هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۳۸ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#53

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۰۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
زرپاف VS اراذل و اوباش گریف


پست دوم*




اسنیچ فریاد زنان کلماتی را به زبان می آورد که نه مودبانه بودند و نه قابل شنیدن.
سرخگون از دست آگاتا بیرون پرید و روبه سدریک زبان درازی کرد:
_اگه گفتی من کیم؟

سدریک با تعجب به سرخگون دیوانه خیره شده بود و فکر می کرد شاید گرما زدگی باعث شده بود روانی شود.

بلاتریکس لسترنج که حالا خودش هم تپق می زد، سعی می کرد بازی را درست گزارش دهد:
_حالا اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به طرف استرس نشونه میره...چی؟ بازدارهنده به طرف آرتور...نه...ادوارد رفت. همم...

بازیکنان عرق ریزان سعی می کردند بفهمند مشکل از کجاست و ورزشگاه که از گرمای بیش از حد کلافه شده بود و خودش را تکان می داد، هیچ کمکی به آرام کردن اوضاع نمی کرد.

بلاتریکس در میکروفن فریاد می کشید:
_اسنیچ کو؟ کسی اون رو...

سرخگون خودش را محکم به پنجره های ورزشگاه می کوباند و سعی می کرد به فضای بیرون و هوای آزاد راه پیدا کند، دریغ از اینکه فقط به خورشید نزدیک تر می شد:
_بزارید من برم بیروون...با یه چیز دیگه مسابقه ی مسخرتونو ادامه بدید...بزارید من...

استرجس به دنبال گوی زرین، کل زمین را از نظر گزراند، اما گوی اسنیچ مخفی شده بود.
با جارو به طرف ماتیلدا رفت تا بازی را نگه دارند و در مورد گوی زرین گمشده، صحبت کنند.
بلاتریکس همچنان در میکروفن فریاد می کشید:
_حالا استرس میره تا با کاپیتان تیم زرپاف صحبت کنه. من که نمی فهمم مشکل چیه.

بازدارنده ها به صندلی تماشاگران حمله می کردند و با بدجنسی تمام رو به تماشاگرانی که جیغ کشان می دویدند، قهقه می زدند؛ انگار مست کرده بودند:
_هاهاها...پفیلا هارو...هاهاها.

ناپلئون سعی می کرد با زیگزاگی کردن حرکت جارویش از دست بازدارنده ها فرار کند:
_اه...ولم کنید؛ توپای لعنتی.
_ههه...هی ناپلئون تو الان باید تو ویترین شیرینی فروشی بودی.

نیمفادورا از شیشه های ورزشگاه به خورشید نارنجی رنگ بزرگ، خیره شده بود و آرزو می کرد که از آسمان یخ ببارد تا شاید فقط کمی خنک شود.

عمو قناد که کاملا دروازه ها را رها کرده بود به طرف داور حرکت می کرد تا بازی را متوقف کنند؛ اما او هم گرفتار بازدارنده ها شد:
_عمو قناد...پاشو دست شیرینی ناپلئونی رو بگیر و برو تو شیرینی فروشیت کار کن.

یکی از بازدارنده ها به عمو قناد برخورد و او را نقش زمین کرد.
بالاخره ماتیلدا و استرجس توافق کردند و داور در سوتش دمید.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۳۶:۲۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۴۱ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#52

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۷:۴۳
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
پست اول

فلش بک

- خب... اینجا جاش خوبه!

خدمتکار جعبه ی توپ های کوییدیچ را به سختی بر روی زمین گذاشت. او برای مطمئن شدن از سالم بودن توپ ها، در جعبه را باز کرد و به درونش نگاهی انداخت.

- اینکه سالمه. بازدارنده هم که مثل همیشه تکون می خوره. سرخگونم که سر جاشه. اسنیچم که بال می زنه. پس همه چی مرتبه...

او نگاهی به ساعتش کرد و ناگهان یادش افتاد که از وقت دارویش گذاشته. با عجله محلولی که هکتور داده بود را از جیبش در آورد. در همین موقع، صدای فریاد بلاتریکس شنیده شد!
- گذاشته اون لامصبو؟ بیا دیگه!

خدمتکار بدبخت، اول قهوه ای شد و بعد از ترس سکته زد و همانجا غش کرد و معجون هکتور درون صندوق توپ ها افتاد. ولی در معجون محکم بود و توپ ها از معجون هکتور در امان بودند. اما اشکالی که آن ورزشگاه داشت، این بود که در فاصله ی سه کیلومتری خورشید بود. پس هیچ چیزی در آنجا در امان نمی ماند! ظرف معجون آب شد و در نتیجه، مایع سفید رنگ روی توپ ها سرازیر شد!

روز مسابقه

همه ی بازیکنان و جادوگران موجود در ورزشگاه، لباسی با آپشن(امکانات؟!) قطب جنوب کردن و قطب شمال کردن به میدان بازی آمده بودند. اما باز هم داغ بود! همه صد عینک آفتابی بر روی چشمانشان زده بودند که بتوانند کمی از زمین بازی را ببینند و البته موفق شده بودند.

یوآن سر جایش نشست. و در حالی که آب برتی بات می خورد، شروع به گزارش بازی کرد.
- سلام به همه ی تماشاگران هورت بازی کم کم داره شروع هورت میشه و بازیکنان دارن به زمین میان هورت!

ناگهان کفش پاشنه بلندی از طرف بلاتریکس به طرف یوآن پرتاب شد و صاف به پیشانیش خورد.

- دِ مثل آدم گزارش کن دیگه!

گزارشگر نتوانست ضربه ی محکم بلاتریکس را تحمل کند و در همانجا روحش به طرف مرلین پرواز کرد. بلاتریکس خودش میکروفن را در دست گرفت.

- خب بازیکنا بیان تو زمین! حوصله ندارم اسماتونو بگم!

بازیکنان با ترس و لرز وارد زمین شدند. اشلی نگاهی به بلاتریکس کرد اما بعد جاروی خودش را چک کرد و به بقیه هم گفت که همین کار را کنند. وقتی از سلامت جارو ها مطمئن شدند، سوار آن شدند. ماتیلدا و استرجس با هم دست دادند. اشلی سوت را زد و بازی شروع شد. بازیکنان پرواز کردند و در جای خود ایستادند. ماتیلدا زیر لبی به اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش گفت:
- بذار اسمت پنهان بمونه. اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش صدات بزنن، قشنگ تره!

بازی را ستارگان گریفیندور شروع کردند. پاندا توپ را محکم به طرف آستریکس پرتاب کرد. تماشاگران و بازیکنان در عجب بودند که چطور پاندا با آن وزن سنگین بر روی جارو نشسته و جارو نشکسته بود! آستریکس توپ را گرفت. توپ را به طرف دروازه پرتاب کرد اما سدریک با یک حرکت آکروباتیک وار، آن را دفع کرد.

پوست تخمه سریع بازی را شروع کرد. توپ را بین دو پوستشگذاشت و زیگ زاگی جلو رفت. نیمفادورا توپ بازدارنده را به طرف آرتور انداخت که داشت به پوست تخمه نزدیک میشد اما توپ بازدارنده به طرف آستریکس رفت و به صورت او خورد! آستریکس برای چند لحظه ستاره دور سرش می چرخید اما بعد مدتی، دوباره به حالت اول برگشت. در همان حین پوست تخمه آرتور را با چند حقه ی کوچک فریب داد و توپ را گل کرد و هافلپاف را ده صفر جلو انداخت. نیمفادورا از عقب زمین گفت:
- متاسفم پوست تخمه!

بعد به طرف ماتیلدا رفت. ماتیلدا که چهار چشمی همه جا را با دقت نگاه می کرد، متوجه حضور او نشد! نیمفادورا گفت:
- ماتیلدا. یه چیزی می خوام بگم!
- نیمفا الان وقت خوبی نیست!
- ولی من بازدارنده رو به طرف آرتور زاویه دادم اما به طور عجیبی به آستریکس خورد!

ماتیلدا ناگهان به او خیره شد و گفت:
- یعنی چی؟
- یعنی بازدارنده مشکل داره و من...

ناگهان صدایی از طرف توپ بازدارنده شنیده شد!
- من هر کسیو که دلم می خواد می زنم.

همه چهار چشمی و با دهان باز به توپ خیره شدند. اما آن تنها چیز عجیب نبود. توپ های دیگر هم کم کم شروع به حرف زدن کردند.



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۴۸ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
#51

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
زرپاف
VS
ستارگان گریفیندور



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
بلاتریکس لسترنج
اشلی ساندرز

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#50

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
- میدونی دستام خالیه و ..
-
- بنگاه ورشکست شد و ته حساب کیو.سی. رو خرج درس و مشق تو کردم و ..
- بابام بوقه پس؟
- بابات بوقه و لازم نیست پز بابات و پولشو بدی و وسط حرفم نپر و همون شکلک بزن!
-
- من یه گرگ لوپین زاد یتیمم و...
-
- با کمبود امکانات دست و پنجه نرم میکنم!
- تموم شد؟
- ها! تولدت مبارک بوقی!‌
- میتونی ولش کنی تدی!

تدی جعبه‌ی کادو رو سمت جیمز گرفته بود اما ولش نمی‌کرد. دو دستی محکم چسبیده بودش و جیمز بکش, تدی بکش!

- مادر سیریوس کادومو بده میخوام بازش کنم, دل بکن ازش!
- نه... یه لحظه گوش.. ببین.. دلیل دارم.. بابا آخه کادو رو...
- میگم بدش من!

جیمز با قدرت جعبه رو از دست تدی کشید, و همینطور که می‌دوید سمت گوشه‌ی اتاق تا از برادرش دور باشه به سرعت مشغول باز کردن کاغذ دورش شد. آخرین چیزی که قبل از ناپدید شدن شنید, فریاد " محکم نگهش دار" تدی بود.

زمین و زمان دور سر جیمز چرخید و چرخید و چرخید و آخر سر محکم با زمین برخورد کرد. به کادوش که قاب عکس بود نگاه کرد اما از پشت ستاره ها و پرنده‌هایی که دور سرش می‌چرخیدند یک مشت رنگ آبی و زرد و قرمز می‌دید که دور همدیگه می‌رقصند.
با دست پرنده‌ها رو کیش کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.
روبروی یک ساختمون خیلی بزرگ پرت شده بود که یه جورایی آشنا به نظر می‌رسید.

پاق!

- شکر به تنبون خالخالی مرلین! خوبی؟ سالم رسیدی؟

جیمز هاج و واج به تدی و به قاب نگاه کرد و بعد دو ناتی‌اش افتاد.

- کادوی منو رمزتاز میکنی توله گرگ زشت؟ خب میتونستی یه کلوم بگی! این چیزا خطرناکه لوپین!!

- خو من هی سعی کردم بهت بگم,‌ تو مهلت ندادی.
- خب .. خب.. حالا چرا انقد چش و ابرو میای؟... هااااا اینو میگی!

دوباره به قاب عکس نگاه کرد و وقتی رنگا سرجاشون بودن و فهمید عکس نیست, از خوشحالی جیغ کشید!

- تدی این محشره...وای وای... نهنگو ببین.. گرگو ببین...عالیه.. وااای! خیلی خوبه این! چرا موهات سبزه حالا؟

- به همون دلیلی که تو بچه چو چانگ شدی! از مهارتامه دیگه! :خودشیفته‌لوپین:

- بذارش آواتار.. بذارش آواتااااار!

تدی که خیلی دو نقطه دی شده بود و قند تو دلش آب میشد با دست جیمزو به طرف ساختمون هل داد.

- باشه ولی اول باید یه سر برم اینجا یه کار کوچیک دارم.
- اینجا کجاست؟ هممم... استادیوم شیرودی؟ شهید امجدیه سابق؟ منو آوردی کوییدیچ مشن... عهههههههههه!

به محض رد شدن از در ورزشگاه, فضا تغییر کرد و تبدیل به استادیوم کوییدیچ شد که صندلیهای سه رنگ آبی, سفید و قرمزش تنها یک معنی می‌داد: پرچم فرانسه استادیوم کیو.سی.ارزشی.

- بالاخره شادوماد افتخار داد. تولدت مبارک جیمز! تدی.. بیا اینجا یه دیقه امر خصوصی دارم.

رودولف که چشم پیکه رو دور دیده بود و دست خانم شکیرا رو که به نظر میومد یا زیادی خورده یا طلسم شده, گرفته بود در گوش تدی گفت:
- من دنبال پریزاد و ساحره‌ باکمالات بودم اما اینو دیگه تو خوابم نمی‌دیدم. اصلا یه جوریه احساس میکنم تولد منه! راستی آرسینوس سِندز هیز ریگارد!

و یک کراوات سوخته و عینک ری‌بن شکسته رو کف دست تدی گذاشت, خنده‌ای پیروزمندانه سرداد و با خانوم آقای پیکه رفت.

- سرتو بدزد لردک!

ووووووش

گوپس

- دیگه ندزد!

جیمز به هر طرف نگاه میکرد یکی از آدمایی رو میدید که ریگولوس ازشون متنفر بود!

ولدک به چشم کبود و سر باندپیچی شده و با شلوار گرمکن, مرگخواراش رو به صف کرده بود و به نوبت بهشون "کروشیو.. اینجا کجاست ما رو آوردین.. کروشیو" میزد و وقتی چشمش به جیمز افتاد فقط یک چیز ازشون میشد خوند: از جفتتون متنفریم.

جیمز خندید و سرشو برگردوند و با همون سر رفت تو ریش دامبلدور.
- آااااه.. فرزندم! تولدت مبارک! چه روز مبارکی واقعا! فوکس بعد صد سال بالاخره زبون باز کرد. ببین اینجا رو.. فوکس! بگو بابا؟
-قار؟
- دیدی؟ دیدی؟ باباشو میشناسه!

جیمز با ملایمت دو بار به شونه ی دامبلدور به حالت there ..there زد که البته قدش به شونه اش نرسید و به همون ساعد اکتفا کرد.
محفلیا با تاسف به پروفسورشون نگاه میکردن و با شرمندگی سر تکون می‌دادن و تولدت مبارک میخوندند.

اون وسط هم یه منطقه ‌ی بی طرف شامل کوین و یوآن بود که به دلیلی نامعلوم آریانا هم پیششون نشسته بود که البته عادی بود.

درست وسط زمین کیک بزرگی به شکل قلعه‌ی هاگوارتز بود که موزیک فیلم بابای جیمز از برجهای شکل بلندگوش پخش میشد و فضا رو نوستالژیک میکرد.

- آخ جون کیک!

با اعلام رز ویزلی, ملت آب دستشون بود گذاشتن زمین و دویدن سمت کیک.

ووووش (بلاجرا هم خب کیک دوست دارن!)

جیمز به موقع سرشو دزدید و نیشخند پیروزیشو آماده ی تحویل به ویولت کرد که ..

بووووووم! (گفته بودم بلاجرا هم کیک دوست دارن!)

در اون لحظه کاپیتان کیو.سی میتونست کارهای زیادی بکنه, مثلا کیک رو با یه ریپارو تعمیر کنه, یا ویولت و ریگولوسو بفرسته یه کیک دیگه بخرن و یا حتی ملتو گول بزنه که بقیه ی کیک روی زمین کاملا بهداشتیه و نوش جون!

اما عوضش تدی دو تا چماق از ناکجا ظاهر کرد و دست مهمون‌های پر دردسرش داد.

- برین یه گوشه با بلاجر بازی کنین تا مهمونی تموم بشه.

و تماشای واکنش ویولت برای ریگولوس کافی بود تا همراهش یه گوشه برن بازی کنن تا مهمونی تموم بشه!

تو تولدهای مشنگی رسمه که مهمونی رو با کیک و کادو تموم میشه اما جادوگرها موجودات باهوشی هستند.

جادوگرها اول میرن سراغ کیک تا شکم و دهن مردم رو ببندند.
جادوگرها بعد کادوها رو باز میکنند و بعد به صحبت و تولد بازی مشغول میشن.
اینطوری جادوگرها وقت کافی برای اینکه با "این چی چی بود آوردی, گندشو درآوردی" از خجالت هم در بیان رو دارن.
مشنگ نباشید.
مثل یک جادوگر باشید!

ولدک همون اول کار با ما خودمون کادوییم خودشو راحت کرد.
دامبلدور هم با اعلام هزار باره‌ی حرف زدن ققنوسش اون رو بهتر از هر کادوی دیگه ای اعلام کرد.
کل کل کوین و آریانا سر اینکه نقاشی کدوم قشنگ‌تره با رو شدن هدیه‌ی دوم کوین تموم شد.
شلغمی که به یاد دوران قدیم از طرف یوآن کادوپیچ شده بود به محض باز شدن, توسط همون یوآن بلعیده شد.
و کارت قرمز دودکننده‌ای که به محض باز شدن فریاد کشید:" پس فصل بعدی گردش سوم چی شد؟ " نیازی به اسم نداشت.

فقط یک بسته روی میز مونده بود. بسته ای که به دراز و باریک بود و این یکی واقعا اسم نداشت که باعث شد خوشمزه بازی مهمونا گل کنه و هر کی ادعا کنه از طرف اونه و قابل نداره!

بسته‌ای که داخلش یک آذرخش قدیمی بود.

- این که... جاروی خودمه!

تدی خندید و از زیر میز کادوها, نیمبوس کهنه‌ی باباشو در آورد.

- ورزشگاه که داریم, توپ و جارو و آدم کافی هم که داریم. یه بازی دیگه؟

چشمای جیمز برق زدن و بدون اینکه جواب بده, درست مثل اینکه آذرخش رمزتاز باشه, به فاصله ی یک پلک زدن از روی زمین غیب شد و وسط آسمون ظاهر شد.

مهمون‌ها که انگار منتظر بودند, از توی ساک و کنار دیوار و زیر میز جاروهاشون رو برداشتند و خیلی زود دو تیم تشنه ی بازی آسمون ورزشگاه کیو.سی. ارزشی رو پر کرد.

تدی برادرش رو تماشا کرد که موهاش رو باد بیشتر از قبل بهم می‌ریخت, زیر لب گفت: دم همتون گرم که اومدین.
و بعد بقیه توپ‌ها را رها کرد (یه بلاجر از قبل تو زمین بود!).



مهمونی تازه شروع شده بود.


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ۲۳:۴۸:۵۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۹:۰۴ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#49

کوینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۱ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۲ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 40
آفلاین
كوين مي دونست كه يه بار كادو داده! كوين مي دونست كه بوق بازيه كه دو تا رول بزنه! ولي...

نميشه كه آريانا قبل از كوين اومده باشه، نقاشي هم آورده باشه، ولي كوين فقط يه نقاشي خياليِ داخل رولي آورده باشه!

واسه همين كوين بدو بدو رفت و هرچي نات و سيكل ته جيب يوآن يافت مي شد (گاليون نداشت بنده خدا!) جمع كرد و رفت از همون مغازه هه كه اول ديده بود يه «لپ تاپ نفاق انگيز» خريد و آورد!

زيرشم هيچي ننوشت، نوشتني هاشو قبلاً نوشته بود!


~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#48

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
_اول از همه-
_باس بگم_

مکث کردند و در انتظار ادامه ی جمله هاشان، به یکدیگر خیره شدند.
سپس هر دو همزمان دنباله اش را گرفتند.
_چی-
_تو-

به یکدیگر خیره شدند؛ از اول.

-من اصلا-
_ای-

سپس درحالیکه هر دو به درکی عمیق از این حقیقت دست یافته بودند که نمی توانستند مثل کودکِ انسان تنها و تنها یک جمله با یکدیگر صحبت کنند، بولدوزر و دست کج هر یک از سمتی راهشان را گرفتند و دور شدند.

و باور کنید، عنتونین بر سر کل این ماجرا بگیرند که این پربار ترین قسمتش است.

***


_در واقع اگر لیست رو نگاه کنی، می بینی که تقریبا از تک تک کسانی که قراره اونجا حضور داشته باشن متنفرم.
_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_میدونی، بعضی وقتا واقعا ازت بدم میاد میمونِ-آم... خب.

زمانی که توجهش به این حقیقت جلب شد که ده دقیقه است دارد با یک شامپانزه درختی اختلاط می کند، ده دقیقه ی بعدی را به دیوار روبرویش خیره شد چرا که این حقیقت حتی از آن داستانِ عنتونین بر سر مالیدن هم دردناک تر بود.

***


_دلم واسش میسوزه، تولدشه.

ویولت درحالیکه تلاش میکرد کادوی تولدی/آشی که خودش پخته بود را یک ثانیه ثابت نگاه دارد تا بتواند در جعبه را ببندد، حتی به خودش زحمت نداد سرش را بلند کند.
_دلت واس خودت بسوزه بچه خوشگل، به محض اینکه چشش به تو بیفته ذره ای حس نمیکنه تولدش باشه.
_چشمش به من نمیفته، چون احتمالا کادوی تو یا صورت منو قبل از اومدن اون غیر قابل شناسایی میکنه یا صورت اونو قبل از دیدن من.
_ولی هنو میتونه ببینه.
_بسیارخب، من نمیام.
_تو میای.
_این کارت آدم رباییه.
_هرچی.

***


شاید می شد پسر برگزیده و پدر پسر برگزیده را یک جا با هم تحمل کرد، اما همین که چشمش به آقای روباه شگفت انگیز افتاد، برگشت و به سمت در خروجی به راه افتاد.

تنها چیزی که می توانست متوقفش کند-حجم لرزان و سنگینی که به سختی می توانست قطره باران باشد از جایی در آسمان روی سرش افتاد-آه... هکتور. هکتور را جا انداختیم.

_کجا میری؟

و می دانید در آن لحظه چه اتفاقی افتاد؟
ریگولوس یک لحظه ی کوتاه به چشمان پسرِ زیاد ازحد خوشحالِ روبرویش خیره شد.
سپس برگشت و به سمت درون ورزشگاه دوید. و باور کنید، دوید.

***


_خو، دیعه چطوری؟
_متنفر، ممنون که میپرسی.

یوآن به گونه ای شادان بنظر می رسید که انگار تنها هدف زندگی اش متنفر کردن ریگولوس بوده است. و آه که چه هدف ساده ای را انتخاب کرده بود؛ ریگولوس کلا بطور دیفالت متنفر بود.

_هاه، میدونسم.
_این پسره کجاست؟
_کدوم پسره عزیزم؟

یوآن پلک هایش را تند و تند به هم زد.
_بهرحال همیشه میتونی از مصاحبت با پسرایی که فعلا اینجان لذت ببری.
_نمیدونم چرا دلم نمیخواد بهت مشت بزنم ابرکرومبی.

***


_حالا خودتونو ناراحت نکنین اربوب، اینا همه دعوا های کوچیک اول زندگی-

لرد اصولا وقتی بیش از دو نفر همزمان حرف می زدند، به هیچ یک گوش نمیداد. اما همان وسط ها، توانست یک نفر را تشخیص دهد که زیادی مزخرف میگفت.
_اول زندگی، بلک؟

برگشت و به او خیره شد. جدای از صورتش که نشان می داد ریگولوس بلک نه تنها دنبال دردسر نمیگردد بلکه تمام تلاشش جهت دلداری دادن قدرتمند ترین جادوگر سیاه جهان را بکار گرفته و از شدت بازخورد بدست آمده در عجب است، کمی پایین تر از سرش ماجراهای جالب تری درحال وقوع بود.

_واقعا؟!
_خب اربوب... واقعا که والا نه، همینجوری رو هوا یه چیزی گف-
_واقعا تلاش کردی گرمکن بپوشی؟

لرد حتی یک ثانیه هم تلاش نکرد وانمود کند.
_ازت متنفریم. اول جانپیچ مون رو می دزدی و بعد جلوه ورزشگاه رو فرسوده میکنی.
_آم... میخواین درش-
_بدون اون وحشتناک تری.
_آم... چیک-
_دور شو.

ریگولوس با احتیاط یک قدم عقب رفت و پرسشگرانه به لرد خیره شد.

_دور تر.

ریگولوس شروع به عقب رفتن کرد تا زمانی که لرد رضایت بدهد. کم کم لرد از میدان دید او خارج شد و همچنان رضایت نداده بود.

***


_موندم چجوری هیکل خلال دندونتو رسوندی این بالا جوجه.
_هاه... ممنون ویولت، منم دلم برات تنگ شده بود. لرد گفت دور شم و-
_میدونم، اون پایین هنو دارن به همین داسان میخندن، چجوری منظورمه.

به پایین خیره شد. پایین، پنجاه متر یا بیشتر زیر پایش. درون حلقه ی دروازه ی وسطی نشسته بودند.
کوتاه جواب داد.
_جستجوگر بودم.
_ها، چار واحدم دروازه نوردی بتون دادن پاس کنین.
_نه این کارو در واقع نکردیم، ولی یه چند دقیقه ای جارو سوار میشدیم و پرواز میکردیم و نمیدونم متعجب میشی یا نه ولی هدفمون رسیدن به این دروازه ها بود.
_قشنگه.
_چی، درواز-
_ببند یدقه.

سکوت کرد و تنها گوش داد.
هیچ صدایی.

_آره. قشنگه.

***


"_تو از نود و نه درصد آدمایی که تو زندگیت دیدی متنفری، و اون یه درصدم خودتی. تازه، شک دارم.
_شک داری که از خودمم متنفر نباشم؟! خب این دیگه ظالمانه-
_نه، شک دارم که واقعا راست بگی. دوسشون داری، نعاری؟"

***



"احتمالا وقتی این نامه رو میخونی من مدتهاست که مرد-آم... بسیارخب.
احتمالا وقتی این نامه رو میخونی زمان زیادی برای فرار کردن برات باقی نمونده باشه، چون هدیه تولدت هر دقیقه ممکنه منفجر بشه. صرفا میخواستم تو آخرین دقایقی که هنوز چیزی به صورتت برخورد نکرده و دماغت بجز نفس کشیدن کاربرد ظاهری هم داره بهت بگم که من هیچی از نامه های تولد نمیدونم. و نمیدونم این چیزیه که یه نفر دلش بخواد تو آخرین دقایق زندگی ش با یه بینی واقعی بدونه ولی کاریه که از دستم بر میاد.
میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه. "

مکث کرد و به چشمان درشت میمون کنار دستش خیره شد. قلم روی کاغذ ثابت ماند.

***


به ابرهای روبرویش خیره شد و خندید. ویولت رفته بود.
_بدبخ. دهنش سرویسه، پیر که شد دیعه هیچوخ دلش واس بلاجر خوردن تنگ نمیشه.

مکث کرد و جواب خودش را داد.
_بعضی وقتا لازمه یکی بیاد دنبال آدم. ولی گندش که در بیاد، جذابیتشو از دست میده.

از آن بالا به خنده ها خیره شد. به همه ی همه ی همه شان خیره شد که دور کادو ها جمع میشدند. به ویولت خیره شد که بدلیل نامعلومی داشت بسرعت می دوید و به لرد خیره شد که جعبه کوچک آشنایی را- تقریبا نزدیک بود پنجاه متر به پایین سقوط کند.
_خدایا.

ویولت را دید که با تمام سرعتش به سمت لرد می دوید و دست هایش را توی هوا تکان می داد. دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد، اما چیزی برای گفتن نبود. زمزمه کرد بجایش.
_اینجا ام جای زیاد بدی نیست برا زندگی.

به ویولت خیره شد.
که به موقع نرسید.
و به بلاجر طلسم شده شان؛ که کاملا به موقع رسید.

***


"...میدونی؟ دنیا جای مزخرفیه.
ولی ارزششو داره. چون هنوز یه سری آدم، یه گوشه ای از دنیا، چشاشون برق میزنه؛ چون هنوز بزرگ نشدن.
چون نمیخوان بذارن از دست بره.

تولدت مبارک. "


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۳ ۸:۴۴:۲۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۱:۰۵ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#47

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۱ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۴۹:۴۲ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین

ساسکه گفت: «تو نمی‌فهمی درد از دست دادن خونواده چیه! تو هیچ‌وقت خونواده‌ای نداشتی که بخوای از دستش بدی!»

ناروتو می‌گفت: «شاید هیچ‌وقت خونواده‌ای نداشتم، ولی درد نبودنشون رو کشیدم.»

من همیشه فک می‌کردم ساسکه داره زر می‌زنه.

ولی واقعاً.

ساسکه داشت زر می‌زد..؟

****

لبه‌ی پنجره نشستن یه فعل نیست. لبه‌ی پنجره نشستن یه کار نیست. لبه‌ی پنجره نشستن حتی یه نماد، استعاره، مجاز یا هرچیزی شبیه اونم نیست. لبه‌ی پنجره نشستن، راستشو بخواید، برای ویولت بودلر حداقل، یه سبک زندگیه.

هرچیزی جلوتر از لبه‌ی پنجره خطرناکه. هرچیزی جلوتر از لبه‌ی پنجره آسیب می‌بینه. لبه‌ی پنجره، مرزی‌ترین حاشیه‌ی امنیتیه که تو می‌تونی ببینی.. می‌تونی لبخند بزنی.. می‌تونی فیلم بگیری.. می‌تونی خوشحال کنی آدما رو حتی..

ولی آسیب نبینی.

و راستشو بخواید، ویولت بودلر داستان ِ ما، همیشه خیلی از آسیب دیدن می‌ترسید. منظورم اینه که.. یه چیزی هس که یه آدم بزن‌بهادر خیلی بهتر از آدمای باهوش و متفکر ِ اهل گفتگوی تمدن‌ها می‌دونه:

یه دماغ شکسته..
خوب می‌شه.

یه دست ِ شکسته..
خوب می‌شه.

یه صورت ِ سوخته..
خوب می‌شه.

یه زخم مورب ِ ناسور..
خوب می‌شه.

ولی..

یه دلی که دردش میاد هیچ‌وقت خوب نمی‌شه.

تو می‌تونی برای دستت گریه نکنی. می‌تونی برای صورتت گریه نکنی. می‌تونی با خودت بگی دو روز دیگه دماغت می‌شه مث روز اول و حتی اگه نشه هم، خو به درک ینی!

ولی وقتی یه تیکه از قلبت کنده می‌شه، دیگه هیچوقت مث اولش نمی‌شه.
****

به پشت روی چمن‌ها دراز کشیده بودن و مدل کوچیک بلاجر آبی‌رنگ مدافع تیمشون رو واسه هم پرت می‌کردن. جیمز که اولش نمی‌خواست. ینی خب.. بیاید صادق باشیم.. یه جستجوگر هیچ‌وقت نمی‌تونه مث یه مدافع، توپ سنگین و پر شتاب ِ بازدارنده رو بگیره و پرت کنه. ولی اصولاً وقتی ویولت بودلر شروع می‌کنه به مسخره کردن کسی، اونم جیمز، در مورد چیزی، اونم در مورد انگشتای ظریف ِ بی‌مصرفش با ذکر ِ "مث دخترا توپو می‌گیری و پرت می‌کنی جیمز!" ، جیمز سیریوس پاتر کبیـــــــــــــــر که هیچی، حتی خودت ویولت بودلرم اگه بود خونش به جوش میومد و بلاجرو پرت می‌کرد تو صورت ِ.. ام.. خودش.

به هر حال..

تدی با مهارت سال‌ها مهاجم بودن، توپو سمت ویولت پرت کرد:
- سپر مدافع!

ویولت با تسلط و قدرت سال‌ها مدافع بودن، توپو گرفت، تاب داد و قوس‌دار، برای جیمز پرتش کرد:
- نهنگ!

جیمز خندید.
نه.
برگرد عقب.
نخندید. یه نیشخند کج ِ مطلقاً پاترواری گوشه‌ی لبش رو با یه حالت طعنه‌آمیز کشید بالا. دندوناش معلوم شدن، ولی خنده نبود.
- تو!

و توپ رو با چلفتی‌گری مطلق جستجوگری که هرگز تو عمرش توپی رو برای کسی پرت نکرده، انداخت برای برادرش.

برادرش هم خندید.
خندید؟
نه دقیقاً. شما تدی رو ندیدین. اگه می‌دیدین می‌دونستین چی می‌گم. اول چشمای روشنش پر می‌شن از خنده و بعد، دو طرف لب‌هاش کشیده می‌شن بالا. ردیف دندون‌های سفید و مرتب دیده می‌شن و خنده‌ش، خنده‌ترین آرامش دنیاست. صدای خنده‌ش چیزیو نمی‌شکنه. صدای خنده‌ش حتی هوا رو نمی‌لرزونه. مثل یه جور جادوی ملایم و آروم آبی‌رنگه.

که آروم خودشو حلقه می‌کنه دور قلبت و یهو حس می‌کنی دیگه داری نفس نمی‌کشی.

و دور جدید کلمه‌ها با تدی شروع شد.
****

ولی فرق هست.
می‌دونی؟
نمی‌دونی تو. تو که هیچ‌وقت آدم پشت پنجره نبودی. تائوریل می‌گفت: «این عشقه؟ اگر این عشقه، از من بگیرش.. چرا انقدر درد داره..؟»

و جواب شنید: «چون واقعیه.»

من همونجا به خنده گفتم: «اگه این انسان بودنه، من نمی‌خوام انسان باشم.»

من از تنهایی ارباب حلقه‎ها دیدن متنفرم.

****


- این داره به چی نگاه می‌کنه؟!

"این"، کنار دوتای دیگه، پاهاشو زده بود به دیوار و نگاهش یه جای دور، محو شده بود.

اون یکی سرش چرخید سمتش، یه نیم‌نگاهی بهش انداخت و خندید.
- دوباره رفته رو شاخه‌ی درختش که ما نمی‌بینیم.

"این" شنید.
"این" تو دلش خندید.
"این" خیلی وقت بود که رو شاخه‌ی درخت نبود.
****

شاید به نظر احترام گذاشتن بیاد. از این خفن‌ روشنفکربازیای احترام به حریم خصوصی و این مزخرفات. حریم خصوصی کجا بود داداش من. حریم اگه خصوصی بود، پنجره‌هاش چفت و بست داشت. پشتشون پرده‌ی کت و کلفت داش. پشت دالون دالون و پستو پستو قایمش می‌کردن.

ولی به لبه‌ی پنجره می‌رسی، وقتی لبه‌ی پنجره می‌شینی..

جات امنه.
****

- هاه! مسلح شدم!

خیلی دیر شده بود. برای هر واکنشی خیلی دیر شده بود. حتی یه گریفندوری هم می‌فهمید خیلی دیر شده و حتی یه "جیمز" هم می‌فهمید باید سرنوشت محتومش رو با وقار و متانت بپذیره.

-

خب.. یه جورایی.

ویولت تفنگ به دست جلوی جیمز ایستاد و با لذت، به آبی که از سر تا پاش می‌چکید خیره شد. راستش نه دقیقاً به سر تا پاش. به چشماش خیره شد. یه حالت ِ نزدیک به "ازت متنفرم" توی چشماش بود که باعث می‌شد خنده از ته دل ویولت بجوشه و بیاد بیرون.

جیمز نگاهشو از بلوز و شلوار خیسش برداشت و زل زد به ویولت.

و دقیقاً همون لحظه بود که ویولت فهمید نگاهش دیگه فقط یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ خشک و خالی نبود. حتی یه نگاه ِ "ازت متنفرم" ِ بعد از دیدن کبودی‌های درگیری سنگین هم نبود. یه نگاه ِ "ازت متنفرم" وقتی حق با ویولته یا وقتی ویولت بی‌هوا یه توپ سمتش پرت کرد و داد زد "مارمولک!" و جیغ جیمزو درآورد یا وقتی با تدی همه‌ی کارتاشو حدس می‌زدن یا وقتی دو دست پشت سر هم از جفتشون بازیو برد یا حتی وقتی به بردن ِ مادرسیریوس کمک کرد تا جزّ جیمزو در بیاره نبود.

- شت.

آره.
نگاهش از اون نگاهای "دهنت خونه!"ی جیمزی بود!

-

ویولت یه گریفندوری نبود.
سرنوشت محتومشم قرار نبود بپذیره.
ولی از یه جایی به بعد دیگه بیشتر از این خیس نمی‌شید! می‌دونین؟!!!
****

گفته بودی اگه بشناسمت و ببینم اونی نبودی که فک می‌کردم، چی؟ بهت گفتم من همین الانش هم می‌شناسمت. گفتی اگه تصوراتم خراب شه چی؟ گور بابای تصورات رفیق. تصورات چه کوفتیه. من با تو بزرگ شدم لعنتی خر.

حدیث من هیشکدوم از اینا نبود مرد.

من نمی‌ترسیدم بشناسمت و اشتباه باشی. ببینمت و تصوراتمو خراب کنی. بیای و ازت بخوام بری. من اشتباه نمی‌کنم. من تو رو می‌شناختم. مث همون کارتای استوژیتت که از حفظ می‌تونستم بخونمشون. مث همون "نترس" ِ آخر شبی که بت گفتم. مث همون "انقد از پنجره بیرونو نگاه نکن". من می‌شناختمت.

ولی صادق باشم. آره. منم می‌ترسیدم.

اونی که پشت پنجره نشسته، هیچوقت به صدای تیک‌تاک ِ هیچ ساعتی اهلی نمی‌شه.

****

- اگه همینطوری اینجا دراز بکشم و خوابم ببره، ممکنه شما دو تا هیچوقت نرید؟

سرش روی زانوی تدی بود و شونه‌ی چپش روی شکم جیمز. یه جوری کج و کوله ولو شده بودن روی زمین که توصیف وضعیتش حتی از خود تدی لوپین کبیر، خفن‌ترین جدی‌نویس جادوگران هم بر نمیومد.

جفتشون ساکت شدن.

آدمای پشت پنجره هیچوقت به کسی نمی‌گن نره. واسه همین اجازه دارن پشت پنجره بشینن. آدمای پشت پنجره با خنده شونه‌شونو می‌ندازن بالا و می‌شنون که تدی می‌گه: «چقدر خوبه. هیچوقت اصرار نمی‌کنه..» و پررنگ‌تر لبخند می‌زنن. آدمای پشت پنجره فاصله می‌گیرن.

فاصله امنه.
فاصله هیچوقت کسی رو اهلی نکرده.
****

روباه دور وایساده بود. شازده کوچولو بهش گفت می‌شه بیای نزدیک‌تر و روباه گفت نمی‌تونم. گفت من هنوز اهلی نشدم.

من فک می‌کنم هیشکدوممون هیچوخ نفهمیدیم.

روباه از اهلی شدن می‌ترسید.
روباه، مال ِ پشت ِ پنجره و از دور نگاه کردن بود.

باس می‌ذاشتی از همون فاصله فیلممو بگیرم رفیق.
حالا صدای اون: «بیا اینجا ببینم!» و اون خنده و بغل و گریه و بغضی که با شوخی قورت دادم، همیشه یادم می‌مونه.

باس می‌ذاشتی پشت پنجره بمونم.

****

گروه کلمه‌های جدید از جیمز شروع شد. باید بلاجر تمرینی رو پرت می‌کرد برای تدی.
- می‌شه نری؟

ویولت هیچوقت نفهمید تدی چی جواب داد.
****

می‌شه نری؟
****

- افتضاح پرت می‌کنی!
- توپت سنگینه چون!
- ینی نباس بتونی بگیری؟!
- من می‌تونم اسنیچو بگیرم!
- دستت مث دست جوجه‌هاس!
- خفه شو!

محکم بلاجرو پرت کرد و البته که ویولت مثل یه مدافع بلاجرو قاپید. یه خاطره‌ی دیگه ته ذهن ویولت جرقه زد:

نقل قول:
نشسته بودن کنار هم رو زمین. توپو عمداً یه جوری پرت می‌کرد که وقتی می‌خوره به مانع و برمی‌گرده، بیاد تو صورت جیمز. بعد تو فاصله‌ی دو سانتی‌متری دماغش، می‌گرفتش. هر دفعه جیمز یه لحظه خودشو آماده‌ی ضربه می‌کرد و ویولت می‌خندید.

- از چی می‌ترسی؟! من مدافع این تیمم!
- دقیقاً از همینش می‌ترسم!


چشماشو تنگ کرد.
- حالا دیگه منو از تیم اخراج می‌کنین؟!

وووش!

-
****


اون پایین شلوغ پلوغ بود. ینی به نظر که شلوغ پلوغ میومد. مث این نقاشیایی که هرگوشه‌شون یه نکته‌ای داره. ولی اون بالا.. سکوت. باد خنک. آرامش. از اون سکوتی که از هر دو نفری که نشسته بودن روی حلقه‌ی دروازه‌ها، بعید بود. انگار فقط کنار هم می‌تونستن ساکت باشن.

- من بلد نیسّم برم پایین.

برای یه لحظه، همه اون رنگی که تو صورت ریگولوس بلک به عنوان یک مُرده‌ی از زیر دریاچه بیرون اومده باقی مونده بود، پرید.
- آم.. ام.. خب.. باید بگم این یک مقدار شرایطمون رو پیچیده...
- نگرفتی بچه‌خوشگل. من بلد نیسّم از این لبه‌آ برم اونورتر.
- من بسیار خوشحالم و حتی اصرار دارم که از این لبه اونورتر نری عزیزم.

ماگت و میمون اگر اونجا بودن و یه جا روی زمین گم و گور نشده بودن، یه نگاهی به هم می‌نداختن و برای اولین بار بر اثر حجم والای بلاهت ریگولوس، به تفاهم بی‌نظیری دست می‌یافتن.

ویولت ولی خندید.
- تو چرا این بالایی اصن!؟

ریگولوس با اون یکی دست آزادش که محکم میله‌ی دروازه رو نچسبیده بود، شروع کرد به شمردن:
- اون پایین یوعن داره، عرسینوس داره، اربوب داره که اصلاً کوییدیچ دوست ندارن و..

به خودش لرزید. یادش اومد جیمز نه فقط یه دلیل، که با احتساب ویولت دو تا دلیل لازم و کافی برای زنده زنده خوردن ریگولوس در اختیار داره. البته اگر آنزیم‌های معده‌ش پاسخگو بودن.
- متشکرم. من این بالا بیشتر از جشن لذت می‌برم.

دختر کنارش که برعکس اون بیخیال داشت خودشو به جلو و عقب تاب می‌داد، دوباره خندید.
- ولی جدی!

و جدی شد.
- چی‌طو می‌تونی دور بمونی بچه‌خوشگل؟

ریگولوس هم جدی شد. سال‌هایی خیلی بیشتر از اون که سن ویولت قد بده تو ذهنش مرور شدن. سال‌هایی که چاره‌ای جز صبر کردن و منتظر موندن نداشت. چشمای سیاهش سیاه‌تر شدن و نگاهش به یه جایی وسط زمین و هوا خیره موند.

- با تمرین زیاد عزیزم.
- کی با تمرین به دور موندن عادت می‌کنه!؟
- کسی که چاره‌ای جز دور موندن نداره.

خیره موند بهش. خیره موندن به هم. و ریگولوس تیره‌تر شدن چشمای ویولت رو دید. اون موجی که قبل از یه دیوونه‌بازی اساسی تو چشماش روشن می‌شد.
- ولی من دارم.
- چـ..
- و دور نمی‌مونم.

پاشد، دستشو حلقه کرد دور پایه‌ی حلقه‌ی دروازه.

- بولدوزر تو که نمی‌خوای منو این بالا..
- منو نیگا، همی‌جو بیا پایین، تو از پسش برمیای!

فیــــــــــــــــــــــــشت..!

- شت.

باور کنین یا نه، لحظات زیادی تو زندگی این دو نفر به چنین چیزی ختم می‌شد.
پوکر فیس شدن ریگولوس.

و دیوونه‌بازی‌های یهویی ویولت.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۰:۰۷ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#46

هافلپاف، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۱۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 364
آفلاین
نه!
کوين زودتر از همه نرسيده بود! يعنى فکر مى کرد رسيده اما اون گوشه ى ورزشگاه سمت چپ، روى نيمکت هاى انتهايى، يکى از شب قبل خوابيده بود. اون آريانا بود.


آريانا عاشق جشن تولده. اما بيشتر از تولد، کارت دعوتش رو دوست داره. به همين علت کارت دعوت رو که گرفت اصلا به زمان و اينا نگاه نکرد. شال و کلاه کرد و راه افتاد. خيلى شوق و ذوق داشت. اگه کسى خبر نداشت فکر مى کرد تولد آريانائه.


وسط راه، روى جارو بود که يادش افتاد کادو نخريده. آريانا اتفاقا عاشق کادو هم بود. اين کلا چون بين محفلى ها بزرگ شده، خيلى عاشق بود. بعد راهش رو کج مى کنه سمت بازار تا کادوش رو بخره. اينجا چون مى خوايم کادو به صورت سورپرايز بمونه تصميم بر اينه که کادو رو نگيم. اما آريانا بازم توى دردسر افتاده بود.

شب قبل رفته بود خونه ى خان داداشش يا همون محفل ققنوس. توى جمع درحالى که محفلى ها از حضور آرياناى مرگخوار ناراحت بودن، آريانا با حالت سعى مى کرد به خاطر حاضر کردن کادوش بيخيال بشه. رفته رفته محفلى ها غرق عشق مى شن و با آريانا هم گرم مى گيرن. آريانا مبايلش رو بيرون مياره.

تدى روى يه طرف تنها مبل سالن نشسته بود. دامبلدور روى سمت ديگه ش و شخص معلوم الحال صاحب مجلس وسط مبل نشسته بود و قلدرى مى کرد و نمى ذاشت فرد ديگه اى روى مبل بشينه. امان از دست اين بچه. بقيه ى اهالى روى زمين نشسته بودن و با حسرت به مبل نگاه مى کردن. آريانا سعى مى کنه بدون اينکه خان داداشش توى کادر بيافته از شخص معلوم الحال و تدى عکس بگيره.

درست از وقتى آريانا خواست از اون دو نفر عکس بگيره، يه سرى بچه ويزلى سعى کردن برن و بشينن روى مبل. آريانا جلو رفت.
- هى بوقيا برين کنار! مى بينيد که شخص معلون الحال اجازه نميده بشينين!



و در كمال تعجب شخص معلوم الحال به پدر مهربونى تبديل شد و اجازه داد کل ويزلى ها بشينن روى مبل. آريانا سعى کرد بدون اينکه خان داداشش و ويزلى ها توى تصوير بيافتن از اون دو نفر عکس بگيره که شخص معلوم الحال شور مهربونى رو درآورده و يکى از ويزلى ها رو بغل مى گيره!

آريانا در آخر ناچار از همه ى افراد روى مبل با هم يه عکس قايمکى مى گيره و از خونه ى عشق و محبت مى زنه بيرون.

حالا توي آخرين دقايق، آريانا از بازار يه قاب عکس خريد و اين عکس رو گذاشت داخلش.

تصویر کوچک شده


بعد بلافاصله رفت سمت ورزشگاه.

اما ورزشگاه خالى بود. انگار نه انگار تولدى در راهه. يه لحظه فکر کرد شايد يه نفر سرکارى واسش کارت دعوت فرستاده.
آريانا:

بعدش كارت دعوت رو باز كرد تا براي بار آخر يه نگاه بهش بندازه. که متوجه زمان تولد شد. يه روز زودتر اومده بود! بعدش رفت يه گوشه نشست تا زمان تولد فرا برسه.

يك روز بعد- روز تولد

مرگخوارا يه سمت جمع بودن و محفلى ها توى سمت مقابل. مثل طرفداراى دو تيم توى بازى دربى.

يه آهنگ نرمى توى ورزشگاه پخش بود. چندتا از محفلى ها در حال دادن کلاه تولد به مهمونا بودن. اين وسط مرگخوارا با ترس يه نگاه به اربابشون مى کردن و بعد کلاه رو مى گرفتن. ولدمورت داشت سعى مى کرد از گرفتن کلاه سرباز بزنه که نتونست يوآن رو قانع کنه!

همينطورى هى مهمونا اضافه مى شدن و همه منتظر اصل کارى ها بودن.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۰:۰۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#45

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۱۳:۳۵
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1070
آفلاین
_ اجاره ورزشگاه چقدر میشه؟
_چیزی نمیشه...یه ویکتوریا!
_ویکتوریا؟ویکتوریا واحد پول کشوره؟
_واحد پول نیست...شخصه...ویکتوریت ویزلی...اجاره ورزشگاه اینه که ویکتوریا ویزلی رو بدی بهم!

طبیعتا یکی از طرف های این دیالوگ، رودولف بود...کدام طرف؟خب مشخص است...ولی طرف دیگر که بود؟

_گازت میگرما!

بله..مشخص شد که طرف دیگر سگ سان بود...اما چیزی که در جامعه جادویی چیزی که زیاد بود،سگ بود...پالی،سیریوس،تدی و غیره! اما کدام یک؟

_دیگه هزینه اش همینه...نمیخوای برو یه جا دیگه!:sharti:
_باشه!
_باشه؟چی باشه؟ الان باید اصرار کنی و قبول کنی و اینا!
_خیر...میرم یه جا دیگه!
_خب...ام...باشه..ولی خب بیاد یه چیز به عنوان اجاره ای،رشوه ای، یه روغن چرپ کننده سبیلی چیزی بدی!
_میتونم یه "شاید" شاید بهت بدم...شاید گذاشتم ویکی رو ببینی...روی جارو در حال بازی کنار من تو کیو سی!

کیو سی...این مشخص میکرد که طرف دیگر که بود...سگسان کیو سی...تد ریموس لوپن!

_اوممممم...باشه...ولی اگه این شاید نشد،نگهت میدارم اینجا ازت بیگاری میکشم!
_باشه...پس تو هم دعوتی!
_دعوتم؟به چی؟
_جشن میخوام برگزار کنم اونجا دیگه...بزن و بکوبه!
_به چه مناسبت؟

تدی سکوت کرده بود...اما بعد از چند ثانیه نزدیک رودولف شد و در گوشش چیزی گفت...سپس از نزد رودولف رفت تا به جایی که اجاره کرده بود برود و رودولف را تنها گذاشت!
به نظر میرسید تدی آنقدر به مناسبت یا شخصی که بهانه مناسبت بود علاقه داشت و ارزش قائل میشد که حتی حاضر شده بود با رودولف معامله کند بابتش!

رودولف اما سرجای خود ایستاد...رودولف کسی نبود که جشن ها و مهمانی هایی که صد در صد پر از ساحره بود را از دست دهد...اما صحبت درگوشی تدی که به نظر ذکر مناسبت بود، عزم رودولف را جمع کرده بود تا هدیه مناسبی پیدا و به جشن برود.
رودولف نیز شخصی که بهانه جشن شده بود را ارج مینهاد!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: ورزشگاه شیرودی (شهید امجدیه سابق!)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۵
#44

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
معمولا وقتی به یک مهمانی دعوت می شوید، بزرگترین سوال این است:
"چی بپوشم؟ "

-نمی دونم چی بپوشم فرزند!

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور در حالی که کمد لباس بزرگی وسط دفتر مدیریت هاگوارتز ظاهر کرده بود، این را گفت.

فوکس پاسخ داد:
-قار!

دامبلدور به طرف ققنوس برگشت.
-قار فرزند؟
-پ ن پ هتل پنج ستاره! قار دیگه!

دامبلدور با تعجب به فوکس خیره شد و گفت:
-تو حرف زدی فرزند؟
-به! معلومه که زدم!
-تو که حرف نمی زدی خب!
-نه من من از اولش حرف می زدم آلبوس.
-از اولش؟ در تمام این سالها؟
-همیشه!
-احساساتیم نکن فرزند!

دامبلدور از کمد لباس هایش، دو ردای مخصوص مهمانی برداشت و به فوکس گفت:
-حالا که حرف میزنی فرزند؛ کدوم ردا بهتره؟ ردای سفید با گل های صورتی، یا ردای بنفش با خال های زرد؟
-نه با اون ردا خال خالیه شبیه مارمولک میشی. همون سفید گل گلی بهتره!

دامبلدور ردای خال خالی را به کناری انداخت، سپس با یک حرکت چوبدستی ردای سفید گل گلی را پوشید و یک کلاه مخروطی مخصوص تولد هم بر سر گذاشت.
سپس از کشوی میز تحریر اش بسته کوچک کادو شده ای را بیرون آورد و در جیبش گذاشت.
-اینم هدیه فرزند روشنایی...ساعت چنده راستی؟...وای بجنب فرزند دیرمون شد!

دامبلدور به سمت فوکس شیرجه زد و دم او را گرفت، سپس هردو با یک حرکت خفن درست مانند فیلم پنجم غیب شدند!

چند لحظه بعد، ورزشگاه

معمولا در زمین ورزشگاه کوییدیچ هیچ چیز دیده نمی شود؛ اما آن شب، وسط ورزشگاه میز بزرگ و طویلی گذاشته بودند و روی آن را با پارچه سفیدی پوشانده بودند. بر روی میز انواع و اقسام شکلات ها، آبنبات ها، نوشیدنی ها و یک کیک بزرگ به چشم میخورد.

در یک سمت میز گروهی با اشتیاق به سخنان پیرمردی که ردای گل گلی داشت گوش می کردند اما در سمت دیگر میز ظاهرا درگیری رخ داده بود.
زیرا چند فرد سیاه پوش، سعی در متوقف کردن مردی داشتند که سر بی مو وی همچون لامپ های مشنگی بخشی از ورزشگاه را روشن کرده بود!
-فرمودیم ولمون کنید!

ریگولوس در حالی که ردای لرد را گرفته بود گفت:
-اربوب بیخیالش! شبتون رو خراب نکنید!
-ولمون کنید...بذارین به این پیرمرد جلف نشون بدم دنیا دست کیه. اومده به ما میگه مو قشنگ از چه شامپویی استفاده می کنی؟
-ارباب بهش فکر نکنین. بذارین یه شب جشن بگیریم!

لرد سیاه فریاد زد:
-اومده جلوی ما میگه دزدی نکن تام! هیچ کس در هاگوارتز تحمل دزدی رو نداره.
-ارباب ببخشین این پیرمرد رو...به خاطر من!
-ما خودت رو هم نمی بخشیم رودولف! سینوس ردای ما رو ول کن!

آرسینوس گفت:
-ارباب! به سر مبارک قسم همه چیز درست میشه! همه چی حل میشه! خون خودتون رو کثیف نکنید!

ولدمورت یا همون تام، کمی آرام شد؛ ظاهرا متوجه نکته ای شده بود.
-امروز چتون شده؟ چرا همتون طرف این پیرمرد رو میگیرین؟

لینی پرواز کنان خودش را به نزدیکی سر نورانی و همچون "لامپ مشنگی" اربابش رساند.
-ارباب آخه...بعد عمری اومدیم جشن. بذارین خوش بگذرونیم بیخیال این حرفا بشیم.

لرد سیاه کمی فکر کرد و گفت:
-خیلی خب...می بخشیمش. البته شما رو هیچ وقت نمی بخشیم! پر رو نشین! هرچند ما بسیار لرد دانا و بخشنده ای هستیم. ولی بعدا حسابش رو می رسیم ها! حالا برید خوش بگذرونید. نه صبر کنین...اول کاری کنید به ما خوش بگذره!

همان لحظه، سمت دیگر میز

چندین جفت چشم در سکوت مطلق به ققنوس بیچاره خیره شده بودند!
بالاخره ویولت سکوت را شکست.
-میگم که پروفسک مطمئنی این جونوره حرف زده؟
-بله دخترم. خودش گفت این ردا رو بپوش!

اورلا گفت:
-پروفسور اون قرص های توهم تون رو خوردین؟
-کدوم قرص فرزند؟

یوآن گفت:
-نه اول باید قرص آلزایمرتون رو میخوردین پروفسور! :grin:

دامبلدور در حالی که آبنباتی از سر میز برداشت گفت:
-قرص چیه فرزندان؟ بیاین آبنبات بخورین!...هی اونجا رو ببینید! تام هم داره خوش میگذرونه. براش یه دست تکون بدین!

محفلی ها:








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.