هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲:۴۸:۳۲ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۲:۱۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 272
آفلاین
زاخاریاس درحالی که سعی می‌کرد ترسش را پنهان کند، آرام آرام به درخت نزدیک شد و در چند قدمی‌اش ایستاد.
- سلام بر تو ای بید کبیر! هوا چقدر خوبه، تو اینطور فکر نمی‌کنی؟

ظاهر درخت نشان می‌داد که اصلا اینطور فکر نمی‌کند. زاخاریاس هم که متوجه این موضوع شده بود، تصمیم گرفت هر چه سریع‌تر به اصل مطلب بپردازد.
- راستی می‌دونستی این پسری که تو برش داشتی، فضاییه؟ می‌دونستی فضاییا خیلی خطرناکن؟ گفته شده قبل از این که به زمین بفرستنشون، کلی رو مغزشون کار می‌کنن تا وقتی اینجا رسیدن، بتونن نقشه‌های شومی رو در جهت نابودی زمین عملی کنن...

زاخاریاس بی‌توجه به درخت که لحظه به لحظه خشمگین‌تر می‌شد، همچنان به ارائه‌ی نظریاتش درباره فضا ادامه می‌داد.

-...حتی گفته شده یه انجمن سری دارن برای نابودی اختصاصی درخت‌های بید! اونم از نوع کتک‌زن! می‌دونستی الان این کسی که بغلش کردی، قصد داره با نیروهای ماوراءالطبیعیِ وجودش، طی یه حرکت ناگهانی، نابودت کنه؟ می‌دونستی...

بید کتک‌زن بسیار خشمگین شده بود. شاخه‌ای از میان انبوه شاخه‌هایش را بلند کرد و بر فراز سر زاخاریاس نگه داشت تا با گفتن آخرین جمله از مجموعه‌ی دانستنی‌هایش، آن را بر فرق سرش فرود بیاورد.

رودولف که متوجه خشم فراوان درخت شده بود، به سرعت زاخاریاس را عقب کشید و قمه‌ای در دهانش چپاند تا او را از ادامه حرف‌هایش باز دارد. سپس خود به طرف بید به راه افتاد. در میانه‌ی راه دستی نیز به سر و صورتش کشید؛ به این امید که شانس با او یار می‌شد و درخت مونث از آب در می‌آمد.



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۳ ۲:۵۱:۳۵

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴:۵۰ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۲:۱۹
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 175
آفلاین
برایان همه را کنار زد و گفت:
-برین کنار.این با من.

برایان چهار زانو روی زمین نشست و گفت:
-به سخنان آرامش بخش من گوش بده ای بید..

بید با حالت (what the hell is this)به برایان نگاه کرد و گفت:
-خب.
-تو در ژرفای آسمان هستی...
داری نور الهی را احساس میکنی...
تو سرشار از نوری..
در آرامش به اوج روشن بینی میرسی...
میبینی شازده کوچولو نیاز به مراقبت داره...
نیاز به یک انسان داره....
بعد اون بچه پدس...شیطونو زمین میزاری...

درخت که اصلا نمی فهمید برایان چه میگوید به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت:
-این مگس مزاحمو ازت دور کنم پسرم؟
-بزن.

درخت بید با شدت شاخه خود را بالا آورد و یا یک آپرکات برایان را به دیار باقی و کلا به خارج از سوژه فرستاد.سدریک گوشه ای با ترس و لرز میگفت:
-ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد....نوبت توئه زاخاریاس.
-چرا؟واقعا چرا؟چرا من اصلا؟خودتون عرضه ندارید نندازید گردن من.

زاخاریاس طعنه زن که با نگاه های خشمگین بقیه هافلپافیها مواجه شد گفت:
-خیلی خب.من میرم.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۳ ۱۳:۱۹:۲۵
دلیل ویرایش: اشتباه لپی


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۷:۰۶:۴۰ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۲:۱۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 272
آفلاین
خلاصه:

هافلپافی‌ها شهاب سنگی پیدا کردن و اون رو داخل تالار آوردن. از توی شهاب سنگ شازده کوچولو بیرون پریده و فرار کرده و همگی دارن دنبالش می‌گردن. الیور شازده کوچولو رو دیده که داشته به طرف بید کتک‌زن می‌رفته؛ حالا بچه‌ها باید تا قبل از این که شازده بیش از اندازه به درخت نزدیک بشه، پیداش کنن.

******


- بجنبین بچه‌ها. اگه اونطور که الیور گفت، شازده کوچولو داشته سمت بید کتک‌زن می‌رفته، پس زیاد وقت نداریم تا به موقع بهش برسیم!

سدریک این را گفت، بالشش را زیر بغل زد و به سرعت از تالار هافلپاف خارج شد. بچه‌ها متوجه وخامت اوضاع شدند؛ زیرا فقط زمانی سدریک خوابش را به تعویق می‌انداخت، که اتفاق واقعا مهمی رخ داده باشد.
بنابراین به سرعت پشت سر او حرکت کردند و از تالار بیرون رفتند.

اندکی بعد، بچه‌ها نفس نفس‌زنان به نزدیکی درخت رسیدند و شروع به گشتن کردند. رودولف نیز قمه به دست، آماده‌ی نبرد با بید در صورت لزوم بود‌.

- شازده کوچولو؟ کجایی؟ بیا پیش ما...بیا!

صدای مگان بود که به نرمی در فضا می‌پیچید. بقیه نیز همچنان در اطراف درخت حرکت می‌کردند و به دنبال شازده کوچولو می‌گشتند.

مدتی گذشت که ناگهان صدای فریاد هاروکا به گوش رسید.
- ایناهاش! پیداش کردم...اینجاست!

همگی به طرف هاروکا دویدند و با عجیب‌ترین صحنه‌ای که در طول عمرشان دیده بودند، مواجه شدند.
شازده کوچولو با آرامش بر روی چمن‌های مقابل درخت نشسته، به تنه‌ی آن تکیه داده و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود؛ شاخه‌های بید نیز دور شانه‌اش پیچیده و او را در آغوش گرفته بودند. ظاهرا شازده کوچولو داشت به چیزی گوش می‌داد.

- داری براش قصه تعریف می‌کنی؟

اگلانتاین درحالی که پیپش از گوشه دهانش آویزان بود، این را گفت و به درخت زل زد. بید قسمتی از شاخه‌هایش را که اگلا حدس می‌زد سرش باشد، بالا گرفت:
- آره. دارم واسش خاطراتمو تعریف می‌کنم.

زاخاریاس درحالی که همچنان سعی داشت فاصله‌اش را با درخت حفظ کند، گفت:
- هه هه...چه جالب! خیلی خب دیگه، بسه. شازده کوچولو بیا بریم.
- کجا؟ من نمی‌ذارم جایی بیاد. از این بچه خوشم اومده.

بید شاخه‌هایش را محکم‌تر دور شازده پیچید. جسیکا اندکی جلوتر رفت:
- حالا می‌شه فعلا با ما بیاد؟ دوباره بهت پسش می‌دیم...
- خیر.
- باور کن برش می‌گردونیم.
- خیر!

ظاهرا درخت قصد تسلیم شدن نداشت. هافلی‌ها باید چاره‌ای می‌اندیشیدند تا بید کتک‌زن را ترغیب کنند شازده کوچولو را به آنها باز گرداند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
الیور خسته و کوفته از پله‌های پشت فرشینه پایین می‌آمد که تقریبا با کل بچه‌های گروه هافلپاف مواجه شد.
همه روی پله ایستاده بودند و دربارۀ چیزی بحث بحث می‌کردند. در میان آن‌ها ارنی، سدریک و رکسان را دید. با سرفه‌ای ساختگی اعلام حضور کرد و ناگهان هفت هشت تا چوبدستی به سمتش نشانه رفتند.
«سلام بچه‌ها.»
ارنی چوبدستی‌اش را کمی پایین آورد و چشمانش را تنگ کرد. الیور همچنان که دست‌هابش را بالا گرفته بود گفت:
«واقعا من رو یادتون نمیاد؟ من الیورم... ریورس...»
بچه‌های هافلپاف همچنان در سکوت بودند که ناگهان سدریک گفت:«تو شازده رو ندیدی؟ یه شال قرمز داشت.» الیور که اصلا از این خوش‌آمد گویی ذوق مرگ شده بود جواب داد:«آره دیدمش. وقتی از گرینگوتز بیرون می‌اومدم دیدم دستگیر شده. آخه رفته بود زیر آبشاری که اون توعه تا روباهش رو که به شال تبدیل شده بود به شکل اول دربیاره. هی می‌گفت تقصیر من نیست هاگرید بهم گفته.»
همۀ هافلی‌ها با هم گفتند:«چیییییییی؟؟؟؟؟»
الیور که دید نزدیک است همۀ گروه با هم سکته کنن سریع گفت:«نترسید بابا! مگه چی شده حالا؟ تازه شازده آزاد شد. الا دیدمش که داشت می‌رفت سمت اون بید دیوونهه، بهش گفتم حواسش باشه و دعوتش کردم بیاد یه چای مهمون ننه جون باشه اما گفت کار داره. بدو بدو رفت.»
سدریک دست به دامن ارنی شد و التماس کنان گفت:
«ارنی جون مرلین بذار یه ذره شکنجش بدم نمی‌کشمش. دوبار اون شازده رو دیده و همینجوری ولش کرده بره.



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹:۱۹ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۲۲
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
که ناگهان ارنست ایستاد اما نتوانست مقابل موج عظیمی از هافلپافی ها که به سمت در خروجی میرفتند مانعی شود پس تا بیرونِ در هل داده و منتقل شد.

-اممم میخواستم بگم خیلی ضایعست با دوتا رکسان راه بیوفتیم توی هاگوارتز اینطور نیست؟ تقریبا روز شده ممکنه کسی ببینه. شما ها میدونید عجب پروفوسرهای خشی داریم این دوره.

رکسان یک به دو گفت :
-من رکسان اصلی هستم من میرم.

تابلو بود که باقیمانده ی املیا بود چشماهیش هنوز از تکان های ارنست میچرخید.

ارنی پیش رکسان دو رفت.
-لطفا توی مرکز بمون رکسان.

رکسان دو حرکت کرد و رو به روی در قرار گرفت.
-برید! من شهاب سنگ رو نامرئی میکنم و دیوار هارو درست میکنم.
بعد از هم چوبدستی اش را از قلاف بیرون کشید.
الآهِمورا.

در باز و پشت سرش بسته شد.

حالا بچه ها به راهرو ها نگاه کردند. دیدن منظره ده ها پِله ی جادویی که هر چند لحظه جایشان را عوض میکردند واقعا دلهره در هیجان بود مثل آلبالو در انار.


بچه ها روی پله ی اول پریدند و پله بدون هیچ لرزشی یا سستی به خاطر وزن بچه ها با سمت بالا رفت و رو به روی طبقه ی همکف قرار گرفت.

سدریک رو به بقیه کرد.
-فکر میکنید از قلعه بیرون رفته؟ پیاده شیم یا بریم بالا تر؟






ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ ۱۹:۴۲:۲۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸:۴۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

جیمز پاتسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۱:۴۲ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۴:۱۲ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
هردو رکسان گیج شده بودند
رکسان 1= همون که رنگش پریده بود
رکسان 2 = همونی روح رو به داخل بدش گذاشت

ارنست و بقیه بچه ها به هم نگاهیی کردن

-بایدددد سر فرصت این دوتا رکسان رو درست کنی

ارنست نگاهیی به جیمز کرد و در جواب حرفش گفت:

- باشه ... ولی الان باید روی پیدا کردن شازده کوچولو تمرکز کنیم.


همه بچه ها سریع چوب دست های خود را بیرون اوردند و شروع به جست و جو کردن
..... دقایقی بعد جیمز با صدای بلند گفت:

- آهایییییی هم گروهیی هااااا بیاین...اینجارو نگاه؟

همه نگاه جایی که جیمز اشاره کرده بود کردنند
رد پای گلی شازده کوچولو بود
ارنست به جیمز نگاهیی کردو گفت :

- آفرین به عنوان تازه وارد خوب چیزی پیدا کردی.

- چاکرم... حالا همه باید دنبال رد پا بریم اما خوب مراقب باشید ممکنه برامون
تله گذاشته باشه.

همه با سر حرف جیمز رو ایید کردن و به راه ادامه دادند.


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۳۳ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۲۲
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
خلاصه : هافلپافی ها بار دیگرحماسه آفریدند. (گند زدند.) ان ها که از بی خوابی برای دیدن و شکار ستاره ها نصف شب از هاگوارتز بیرون رفته بودند شهاب سنگی در تور ستاره گیری شان گیر کرد. هافلی ها شهاب سنگ را داخل تالار اوردند و خنک کردند که شازده کوچولو بیرون پرید. شازده کوچولوی کنجکاو و سریع از دستشان فرار کرد. چند تا از بچه ها هم داخل سفینه ی شازده که همان شهاب سنگ بود رفتند و یکدفعه خودشان را روی کره ی ماه یافتند. بقیه ی اعضا که روی زمین هستند شازده را پیدا کردند اما معلوم شد که او شازده کوچولوی واقعی نیست. اوضاع بسیار وخیم است و هردمبیل از در و دیوار تالار زرین هافلپاف بالا میرود.


-ارنست ارنست املیا. ارنست ارنست املیا. املیا تو اونجایی؟
-اینجاییم ارنست.
- مرلین نگم چیکارت کنه دختر. باید از فضولی میرفتی تو سفینه اخه؟
-ایـــش. هیچ هم فضول نیستم. من یه آدم فنی هستم. اینو من نمیگم روانشناس ها میگن.
- خب حالا راهی برای برگشت پیدا کردی؟
-اره دیگه میشینیم تو سفینه همینجوری برمیگردیم به زمین.
-خب برگردید.
-باشه.


چند دقیقه بعد

صدای مهیبی مثل فوران یک اتش فشان شنیده میشد. چند تا از بچه ها پشت وسایل اتاق پناه گرفتند. ارنی و سدریک و وین چوب دستی هایشان را کشیدند و آماده شدند. شهاب سنگ با گرما و سرعت زیادی درست به سمت دیوار شرقی تالار هافلپاف نزدیک میشد. بچه ها این را از لرزشی که به خاطر رز ویزلی نبود فهمیدند و البته گرمایی که گل هارا بسیار سریع پژمرده کرد.

-با شمارش من بچه ها. یک....دو....س..یبزمینی.
-الان وقتشه اخه؟
-باشه باشه از اول. یک... دو....سه... .

هر سه تای انها با هم: پِتریفیکوس توتالوس.

شهاب سنگ که همان لحظه دیوار را خرد کرده و وارد شده بود با طلسمِ قویِ توقف و ثابت ماندن برخوردکرد و سرجایش ثابت ماند. اما اتش و گرمای ان به هر طرف میرفت.
بچه های که قایم شده بودند سریع بیرون پریدند و با طلسم یخ پاش روی شهاب سنگ را خنک کردند. لحظه ی عجیبی بود، همه عرق کرده بودند که ناگهان شهاب سنگ بیب بیب ی کرد و در آن باز شد. املیا و ماتیلدا با کلاه های فضانوردی و با قدم هایی محکم که نشان از شکوه انها میداد از سفینه خارج شدند.


-ما برگشتیم ... عه چرا اینجور میکنی؟

ارنست یقه ی املیا را گرفت و محکم تکان داد.

-برگشتی؟ خسته نباشی. یک ساله منتظر برگشت شما هستیم.
-عه ولش کن ارنی. یقه شو گرفتی کشتیش.

اما ارنست بیخیال نشد. محکم املیا را تکان میداد در حدی که سانتریفیوژ جلویش کم اورد و کم کم روح املیا از بدنش جدا شد.

-ارنست روحش رو از جسمش جدا کردی ولش کن.

اما ارنست گوشش بدهکار نبود و محکم تر املیا را تکان میداد. در آخر روح املیا کاملا از بدنش جدا شد و به بالا رفت.

چند دقیقه بعد هیچکس جلوی جسم بیجان املیا حرفی برای زدن نداشت جز ارنست. ارنست سراغ قفسه ی معجون مخفی های ننجون هلگا رفت و قفسه ی روح در قوطی را باز کرد. از داخل ان روح شخصی به نام رکسان ویزلی را پیدا کرد و جلو امد و روح را روی بدن بیجان املیا پاچید.
جسم بیجان دوباره جان گرفت اما کم کم تغییر قیافه هم داد و شبیه رکسان ویزلی شد.

-
-عه چیه؟
-این کیه؟
-رکسان ویزلیه دیگه. املیا از سایت رفته گفتم خارجش کنم از سوژه. اینم رکسان ویزلی جای اون اوردم.
-پس این کیه؟

همه برگشتند و پشت سر خود دختری را دیدند که به لبه ی میز تکیه زده بود و رنگش پریده بود و به ماجرا نگاه میکرد. مشکل این بود که ان دختر هم رکسان ویزلی بود.
ماتیلدا گوش ارنی را پیچاند.

-ببین چیکار کردی.
-الان درستش میکنم. الان دوباره تکون میدم و روح یکی دیگه رو... .
-لازم نکرده. باید بریم دنبال اون شازده کوچولو قبل از اینکه کل هاگوارتز بفهمن چه اتفاقی اینجا افتاده. رکسان.

-بله؟
-بله؟

هر دو رکسان جواب دادند.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۵ ۲۳:۰۷:۱۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲:۲۱ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۱۲:۱۷
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 272
آفلاین
دورا، ارنی و آریانا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. موجودی کوچک و فضایی که در سیاره دیگری زندگی می‌کرد، از کجا هاگرید را می‌شناخت؟ از کجا می‌دانست که معروف‌ترین جادوگر موجودشناس قرن در زمین کیست؟
همین موضوع تعجب هر سه نفر را برانگیخته بود.

آریانا دستی به موهایش کشید و درحالی که سعی می‌کرد طبیعی جلوه کند، پرسید:
- ببینم، تو از کجا هاگریدو می‌شناسی؟
- خب، من از برنامه‌های تلویزیونی که تو سیاره‌مون پخش می‌شه و درمورد زندگی هاگریده این چیزا رو فهمیدم.

آریانا که همچنان سعی داشت طبیعی به نظر برسد، ادامه داد:
- ببخشید، می‌شه اونوقت بدونم دوشاخه‌ی تلویزیونتو به کجا می‌زنی؟

شازده مدتی طولانی به آریانا زل زد و سرانجام تصمیم گرفت پاسخی بدهد:
- این دیگه چه سوالیه؟ خب معلومه، به پریز برق!

اما آریانا می‌دانست که در فضا برق وجود ندارد و درنتیجه، پریز برقی هم نیست. او این اطلاعات را از دوست فضایی مرگخوارش، رابستن بدست آورده بود.

- اما من از یه نفر شنیدم که تو فضا برق نیست!
- عه راست می‌گی؟ شاید... خب... اها، شاید سیاره‌ی اون یه نفر پیشرفته نبوده!

آریانا نگاه خشمگینی به شازده انداخت و سپس رو به دو نفر دیگر، با صدایی که دست کمی از فریاد نداشت، گفت:
- این یارو تقلبیه! من می‌دونم تو فضا برق نیست و داره دروغ می‌گه! شازده کوچولوی واقعی وقتی تو یه سیاره‌ی بدون برق و امکاناتِ دیگه زندگی می‌کنه، از کجا می‌تونه اطلاعاتی درمورد زمین بدست بیاره؟ معلوم نیست چه بلایی سر شازده‌ی واقعی آورده!

سپس برگشت و رو به شازده‌ی تقلبی فریاد زد:
- با شازده کوچولوی واقعی چه کار کردی؟

اما هنگامی که برگشت با فضای خالی رو به رو شد؛ شازده‌‌ی تقلبی فرار کرده بود و هیچ اثری نیز از او به چشم نمی‌خورد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۸:۴۵ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

ناتسومی سوزوکی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۶ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از ~Wonder Land~
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
اون ها درست جلوی در بودند که با فرد نا آشنایی رو در رو شدند.
-تو کی هستی؟
-نکنه شازده ای تغییر شکل دادی؟
-چی؟ نه من از هیچ خانواده ی اشرافی ای نمیام....چیزه شاگرد جدیدم.
- الان شازده کوچولو رو ندیدی؟ شال قرمز داشت.
- چرا یه پسری رد شد دنبال دستشویی میگشت. خیلی عجله داشت. منم فرستادمش دستشویی طبقه سه برج ستاره شناسی
بقیه: آخه یه بنده خدایی که برای دستشویی عجله داره رو میفرستی دورترین و پر پله ترین دستشویی؟ خب بدبخت گناه داره
ناتسومی : گفت دستشویی کجاست. نگفت نزدیک ترینش کجاست؟

هافلپافیا که بالاخره جای شازده رو فهمیده بودن و راه های مخفی هاگوارتز رو هم بلد بودن سریعا خودشونو به دستشویی مورد نظر رسوندن.و در رو با شدت باز کردن.
شازده که داشت دستاشو میشست جیغ قرمزی کشید ویه قدم به عقب برداشت.
-خب خب خب اینجا چی داریم؟
شازده با احتیاط نگاهی به اعضای هافلپافی انداخت که جلوی راه خروج رو گرفته بودن
-امممم....میشه بریم یه جای خوشبوتر صحبت کنیم؟
بقیه که تازه متوجه اوضاع شده بودند سریعا از دستشویی خارج شدند.
-خب کجا بریم؟
-برگردیم خوابگاه شاید بچه ها برگشته باشن
-بریم هاگزمید غذا خوشمزهی بخوریم
-کنار دریاچه. باد خوبی میاد
-بریم پیش هاگرید
این یکی رو شازده گفته بود.بچه ها که یادشون اومده بود هدف از انتخاب مکان صحبت بوده و نه گردش به شازده که مثل یه دوست بینشون قدم میزد خیره شدن
-هاگرید؟
-آخه فاکسی حالش خوب نیست. یه جادوگر موذی ای از سیاره ی جادوچیان جادوش کرده که شکل شال دربیاد. منم برای کمک به دوست عزیزم اومدم پیش معروف ترین جادوگر موجودشناس قرن هاگرید.
-جادوگر موجود شناس؟
-معروف ترین؟



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۱:۱۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 196
آفلاین
- میو!

آریانا، ارنی و دورا به سمت صدا برگشتن.

- گربه ماتیلدا؟

از وقتی ماتیلدا گربه رو پیدا کرده بود، هیچ جا بدون اون نرفته بود. ظاهرا گربه هم به ماتیلدا وابسته شده بود، چون اشک توی چشمای سبزش جمع شده بود.
ولی خوبی قضیه این بود که دیگه نیازی نبود دنبال تریشا بگردن که خیلی وقت بود آنلاین نشده بود.

- گربه کوچولو، دنبال صاحبت میگردی؟ اگه کمکمون کنی شازده کوچولو رو پیدا کنیم، قول میدم صاحبتو پیدا کنیم.

چشمای گربه با شنیدن این حرف از تعجب گشاد شدن. اون که سگ نبود...

- آخی، نگاش کن داره بو میکشه!

ولی برای پیدا کردن ماتیلدا، حاضر بود سگ هم بشه!
گربه همچنان که بو میکشید، جلو رفت و هافلپافیا دنبالش. اگه شازده کوچولو رو پیدا میکردن، شاید میتونستن راهی برای پایین آوردن سدریک، آملیا و ماتیلدا از فضا پیدا کنن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.