هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۳۴ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۱:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
-ببین پیاز داغ مامان، کوتاه کردن موها هر چند وقت یک بار ضروریه. مخصوصا برای شما که موهای پرپشتی داری.
-

لرد دستی به سرش کشید.
فقط بیابان بود!

در فکر فرو رفت. شاید مادرش اخیرا فرزند دیگری هم پیدا کرده بود که نامش "پیاز داغ" بود. از قضا آن فرزند موهای پرپشتی هم داشت. شاید او برادری دوقلو پیدا کرده بود! اگر چنین موضوعی صحت داشت باید در اولین فرصت این برادر حق خور را به سزای اعمال کثیفش می رساند. حتما بخاطر همین برادر ظالم بود که سر او اکنون عاری از یک تار مو مانده بود زیرا تمام مو های ژن خوب گانت و ژن بد ریدل های گور به گور شده را برادرش به ارث برده بود.

در همین افکار ناخوشایند و حسادت آمیز غرق بود که مروپ دستی جلوی صورتش تکان داد.
-عزیز مامان حواست به حرفام هست؟ بیا تشریفمونو بر داریم ببریم آرایشگاه تا موهای مبارکتو کوتاه کنند و عین ماه شب چهارده بشی.

ظاهرا این بار دیگر پای برادر گم گشته اش "پیاز داغ" وسط نبود.
-مادر جان شما مویی بالای سر ما می بینید؟! ما را به سخره گرفتین؟!
-نه لوبیا پلو مامان...سخره کجا بود؟! مگه پسر دسته گل من چی از بقیه کم داره؟

مورچه ای که دانه جو ای را کف زمین خانه ریدل حمل میکرد با شنیدن جمله مروپ ناگهان متوقف شد و از همان فاصله نگاهی به لرد انداخت.
-یه تار مو و یه دستگاه دماغ ناقابل!

اما از از آنجایی که صدای مورچه ها فرا صوت بود هرگز این حقیقت تلخ در میان آن گفت و گو مادر و فرزندی شنیده نشد.

مروپ از آن دست مادرها بود که هرگز عیوب فرزندش را نمی دید. هنوز سخنانش لرد را قانع نکرده بود که آخرین ترفند خام سازی را به کار گرفت.
-عزیز مامان، زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم!

در حالی که تن شاعر در گور میلرزید و بخاطر این حسن استفاده از شعرش به شاعر شدنش لعنت می فرستاد، لرد دوباره دستی به سرش کشید. به قدری شعر خام کننده بود که واقعا حس میکرد تار موهایی را در زیر انگشتانش حس می کند.
-برویم مادر جان...می خواهیم زلف های بلند خود را کوتاه کنیم تا بر بادتان ندهیم.

و آن دو نفر راهی سالن مد و زیبایی کراب شدند. بی گمان با وجود این مادر و فرزند متوهم موقعیت سختی در انتظار کراب بود.




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۸:۲۹
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 48
آفلاین
- فرزندم دست نگه دار!

کراب در حالی که سعی می‌کرد تمام زورش رو به دستاش منتقل کنه، نگاهش رو برای لحظه ای از روی هدف به چشمان دامبلدور منتقل کرد.

- چیه؟

دامبلدور در دل مناجاتی با مرلین کرد که بلکه این حیله کارساز باشه و بتونه از دست کراب جون سالم به در ببره.

- فرزندم نگاهی به من بکن. من رو طبق مد روز تغییر دادی ولی شاید این مد شامل دماغ نمیشه! نیم ساعته که داری تمرین هدف می‌کنی ولی حتی یک ضربه رو هم به جای درست نزدی. شاید تقدیر اینه که من به همین شکل از آرایشگاه تو خارج شم.

کراب لحظه ای به حرفای دامبلدور فکر کرد. اگه حق با اون بود چی؟ اگه این ضربه آخر به دماغ دامبلدور برخورد می‌کرد و اون از جاش کنده می‌شد چی؟ اونوقت مردم درباره کراب چه فکری می‌کردن؟

- آرایشگری که به زور با مد مقابله کرد...
- چیزی گفتی فرزندم؟
- نه نه!

کراب دست حاوی چماق رو پایین آورد.

- مشتری از کار ما راضی هستن؟

دامبلدور برای آخرین بار ننگاهی به آیینه انداخت. باخودش فکر کردن صدها سال زحمت کشیده بود تا بتونه همچین حجمی از ریش رو تولید کنه. میلیون ها شپش هر شب همدم اون بودن. هرکدوم اسم داشتن، سلیقه غذایی هر کس رو می‌دونست. ولی حالا همه اونها تبدیل به هیچ شده بودن. ولی جون خودش مهم تر بود!

- آری، بسیار راضی هستیم.

دامبلدور از جیب ردایش نایلون بزرگی بیرون آورد و مشفول جمع آوری تلفات ریش هایش از روی زمین شد. و بعد از چند دقیقه تراژدیک، به همراه نایلونِ پر شده از ریش آرایشگاه رو ترک کرد.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۸:۳۵
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 274
آفلاین
دامبلدور به آینه خیره شده بود. موهایش و ریش هایش نبودند. مهم تر از همه دماغش بود که به زودی قرار بود برود! او دوباره به کرابی که چوب را میچرخاند تا محل ضربت درست را پیدا کند، نگاه کرد.
-فرزنـ...

ترق!


-آخ!
-اه! اشتباه خورد!
-نزن فرزنـ...

بوم!


-آیی!
-دهه! چرا به دماغش نمیخوره!

کراب نشونه گیری خوبی نداشت. کراب چند بار امتحان کرد، ولی هیچ تاثیری نداشت. چوب کراب، یا به پیشانی دامبلدور و یا به چونه اش بر خورد میکرد.
اولین بار بود که دامبلدور بلاتریکس را آرزو میکرد تا به کراب کمک کند؛ حتی اگر قرار بود با چاقو به او ضربه وارد کند!
-فرزندم! بهتر نیست از یکی دیگر از دوستانت بخوای تا در نشونه گیری بهت کمک کنه؟
-چرا؟ مگه نشونه گیری من چشه؟
-هیچیش نیست فرزندم! گریه نکن! اصلا... بزن تا یاد بگیری. نشونه گیریو آدم از همین مواقع یاد میگره دیگه!
-چشم!

نیم ساعت بعد


-آخ فرزند! دماغمونو کوبیدی؟ نشونه گیریت خوب شد؟
-چقد چروک گریه میکنین؟... نه! خوب نشد. باید بازم کار کنم تا به هدف بخوره.
-خیلی کوبیدی تا یاد بگیری؛ صورتم چروک شد. حالا بهتره بازم کار کنی. بزن بابا جان! بزن.

کراب دوباره چوبش را بالا برد و در دستانش چرخاند. این بار میخواست محکم تر از قبل چوب را بکوبد!


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
پس از زدن این حرف کراب، ریش تراش مشنگی اش را درآورد و خورده موهای دامبلدور را هم از ته تراشید.
-خب این الان امروزی تره... برو پیش مرلین و جون منو دعا کن از لولو تبدیل شدی به هلو!

دامبلدور دوباره به طرف آینه برگشت...این درست بود که آینه نفاق انگیز بود اما او مطمئن بود هیچ وقت دوست نداشته که شبیه لرد سیاه بشود.
-بابا جان! میگم شبیه تام نشدم؟

کراب که چوب گردن کلفتی را از پشت آینه بیرون میکشید لبخند زد.
-آره.. شبیه تام کروز شدی ..فقط باید آخرین عملیاتم انجام بدم تا کاملا شبیه کروز بشی

کراب کاملا در تصمیمش مصمم بود. مد یعنی خود لرد سیاه و دامبلدور که از نظر کراب کاملا دمده بود باید مدرن میشد و خب کراب هم جایزه ی آرایشگر سال را میبرد!

چندی نگذشت که صدای بوووم در سالن آرایشگاه اکو شد.

و کراب درحالی که قیچی و منگنه و سوزن را کنار هم میچید، زیر لب زمزمه کرد.
-خب الان فقط باید دماغشو بکنم که کاملا یه آدم مدرن بشه ... اوه چه دماغ بزرگی هم داره!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
خلاصه:

کراب یه سالن مد و زیبایی تاسیس کرده و منتظر مشتری های عجیب و غریب با درخواست های عادی و غیر عادیشونه.
اولین مشتریش دامبلدوره که کراب شروع به اصلاح ریشش می کنه.

..................

-بابا جان کاش بذاری منم یه نگاهی به آینه بندازم!

کراب اصلا تمایلی به این کار نداشت. چون اثر هنری اش هنوز کامل نشده بود و اثر هنری، تا وقتی که کامل نشده باشد، اثری کاملا غیر هنریست. برای همین به کارش ادامه داد.

اصلاح کرد و کرد و کرد.

زمین پر از مو های سفید شد. طوری که نزدیک پایان کار، کراب تا کمر در تپه ای از مو فرو رفته بود.

دامبلدور از این فرصت استفاده کرد و به طرف آینه برگشت.
-بابا جان...فقط بگو این چیزی که می بینم واقعیت نداره!

کراب مایل نبود مشتری اش ناراضی باشد. همیشه حق با مشتری بود.
-نه آقای دامبلدور...اون آینه نفاق انگیزه. شما ته دلتون مایلین اون شکلی باشین. ولی شکلی که من دارم براتون درست می کنم به مراتب زیباتر و به روز تره. کمی صبر کنین. کارم داره تموم می شه.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

جودی جک نایفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۰ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۸:۱۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
از هـᓄـیــטּ ᓗـوالیـ جهنـᓄـ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین
-بابا!؟ گفتم اینا ریشای منه داره رو زمین میریزه!؟

کراب خیلی ریلکس به دامبلدور نگاه کرد، بعد به ریشای رو زمین نگاه کرد و با آرامش گفت:
-هوم؟! اهوم! زیادن، گفتم کوتاش کنم برات!

دامبلدور خیلی تعجب کرد. اون فقط به ریشای خودش، مال خودش، سهم خودش، تعلق داشت! دامبلدور و بی ریش بودن خیلی عجیبه! از روی مهربونی به کراب نگاه کرد تا اونو راضی کنه ریشاشو نزنه.
-دخترم... یعنی پسرم! من به این ریشا معروفم! دامبلدوره بی ریش تا حالا دیدی؟
-الان میبینم!

و این باعث شد، دامبلدورسرش رو پایین بندازه و به گلای قالیچه پر از ریش خودش زل بزنه. کراب هم با زحمت سعی کرد قیچی رو زیر چونه دامبلدور ببره.
-هی؟ پروفشون؟ به یه خوشمل نگاه کن دیگه!

اونقدر ریز ریز خندید که دامبلدرو بهش نگاه کرد.
-بله بابا جان؟
-هیچی!... آخیــــــــــــش! راحت شدم!

بعد، دوباره به جون ریاشی دامبلدور افتاد.
-الان برات یه دامبلدور، مدل تام ریدل2019 میسازم کیف کنی!


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
دامبلدور که فقط برای زیاد کردن مهر و عطوفت آمده بود نمی دانست مایل به چه کاری است.
-بابا جان من نمی دونم هرچی خودت دوس داری انجام بده منم مهر و عطوفت بینمون رو زیاد میکنم

کراب که نظری راجب مهر و عطوفت دامبلدور نداشت،قیچی صورتی رنگی را برداشت و به سمت او برد.
اما یک دفعه انگار که چیزی یادش آمده است،آینه را از جلوی صورت دامبلدور برداشت و نقاشی نجینی که به کله ی لرد بیچیده بود را جلوی او گذاشت.
-بابا جان چیکار میکنی؟ این تامه؟

کراب قیچی را به سمت ریش دامبلدور برد.
-این اربابه روی سرش پرنسس نجینی ان،جدیدا مد شده توی آرایشگاه ها به جای آینه اثر هنری میذارن که ....آهان.. که مردم هنری شن

دامبلدور که از تعجب شاخ درآورده بود،گلی کوچکی از ریشش درآورد و به کله ی لرد سیاه در عکس چسباند.
-آفرین فرزندم ببین اینجوری هنری ترم شد....باباجان اونا ریشای منه که داره روی زمین میریزه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
چند دقیقه بعد، کراب که رژ بنفش تیره مخصوص موقعیت حساسش را زده بود، برگشت.

رودولف را دید که دو ساحره مرگخوار از همه جا بی خبر را روی صندلی نشانده و سرگرم پیچیدن بیگودی به موهایشان است.
رابستن را دید که کلکسیون لاک هایش را جلوی بچه ریخته و خودش هم به عنوان مدل نقاشی بچه، دیسی پر از انگور روی سرش گذاشته.
بلاتریکس را دید که سه اتوی مو را به هم چسبانده و با اصرار سرگرم صاف کردن یک تار مویش است...
گابریل را دید که همچون فرفره به دور خودش می چرخید و کل سالن را با الکل ضد عفونی می کرد.
بانز را دید که...
بانز را ندید!

کراب فهمید که وقتش رسیده که نظم را به سالن بازگرداند!
-یاران لرد سیاه...این جا سالن منه. دارین نظمش رو به هم می زنین! شما اگه بخوایین وارد بشین باید به عنوان مشتری بیایین. شنیدین چی گفتم؟ چیکار می کنی راب؟ اونی که داری به سرت می زنی ژل موئه...و تو کچلی! ابیگل...می تونی بگی که دقیقا چرا اون گوشه سالن دارم یه گردباد می بینم؟ اون رکسانه که تو گردباده داره می چرخه؟

مرگخواران متوجه شدند که عذرشان خواسته شده. سالن را یکی یکی و به آرامی ترک کردند.

-بی جنبه! رژ بنفش تیره هم اصلا بهت نمیاد!

کراب به سراغ دامبلدور که به حالت بسیار خوشحالی روی صندلی نشسته بود، رفت.
-خب...شما اولین مشتری من هستین. لطفا بگین که مایل به انجام چه کاری می باشین!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 193
آفلاین
دامبلدور با جیبای پر از مهر و عطوفت دم در وایساده بود و منتظر بود کراب بره اونور، درو براش باز کنه و ردای بنفش ماه و ستاره ایشو ازش بگیره و به یه ماساژ مجانی دعوتش کنه. تو همین افکار با عشق و محبتش بود که با صدای به هم کوبیده شدن در، از جا پرید.

- کی بود؟
- چی بود؟
- چی می خواست؟

اما کراب هنوز تو شُک بود و اهمیتی به سیل سوالای مرگخوارا نمی داد. باید تصمیم درستی می گرفت. سالنش هیچ درآمدی نداشت و دامبلدور اولین مشتریش بود. از طرفیم اگه دامبلدور از اونجا خوشش میومد، بقیه ی محفلیام میرفتن اونجا. اما مشکلی وجود داشت. مهر و عطوفت!
همونطور که به در تکیه داده بود، رژ بنفش تیره ش، که برای مواقع حساس بود رو، از جیبش در آورد.
- من می رم رژ بزنم. خیلی عمل حساسیه. لطفا حواسمو پرت نکنین. مشتریارم نپرونین.

- یعنی چی که مشتریارم نپروندن کنین؟
مرگخوارا با عبارت"مشتریارم نپرونین" هیچ آشنایی نداشتن. اما نمی خواشتن رابستن به این ناآشناییشون پی ببره.
- یعنی... یعنی یه وقت یه کاری نکنیم که... که...
- که یه جوری نشه که... مثلا یه طوری که...
- یه طوری که...ببین، مثلا... مثلا...
- مثلا... بخوان بپرن!
همه ی مرگخوارا به شکل به فنریر که جمله ی آخرو گفته بود، خیره شدن. حتی زنگ درم کوچکترین تغییری تو موقعیتشون ایجاد نکرد. تنها مرگخواری که تو وضعیت خیره شدن نبود، رابستن بود که به صورت داوطلبانه به سمت در رفت.

- بابا جان، من به اینجا اومدم تا مهر و عطوفت رو بین خودمون دوباره زنده کنم!
- دامبلدور شما دونستن می کنی مشتریارم نپروندن کنین یعنی چی؟ توی دفترچه م پیدا شدن نکردم.
- بله بابا جان! بله! معلومه که می دونم.
دامبلدور هم زمان که مهر و عطوفتای توی جیبش رو به اطراف پخش می کرد، رابستن رو کنار زد و وارد سالن مد و زیبایی کراب شد.


ویرایش شده توسط دروئلا روزیه در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳ ۲۱:۴۳:۱۷

One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۳:۳۷ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۰:۳۶ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
سوژه جدید

- پاشو از اینجا ببینم! من می‌خوام بشینم! ایش!
- من و بچه از اول اینجا نشستن کرده‌بودیم و الان هم پا شدن نمی‌کنیم!
- البته اول من اونجا نشسته بودم که ندیدینم و روم نشستین. بعدشم که فهمیدین خودتونو به نشنیدن زدین و من مجبور شدم پا بشم.
- اگه برای همتون رژ لب طوسی نزدم کراب نیستم!

گویا کراب هنوز هم فکر می‌کرد رژ لب طوسی عذاب الهی محسوب می‌شود.

چند روزی بود که کراب اصلا حوصله نداشت. چپ و راست به ملت گیر می‌داد و حالشان را می‌گرفت. حق هم داشت نداشت. کراب هیچ‌وقت حق نداشت اما این‌روزها از شدت بیکاری بی‌اعصاب شده و زمین و زمان را به هم دوخته بود.

مرگخواران که واقعا به ستوه آمده‌بودند میزگردی تشکیل دادند و تصمیم گرفتند سر کراب را به گونه‌ای گرم کنند تا مزاحمشان نشود؛ اما هیچ فکری به ذهنشان نمی‌رسید.

- نظرتون در مورد این ایده چیه که براش رژ لب جدید بخریم؟

دست همه بالا رفت. ایده خوبی بنظر می‌رسید.

- خب حالا کی حاضره براش پول خرج کنه؟

دست ملت به‌گونه‌ای پایین آمد گویی که هرگز دستی نداشته‌اند. خب، شاید آنقدرها هم ایده خوبی نبود.

- بیاین بهش بگیم از استعداد هاش استفاده کنه... ها؟
- استعداد؟ کراب؟
- ما می‌دونیم استعدادی نداره... خودش که نمی‌دونه!
- خب مثلا چه استفاده‌ای؟
- بیاین... بیاین بهش بگیم یه سالن مد و فشن باز کنه. چطوره؟

مرگخواران عمیقا به فکر فرو رفتند. با توجه به استعداد‌ های کراب مطمئنا در عرض دو روز در سالن تخته شده و کراب ورشکسته شده بر می‌گشت. پس باید اتفاقی می‌افتاد که کراب مشتری داشته‌باشد‌.
- خب خودمونم کمکش می‌کنیم که دست تنها نباشه.
- خودمون براش تبلیغات می‌کنیم... مشتری میاریم!

یک ماه بعد

مدتی بود که سالن مد و زیبایی کراب با همین عنوان تاسیس شده‌بود اما هنوز مشتری‌ای گیرشان نیامده‌بود. درست در لحظاتی که مرگخواران همهء مگس‌ها را هم کشته و در فکر تخته کردن در ِ آن بودند، ناگهان زنگ در به صدا درآمد.
در یک آن همه از جا پریدند و مشغول مرتب کردن شدند. کراب هم همین‌طور که با کفش‌های تق‌تقی‌اش طول سالن را می‌گذراند و به همه دستور می‌داد، یونیفرمش را با اتیکت "مدیریت و آرایشگر اصلی" مرتب کرد و به طرف در رفت و آن را گشود.

- تو؟ تو اینجا چکار می‌کنی؟
- بابا جان، من به اینجا اومدم تا مهر و عطوفت رو بین خودمون دوباره زنده کنم!


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.