هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱:۳۰ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#14

ریونکلاو

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۹:۵۴
از قلعه هاگوارتز
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 19
آفلاین
حالم خیلی گرفته بود .مگر میشد دختر روونا ریونکلاو معروف امتحان تغییر شکل سمجش را با نمره و(وحشتناک)بدهد. بعضی لحظه ها از اینکه دختر موسس گروه ریونکلاو بودم حالم بهم میخورد و این یکی از آن لحظات بود.
به در تالار عمومی گروهم رسیدم . وارد سالن شدم ،دوستم جو آنجا منتظرم بود. با هیجان به سمتم آمد و گفت:
_امتحان چطور بود؟

_وحشتناک!

_چی!ولی تو که کتاب رو حفظ بودی!

_آره،حفظ بودم ولی سر جلسه همه چی یادم رفت .نتونستم به یک سوال هم جواب بدم.


جو هم مثل من تا شنید چه گندی زدم ناراحت شد ،اما گفت:

_من از بابا بزرگم یه زمان برگردان گرفتم .

_خب که چی؟

_میتونی زمان رو به عقب برگردونی و با استفاده از شنل نامرئی که از پدرت قرض گرفتی جواب ها رو بدی.

_چی میگه!مگه میشه جلوی چشم اون همه مراقب و بچه ها جای دوتا برگ رو عوض کرد.
_چرا که نه ؟مراقب ها ده دقیقه بعد از زمان پایان آزمون میرن استراحت و فقط دوتا مراقب جلوی در های ورودی می ایستن .من و تو با هم میریم ،من میرم سراغ پرت کردن حواس اون دوتا مراقب تو هم برو سراغ برگه امتحانت.

تقریبا نقشه بی کم و کاستی بود ،من و جو رفتیم سراغش که انجامش بدیم .
زمان رو بیست دقیقه عقب بردیم . بدون جلب توجه به گوشه ای رفتیم وشنل رو پوشیدیم .توی راه خودمان را دیدم که با حالی خراب از جلسه بیرون آمده بودم و به سمت تالار عمومی میرفتم.خودمان را به حوزه رساندیم .جو از زیر شنل نامرئی بیرون رفت و حواس مراقب های ورودی رو پرت کرد ومنم توسط ورد در بازکن در را بازکردم و به سمت میز مراقب ها رفتم.روی یک دسته برگ نوشته شده بود:

ریونکلاو


سریع برگه خودم را پیداکردم .برگ مثل همون اول دست نخورده بود، اما تا آمدم بنویسم یه دست از پشت آمد و شنل را کشید و آن شخص کسی نبود جز پروفسور زابینی استاد درس تغییر شکل گروه ما .
اول تا من رو دید شوکه شد اما بعد چهره ای خشمگین به خودش گرفت.

_از هرکسی انتظار داشتم جز شما دوشیزه ریونکلاو.


خیلی ترسیده بودم . شروع کردم به گریه و قطرات اشک صورتم را خیس میکرد.

_استاد باور کنید مجبور شدم .سر جلسه نتونستم هیچی بنویسم ،آخه استرسم خیلی زیاد بود.

_تو فکر کردی من تو رو ندیدم ،از همون اول دیدمت،استرس نمیذاشت چیزی بنویسی ، میخواستم بعد از اینکه این برگه هارو برداشتم بیام سراغت و دوباره ازت امتحان بگیرم که تو این کارو کردی و فرصت طلایی جبران رو از دست دادی. بخاطر این کار بیست امتیاز از گروهت کم میکنم. الان هم سریع برگرد به سالن گروهت.

پنج دقیقه از زمان باقی مونده بود. شنل رو از استاد زابینی گرفتنم و آن را پوشیدم و از سالن امتحان بیرون زدم. خیلی آهسته شروع به راه رفتن کردم و چهار دقیقه بعد به سالن عمومی رسیدم .یک دقیقه منتظر ماندم تا زمان به حالت عادی برگردد و بعد وارد سالن شدم .جو با چهره ای درمانده منتظرم بود ‌. معلوم بود که او هم در ماموریتش شکست خورده است.


ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۱۲:۳۸:۵۷

نگاه چپ به ریونی ها کردی نکردیا


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱:۴۶ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
#13

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۱۳:۳۷
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 228
آفلاین
گابریل نگاهی به ساعتش انداخت و به دنبالش، به برج کتابی که برای نوشتن تکلیفاش لازمشون داشت.
- همش چرت و پرت! همش دانستنی‌های بیهوده! حتی یکی از درسا هم راجع به این نیست که فرق بین پاک کردن سطوح فلزی با سطوح شیشه‌ای چیه! من تسترالو بگو که فکر می‌کردم اینجا قراره به سطوح علمی بالا دست پیدا کنم.

با حرص زبونی برای کتاباش درآورد و فکر کرد که اگه الان اینجا و درگیر تکالیفش نبود، تا پایان روز هم‌گروهیاش رو هفت بار فرستاده بود دوشِ وایتکس و به گردگیری سطوح دست‌نیافتنی‌ هم رسیدگی کرده بود. اما حالا باید تکالیف مزخرفش رو می‌نوشت و از کار و زندگی افتاده بود.

اصلا چی می‌شد اگه یه ورد وجود داشت که باهاش می‌شد چند تا از خودش بسازه و یکی‌شو بشونه پای این تکالیف و با ده بیست‌تای باقیمونده بره دنبال تمیزکردن؟ یا مثلا یه شهاب سنگ همینجوری می‌خورد به هاگوارتز و همه چی رو خراب می‌کرد و گابریل هم به کارای قشنگ خودش می‌رسید؟ هر چند این فکر رو با علم به اینکه خودش با تی هم از بین می‌رفتن، کنار گذاشت. حداقل، چی می‌شد اگه یه‌جوری... با یه کار ساده... کلا هاگوارتز و این تکلیفای بی‌پایانش رو از صفحه‌ی تاریخ محو می‌کرد؟

گابریل ناگهان از جا پرید. افکارش در لحظه‌ی اول خیلی غیرممکن به نظر می‌رسیدن ولی بعدش فکر کرد که... شاید اون‌قدرا هم چرت نباشن!

***

هاگزمید، قرون وسطا


- خب. طبق درس تاریخ جادوگری، الان این چهارتا بنیان‌گذار هاگوارتز که جلوم نشستن، دارن راجع به تاسیس‌اش حرف می‌زنن. تنها کاری که من الان باید بکنم اینه که چوبدستیم رو به طرفشون بگیرم و...

گابریل بعد از اینکه چوبدستیش رو به طرف مردی با ناخن‌های گرفته نشده تکون داد و ناخن‌هاشو کوتاه و تمیز کرد، اون رو به طرف بنیانگذاران هاگوارتز گرفت.
- تکونش بدم و... آبلیویت!

توی نگاه اول، به نظر می‌رسید که طلسم کار نکرده چرا که سالازار اسلیترین، گودریک گریفیندور، روونا ریونکلاو و هلنا هافلپافِ مورد نظر لحظه‌ای دست از صحبت کشیدن و خیلی عادی به هم نگاه کردن. اما وقتی که از جاشون بلند شدن و گیج و سردرگم از هم جدا شدن و به سمتی رفتن، گابریل با ذوق از جاش پرید و با یه قلپ وایتکس نابودی جامعه‌ی جادوگری رو جشن گرفت.
- خب، حالا دیگه وقت رفتنه! نمی‌تونم صبر کنم تا ببینم بالاخره از شر درس و مدرسه و کار و غیره راحت شدم و می‌تونم به سراسر جهان سفر کنم و همه‌چی رو بشورم! حتی شاید دوستامو جمع کردم و با هم به این سفر بساب‌بشوری رفتیم!

و همینطور که از ذوق روی پا بند نبود، زمان‌برگردان ساختِ اساتید هاگوارتز رو از جیبش درآورد و سه دور چرخوند.
- چرا اون هاله دورم تشکیل نمی‌شه؟

با دست به زمان‌برگردان کوبید.
- زود باش دیگه! خب شاید سری اول کار نکرده الان دیگه کار می‌کنه...

و سه دور دیگه عقربه رو چرخوند.
- ای بابا... اینم که وسط قرون وسطا بازیش گرفته!

بین جمعیت شلوغی که با تعجب از کنار گابریل می‌گذشتن و به سر و وضعش نگاه می‌کردن، اون درگیر ور رفتن با زمان‌برگردانی بود که هیچوقت قرار نبود کار کنه. چرا که متعلق به هاگوارتز بود ولی...

دیگه هاگوارتزی وجود نداشت.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۱۸ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
#12

هافلپاف

آرتمیسیا لافکین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۵۴:۱۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 34
آفلاین
لباس خاکی‌رنگ بسیج رو تنم کردم و با زمان‌برگردانی که با زور و التماس از مودی گرفتم آماده‌ام که مأموریت اول رو انجام بدم! نفس عمیقی می‌کشم و زمان‌برگردانو ۳ بار تکون می‌دم و به مقصدم فکر می‌کنم. چشم‌هامو می‌بندم... مدتی بعد آروم چشم‌هامو باز می‌کنم! هوف! مقصدم درسته! الآن تقریباً ۱۰۰ سال پیشه و من دوباره در هاگوارتز هستم فک کنم الآن من باید سال آخری باشم. چشم‌هامو دوباره می‌بندم و سعی می‌کنم ببینم دقیقاً برای چی به اینجا اومدم تا کارم بدون نقص پیش بره. خب... آهان! یادم اومد! من برای این به اینجا اومدم که به هافلپافی‌ها کمک کنم! بچه‌های هاگوارتز امروزی فک می‌کنن گروه هافلپاف یه گروه ضعیف و بدرد نخوره و من برای این به ۱۰۰ سال قبل اومدم که جلوی منشأ این خرافات رو بگیرم! دقیقاً یادمه که این شایعه‌ها که می‌گفت هافلپاف گروه بدرد نخوریه از کی شروع شد! اون زمان گابریل ارشد گروه بود و علاوه‌بر ارشد بودنش افتخارات زیادی هم برای گروه آورده بود! یادمه سر یچیز ‌کوچیک چند امتیاز از بقیهٔ گروه‌ها کم آورده بودیم و می‌خواستیم هرجور شده جبرانش کنیم که گروهمون امسال هم اول بشه برای همین خیلی از بچه‌های اون زمان هافلپاف به گابریل اصرار کردن که تو چن عدد مسابقه باهم شرکت کنه تا امتیازات رو جبران کنه! و خب این بزرگترین اشتباهشون بود! نه‌تنها گابریل نتونس برنده بشه بلکه از بس حجم مسابقات بالا بود باعث کسر امتیاز هم شد! یه کسر امتیاز خیلی وحشتناک! طوریکه امتیازمون در برابر امتیازات بقیهٔ گروه‌ها خیلی ناچیز بود! و این اتفاق باعث شد روحیهٔ گروه ضعیف بشه و اعتماد به نفسشون پایین بیاد و برای سال‌ها هافلپاف در آخر جدول قرار بگیره! سریع چشم‌هامو باز می‌کنم. خب... فکر‌ کردن بسه! صورتمو می‌پوشونم و از یه راه مخفی وارد هاگوارتز می‌شم. نمی‌دونم چقد می‌گذره تا بالاخره به محل مورد نظر می‌رسم. پشت یه ستون پنهون می‌شم و به گفتگوها گوش می‌دم. سریع صدای گابریل رو تشخیص می‌دم.
-بچه‌ها مثه اینکه گروهمون ۳-۲ امتیازی از بقیهٔ گروه‌ها کم داره...
رز شروع به حرف زدن می‌کنه.
-گابریل چطوره تو امسال تو تعدادی مسابقه شرکت کنی تا امتیازمونو برگردونی. چطوره؟
لینا هم وارد بحث می‌شه.
-درسته تو که همیشه برنده می‌شی چطوره تو این مسابقه‌ها هم شرکت کنی اگه برنده شی گروهمون اول می‌شه!
صدای عاجزانهٔ گابریل بلند می‌شه!
-اما... آخه... اونجوری خیلی سخت می‌شه اگه نتونم چی؟
رز صداشو بلند می‌کنه.
-ولش گابریل بهتره به برنده شدن فک کنی!
اوه! مشکل پیدا شد! سریع چوب‌دستیمو بیرون می‌آرم و روی ماتیلدا که اونجا ساکت نشسته نشونه می‌گیرم و طلسم فرمان رو بطرفش می‌فرستم... ماتیلدا سریع به حرف می‌آد!
-اما اگه برنده نشد چی؟ به اونجاش فک کردین؟ اگه برنده نشه بقیهٔ گروه‌ها چقد مسخره‌امون می‌کنن؟ آخرین می‌شیم! بچه‌ها روحیه‌اشونو از دس می‌دن! واقعاً که! فک نمی‌کردم اینقد خودخواه باشین!
و بعد پاشو به زمین می‌کوبه و بطرف خوابگاه می‌ره! دخترا نگاهی بهم می‌کنن! رز به حرف می‌آد.
-می‌دونی گابریل بنظرم ماتیلدا درست می‌گه!
لینا با پشیمونی تأییدش می‌کنه!
-منم همینطور فک می‌کنم ما خیلی خودخواه بودیم اگه ببازیم خیلی بدتره نمی‌خواد تو همشون شرکت کنی یه مسابقه هم برای جبران امتیاز کافیه!
گابریل که خوشحالی از صورتش پیداس بهشون لبخند می‌زنه!
-ولش کنین بچه‌ها ۳-۲ تا امتیاز ارزش اینجور چیزا رو نداره بهتره دیگه بریم بخوابیم!
۳ تایی خوشحال و خندون بطرف خوابگاه می‌رن. نفس راحتی می‌کشم و با زمان‌برگردان کمی زمان رو جلو می‌برم. روز اعلام امتیازات! سریع بطرف سرسرا می‌رم و پشت در بزرگش می‌ایستم. صدای هیاهوی بچه‌ها پشت در شنیده می‌شه. اوه! مثه اینکه زمانو زیادی جلو بردم و نتایج اعلام شده! سعی می‌کنم از لای در تابلوی امتیازات رو ببینم! با دیدن تابلو نفسم می‌گیره! مثه اینکه ریونکلاوی‌ها اول شدن! دنبال هافلپاف می‌گردم و اونو در جایگاه دوم پیدا می‌کنم! لبخندی رو صورتم می‌شینه! با چند امتیاز کمتر از ریونکلاو دوم شدیم و این خیلی خوبه! نگاهی به میز هافلی‌ها می‌کنم! با اینکه دوم شدن همشون خیلی خوشحالن و دیگه از مسخره شدن خبری نیس! با خوشحالی زمان‌برگردون رو تو مشتم فشار می‌دم و به زمان حال بر می‌گردم. به خوابگاه می‌رم و زمان‌برگردون رو توی یه جعبه می‌زارم تا به مودی پسش بدم و با همون لباس گشاد مأموریت رو تختم دراز می‌کشم تا بخوابم و خودمو برای مأموریت بعدی آماده کنم!


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۲۱:۰۰:۲۰

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱:۱۶ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹
#11

اسلیترین، مرگخواران

مرلین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۳۶
از بارگاه ملکوتی
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 76
آفلاین
- دوبار بچرخون پیری.
- خودمان بلدیم.

جوزفین به سختی تلاش می‌کرد تا نحوه کار با زمان برگردان را به مرلین یاد بده و همانقدر هم مرلین مقاومت می‌کرد.

- دِ اگه بلدی باید خلاف عقربه ها میچرخوندی. الان جهت عقربه ها چرخوندی.

مرلین واقعاً کار با زمان برگردان را بلد نبود. بهرحال پیامبری بود برای خودش و سفر در زمان برایش حکم آب خوردن داشت و هیچ وقت با این وسیله ها کار نکرده بود. ولی حالا که به دلائل نامعلومی عضو گروه بسیج شده بود، بلاجبار مجبور بود که از زمان برگردان استفاده کند.
و به همان دلائل نامعلوم جوزفین را انتخاب کرده تا به او یاد دهد که چگونه از این وسائل بی ارزش استفاده کند.

- می‌خواستیم تو را امتحان کنیم.
- بده من باو.

جوزفین- که دیگر ناخونی برای جویدن نداشت- زمان برگردان را از دست مرلین قاپ زد.

- گفتی کی؟
- سال 1183.

جوزفین نگاه دیگری به مرلین انداخت. یعنی مرلین ممکن بود اینقدر پیر باشد؟ پیامبر داستانهایی را تعریف می‌کرد که به قبل از پیدایش تاریخ برمی‌گشتند، پس سال 1183 احتمالاً جوان حساب می‌شده است!

- خو، خیلی باید بری عقب. من هیفده بار میچرخونم. حواست باشه برا برگشت باید 16 بار خلاف عقربه ها بچرخونی و بعدش کل زمون برگردون رو سر و ته کنی و اینبار 16 بار جهت عقربه ها بچرخونی. گرفتی چی شد؟
- بله.

جوزفین که مطمئن بود مرلین نفهمیده است، عملیات را روی زمان برگردان انجام داد و آن رو دور گردن مرلین انداخت.

- خدافظی. سوغاتی یادت نره!

***

- نکن!

مرلین درون غار تاریکی ایستاده بود. رو به رویش دو پسر جوان قرار داشتند که یکی از آنها روی زمین افتاده بود و صورتش غرق در خون بود.

- اینکار رو نکن تموچین!

دو پسر وحشت زده و با دهان های باز به مردی که تا لحظه پیش آنجا نبود نگاه می‌کردند. آن یکی که ایستاده بود سنگی در دست داشت که از آن خون می‌چکید.

- ایچ ساکارا مه فونی. یاکی مندی؟
- مشخصا از بچگی علاقه خاصی به جنگ داشتی. ولی باور کن کشتن برادرت توی این سن تو رو تبدیل به هیولایی می‌کنه که کابوس همه خواهی شد.

پسر سنگ به دست ادامه داد:
- سیمی شو. علبرده ثاثای.
- چی میگی زبون بسته؟

مرلین جلوتر آمد. پسر روی زمین کم کم به عقب می‌خزید اما برادر جوان ترش همچنان با چشم غره به مرلین نگاه می‌کرد. مرلین در یک حرکت انتحاری عصایش را که تا آن موقع پنهان بود از زیر ردایش بیرون کشید و بر فرق سر تموچین کوبید.

- بچه جون ما هادس را شکست دادیم. دیگر توی دماغو عددی نیستی.

مرلین دستانش را به سمت پسر دیگر دراز کرد تا کمکش کند از جایش بلند شود. تموچین بدون حرکت روی زمین افتاده بود.

- نیازی به تشکر نیست. خوشحالیم که دیگر کسی نام چنگیز را نخواهد شنید.

پسر دیگر اما بی توجه به مرلین و جنازه برادرش روی زمین بیرون دوید. صدای زنی بیرون از غار شنیده می‌شد که پسرانش را صدا میزد. مرلین به دهانه غار رفت تا از مناظر زیبایی که بیرون از غار بود لذت ببرد و کمی آفتاب بخورد.
زیر پایش دشت سرسبزی گسترده شده بود. پسر به سمت مادرش دوید و اورا در آغوش گرفت.
مادرش او را... تموچین خطاب کرد!

- ای بابا. اشتباه زدیم که.

مرلین همانطور که به گندی که زده بود فکر می‌کرد زمان برگردان را از زیر لباس درآورد. حتما اشتباه شنیده بود و چنگیز واقعی پشت سرش بی جان روی کف غار افتاد بود. نه! امکان نداشت این بار هم اشتباه کرده باشد.

- خب. گفت چندبار بچرخونم. لعنت به شما ریونی ها که همه چیز را پیچیده می‌کنید.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۵۰ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
#10

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۴:۳۶
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 152
آفلاین
زمان برگردان ها ابزاری هستند برای جبران کردن ،عبرت گرفتن،عبرت آموختن و در آخر برای بهبود یا نابودی!

دزدیدن زمان برگردان از گابریل!
قطعا بزودی فاش میشد ،چرا که گابریل حتما بر اساس قانون پنج دقیقه(هر چیزی باید پس از پنج دقیقه جرونا زدایی شود) وسایلش را تمیز میکرد.

از دیروز ذهنش مشغول این موضوع بود که باید به چه زمانی برود؟
برای منفعت خودش باشد یا برای عموم ملت حزب المرلین؟
همه مجموعه کتاب های تاریخ جادوگران محزون را خوانده بود برای یافتن لحظه ای که بخواهد اصلاح شود برای بهبود!
کل لحظات زندگیش را طی ساعت ها در ذهنش کاویده و کنکاش کرده بود،اما زندگیش چیزی نبود که بخواهد با چهار دقیقه پنجاهو نه ثانیه تغییر کند ،پس هدفش تغییری اساسی تر بود در جامعه ای که دچار مشکلات فراوان بود.

با هر چرخش پین زمانبرگردان،تپش قلبش بالا تر میرفت !

چهار دقیقه و بیست و نه ثانیه.
این مدت زمانی بود که فرصت داشت زمان برگردان را سرجایش برگرداند.
چرخش زمان تمام درد شکاف های دنیای تو در تو را به وجودش منتقل میکرد و تنها کاری که از دستش بر می آمد تحمل بود.

چهار دقیقه و بیست ثانیه فرصت داشت .
خودش را دید که به سمت صف رای دهندگان میرفت.
رائش را به خوبی به یاد می آورد،کریس چمبرز!

دزدیدن خودش احتمالا کاری بود که هیچ وقت تصورش را نمیکرد.
مطمئن شد وقتی بیدار می شود به یاد نمی آورَد چرا اینجاست و مستقیما به خانه باز میگردد.
موی مرحوم آتشزنه را در معجون ریخت وسر کشید.

دوان دوان از محل رای گیری که به آتش کشیده بود خارج شد و به سمت محل اسکان کریس رفت.


حالا بالای سر جنازه به خاک و خون کشیده شده یکی از مخربترین وزرای تاریخ ایستاده بود.
به ساعتش نگاه کرد،هفده ثانیه فرصت داشت.
پین زمان برگردان را با چند چرخش تنظیم کرد.

چشم هایش را باز کرد هشت ثانیه فرصت داشت اما چیزی را که میدیدنمیتوانست باورکند ،همه جا تغییر کرده بود وهمه چیز فریاد سیاهی را بانگ میزد!
لرد و ناجینی از وزرا به حکمران های جامعه جادوگری تبدیل شده بودند.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۵ ۲۳:۰۴:۱۰

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۱۱ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
#9

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۸:۴۹
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 417
آفلاین
سرش را پایین انداخته بود و از میان میدان اصلی شهر، که اکنون برای انتخابات وزارت سحر و جادو در آن غوغایی به پا شده بود، می‌گذشت.
امروز، روز آخر ثبت‌نام کاندیداها بود و به‌زودی انتخابات مردمی برای وزیر سحر و جادوی سال پیشِ ‎رو انجام می‌گرفت.
تام، همانطور که چوبدستی‌اش را از گرده ی نخودچی هایی که بانو مروپ در جیب کتش گذاشته بود می‌تکاند، تصمیم گرفت تا سری به کاندیداهای مختلف بزند.
پس، شروع به گشتن درمیان مردم کرد.

البته، نیازی به گشتن و توجه زیادی نبود. زیرا پسر مو بور و کک‌مکی ای که بر روی کامیونی ایستاده بود و در حال نطق کردن بود، نگاه و توجه هر رهگذری را می‌ربایید.
پسر طوری با آب و تاب و هیجان سخنرانی می‌کرد که پنداری زندگی‌اش وابسته به این حرف هاست.
تام تصمیم گرفت به او نزدیک‌تر شود تا بتواند مقداری از صحبت های او را بشوند.
آرام آرام راهش را از میان جمعیت باز می‌کرد و سعی می‌کرد تا حد ممکن با آنها برخورد نداشته باشد؛ زیرا بعد از اتفاقی که اخیراً در خانه‌ی ریدل‌ها برایش افتاده بود، هر برخورد فیزیکی با یک رهگذر می‌توانست منجر به کنده شدن یکی از اعضایش شود و اگر نظر من را بخواهید... این چیزی نیست که شخصی به دنبالش باشد یا بپسندد!

بالاخره بعد از تلاش‌های بسیار و گذر از میان طرفداران زردپوشِ کاندیدا، توانست به فاصله ی مناسبی از او برسد.

- امروز. من، زاخاریاس اسمیت برای پیشرفت شهر و کشورم، و برای گرفتن حق پایمال شده ی جادوآموزان هافلپافی، که همیشه در تاریخ نادیده گرفته شدند پای این برگه هارو امضا می‌کنم و کاندیداتوری خودم رو اعلام می‌کنم. مردم بدونید! اینا همونائین که تموم تلاش های من رو نادیده گرفتن! همونائین که با وجود این همه شایستگی در من، دهداری هاگزمید رو به مروپ گانت و شهرداری لندن رو به یک پیرمرد نه چندان سالم دادن! ولی من اینجا...

نیازی به شنیدن مقدار بیشتری از ماجرا نبود. همین چند جمله ی ابتدایی زاخاریاس برای اینکه تام را به یاد خاطره‌ای نه چندان دور بیندازد کافی بود.

"فلش‌بک - سال قبل، انتخابات وزارت"

تام تازه به شهر لندن مهاجرت کرده بود و چندان با آنجا آشنایی نداشت.
تنها شغلی که بلد بود نقاشی بود و با کشیدن طرح‌هایی بر روی کاغذ سعی می‌کرد تا پولی برای زنده ماندن در بیاورد. همیشه جادو کارساز بود، اما بحث هنر که پیش می‌آمد فقط یک‌جادو می‌توانست کاری کند و آن، جادوی ذهن هنرمندان بود.
در بدو ورود، یکی از دوستانش در هاگوارتز، کریس چمبرز برای بدرقه به دنبالش آمده بود و او را در اٌمورش در شهر کمک می‌کرد تا زمانی که توانست مستقل شود.

تام، برای کشیدن پل معروف لندن به همراه بوم و رنگ‌هایش به سمت مرکز شهر می‌رفت که از دور هیاهویی شنید. عده‌ای کثیر در یک میدان گردِ هم آمده بودند و با شور و شوقی بالا به بحث و جدل می‌پرداختند. این صحنه برای تام جذاب و کنجکاوکننده بود، پس تصمیم گرفت نزدیک‌تر برود تا موضوع را بفهمد.

قدم قدم نزدیک‌تر میشد.

بالاخره به فاصله ی چند قدیمی یکی از طرفین بحث رسید و از چیزی که می‌دید... شوکه شد!
کریس، دوست قدیمی‌اش با کلاهی مزین به نشان وزارت سحر و جادو بر سر به بالای تریبونی رفته بود و به صحبت درباره جامعه، آینده و برنامه‌هایش می‌پرداخت.
تام، زیاد از سیاست نمی‌دانست و علاقه‌ای هم نداشت. اما با دیدن ستادِ بی‌روح و نه چندان زیبای کریس، فکری برای جبران زحماتش به سرش زد.

صبر کرد تا سخنرانی‌اش به پایان برسد.

"چند دقیقه بعد"

کریس، به نطقش پایان داد و از روی تریبون پایین آمد و در حالی که با دست موهای طلایی‌اش را حالت می‌داد به سمت ستاد به راه افتاد. تام هم با دیدن او به دنبالش رفت تا بالاخره با یک‌دیگر تنها شدند.
- کریس!

کریس سرش را برگرداند و از دیدن تام شگفت زده شد.
- ت... ت... تام؟ اینجایی؟! فکر می‌کردم تا الان از شهر بیرون زده باشی.

تام خجالت زده دستی بر پشت سرش کشید.
- راستش... پولم برای گرفتن جایی خارج یا داخل لندن کافی نبود. تصمیم گرفتم فعلا تو همون خونه ی خودم بمونم.

بعد، پنداری که چیزی ر به خاطر آورده باشد با هیجان صحبتش را ادامه داد.
- دیدم که کاندید وزارت شدی. خیلی خوشحال شدم پسر! کمکی هست که از دست من بر بیاد؟

کریس آرام دستی بر چانه‌اش کشید و در حالی که کرواتش را سبک می‌کرد سرش را بالا آورد.
- حقیقتش آره. یادمه نقاشی می‌کردی. اگه لطف کنی... برای ستاد یه چندتا پوستر و نماد نیاز دارم.

تام با خوشحالی سرش را تکان داد.
- معلومه رفیق! حتماً می‌کنم.

و بعد به سمت محل سخنرانی برگشت تا بوم و رنگ‌هایش را بردارد...

"سه ماه بعد"

آفتاب با تندی چشمان نیمه‌خوابش را قلقلک می‌داد. شب قبل را تا سپیده‌دم با سایر اعضای کابینه به بحث و تبادل نظر درباره ی برنامه های پیشِ‌رو پرداخته بودند.
گرچه تام چیزی از صحبت هایشان نمی‌فهمید، اما همیشه در جلسات شرکت می‌کرد و سعی می‌کرد جایی که احساس مفید بودن می‌کند کمک کند.
هنوز کامل چشمانش را باز نکرده بود که دستش تکانش داد.

- تام! تام! پاشدن کن!

سریعاً سرش را چرخاند و با دیدن رابستن بالای سرش شوکه شد. چهره ی رابستن نگران اما در عین حال متفکر می‌نمود.
تام در حالی که با دستی پتو را از رویش کنار میزد و با دستی دیگر چشم‌های سرخش را می‌مالید از رابستن پرسید:
- چی‌شده؟ چرا الآن سراغم اومدی؟ زود نیست؟

راب در حالی که سعی می‌کرد از عصبانیت داد نزند به تام زل زد.
- زود؟! ساعت 4 بعد از ظهر بودن میشه! از صبح هم کریس پیداش بودن نیست.

با جمله ی آخر، ناخودآگاه چشمان تام باز شد.
- یعنی چی که نیست؟ مگه میشه؟ دیشب که اینجا بود.
- دونستن نمیشم. خودت بیا پایین دیدن کن.

تام از جا پرید و به مانند دکمه‌ای که از جای خود روی لباس تنگ یک مرد میان‌سال و چاق، که درحال خوردن فیله ی سوخاری باشد در رفته باشد، به سرعت خودش را به طبقه پایین رساند.
در طبقه ی همکف، کابینه ی وزارت همه دورهم جمع شده بودند اما جای وزیر خالی بود. یک‌جای کار می‌لنگید.

- میشه توضیح بدین چه خبره؟ اینم که توی حرف زدن خودش مونده، توضیح دادن پیش‌کش.

منظور تام از "این" رابستن بود.
از زیر چشم دید که او بعد از این جمله اندکی در خود جمع شد. شاید اگر در حالت عادی بود، تام از حرفش شرمنده میشد و به عذرخواهی‌ از رابستن می‌پرداخت و تلاش می‌کرد تا از دلش در بیاورد.
اما هیچ چیزِ این شرایط عادی نبود!
همیشه اولین نفری که در ساختمان وزارت بیدار میشد و با زنگش همه را از خواب می‌پراند کریس بود. ولی حالا انگار که مورچه ای باشد در دشت فیل‌ها، غیبش زده بود.

- توضیح؟ توضیح نمی‌خواد. می‌تونی حرفاشو اونجا بخونی.

گابریل این را گفت و با دست به کاغذ مچاله‌ای که کنار گلدان قرار داشت اشاره کرد.
تام که حالا با دیدن حال و احوال دوستانش آرام‌تر رفتار می‌کرد، تکیه‌اش را از نرده برداشت و در چند لحظه به بالای سر تکه‌کاغذ رسیده بود.

کابینه ی وزارت،
سلام.
این نامه آخرین نامه و دستوریه که از من خواهید گرفت.
دلایلم برای خودمه، اما همین‌قدر بدونید که دیگه قصد ادامه ندارم.

کریس چمبرز،
وزیر سحر و جادو.


تام باز هم نامه را خواند. دوباره چشمانش را درمیان کلمات به مانند بالرینی در میان یک سالن بزرگ به چرخش در آورد.
هیچ چیزِ نامه شک‌برانگیز نبود. دست‌خط همان دست‌خط بود و امضای همیشگی وزیر چمبرز پای آن جاخوش کرده بود.

رو به کابینه برگشت.
ناگهان مرلین از خشم دشنامی بر لب آورده و عصایش را به سمت پنجره پرت کرد؛ عصا به سادگی از سد شیشه ی نه چندان مستحکم گذشت و به خیابان پرت شد.
و مروپ... آن‌قدر خسته بود که دیگر میوه‌های ریخته بر زمینش هم نظرش را جلب نمی‌کردند.
دوران سختی بود...

نقل قول:
روزهای بی‌وزیر سپری می‌شوند و مردم مطالبات خود را دارند.
بیت مدیریتی زوپس معاون وزیر اسبق، گابریل دلاکور را بر تخت وزارت نشانده است،
اما مردم می‌خواهند تا خودشان وزیر تعیین کنند.
اوضاع بریتانیای کبیر...


"زمان حال"

قطره قطره پایین ردایش خیس میشد.
انگار... انگار باران آمده بود. سرش را بلند کرد تا آسمان را ببیند که لکه های سرخ روی ردایش خودنمایی‌شان را آغاز کردند.
آفتاب سوزناک می‌تابید و تام که سرش پایین بود، دچار خونریزی از بینی شده بود.
از جایش بلند شد و همانطور که به سمت خانه‌ی ریدل‌ها می‌رفت تا ردایش را عوض کند، تصمیم گرفت حتی اگر کاندیدا شدن خودش راهِ چاره باشد نگذارد زاخاریاس وزیر شود و کریس چمبرزی دیگر اتفاق بیفتد.
شاید اشتباه می‌کرد. شاید شباهتشان صرفا یک تصادف بود.
اما به هر دلیلی که بود، چیزی که اکنون جامعه نیاز نداشت؛ وحشت دوباره‌ی بی‌وزیر شدن بود.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۳ ۲۲:۲۵:۱۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۸:۳۹:۴۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۴ ۸:۴۰:۱۳

آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۲۷ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#8

اسلیترین

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۸:۳۲
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 42
آفلاین
چند روزی بود مگان خیلی مشکوک رفتار می کرد.توی تالار همه ش حواسش به بقیه بود.همه ش از توی سایه ها حرکت می کرد به صورتی که تقریبا هیچ کس متوجه کار هاش نمی شد.حتی بریجیت،گابریل و کیتی هم نمی دونستن اون چی کار می کنه.روز ۳۱ اکتبر شب هالوین مگان به صورت مخفیانه از سالن عمومی خارج شد.
🌸🌸🌸🌸🌸
توی حیاط:
مگان در حالی که به ارامی به پشت فواره داخل حیاط می رفت.به ارامی دست هایش را به داخل روپوش مدرسه اش کرد و یک چیز بسیار درخشان را بیرون اورد.یک زمان برگردان بود.ان را هفته قبل در خوابگاه اسلایترین داخل بالشتش پیدا کرده بود.مگان زمان برگردان را به گردن خودش انداخت.او زمان را برای ۳۱ اکتبر سال ۱۹۹۱ تنظیم کرد.ناگهان همه چیز چرخید.مگان سرش گیج می رفت ولی تلاش خودش را کرد تا تعادلش را از دست ندهد.ناگهان همه چیز مثل اول شد.توی سال ۱۹۹۱بود.وارد سرسرای هاگوارتز شد و دید درست همون طور که قبلاً بوده.متوجه شد هنوز پروفسور خبر ازاد شدن غول رو نداده به همین دلیل به سرعت به سمت دستشویی دختر ها رفت.دید هرمیون داره گریه می کنه.مگان به سرعت به طرف هرمیون رفت.

-سریع باش.تا اونجایی که می تونی تند بدو و از دستشویی دور شو
-چرا باید به توی اسلایترینی گوش کنم؟
-سریع باش.فقط بدو
هرمیون هم با بی میلی سریع از دستشویی دور شد.که غول از راه رسید.غول نعره ای سر داد و به سمت مگان رفت.
- اینسندیو،فلیپندو،وینگاردین لیویوسا،ریکتوسمپرا
غول شروع به اتیش گرفتن کرد و بعد به زمین خورد.بعد از اون چماقش به سرش خورد و به خاطر قلقلک به پشت رفت و به دیوار برخورد و دیوار نابود شد و به پشت داخل دریاچه افتاد.
مگان به خودش گفت:می دونم از پس بقیه ش بر میای پاتر.
به سرعت بدون اینکه پروفسور ها متوجه مگان بشن به کنار فواره رفت و زمان رو روی ۳۱ اکتبر ۱۹۹۶ تنظیم کرد. وقتی چشم هایش رو باز کرد داخل حیاط هاگوارتز بود.به سرعت به سمت سالن عمومی دوید.وقتی وارد سالن شد بریجیت،کتی و گابریل منتظرش بودم.با نفس نفس گفت:نترسین دخترا.خوبم اتفاقی برام نیوفتاد.ففط یه چیز کوچیک رو درست کردم.
-دختر تو کجا بودی؟
-دیگه داشتیم نگرانت می شدیم
-دیگه هیچ وقت این کار رو نکن
-من فقط رفته بودم توی اتاقم مشق معجون هام رو نوشتم همین.باشه قول می دم دیگه هیچ وقت نگرانتون نکنم
بعد گابریل،بریجیت و کیتی رو بغل کرد.



پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲:۲۶ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#7

اسلیترین

کیتی رایکنولز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴:۳۲ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۷:۰۲
از تهران
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
خب کار کردن با زمان برگردون اگه درست بلد باشی زیاد مشکلی درست نمیکنه
مثل کاری که من کردم
قضیه از اینجا شروع شد:
من،ینی کیتی رایکنولز،و دو تا از بهترین دوستام : سوفیا کلرک و جسیکا رابینسون . داشتیم تو حیاط هاگواتز قدم میزدیم و میخندیدیم
که یهو لوسی کاراسو اومد و راهمونو بست
خب لوسی زیاد از من خوشش نمیاد ینی نمیدونم چرا ولی خب دیگه البته شاید حسودیش میشه اما هر چی که هست از من خوشش نمیاد
برگردیم سر داستان
لوسی راهمونو بست و یقیمو محکم گرفت و منو چسبوند به دیوار
چوبدستیش رو زیر گردنم گذاشت و گفت:" منتظر تلافی کاری که با من کردی باش"
گفتم: درباره چی حرف میزنی؟
-نمیدونی؟!! درباره برگه امتحانم حرف میزنم که پارش کردی!!!
- لوسی این حرف از کجا دراومد؟ من برا چی باید برگه امتحانتو پاره کنم؟
- نمیدونم ولی گوشوارت روی تیکه های برگه امتحان من افتاده بود
دستشو جلو اورد و گوشوارم رو نشون داد.
گوشمو لمس کردم تا ببینم گوشوارم هست یا نه . که دیدم نبود
- لوسی، من نمیدونم کی اینکارو کرده. ولی کار من نبود
- مدارک که اینو نشون میده. خوب میدونی که امتحان اخر ترم بود و خیلی خیلی خیلیم مهم بود.یه جوری باید حلش کنی وگرنه نابودت میکنم! میدونی که چه کارایی ازم بر میاد مگه نه مثل کاری که با جنی پیرسون کردم.
لوسی با جنی از اول مشکل داشت ولی جنی بیشتر .جنی یه روز چوبدستی لوسی رو شکست و خب ...
لوسی بدجوری از کوره در رفت.به جنی یه تهمتی زد و بعد...
جنی از مدرسه اخراج شد.برای همیشه.
- ولی...
- حرف اخرمو زدم
باید یه کاری میکردم وگرنه حتما یه بلایی سرم میورد
چون رو امتحاناش خیلی خیلی حساسه.
کل شبو فکر کردم.
باید یجوری میفهمیدم کی اونکارو کرده
از دوستام کمک گرفتم
جسیکا گفت:باید یجوری بفهمیم کی برات پاپوش درست کرده
سوفیا: اره ولی ما توی اون زمان اونجا نبودیم . چطوری بفهمیم؟
گفتم: خودشه!!
- چی خودشه؟
- ما توی اون زمان اونجا نبودیم .پس ، باید یه کاری کنیم که توی اون زمان تو کلاس باشیم مثلا میتونیم از یه...
- زمان برگردون؟
- دقیقا
- کیتی این کار خطرناکه. اگه یه چیز تغییر کنه ممکنه موجب تغییر همه چیز بشه
- اما تنها شانسیه که دارم
- خودت میدونی
- کجا باید یدونه پیدا کنم؟
- دفتر مک گونگال؟
- شاید
-خب صبر کنید...
جسیکا رفت و شنل نامرعی کننده اش رو اورد.
- بزنید بر یم
رفتیم دفتر مک گونگال. همه جارو خوب گشتیم تا اخ سر سوفیا یه زمان برگردون رولای یه کتاب قدیمی پیدا کرد
- خودشه
- چند بار باید بچرخونمش؟
- فکر کنم چهر بار کافی باشه
زمان برگردون رو چهار بار چرخوندم و یدفه دم در کلاس ظاهر شدم
خودمو دیدم که داشتم برگه امتحانمو تحویل میدادم
سریع مخفی شدم که یه وقت کسی منو نبینه
خودمو دیدم که با دوستام از در کلاس اومدیم بیرون و رفتیم تو راهرو
یه دفه دیدم گوشوارم افتاد زمین
یکی دو دقیقه بع یه نفر اومد و گوشوارمو برداشت
سارا ماریاتنی بود!
گوشوارمو برداشتو رفت تو کلاس
اروم از لای در نگاه کردم
دیدم داره برگه های امتحان لوسی رو پاره میکنه
باید یه کاری میکردم ولی نمیشد
در نهایت وقتی کار سارا تموم شد گوشوارمو گذداشت لای اون همه تیکه کاغذ
وقتی داشت از در کلاس میومد بیرون مخفی شدم
وقتی داشت رد میشد چوب دستیشو توی جیب پشت رداش دیدم.
یه فکری به ذهنم رسید
اروم پشت سرش حرکت کردم و حواسم بود که منو نبینه.
چوب دستیشو خیلی یواش برداشتم
و بدو بدو رفتم تو کلاس
گوشوارمو برداشتم و به جاش چوبدستی رو گذاشتم.
یه دفه از زمان برگردون یه هشدار اومد
وقتم داشت تموم میشد
اما کارمو انجام دادم
یه دفه به زمان حال برگشتم.
دیدم جسیکا و سوفیا نشستن و منتظر من بودن
- انجامش دادی؟
- حله. مشکلی پیش نمیاد
و واقعا هم مشکلی پیش نیومد.


!!don't let muggles get you down


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲:۳۵ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
#6

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۲۸
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 181
آفلاین
نقل قول:
امروز تراورز از اعضای کابینه خود رونمایی کرد. به طور عجیبی هیچ عضو محفلی در کابینه او دیده نمیشود.


زاخاریاس ادامه روزنمامه را نخواند. میدانست که بعد از آن چه میگویند. زاخاریاس اسمیت، کاندیدای هافلپافی گفته بود موفقیت محفل در گرو حمایت از تراورز است! نمی دانست چگونه گندی را که زده جمع کند. چه در دولت نظافت و تقارن و چه در دولت آسلامی حق محفل ضایع شده بود. همه هم بخاطر حمایت او از تراورز. روزنامه را در سطل آشغال انداخت و وارد پایگاه بسیچ هاگوارتز شد. صدای مودی را شنید که میگفت:
-برادران و خواهران عزیز. اول ردا های مبارزه با زوپسیسمتونو بپوشید. امروز قراره با زمان برگردان پایگاه به برهه ای از تاریخ بریم تا جلوی اتفاقی که قراره دوباره تکرار بشه رو بگیریم. لطفا هول نکنید. همتون یه دور میتونین برین عقب. فقط حواستون باشه زمان برگردان یه ذره مشکل داره. اگه ناخن یا ابروتون جا موند تقصیر ما نیست.

اول از همه شیلا با زمان برگردان سفر کرد. بعد از دو دقیقه ناگهان دید که ماسکش برداشته شده و همه کنار هم ایستاده اند. شیلا که در آمد مودی گفت:
-اونی که تو آزمایشگاه ووهان یادش رفت ویروسو داخل یخچال بزاره رو نیش زدی؟ درود بر تو!

بعد از دانش آموز بعدی نوبت زاخاریاس شد. زمان برگردان را دور خودش انداخت و به اندازه ای چرخاند که به 4 روز پیش برگردد.

چهار روز پیش


پایگاه بسیج هاگوارتز خالی بود و راهرو ها از آن هم خالی تر. ساعت 5 بعد از ظهر بود و زاخاریاس 1 ساعت دیگر در مصاحبه با پیام امروز حمایتش از تراورز را اعلام می کرد. به سرعت از هاگوارتز بیرون زد و خود را در جن خانه هاگزمید ظاهر کرد. جغدی سریع السیر انتخاب کرد و نامه ای به پای آن بست. در نامه نوشته شده بود.
نقل قول:
آقای اسمیت. من از آینده میام. تراورز هیچ محفلی در کابینش نزاشته لطفا بگین از رودولف لسترنج حمایت کنن.
یک ناشناس.


کوچه دیاگون

زاخاریاس رو به روی ریتا اسکیتر نشسته بود و آماده مصاحبه بود که ناگهان جغد سفیدی از پنجره روی بغل او افتاد و بعد از رساندن نامه سریع پر زد. وقتی زاخاریاس نامه را خواند، چهره اش مثل گچ سفید شد. آب گلویش را قورت داد و گفت:
-بنویس. دولت داس و چکش از تمامی حامیانش درخواست میکند که به رودولف لسترنج رای دهند که موفقیت محفل و هافلپاف و کلا جادوگران در گرو حمایت از اوست.

پایگاه بسیج هاگوارتز قبل از برگشتن به زمان حال

زاخاریاس منتظر این بود که با تشویق تمامی دانش آموزان پایگاه مواجه شود.چشمانش را بست و منتظر صدای تشویق شد.......
-جیییییییییغ.

زاخاریاس چشمانش را باز کرد و با گروهی از دانش اموزان دختر مواجه شد که رو به رویش ایستاده بودند. متوجه شد که آنجا کلاس آرایشگری بانوان است.
-یه پسر توی کلاسسسس. یه پسر توی کلاسسسس.

رودلوف با لگدی در را باز کرد و گفتک
-کی؟ کجاست؟ زاخاریاس؟ چطور جرئت کردی وارد هاگوارتز دختران بشی؟

هاگوارتز دختران؟ یعنی رودولف لسترنج هاگوارتز را به دختران تمام و کمال داده بود؟ پس هاگوارتز پسران کجا بود؟ اگر این هاگوارتز بود، وای به حال جا های دیگر. رودولف زاخاریاس ر از یقه اش بلند کرد و گفت:
-جات اونجاست کوچولو.

با دست به کلبه هاگرید اشاره کرد. یعنی کلبه هاگرید هاگوارتز پسران بود؟
-اما، اونجا کلبه هاگریده.
-برای اون جا نداشتیم فرستادیمش تو جنگل ممنوعه بخوابه.

سپس بدون هیچ اشاره زاخاریاس را با لگد به سمت کلبه پرتاب کرد. در راه او به کتک ها و فحش های جدیدی فکر میکرد که با دیدن او ساخته میشوند.



هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱:۲۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#5

اسلیترین، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۵:۱۳:۳۷
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 228
آفلاین
تصویر کوچک شده



گابریل با نگاهی به اطراف، رداشو تا روی صورتش پایین آورد و سعی کرد تا جایی که می‌تونه از دید همه پنهون بشه. کاری که قرار بود بکنه خیلی مهم و حیاتی بود و مهم‌تر از همه این که نباید کسی می‌فهمید قصد انجامش رو داره‌... این کار باید کاملا سکرت می‌موند‌.

آروم و بی‌صدا به طرف پشت خونه‌ی ریدل رفت و چیزی که توی دستش بود رو محکم‌تر فشرد. برای زودتر انجام دادن کاری که توی ذهنش بود آروم و قرار نداشت. باید هر چه سریع‌تر تمومش می‌کرد... باید!

پشت خونه ریدل‌ها فضای خوبی برای استفاده از وسلیهء توی دستش بود. پس کمی جلوتر رفت و مشتش رو باز کرد. یه زمان برگردان طلایی و قشنگ میون انگشتاش محصور شده بود.

نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست؛ به یاد آورد اون روز کِی بود و اونجا کجا. کمی بعد دوباره چشم‌هاشو باز کرد و زمان برگردان رو دو دور چرخوند.

همه چیز شروع به چرخش کرد. دردی توی معده‌ش پیچید اما سعی کرد خودشو کنترل کنه. کمی ثانیه ‌ها کش اومدن و در نهایت، همه‌چیز مرتب و منظم شد و چرخش‌هل، از حرکت ایستادن.
هنوز هم درد می‌کشید اما هدف والایی که داشت، باعث می‌شد سختی‌های توی راه فراموشش بشن. با فکر کردن به کاری که برای انجامش الان اونجا بود قلبش با عشق تپید و با چشم‌های ستاره‌پرت‌کن، به‌طرف ویلایی که دو روز قبل با اربابش و بقیه‌ی مرگخواران اومده بودن دوید.
- آلوهومورا!

ویلا هنوز تمیز و مرتب بود؛ انگار بعد از اونها کسی سری به اونجا نزده‌بود. نفس عمیق و شادی کشید و بعد به تندی به طرف پله‌ها رفت. پله‌ها رو یکی یکی گذروند و سپس، به طبقه بالا رسید و جلوی یکی از اتاق ها ایستاد.

دوباره چند نفس عمیقی کشید. در اتاق رو به آرومی باز کرد. به یاد دو روز پیش افتاد که همینجا ایستاده بود افتاد و سعی کرد به یاد بیاره که چطور لرد سیاه صداش زد و از جلوی آینه بلند شد و نذاشت... نذاشت که...
دیگه درنگ کردن جایز نبود. موهاش رو پشت سرش بست و جلوی آینه ایستاد.
- الان دیگه تموم می‌شه... الان دیگه تموم می‌شه!

گابریل لبخند شاد و پر از انرژی‌ای زد و در کیف کوچکش رو باز کرد.
- الان تمومت می‌کنم، همین الان!

و با دستمال ِ مرطوبش، محکم روی لکه‌ی روی آینه کشید و پاکش کرد.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.