شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لایتینا همراه با آهنگ، در حال بیرون ریختن دل و روده موبایلی بود که تازه گرفته بود بالاخره وقتی زلزلهای رو حس کرد، به خودش اومد و با یه عدد رز اونم از نوع زلزلهاش مواجه شد. دختر در حال ویبره- زلزله لب هاش تکون میخورد اما لایتینا چیزی نمیشنید. بالاخره صبر دختر هافلپافی به سر اومد و سیخونکی به لایتینا زد.
- هوم؟ ها؟ بله بله!
کلا نفهمیده بود چه خبره. اما هرچی بود تنوع بود دیگه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
رز ، ویبره زنان، دور از چشم رودولف، نصفه شبی به مکانی وارد میشود که قبلا محل ملاقات های بسیاری برای قمهکش بوده. به اطرافش نگاهی میکند و با ویبره میگوید: - بودلر وسطی! اومدیم با ایشون دوئل برای.
منتظر تایید طرف دیگر دوئل میماند که با طولانی شدن انتظار، سیخونکی به لایتینا می زند: - هوم؟ ها؟ بله بله!
و دوباره هدفون را روی گوشش میگذارد. بودلر وسطی با سر کج نگاهی به دو دختر جلویش میاندازد و فکر میکند؛ زلزله و شیرآب. چه ترکیبی!
در تصرّفِ ستادِ دوئلینگِ هاگوارتز کلاس وردها و طلسمهای جادویی
شیوهی دوئل؛ به شکلِ «باشگاه دوئل»ـه. به این شکله. 1. فردی رو از گروهی متفاوت انتخاب میکنید. (= اگر از اسلیتیرین هستید، باید جادوآموزی از یک گروهی غیر از اسلیترین را انتخاب کنید.)
2. در پیامِ خصوصی، هماهنگ میکنید. هر دو نفر، در اینجا برای دوئل اعلام آمادگی میکنند. با ذکرِ اینکه هماهنگ کردهاند و قرار است با چه کسی دوئل کنند.
3. بعد از اعلام آمادگی در همین تاپیک، سوژهای در اختیار دوئلکنندهها قرار میگیرد که در زمانِ معمولِ تکلیفهای هاگوارتز، باید همینجا ارسال شود.
هوگو نمیتوانست مال هر دو باشد...هوگو این توانایی را نداشت...هوگو بنیه اش ضعیف بود...او تنها میتوانست برای یک نفر باشد! پس به همین خاطر به سمت آماندا و لینی برگشت و گفت: _نخیر اینجوری نمیشه...فقط یکی! _پس چیکار کنیم؟ _دوئل کنید سر من!
آماندا و لینی نگاهی به یک دیگر کردند...و در حرکتی سریع،چوب دستی هایشان را از رداهایشان در آورده و به سمت یکدیگر گرفتند!
اما قبل از اینکه طلسمی به سمت یکدیگر بفرستند، در میخانه با شدت باز شد و محفلی ها به سرکردگی دامبلدور وارد میخانه شدند... _هیچکی از جاش تکون نخوره...ما محفلی ها بلاخره تونستیم خودمون رو جمع و جور کرده و به یاری دو تن از فرزندان محفل یعنی ریموس و سیریوس بشتابیم...آم...حالا این ریموس و سیریوس کجا هستن؟
هوگو که از ورود ناگهانی دامبلدور تعجب کرده بود جواب داد: _ام...اینجا نیستن!
یکی از محفلی از آن پشت مشت ها یکهو فریاد زد: _اونا به ما خیانت کردن...اونا ما رو کشوندن اینجا که با مرگخوارا درگیر بشیم! _آروم باش فرزند جوگیر...اینجا خبری از مرگخوار نیست!
یک ثانیه از پایان جمله دامبلدور تمام نشده بود، که ناگهان لرد خشمگین از سرکار ماندن نجینی بر سفره عقد،به همراه دیگر مرگخوارها پشت سر محفلی ها ظاهر شدند! _اینجا چه خبره!
به نظر میرسید اوضاع از این درهم ریخته تر نمیشد...اما فقط به نظر میرسید! زیرا در همین حین سیریوس و ریموس وارد میخانه شدند و با دیدن این اوضاع نگاهی به یکدیگر انداختند... _نظرت چیه بریم ظرفا رو بشوریم تا کلا قائله خاتمه پیدا کنه؟
ارباب مثل آلن دلون به سمت آماندا برمیگرده و میگه : به چه جراتی مزاحم مراسم عروسی دخترم شدی؟ -راستشو بخوایید...... پاف دود سیاهی سراسر مراسم را فرو گرفت و چشم ها دیگر بینایی نداشتند،همه جا سیاه بود که بعد از مدتی غبار ناپدید شده بود.همه چیز مثل اولش بود به غیر از یک چیز:هوگو ناپدید شده بود
"انطرف تر در آشپز خانه"
لینی با صدای نازکش میگفت:آه هوگو من همیشه تو رو دوست داشتم و عاشقت بودم. هوگو هم گفت:آه عزیزم من هم همینطور . به به به چشمم روش پس به این خاطر بود که گفتی عروسی رو بهم بزنم؟؟؟؟من سهممو میخوام.این صدای آماندا بود که از پشت سر به گوش میخورد لینی قهقه زنان گفت : من گفتم هرچی گیر آوردم نصف نصف میخوایی هوگو رو نصف کنی؟؟؟ -چون تو به من دروغ گفتی پس کل هوگو مال من،من از بچگی عاشقش بودم. -نه من.من زود تر دیدمش. -نه من. -نه من. -اصن هر دوتامون.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترسو حتینجابت و وقاربه وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
- چرا من؟من دوستتم هم گروهیتم لینی چطور دلت میاد اینکارو با من بکنی؟ اصن منو بیخیال چطور دلت میاد اینکارو با ارباب بکنی؟
لینی نگاهی به اماندا میندازه و بعذ روشو بر میگردونه و میگه: همینی که هست. راه دیگه ای نداری... باید عروسی روخراب کنی. نکنه می خوای دوباره برات توضیح بدم؟
آماندا زبونشو واسه لینی در میاره و میگه :باشه قبول. فقط هر چی بهت رسید نصفش مال منه.
و لینی رو در حالت ترک میکنه.لینی به خودش میادو داد میزنه: اماندا میتونی از ماری کمک بگیری!
×××
- ارباب؟ ارباب؟ ارباب؟ نمیشنوه ماری دیدی که من سعیمو کردم.
ماری شونشو بلا میندازه و میگه: تو داری زمزمه می کنی...داد بزن!
- اممم مطمئنی؟ خب....ارباااااااااااب؟
در عرض یک ثانیه تمام چشما روی اماندا بر میگرده!
--- خیلی کوتاه شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/3/5 0:07:20 ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/3/5 0:09:24
- در ضمن لینی با کمک لونا این جنازه رو جمع کنید ولی قبل از این کار گوشتو بیار جلو...
- پچ ... پچ.... پچ....
- فهمیدی چی گفتم؟
- بله ارباب.
۲۵ دقیقه بعد:
- هوگو موهاتو چطوری درست کنیم؟
- میشه شکل همین آواتارم باشه؟ :pretty: نجینی خوشش میاد؟ :worry:
- آره هوگو، حتما خوشش میاد، رز بیا کمک!
- یه لحظه صبر کن، الان میام، قبل از خداحافظیت اینقدر عجول نبودی! اومدم.
خانه ریدل:
- لونا، نجینی رو ببر آرایشگاه مخصوص خانواده ریدل، همون جایی که مادرم قبلا می رفت!
- چشم ارباب!
۳ ساعت بعد، خانه ریدل:
تمام محوطه خانه ریدل با چراغ هایی به رنگ سیاه تزیین شده بود، انواع و اقسام کدو تنبل های هالووین و شیرینی های ماری، نوشیدنی هایی از .... در بین مهمانان عالی رتبه که همگی مرگخوار بودند، در رفت و آمد بود.
- لونـــــــا، پس نجینی عزیز بابا چی شد؟
- ارباب دارن میان.
بوووق، بوووووق بو بوق( افکت ورود پرنسس نجینی)
میهمانان:
نجینی با موهای فر، دمی به رنگ قرمز شرابی(!) با ناخن(!) های مونیکور و .... وارد میشود.
- لینــــــــی داماد رو بیار .
- ارباب اومد.
داماد با ردایی به رنگ سبز اسلیتیرنی، مو هایی لخت که در برابر وزش باد می رقصید، یک دستش بر چوبدستی جواهر نشانش و سوار بر تسترال سفید آرزوها، وارد شد.
انتونین که خیلی خوشحال شده بود. با لبخندی ملیح به سمت لرد می آمد،ناگهان لرد چوب دستی اش را بیرون کشید.و رو به انتونین نعره زد:آواداکداورا. و پیکر بیجان انتونین با همان لبخند ملیح بر زمین افتاد. لینی که هضم این مقدار اطلاعات برایش سخت بود گفت: لرد؟چرا اون بد بخت رو کشتید؟ لرد به صندلیش تکیه داد و در حالی خاک را از روی ردایش میتکاند،با بی توجهی گفت:پسره پررو میخواست جای هوگو جونم رو بگیره.راستی هوگو،شوخی بود ها !!در اینده از این شوخی ها بیشتر میکنیم باهم.مگه نه؟ هوگو در حالی که داشت روده ی کوچکش را بالا می اورد گفت : درسته ارباب. و از هوش رفت -لینی،دومادمونو ببر آرایش گاه تر تمیزش کن واسه عروسی.یالا،زود باش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/3/3 23:29:46
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترسو حتینجابت و وقاربه وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »