هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۱۴ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست: میزان سیاهی مرگخوارها در بازرسی وزارتخانه تایید نشده و لرد سیاه همه آن‌ها را اخراج کرده است. مرگخوارها که گرسنه شده‌اند تصمیم می‌گیرند رهگذری را خفت کنند. به یک چوپان می‌رسند. چوپان پیشنهاد می‌دهد بلاتریکس با او نزد اربابش برود تا از او گوسفندی برای خوردن بگیرند. مرگخوارها احتمال می‌دهند این یک نقشه باشد!

تصویر کوچک شده


رز ریشه‌اش را به نشانه مخالفت بالا گرفت اما اختلاف قدی که با بلاتریکس داشت، باعث شد او متوجه نشود و پس از گیر کردن به ریشه، نقش زمین شود. فرفری که در حین سقوط بلا از بغل او بیرون جهیده بود، دوان دوان به سمت چوپانش رفت و در آغوش او جای گرفت.

- جیگر؟ تو که گفتی این از صاحابش فراریه! پس چرا همچین شد؟
- زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!

بلا از زمین بلند شد و در حالی که با یک دست خاک ردایش را می‌تکاند و با دست دیگر چمن‌ها را به نیت یافتن چوبدستیش کنار می‌زد، فریادهای بی‌فایده‌ی »کروشیو» سر می‌داد.

- برای من زیرپا می‌ندازی؟
- نه بلا! من فقط می‌خواستم بگم بهتره این کارو نکنیم. به هر حال شاید اون گوسفند سالم نباشه. آیا می‌دانستید ریشه عموم بیماری‌های لاعلاج نوظهور در ارتباط ...

پیش از آن که رز اطلاعات پزشکی‌اش را به طور کامل ارائه کند، چوپان پیشنهادی مطرح کرد.

- فرفری رو نخورین ... به جاش من حاضرم ببرمتون پیش اربابم. اون وقت شاید بتونید ازش یه گوسفند یا حتا یه حیوون خوشمزه تر بگیرین.

لحظه‌ای چشم تمام مرگخواران برق زد. خودشان را در قصر تصرف شده‌ی ارباب چوپان تصور کردند، رودولف راسته‌ی گرازی را روی قمه‌اش به سیخ کشیده و هوریس به شکل قلابی درآمده و از استخر ماهی می‌گرفت. مورفین تمام مزرعه‌ی قصر را زیر کشت خشخاش و شاهدانه برده بود و کراب یک گل نوشکفته را کنده و روی موهایش گذاشته بود.

- پیشنهاد خوبیه. بریم.

- همتون با هم که نمی‌شه! یه دفعه به جون خودم یا اربابم سوء قصد می‌کنید. اگر می‌خواین بهتون اعتماد کنم و ببرمتون پیش اربابم باید فقط یک نفر بیاد.

چوپان نمی‌دانست مرگخواران با مراسم داوطلب شدن مشکل دیرینه دارند ... اما خیلی زود این موضوع را دریافت.

- بابا دعوا نکنید ... خودم می‌گم. خانوم شما! شما نه ... شما که موهای فرفری داری.

- دیدین؟ دیدین درست ترجمه کردم؟ این چوپانه مشکل داره .. نه فقط گوسفندگرا، بلکه فرفری گراس.

- از اولم حس کرده بودم یه جوری نگام می‌کنه.

- بهتره قیدشو بزنیم بریم دنبال یه رهگذر دیگه بگردیم.

چوپان که از رفتار مرگخوارها سر در نیاورده بود ترجیح داد ذهنش را درگیر نکند و راضی از این که رهایش کرده‌اند، راهش را بگیرد و برود. در میان مرگخواران اما آرسینوس احساس عذاب وجدان شدیدی داشت! او تمام این دروغ‌ها را فقط به خاطر وجترین شدنش سر هم کرده بود. درست در همان لحظه، که از گرایش جدیدی که باعث این همه دردسر شده بود پشیمان شد و به شخصیتی بسیار گوشتخوار تغییر هویت داد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۳۰:۱۷ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۲۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
چوپان دستانش را به شدت تکان داد و مخالفت کرد.کراب البته بدون توجه به او به طرف گوسپند موردنظر حرکت کرده بود.

بلاتریکس که تشنه‌ی دراما بود هم رفت تا اگر دعوایی پیش آمد کمی از خودش پذیرایی کند تا این که احساس کشیدگی دردناکی را در بازویش حس کرد.
- چیه جیگر؟
- هیس! میشنوی فرفری چی میگه؟

بلاتریکس فحش بسیار نامناسبی داد و جیغ‌ویغ‌کنان گفت: نه! معلومه که نه! حضرت سلیمان نیستم که.
- خو بهتره گوش کنی! چون من هفته پیش یه معجون مارزبون‌ساز درست کرده بودم و یکی از اثرات جانبیش فهمیدنِ زبون گوسپندا بود.

بلاتریکس اخم کرد: یکی از اثراش؟ پس یعنی هفته پیش که ما ماموریت رفتیم و تو یکسره ارباب‌گاه بودی و کل تهرانو بوی بد گرفت بخاطر این بود؟

آرسینوس هوشمندانه بحث را عوض کرد: چیز مهم اینه که این گوسپنده سعی داره یه چیزی بهمون بفهمونه!

فرفری ناله کرد: بعععع بعاااااا بعوو مع‌بع‌مع!
- نه عزیز! خجالت نکش بگو.
- بع‌مع‌ببببعع بــــــع‌معااابعوبع!
- یا ابواللرد! جدی می‌گی؟

بلاتریکس که با نگرانی گفت‌وگو را دنبال می‌کرد، گفت: چی می‌گه جیگر؟ به ما هم بگو!
آرسینوس با چشمانِ تاریک‌شده اش گفت: می‌گه منو با خودتون ببرین! این چوپانه مشکل داره.
- چه مشکلی؟
- اون چوپانه گو... گو... گوسپندگراست! بیچاره پشت فرفری رو همه زخم کرده!

بلاتریکس با حیرت به فرفری نگاه کرد که غم دردناکی در چشمانش جاخوش کرده بود. شانه بالا انداخت و گفت: خب همینو برای شام کباب می‌کنیم دیگه. خودش هم راضیه.

سپس فرفری را گذاشت زیربغلش و سوتی زد تا گله‌ی مرگخواران دنبالش کنند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۱۳ پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-چرا نگران میشی؟ ما مرگخوارای با وجدان و رقیق القلبی هستیم. اصلا نگران نباش. صافش میکنیم بعد میخوریمش.

چوپان بیشتر فرفری را فشار داد. چشم های فرفری داشت از حدقه بیرون میزد.
-نمیذارم!

کراب لاک همراهش را از جیب در آورد و سرگرم ترمیم لاک ناخن انگشت کوچکش شد.
-ببین...موضوع اینجاست که ما از کسی اجازه نمیگیریم. تو مراممون نیست. سبک کاریمون اینجوری نیست. نه بچه ها؟

بچه ها تایید کردند.

چوپان حلقه دستانش را دور فرفری بیشتر فشار داد و طاقت فرفری طاق شد! با یک حرکت سریع خودش را از لای دست های چوپان نجات داد و با دو سم اش گلوی چوپان را گرفت.
-بعععععععععععع!

مرگخواران زبان گوسفند نمیفهمیدند ولی به سادگی میشد حدس زد که فرفری چیزی شبیه دست از سرم بردار! اینا منو بخورن بهتر از این فشاراییه که تو بهم وارد میکنی.

کراب به گله نگاه کرد.
-خب...اصلا ما فرفری رو نمیخواییم. نظرت در مورد او یکی چیه؟



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۴۱ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-لازم نیست بریم. من پیدا کردم!

مرگخوارا به سمتی که صدا از اونجا میومد نگاه میکنن. تنها چیز یکه میبینن یه ردای معلق بین زمین و هوا و یه گوسفند متحیره!

-کیو پیدا کردی بانز؟ ما آدم دیگه ای اینجا نمیبینیم. همین یکیه...که اینم بدبخته.

آستین بانز به گوسفند متحیر اشاره میکنه.
-اینو میگم. ببینین چقدر چاقه!

بلاتریکس با عصبانیت به بانز نزدیک میشه. با خودش فکر میکنه که بانز مویی داره که بگیره و بکشه یا نه.
-چاقه که باشه خب! علف خورده. چیکار کنیم؟ علفشو بگیریم و بخوریم؟ یا فکر میکنی علفا رو با پول تو جیبیش میخره. لای پشماش بگرد ببین جیبی پیدا میکنی؟

بانز از این که اینقدر کم عقل تصورش میکنن ناراحت میشه.
-شما چرا اصل قضیه رو ول کردین و چسبیدین به حاشیه؟ ما پولو برای چی میخواستیم؟ مگه نمیخواستیم غذا بخریم. خب اینم غذاس دیگه!

مرگخوارا تازه دارن هضم میکنن که منظور بانز چیه که چوپانه خیز بلندی برمیداره و خودشو پرت میکنه رو گوسفند.
-نههههههههه...فرفری رو نه. خواهش میکنم. اون گوسفند مورد علاقه ی اربابمه(اینجا با شنیدن کلمه ی ارباب اشک تو چشمای مرگخوارا جمع میشه). فرفری رو نخورین.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
مرگخواران منتظر رهگذرى شدند اما رهگذر نيامد، رفتند و کمى آن طرف تر منتظر رهگذر شدند اما او باز هم نيامد!رفتند و جلوتر ومنتظر رهگذر ايستاندند اما رهگذر هنوز هم نيامد،آمى که ديگه خسته شده بود گفت: از گرسنگى مردم اينجا پرنده هم پر نميزنه،چرا کسى اينجا نيست؟؟

گويل:من جى پى اسمو روشن کردم اينجا جز جادوگرا کسى نميتونه بياد منطقه ممنوع است،بايد از اون کوه بريم بالا داخل اونجا يه روستا هست ميريم اونا وجيب اولين کسى که ديديدم رو ميزنيم.
همه تاييد کردن و به سمت کوه واز آن بالا رفتن بى سروصدا ميفتن که ناگهان لينى گفت: واى بچه ها اولين رهگذر پيداشد، بريم
جيبشو خالى کنيم!

رهگذر پير مردى چوبان بود و باخود چيزى به همرا نداشت جز کمى پول که براى گوسفندانش ميوه وسبزى بخرد،مرگخواران به سمت پيرمرد رفتنو بلاتريکس شروع کرد به حرف زدن:پيرمرد مامرگخواريم و گرسنه يا تمام پولت را بده يا توراميخوريم!

پيرمرد که تعجب کرده بود گفت: من از دار دنيا فقط يه گوسفند دارم زنم سکته کرد و يکى از بچه هام مفعود شد اون يکى هم چند ماه پيش تصادف کرد و مرد يه خونه کوچيک توروستا دارم که تازه بابتش به کدخدا هم پول ميدم اونم پولى که از فروختن شير و لبنيات گوسفندم بدست ميارم مگه يه گوسفند چقدر شير ميده اونوقت شما که از تيپ قيافتون معلومه پولدارين ميخواين از منه بدبخت پول بگيرين؟؟

لينى ،آمى،لايتينا،بلاتريکس ودلفى گريشون گرفته بود ،بيرون هگوارتز چقدر آدم ها بدبخت بودن.
هکتور کمى پول از جيبش بيرون آورد وبه پيرمردداد،

-هروقت معجون زياد شدن شير گوسفند خواستى بهم بگو،مرگخوارا ،بريم ويه رهگذر پولدار تر پيدا کنيم....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

آرسینوس به عنوان نماینده وزارتخونه قراره میزان سیاهی مرگخوارا رو بسنجه!
سیاهی مرگخوارا تایید نمی شه و لرد همشونو اخراج می کنه. مرگخوارا که دلشون نمی خواد خانه ریدل ها رو ترک کنن دارن سعی می کنن به کند ترین شکل ممکن وسایلشون رو جمع کنن.

.............

-یاران ما...هنوز جلوی چشم مایید! مایلیم نباشید!
-فس!

لرد سیاه گفت و نجینی تایید کرد.

مرگخواران که دیگر چاره ای نداشتند، بار و بندیلشان را برداشته و در حالی که با چشمانی مملو از اشک به پشت سرشان نگاه می کردند، خانه ریدل ها را ترک گفتند!

رفتند و رفتند و رفتند!

-من گشنمه!

گوینده اهمیت زیادی نداشت...برای این که همه مرگخواران احساس گرسنگی می کردند.

-خب...برگردیم ناهارمونو بخوریم و بعد خونه رو ترک بگوییم.

پیشنهادی بود بسیار بد! برای همین، آمی که یکی از رداهای لرد سیاه را هم کش رفته و همراه خودش آورده بود، پیشنهاد دیگری را مطرح کرد.
-ما مگه مرگخوار نیستیم؟ بریم از یکی باج بگیریم و پول غذامونو تهیه کنیم!

بیشتر مرگخواران، جادوگرانی ثروتمند بودند...ولی چه کسی مایل بود پولش را برای دیگران خرج کند؟

تصمیم گرفتند جلوی اولین رهگذر را گرفته و جیب هایش را خالی کنند!



زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- امم... نظر شما چیه استاد؟!
- خوبه، فقط اون حس لازم رو منتقل نمی کنه. بیشتر روش کارکن!

چوک!

- اینم کار بیشتر!

رودولف با دیدن سر خونین و گلوی خون پاش استاد، ذوق کرد.
او پس از مدت ها دوری از خانه ریدل ها اکنون یک کلاه یک وره بر سرش گذاشته و هیچ تغییر دیگری نکرده بود.
او یک رودولف بود.

- خب فکر کنم همین خوب باشه.

***



تق تق تق!

- هن ن ن ن ن ن!
- هون ن ن ن ن ن ن!

تق تق تق!

رودولف بی توجه به اصوات هین و هونی که از حیاط خانه ریدل به گوش می رسید، لبخند عریضی به صورت داشت و این هیچ ربطی به بسته ی زیر بغل او نداشت. کسی در را باز نکرده و این از اهمیت وجود او خبر می داد.

تیک

در نبود او خانه ریدل به آیفون مجهز شده بود.
رودولف از آیفون ها متنفر بود.

- ارباب! ارباب! کجایید ارباب؟!
- چیه؟

لرد ولدمورت بی آنکه سر از پنجره به در آورد، جواب رودولف را داده بود.

- ارباب رفتم بیگاری کشیدم!
- اهمیتی نمی دیم.

لرد بدون آنکه از پنجره به بیرون سر به در آورده و به رودولفی که با تابلوی نقاشی اش نگاه بیاندازد این را گفته بود. رودولف ناگهان احساس خستگی و ناامیدی کرد. تابلو را زیر بغل زده و به سمت در خروجی رفت. اما در میانه راه متوقف شد...

- پس حداقل می شه ببخشید؟

لرد تکانی به چوبدستی اش داده و یک «نه!» بزرگ بر فراز خانه ریدل ها ظاهر شد.


নীরবতা


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۷:۰۸ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 235
آفلاین
هکتور که مدتی بود به داخل خانه آمده بود و حتا آلبوم عکس‌های جنینیِ بانو نجینی رو به همراه کراب پاره کرده بود، پس از گفته‌ی لردسیاه که از آنها خواسته بود بیگاری بکشند که شاید مورد عفو او قرار گیرند، مانند بقیه به گوشه‌ای رفت و مشغول بیگاری کشیدن شد:

-

صدای تق و تق بلند شد. هکتور با چکش به دو ملاقه ای که داشت ضربه میزد. سپس ملاقه‌ها را که شبیه دونات له شده بودند را به پاتیل‌ش متصل کرد. ویبره‌زنان دور پاتیل‌ش می‌چرخید و مشغول بود. که ناگهان چکش را به کناری پرت کرد و به سمت زیرزمین دوید.

نجینی با چندین تکه چسب نواری که به دُم‌ش متصل بود کنار آلبوم عکس‌های جنینی‌اش چنبره زده بود و مشغول چسب زدن عکسهای پاره شده بود.

لردسیاه باابهت و بیتفاوتی از لایتینا دور شد و به سمت نجینی آمد و دست نوازشی بر سر دخترش کشید:

-

لرد درحال جدا کردن تکه‌ای چسب از روب دُم نجینی و دادن آن به انتهای دُم نجینی بود، که صدای گوشخراشی از زیرزمین نزدیک و نزدیکتر میشد.

لحظه‌ای بعد هکتور اومد. و از اتاق تسترالها تسترالی را با خود آورده بود و آن را به پاتیل‌ش بست و توی پاتیل‌ش نشست و به لردسیاه و نجینی نزدیک شد:

- ارباب به کمک این تسترال بالاخره باگاری کشیدم.

-

-

- دور شو هک! دور شو!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۷:۲۳ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
- لا.

لایتینا یه گوشه نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود و بدون هیچ حرکتی به زمین خیره شده بود. و ظاهرا حتی به صدای لردسیاه هم که بالا سرش وایستاده بود، واکنشی نشون نمیداد.

- لا با توییما.
- بله ارباب؟

لایتینا با صدای خیلی آرومی این رو گفت و سرشو کمی بالا آورد. اما این دفعه خبری از هدفونی که بخواد با سیمش ملتو خفنه کنه و یا حتی لپ تاپی که بخواد ازش به عنوان سینی استفاده کنه.
قطعا یه چیزی مشکل داشت. لرد سیاه، ارباب دانایی بود، قطعا میدونست که چه چیزی مشکل داره.
- لا، یه چیزی مشکل داره، بهمون بگو چی مشکل داره.

اما خب لرد باید مطمئن میشد که لایتینا هم از اون مشکل خبر داره!

- ارباب گاری قشنگم رفته. ارباب بهم قول داده بود که تا ابد من فقط باهاش گاری سواری کنم، اما چند روز پیش دیدم که داشت به یکی دیگه گاری سواری میداد!

لایتینا همزمان که اینا رو میگفت، یه مشت عکس سیاه سفید از جیبش بیرون آورد. تو یه دونه‌ش لایتینا توی گاری نشسته بود و دستشو با خوشحالی گردن دسته گاری انداخته بود. تو یه دونه دیگه‌ش لایتینا روی گاری وایستاده و انگار داشت باهاش حرکت میکرد.

- میبینین ارباب؟ ما که خیلی خوشحال بودیم چرا کار من به بیگاری بودن رسیده حالا؟
- ما همیشه میبینیم. اممم... به بیگاری کشیدنت ادامه بده لا.

مثل این که مرگخواران مصمم بودن از راه های مختلف بیگاری بکشن.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین

در اندک زمانی تک تک مرگخواران اعم از لرزنده و ترسنده و چرخنده و زننده حتی، از پیش چشم لرد سیاه ناپدید شدند. چرا که تجربه ثابت کرده بود هر آینه بیم تغییر نظر لرد رفته و از آنجا که حوصله ی ایده پردازی هم ندارد، ممکن است تک تکشان را با اردنگی از خانه ی ریدل ها به بیرون پرتاب کند. مرگخوارها نمی دانستند بیگاری یا باگاری مد نظر لرد نیست، ولی هرکدام به سمتی شتافتند تا شیوه ای مناسب برای باگاری بیابند.

به جز یک نفر.

تق. تق. تق. تق تق تق تق. تق تتق...
- گویل.

گویل همانجا ایستاده و با نشانه های بهجت روحی در صورتش و در حال کوبیدن چند تیر و تخته به هم، به لرد نگاه کرد.
- ارباب! :مفتخر:

لرد لحظه ای فکر کرد. به هر حال او اربابی بسیار فکر کننده بود. لحظه ای فکر کرد که آیا از گویل بپرسد دارد چه غلطی می کند یا درجا از زندگی غم بارش خلاصش کند. و چون اربابی بسیار دل رحم و رئوف هم بود، تصمیم گرفت شانسی دوباره به گویل بدهد.
- داری چیکار می کنی؟
- ارباب، دارم گاری درست می کنم! مگه نگفتین میخواین گاری بکشیم؟!

لرد باز هم فکر کرد. چون هنوز هم بعد از این همه وقت (آلویز) و با وجود فشارهای سخت زمانه، اربابی بسیار فکر کننده بود. لرد خیلی زیاد فکر کرد. چون اربابی بسیار خیلی زیاد فکر کننده بود.
- گویل.
- ارباب! :باد-کرده-از-شدت-افتخار:
- گاهی فکر می کنیم فقط فراست و ذکاوت و وجود ذی جود ماست که قدرت مقابله با بلاهت شما رو داره.

گویل درست متوجه نشد لرد چه گفت، ولی با بیشترین شدتی که می توانست تأیید کرد. لرد دیگر فکر نکرد.
- از جلوی چشم ما دور شید گویل.

بدین ترتیب، گویل اولین مرگخواری بود که با موفقیت پروسه ی باگاری کشیدن و اخراج نشدن از گروه مرگخواران را پشت سر گذاشت (البته اگر می شد این را موفقیت نامید). ولدمورت داشت سراغ مرگخوار دیگری می رفت، با این امید که نفر بعد راه مناسبی برای باگاری کشیدن یافته باشد.

مگر بیشتر از یک گویل در میان مرگخواران وجود دارد؟!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.