هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۵۹:۰۷ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۴۸:۵۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
هری و رون بالاخره راه هاگوارتز رو پیدا کرده و به سمت اونجا در حال حرکت بودن اونها به دلیل نامعلومی موفق به عبور از دریچه نشده بودن در نتیجه با اتومبیل اقای ویزلی که قابلیت پرواز داشت در حال حرکت به سمت هاگوارتز بودن که در راه ناگهان تقویت کننده نامرئی از کار افتاد
هری : رون حواست هست انگار دوباره ظاهر شدیم
رون : وای نه ، ایراد داره ، بزار دوباره امتحانش کنم
و با مشت بر دکمه کوبید اما اثری نداشت
رون : حالا باید چکار کنیم ؟
هری : برو بالا که کمتر توی دید باشیم
رون ماشین را از توده ی ابری گذراند و بالای ان قرار گرفتند و چند دقیقه بعد...
هری : رون دقت کردی بالای سرمون تاریک شده
رون : آره انگار صدای خرناسه هم میاد شاید ماشین باز ایراد پیدا کرده الان یکم جابه جا میشم
هری سعی کرد بالای سرش را نگاه کند و ناگهان از وحشت خشکش زد
هری با ارامش و وحشت گفت : رون ماشینو تکون نده
رون : شوخی می کنی اگه تکون ندم که پرت میشیم پایین
هری که دیگه جرعت صحبت کردن نداشت فقط با دست به بالا اشاره کرد ، رون به سختی به بالا نگاه کرد و بادیدن اژدهای عظیم بالای سرشان شروع به داد و فریاد کرد اژدها به سرعت متوجه انها شد و به سویشان حمله ور شد
هری : رون برو برو داره میاد
رون به سرعت تغییر مسیر داد و سعی کرد از دست اژدها فرار کند اما اژدها با دمش به ماشین ضربه ای زد و باعث شد هری از در اویزان شود
هری : رون کمکم کن دارم میفتم
رون : دستتو بده من
هری با تلاش فراوان سعی می کرد دست رون را بگیرد اژدها هنوز هم ول کن نبود رون بالاخره موفق شد دست هری را بگیرد و او دوباره سوار شد
هری : رون نگاه کن اونجا هاگوارتزه اگه بریم اونجا دیگه دستش بهمون نمیرسه
رون فورا به سمت هاگوارتز حرکت کرد اما ناگهان سر و صدا کم شد
هری : فکر کنم دیگه دنبالمون نمیکنه
یک دفعه ضربه ای محکم به ماشین وارد شد از کاپوت ماشین دود بلند میشد و به سرعت به سمت هاگوارتز حرکت می کرد اژدها به ماشین ضربه زده بود انها درحال سقوط بودند که ناگهان متوقف شدند
رون : نگاه کن این درخته نجاتمون داد
اما رون در اشتباه بود زیرا درخت بسیار عصبانی بود و.....
تصویر شماره 12


در مورد کلیت داستان خلاقیت خوبی داشتی، ولی یکم سریع پیش بردی. می‌تونستی بیشتر از حس و حال و اتفاقاتی که میفته بگی. راستی... با علائم نگارشی بیشتر رفیق شو و سعی کن ته جملاتت نقطه بذاری، یا اگه جمله‌ای در ادامه‌ی دیگری بود ویرگول بینش بذاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۷ ۲۲:۵۶:۴۳

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۴۶ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

MehrdaadXan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۸:۳۷ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۲۱:۳۷ پنجشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۹
از تهران-پیروزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=312560
هری از دیدن کوچه دیاگون و بودن هاگریت در کنارش خیلی خوشحال بود.اون می خواست با پولی که از صندوق خانوادگیشان برداشته بود همه چیز بخره .
به اصرار هاگریت اول به مغازه الیواندر رفتند تا چوبدستی مناسبی انتخاب کند.
آقای الیواندر از دیدن هری بسیار خوشحال شد و از اون با آبنبات های رنگی پذیرایی کرد بعد هم با همدیگر شروع به انتخاب چوبدستی کردند.
هری بدلیل علاقه ای که به درخت آبنوس داشت از الیواندر خواست تا چوبدستی از جنس آبنوس بیاورد.
اما زمانی که در میان چوبدستی های آبنوسی می گشت متوجه حرکت یک جعبه شد و همان را به هری داد اما چیزی در مورد حرکت جعبه به هری جوان نگفت ولی کاملا آگاه بود که ارتباط خواصی بین هری و آن چوبدستی وجود دارد.
بعد از خرید چوبدستی هری و هاگریت مشغول گشت و گذار در کوچه دیاگون شدند.
هری با خود لباس نیاورده بود و لباسی هم که تنش بود سوراخ شده بود.
به مغازه خانم مالکین رفتند و هری سه ردای مختلف با رنگ های سبز و زرد و قرمز خرید.
برعکس تفکر هری هاگریت پول زیادی از صندوق خانوادگی پاترها برنداشته بود پس هری دیگر چیز اضافه ای نخرید و با باقی پول وسایل های ضروری و لازم برای تحصیل در هاگوارتز را خریدند.
اون از یک جغد خیلی خوشش اومده بود اما دیگه پولی برای خرید آن نداشت.
هاگریت که این حال هری را دید به هری گفت که :همینجا منتظر من بمون ؛و بعد خودش وارد مرکز جغد فروشی ایلوپز شد.
پیرزنی که داشت با خودش چیزی را زمزمه میکرد ناگهان متوجه هری شد و دست اون را گرفت و به کنار دیوار کشید.اون کف دست هری را نگاه کرد و گفت:«پسر جوان دستت خط های زیادی دارد و این یعنی ماجراهای دشواری خواهی داشت ، به هر کسی اعتماد نکن و..»که با شنیدن صدای هاگریت دست هری را رها کرد و سریع دور شد.
هری به سمت هاگرید برگشت و دید جغدی که دیده بود دست هاگریته اول ناراحت شد چون فکر کرد هاگریت اون را برای خودش خریده . اما هاگریت اون را به عنوان هدیه تولد به هری داد و اون بسیار خوشحال شد و بعد به سمت ایستگاه قطار راه افتادند.



یکم زیادی ساده نوشته بودی و از روی موضوعات سریع رد شده بودی. با این حال می‌ذارم به مرحله بعد بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی

پیوست:



jpg  Diagon Alley.JPG (24.17 KB)
43078_5e948394b210d.jpg 243X293 px


ویرایش شده توسط MehrdaadXan در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۵۲:۳۹
دلیل ویرایش: تصویر
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۷ ۲۲:۵۳:۳۸

MehrdadXan


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۴۸:۵۲ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

هاروکا اندو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۴۷:۴۷ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۳۸ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین

با صدای باز شدن در هری نگاهی به آن طرف اتاق انداخت و با دیدن دابی ، جن خونگی ای که پارسال آزادش کرده بود متعحب شد . دابی با اشتیاقی که در صداش مشهود بود فریاد زد :
_ هری پاترررر


هری با نگاهی که ترس وکمی تعجب در آن آمیخته بود به پشت سر دابی نگاه کرد. دابی که متوجه نگاه او شده بود گفت :
_ هری پاتر نباید نگران باشه ! دابی حواسش بود که چه زمانی بیاد که ماگل ها خونه نباشن !

بعد هم با خوشحالی به طرف هری که روی تخت نشسته بود دوید.
هری نفس راحتی کشید و از کنار تختش چند کاغذ و یک خودکار -وسیله ای که ماگل ها برای نوشتن از اون استفاده میکنند - برداشت و روی یکی از کاغذ ها نوشت :
" سلام دابی چی تورو کشونده اینجا ؟ "

چهره ی شاداب دابی یکباره غمگین شد و گفت :
_ دابی کاری کرده قربان ؟ هری پاتر اونقدر از دست دابی ناراحته که نمیخواد حتی باهاش حرف بزنه ؟

هری با عجله روی کاغذ نوشت :
" نه نه موضوع این نیست - صبر کن ببینم چرا به من میگی قربان؟ دابی تو یه جن آزاده ای ! "
_ هری پاتر دابی رو آزاد کرد. دابی خوشحال میشه که از این لفظ برای هری پاتر استفاده کنه.

و بعد با صدایی که از خوشحالی نازک شده بود ادامه داد :
_ قربان چند روز دیگه باید به هاگوارتز برگردید و دابی اومده اینجا تا بهتون بگه که از امسال به بعد دابی قراره تو هاگوارتز کار کنه تا پیش هری پاتر و دوستاش باشه

هری به قفس خالی هدویگ نگاهی انداخت . او برای پروفسور دامبلدور نامه ای فرستاده بود اما جغدش برای اوردن جواب هنوز برنگشته بود . لبخند تلخی زد و کاغذ رو برگردوند و نوشت :
+ خیلی خوشحالم که کاری رو که میخوای قراره انجام بدی دابی :) اما متاسفانه فکر نکنم بتونم امسال به هاگوارتز برگردم .

دابی بعد از دیدن یادداشت هری آشفته شد . حرف نزدن هری از یک طرف و این حرفش از طرفی دیگر او را نگران کرد. اتاقش را برانداز کرد و با دیدن میله های پنجره سراسیمه گفت :
_ ماگل ها برای هری پاتر دردسر درست کرده اند؟‌

هری رد نگاه دابی را دنبال کرد و ادامه داد :
+ نه دابی این از پارسال مونده . میدونی چرا به جای حرف زدن دارم با نوشتن جوابتو میدم؟ چند روز پیش یه اتفاق ناگهانی افتاد و من از ترس زبونم بند اومد و تا الان هنوز خوب نشده .

هری مکثی کرد و یاد اتفاقی که افتاده یود و اصلا هم ناگهانی نبود فکر کرد : پسر خاله ی ترسو و بدجنسش برای تلافی اتفاق سال قبل کلی برنامه ریخته بود و درست چند روز مانده به برگشت هری ، موقعی که خواب بود زهرش را ریخته بود ‌. و چیزی که اصلا تعجب آور نبود واکنش خاله و شوهر خاله اش بود ؛ با گفتن جمله ی چند روز دیگه خوب میشه ازش گذشتند .

هری روی کاغذ ادامه ی حرفش را نوشت :
+ من دیروط برای پروفسور دامبلدور نامه نوشتم ولی هنوز جوابم رو نداده . نمیتونم به دوستام بگم که نگرانشون کنم و همونطور که میدونی دابی ، یه سری از درسای مهم هاگوارتز نیاز دارن یه صبحت کردن.

دابی با گریه و فریاد گفت : اون ماگل های بدجنس * هق هق* دابی حسابشونو میرسه . دابی نمیذاره هری پاتر تو این خونه بمونه ..

هری با عجله چیزی روی کاغذ نوشت و اون رو جلوی صورت دابی گرفت تا بخونه :
+ دابی لطفا اروم باش . قرار نیست برای همیشه بر نگردم اصلا شاید پروفسور دامبلدور بتونه کاری کنه. بیا باهم کمی از خوراکی هایی که از دست دادلی قایم کرده ام رو بخوریم و بهش فکر نکنیم باشه ؟

و بعد از زیر تخت چند تا شکلات بیرون آورد ، سعی کرد خودش رو با حرفایی که به دابی زده قانع کنه و اضطراب توی دلش دو بخوابونه . بعد هم با لبخند به دابی شکلات تعارف کرد .

راستش اولش که این ایده به سرم رسید خیلی هیجان انگیز به نظرم اومد ولی نمیدونم چرا نتونستم زیاد گسترشش بدم و اینجوری شد !امیدوارم حداقل زیاد حوصله سربر نشده باشه :( تصویر کوچک شده


خیلی خوب بود.
قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی نیازی به گروهبندی نیست و یک سره میتونی بری برای معرفی شخصیت. فقط قبلش با یک بلیت، اطلاع بده که قبلا شناسه داشتی. در غیر این صورت هم که...

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۴۵:۴۰

You are born to be real, not perfect


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۶:۰۸ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین

پانسی پارکینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴:۵۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۳:۴۸:۲۶ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر کوچک شده


با احساس خیسی روی صورتش چشماشو باز کرد و بدون تامل اشک های روی صورتش رو پاک کرد ، این اولین دفعه ای بود که اون خواب قدیمی رو این شکلی می دید . دوباره حالت مغرورش رو گرفت و از تختش بلند شد و رداشو پوشید . هیچ کس متوجه رفتنش نشد ولی اون آروم از پله ها به سمت دستشویی طبقه پنجم بالا رفت .
فکر می کرد اونجا کسی نیست و میتونه بدون هیچ مزاحمی و با خیال راحت فکر کنه ، به این که دلیل دیدن این خوابها چیه .
در رو باز کرد و سمت شیر آب رفت ، دستشو زیر آب برد و مشتی از آب رو به صورت پاشید چشمش به آینه افتاد و تصویر خودش رو توی اون دید بغض عجیبی گلوش رو گرفت و چشماش خیس شد : "من ... من ....دراکو مالفوی معروف ...چرا ... چرا باید ... ." با شنیدن اون صدا حرفش رو ادامه نداد .
- : " چرا چی ؟ دراکوی مغرور ما چی کار کرده ؟ "
دراکو عصبی شد ، چرا حواسش نبود که مارتل اینجاست ؟ مارتل گریان لعنتی ! یعنی قرار بود همه اون رو مسخره کنن؟ اون هم بخاطر گریه کردن ؟ حرف مارتل اجازه نداد که دراکو به فکرش ادامه بده .
-"بهم بگو چه اتفاقی افتاده و در عوض منم به کسی نمیگم که داشتی گریه میکردی ."
دراکو ساکت شد نمیدونست چی کارکنه ، چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت تا راضی شد که بهش بگه چی شده .
دراکو یه گوشه نشست و شروع کرد به حرف زدن :"ماه پیش ... من بهش گفتم گند زاده ... ناراحت شده بود ، از صورتش معلوم بود ... از اون موقع تا الان هر شب خوابشو میبینم ، اولین هفته خواب میدیدم که توی حیاط و جلوی همه بچه ها زد زیر گوشم ... اما هفته دوم تغیر کرد اون فقط تو چشمام نگاه می کرد اما ... اما نگاهش فرق داشت انگار ... انگار یه چیز دیگه ای تو چشماش می دیدم یه چیز خاص ... ولی دیشب همه چیز عوض شد ... اون ... منو ... بوسید ..."
چشمای مارتل گرد شد .
-: نکنه ... نکنه تو ..."
+" آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم ."
تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو سمت در بچرخونه ا ما سر جاش خشکش زد
.
.
.
هرماینی اونجا ایستاده بود....


جالب بود. خوشم اومد.
فقط در مورد ظاهر پستت یه سری نکات بگم من:
نقل قول:
چشمای مارتل گرد شد .
-: نکنه ... نکنه تو ..."
+" آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم ."
تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو سمت در بچرخونه ا ما سر جاش خشکش زد

برای مثال این قسمت، بهتر هست که به این حالت نوشته بشه:
چشمای مارتل گرد شد .
- نکنه ... نکنه تو ...؟
- آره ، آره من عاشق هرماینی گرنجرم .

تق ... صدای بسته شدن در باعث شد دراکو سرشو بچرخونه اما سر جاش خشکش زد...


قسمتای ظاهرشو دقت کردی؟ وقتی دیالوگات تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن.
در کل خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط RUBY در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱:۲۳:۲۸
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۴۲:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۵۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹

esio


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۳:۴۵ چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۴۷:۴۵ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویرشماره1کارگاه داستان نویسی

آلبوس دامبلدور در وزارت خانه مشغول کارهای خود بود که ناگهان سرو کله لرد ولدمورت (لرد سیاه) پیدا شدو با استفاده از طلسم های
شنیع و فجیع خود شروع به دوئل کردن مقابل آلبوس دامبلدور کرد با اینکه دامبلدور یک دوئل کننده بسیار قهار و ماهری است اما هیچوقت لرد سیاه رو دست کم نگرفت او همیشه حریف مقابل خودرا دست کم نمیگیره و با تمام هوش و هواس خود چشم از حریف خود بر نمیداره او قادر با چندین جهت همزمان با حریفان خود مقابله کند..

با استفاده از مهارت های جادوگری خود مقابل لرد ولدمورت ایستاد و با استفاده از جادو ، و مهارتهای خود لرد سیاه را حیرت زده کرد در همین زمان که داشتن دوئل میکردن ولدمورت شروع به گفتگو با دامبلدور کرد و ماجرای پدر و مادر هری رو با آلبوس بحث میکرد که آن را ناراحت و غافلگیر کند! ..
هری و هرمیون که دست از کنجکاوی خود بر نمیداشتند یواشکی وارد وزارت خانه به گشت و گذار خود داشتند ادامه میدادند که ناگهان دوئل لرد ولدمورت و دامبلدور را تماشا میکردند و ماجرای پدرو مادر خود را از زبان لرد سیاه شنیده و فهمید که خانواده ش 15سال پیش توسط لرد ولدمورت کشته شدند هرمیون که سعی میکرد جلوی هری پاتر و عصبانیت اورا بگیرد ناگهان هرپو برای کمک به لرد سیاه سر میرسد و در مقابل دامبلدور ایستاد.! .
هرپو که عملا جادوی سیاه را اختراع کرده بود با لرد ولدمورت همراه شد که آلبوس دامبلدور را شکست دهد اما او با شجاعت و جادوی افسانه ای خود مقابل آنها ایستاد و با مهارت خود و با چوب دستی خود آنها را شگفت زده کرد هرپو که دست از طلسم و نفرین های خود برنمیداشت به همراه لرد سیاه چشم به هری پاتر انداخت که هری میخواست از سوی وزارت خانه به آنها ضربه غافلگیر کننده ای وارد کنه؟! .
در همین حین هرمیون رفت که همه را از این موضوع آگاه کنه اما خیلی زود هردو توانستند از آنجا ناپدید شوند آلبوس دامبلدور با ناراحتی تمام با هری بحث میکرد که چرا دخالت کرد و خود را بخطر انداخت به او اخطار داد که دیگر چنین کاری نکند که بخودش آسیبی وارد نکند..!
اما دامبلدور نباید هری پاتر را دست کم بگیرد چون هری از تمام جهات مهم مانند هوش و قدرت استعداد دارد.؟

هیچوقت پسری که زنده ماند را نباید دست کم بگیرد او واقعا در برخی موارد قادر است تا توانایی های مربی خود را زیر سوال ببرد..؟!
تصویر کوچک شده

داستانت یک مقدار زیادی حالت تیتر وار داشت. خیلی خیلی سریع پیش رفتی. خیلی جاها زمان فعل ها حتی با زمان جمله هات نمیخوند. اینا ایرادهای خیلی بزرگی هستن. منتظرم که یک داستان دیگه با حوصله بنویسی و آروم تر پیش ببریش.
فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط esio در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۴ ۱۸:۴۱:۱۹
ویرایش شده توسط esio در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۴ ۱۸:۴۶:۳۱
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۲۸:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۴۹ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹

گریفیندور

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۴۸:۵۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
رون و هری در حال پرواز به سوی مدرسه بودند که ناگهان
رون :
چی شد یه دفعه چرا از کار افتاد
فکر کنم خراب شده
هری : دوباره دکمه رو بزن اگه کار نکنه همه ما رو میبینن
رون : نه کار نمیکنه بهتره زودتر راه مدرسه رو پیدا کنیم
هری : دقت کردی داره یه صدایی میاد
رون : اره منم میشنوم ، یعنی چی میتونه باشه
هری : شاید صدای قطاره ... چرا بالای سرمون تاریک شد ؟
از جات تکون نخور
اژدهایی عظیم در حال پرواز بالای سر انها بود
رون با صدایی لرزان : چطوری تکون نخورم دارم رانندگی می کنم
هری : مارو دید دیدمون برو رون برو راه مدرسه از اون طرفه دیدمش
اژدها با سرعت به سمت انها شیرجه رفت و انها نیز به سمت هاگوارتز حرکت می کردند
هری : اگه به مدرسه برسیم نمی تونه بهمون حمله کنه پس برو
رون : مگه دارم چیکار می کنم
اژدها با شدت به انها ضربه می زند و انها به درون حیاط مدرسه پرت میشوند و گیر درخت کهنسال می افتند و...
تصویر شماره 12

داستان رو یه مقدار زیادی سریع پیش بردی. از روی تمام جزئیات و سوژه ها پریدی. سعی کن وقت بیشتری بذاری و طوری بنویسی که خواننده بتونه با داستانت و شخصیت هات ارتباط برقرار کنه. در نتیجه توی نوشتن اصلا عجله نکن.
منتظر یه داستان بهتر ازت هستم.
فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۰۸:۵۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۱۸ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹

.draco-malfoy.


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۶:۲۲ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۰۴:۵۷ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از روی زمین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 6 کارگاه داستان نویسی


اونروز روز بدی بود. یک بار دیگه سر جایش توی تخت غلتید و جملات پدرش در سرش تکرار شد.

-تو بازنده ای و تو از اون پسره پاتر همیشه شکست می خوری. اون همیشه بالاتر از تو بوده با اینکه تو پیش اصیل زاده ها بزرگ شدی و اون پیش یه مشت مشنگ...

سرش رو توی بالشت فرو کرد و فریاد کشید.

-لعنت به تو پاااااترررر.

فایده ای نداشت از جاش بلند شد و به دستشویی طبقه پنجم دخترا رفت می دونست اونجا همیشه خالیه. در رو با شدت باز کرد انگار می خواست تمام بلاهایی که سرش اومده رو روی درپیاده کنه. به سمت رو شویی رفت قدم هایی که برمیداشت انقدر سنگین بود که صدایشان در دستشویی خالی می پیچید. به جلوی روشویی رسید جلیقه روی لباسش را بیرون کشید و به گوشه ای پرت کرد. دستانش را ستون بدنش کرد و آنها را روی روشویی گذاشت. از توی آینه به خودش نگاهی انداخت دوباره حرف های پدرش و برد های پشت سر هم پاتر...اشک هایش جاری شد. دیگر جلویشان را نگرفت اینجا تنها بود و کسی نمیدید که دراکو مالفوی مغرور شکسته و داره اشک میریزه.

-تو کی هستی؟

با صدای دخترونه جیغ جیغویی به عقب برگشت. میرتل گریان؟؟ درسته او یادش نبود که داخل این دستشویی روح میرتل وجود داره.

-چرا گریه میکردی؟؟
-فکر نکنم مجبور باشم به یه گندزاده جواب پس بدم؟

این رو گفت و روی روشویی خم شد و صورتش را شست.

-این چه طرز رفتاره؟! مگه تو کی هستی که به من میگی گندزاده؟

این سوال در ذهن دراکو تکرار شد. من کیم؟؟ من کیم؟! ناخودآگاه پوزخندی گوشه لبش جا گرفت به سمت جلیقه اش رفت و همین طور که آنرا از روی زمین برمیداشت زیر لب زمزمه کرد.

-من کیم؟!

بعد به سمت میرتلی که حالا ترسیده بود برگشت و با صدایی نچندان بلند اما رسا ادامه داد.

-من دراکو مالفوی هستم. همون کسی که تمام گندزاده ها رو نابود میکنه و از هری پاتر می بره!!

پوزخندش عمیق تر شد و از دستشویی بیرون رفت و میرتل رو با دنیایی از سوال تنها گذاشت.


خوب بود... یکم اشکالات ریز ظاهری داشتی. ولی در کل خوب بود. یه نکته فقط بگم: استفاده از یک علامت تعجب یا سوال هم کافیه. تعداد بیشترش جمله رو تعجبی تر و سوالی تر نمیکنه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۱۷:۳۰:۲۹

... This game will not end before I said


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۲۸ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

اسلیترین

دراکو مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳:۳۹ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۲۷:۳۲ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
از عمارت مالفوی ها-ویلی اشتاینر- جنوب غرب انگلستان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی

اونروز هم مثل روز های قبل بود پر از خستگی، پشیمانی، حسرت و تنهایی..

از پشت میزش بلند شد و آرام آرام در حالی که شنل بلندش را دنبال خود می کشید به سمت کمد کوچک توی اتاق به راه افتاد. جلوی کمد توقف کرد دستان لرزانش را به سمت کشو دراز کرد و آنرا گشود. با باز کردن کشو اشک هایی که مدتی طولانی گوشه چشمش کمین کرده بودند راه خود را باز کردند و روی صورت غمگین سورس جاری شدند. دستش را بار دیگر دراز کرد و عکس داخل کشو را برداشت و در دست گرفت. عکس لیلی...عکس کسی که سورس تمام عمرش را صرف دوست داشتنش کرده بود. کشو رو بست و عقب گرد کرد. روی صندلی چوبی گوشه اتاق نشست و آهسته چشم روی هم گذاشت و گریست و گریست. عکس لیلی رو بوسید و بدون فکر به جلوی آینه نفاق انگیز آپارات کرد.

اتاق مثل همیشه ساکت، نمور و غمگین بود انگار اتاق هم با سورس همدردی می کرد. به سمت آینه قدمی برداشت و باز هم همان تصویر همیشگی که باعث آرامش خاطرش میشد.لیلی...کسی که هیچ وقت مال او نشد...جیمز جسم لیلی را از او دزدید و مرگ روح او را. دستش را روی آینه کشید و باز اشک هایش جاری شدند.

-سورس؟

فورا برگشت و به چهره متحیر دامبلدور نگاه کرد.

-تو اینجا چکار می کنی سورس؟ توی آینه چی دیدی که اینجوری گریه می کنی؟

سورس که متوجه موقعیت شده بود عکس را در جیبش جا داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. و با لحن سردی گفت:

-چیز خاصی نبود.

و قدم هایش را به سمت راه خروج تند کرد. ناگهان عکس لیلی از توی جیبش بر روی زمین افتاد. دامبلدور بلافاصله عکس رو برداشت و با حیرت به آن خیره شد.

-لیلی؟!

با شنیدن اسم لیلی اشک های سورس دوباره جاری شدند. چوبدستی اش را بیرون کشید و آنرا در هوا تکان داد.

-اکسپکترو پاترونوم

ناگهان آهویی زیبا در هوا به پرواز در امد. و دامبلدور با نگاه گرد شده اش آن را دنبال می کرد و بعد به صورت غمگین و اشک آلود سورس خیره شد.

-بعد از این همه مدت؟
-همیشه...

امیدوارم خوشتون اومده باشه


تلفیق داستانت با بخشی از کتاب جالب بود. لذت بردم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط draco.malfoy در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۰:۲۳:۰۰
ویرایش شده توسط draco.malfoy در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۰:۲۴:۵۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۲:۲۷:۳۶

:he say
?do you believe me-
yeah-
?so, please wait. ok-
ok-

and I waited
... and waited


پاسخ به: تصویر شماره 5
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳:۱۴ پنجشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۹

amiradel1001


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۳:۳۷ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۵۳ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
از مشهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
اوه اونی که کلاه گروهبندی رو روی سرش گذاشته رو میشناسم. اون جیسون مک کارتی همسایه ماست.
به پسر کوتاه قد و کوچولو روی صندلی اشاره کردم و اونو به دوستم آندره نشون دادم. اصلا فکر نمیکردم که اون جادوگر باشه آخه خیلی پدر و مادر عادی و بی حاشیه ای داشت که من اصلا باور نمیکردم جادوگر باشد.
بگذریم از خودم بگویم. من تام جانسن هستم. دانش آموز سال دوم هاگوارتز پدر جادوگر و مادرم هم مشنگه. اما من جادوگرم
پدرم در وزارت سحر و جادو در بخش بایگانی کار میکنه و مادرم هم در سو پر مارکت محله ما کار میکنه و هردو از کارشون راضین.
اما من پسری تپل و عاشق درس پیشگویی و تغییر شکل هستم ولی در درس مبارزه با جادوی سیاه افتضاهم. در گروه اسلیترینم اما دوستان زیادی در گریفیندور دارم. یک بار برای تیم کوییدیچ آزمون دادم اما به کسی نگویید در آزمون هم آخر شدم.
مادرم خیلی پول دار است برای همین بهترین وساِِئل جادو گری را دارم.
چوب دستی ام چوب نمدار و مغز آن پر ققنوس است.
این توضیحات کلی از خودم. و میخوام داستان اولین باری که وارد هاگوارتز شدم را براتون بگم.
من دو سال پیش با دریافت نامه ای از هاگوارتز
دانش آموز اینجا شدم. با پدرم به کو چه دیاگون رفتیم و کلی خرید کردیم. بعد از چند روزبه ایستگاه قطار لندن رفتیم. و وارد سکوی 9و3/4شدیم. آنجا خیلی شلوغ بود. مادرم گریه میکرد زیرا من تابحال از آنها دور نبودم و مادرم نگران حالم بود.خلاصه سوار قطار شدم و به هاگوارتز رسیدم. با قایق همراه با هاگرید که خیلی پیر شده بود{نسبت به داستان} به مدرسه جادو گری هاگوارتز پاگذاشتم. یکی از استاد ها برای خوش آمد گویی ما به سمت ما آمد و بعد از خوش آمد گویی مارا به سمت سرسرای ورودی هدایت کرد. به سرسرای ورودی پا گذاشتیم کلی دانش آموز تازه وارد به درو دیوار هاگوارتز نگاه میکردند و من به سقف جائویی خیره بودم. البته به جز دانش آموزان تازه وارد کلی دانش آموز کنجکاو به ما نگاه میکردند به سمت کلاه گروهبندی رفتیم و وقتی همه ساکن شدند کلاه گروهبندی شعر خود را آغاز کرد وبعد از شعر نام های مارا یکی پس از دیگری خواندند تا کلاه را برسر خود بگذاریم و گروه ما انتخاب شود. نام مراکه خواندند با استرس به سمت کلاه رفتم و کلاه را بر روی سرم گذاشتم.
کلاه از من پرسید کدام گروه ها را دوست داری گفتم گریفیندور و اسلیترین.
گفت :انتخاب عجیبی است.پس اسلیترین
من با خوشحالی به سمت اسلیترین رفتم. و از آن به بعد دانش آموز اسلیترین هستم.
متشکر که داستان مرا خواندید


چیزی که اینجا میخوایم، یه داستانه که روند مناسبی داشته باشه و خواننده بتونه با اون ارتباط برقرار کنه. این داستان میتونه در قالب خاطره هم باشه. ولی لازمه که کامل توضیح داده بشه تا ایجاد سردرگمی نکنه و علاوه بر شروع و پایان مناسب، یه اتفاق یا گره هم داشته باشه. ازت میخوام یه بار دیگه همین داستان رو بنویسی، ولی به جای بخش اول که با بقیه داستان پیوستگی نداشت، از خلاقیتت استفاده کنی و با استفاده از توصیفات، یه ماجرا خلق کنی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۱:۳۳:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۱۹ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹

matin_malfoy


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۵:۳۶ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷:۳۰ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
داشت شب میشد. هری و رون توانستند نور هایی از مدرسه جادوگری هاگوارتز را ببیند.داشتند به مدرسه میرسیدند اگر اوضاع خوب پیش میرفت تا ساعتی دیگر به مراسم شروع سال تحصیلی جدید میرسیدند. طبق معمول ماشین پرنده آقای ویزلی خراب بود و هر از گاهی تر تر میکرد و موتورش صدا میداد.
رون به ساعت ماشین نگاه کرد. دیرشان شده بود. هری توانست ورود جریان های باد را به درون ماشین احساس کند. چند لحظه بعد رون شروع کرد به جیغ کشیدن. هری درخت بزرگی را دید که جلوی آنها سبز شد. هری با وحشت فریاد زد:
- رون گاز بده! گاز بده!
اما رون که خیلی ترسیده بود دستپاچه شد. اگر هم دستپاچه نشده بود نمی توانست کاری کند. زیرا درخت آنان را مثل دوستی که سالهاست او را ندیده بودند بغل کرده بود دنیا دور سر آن ها می چرخید. هری هم مثل رون شروع کرد به جیغ کشیدن. درخت شیشه های ماشین را شکست و درب آن را کند. آنقدر چرخیدند که هر لحظه ممکن بود استفراغ کنند.ناگهان در راننده که شل بود باز شد و رون و هری از ماشین به بیرون پرتاب شدند و با صورت به روی زمین کوفته شدند. درخت حالا ماشین را رها کرده بود و تلاش میکرد رون و هری را تکه تکه کند.
درخت آرام شد هرماینی از دور کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد.
رون:سلام هرماینی هری اون هرماینیه
درخت آروم گرفته اما حالا نوبت ماشین خودشونه که فرصت خوشوبش به رون و هری نمیده ماشین به دنبال اونا افتاده و هری و رون فرار میکنند رون مثل دختر بچه ها به سمت کلبه ی هاگرید میدوه و گریه میکنه هری و رون با کله وارد خونه ی هاگرید میشند و ماشین محکم به در میخوره دنده عقب میره و میره تو جنگل حالا هری و رون باید به سرعت خودشونو به مراسم شروع سال تحصیلی برسونند


داستانت رو سریع پیش بردی. سعی کن صحنه ها رو با حوصله بیشتری توصیف کنی و حالت شخصیت ها رو توضیح بدی تا خواننده بهتر با داستانت ارتباط برقرار کنه. خیلی جای استفاده از دیالوگ داشتی که میتونست جذابیت متن رو بیشتر کنه.
این بار با یه داستان بهتر با توصیفات دقیق تر برگرد.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۳:۰۳:۴۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.