردم کجان؟
- بهشتیا بهشت رو جمع کردن بردن. اونم فقط به خاطر اینکه من ازشون 5تا سوال پرسیدم.
- بردن؟ کجا بردن؟ مطمئنی 5 تا سوال پرسیدی؟ بیشتر نبود؟
- بردن اون طبقه خوبه که ویو ابدی داره. می دونی آخه فرق 5 با 50 توی صفرشون و خب صفر اصلا مهم نیست و ارزشی نداره.
- اما 5 با 50 فرقی نداره؟ بیشتر نبود؟
- حالا که فکر می کنم، چرا بود. یه صفر دیگه هم داشت. 500 تا بود آره! نفری 500 تا سوال پرسیدم.
فرشته دیگر طاقتش طاق شده بود. این دختر رسما به بهشت تعلق نداشت و باید به جهنم می رفت.
- پاشو! باید بری جهنم.
- از تو بعید بود فرشته خانم.
احساساتم خدشه دار شد.
چرا به من فحش می دی. مگه من چی کار کردم؟ 
- من فحش دادم؟
- آره گفتی برو به جهنم.
- منظورم جهنم واقعی بود. فحش ندادم.
- چرا دادی! آخه اینجا دیگه چه جور بهشتیه.
فرشته وقت نداشت اما را آرام کند او باید اوضاع بهشت و بهشتیان را مرتب می کرد پس با عجله به جهنم آپارات کرد و بعد از انداختن اما در آنجا دوباره به بهشت بازگشت.
جهنم
- وای چقدر هوا گرمه. پختم از گرما. فرشته خانم کجا رفت؟
اما درحالی که وسط خروار ها هیزم قرار گرفته بود از جای خود برخاست.
- اینجا دیگه کجاست؟
- سلام دوشیزه دابز. خیلی خیلی به جهنم خوش اومدین. من منتظر شما بودم.
از چهره، لبخند و شکلک دیالوگ قبل معلوم بود چه کسی منتظر اما ست.
اگر شما هم کمی هوش سرشار تان را بکار ببرید می فهمید در جهنم کسی جز شیطان به استقبال آدم نمی آید.
- شما؟
-
این همه توضیح دادی بعد می پرسی شما؟ واقعا این آدمیزاد ها موجودات عجیبی هستن. من شیطان کبیرم!
- شیطان!
می شه ازتون یه سوال بپرسم؟ 
- خب...
- فرق یوکای با دمنتور چیه؟
- فرق...
-چرا اونا نمی تونن با هم زندگی کنن؟
- زندگی...
- اگه بچه به دنیا بیارن مثل کدومشون می شه؟
- بچه...
- آتلانتیس و مثلث برمودا چه ارتباطی با هم دارن؟ دریای شیطان مال شما ست؟
- دهه یه دقیقه نفس بگیر خفه نشی. چرا...
- اون هفت نفری که دارن چایی می خورن کین؟
انگشت اما جایی در دور دست را نشان می داد که هفت نفر با خوشحالی گفت و گو می کردند. شیطان نیز مثل اما به آن نقطه چشم دوخت.
- آهان اونا رو می گی؟ اونا هفت گنا...
- هفت گناه کبیرن!
لاست، گلاتونی، گرید، پراید، اسلاث، ارث، انوی! من می رم ازشون سوال بپرسم. 
ولی قبل از اینکه اما بتواند جلو برود نیرویی او را عقب کشید. نیرویی که از جانب شیطان بود.
- نیومده نخواه زود بری! حالا حالا ها من با شما کار دارم.
اما با دقت به چشمان سرخ شیطان زل زد. چشمان و لبخندش ترسناک به نظر می رسید.
- چه جالب! منم با شما کار دارم.
- چی کار!؟
- بریم حالا بهتون می گم.
قبرستان هاگوارتز.
- گفتین اسمش چی بود؟
- اسمش اما دابز بود قربان.
- گل ها رو روی قبر قرار بدین لطفا.
دو مرد سیاه پوش دسته گل ها را به فرمان آلبوس دامبلدور، روی قبر اما دابز قرار دادند و به آرامی برایش فاتحه خواندند.
- خیلی جوون بود. وضعیت درسشم خوب بود فقط گاهی اساتید رو سوال پیچ می کرد. دچار فراموشی موقت هم بود مسئولیت هاش رو فراموش می کرد. مثلا چند روز دیگه بازی کوییدیچ داشت و علی رغم اینکه ارشد های گروهش بهش یاد آوری می کردن کوییدیچ رو فراموش نکنه ولی رفت مرد.
مرد دیگر خودش را جلو کشید و ادامه داد:
- دختر طفلکی مادر و پدر نداشت پیش خاله و عموش زندگی می کرد.
ناگهان دامبلدور به سمت مرد برگشت و با تعجب او را نگریست.
- چی گفتی !؟ پیش خاله و عموش بود؟ کاش زودتر می فهمیدم شبا صداش می کردم بیاد دفترم. حیف شد. کله ش یا جاییش زخمی نبود؟
- نه. راستی خاله و عموش یعنی آقا و خانم دابز در واقع سرپرستیش رو فقط به عهده داشتن و عمو یا خاله واقعیش نبودن قربان.
- خب پس. نگران شدم. امیدوارم مرلین بیامرزدش و...
هنوز دامبلدور جمله خود را کامل نکرده بود که ناگهان صدای بلندی از زیر خاک به گوش رسید:
- نه نمی تونه! مرلین نمی تونه بیامرزدش!
و در همین موقع موجودی با بال های آتشین درحالی که یقه لباس اما را در دست گرفته بود از خاک بیرون آمد.
دامبلدور و دو مرد سریع چوبدستی هایشان را به سمت او گرفتند.
- تو دیگه چی هستی بابا جان؟
قبل از اینکه موجود عجیب جواب دامبلدور را بدهد. اما گفت:
- شیطان بود پرفسور. الان فرشته ست!
سه نفری که آنجا بودند همزمان فریاد زدند:
- فرشته ست!؟
- بله الان من فرشته هستم. من به قدرت ترسناک آدمیزاد پی بردم و رفتم توبه کردم. راستی اینم واسه خودتون.
بعد اما را روی زمین پرت کرد.
- سعی کنید تا جایی که می تونید مرگش رو به عقب بندازین باشه؟ اصلا نامیراش کنید بذارین صد سال عمر کنه. فقط هر کسی رو دوست دارین نفرستینش اون دنیا. التماستون می کنم.
شیطان/فرشته دستمالی از جیبش در آورد و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از نظر ها ناپدید شد و همه را در سکوتی طولانی رها کرد.
ولی خب، رسما با وجود اما هیچ سکوتی طولانی نمی شد.
- پرفسور مزاحم که نشدم؟می شه یه سوال بپرسم؟
- دوشیزه دابز... :ralax:
-

- دوشیزه دابز؟

-

- خانم دابز می شه بگین چرا دو ساعت اینطوری به من زل زدید؟

- شما فرشته ها واقعی هستین؟

- بله. انتظار داشتین نباشیم!؟

- نه... یعنی... نمی دونم. شما فرشته ها سوال هم جواب می دین؟
فرشته با دست به سرش کوبید. این اولین باری نبود که با آدم های غیر عادی مواجه می شد. همیشه در بین مردگان استثنا هایی هم وجود داشت که بدجور باعث تعجب فرشته ها می شد ولی این یک مورد با بقیه فرق می کرد.
اما دابز نه تنها باعث تعجب فرشته ها بلکه باعث گیج شدن آنها هم شده بود...
از چند روز پیش که به جهان باقی شتافته بود فقط با تعجب اطراف را می نگریست و دهانش را باز و بسته می کرد ولی حرفی نمی زد.
- خانم دابز حواستون کجاست؟ می شه دو دقیقه به من توجه کنید؟!

- من... من می تونم اینجا به جواب کل سوال هام برسم!... این... این خیلی عالیه!

- دوشیزه اما دابز شما باید به سوال هایی که داخل این طومار هست پاسخ بدین و...
- باشه!

اما با سرعت طومار را از دست فرشته کشید و شروع کرد به پر کردن فرم و پاسخ دادن به سوال ها و فرشته هم متعجب او را می نگریست.
- فرشته خانم چرا اینجوری نگاه می کنید؟ اتفاقی افتاده؟

- نه... فقط تو... تو چرا مثل بقیه به دراز بودن طومار و زیاد بودن سوالات اعتراض نکردی؟

-آخه...
اما دست در جیبش کرد و طومای دراز تر از طومار فرشته از آن بیرون آورد. سپس آن را به سمت فرشته گرفت و گفت:
- آخه فرشته خانم می دونی، چیزی که عوض داره گله نداره و خب... طومار شما یجورایی داره عوض طومار من رو در میاره به همین خاطر جای اعتراضی نیست.
حالا می شه بی زحمت با توجه به دانسته های خودتون و دیگران به سوالات من جواب بدین؟ -
راستش اینجوری که من می بینم تو کل موجودات دنیا رو با این سوال هات به فنا می دی! اصلا چی شد که تو مردی؟ 
فلش بک
- آهای زود باش پاس بده به من!
- بگیرش.

اعضا تیم کوییدیچ (که اینبار به جای زمین بازی داخل حیاط تمرین می کردند) با سرعت بالای قلعه پرواز کرده و با شوق و علاقه خاصی کوافل را به هم پاس می دادن.
- یکم یواش تر! با این سر و صدا تون نمی ذارین تکالیف گاهوارتز رو درست انجام بدم. اصلا اینجا مگه جای بازی کردنه؟
نبود!
جای بازی کردن نبود.
البته کسی صدای دختر جوان که به زور سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند نشنید.
اما دابز که دید کسی جوابش را نمی دهد بی خیال داد زدن شد و به آرامی سمت کیفش برگشت تا جزوه هایش را از داخل آن بردارد.
برخلاف همیشه، اما این بار داخل کتابخانه نبود. زیرا مدیران به دلیل جلوگیری از اجتماع دانش آموزان و شیوع بیماری کرونا آنجا را بسته بودند. حتی به ارشد گروه ها دستور داده شده بود که تالار های خصوصی و عمومی، کلاس ها و زمین بازی کوییدیچ را ضد عفونی کنند. تنها جایی که برای درس خواندن باقی مانده جنگل ممنوع بود که از بدترین مکان ها برای نوشتن تکالیف به حساب می آمد.
- ولی واقعا آفرین به خودم. چه جای خوبی برای نوشتن تکالیفم پیدا کردم.

اما اغراق می کرد! خیلی هم زیاد.
او در بدترین جای ممکن نشسته بود.
شیروانی هاگوهرتز!
مکانی که در خطرناک بودن دست جنگل ممنوعه را از پشت می بست .طوری که اما اگر یک تکان ریز می خورد امکان داشت به دیار باقی بپیوندد.
- اصلا هم خطرناک نیست فقط باید حواسم رو جمع کنم که یه وقت پرت نشم. اینجا درس خوندن کلی مزیت داره چون هیچکس تا حالا این بالا نیومده پس اینجا کاملا تر و تمیزه، خلوت هم هست، کسی کاری به کارم نداره. تازه از این جا کل هاگوارتز زیر پامه!
اما خوب بلد بود خودش را فریب بدهد. او همیشه با تعریف از کلیات و کنار گذاشتن جزئیات، خودش را قانع می کرد.
- سلام فلور!

- یا مرلین! اما اون بالا چی کار می کنی!؟

- دارم درس می خونم ببین!
کتاب کمک درسی 《150 راه موفقیت در سمج》از "گروه آموزشی بینز" را به سمت فلور دلاکور گرفت.
- جا قحطی بود رفتی اون بالا!؟ آخه اونجا جای درس خوندنه؟!
بیا پایین!- اونجا آلودست نمیام!
- آلوده چیه دختر! گابریل اینجا رو هر دو دقیقه یک بار ضدعفونی می کنه. بیا پایین!

- نمیام! دوست ندارم خواهرت جزوه هایی که از پرفسور بینز گرفتم رو ضدعفونی کنه.

دختر لجباز تر ازآن بود که به حرف دوستش گوش کند و خب، همین لجبازیش کار دستش داد.
- اما اگه بیفتی می دونی چی می شه؟
- نمی افتم! حواسم هست!

- ببین اون طرف دارن کوییدیچ بازی می کنن یه وقت ممکنه با تو برخورد کنن و...
- نمی کنن! حواسشون هست!

حواسشان نبود!
و اما نیز حواسش نبود که یک بلاجر دارد با سرعت به سمتش می آید.
- اما مراقب باش!

-مراقب چی؟... آخ!

پایان فلش بک
-

- چیزی شده؟

- نه. فقط دارم فکر می کنم آدما چقدر می تونن عجیب و غریب باشن که اینجوری بمیرن.
- هرچی باشه آدمیزاده دیگه! هیچی ازش بعید نیست. راستی فرشته خانم من فرمتون رو کامل کردم.

- بده ببینم.
فرشته ها طومار را از دست اما گرفت و نگاهی به پاسخ سوالات انداخت.
- خیلی خب دوشیزه دابز طبق برسی های ما، شما نه به بهشت تعلق دارین نه به جهنم؛ چون تو کل عمرتون کاری به جز کتاب خوندن و سوال پرسیدن انجام ندادین. ولی از اونجایی که کار بدی هم انجام ندادین، البته به جز اینکه چند نفر رو با سوالاتتون دیوونه کردین؛
شما رو به بهشت می فرستیم!- هورا!
من قول می دم تمام تلاشم رو بکنم و برای گروهم نمره بیارم تا ما جام قهرمانی رو ببریم! 
- خانم محترم اینجا که هاگوارتز نیست!
لطفا خودتون رو کنترل کنید! اینجا شما هیچ کاری لازم نیست بکنین فقط دارین نتیجه اعمال تون رو می بینین همین!- واقعا؟

- بله واقعا! الان هم دنبالم بیا تا ببرمت بهشت.

- باشه!

اما با خوشحالی پشت سر فرشته به راه افتاد.
البته معمولا فرشته ها کسی را تا بهشت همراهی نمی کردند و فقط آدرس را می داند تا خود شخص بهشت را پیدا کند. ولی از آن جایی که بلاجر به سر دختر خورده و مغزش ایراد پیدا کرده بود فرشته لازم می دانست تا بهشت او را همراهی کند.
مدتی بعد
فرشته درحالی که بدجور سرش گیج می رفت و سعی می کرد مثل قبل تعادل خود را حفظ کند با دست به رو به رویش اشاره کرد.
- می بینی؟ اونجا دروازه های بهشته.

توجه دختر به رو به رویش جلب شد. بهشت واقعا زیبا بود!
- از...ز اینجا...به بعد رو خودت برو.
- چی؟! خودم برم؟ نمی شه که!

- چرا اون وقت؟

- آخه من تازه با شما آشنا شدم. هنوز کلی سوال دارم واسه پرسیدن.

با خارج شدن کلمه سوال از دهان اما، فرشته لحظه ای به دیار باقی شتافت و از هوش رفت. ولی از آنجایی که او از اول هم در دیار باقی بود دوباره به هوش آمد.
- چی؟ سوال؟ این همه پرسیدی بست نبود؟!

- راستش... نه. :shame می شه فقط یه سوال دیگه بپرسم؟
- باشه! باشه! فقط یکی دیگه.

- چرا اسم فرشته ها آخرش به "یل" ختم می شه؟ مثل اسرافیل، عزراییل، میکاییل، اوریل، آمابیل و... یعنی امکان داره اسرائیل هم فرشته باشه؟

فرشته نگهبان از ته دل می خواست بگوید: 《به تو چه آخه!》ولی از آنجایی که فرشته بود و فرشته ها حق نداشتند به انسان ها توهین و یا بی احترامی کنند، چیزی نگفت.
- نه. اون یل آخر اسم فرشته ها هم به خاطر...
هنوز فرشته چیزی نگفته بود که اما میان سخنانش پرید.
- می گم فرشته خانم می شه تا شما توضیح می دین من یه سوال دیگه پرسم؟

- نه! نه! نه!
-

- اونجوری هم نگاهم نگاه نکن که دلم واست نمی سوزه.... اصلا تو چرا مثل بقیه دلت واسه رفتن به بهشت پر نمی کشه؟!

- چون... چون یکی به من گفت بهشت مکان نیست، بهشت زمان هم نیست، بهشت یعنی رسیدن به کمالات.
- احیانا رودولف لسترنج نبوده؟

- نه. ریچارد باخ بود و خب... اگه قراره به کمال برسیم منم دارم سعی میکنم به کمال برسم اونم با رسیدن به جواب سوال هام.

- یا مرلین.

- شما هم مرلین رو می شناسی؟
شینیگامی هم می شناسی؟
مامان من...قبل از اینکه اما حرف دیگری بزند فرشته او را به داخل بهشت پرتاب کرد.
اما که انتظار چنین رفتاری را از فرشته نداشت با ناراحتی از جا برخاست و خواست به رفتار فرشته اعتراض کند ولی با دیدن صحنه رو به رویش منصرف شد.
- بهشت.

- آره بهشت.

- بهشت.

- چرا اینقدر یک کلمه رو تکرار می کنی؟! اومدیم بهشت دیگه! اونجا رو نگاه کن. اون قصر توئه. فهمیدی؟
- قصر من...

- کجا رو نگاه می کنی؟ اون ور قصر توئه.
- کمال... قصر... اینجا واقعا بهشته.

دختر جای دیگری را می نگریست و این موضوع فرشته را عذاب می داد. زیرا فکر می کرد چپ شدن چشمان اما تقصیر او ست.
ولی وقتی مسیر نگاه اما را دنبال کرد به چیزی رسید که نگرانیش را برطرف می کرد.
- وای... پاسکال!
اونجا رو چارلز دیکنز، قیصر امین پور هم اونجاست... وای خدا آنتوان دوسنت اگزوپری! 
جمعی از دانشمندان، نویسندگان، شاعران، عالمان و انسان های مهم دور هم جمع شده بودند و گل می گفتند و گل می شنیدن.
اما دابز هم که آنها را دیده بود نمی توانست خودش را کنترل کند و بی خیال سوال پرسیدن شود. فرشته که متوجه افکار پپلید اما شده بود فریاد زد:
- حق نداری مزاحم کسی بشی! باشه؟
اما با گیجی سرش را تکان داد.سپس با شور و علاقه فراوان به سمت دانشمندان دوید. او واقعا در بهشت بود!
****
- این از جواب سوالات. حالا می شه بگین من به بهشت تعلق دارم یا جهنم؟
فرشته طومار را از دست مرد گرفت و شروع کرد به دروغ سنجی از روی جواب سوالات.
وقتی کارش تمام شد عینکش را از چشمانش برداشت و رو به مرد مضطرب گفت:
- خب... طبق برسی های ما شما می رین به بهشت! بهتون تبریک می گم. مسیر بهشت مستقیم دست راسته.

مرد با خوشحالی آدرسی که فرشته داده بود، دنبال کرد.
بعد از اما دابز او اولین نفری بود که به بهشت می رفت.
- خیلی خب نفر بعدی!

هنوز نفر بعدی نیامده بود که نفر قبلی نزد فرشته بازگشت.
- فکر کنم آدرس بهشت رو اشتباه دادین آخه من بهشتی ندیدم.

- چه طور ممکنه آخه،
آدرس بهشت درسته. همیشه صراط مستقیم رو در پیش بگیر و در راه راست حرکت کن. آدرس درسته. : relax:- ولی من بهشتی ندیدم.
نکنه به بهشت تعلق ندارم؟! من تحمل جهنم رو ندارم لطفا به من کمک کنین. 
فرشته با بی حالی از جا برخاست تا مشکل را برسی کند. بهشت پا نداشت که فرار کند. قطعا مرد اشتباه مسیر را رفته بود.
مدتی بعد _ بهشت
-

-

مرد راست می گفت. بهشت آنجا نبود!
در عوض بیابانی خالی جایش را گرفته بود. وسط بیابان، دختری تک و تنها روی سنگی نشسته بود و غصه می خورد.
- اما؟ اینجا چه خبر شده؟
اما به آرامی سرش را بالا آورد.
- شمایین فرشته خانم؟
- بله. زود تند سریع بگو اینجا چه خبر شده؟ بهشت کجا رفته؟ مردم کجان؟

- بهشتیا بهشت رو جمع کردن بردن. اونم فقط به خاطر اینکه من ازشون 5تا سوال پرسیدم.

- بردن؟ کجا بردن؟ مطمئنی 5 تا سوال پرسیدی؟ بیشتر نبود؟
- بردن اون طبقه خوبه که ویو ابدی داره. می دونی آخه فرق 5 با 50 توی صفرشون و خب صفر اصلا مهم نیست و ارزشی نداره.

- اما 5 با 50 فرقی نداره؟ بیشتر نبود؟
- حالا که فکر می کنم، چرا بود. یه صفر دیگه هم داشت. 500 تا بود آره! نفری 500 تا سوال پرسیدم.

فرشته دیگر طاقتش طاق شده بود. این دختر رسما به بهشت تعلق نداشت و باید به جهنم می رفت.
- پاشو! باید بری جهنم.

- از تو بعید بود فرشته خانم.
احساساتم خدشه دار شد.
چرا به من فحش می دی. مگه من چی کار کردم؟ 
- من فحش دادم؟

- آره گفتی برو به جهنم.

- منظورم جهنم واقعی بود. فحش ندادم.

- چرا دادی! آخه اینجا دیگه چه جور بهشتیه.

فرشته وقت نداشت اما را آرام کند او باید اوضاع بهشت و بهشتیان را مرتب می کرد پس با عجله به جهنم آپارات کرد و بعد از انداختن اما در آنجا دوباره به بهشت بازگشت.
جهنم
- وای چقدر هوا گرمه. پختم از گرما. فرشته خانم کجا رفت؟
اما درحالی که وسط خروار ها هیزم قرار گرفته بود از جای خود برخاست.
- اینجا دیگه کجاست؟

- سلام دوشیزه دابز. خیلی خیلی به جهنم خوش اومدین. من منتظر شما بودم.

از چهره، لبخند و شکلک دیالوگ قبل معلوم بود چه کسی منتظر اما ست.
اگر شما هم کمی هوش سرشار تان را بکار ببرید می فهمید در جهنم کسی جز شیطان به استقبال آدم نمی آید.
- شما؟
-
این همه توضیح دادی بعد می پرسی شما؟ واقعا این آدمیزاد ها موجودات عجیبی هستن. من شیطان کبیرم! - شیطان!
می شه ازتون یه سوال بپرسم؟ 
- خب...
- فرق یوکای با دمنتور چیه؟

- فرق...
-چرا اونا نمی تونن با هم زندگی کنن؟

- زندگی...
- اگه بچه به دنیا بیارن مثل کدومشون می شه؟

- بچه...
- آتلانتیس و مثلث برمودا چه ارتباطی با هم دارن؟ دریای شیطان مال شما ست؟

- دهه یه دقیقه نفس بگیر خفه نشی. چرا...
- اون هفت نفری که دارن چایی می خورن کین؟

انگشت اما جایی در دور دست را نشان می داد که هفت نفر با خوشحالی گفت و گو می کردند. شیطان نیز مثل اما به آن نقطه چشم دوخت.
- آهان اونا رو می گی؟ اونا هفت گنا...
- هفت گناه کبیرن!
لاست، گلاتونی، گرید، پراید، اسلاث، ارث، انوی! من می رم ازشون سوال بپرسم. 
ولی قبل از اینکه اما بتواند جلو برود نیرویی او را عقب کشید. نیرویی که از جانب شیطان بود.
- نیومده نخواه زود بری! حالا حالا ها من با شما کار دارم.

اما با دقت به چشمان سرخ شیطان زل زد. چشمان و لبخندش ترسناک به نظر می رسید.
- چه جالب! منم با شما کار دارم.

- چی کار!؟

- بریم حالا بهتون می گم.

قبرستان هاگوارتز.
- گفتین اسمش چی بود؟
- اسمش اما دابز بود قربان.
- گل ها رو روی قبر قرار بدین لطفا.
دو مرد سیاه پوش دسته گل ها را به فرمان آلبوس دامبلدور، روی قبر اما دابز قرار دادند و به آرامی برایش فاتحه خواندند.
- خیلی جوون بود. وضعیت درسشم خوب بود فقط گاهی اساتید رو سوال پیچ می کرد. دچار فراموشی موقت هم بود مسئولیت هاش رو فراموش می کرد. مثلا چند روز دیگه بازی کوییدیچ داشت و علی رغم اینکه ارشد های گروهش بهش یاد آوری می کردن کوییدیچ رو فراموش نکنه ولی رفت مرد.
مرد دیگر خودش را جلو کشید و ادامه داد:
- دختر طفلکی مادر و پدر نداشت پیش خاله و عموش زندگی می کرد.
ناگهان دامبلدور به سمت مرد برگشت و با تعجب او را نگریست.
- چی گفتی !؟ پیش خاله و عموش بود؟ کاش زودتر می فهمیدم شبا صداش می کردم بیاد دفترم. حیف شد. کله ش یا جاییش زخمی نبود؟
- نه. راستی خاله و عموش یعنی آقا و خانم دابز در واقع سرپرستیش رو فقط به عهده داشتن و عمو یا خاله واقعیش نبودن قربان.
- خب پس. نگران شدم. امیدوارم مرلین بیامرزدش و...
هنوز دامبلدور جمله خود را کامل نکرده بود که ناگهان صدای بلندی از زیر خاک به گوش رسید:
- نه نمی تونه! مرلین نمی تونه بیامرزدش!

و در همین موقع موجودی با بال های آتشین درحالی که یقه لباس اما را در دست گرفته بود از خاک بیرون آمد.
دامبلدور و دو مرد سریع چوبدستی هایشان را به سمت او گرفتند.
- تو دیگه چی هستی بابا جان؟
قبل از اینکه موجود عجیب جواب دامبلدور را بدهد. اما گفت:
- شیطان بود پرفسور. الان فرشته ست!
سه نفری که آنجا بودند همزمان فریاد زدند:
- فرشته ست!؟
- بله الان من فرشته هستم. من به قدرت ترسناک آدمیزاد پی بردم و رفتم توبه کردم. راستی اینم واسه خودتون.
بعد اما را روی زمین پرت کرد.
- سعی کنید تا جایی که می تونید مرگش رو به عقب بندازین باشه؟ اصلا نامیراش کنید بذارین صد سال عمر کنه. فقط هر کسی رو دوست دارین نفرستینش اون دنیا. التماستون می کنم.

شیطان/فرشته دستمالی از جیبش در آورد و درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از نظر ها ناپدید شد و همه را در سکوتی طولانی رها کرد.
ولی خب، رسما با وجود اما هیچ سکوتی طولانی نمی شد.
- پرفسور مزاحم که نشدم؟می شه یه سوال بپرسم؟

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1399/6/28 0:03:21
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
735

سدریک / اگلانتاین
vs
تاتسویا / رکسان
vs
تاتسویا / رکسان
سوژه: آزاد
- اون آبو ببندین! یخ زدم!
خانم دیگوری، در همان حالی که کوهی از ظرفهای کثیفِ یک هفتهی اخیرش را که نگه داشته بود هر موقع سدریک به حمام رفت بشوید، زیر شیرِ پرفشارِ آب میگرفت، فریاد زد:
- من که آبو باز نکردم!
دقایقی بعد سدریک در حالی که از شدت سرما میلرزید، از حمام بیرون آمد و به اتاقش رفت. نمیفهمید چرا هر دفعه که او به حمام میرود، ناگهان آب به سردترین حالت ممکن میرسد و هر بار هم تمامی اعضای خانواده فریادزنان اعلام میکنند که کسی آب را باز نکرده و مقصر سرد شدن آب، آنها نیستند.
در همین فکرها بود که ناگهان درب اتاقش با لگد باز شد و برادرش قهقهه زنان داخل آمد.
- بازم که آب سرد بود؛ نه؟ نمیفهمم چرا همیشه چنین بلاهایی سر تو میاد.
هوممم...شاید چون تو یه تسترال کوچولویی که هیچ تفاوتی با کود حیوانی نداری؟
سدریک خشمگین، چنان نگاهی به برادرش انداخت که هر کس دیگری اگر به جای او بود، ثانیهای طول نمیکشید تا بلیت سفر بیبازگشت به مریخ را بگیرد و از جلوی چشمان سدریک دور شود.
- تو طویله بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن، در بزنی؟
صدای آقای دیگوری از داخل هال به گوش رسید.
- با برادر بزرگترت درست صحبت کن سدریک!
- اما اون اول شروع کرد!
- تو کوچیکتری. باید احترام برادرتو نگه داری.
این، جملهای بود که روزانه هزاران بار در خانه میشنید. اهمیتی نداشت که حق با او بود یا نه، در هر صورت باید احترام برادرش را حفظ میکرد و در برابر آزار و اذیتهایش، اگر چیزی میگفت، همیشه او بود که مقصر شناخته میشد.
بعد از بیرون انداختن برادرش از اتاق و با تمام قدرت کوبیدن در به چارچوب، درحالی که سعی میکرد غرغرهای مادرش را مبنی بر محکم کوبیدنِ در و جملات پشت سر همی نظیر "آخه من کجا کم گذاشتم که این بچه اینجوری شد"، "همش تقصیر اون دوستای خیابونیشه که باهاشون میگرده" و "نه ماه تو شکمم با همهی لگد زدناش تحملش کردم که بزرگ شه اینجوری رفتار کنه!"، نشنیده بگیرد، روی تختش پرید، پتو را تا روی سرش بالا کشید و به آغوش امنترین پناهگاهش، خواب، خزید.
******
- پاشو سدریک. لنگ ظهره! بیدار شو!
صدای فریاد مادرش در ذهنش میپیچید. گویی با چکشی سربی و سنگین، با ریتمی یکنواخت بر سرش میکوبیدند.
- زود بلند شو سد. نمیدونم چرا انقدر میخوابی! من همهش تو این خونه از صبح تا شب کار میکنم و جون میکنم، اونوقت تو، پسری که قرار بود عصای دستم باشه، اینجوری تا لنگ ظهر میخوابی!
خجالت نمیکشی؟ چطور میتونی انقدر...همچنان صدای غرغرهای مداوم و بیوقفهی مادرش در گوشش زنگ میزد. در حالی که چوبدستیاش را بر میداشت و با افسونی راه شنواییاش را میبست تا آرامش بیشتری داشته باشد، از تختش بیرون آمد. نگاهی به ساعت انداخت و...ساعت ۸ صبح بود!
باورش نمیشد مادرش توانسته باشد به "۸ صبح" لقب "لنگ ظهر" را بدهد! البته، باید بخاطر میسپرد که چیزهای غیرقابل باور فراوانی در این خانه وجود دارند. منجمله همین داد و فریادها و اعتراضهایی که تنها برای ساعت ۱۲ ظهر به بعد معقول بودند.
آرام آرام از تختش بیرون خزید و برای خوردن صبحانهای مختصر به آشپزخانه رفت. خانم دیگوری مشغول پختن پنکیک بود و روی میز هم سینیای پر از پنکیکهای داغ دیده میشد.
دستش را دراز کرد تا سهمش را بردارد، که با صدای مادرش متوقف شد.
- چی کار داری میکنی؟
اونا مال برادرتن. پنج هفته دیگه مسابقه کوییدیچ داره، باید از همین الان بدنشو قوی کنه.سعی کرد دفعه پیش را که خودش قرار بود در مسابقات جام جهانی در نقش دروازهبان شرکت کند و والدینش حتی اطلاعی از آن نداشتند، فراموش کند. هنگامی که خسته و کوفته از مسابقه برگشته بود، پدرش با عصبانیت پرسیده بود تا الان کجا بوده و چرا انقدر دیر به خانه بازگشته است. مادرش نیز از این که سروصدای صبحانه خوردن سدریک باعث سردردش شده بود، تا جای ممکن غر زده بود.
- اما اون که اصلا بازیکن نیست! قراره بره اونجا و بین هر تایم استراحت، زمینو تی بکشه!
- به موفقیتهای برادرت حسودی نکن سدریک.
خانم دیگوری سپس چشمغرهای به او رفت و سینی را از جلوی دستش برداشت.
بیخیال صبحانه شد و از خانه بیرون زد تا اندکی آرام بگیرد. روی پلههای جلوی خانه نشست، سرش را میان دستانش گرفت و چشمانش را بست؛ بلکه بتواند کمبود خواب دیشبش را در اثر زود بیدار شدن، جبران کند.
و درست در همان هنگام بود که حس کرد چیزی سرد و لزج روی سرش میریزد و از یقهاش پایین میرود. سرش را بالا گرفت و با چهرهی برادرش که تا کمر از پنجره به بیرون خم شده و بی شباهت به قیافهی تسترالی که بهش تیتاپ داده باشند، نبود، مواجه شد. پارچ شربتی در دست داشت که با خوشحالی مشغول خالی کردن آن روی سر سدریک بود.
- واقعا نمیفهمم چرا هر روز صبح باید این شوخی مسخره رو تکرار کنی.
- نمیفهمی؟ یعنی واقعا نمیدونی قیافهت و عکسالعملت موقعی که اینو میریزم رو کلهت، چقد جالب و خندهدار میشه؟
پناه بر مرلین! تا حالا به این دقت نکرده بودم که خودت نمیتونی قیافهی مسخرهتو موقعی که یهو از جات میپری بالا، ببینی.
سپس خوشحال و خندان از این کشف جدیدش، در حالی که صدای خندههای گوشخراشش در مغز سدریک میپیچید، رفت تا صبحانهاش را بخورد.
سدریک میخواست برود و لباسهای خیسش را عوض کند، که یاد بساط هر روز صبحشان افتاد. هر روز بعد از این که توسط برادرش خیس میشد، حتی با این که هر بار جایی متفاوت میرفت بلکه بتواند از دست پارچ شربت رهایی یابد، و بعد به خانه میرفت تا لباس جدید بپوشد، مادرش دعوایش میکرد.
- وای مرلینا! باورم نمیشه...بازم که خودتو خیس کردی! من نمیدونم چرا هر بار شربتی که برات با هزار زحمت درست میکنم رو خالی میکنی رو خودت!
- من نکردم! اون کرد!
- دست از این کارات بردار سدریک. تا کی میخوای کارای بد خودتو بندازی گردن برادرت؟
یه نگاه بهش بنداز و یاد بگیر. هر بار برخلاف تو، شربتشو خالی نمیکنه رو کل هیکلش، بلکه تا آخر میخوره و اینطوری جواب زحماتمو میده.دیگر طاقت نداشت. نمیتوانست این وضع را بیش از این تحمل کند. میخواست برود و تا جای ممکن، از آنها فاصله بگیرد. هیچ ایدهای نداشت که کجا میتواند برود، اما مطمئن بود هر جا که باشد، تحت هر شرایطی، وضعیتش صدها بار بهتر از چیزی خواهد بود که در خانه داشته است.
با عصبانیت وارد خانه شد، و تا قبل از این که خانم دیگوری ببیندش، به اتاقش رفت تا وسایلش را جمع کند. اما هر چه گشت، متوجه شد در کل عمرش هیچ وسیله مهم و باارزشی نداشته؛ همیشه همهی خریدهای هیجانانگیز برای برادرش انجام میشد. لحظهای با این فکر که هیچ چیز برای برداشتن ندارد، قلبش به درد آمد. که ناگهان چشمش به بالشتی که شبهای غمانگیز بسیاری را همراهش سپری کرده بود، افتاد. با خوشحالی آن را برداشت و بدون خداحافظی یا هیچ حرف دیگری، از خانه بیرون زد.
******
گوشهی پیادهرویی خلوت دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود. بر خلاف انتظار، بالشش را زیر سرش نگذاشته بود. از ترس کثیف شدن و همچنین ارزش زیادی که برای بالش قائل میشد، سرش را روی آسفالت گذاشته و آن را روی سرش قرار داده بود.
ناگهان با لگد محکمی که به پهلویش خورد، از خواب پرید. طبق عادت و بدون این که یادش باشد دیگر توی خانه نیست، فکر کرد باز هم برادرش تصمیم گرفته او را به روشهای خاص خود بیدار کند. چشمانش را باز کرد تا فحشهایی نثارش کند که با پیرمردی کلاه به سر روبهرو شد.
مدتی به یکدیگر زل زدند. گویی پیرمرد از کشمکشی درونی رنج میبرد. تا این که بالاخره چیزی زیر لب زمزمه کرد.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟
سدریک با تعجب به پیرمرد زل زده بود. مرد طوری به او نگاه میکرد که گویی اولین بارش است که با انسانی روبهرو میشود. پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، دستش را به سمت سدریک دراز و به او کمک کرد از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
- خوشبختم. منم سدریکم.
اگلانتاین سری تکان داد و سپس با دست به گوشهی پیادهرو، جایی که سدریک دقایقی قبل آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
- چرا اونجا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.
چهرهی پیرمرد ناگهان به لبخندی عمیق باز شد. طوری ناشیانه لبخند میزد که گویی تا به حال در عمرش این کار را انجام نداده است.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سرپناهم.
هر دو نفر، خندهای از ته دل سر دادند. سدریک فکرش را هم نمیکرد که در طی یک ساعت اولیهی فرارش از خانه، بتواند همسفری برای مسیر نامعلومش بیابد.
******
مدت زیادی بود که در حال راه رفتن بودند. چند ساعتی از آغاز سفرشان گذشته و در طول این مدت، داستانهای زندگی یکدیگر را شنیدند. که البته چندین بار به دلیل احساس شدید و بسیار سدریک به خواب، متوقف شدند. اگلانتاین هر بار منتظر میماند تا او بیدار شود و سپس به راهشان ادامه میدادند.
ناگهان سدریک عذرخواهی کرد، دوان دوان به طرف دستفروشی کنار خیابان رفت و دقایقی بعد برگشت.
بستهی کوچکی را رو به پیرمرد گرفته بود.
- این چیه؟
- بازش کن.
اگلانتاین با تعجب بسته را باز کرد و پیپ چوبی و کوچکی را از درون آن بیرون کشید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که میگن این وسیله میتونه یه سری ناراحتها و دردها رو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چطوری کار میکنه؟
اما سدریک هم جواب را نمیدانست. پس از چندین تلاش ناکام در نحوهی استفاده از پیپ و فرو کردن آن در چشم و چالشان، بالاخره متوجه شدند باید آن را در دهان بگذارند.
- خب، همین؟ کار دیگهای لازم نیست انجام بدیم؟
سدریک سرش را به نشانهی نفی تکان داد. هیچ یک خبر نداشتند که باید آن را روشن کنند.
به راه رفتن ادامه دادند. در حین حرکت، سدریک بالشش را محکمتر بغل کرد و ادامهی داستان زندگیاش را از سر گرفت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم میکرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمیشد.
میدونی چرا؟ چون بزرگتر بود! هه...همیشه با این استدلال پیش میرفتن و به من میگفتن باید احترامشو نگه دارم...سدریک همانطور به تعریف کردن سختیهایی که در خانه تحمل میکرد، ادامه میداد و متوجه نبود اگلانتاین مدتیست که هیچ حرفی نمیزند.
پیرمرد چند قدم عقبتر از او ایستاده و به چیزی در مقابلش زل زده بود. بالاخره بعد از گذشت چندین ثانیه، سدریک متوجه نبود اگلانتاین شد و ایستاد.
- هی...کجایی پس؟
جوابی نیامد. به عقب برگشت و او را دید. مقابلش ساختمانی عظیم و باشکوه سر برافراشته و اگلانتاین را مجذوب خود کرده بود. کنارش رفت و او نیز همانند دوستش به آن عمارت بزرگ خیره شد.
- هوی...شماها اینجا چی کار میکنید؟
هر دو نفر با صدای فریادی که به ناگاه شنیده شد، از جا پریدند. مرد لختی داخل حیاط ایستاده و با عصبانیت به آنها نگاه میکرد.
- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!
اگلانتاین و سدریک به یکدیگر نگاه کردند.
- مگه باید میبودیم؟
- اگه میخواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه میدونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟
رودولف ناباورانه به آنها زل زد.
- یعنی میخواین بگین اربابو نمیشناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟
هر دو نفر آشکارا از شنیدن نام لرد ولدمورت بر خود لرزیدند.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی میکنه؟
رودولف سرش را به نشانه موافقت تکان داد. برای لحظهای، سدریک و اگلانتاین مشغول ارزیابی موقعیت شدند. عمارتی بزرگ و باشکوه و مکانی گرم و نرم، زیر سایهی اربابی قوی و قدرتمند...
- ما هم میخوایم وارد گروهتون بشیم.
******
درست هنگامی که چشمانش را بعد از چرتی چند ساعته گشود، به سرعت آستین دست چپش را بالا زد و با علامت شومش روبهرو شد. به اگلانتاین که طرف چپپش نشسته بود و او هم علامتش را برانداز میکرد، نگاه کرد.
- خیلی قشنگن!
- آره...قشنگه.
ثانیهای طول نکشید که احساس خستگی شدیدی بر سایر احساساتش غلبه کرد. سرش را بر زمین گذاشت و به سرعت صدای خروپفش به هوا رفت.
بالاخره به خانهی جدیدی راه یافته بود که در آن کسی به خوابش گیر نمیداد، اذیتش نمیکرد و میتوانست با خیال راحت، تا زمانی که میخواست، بخوابد.
بالاخره میتوانست ساعتهای بسیارِ کمبود خوابش را در خانهی جدیدش جبران کند...
******
گوشهی حیاط نشسته بود و به سو که پشت در ایستاده، رودولف که از دست بلاتریکس خشمگین فرار میکرد، مروپ میوه به دست در حال دویدن به دنبال فرزندان مرگخوارش و گابریل که با تیاش پشت سر افراد حرکت کرده و جای پاهایشان را تمیز میکرد، نگاه کرد.
خانهی ریدلها، حتی با این همه شلوغی و سروصدا، هنوز هم بعد از این همه سال، دلپذیرترین جایی بود که میتوانست در آن زندگی کند. خوشحال بود که بالاخره خانهی حقیقیاش را پیدا کرده بود و حالا، چندین سال میشد که آنجا و در کنار مرگخواران زندگی میکرد.
به طرف اگلانتاین که حالا اندکی پیرتر شده بود و آرام آرام به سمتش میآمد، برگشت و نگاه کرد. پیپای را که در اولین دیدارشان برایش خریده بود، گوشهی لبش گذاشته بود. با این که یاد گرفته بودند چطور میتوانند آن را روشن کنند، اما همچنان اگلانتاین ترجیح میداد به یاد اولین باری که یکدیگر را دیدند، آن را خاموش نگه دارد...
سدریک با لبخند، بار دیگر سرتاسر حیاط خانه ریدلها را از نظر گذراند. سرشار از حس خوشبختی و آرامش، پلکهایش بسته شدند و به آرامی به خواب رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/6/26 21:53:56
جزئیات کاربر

سدریک...اگلانتاین vs تاتسویا...رکسان
-...تونی، پسر کوچولوی مو بوری بود که در همسایگی آنها زندگی می کرد. او آن روز بعد از ظهر به کمک طناب قرمز رنگی جعبه ی اسباب بازی هایش را کشان کشان به سمت پرچین خانه ی آنها آورده بود. تونی از تنها بازی کردن متنفر بود و همیشهی خدا سعی می کرد همبازی ای دست و پا کرده تا حس تک و تنها ماندن را از خود دور کند...
اگلانتاین خمیازه ای کشید، گوشه ورقه ی کاغذِ کتاب را تا زد و اعلام کرد.
- برای امروز کافیه بچه ها!
دستی روی جلد کهنه و طلایی رنگ کتاب داستان کشید و به کاناپه های خالی اطرافش نگاهی انداخت؛ کاناپه هایی که خالی بودنشان موضوع جدیدی به حساب نمیآمد.
- امروز نوبت بازیه کاپیتان.
گلویش را صاف کرد و دوباره، گویی که انگار جواب خود را میدهد ادامه داد.
- بله کاپیتان...ساعت دهِ همهی صبح ها نوبت بازیه.
بیشتر درون کاناپه فرو رفت و سعی کرد تا وقت رفتنش، تصور کند صداهایی از دیگر اتاق های خانه می شنود...که آن روز صبح مثل روزهای قبل، خانه از سوت و کور بودن رنج نمیبرد.
کم کم پلک هایش در حال سنگین شدن بود که ساعت روی میز شروع به زنگ زدن کرد و مجبور شد کاناپهی گرم و نرمش را به قصد آشپرخانه ترک و چیزی برای خوردن دست و پا کند.
- آره کاپیتان! بلند شو...باید یه صبحونه درست و حسابی بخوری تا بتونی توی قمار همه رو زخمی کنی.
قهوه جوش را به برق زد و تخم مرغی درون تابه شکست.
- ببینم...تا حالا کسی بهت گفته که خیلی خوش تیپی؟
تخم مرغ درون تابه جلز و ولز می کرد و آماده ی سوختن بود؛ اما اگلانتاین با جدیت تمام کفگیر را روی به رویش گرفته و سعی می کرد سر صحبت را با آن باز کند.
- کسی نگفته؟ مهم نیست...من بهت میگم. تو خیلی خوش تیپی!
نیمروی نیمه سوخته اش را درون بشقابی گذاشت و لیوان قهوه به دست، پشت میز نشست.
به صندلی های خالی میزِ ناهارخوری شش نفره نگاهی انداخت. هیچ وقت بیش از یک صندلی میز پر نشده بود، اما دلیلی نداشت که سرویسِ بشقاب و لیوان ها را، هر چند کثیف و خاک گرفته، جمع کند.
هنوز ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه بود؛ خیلی وقت داشت. می توانست با خیال راحت صبحانه اش را بخورد.
قمار خانه شلوغ تر از هر وقت دیگری بود و اگلانتاین از این شلوغی لذت میبرد. حداقل در آن فضای کوچک آدم هایی بودند که بتوانند واقعا هم صحبتش باشند.
- سلام اگلا. اون میزو برات آماده کردم.
قمارخانهچی به میز وسط سالن اشاره میکرد که زنی پشت آن نشسته و مشتاقانه به اگلانتاین نگاه میکرد.
پافت پشت میز نشست و بازی را برانداز کرد.
- چطوری؟
- اگلا...ببین چی برات دارم.
زن یک بسته شکلات با کاغذی طلایی رنگ، میان انگشتان پافت گذاشت و ادامه داد.
- به هر حال فردا کریسمسه. هدیه ی من...
اگلانتاین ادامه جملهی زن را نشنید. از شیشه ی قمارخانه بیرون را نگاه و به دنبال نشانه ای از نو شدن سال، خیابان را برانداز کرد.
روبان و ریسه های قرمز و طلایی رنگ همه جا خودنمایی میکردند؛ عجیب بود که حتی به یاد نداشت فردا یکی از مهم ترین روزهای سال است.
- مرسی...ممنون به خاطر کادو...
- هوی...کجا میری پافت؟
بی توجه به فریاد های زن، به خاطر بستهی شکلاتی که توی جیب کتش جا خوش کرده بود تشکر کرد و از در کافه بیرون رفت.
همان طور که با عجله از کنار زنگوله و جشن های کنار خیابان میگذشت، به عید سال قبلش فکر کرد.
زمانی که کادوهایی خریده و از طرف تمام آدم های زندگی اش، به خود داده و وانمود کرده بود که فرستادهی فرزندان و نوههای خیالی اش هستند.
به سال قبل...دو سال قبل...و بسیار قبلتر از آن هم فکر کرد؛ هیچ تفاوتی میان روزهایش نبود. همیشه لیوان شکلات داغ به دست روی کاناپهی روبه پنجره مینشست و تمام روز، عبور و مرور انسان های کادو به دست و لبخند به لب را تماشا میکرد.
روبه مغازه ای که هر سال از آنجا برای خود هدیه میخرید ایستاد. به رسم هر سال، ناخودآگاه آنجا آمده بود.
امسال اما برخلاف همیشه، علاقه ای به داخل شدن نداشت؛ پس مسیرش را عوض کرد و به سمت خانه اش به راه افتاد.
- پدر بزرگ...پدر بزرگ. ببین چقدر بزرگ شدم. غذا خوردم تا بزرگ بشم و شکل شما بشم.
اگلانتاین سرش را برگرداند و پشت میز رستورانی، دختر بچهای با پیراهنی آبی رنگ و موهایی بافته شده توجهش را جلب کرد که دست پدربزرگش را گرفته و با ذوق چیزهایی برایش تعریف میکرد. خانوادهی شلوغ و پر جمعیتی بودند...همه همزمان حرف میزدند و صدای قهقه ی خنده شان فضا را پر کرده بود.
قهوه جوش را به برق زد و شروع به قدم زدن دورتادور آشپزخانه کرد. هر گاه که فکری ذهنش را درگیر کرده بود، این کار هارا میکرد.
- هیچ وقت این کارو نمیکنم...میدونی چند ساله این جا زندگی کردم؟
- تو ترسویی. از تغییرات میترسی...اگه میخوای اتفاق خوبی برات بیفته، باید تغییر کنی.
- نه نه نه...من به این زندگی عادت کردم. هیچ میدونستی...
اگلانتاین دو دستش را روبه هم گرفته و به دعوا و جدلشان نگاه میکرد. هیچ وقت دست هایش انقدر جدی درمورد موضوعی بحث نکرده بودند.
- میخوای زندگی جدیدی داشته باشی؟
- چیزهای جدید خطرناکن...وقتی نمیدونی قراره چی پیش بیاد، نباید کاری انجام بدی.
- هیچ وقت نمیدونی قراره چی پیش بیاد. می خوای همهی کریسمس های زندگیت مثل هم باشن؟ همیشه بشینی و زندگی کردن بقیه رو نگاه کنی...پاشو. باید خودت دست به کار بشی.
دست چپ تیر خلاص را زده بود. پافت نگاهی به چمدان خاک گرفته ی درون کمدش انداخت. یادش نمیآمد آخرین بار کی از آن استفاده کرده بود.
در عرض چند دقیقه تنها وسایل مورد نیازش را درون چمدان کوچک چپاند و از در خانه بیرون زد.
مطمئن شد همه ی چراغ ها خاموش باشند و فلکه ی آب خانه بسته، به هر حال معلوم نبود که کی بار دیگر قرار است به آنجا برگردد...و حتی معلوم نبود که دیگر چه کسی قرار است قهوه جوش بیچاره را خاموش کند.
پافت به پسر مو بوری که گوشهی پیاده رو دراز کشیده و بالشتش را روی سرش گذاشته بود، نگاه کرد.
- هی آقا...حالت خوبه؟
از سمت پسر جوابی نیامد و اگلانتاین کم کم درحال نگران شدن بود...نکند این هم توهم دیگری بود؛ که مغزش باز هم می خواست انسان هایی را شبیه سازی کند.
به سمتش رفت و لگد محکمی به پهلویش فرود آورد.
- دور شو...من دیگه به توهمات نیاز ندارم. میخوام با آدمای واقعی آشنا بشم. برو...
با محو نشدن پسر، برداشتن بالشتش از روی سرش و زل زدن به او، با این حقیقت مواجه شد که با چیزی غیر از توهم روبه روست.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟
پافت جوابی نداد. دستش را دراز کرد تا به او کمک کند از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
از اولین معرفی خودش در طول زندگی راضی بود. بالاخره توانسته بود سر صحبت را با کسی باز کند.
پسر با چشمان خاکستری رنگش به او نگاه کرد.
- خوشبختم. منم سدریکم.
دوباره به مکانی که پسر برای خواب برگزیده بود نگاه و با دست به پیاده رو اشاره کرد.
- چرا اون جا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.
اگلانتاین باور نمیکرد که به این زودی همسفری برای خود بیابد. ناشیانه لبخند زدی و گفت.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سر پناهم.
هر دو نفر، خنده ای از ته دل سر دادند. پافت آخرین باری را که چنین حس آرامشی را از ته دل در وجودش احساس کرده بود، به خاطر نمیآورد.
اگلانتاین بعد از برداشتن هر قدم، فکر میکرد که اگر کمی بیشتر راه برود ممکن است تک تک ماهیچه های بدنش به حرف بیایند و شروع به غرغر کردن کنند. ساعت های متمادی در حال راه رفتن بودند.
بارها پسرک به خواب رفته و پافت سعی کرده بود قهقه اش را کنترل کند تا چرت او را پاره نشود. در این میان، فرصت آن پیش آمده بود که داستان زندگی خود را شرح دهند و با مشکلات دیگری همدردی کنند.
در حال راه رفتن در خیابان طویلی بودند که سدریک معذرت خواهی کنان دور شد و دقیقهای بعد، بسته ی کوچک و خاکستری رنگی را رو به او گرفت.
اگلانتاین با تعجب به بسته زل زده بود.
- این چیه؟
- بازش کن.
پافت پارچه ی خاکستری رنگ را کنار زد و پیپی کوچک و چوبی را میان مشتش گرفت. هیچ وقت هدیه ای حقیقی نگرفته بود و به همین دلیل نمیدانست که چه باید بگوید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که میگن این وسیله میتونه یه سری ناراحتی ها و درد هارو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چه طوری کار میکنه؟
اگلانتاین وقتی با قیافه سردرگم سدریک مواجه شد، فهمید که او هم اطلاعی از این موضوع ندارد؛ پس سعی کردند طریقه استفاده کردنش را حدس بزنند.
پس از تلاش های ناموفق بسیاری و فرو کردن پیپ در تخم چشمانشان، بالاخره به این پی بردند که باید آن را در دهان شان بگذارند.
- خب، همین؟ کاری دیگه ای لازم نیست انجام بدیم؟
سدریک سر تکان داد. هیچ یک از آنها نمیدانست که پیپ باید روشن شود.
پافت نگاهی به پیپ درون دهانش انداخت؛ آنقدر راحت میان لب هایش جا گرفته بود که گویی جایش همیشه آنجا بود.
به دوستش که درحال تعریف سختی هایش در خانه بود، گوش میکرد. تا حالا هیچکس علاقه ای به صحبت کردن با او نشان نداده بود...این پسر با بقیه فرق داشت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمیشد. میدونی چرا؟ چون بزرگتر بود!
هه...همیشه با این استدلال پیش میرفتن و به...
اگلانتاین دیگر صدای پسر را نمیشنید، ساختمانی عظیم و با شکوه پیش رویش سر برافراشته بود اما سدریک متوجه آن نشده و چندین قدم جلو رفته بود.
- هی...کجایی پس؟
پافت جوابی نداد. سدریک عقب برگشت، کنارش ایستاد و او هم به ساختمان زل زد.
- هوی...شما ها اینجا چی کار می کنید؟
اگلانتاین و سدریک مرد لختی را که قمه به دست سمتشان میآمد تماشا کردند.
- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!
پافت با تعجب به سدریک نگاه و بعد دوباره مرد لخت را برانداز کرد.
- مگه باید میبودیم؟
- اگه میخواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه میدونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟
رودولف ناباورانه نگاهی به آنها انداخت.
- یعنی میخواین بگین اربابو نمیشناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟
پافت پیچیده شدن چیزی درون شکمش کرد را حس کرد.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی میکنه؟
رودولف سرش را به نشانهی موافقت تکان داد. اگلانتاین همیشه شلوغ بودن گروه خادمان لرد سیاه را میدید و دلش میخواست جزئی از آنها باشد...و حالا هم، عمارتی به آن بزرگی میتوانست سر پناهش باشد.
- ماهم می خواییم وارد گروهتون بشیم.
پافت پیپ خاموش را گوشهی لبش گذاشت و نشان شومش را برانداز کرد.
- خیلی قشنگن!
سدریک آستین دست چپش را بالا کشید و به طرف اگلانتاین گرفت.
- آره...قشنگه.
خروپفـــــــ خروپف...
صدای خروپف سدریک بلند شد. پافت نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت.
- این چهل و سومین باریه که وسط حرف زدن میخوابه...
تـــــــق...
چیزی به پشت سرش برخورد کرد. برگشت و سیبی را دید که کنار پایش افتاده بود.
- عه...ای بابا. ببخشید! نه این که واقعاً از ته دل باشه ها ولی...
پافت به پسری که ماسک به صورتش زده بود و سیب دیگری را به هوا پرت میکرد و دوباره میگرفت نگاه کرد.
- این چه کاری بود که کردی؟
- ببین..گفتم که معذرت میخوا...
اگلانتاین اجازه ی اتمام جمله را به پسرک نداد؛ با سرعت به سمت او حمله ور شد و با پیپش بر سر و صورتش ضربه زد.
حتی در این وضعیتم احساس خوشحالی میکرد...بالاخره به چیزی که در تمام زندگی اش میخواست رسیده بود. خانواده ای شلوغ و پر جمعیت که این بار نگاهشان نمیکرد، او هم جزئی از آنها بود.
پیپ را گوشه ی لبش گذاشت، سیبی درون مشتش گرفت و از پشت به تامی که روی علوفه های اصطبل به خواب رفته بود، نزدیک شد.
تــــــق...
- هار هار هار جاگسن...بالاخره انتقام گرفتم.
دوان دوان از اصطبل بیرون دوید و در را پشت سرش روی صورت تام کوبید.
سپس به طرف سدریک رفت که گوشهی حیاط نشسته بود. درست همانجایی که سالها قبل، در اولین ورودشان به خانهی ریدلها، نشسته بودند.
کنار سدریک نشست. پیپ همیشه خاموش را، با این که حالا میدانست باید روشنش کند، گوشه ی لبش گذاشت و ساختمان خانه ریدل هارا از نظر گذراند.
هنوز هم همان قدر که اولین بار آن را دیده بود، با شکوه به نظر میرسید؛ اما حالا دیگر عظمت و شکوهش اهمیتی نداشت و چیزی نبود که باعث میشد او حس خوبی داشته باشد...آنجا دیگر خانه اش شده بود.
خانه ای که با وجود متفاوت بودن مرگخواران شکل گرفته بود. خانه ای که لرد سیاه، همیشه با تمام حواسش از آن مراقبت میکرد.
-...تونی، پسر کوچولوی مو بوری بود که در همسایگی آنها زندگی می کرد. او آن روز بعد از ظهر به کمک طناب قرمز رنگی جعبه ی اسباب بازی هایش را کشان کشان به سمت پرچین خانه ی آنها آورده بود. تونی از تنها بازی کردن متنفر بود و همیشهی خدا سعی می کرد همبازی ای دست و پا کرده تا حس تک و تنها ماندن را از خود دور کند...
اگلانتاین خمیازه ای کشید، گوشه ورقه ی کاغذِ کتاب را تا زد و اعلام کرد.
- برای امروز کافیه بچه ها!
دستی روی جلد کهنه و طلایی رنگ کتاب داستان کشید و به کاناپه های خالی اطرافش نگاهی انداخت؛ کاناپه هایی که خالی بودنشان موضوع جدیدی به حساب نمیآمد.
- امروز نوبت بازیه کاپیتان.
گلویش را صاف کرد و دوباره، گویی که انگار جواب خود را میدهد ادامه داد.
- بله کاپیتان...ساعت دهِ همهی صبح ها نوبت بازیه.
بیشتر درون کاناپه فرو رفت و سعی کرد تا وقت رفتنش، تصور کند صداهایی از دیگر اتاق های خانه می شنود...که آن روز صبح مثل روزهای قبل، خانه از سوت و کور بودن رنج نمیبرد.
کم کم پلک هایش در حال سنگین شدن بود که ساعت روی میز شروع به زنگ زدن کرد و مجبور شد کاناپهی گرم و نرمش را به قصد آشپرخانه ترک و چیزی برای خوردن دست و پا کند.
- آره کاپیتان! بلند شو...باید یه صبحونه درست و حسابی بخوری تا بتونی توی قمار همه رو زخمی کنی.
قهوه جوش را به برق زد و تخم مرغی درون تابه شکست.
- ببینم...تا حالا کسی بهت گفته که خیلی خوش تیپی؟
تخم مرغ درون تابه جلز و ولز می کرد و آماده ی سوختن بود؛ اما اگلانتاین با جدیت تمام کفگیر را روی به رویش گرفته و سعی می کرد سر صحبت را با آن باز کند.
- کسی نگفته؟ مهم نیست...من بهت میگم. تو خیلی خوش تیپی!
نیمروی نیمه سوخته اش را درون بشقابی گذاشت و لیوان قهوه به دست، پشت میز نشست.
به صندلی های خالی میزِ ناهارخوری شش نفره نگاهی انداخت. هیچ وقت بیش از یک صندلی میز پر نشده بود، اما دلیلی نداشت که سرویسِ بشقاب و لیوان ها را، هر چند کثیف و خاک گرفته، جمع کند.
هنوز ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه بود؛ خیلی وقت داشت. می توانست با خیال راحت صبحانه اش را بخورد.
***
قمار خانه شلوغ تر از هر وقت دیگری بود و اگلانتاین از این شلوغی لذت میبرد. حداقل در آن فضای کوچک آدم هایی بودند که بتوانند واقعا هم صحبتش باشند.
- سلام اگلا. اون میزو برات آماده کردم.
قمارخانهچی به میز وسط سالن اشاره میکرد که زنی پشت آن نشسته و مشتاقانه به اگلانتاین نگاه میکرد.
پافت پشت میز نشست و بازی را برانداز کرد.
- چطوری؟
- اگلا...ببین چی برات دارم.
زن یک بسته شکلات با کاغذی طلایی رنگ، میان انگشتان پافت گذاشت و ادامه داد.
- به هر حال فردا کریسمسه. هدیه ی من...
اگلانتاین ادامه جملهی زن را نشنید. از شیشه ی قمارخانه بیرون را نگاه و به دنبال نشانه ای از نو شدن سال، خیابان را برانداز کرد.
روبان و ریسه های قرمز و طلایی رنگ همه جا خودنمایی میکردند؛ عجیب بود که حتی به یاد نداشت فردا یکی از مهم ترین روزهای سال است.
- مرسی...ممنون به خاطر کادو...
- هوی...کجا میری پافت؟
بی توجه به فریاد های زن، به خاطر بستهی شکلاتی که توی جیب کتش جا خوش کرده بود تشکر کرد و از در کافه بیرون رفت.
همان طور که با عجله از کنار زنگوله و جشن های کنار خیابان میگذشت، به عید سال قبلش فکر کرد.
زمانی که کادوهایی خریده و از طرف تمام آدم های زندگی اش، به خود داده و وانمود کرده بود که فرستادهی فرزندان و نوههای خیالی اش هستند.
به سال قبل...دو سال قبل...و بسیار قبلتر از آن هم فکر کرد؛ هیچ تفاوتی میان روزهایش نبود. همیشه لیوان شکلات داغ به دست روی کاناپهی روبه پنجره مینشست و تمام روز، عبور و مرور انسان های کادو به دست و لبخند به لب را تماشا میکرد.
روبه مغازه ای که هر سال از آنجا برای خود هدیه میخرید ایستاد. به رسم هر سال، ناخودآگاه آنجا آمده بود.
امسال اما برخلاف همیشه، علاقه ای به داخل شدن نداشت؛ پس مسیرش را عوض کرد و به سمت خانه اش به راه افتاد.
- پدر بزرگ...پدر بزرگ. ببین چقدر بزرگ شدم. غذا خوردم تا بزرگ بشم و شکل شما بشم.
اگلانتاین سرش را برگرداند و پشت میز رستورانی، دختر بچهای با پیراهنی آبی رنگ و موهایی بافته شده توجهش را جلب کرد که دست پدربزرگش را گرفته و با ذوق چیزهایی برایش تعریف میکرد. خانوادهی شلوغ و پر جمعیتی بودند...همه همزمان حرف میزدند و صدای قهقه ی خنده شان فضا را پر کرده بود.
***
قهوه جوش را به برق زد و شروع به قدم زدن دورتادور آشپزخانه کرد. هر گاه که فکری ذهنش را درگیر کرده بود، این کار هارا میکرد.
- هیچ وقت این کارو نمیکنم...میدونی چند ساله این جا زندگی کردم؟
- تو ترسویی. از تغییرات میترسی...اگه میخوای اتفاق خوبی برات بیفته، باید تغییر کنی.
- نه نه نه...من به این زندگی عادت کردم. هیچ میدونستی...
اگلانتاین دو دستش را روبه هم گرفته و به دعوا و جدلشان نگاه میکرد. هیچ وقت دست هایش انقدر جدی درمورد موضوعی بحث نکرده بودند.
- میخوای زندگی جدیدی داشته باشی؟
- چیزهای جدید خطرناکن...وقتی نمیدونی قراره چی پیش بیاد، نباید کاری انجام بدی.
- هیچ وقت نمیدونی قراره چی پیش بیاد. می خوای همهی کریسمس های زندگیت مثل هم باشن؟ همیشه بشینی و زندگی کردن بقیه رو نگاه کنی...پاشو. باید خودت دست به کار بشی.
دست چپ تیر خلاص را زده بود. پافت نگاهی به چمدان خاک گرفته ی درون کمدش انداخت. یادش نمیآمد آخرین بار کی از آن استفاده کرده بود.
در عرض چند دقیقه تنها وسایل مورد نیازش را درون چمدان کوچک چپاند و از در خانه بیرون زد.
مطمئن شد همه ی چراغ ها خاموش باشند و فلکه ی آب خانه بسته، به هر حال معلوم نبود که کی بار دیگر قرار است به آنجا برگردد...و حتی معلوم نبود که دیگر چه کسی قرار است قهوه جوش بیچاره را خاموش کند.
***
پافت به پسر مو بوری که گوشهی پیاده رو دراز کشیده و بالشتش را روی سرش گذاشته بود، نگاه کرد.
- هی آقا...حالت خوبه؟
از سمت پسر جوابی نیامد و اگلانتاین کم کم درحال نگران شدن بود...نکند این هم توهم دیگری بود؛ که مغزش باز هم می خواست انسان هایی را شبیه سازی کند.
به سمتش رفت و لگد محکمی به پهلویش فرود آورد.
- دور شو...من دیگه به توهمات نیاز ندارم. میخوام با آدمای واقعی آشنا بشم. برو...
با محو نشدن پسر، برداشتن بالشتش از روی سرش و زل زدن به او، با این حقیقت مواجه شد که با چیزی غیر از توهم روبه روست.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟
پافت جوابی نداد. دستش را دراز کرد تا به او کمک کند از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
از اولین معرفی خودش در طول زندگی راضی بود. بالاخره توانسته بود سر صحبت را با کسی باز کند.
پسر با چشمان خاکستری رنگش به او نگاه کرد.
- خوشبختم. منم سدریکم.
دوباره به مکانی که پسر برای خواب برگزیده بود نگاه و با دست به پیاده رو اشاره کرد.
- چرا اون جا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.
اگلانتاین باور نمیکرد که به این زودی همسفری برای خود بیابد. ناشیانه لبخند زدی و گفت.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سر پناهم.
هر دو نفر، خنده ای از ته دل سر دادند. پافت آخرین باری را که چنین حس آرامشی را از ته دل در وجودش احساس کرده بود، به خاطر نمیآورد.
***
اگلانتاین بعد از برداشتن هر قدم، فکر میکرد که اگر کمی بیشتر راه برود ممکن است تک تک ماهیچه های بدنش به حرف بیایند و شروع به غرغر کردن کنند. ساعت های متمادی در حال راه رفتن بودند.
بارها پسرک به خواب رفته و پافت سعی کرده بود قهقه اش را کنترل کند تا چرت او را پاره نشود. در این میان، فرصت آن پیش آمده بود که داستان زندگی خود را شرح دهند و با مشکلات دیگری همدردی کنند.
در حال راه رفتن در خیابان طویلی بودند که سدریک معذرت خواهی کنان دور شد و دقیقهای بعد، بسته ی کوچک و خاکستری رنگی را رو به او گرفت.
اگلانتاین با تعجب به بسته زل زده بود.
- این چیه؟
- بازش کن.
پافت پارچه ی خاکستری رنگ را کنار زد و پیپی کوچک و چوبی را میان مشتش گرفت. هیچ وقت هدیه ای حقیقی نگرفته بود و به همین دلیل نمیدانست که چه باید بگوید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که میگن این وسیله میتونه یه سری ناراحتی ها و درد هارو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چه طوری کار میکنه؟
اگلانتاین وقتی با قیافه سردرگم سدریک مواجه شد، فهمید که او هم اطلاعی از این موضوع ندارد؛ پس سعی کردند طریقه استفاده کردنش را حدس بزنند.
پس از تلاش های ناموفق بسیاری و فرو کردن پیپ در تخم چشمانشان، بالاخره به این پی بردند که باید آن را در دهان شان بگذارند.
- خب، همین؟ کاری دیگه ای لازم نیست انجام بدیم؟
سدریک سر تکان داد. هیچ یک از آنها نمیدانست که پیپ باید روشن شود.
پافت نگاهی به پیپ درون دهانش انداخت؛ آنقدر راحت میان لب هایش جا گرفته بود که گویی جایش همیشه آنجا بود.
به دوستش که درحال تعریف سختی هایش در خانه بود، گوش میکرد. تا حالا هیچکس علاقه ای به صحبت کردن با او نشان نداده بود...این پسر با بقیه فرق داشت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمیشد. میدونی چرا؟ چون بزرگتر بود!
هه...همیشه با این استدلال پیش میرفتن و به...اگلانتاین دیگر صدای پسر را نمیشنید، ساختمانی عظیم و با شکوه پیش رویش سر برافراشته بود اما سدریک متوجه آن نشده و چندین قدم جلو رفته بود.
- هی...کجایی پس؟
پافت جوابی نداد. سدریک عقب برگشت، کنارش ایستاد و او هم به ساختمان زل زد.
- هوی...شما ها اینجا چی کار می کنید؟
اگلانتاین و سدریک مرد لختی را که قمه به دست سمتشان میآمد تماشا کردند.
- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!
پافت با تعجب به سدریک نگاه و بعد دوباره مرد لخت را برانداز کرد.
- مگه باید میبودیم؟
- اگه میخواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه میدونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟
رودولف ناباورانه نگاهی به آنها انداخت.
- یعنی میخواین بگین اربابو نمیشناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟
پافت پیچیده شدن چیزی درون شکمش کرد را حس کرد.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی میکنه؟
رودولف سرش را به نشانهی موافقت تکان داد. اگلانتاین همیشه شلوغ بودن گروه خادمان لرد سیاه را میدید و دلش میخواست جزئی از آنها باشد...و حالا هم، عمارتی به آن بزرگی میتوانست سر پناهش باشد.
- ماهم می خواییم وارد گروهتون بشیم.
***
پافت پیپ خاموش را گوشهی لبش گذاشت و نشان شومش را برانداز کرد.
- خیلی قشنگن!
سدریک آستین دست چپش را بالا کشید و به طرف اگلانتاین گرفت.
- آره...قشنگه.
خروپفـــــــ خروپف...
صدای خروپف سدریک بلند شد. پافت نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت.
- این چهل و سومین باریه که وسط حرف زدن میخوابه...
تـــــــق...
چیزی به پشت سرش برخورد کرد. برگشت و سیبی را دید که کنار پایش افتاده بود.
- عه...ای بابا. ببخشید! نه این که واقعاً از ته دل باشه ها ولی...
پافت به پسری که ماسک به صورتش زده بود و سیب دیگری را به هوا پرت میکرد و دوباره میگرفت نگاه کرد.
- این چه کاری بود که کردی؟
- ببین..گفتم که معذرت میخوا...
اگلانتاین اجازه ی اتمام جمله را به پسرک نداد؛ با سرعت به سمت او حمله ور شد و با پیپش بر سر و صورتش ضربه زد.
حتی در این وضعیتم احساس خوشحالی میکرد...بالاخره به چیزی که در تمام زندگی اش میخواست رسیده بود. خانواده ای شلوغ و پر جمعیت که این بار نگاهشان نمیکرد، او هم جزئی از آنها بود.
***
پیپ را گوشه ی لبش گذاشت، سیبی درون مشتش گرفت و از پشت به تامی که روی علوفه های اصطبل به خواب رفته بود، نزدیک شد.
تــــــق...
- هار هار هار جاگسن...بالاخره انتقام گرفتم.
دوان دوان از اصطبل بیرون دوید و در را پشت سرش روی صورت تام کوبید.
سپس به طرف سدریک رفت که گوشهی حیاط نشسته بود. درست همانجایی که سالها قبل، در اولین ورودشان به خانهی ریدلها، نشسته بودند.
کنار سدریک نشست. پیپ همیشه خاموش را، با این که حالا میدانست باید روشنش کند، گوشه ی لبش گذاشت و ساختمان خانه ریدل هارا از نظر گذراند.
هنوز هم همان قدر که اولین بار آن را دیده بود، با شکوه به نظر میرسید؛ اما حالا دیگر عظمت و شکوهش اهمیتی نداشت و چیزی نبود که باعث میشد او حس خوبی داشته باشد...آنجا دیگر خانه اش شده بود.
خانه ای که با وجود متفاوت بودن مرگخواران شکل گرفته بود. خانه ای که لرد سیاه، همیشه با تمام حواسش از آن مراقبت میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/6/26 22:02:53
ارباب...ناراحت شدید؟
جزئیات کاربر

رکتان
Vs
سدرانتین
Vs
سدرانتین
من کاملا مُرده بودم.
مثل اونموقع نبودم که کاتانا وسط شوخی سامورایی یهو دل و رودهم رو ریخت بیرون و درد کشیدم. البته که بهش نگفتم درد کشیدم. یا حتی مثل وقتی نبود که معجون "سرزندگی" هکتور - سان رو امتحان کردم. معجون عالی بود اما اونطوری که پرفسور گرینجر میگفت، بدن من اشتباهی واکنش نشون داد.
نه. شکی نداشتم که کاملا مُرده بودم.
اگه زنده بودم، پس جلوی دروازههای بهشت چیکار داشتم؟ باید در بزنم؟ باید کسیو صدا کنم؟
- داخل کیکت سیبزمینی سرخ کرده باشه یا پوره شده، کوچول؟
فرشته بود. البته فرشتهها توی ذهن من همیشه بچههای کوچولو و پوشک به پایی بودن که کاتانا دوست داشت ازشون محافظت کنه. این یارو شبیه کسایی بود که اون بچهها رو زنده زنده میخوردن و یه تسترال هم روش. البته خیلی با لطافت و خانمانه.
با وجود این، قطعا فرشته بود که جلوی دروازه ی بهشت رو گرفته بود و بشقاب کیک رو جلوی صورتم گرفته بود. من کی بودم که بخوام بپرسم فرشتهس یا نه.
- دارم میگم کدوم رو میخوری روله سامورایی؟
- ساموراییا کیک نمیخورن، فرشته - سان.
فرشته لحظه ای با سردرگمی نگاهم کرد. بعد با دلخوری بیسیمی را از زیر روسری بنفشش بیرون کشید و گفت:
- این یارو رو نمیتونیم شوت کنیم پایین. بهشت هم ظرفیت نداره.... جوابش؟ یه خطای خوشگل دستهبندی بود. دِ راه نداره میگم بلا! راهحل اضطراری؟ حله دادا.
فرشته کیکها رو روی میزی نامرئی در آسمان گذاشت و کنار من نشست.
- ببین بچه جون. من قراره تا ده دقیقه دیگه جایی باشم،قرار دارم جون خودت. تورو هم نمیتونم تنها ول کنم اینجا. یه جای سریع هست که میتونم بفرستمت. ولی موقتیه. تا وقتی ظرفیتای بهشت رو یکم سر و سامون بدیم. رواله؟
سرم رو برگرداندم تا نظر کاتانا رو بپرسم. تا وقتی کاتانا کنارم بود، کنار دروازه بهشت با داخل لایه های کیک پوره ی سیبزمینی فرقی نداشت.
ولی کاتانا کنارم نبود. برای اولین بار از وقتی که یادم میاد، تنهای تنهای تنها بودم.
یه قطره اشک از چشمم ریخت. ولی من که گریه نمیکردم. فقط یه قطره اشک بود که توی تاریکی برق میزد. فرشته دستش رو دراز کرد و قطره ی اشک رو گرفت. چشامو بستم و وقتی بازش کردم، یه طناب به سمتم نگه داشته بود.
- بِیـبی سامورایی... طناب رو نگه دار، راست دماغتو برو جلو و وقتی رسیدی، مطمئنم میدونی باید چیکار کنی.
طناب را از دستهای نرم و گوشتالوی فرشته گرفتم و وقتی برای آخرین بار به چشمانش نگاه کردم، سایه ای از نگاه فرشتهگون خانم فیگ فقید در آن به چشم میخورد و بعد... تاریکی.
***
- مدتهاست کسی پیدا نشده که یارای رقابت با ما را داشته باشد، پس برای چه چنین میز باشکوهی چیدهایم؟
با شنیدن صدای آشنا، با تمام وجود از جایم پریدم و سرم با شدت به میله ای فلزی برخورد کرد.
من کی ام؟
کجام؟
هیچ چیزی آشنا نیست به جز صدایی که از خواب بیدارم کرد. چشمام دوباره گرم میشن. جای تاریک و خنکی نشستم و دور تا دورم پر از با کیفیتترین پارچههاست. بوی خاص و آرامشبخشی دارن. بویی که باعث میشه حتی در نبود کاتانا هم بتونم یه سامورایی کامل باشم. یه بویی شبیه... قدرت، حمایت، اصالت.
- ما بسیار قدرتمند و بیرقیبیم. هیچکسی یارای نبرد تن به تن با ما را ندارد. هیچکسی جرئت لشکرکشی به خانه ی باشکوه مارا ندارد، هیچکسی حتی جرئت شطرنج زدن با ما را هم ندارد. همه ی اینها درست اما خب... ما شطرنج میخواهیم.
با شنیدن این جملات یک بار دیگر از جام پریدم و یک قدم جلوتر رفتم. پارچههای زیادی دورم پیچیده بودم و همین باعث شد مثل یه طاقه ی پارچه ولو شم. به دریچه ای برخورد کردم و با صدای بلندی بر روی زمین افتادم.
- همه چیز تحت کنترل ماست. انتظار هر چیزی رو داریم. حتی جان گرفتن شنلهای درون کمدمان و احضار شدن رقیب قابلی برای بازی شطرنج. حالا ای رقیب پارچه ای، برخیز و خودت را نمایان ساز.
بلند شدم، کمی تلو تلو خوردم و به سمت صدا برگشتم.
نمیدانستم کجا هستم. ولی این بار گم نشده بودم.
- بنشین پشت میز تا با قدرت حقیقی ما روبهرو شوی.
چشمام هنوزم تار میدیدن ولی تمام تلاشم رو کردم تا بدون کلهپا شدن، پشت میز بشینم. باید چیکار میکردم؟
- صورت عجیبی داری، حریف بیپروا. از کجا میآیی؟
- تنهای تنهای تنها بودم. ولی بعد روح فرشته مانند خانوم فیگ سان بهم گفت که اینجا جام امنه.
سرم رو که بلند کردم و به چشمهای روبهروم دوختم، فهمیدم منظور خانم فیگ فرشته چی بوده. اینجا امنه.
- شما کاتانا رو ندیدین؟ کاتانا... همونی که دشمنا و سیبزمینی های شیرین رو به سیخ میکشه. همونی که هی حرف میزنه اما شنیده نمیشه... شما میدونین من کیام؟
مخاطبم با نارضایتی عمیقی آه کشید.
- مشکلات اینها تمومی نداره. از صبح تا غروب، یکی پیپ میکشه و اون یکی خوابه و بعدی همه رو میخوره. وقتی هم که میام بازی کنم، سر و کله ی دوستای ناکاتا پیدا میشه. ناکاتا هم که یه ماهه غصه ی گم شدن ساموراییش رو میخوره. بهش میگیم این تام رو میاریم بهت بگه اوس، گوله گوله اشک میریزه. تو بازی بلدی یا الکی توی کمد ما پنهون بودی؟
اشک توی چشمام جمع شده بود. اومدم پاکشون کنم که یهو دیدم دست ندارم. اگه دست نداشتم، حتما حالا یه روح بیچهره و بیهویت هم بودم. روح بیچهره و بیهویت برای چی اشک میریزه؟ اصن میتونه اشک بریزه؟
از تصورشم اشکام سرازیر شدن.
- حالا گریه نکن جلوی ما. اصلا خوشمون نمیاد آدمای ضعیف از یه هوا با ما نفس بکشن.
- شما... میبینی منو؟
- ما؟ ما همه چیو میبینیم. حالا که تا اینجا اومدی و توی کمد ما بودی و سر میز ما نشستی، باید بازی کنی.
انگشتای نامرئیم رو کشیدم رو مهرههای شطرنج. باید بازی کنم. مگه کار دیگه ای هم توی دنیا هست که من انجام بدم؟ فقط یه مشکلی داشتم. همینکه فهمیدم مشکل چیه، دوباره اشک تو چشام جمع شد.
- بازی هم بلد نیستی، نه؟
آهی کشید و شنل سیاهش را مرتب کرد.
- بهت یاد میدیم، اربابی هستیم یاد دهنده، تمرین دهنده و شکست دهنده.
***
اومدم ببرمش دیگه بلاسوخته. اینقد این فیگ فقید رو حرص نده!
صدای مزاحمی گوشه ی ذهنم شنیدم که بلافاصله با یه تلنگر محو شد.
- حواست کجاست، روح؟ گوش کن. اسب به شکل ال حرکت میکنه. برای تو و برای هر کس دیگه ای... اما ما بهش میگیم که به شکل دی حرکت کنه.
اسب چهارنعل فرمان برد.
- تو امتحان کن، روح.
از اسب سان خواستم که به شکل ال عقبنشینی کنه. اسب سان بیهیچ عجلهای سرجاش برگشت.
- بد نبود. ولی حالا خیلی مونده که بتونی با ما رقابت کنی روح.
سرم رو تکان دادم و روی سرباز مقابلم تمرکز کردم.
سرباز شونن، یک حرکت به جلو لطفا.
سرباز شونن یک خانه جلو رفت.
- اومده بودم ببرمش بهشت. ولی گویا روحش گیر کرده اینجا. هرچی این چاهبازکن دنیوی رو میگیرم سمتش، جم نمیخوره از جاش، بلاگرفته! بذار ازش بپرسم میخواد بمونه یا بیاد.
- میبینم که امروز خیلی جنگنده بازی میکنی روح . دوست داری پشت میز بمونی و برای بار سیصدم در این هفته شکست بخوری؟
لبخندی روی لبهای نامرئیم شکل گرفت.
دوست داشتم بمونم. دوست داشتم پشت همین میز بازی بمونم. دوست داشتم صاحب این میز بدونه که همیشه پشت میزش کسی هست که میخواد ازش یاد بگیره.
- دوست دارم بمونم.
نمیدونم صدام رو کی میشنید. استادم، فرشته ی فیگچهره ای که مامور جابهجایی من بود یا خودم که بین دو درگاه دنیا گیر کرده بودم. ولی میدونستم این چیزیه که باید بگم.
- میخوام اینجا بمونم.
میخوام بشنوم که یه ویزلی جدید از کجا اومده.
- میخوام بیشتر اینجا بمونم.
میخوام ببینم آخرش تامه که آگلانتاین رو میکشه یا آگلانتاین با پیپش تام رو خفه میکنه.
- یه روز بیشتر.
میخوام بدونم سوسیسی که فنریر با مانامی درست میکنه خوشمزهتره یا با ایوای همه چیز خوار؟
- یه دقیقه بیشتر.
میخوام کسی باشه که حتی وقتی نامرئی شدم هم منو ببینه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در 1399/6/26 21:48:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/05/17
تولد نقش: 1398/05/19
آخرین ورود: شنبه 19 تیر 1400 15:55
از: ش چندشم میشه!
پستها:
219

تاتسویا & رکسان
Vs
آگلانتاین & سدریک
Vs
آگلانتاین & سدریک
ساعت 3 نصفه شب، خونه ریدل ها، اتاق بلاتریکس
- چیزه، بلا، میشه بازم کنی برم آب بخورم؟

- یه ساعت پیش هم همینو گفتی، ولی وقتی اومدم دنبالت دیدم تو آشپزخونه با بانو مروپ گرم گرفتی. اینقد تقلا نکن دیگه، تا صبح نمیمیری که.

بلاتریکس اینو گفت و طناب دور رودولف رو محکم کرد. سرش رو روی بالشت گذاشت که بخوابه...
بووووووم!
صدا درست از پشت در اتاق می اومد. هر کسی که این صدا رو ایجاد کرده بود، بد موقعی رو برای در افتادن با بلاتریکس انتخاب کرده بود. بلاتریکس چوبدستی اش رو برداشت و آروم به سمت در رفت، ولی با دیدن شخص، سر جا خشکش زد. شخص، یه انسان و یا حتی یه موجود زنده نبود. یه...
- روح؟!
چند دقیقه بعد، جلسه مرگخوارا
- واسه همین ما رو بیدار کردی بلا؟
- همین؟! میگم خونه روح داره!

بلاتریکس به مرگخوارای خواب آلود و حتی خوابیده نگاه کرد که هنوز متوجه عمق قضیه نشده بودن.
- ما قبلا زیاد روح دیدیم بلا.

- آره، ما خودمون تو حموممون روح داریم.
- من با روح زیر تختم کارت انفجاری بازی میکنم.

- آخه اینجا قبلا روح نداشت!

حتی مرگخوارایی که خواب بودن هم، از خواب پریدن و با چشمای گرد شده به بلاتریکس زل زدن. درست تو همین لحظه، جیغ مروپ همه توجها رو به خودش جلب کرد، که باعث عصبانیت بلاتریکس شد.
- تام گور به گور شده ست! برگشته تا خونه شو پس بگیره!

- پس بیاین زودتر پیداش کنیم.

در همین حین، رکسان به سمت جعبه ای که پشت مرگخوارا بود رفت.
* * *
تا چند دقیقه بعد، بلاتریکس مرگخوارا رو به سه گروه تقسیم کرده بود، و اونا رو به زیرزمین، داخل عمارت و بیرون عمارت فرستاده بود.
خیلی از افراد گروه اول، که با ترس و لرز تو زیرزمین قدم میزدن، به چوبدستیاشون اکتفا نکرده و دومینیک بیلشو، گابریل تی و وایتکسشو، هکتور پاتیلشو و لینی نیششو آماده کرده بودن تا به محض دیدن روح حمله کنن. هکتور پاتیل گنده شو تهدید آمیز بالای سرش میچرخوند.
- چیز... میگم هکتور... چی تو پاتیلت داری؟
- اینو میگی دم؟ این معجون روح از بین ببره. میریزم تو حلق روح. به معجونام شک داری؟ میخوای امتحانشون کنی؟

دومینیک نمیخواست توی روزای اول ورودش به گروه مرگخوارا تبدیل به روح یا هر چیز دیگه ای بشه، اما دیر برای پاسخ منفی دادن اقدام کرد و هکتور، نصف پاتیل رو توی دهن دومینیک خالی کرد. دومینیک اول جز حالت تهوع، چیزی احساس نمیکرد، ولی توی همون لحظه، چشمش به چیز سفید متحرکی افتاد که به سمت پله ها حرکت میکرد.
- اوناهاش! داره میره بالا! بیاین بگیریمش!

دومینیک به بقیه نگاه کرد و از اینکه تنها عکس العمل مرگخوارا، خیره شدن بود، ناامید شد.
- تو میتونی پشت دیوارو ببینی دومینیک؟
دومینیک میدونست که این قابلیتو قبلا نداشت، اما سعی کرد به روی خودش نیاره و از همون اول، یار بدرد بخوری برای لرد سیاه به نظر بیاد.
مرگخوارای گروه اول، دنبال روح به سطح زمین رفتن.
- بدو دیگه آگلانتاین!

- باشه، باشه بابا، چقد شما عجله دارین.

کمی اونطرف تر، چشم آگلانتاین به رکسان افتاد که با عینک دید در شب، پشت سرشون آروم آروم حرکت میکرد.
تو این لحظه، مرگخوارای گروه دوم، کاملا آماده باش، توی آشپزخونه منتظر مونده بودن...
- بیا ایوای مامان، بخور.

ایوا جدیدا به مرگخوار مورد علاقه مروپ تبدیل شده بود، چون به هیچکدوم از دستپخت ها و رژیم های غذاییش ایرادی وارد نمیکرد و هر چی مروپ بهش میداد، میخورد. کمی اونور تر، فنریر فریزر یخچال رو باز کرده بود و همه گوشت های بسته بندی شده رو درسته میخورد و با دهن پر، از مزایای این وسیله مشنگی صحبت میکرد.
- روح! روح اومد! یه عالمه هم یار با خودش آورده!

گروه دوم با جیغ و داد سو که از پنجره باز داخل خونه رو دید میزد، توجهشون جلب شد و سریع از آشپز خونه بیرون رفتن و دنبال روح و افرادش، به طرف حیاط دویدن.
- روح اومد تو حیاط... میشه بیام تو؟

- میترسی؟ روح که ترس نداره.

سو به رکسان نگاه کرد که یه تفنگ شکاری توی دستش بود و دنبال مرگخوارا، به حیاط رفت.
مرگخوارای گروه سوم، که فقط شامل بلاتریکس و رودولف میشد، پشت یه سنگ بزرگ کمین کرده بودن.
فلش بک به موقع گروه بندی توسط بلاتریکس
- توی گروه من و رودولف، هیچ ساحره ای نباید باشه...

- من اعتراض دارم. ساحره نباشه، جادوگر باشه؟ اصلا چرا باید همچین موجوداتی توی گروه من باشن؟ اصلا چرا زن من باید با یه مشت جادوگر همگروه باشه؟

چشم غره بلاتریکس، با آخرین جمله رودولف، تبدیل به لبخند حاکی از رضایت ولی ترسناکی بود که نشون دهنده این بود که این بار هم رودولف زنده میمونه.
- خیلی خب، باشه، من و شوهرم تنها میریم.

پایان فلش بک
- میگم، بلا، الان بازم نمیکنی برم مرلینگاه؟ عجله دارما.

- که باز مثل دیشب بری دنبال پالی؟ عمرا!...
هنوز بلاتریکس جمله شو تموم نکرده بود که روح از عمارت بیرون اومد و تعداد زیادی دنبالش. بلاتریکس چوبدستیشو به سمت روح گرفت و با یه تکون، روح اول بالا رفت و بعد محکم زمین خورد. افراد روح که همون مرگخوارهای گروه اول بودن و مرگخوارای گروه دوم، با تعجب به روح نگاه کردن که از روی زمین بلند میشد. همه چوبدستیاشونو بالا گرفتن که پارچه روی روح کنار رفت.
- چه خبرتونه بابا؟ چرا نمیذارین بخوابم؟ توی حیاط چیکار میکنیم ما؟

همه با دهن باز به سدریک چشم دوختن که توی یه دستش بالش و توی دست دیگه ش ملافه سفیدی بود که تا همین الان روش بود. بلاتریکس از عصبانیت قرمز شده بود.
- میخوای بخوابی؟ یه خوابی نشونت بدم که...

- کمک! روح!

صدای سو از پشت پنجره شنیده میشد و سایه ای که یه بقچه توی دستش بود به سمتشون حرکت میکرد. کم کم چهره رکسان معلوم شد که با عینک روی چشمش و تفنگ توی دستش و بقچه روی دوشش رسید پیششون.
- نگران نباش رکسان. روح نبود، سدریک بود که توی خواب راه میرفت.

- نه، روح بود، من خودم گرفتمش. اینا...
و بقچه رو نشون مرگخوارا داد.
- البته هی تقلا میکرد که از توی قبر درش نیارم و اون اصلا بیرون نیومده توی این همه سال و اینا، ولی من گولشو نخوردم.
چیزی که دیدی، این نبود بلاتریکس؟- ولی من مطمئنم چیزی که دیدم رو گرفتیم...
ولی دیگه دیر شده بود. رکسان بقچه رو باز کرده بود. یه روح سفید و خیلی عصبانی از توی بقچه بیرون اومد.
- خودشه! تام گور به گور شده ست!

با جیغ و فرار مروپ، همه مرگخوارا پا فرار گذاشتن. رکسان برای متوقف کردنشون، دنبالشون دوید.
- من اینهمه زحمت کشیدم! چرا فرار میکنین؟ روح مگه ترس داره؟... آگلانتاین، تو بیا یه چیزی بگو.
- باشه، اومدم، اومدم.

تا آگلانتاین بخواد به کمرش کش و قوس بده و ورزش صبحگاهی کنه، روح عصبانی تام ریدل به سمتش رفت. حالا این آگلانتاین بود که با عصبانیت، دنبال مرگخوارا به داخل عمارت رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1399/6/26 19:54:21
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1399/6/26 20:06:15
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1399/6/26 20:06:15
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی! 


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

شیلا بروکس vs زاخاریاس اسمیت
سوژه:بید کتک زن
سوژه:بید کتک زن
-داری چی میگی بابا جان؟ درختی که برای قشنگی خریدیم میتونه کتک بزنه؟
پروفسور دامبلدور با تعجب به پروفسور اسپراوت نگاه کرد و در همین حال برای خودش چای ریخت:
-بله آلبوس.این بیدی که خریدیم انگار کتک زن از کار دراومده.مثل اینکه نمیشه از ریشه هم دراوردش چون توی ریشه بید ها مایعی هست که محکم به زمین میچسبونتشون.
دامبلدور با ورد اکسیو قاشقی از روی میز آورد و به هم زدن چای مشغول شد:
-حالا میخوای با این بید چیکار کنی بابا جان؟میخوای اجازه بدی توی حیاط بمونه و بچه های ما رو کتک بزنه؟
-نه آلبوس.اگه یکی باشه که با مهربونی از نهالیت روی درخت نظارت کنه مشکلی پیش نمیاد.
پروفسور شکر را برداشت و درش را باز کرد. رو به پومانا کرد و گفت:
-حالا کی رو برای این کار انتخاب کردی بابا جان؟فکر کنم نویل لانگ باتم باشه نه؟
-نخیر پروفسور.یکی از بهترین ناظر ها و مدیر های مدرسه رو انتخاب کردم.کارش تو تالار خصوصیمون عالی بوده.
-آهان.پس سدریک دیگوری رو انتخاب کردی بابا جان؟
-نه پروفسور. زاخاریاس اسمیت!
پروفسور با تعجب فراوان به پروفسور اسپراوت نگاه کرد.شکر پاش را خم کرد و روی قاشقش ریخت.آنچه را میشنید نمیتوانست باور کند.هر بار زاخاریاس ناظر شده بود آنجا به هم ریخته بود. از تیم کوییدیچ هافلپاف تا آزکابان.با صدای پروفسور اسپراوت خیالاتش خاموش شدند:
-پروفسور؟احساس نمیکنید زیادی توی چایتون شکر ریختید؟
دو روز بعد
زاخاریاس کت و شلوارش را پوشیده بود و به سمت دفتر پروفسور اسپراوت میرفت.گاهی حرکات موزون انجام میداد و چشمک میزد چون دست خودش نبود!زاخاریاس از بس عقده نظارت پیدا کرده بود که هر وقت به نظارت میرسید چشمک میزد و موزون راه میرفت.دو دختر سال اولی هافلپافی از کنار او رد شدند.زاخاریاس عینک افتابیش را بالا داد و گفت:
-چطورید بچه ها؟
دو دختر هافلپافی به او نگاه کردند و با نگاه «چرا زاخاریاس اینطور میکنه؟» به راه خود نگاه دادند. زاخاریاس از کنار شیلا یی رد شد که دشت با مارش تمرین خزیدن دور میله میکرد.زاخاریاس سمت مار رفت. دستی به سر و رویش کشید و گفت:
-سلام شیلا.چطوری ژرویرا؟
شیلا نگاهی به زاخاریاس کرد و با لبخند به او گفت:
-سلام زاخاریاس.
چی شده امروز به همه سلام میکنی؟قبلا حتی به ریونکلایی ها نگاه هم نمی کردی؟-امروز باید همه کدورتارو کنار گذاشت.چون امروز به تمام هدفام میرسم.من دارم ناظر میشم. یوهوووووووو.
زاخاریاس پا به دفتر پروفسور اسپراوت گذاشت. کفشش را جلوی در تمیز کرد و گفت:
-سلام.
-زاخاریاس سریع اون گوش بند ها رو بزن. زووووود!
زاخاریاس به سرعت گوشبند ها را روی سرش گذاشت و وارد اتاق شد.پروفسور اسپراوت داشت مهر گیاه بالغی را از ریشه در میاورد و همزمان غده خیارکی گیاهی را هم میگرفت. به زاخاریاس لبخند زد و گفت:
-سلام آقای اسمیت.لیست کارهاتون روی تخته شاسی جلوتون هست.
زاخاریاس تخته شاسی را برداشت و روی ان را نگاه کرد. چیز خاصی روی آن نوشته نشده بود. رو به پومانا کرد و گفت:
-اما پروفسور اینجا که چیز خاصی نیست. فقط گفته غذا بدم و باهاش خوش و بش کنم.
-خب...کار خاصی هم نمیخواد باهاش بکنی. فقط باهاش مهربون باش همین.
جلوی بید کتک زن
زاخاریاس نگاهی به تخته شاسی کرد و گفت:
-اسمت که بید کتک زنه. فکر نکنم اسمت خیلی با مسما باشه نه؟ اسمتو میزارم گیاه اسمیت.
بید کتک زن نمیتوانست حرف بزند اما توانا بود که با تکان دادن شاخکهایش به گونه ای علامت دهد. او به شدت شاخکهایش را تکان داد.انگار از این اصلا خوشش نیامده بود.زاخاریاس به بید کتک زن نگاه کرد.با اخم به او نگاه کرد و گفت:
-این حرکتتو خوشحالی در نظر میگیرم.خیلی خوب. میگن به کود بال پیکسی نیاز داری.
زاخاریاس گوی جادوییش را در اورد و در آن در جوجل سرچ کرد:
نقل قول:
قیمت کود برگ پیکسی.
وقتی نتایج روی صفحه گوی نقش بست زاخاریاس سوتی زد و گفت:
-یه بسته کود 299 گالیون؟ چه خبره؟
خوب بید جون انگار باید به کود تسترال عادت کنی.بید اینبار با شدت بیشتری شاخه اش را تکان داد. زاخاریاس اعتنایی نکرد و گفت:
-میگن یه گره روی تنت داری.بزار ببینم وضعش چطوریه. زاخاریاس دستش را دراز کرد و داخل شاخه های کوچک درخت کرد. بید اصلا از نقض حریم شخصیش خوشش نمیامد پس محکم با شاخه به دل زاخاریاس زد. زاخاریاس روی زمین افتاد و فریاد زد.بعد از چند دقیقه از زمین بلند شد. رو به بید کرد و گفت:
-حالا کارت به جایی رسیده که میزنی روی دل ناظرت. یه پدری ازت در بیارم که تا اسم منو بشنوی بلرزی.
زاخاریاس محکم به بید لگد زد و یکی از شاخه های بید را شکست.بید در وجودش داشت از اعماق وجودش زجر میکشید.او هیچوقت این صحنه را از یادش نمیرفت.
دو سال بعد
بید حالا از نهال به درخت کوچکی تبدیل شده بود و زاخاریاس هم هنوز ناظر او بود. بعد از ان روی زاخاریاس هم کینه بید را به دل گرفته بود و مقابله به مثل میکرد.هر وقت پروفسور اسپراوت از راه میرسید،او با چوب به گره دیوار میزد تا بید از حرکت بایستد و وقتی او میرفت دوباره جنگ و دعوا شروع میشد. این اواخر زاخاریاس به بید گرسنگی و تشنگی میداد. دیگر بید به صورت جدی عزم داشت تا انتقام بگیرد...
زاخاریاس سوت زنان وارد محوطه بید کتک زن شد، سطل آب را روی درخت خالی کرد و گفت:
-چطوری؟
زاخاریاس آن روز کمی مهربان تر شده بود. چنین رفتاری از زاخااریاس عجیب بود. بید با تعجب زاخاریاس را بر انداز کرد. شاید باید در رفتارش تغییری میداد.زاخاریاس دستی روی گره کشید و گفت:
-واقعا دلم برات میسوزه بید کتک زن. چه روز هایی که کنارت نبودم و برات داستان ها نخوندم.کود برگ پیکسی بهت دادم و روز به روز قد کشیدنت رو دیدم.
بید در دلش گفت «آره جون مرلین». این یک دروغ بزرگ از زاخاریاس بود. اما چرا زاخاریاس از او خداحافظی میکرد؟او دلش میخواست سر به تن بید نباشد.
زاخاریاس تبر قرمزی بالا برد.دستی به روی تیغه ان کشید و گفت:
-معذرت میخوام بید کتک زن. اما چون پروفسور اسپراوت گفت دیگه چون کتک نمیزنی معلومه بی خطری و میتونیم راحت قطت کنیم.
درست بود.باید برای اولین بار در عمر بیدیش وحشی میشد. باید کتک میزد!این تنها راه نجات بود.بزرگترین شاخه اش را بالا برد رو به زاخاریاس کرد و محکم به شکم زاخاریاس زد. همان جایی که برای اولین بار به آن زده بود.تقلا زاخاریاس برای رسیدن به گره بی فایده بود و زاخاریاس پرتاب شد.صدای برخورد به قدری بلند بود که پروفسور اسپراوت دستپاچه از دفترش بیرون آمد و گفت:
-چه خبر شده؟چی شده؟
طولی نکشید که پومانا با دیدن بدن بیهوش زاخاریاس روی زمین و تکان های متعدد شاخه متوجه شد که موضوع جدی است.بید ضربه ای محکم به زمین کوبید.صدای این ضربه آنقدر بلند بود که شیشه های گلخانه و برج شرقی هاگوارتز شکسته شد.دانش اموزان هافلپافی حاضر در گلخانه و ریونکلایی های حاضر در خوابگاه سرشان را از پنجره بیرون آوردند و به درخت عجیبی که در تمام مدت در بیرون برج آن ها ساکت نشسته بود و حالا شاخه هاش را وحشیانه تکان میداد نگاه کردند.پروفسور اسپراوت به سمت زاخاریاس آمد و گفت:
-زاخاریاس!نباید میزاشتم اینقدر به این درخت وحشی نزدیک شی.
پومانا زاخاریاس را روی دستش گرفت. رو به همه بچه های کلاس کرد و گفت:
-از این به بد هیچ کس نباید به این قسمت از حیاط شرقی نزدیک شه.بازی کردن و درس خوندن در کنار این درخت ممنوعه و هر کسی نزدیک شه مجازات میشه. نباید اجازه بدیم یه بچه دیگه آسیب ببینه.
بید کتک زن با نگاه شیطانی به تمام دانش آموزان هاگوارتز نگاه میکرد. داستان بید کتک زن وحشی هاگوارتز شروع شده بود.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/6/26 22:01:32
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/03/12
تولد نقش: 1399/06/06
آخرین ورود: جمعه 20 خرداد 1401 12:14
از: این جا تا اونجا که منم کلی فاصله ـَس
پستها:
17

مانامی vs گابریل تیت
هرکسی که مانامی ایچیجو رو میشناخت میدونست که بیشتر زندگیش همراه با دردسره. به همین دلیل برای بچه هایی که تنها چیزی که باعث خدشه به روحیه نرم و کودکانشون شده بود، دعوای بین مادر و عمه جان بود، بهتر بود که تا میتونستن از مانامی دور بمونن. گابریل دلاکور تا حدودی جزو همین دسته از بچه ها بود اما چیزی که باعث میشد از مانامی فاصله نگیره، روحیه "نجات دهنده"ش و احساس مسئولیتی بود که به عنوان یه ناظر داشت. به همین دلیل وقتی فهمید که مانامی به محض ورود به هاگوارتز برای بچه های هافلپاف خط و نشون کشیده و تو جنگل ممنوعه قرار دعوا گذاشته، سعی کرد که منصرفش کنه و وقتی موفق نشد تصمیم گرفت که دنبالش بره تا حداقل اگر خودش نیومد، جنازه ش رو بیاره.
-الان راجب من چی فکر میکنن؟ فکر میکنن من ازشون ترسیدم و نرفتم.

بعد از پنج ساعت تو جنگل سرگردون قدم میزدن و راه درست رو گم کرده بودن. گابریل از شدت سرما و ترس میلرزید و مانامی تنها چیزی که بهش فکر میکرد قرار دعوا بود. مثل تاجری بود که ثروتش رو از دست داده، یا حتی بدتر از اون، کشیشی که آبروش نقش بر آب شده. گابریل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که به زور در میومد گفت:
-میشه تمومش کنی؟ من چوب دستیم رو به خاطر عجله کردن تو جا گذاشتم و معلوم نیست کی راه رو پیدا...

گیر کردن پای مانامی به ریشه درخت و افتادن چوب دستیش تو گودال گل و لای حرف گابریل رو نیمه تموم گذاشت. مانامی خم شد و چوب دستی رو برداشت و تلاش کرد با گوشه رداش چوب دستی رو پاک کنه. این میزان از بی اهمیتی به بهداشت فردی و اجتماعی، مثل تیری تو قلب گابریل فرو رفت و نفسش تو سینه حبس شد.
-داری چیکار میکنی!

چوب دستی رو از دست مانامی کشید. مانامی مقاومت کرد و اون طرف چوب دستی رو کشید.
-پسش بده!اگر از پشت بهم حمله کنن چی؟!

-مهم نیست اگر بمیری هم این باید با وایتکس شسته شه!

چوب دستی مثل دو سر طناب این طرف و اون طرف کشیده میشد. مانامی بچه پول دار نبود، در نتیجه بی کیفیت ترین و به مو بند ترین چوب دستی ممکن رو تونسته بود تهیه کنه. چوب دستی بعد از پنج دقیقه کشمکش با صدای قرچ شکسته شد.
این بار تیر تو قلب مانامی فرو رفت.
چند دقیقه بعد
مانامی این طرف و اون طرف میرفت و یک بند، جوری که انگار هیچوقت قرار نیست خفه شه غر میزد. گابریل گوشه ای نشسته بود و منتظر بود که نمایش مزخرف هم گروهیش زودتر تموم بشه.
-شکوندیش گب.خاک بر سرم اگر یهو پیداشون شه با چی دفاع کنم از خودم.

گابریل در پوکر ترین حالت ممکن داشت فکر میکرد که چطور ممکنه یکی گشنه و تشنه جایی گم بشه و چوب دستیش هم توسط یکی دیگه شکونده بشه و باز تنها دغدغش قرار دعوای ده ساعت پیش باشه.
-فهمیدم. چوب دستی میسازم و باهاش تو دعوا پیروز میشم.

گابریل آرزو کرد که کاش کمی بدبخت تر بود، این جوری با خیال راحت میتونست کلش رو به سنگ بکوبه و بمیره. اما متاسفانه وضعیت مالی و روانی مساعدی داشت و نمیخواست به این زودی از دنیا بره.
-مانا! باور کن الان هافلپافیا تو خوابگاهشون خوابیدن. قبل این که مدیریت بفهمه ما تو جامون نیستیم بیا دنبال یه راهی بگردیم.

مانامی برای چند لحظه به گابریل خیره شد. بغض کرد و سرش رو پایین انداخت و مشغول ساخت چوبدستیش شد. به همون راحتی که با یه حرف میتونست از دست کسی عصبانی بشه و به قتل برسونتش، با حرف دیگه ای میتونست بغض کنه و صداش در نیاد. شاخه ای از چوب درخت آلوچه جنگلی رو که بعد از یک ساعت تقلا برای خوردن آلوچه هاش شکونده بود از وسط تراش داد و مثل مرغ شکم پر یک سری محتویات رو توش فرو میکرد. خاکستری که انگار بقایای گوشت تسترالی بود که هاگرید تو جنگل به سیخ کشیده بود رو داخل شکاف چوب ریخت. برگ گیاه دیتانی و یک تار مو از یال اسب تک شاخ که از استاد معجون سازیش دزدیده بود رو داخل چوب قرار داد.
-میشه یه پیس از الکلت بهش بزنی؟

گابریل بی حوصله یه پیس از الکلش رو داخل چوبدستی زد. مانامی بعد از اضافه کردن هسته گیلاس، چوبدستی رو با گل بست و به محصول آمادش نگاه کرد.
-تموم شد شاهکارت؟
گابریل چوب دستی رو از دست مانامی قاپید و اون رو به سمت مانامی گرفت و با حالت مسخره ای گفت:
-به نظرت چه وردی رو اجرا کنم؟

-نکن احمق! اسباب بازی نساختم که!

گابریل به چهره جدی و از خود مطمئن مانامی خندید. چند بار چوب رو تو هوا تکون داد و در نهایت زمزمه کرد:
-استیوپفای!
ثانیه ای بعد طلسم به مانامی برخورد کرد و بعد روی زمین افتاد. گابریل که فکر میکرد مانامی داره سر به سرش میزاره چند بار با کفشش به پهلوی مانامی که حساس ترین نقطه بدنش بود زد. دختر کوچیک ترین تکونی نخورد. واقعا بیهوش بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مانامی ایچیجو در 1399/6/20 22:58:03
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
