هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۱۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#93

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰:۵۵ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- نه ارباب دروغ می گه! ما هیچی رو از شما پنهون نمی کنیم!

رکسان که لیسا شده بود حرف لیسای رکسان شده را تایید کرد.
- درست می گه ارباب. فنریر کلا دوست دار زیرآب ما رو بزنه. به خاطر همینه که من همیشه باهاش قهرم.

لرد سیاه نگاه دقیقی به رکسان انداخت.
- تو باید ازش می ترسیدی رکسان! یک چیز اینجا درست نیست.

رکسان و لیسا آب دهانشان را قورت دادند.

- راست گفتن میشن ارباب همه چی مرتبه!
- کراب؟ چرا اینجوری حرف می زنی؟
- چیزه ارباب یه خورده آب روغن قاطی کرده فقط همین چیزیش نیست! مگه نه رابستن؟!

رابستن درحالی که رویش را بر می گرداند تا لرد قیافه اش را نبیند گفت:
- راست می گه ارباب!
- تو چرا روت رو اونوری کردی؟ برگرد می خوایم ببینیمت!
- نه ارباب این رو از من نخواین.

لرد نگاه خشنی نثار تک تک آن ها کرد.
- راب برگرد! این یه دستوره!

رابستن با اکراه آرام آرام برگشت.
- چرا خودت رو این ریختی کردی؟
- از تاثیرات نشست و برخاست با کرابه ارباب؛ گفتم که چیزیش نیست.
- همه این رفتار های عجیب که شما دارین به کنار، چرا دو تا ویزلی که از قضا محفلی هستن تو خونه ما هستن؟

مرگخواران برای این سوال لرد جوابی نداشتند.

- اومده بودیم دخترمو ببینیم!
- دخترت؟ خالی؟!
- ارباب دروغ می گه من هیچ نسبتی با اینا ندارم. من خالیم خالی!

لیسا در حالی فریاد می زد گفت:
- نخیر من خالیم!

فرد جرج شده که از رفتار دخترش عصبانی شده بود، جامه درید.
- یعنی انقد چشم سفید شدی که دیگه پدرت رو قبول نداری؟

جرج فرد شده گفت:
- اگه تو باباشی پس من کی شم؟
- خب دیگه اگه من جرج باشم تو فردی.
- اگه عموشم پس چرا همش فکر می کنم که باباشم؟

لرد سیاه دیگر طاقت نداشت.
- یا همین الان میگید چه خبره یا همه تون شام نجینی می شید!


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۵ ۲۱:۴۳:۱۹

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#92

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۲ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۸
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 111
آفلاین
فنر نعره ای به منظور اظهار وجود و قدرت نمایی کشید و با حالتی گوریل وار وارد اتاق شد!
افراد حاضر نه تنها بخاطر ابهت فنر دچار تغییر حالت نشدند،بلکه حتی متعجب نیز هم نشدند.
در عوض همه عصبانی و حتی داری حالت تدافعی شدند.
فنر بسیار ناراحت شد از اینکه کسی از او حساب نبرده و حتی جا نخورده.
البته که هیچ وقت کسی جا نمیخورد اما فنر همیشه انتظار داشت کسی از دیدنش جا بخورد و خب این همیشه امیدی بود که نا امید میشد ولی همچنان در دل امید وار بود دفعه بعد کسی از آمدنش جا بخورد.
فنر درگیر این فکر ها بود که ناگهان با هجوم حضار روبه رو شد.
-بابا محکم نشستن کن باید بیرونش کردن بشیم!
-فردی من از چپ میرم تو از راست برو.
-هرچند با این شهاب سنگ قهرم وبا تو هم قهرم رکسان ویزلی...
-خالیم خالیییی رکسان خالییی.
-اه حالا همون اصلا باهات قهرم،ولی بیا از دست فنر لا اقل دورش کنیم! این فنر یکم خویش تن داره ولی تضمینی نیس اگر کس دیگه ای گرگ بشه هم خویش تن دار باشه!

-ایش،هرچند منم با تو قهرم ولی باشه.

جماعت متفرق شده از حوضه اولیه و متجمع شده در حوضه ثانویه که حد مرز ورود فنر به اتاق بود،به منظور دور کردن فنر هر کدام دست به کاری زدند اما احتمالا این درد سر قرار بود خیلی جدی تر از این حرف ها باشد!

دقایقی پیش!

-چشم ارباب ،فقط بذارید قبل اومدنتون برم به رکسان قضیه رو تفهیم کنم!
-خیله خب ماهم چند دقیقه دیگر خواهیم آمد. نجینی نخور اون پیتزاها رو!

و سپس فنریر به سمت اتاق رکسان رفت و صحنه خارج شد!

پایان فلش بک

-اینجا چخبره!

این جمله کافی بود تا عمق فاجعه کمی رخ بنماید!
حال چه کسی جرئت داشت ارباب را دست به سر کند؟
همه در شوک بودند که فنریر از فرصت استفاده کرد و خط دفاعی را شکست و به سمت لیسا و رکسانی که رکسان و لیسا بودند و لبخند های مضطربی به پهنای صورت داشتند، رفت و شامه اش را به کار انداخت.

-ارباب ظاهرا اینجا یکی یچیزی رو از ما داره پنهان میکنه!




Se.Sn _ Sli


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۴:۵۲:۲۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#91

گریفیندور

فرد ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۷:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۳۷ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
از این حرفا گوشم پره
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
-تق تق تق!
-کیه؟!

صدایی نیامد. در نتیجه رکسان با ترس شدید به سمت دستگیره در حرکت کرد. آرام آرام آن را چرخاند و با سرعت هرچه تمام تر درب خانه را گشود.
-تاداااااام!
-ای مرگ! ای درد! ای کوفت!

رکسان که در قالب لیسا بود با وحشت به فرد و جرج پدرش نگاه میکرد. فرد که به تازگی شروع به ساختن چماغ پرنده کرده بود تا در مسابقات کوییدیچ آن را با قیمت گزافی بفروشد و پول خوبی به جیب بزند، میخواست آن را به برادر زاده عزیزش هدیه بدهد ولی گویا زده بانو تورپین - که فرد با شناسه قبل خود یعنی پیوز پدر کفش های پاشنه بلندش را دراورده بود و ناخن هایش را کنده بود - را ناراحت کرده. از این جهت با آرامش گفت:
-بانو تورپین! بسیار شرمنده ام که موجب ترس و دلهره شما شده ام ولی ناموصا تو اتاق رکسان چیکار میکنی؟
-من خود رکســـــــــانم!

جرج، فرد، لیسا، رکسان، رابستن و کراب، با تعجب به یک دیگر نگاه میکردند. با این تفاوت که کراب رابستن بود و رابستن کراب بود و رکسان لیسا بود و در نتیجه لیسا رکسان بود.
-عمو، بابا، بیاید تو... باید همه چیو تعریف کنم.

5 دقیقه بعد

-اونجوری نگام نکن!

فرد و جرج که از رکسان به خاطر حمایت نکردن از کالای ویزلی به شدت ناراحت شده بودند، دست به چماغ ایستاده بودند و به مانند بسیجیان مقیم لندن به او و دوستانش نگاه میکردند...
-یه راه حل بدین بهمون!
-همینکه به خاطر خرید کردن از مغازه بورگین عاقت نکردم برو مرلینو شکر کن بچه!
-خجالت نمیکشین؟ واسه ولدی میرین شهاب سنگ میگیرین میمون ها؟

ولی در همین لحظه که فرد داشت سخن میگفت دست چپش به اشتباه به شهاب سنگ خورد و...
-ع منم تغییر کردم؟
-نه...
-راستی فرد چرا لباسای منو پوشیدی؟

رابستن با شور شوق تمام گفت:
-عه شت، فرد مانند جرج کرده کرد!

فرد ناگهان از یقه خویش به بدن خود نگاه کرد و دید که سیکس پک ندارد، پس رو به جرج کرد و گفت:
-جونز، چ بدن صافی داری جیگر...
-فلا ک سیکس پکات مال منه، پس خفه شو!

ول در همین لحظه، فنریر گری بک وارد اتاق رکسان میشود...



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۳۷:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#90

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۴:۳۹
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
تا الان رکسان، کراب، لیسا تغییر کرده بودند و حالا رابستن هم اضافه شده بود.

- انقدری که من با این سنگه قهرم خود لیسا هم قهر نبوده!

لیسا بودن برای رکسان خیلی سخت بود.
رکسان تصمیم گرفت دوباره شهاب سنگ را پیش لیسا ببرد تا خودشان دوتایی این مسئله را حل کنند.

پیش لیسا

- حالا با این چیکار کنیم؟

لیسا با نگرانی چند قدم عقب رفت.
- اونو ببر اون ور... خیلی میترسم ازش!
- منم باهاش کاری ندارم ولی باید فکری کنیم. نباید کسی دیگه هم این بلا سرش بیاد.
- برای خودمونم باید یه فکری کنیم!

چند ثانیه سکوت بین هر دوتای آن ها بود.

- شاید اگر اَزَمون دور باشه دوباره خودمون بشیم. مثلا اثرش موقت باشه.

رکسان سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
- امتحان کردم. نمیشه.

دوباره هم شروع کردند به فکر کردن.

- با اینکه دلم نمیخواد ولی خودمون که نمیدونیم؛ پس مجبوریم از کسایی دیگه کمک بگیریم.
- آخه اونا هم تبدیل میشن!
- اگر راه درست کردنش پیدا بشه، دوباره همه خوب میشن.

راه دیگری نبود. به خطرش می ارزید.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۴۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#89

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۰:۴۹
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 200
آفلاین
-شما از صبح تا حالا کجا بودن می شین؟

رابستن، به شهاب سنگ نزدیک شد و چنان به آن نگاه کرد که انگار گنج دیده است.
-نگاه کردن بکن!
-بابا، اون تکه ای از سیرازو بودن می شه!
-نه خیر! اون سنگ گردنبند منه.
-تکه ی سیرازو رو به من دادن کن!
-نمی دم.
-آهان...گرفتن کردنش کردم!

همین که رابستن به شهاب سنگ دست زد، تلوتلویی خورد و با شدت به عقب پرتاب شد؛ سپس احساس کرد که پشت سرش در حال سوختن است و استخوان پایش دارد آب می رود.

-بابایی، چرا من قدم بلند شدن شده؟
-چرا من قد کوتاه شدن شدم؟ چرا من مو در آوردن شدم؟

رابستن، شهاب سنگ را به کراب پس داد و با ناراحتی، گفت:
-اصلا سنگ رو نخواستن شدم.
-منم با سنگه قهرم.
- باید حواسمون باشه بقیه بهش دست نزنن.

شهاب سنگ، لحظه به لحظه داشت افراد بیشتری را جا به جا می کرد و این موضوع کم کم داشت دردسر ساز می شد.





ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۰۶:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۱۵:۲۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۱۹:۱۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۲۷:۵۲
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۳۱:۴۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹:۲۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#88

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۲:۴۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 152
آفلاین
تصویر کوچک شده


رکسان همان‌طور که می‌دوید و به خانه‌ی مشنگی‌ای که افتادن ِ شهاب سنگ آن‌را از بین برده بود نگاه می‌کرد، تصور کرد هم‌اکنون آن خانواده‌ی مشنگی کجا غیب شده‌اند و هم‌اکنون در کدام گودریک دره‌ای هستند و جایشان با چه کسی عوض شده‌است که، ناگهان کسی جلویش ایستاد و شهاب‌سنگ از جلوی چشم‌هایش ناپدید شد.

- اون... کجا رفت؟
- وای، این چقدر قشنگه!

صدای آشنایی، باعث شد رکسان چشم‌هایش را در حدقه بچرخاند.
- کراب... اون مال منه!

کراب که با لبخند و شیفتگی به شهاب‌سنگ نگاه می‌کرد اخم ریزی کرد.
- چی مال توعه دقیقا؟
- اون سنگی که توی دستته!
- ببین لیسا...
- من رکسانم!
- اصلا برام مهم نیست که گریم هالووینه یا نه، ولی این سنگ رو من همین الان پیداش کردم و مال خودمه! الانم برش می‌دارم!
- نه! ... بهش دست نزن!
- چرا، بهش دست می‌زنم و تو هم نمی‌تونی کاری بکنی. می‌خوام یه گردنبند قشنگ ازش درست کنم.

و کراب دستش را جلو برد و سنگ را برداشت. و همین‌طور که آن‌را به‌طرف جیبش می‌برد ناگهان تکانی خورد و یک پیکسی، ویز ویز کنان روبرویش ایستاد.

- چه... بلایی... سر من اومد؟
- من که بهت... گفته‌بودم...
- چرا پیکسی... چرا آنجلینا جولی نه!

خرابکاری همین‌طور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. حالا رکسان در قالب لیسا و کراب در قالب پیکسی قرار گرفته‌بودند و یک شهاب‌سنگِ زیبا، که باید جلوی هر کسی که قصد داشت به آن دست بزند را بگیرند.


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۳۱ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
#87

ریونکلاو

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷:۵۸ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۰:۱۴
از غار زیر سایه ژیپراده
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
-هاع؟

شهاب سنگ ایتوموری بسیار متین بالای سقف خانه ای تکان تکان میخورد. انگار که قصد قل خوردن دارد.

-جان من نکن این کارو! من میترسم! قل خوردن... خیلی خیلی ترسناکه! چندش آورم هست!

شهاب سنگ بسیار مصمم و بدون نگاه کرد به رکسان، به قل قل های آرامش بر سقف خانه ادامه داد. کسانی که ساکن آن خانه بودند، خانواده ای اصیل زاده و نجیب بودند که خانوادگی به لرد ارادت داشتند. رکسان از این ماجرا بی خبر بود و این همه چیز را با اولین پرش شهاب سنگ به هوا برای او روشن کرد.
-عه... عه! اون خونه یه اصیله! بیچاره شدم! اگه بمیرن...

در ذهن رکسان، پرده ها کنار رفت و لرد عروسکی و رکسان عروسکی، درحال حرف زدن بودند.
-تو یه اصیل که به ما ارادت داشتو کشتی؟ تو چقد دستو پاچلفتی تر از ربکایی!
-نه ارباب! من دستو پاچلفتی نبودم که! اون خیلی سر به هوا بود و پرید هوا!
-پس چرا جلوشو نگرفتی خالی؟
-چون یکم... یکم... ترسناک بود. نه نه! چندش آور بود!
-برای ما نه ترسناکیش مهمه نه چندش آوریش برای تو. ما اون خونواده رو سالم میخواستیم. تو باید بمیری.
-نه ارباب! نــــــــــه...


و تمام اون فریاد ها با افتادن او شهاب سنگ روی خانه ی خانواده مشنگی بر باد رفت. محو شد و لبخند محفل گونه ای را بر چهره او پدید آورد.
-آخیش! شانس آوردم.

لبخند محفل گونه ی او رفت. سپس به سمت شهاب سنگ دوید و سعی کرد فکر هایش را برای رام کردن شهاب سنگ به کار گیرد.
-دارم میام شهاب سنگ. ... البته از نوع یکم ترسناک!


Une fille française
~Only Raven~


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶:۱۹ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
#86

گریفیندور

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱:۲۰ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۶:۴۸
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 46
آفلاین
- می گم رکسان حالا باید چی کار کنیم؟ هم هدیه رو گم کردیم هم جا به جا شدیم!
- بیا برگردیم مغازه. اونجا شاید راه حلی پیدا کردیم.
- نه ! من با صاحب اونجا قهرم. اصلا تو تنها برو منم می مونم دنبال سنگ می گردم.
- امم... راست می گی بد فکری هم نیست! من می رم تو اینجا بمون دنبال سنگ بگرد. زود بر می گردم.
- باشه. ولی اگه دیر کنی با تو هم قهر می شم!

رکسان و لیسا از هم جدا شده و هر یک به کاری که گفته بود مشغول شد.
- رسیدم...رسی...دم!

رکسان جلوی در مغازه توقف کرد و شروع کرد به نفس نفس زدن. انقدر عجله داشت که فراموش کرده بود می تواند آپارات کند.
- چی!؟...نه! این... این... این امکان نداره!

رکسان به کاغذ روی شیشه مغازه چشم دوخت. " به علت وجود کار های ضروری مغازه تا سه روز دیگر تعطیل است". این موضوع اتفاق نا خوشایندی بود. بسیار ناخوشایند.
- چرا اینقدر زود بست!؟... حالا...حالا...حالا چی کار کنم.
- سلام لیسا! چرا اینقدر ناراحتی؟
- من رکسانم! رکسان خالی!
- نمی دونستم از اینجور شوخی ها هم بلدی...رکسان خالی!
- شوخی نیست! کاملا جدیه. من رکسان خالی ام!
- باشه باشه اصلا تو رکسان باش منم می شم لیسا. خوبه؟ حالا بگو چرا ناراحتی.
- واسه اینکه من و لیسا جابه جا شدیم! من شدم لیسا ،لیسا شده من. باور نمی کنی؟!
- لیسا رفتی خونه یکم بخواب تا بهتر بشی ، این حرف ها خوب نیست! منم کار دارم تا بعد لیسا
- من لیسا نیستم!

ولی فرد توجهی نکرد و سوت زنان از آنجا دور شد و رکسان را تنها گذاشت . رکسان با ناراحتی بدون مقصد معین به راهش ادامه داد. در این فکر بود که چگونه باید خود و لیسا را از این وضعیت بد رهایی بخشد که ناگهان به فردی برخورد کرد و روی زمین افتاد.
- آی سرم ... آی...حواست کجاست بچه!؟
- ببخشید ، واقعا متاسفم. بذارید کمکتون کنم.

دختر که نامش اما بود دستش را به سمت رکسان دراز کرد.
- ممنون. این کتاب ها چیه تو دستت؟
- این ها کتاب های نجوم و ستاره شناسیه! برای کلاس پرفسور ویز...
- خالی! خالی!
- بله برای مطالعه در کلاس پرفسور خالی خریدم.

ناگهان فکری به سر رکسان زد. کتاب ها! بله کتاب ها بهترین راه شناسایی هر چیزی بودند و حتما در مورد شهاب سنگ ماگل کش هم متونی مفید داشتند.
- میشه یک لحظه کتاب هات رو ببینم ؟
- البته ، بفرمایید!

رکسان با سرعت هرچه تمام شروع کرد به ورق زدن کتاب ها و زیر لب تکرار می کرد: شهاب سنگ ماگل کش، شهاب سنگ جا به جا کن یا هر اسم دیگه ای که داره! زودتر پیدا شو.
- شاید... شاید من بتونم کمکی کنم.
- چی!... نمی دونم. مگه تو تا حالا چیزی راجع شهاب سنگی که مردم رو جا به جا می کنه چیزی شنیدی؟
- بله!؟
- چیزی نیست فقط افراد رو جا به جا می کنه ، تو بدن همدیگه . از نظر تو هم خنده داره؟
-نه به هیچ وجه! حالا فهمیدم منظورتون چیه. منظور شما شهاب سنگ 'ایتوموریه'.
- تو این رو از کجا می دونی؟
- خب سرگذشت این شهاب سنگ بر می گرده به اتفاقی در ژاپن. خب منم اهل توکیو هستم دیگه.
- جدی!؟ ... یعنی... یعنی قدرت ماگل کشی داره؟
- ماگل کشی؟ تا اونجا که من می دونم نه!
- چه قدرتی داره؟
- ایتوموری قدرت جابه جایی مردم رو داره و می گن سال ها پیش تکه تکه شده و تکه هاش گم شدن.اطلاعات بیشتری ندارم.
- ممنون همین قدر کافیه. خدا حافظ.

رکسان با خوشحالی از اما خدا حافظی کرد و رفت تا لیسا را بیابد. شهاب سنگ ایتوموری اگر یکبار آنها را جا به جا کرده بود بار دوم هم می توانست. این بار رکسان ندوید و به محل اولیه آپارات کرد. همین که رسید با صحنه ترسناکی مواجه شد .
- یا مرلین!...


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۳۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#85

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 150
آفلاین

بدینوسیله اعلام میکنم این تاپیک به روند سابق خود باز میگردد!

* سوژه جدید *


- نمیخواید دیگه انتخاب کنید؟
- فقط یه کم دیگه...

رکسان اینو گفت و به لیسا نگاه کرد، و فهمید هیچکدوم مطمئن نیستن فقط یه کم دیگه طول بکشه. خریدن هدیه ی مناسب برای اربابشون، امری خطیر بود و باید به خوبی از پسش بر میومدن. پس یه بار دیگه، به چیزایی که روی میز مغازه بورگین و بارکز چیده شده بود، نگاه کردن.

- گفتی این چیکار میکنه؟
- این یه گردنبند طلسم شده ست. کسی که می پوشش رو به رقصیدن مجبور میکنه.

قطعا اگه صاحب مغازه میدونست این هدیه برای کیه، اینقدر خوشحال و راضی به نظر نمی رسید.
لیسا و رکسان سعی کردن لحظه ای تصور کنن اگه این گردنبند رو به اربابشون هدیه بدن، چه بلایی از طرف لرد و بلاتریکس، و احتمالا مروپ و نجینی سرشون میاد... ولی حتی تصورش هم وحشتناک بود! پس سریع سراغ جنس بعدی رفتن.

- این چی بود؟
- این... یه انگشتره که دست هر کی میپوشش رو میسوزونه...

رکسان و لیسا اجازه ندادن فروشنده بقیه حرفشو بزنه و سریع سراغ جنس بعدی رفتن.
- اینو ندیده بودم. این چیه؟
- این یه شهاب سنگه...
- برو بابا! اینم مغازه لوازم جادوی سیاهه تو داری؟ اینا رو که توی مغازه شوخی بابامم هست!
- جنس خفن نداری. قهرم.
- چی میخواین خب؟ شاید تو انباری باشه...
- ماگل کش!

چشمای فروشنده از خوشحالی گرد شد. میتونست بعد از شونصد ساعت، با دادن ویژگی های ساختگی به جنس جدید، یه جوری از شر این دو مشتری سمج خلاص شه.
- این کاملا ماگل کشه. کـــــــــــاملا ماگل کش.

رکسان با خوشحالی، شهاب سنگ رو از فروشنده گرفت و پولش رو تحویل داد و با لیسا از مغازه بیرون رفتن، بدون توجه به اینکه لیسا داره بد جور بهش نگاه میکنه. لیسا چند دقیقه با حالت قهر کنارش راه رفت و فهمید رکسان اصلا توی این دنیا نیست.

بووووووووووم

- هی، چیکار میکنی؟ خودم می دمش ارباب، خودم پولشو دادم!
- من می دمش ارباب، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی. یه لحظه وایسا... چرا من دارم خودمو میزنم؟

لیسا راست میگفت. کسی که روبروش بود و درحال کتک خوردن، خودش بود!
رکسان هم ایستاد و به روبروش خیره شد، جایی که باید خودش می بود، ولی در واقع، لیسا بود توی بدن خودش!

- من با خودم قهرم!

برای يه لحظه، هر دو متوجه شدن که ممکنه همه اينا زیر سر شهاب سنگ باشه، ولی...

- چیز... پس شهاب سنگ کو؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۰:۵۰ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶
#84

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
یکی بود، یکی نبود. غیر از مرلین، دامبلدور هم بود! در یک مکان هاگوارتز به نام "پشت تخت آملیا در تالار هافلپاف"، دختری بود به نام "آملیا"، که قصد داشت برای دیدن دوست فشفشه اش، به "مغازۀ بورگین و بارکز" برود؛ چرا؟ شرح نامه در ذیل آمده است:

" سلام آملیا. هنوزم با ستاره ها حرف میزنی؟
ام... یه کم تند رفتم اما دلیل داشتم! چون ساحره نیستم که اسمایلی متحرک بذارم، مجبورم از این ایموجی های تلگرام و وایبر و اینا استفاده کنم، میدونی که! ولی یه خبر خوب دارم!

از همون ستاره ها کمک بگیر، یه جوری از هاگوارتز جیم شو و بیا مغازۀ بورگین و بارکز! یه سری مورخ و منجم جمع شدن و قراره فردا، بحث های مهمی بکنن. از قرار معلوم، میخوان به یه جای عجیب برن که اسمش از خودش عجیب تره! بهت هم اسمشو نمیگم تا نری تو اینترنت سرچ کنی پیداش کنی!

امضا:
دوست فشفشه!"


چگونه؟ آملیا پشت در، منتظر لفت دادن اعضای هافلپاف از گروه تالار عمومی بود تا فرصت آپارات کردن گیر بیاورد؛ رز رفت... رز رفت... گیبن رفت... رز آمد...
- وا! چرا اینجوری میشه؟!

کمی بیشتر منتظر ماند؛ و به یاد آورد که بدلی برای خودش نساخته. بنابر این مشغول خواندن کتاب طلسم هایش شد:
- زیبا سازی؟ مگه داریم؟ از این زیبا تر؟! خوش صدایی... اونوقت دیگه رودولف ولم نمیکنه که! اینهمه کمالات! ستاره ها میگن این یکی عالیه!

و شروع به خواندن کپشن ورد کرد:
- این طلسم یک کپی، دقیقا عین خودتون درست میکنه، منتها از نظر ظاهری! اون هم فقط به مدت بیست و چهار ساعت! تازه کپی هم بسیار تودار و گوشه گیره؛ خب... اشکال نداره، کسی نمیفهمه کپیه!

کِی؟ چند دقیقه ای که از اجرای طلسم و تست آن گذشت، آملیا متوجه شد که دیگر نیمه شب شده و وقت رفتن است. کیف و بند و بساطش را برداشت و تلسکوپش را زیر ردایش جاسازی کرد و همینکه در خوابگاه باز شد...

- پارتی نیمه شــــــــب!
-

برخلاف انتظار آملیا، همه در وسط تالار جمع شده و نخوابیده بودند؛ به جز رودولف و جسیکا که البته آنها هم خواب نبودند، منتها در وسط تالار جمع نشده بوده و اعتصاب خواب کرده و گوشۀ تالار کز کرده بودند.

- پس... من میرم جنگل ممنوعه... تا...
- جنگل چرا ممنوعه؟! میگیرن ناظرا رو یقه! نمیشه!

باید به فکر راه دیگری بود...

کجا؟ مغازۀ بورگین و بارکز؛ پس از جردادن هافلی های خائن به محفل به جز رز! با کی؟ دوست فشفشه!

- سلام لیا! اومدی بلاخره!

از آنجا که این سوال قبل از (کِی) جا ماند، هم اکنون اضافه میکنیم! کی؟ مجموعۀ متناهی A و B جماعت مورخ-منجم، همه دور هم جمع بودند و دررابطه با رفتن به یک مکان مهم، از نظر تاریخی و نجومی صحبت میکردند و در همین لحظه بود که آملیا هم سر رسید.

- ببین داش، ما اَ اول قرار بود چـــی؟ بریم جیجن ایزتا!
- برادر من، وقتی نمیتونی اسمشو تلفظ کنی، چه اصراری بر رفتن داری؟!
- خب لیا... اینا قراره برن... لیا؟

آملیا که با فرمت ذوق باب اسفنجی طوری، به گروه منجمان نگاه میکرد، متوجه مخاطب قرار گرفتن توسط دوست فشفشه نشد...

- ببینید، آقایون، داداشام! گفتَه باشم! جیجن ایزتا واس ماس، ینی کلیش واس ماس! باس بریم اونجا!

این بکش و آن بکش! بزن بزنی در نگرفت؛ بلکه هردو طرف، سیگاری در دهان نهاده و کشیدند! منظور، این کشیدن است. آملیا که از نگاه کردن باب اسفنجی طور به منجم بغل دستش، خسته شده بود، به سمت دوست فشفشه برگشت و پرسید:
- قضیه چیه؟ میخوان کجا برن؟
- خواستم اینجا بهت بگم، که اسپویل نشه! مورخا دوس دارن برن چیچن ایتزا ولی منجما میگن قله اورست!
- قله اورست چرا؟!
- خب عزیز من، کشوندمت اینجا که...
- ستاره ها میگن چون قله نزدیکتره به آسمون!
-

پس از چند دقیقه پک زدن به سیگار، دوباره بحث ها بالا گرفت:
- جیجن ایزتا!
- قلّۀ اورست!
- جیجـ...
- چقد ساحره! :droll:

از آنجا که جماعت ساحره و جادوگری که به رودولفیان عادت نداشتند، به گونه درحال افزایششان حساسیت داشتند، تصمیم به گریز گرفتند و از آنجا که قلۀ اورست بسیار مرتفع بود و احتمالا نمیتوانستند به موقع فرار کنند، پس به همان چیچن ایتزا رفتند!

چیکار؟ گشت و گذار، دوئل، هاگوارتز! البته هاگوارتز، قید مکان بود. ده امتیاز از گریفندور!

- خب، لیا! به نظرت چجوره؟
- قله اورست بهتر بود!

راهنمای چیچن [] به سمتشان رفت و شروع کرد به زدن آن حرفها که حوصله ملت را سر میبرند؛ باشد که رستگار شوند و دیگر حوصله سربر نباشند! در همین میان، گچی را برداشت و به سبک مودی ای در فیلم جام آتش، به سمت آملیا و دختر فشفشه پرتاب کرد.
- اند کن هیِر انی سوند این هیز کلس!
- اگه میدونستم اینجا کلسه، قبلش یه مطالعه ای میکردم!

راهنما که آملیا را برخلاف آرمان هایش دید، با عصبانیت فریاد زد:
- برو مدیر رو بیار!

و انگشت اشاره اش را به سمت دختر فشفشه گرفت. آملیا زیر گوشش گفت:
- ظاهرا این معلمی، چیزی بوده که الان اینجوری رفتار میکنه!

حرص راهنما، بدجور درآمد و دست به چوبدستی شد.
- برین کنار! منو متوقف نکنین! میخوام پدرشو در بیارم!
- آغا کسی جلوتو نگرفته که!

مرد از خجالت، آب شد و توی زمین رفت؛ اما بخاطر قانون پایستگی آب، ناچارا از حالت آبی درآمد. رو به آملیا کرد و به رسم دوئل بازان، چوبدستی اش را جلوی صورتش گرفت. سپس دور آملیا چرخید و چرخید و چرخید و...

- ریداکتو! آخیش، داشت خستم میشد!

راهنما هم کم نیاورد:
- اکسپلیـ...
- فکر کنم با آریانا اشتباه گرفتی خودتو! یا هری پاتر!

و بازهم پوکر. باید طلسمی پیدا میکرد که آملیا نتواند ایراد بگیرد و پدر حسابی ای هم از او در بیاورد.
- پس، بگیر که اومد! وینگاردیوم له ویوسا!

اما تنها تغییری که ایجاد شد، پرواز چوبدستی آملیا به سمت بالا بود. رو به چوبدستی گفت:
- چیکار میکنی؟ چرا چوبدستی رو پرواز دادی؟!
- چون اکسپلیارموسم هنوز باز بود!
- من با ستاره ها حرف میزنم، این با چوبدستی حرف میزنه!

کمی از گفته شدن این حرف توسط آملیا نگذشته بود که همه - اعم از منجم و مورخ - شروع به خندیدن کردند. راهنمای موزه که چیز خنده داری نمیدید، اما چون همه داشتند آملیا را مسخره میکردند، او هم شروع کرد به هار هار خندیدن؛ به طوریکه بر اثر این خنده هایش، چوبدستی آملیا شکست... و همچنین، کاسۀ صبر آملیا را!

فردای آن روز، روی میز ناهار هاگوارتز، پس از آمدن جغد ها و آوردن نامه ها و روزنامه ها
نقل قول:
تیتر اخبار: شکستن سر عده ای مورخ و منجم، و دیوانه شدن آنها!


آملیا، بلافاصله پس از خواندن تیتر، روزنامه را کنار گذاشت.
- حقشون بود!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.