هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱:۴۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#94

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۳۷:۰۵
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 131
آفلاین
کمی جلوتر لرد با صف بسیار بلندی از حوری ها مواجه شد. برای لحظه ای حس کرد دوباره به سمت رودولف برگشته اما زمانی که جلوتر رفت، دختری را دید که با تاجی بر سرش در میان انبوه لوازم آرایشی نشسته بود و به آرایش حوری ها می پرداخت.

-مگانمان در میان حوری ها نیز آرایشگاه باز کرده!

لرد دوباره اراده کرد و اینبار با گودالی بسیار عمیق روبرو شد. و الکساندرا را دید که روبروی گودال نشسته بود و به نظر می آمد، چند برابر قبل شده باشد.

-الکس از کی به مکانهای عمیق علاقه مند شده. ما می...

هنوز کلام لرد به پایان نرسیده بود که ناگهان دسته ای عظیم از حوری ها با سینی هایی در دست از راه رسیدند. درون هر یک از سینی ها غذاهای مختلف و بسیار زیادی قرار داشت. همه انها سینی هایشان را در گودال خالی می کردند و درست زمانی که کاملا پر شد، الکس با قاشقی بزرگ در دست به سمت غذا ها حمله ور شد.

-احتمالا قرار است هنگام بازگشت، الکسی غول پیکر با خود ببریم.

لرد الکساندرا را با غذاهایش تنها گذاشت و به سمت مرگخوار بعدی رفت. او اینبار با جویباری زیبا ولی بسیار بدبو روبرو شد. از جویبار حباب هایی بلند میشد که تمام محوطه را پر کرده بود. لرد با دیدن گابریل فورا متوجه شد که ان جوی سرشار از وایتکس است . گابریل با سطلی از آن جوی، وایتکس برمیداشت و با تی اش محوطه را تمیز می کرد. لرد برای لحظه ای به جویبار خیره شد تا از نوع گیاهان عجیبی که در آن روییده بودند سر در بیاورد. گیاهی با ساقه ای کاملا عمودی و برگهایی سفید رنگ و مانند رشته های کاموا که از آن اویزان بود. می خواست جلوتر برود و از گابریل درباره آنها سوال کند اما زمانی که دید آنها تی های او هستند که برای خشک شدن در میان جوی قرار داده بود، مرلین را شکر کرد که چیزی نپرسیده بود و راهش را کج کرد تا به سوی مرگخوار بعدی اش برود اما صدای برخورد و انفجار بلندی توجه اش را جلب کرد.



-از شیردال به ابلهول، از شیردال به ابلهول. ما در منطقه فرود اومدیم.
-در واقع سقوط کردیم.

ققباد محفل که در تعقیب مرگخواران بود، همراه نیروی کمکی در میان بهشت سقوط کرده بود و حالا محفلی ها یکی یکی در حال پیاده شدن از آن بودند.


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۲:۲۹:۱۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۳:۲۴:۳۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#93

مرگخواران

ماروولو گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۵:۰۱ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۲۹:۴۴
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 65
آفلاین
نانوخلاصه: مرگخوارا رفتن به بهشت و دارن با آرزوهاشون روبه‌رو می‌شن.

تصویر کوچک شده


لرد سیاه کمی به اطراف نگاه کرد. تغییر خاصی نمی‌دید! در میان کاخی نشسته بود که شاید کمی مجلل‌تر از خانه‌ی ریدل‌ها بود و در میان باغی قرار داشت که شاید کمی سرسبزتر از باغ‌های اطراف خانه ریدل بود ... اما در اصل موضوع، تفاوتی ایجاد نمی‌کرد.

- بیخود نبود که ما دنبال جاودانگی بودیم! همه چیز داشتیم دیگر ... ناسلامتی ارباب بودیم. حتما وضع نوکران بی‌مقدارمان الان خیلی فرق کرده ...

به نظر فرصت مناسبی می‌آمد. باید می‌دید مبادا رویاهای خادمانش، خائنانه باشد.

- حتما رودولف الان گوشه‌ای از بهشت جانشین ما شده!

هنوز اراده نکرده بود که خود را مشرف به رودولف یافت. البته رودولف به خوبی دیده نمی‌شد ... اما می‌شد حدس زد که در مرکز تجمع آن حوری‌های پرشمار با کمالات قرار دارد و در این وضعیت فکر ارباب بودن هم از مغزش نمی‌گذرد.

- خوب اگر این دنبال جانشینی ما نباشد کس دیگری هم ... لودو!

مجددا اراده‌اش به وقوع پیوست و این بار با صحنه‌ی عجیبی رو به رو شد! غلمانی* دقیقا با شکل و شمایل خودش بر روی تخت اربابی خودش نشسته بود. پایین تخت، لودو بگمن فقید زانو زده بود وپاهای غلمان که به سویش دراز شده بود را از تشت شیری که چند برگ گل رویش شناور بود خارج کرده و با روغن زیتون و روغن سیاهدانه آن‌ها را ماساژ می‌داد و هرازگاهی انگشتانش را می‌بوسید.

- فداتون بشم سرورم. خاک پاتونم ارباب.
- بشو. هستی. آفرین بر تو غلام خوب ما!

بهت و حیرت چشمان مارگونه‌اش را به اندازه طبیعی برگرداند! اگرچه باورپذیر نبود اما خیالش آسوده شد که واقعا هیچ‌یک از مرگخوارانش به دنبال جایگاهش نبوده‌اند. با این وجود پس از این مورد غیرقابل پیش‌بینی، کنج‌کاویش تازه داشت برانگیخته می‌شد تا بیشتر مرگخوارانش را بشناسد.

- آره خلاصه! زمان من این‌جوری نبود که! تو بهشتای ما ...
- پدربزرگ! برایتان خوشحالیم ... بالاخره به آرزویتان رسیدید و با جد کبیرمان ملاقات کردید!
- منظورت چیه وارث؟! سالازار همیشه همراه من بود. فقط کسایی که خونشون ناخالصی داشت از دیدنش عاجز بودن. نکنه تو هم ...
- نه ... نه! ما همیشه ایشون رو می‌دیدیم ... فقط می‌خواستیم ناخالص‌های اطرافمان متوجه حضور مبارک ایشون نشن.
- هه! پس فکر می‌کردن چطور از زمان سالازار براشون حرف می‌زدم؟ شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد. خودش واسم تعریف می‌کرد دیگه!
- بله بله ... می‌شنیدیم. همیشه هم تعجب می‌کردیم که چرا هی جملات ایشان را تکرار می‌کنید. پس بگو! کسانی بودند که نمی‌دیدند!

بهتر بود پیش از لو رفتن پدربزرگ را با جد اعلایش تنها بگذارد.


*غلمان = حوری مذکر



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۶:۰۳:۱۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
#92

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
-دروئلا از ترس شروع به دویدن کرد و خودش را به ارباب و بقیه مرگ خواران رساند. در همان لحظه ناگهان متوجه شد که کفش شیشه ای اش را بر روی پله های بهشت برعکس جا گذاشته است اما دیگر برای برگشتن دیر شده بود. حوری که به صورتی ناگهانی تبدیل به شاهزاده ای با اسب سفید گشته بود دستور داد کل بهشت را به دنبال دختری که کفش دروئلا به سایز پایش بخورد بگردند. پس از مدت ها جستجوی ماموران، بلاخره دروئلا پیدا و تحویل حوری داده شد. از آن پس آن دو در کنار یکدیگر تا ابد به شر و بدبختی زندگی کردند! پایان.

دروئلا کتاب "سیندروئلا" را بست و لبخندی تحویل لرد سیاه داد.

-بخش تا ابد به شر و بدبختی زندگی کردند را بسیار پسندیدیم! حالا که داستانتان تمام شد تشریف ببرید خواهر خوانده ما را از بهشت بیندازید بیرون.

دروئلا که به خوبی می دانست لحظه ای دیگر تعلل چه عواقبی را در پی دارد به سرعت به سمت حوری روانه شد.
-آم...توی صفحه هفتم جلد سوم کتاب "جون مادرت ول کن بهشت رو که اصلا حوصله فلسفه بافی برای بیرون انداختنت ندارم" نوشته: هر چه زودتر بهشت رو ترک کنید!

حوری برای عادی جلوه کردن روش دروئلا در بیرون انداختنش لحظه ای در فکر فرو رفت.
-بسیار خب. خوشحالم شدم از حضور توی بهشت. مرلین یار و نگهدارتون!

با بیرون رفتن حوری ناگهان بهشت زیبا تر شد و خورشیدی طلایی رنگ از پشت کوه ها طلوع کرد که نوید بخش این بود نوبت بقیه مرگخواران است که آرزوهایشان را در بهشت تجربه کنند.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۰۱:۰۹ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
#91

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۴۷:۳۴
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
دروِئلا در حالی که با نا رضایتی از سر جایش بلند شد و به سمت جایی که مروپ و حوری بود رفت.
(در همین حال چند تا غر کوچولو هم زیرلبی می زد)
- اخه چرا من؟! واقعا به خاطر یه کتابخونه اینکار رو کردی دروئلا؟ واقعا که برای یه تابخونه غرورت رو زیر پا گذاشتی.
دروئلا همینطور که غر می زد به جایی که مروپ و حوری بودن نزدیک تر می شد.

- افرین انبه مامان. بخور تا قوی شی.
- ببخشید خانم گانت می شه من یه لحظه با حوری خانم صحبت کنم؟
- سلام دروئلا مامان. با ماتیلدا مامان کار داشتی؟
- ماتیلدا؟!
- اره دیگه. نمی شه که هی حوری صداش کنیم واسه ی همین اسم روش گذاشتم. اسم قشنگی هست برای حوری مامان؟
- اره قشنگه ولی چرا حالا ماتیلدا گذاشتید؟
- به خاطر اینکه اگر اوکادوی مامان دختر می شد دلم می خواست این اسم رو روش بزارم.
- اها خب حالا می شه به ماتیلد بگین بیاد؟
- البالوی مامان بیا دروئلا باهات کار داره.
در همین حین ماتیلدا اومد و با دروئلا به سمت قسمت شرقی بهشت رفتن.

- خب ماتیلدا من می خواستم بگم که تو می تونی واسه ی یه مدت از مروپ ما دور شی؟
- خب چرا؟
- اخه ارباب ما حسودیش می شه
ماتیلدا که تا الان داشت نقش بازی می کرد و منتظر بود تا لرد بهش حسودی کنه صورتش رو به سمت صورت دروئلا اورد.
- ببین دختره من از اون حوری های مهربون نیستم. من می خوام مروپ رو بکشم شما به بهشت نیومدید به بهشت برعکس اومدید. اینجا همه ی ما حوری هستیم ولی بدجنس. ارزو های شما اگر خوبن بد می شن و اگر بدن خوب می شن. در کل اینجا همه ی ارزو های شما بر عکس می شه. پس برو به اون ارباب جونت بگو که سعی کنه زودتر بار و بندیل خودش و رفقاش روببنده وگرنه نابود می شین.
دروئلا از ترس شروع به دویدن کرد و خودش را به ارباب و بقیه مرگ خواران رساند.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۲۹ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹
#90

ریونکلاو

هلنا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۸:۲۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۵:۱۱ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
مرگخواران و لرد برای فرستادن فرد دیگری مجبور شدند دوباره دور میز پنج ضلعی منتظم جمع شوند.
_خب مرگخواران چه کسی حاضر میشود با خواهر حوری ما صحبت کند؟
_قربان ،دیگر رو خانواده لسترنج حساب باز نکنید.

بلا این را گفت و نگاه سنگینی به رودلف کرد.

_قربان، نظرتان در مورد ساحره های مرگخوار چیست؟هر چه باشد خانم ها بهتر با هم کنار می آیند.
_نظر بدی نبود رودلف. خب کدام یک از ساحره ها حاضر میشود با خواهر خونده ی ما صحبت کند؟

ناگهان همه ی نگاه ها به سمت دورئلا بر می گردد.
_این همه ساحره اینجاست، چرا من؟؟
_دورئلا، اگر کتاب خانه بهشتی را میخواهی باید من و مادرمان را از شر این حوری خلاص کنی.

دورئلا که دیگر نمی توانست حرفی بزند به سمت حوری رفت تا با او وارد مذاکرات شود‌.


اگه چشمات رو دوست داری
نگاه چپ به ریونی ها کردی نکردیا


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۳۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
#89

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۴۸
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
مترجم
پیام: 475
آفلاین
خلاصه: مرگخوارا و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن.
بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و از موانع مختلف رد می شن.
حالا به بهشت رسیدن و هرکدوم با آرزوهاشون رو به رو میشن. مروپ یه فرزند حوری پیدا کرده که میوه دوست داره و به حرفاش گوش میده. لرد سیاه که حسودیش شده دستور میده مرگخوارا برن و با حوری صحبت کنن تا از بهشت بیرونش کنن. رودولف هم این مسئولیت رو به عهده گرفته و درحال معاشرت با حوریه.

***


بلاتریکس لحظه‌ای صحنه را در ذهن خود سنجید.
رودولف درحال صحبت کردن با حوری‌ و درحال زدن مخ او بود و بلا سرجای خود ایستاده بود... چه شده بود که به این‌جا رسیده بود؟!
پس تعلل به خرج نداد. چوبدستی‌اش را از درون جیبی در کناره‌ی ردا درآورد و در کم‌ترین زمانی که میشد، فاصله‌ی بین خود و آن‌دو را رد کرد.

- عزیـــــــــزم!

و بعد از تازه کردن نفسی که از کشیدن طولانی مدت کلمه دیگر بالا نمی‌آمد، منتظر پاسخ رودولف ایستاد.
رودولف آب‌گلویش را به مانند زهری تلخ فروداد.
- چی‌شده بلا؟ کسی چیزی گفته؟
- هیچی نشده. فقط همین الان حس کردم باید بیای و کنار من توی ارتش ارباب بایستی.

رودولف ثانیه‌ای به فکر فرو رفت. اینجا بهشت بود. بلا چه‌کارش می‌خواست بکند؟ کتکش بزند؟ امکان نداشت در بهشت دردی وجود داشته باشد.
پس بادی در غبغبش انداخت و سرش را بالا آورد.
- متاسفم بلا. این آخر مسیره. من باهات نمیــــ...

اما امکان داشت! چون هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که چوبدستی‌ای به درون ستون فقراتش وارد شد و چهره‌ی بلاتریکس به طرز ترسناک‌تری مهربان شد.
- نشنیدم همسر عزیزم. چی گفتی؟
- هیچی. بریم.

و راهشان را به سمت ارتش اربابشان عوض کردند. بلاتریکس هم در لحظه‌ی آخر برای خالی کردن حرص پای حوری را لگد کرد که حوری با خوش‌رویی پایش را کنار کشید و حتی او بود که عذرخواهی کرد و این اتفاق بیشتر باعث عصبانیت بلا شد.

اما بعد از تمام این‌ها، مرگخواران باید شخص دیگری را برای مذاکره با حوری می‌فرستادند. چه کسی گزینه‌ی روی میز آن‌ها میشد؟


آروم آقا! دست و پام ریخت!



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۱:۰۰:۳۷ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹
#88

اسلیترین

نیکلاس مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۱:۲۷ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۰۹:۴۸ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
از تبریز
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
و کسی که داوطلب شده بود کسی جز رودولفوس لسترنج نبود. او همیشه منتظر پیدا کردن همچنین فرصت هایی بود چون به نظرش همسرش اصلا به او توجه نمیکند.

-رودولف، با اجازه کی همچنین کاری میکنی؟

- خودم بلا.با اجازه خودم اینکارو میکنم.

- خب امیدوارم با آن حوری وارد رابطه خوبی بشوی.

این از آن لبخند هایی بود که پشتش دیوی خوفناک بود.

شتررررررررررررررررررررررررررررقققق

و رودولف با اردنگی محکمی جلوی حوری افتاد.

-واااااااااااییییییییی.

- خیلی ببخشید حوری خیلی خیلی عزیز ،منو پرت کردن.

-اوه ، بگذارید کمکتان کنم.چه باعث شد چنین اتفاقی بیفتد؟

- شما درموردش فکر نکنید نمیخواهم احساسات شما را با این ماجرا غمگین جریحه دار کنم.(عجب مبالغه ای)اوه ممنون.

-خواهش میکنم.میخواهید این دور و بر را به شما نشان دهم؟

-باعث افتخارمان است.

بلا:

- باشه رودولف که اینطور ، نشانت میدهم خیانت یعنی چه .

ولی رودولف بدون توجه به تهدید بلا رفت.بلا هم به طرف دیگری رفت.

-خب میخوام در مورد پرت شدنتون بدانم.

-خب بعضیا قدر مارا نمیدانند.(به بلا چشم غره رفت)

-واااا! شما که خیلی با ارزش هستید آقای محترم.

بلا: :pzzz

- مرگخواران ما موفق شدیم که این حوری را از چسبیده به مادرمان منصرف کنیم.

-که البته باعث از دست رفتن شوهر من شد.منم از شرش راحت شدم.




فقط لرد
زنده باد لردسیاه🥰
زنده باد اسلایترین🤪
زنده باد شرارت واقعی😍


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸:۵۸ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۹
#87

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۲:۵۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 389
آفلاین
-ررررررررررر...
-یکی مادرمان را کنترل کند. حنجره شان پاره شد از بس کلمه مادر را کشیدند!

مروپ همچنان که در حال تکرار ادامه "ر" های کلمه "مادر" بود به سمت نهر های شیرعسل بهشتی به راه افتاد تا گلویی تازه کند و یک لیوان هم برای فرزند خوانده حوری اش ببرد.

-اینگونه نمی شود. تا وقتی این فرزند حوری مادرمان جلوی چشمان ماست، ما آرامش خیال نداریم.

نگاهی پر نفرت به حوری که در زیر سایه درخت سیبی منتظر مروپ نشسته بود انداخت.
-یاران ما...وقتش است که خودتان را به ما ثابت کنید. فردی را از میان خودتان انتخاب نموده و پیش حوری بفرستید تا با او صحبت کند و قانع اش کند که به جای دیگری برای زندگی برود تا دیگر در بهشت جلوی چشمان مبارکمان نباشد.

مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند. چه کسی می توانست یک حوری بهشتی را قانع کند که از بهشت برود؟

-آهای...تو داری کجا میری این وسط؟!
-دارم میرم که با این حوری باکمالات صحبت کنم تا بهش پیشنهاد بدم بجای بهشت تو قلب من که از هزارتا بهشت بهتره سکنی بگزینه.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۰۱ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
#86

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۳۸
از یک جای قشنگ
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 126
آفلاین
.....میدهم رودولف در پاتیل ریز ریزت کند!

و گلابی را گاز زد:
-اینکه مزه نمیدهد!
-ارباب باید قبل گاز زدن فکرش را می کردید!
-ما نمیخواهیم!اصلا ما مامانمان را میخواهیم! اصلا به میز پنج ضلعی منتظممان ادامه میدهیم!

مرگخواران دوباره خودشان را جمع و جور کردند.لینی گفت:
-چجوری حوری را از مادرتان دور کنیم خوب؟

لرد سیاه به لینی نگاه کرد و گفت:
-لینی،یک چیزی بپرسیم جوابمان را عین یک مرگخوار میدهی؟
-بله ارباب
-راستش را بگو؛ وقتی آن کلاه کپک زده تورا در ریونکلا انداخت کرونا نگرفته بود؟

لینی بدش آمد ولی ازروی احتیاط خندید.لردسیاه گفت:
-ما مامانمان را میخواهیم. ولی این ورد آوداکداورا اینجا کار نمیکند....

صدای مروپ گانت حرفش را برید:
-الهی بگردم دور سر کچلت مااااااااااااااااااااااااااادرررررررررررر

و شروع کرد کله ی لرد را بوسیدن.مرگخواران زیر لب خندیدند. ولدمورت گفت:
-مادر ما شمارا میخواهیم!ما حوری نمیخواهیم!

مروپ همانطور ادامه داد:
-الهی من قربون اون دماغ آسفالتت بشم ماااااااااااااااااااااااااااااادررررررررررررررر

لرد سیاه گفت:
-ای بابا ولمان کن دیگر اصلا میخواهیم برویم حوری بازی کنیم!

مروپ قربان صدقه رفتنش را قطع کرد و گفت:
-نه بابا !جون من؟ بیا برو با همین خواهر حوری ات بازی کن ماااااااااااااااااااااااااااادررررررررررررررر


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶:۱۱ سه شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۹
#85

هافلپاف، محفل ققنوس

زاخاریاس اسمیت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶:۱۴ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۸:۵۰
از وقتی که ناظر بشم....
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
مترجم
پیام: 256
آفلاین
مغز همه مرگخواران حاضر در میز پنج ضلعی منتظم هنگ کرد.البته بجز ریونکلایی ها،لینی،ربکا و تام همه دست هایشان را بالا بردند تا اربابشان اجازه حرف زدن بدهد:
-بگو لینی.
-ارباب با شکل جانور نمام حوری رو نیش بزنم؟
-حوری را که نمیتوان نیش زد . خیر سرمان مرگخوار ریونکلایی داریم.
-جرونا به حوری انتقال بدم ارباب؟
-اینجا بهشت است ربکا.بیماری وجود ندارد.
-ارباب به رودولف دستور بدیم که حوری رو چند قسمت کنه؟
-رودولف.بیا اینجا.

رودولف که در حال دید زدن حوری با کمالاتی بود با شنیدن صدای اربابش به سوی میز پنج ضلعی آمد و گفت:
-جانم ارباب.
-مثل اینکه یادت رفته است مغز تام را با تف بچسبانی.
-راست میگید ارباب.همین الان درستش میکنم.

ردولف جمجمه تام را با ضد تفی از جا برداشت و تفی کف دست خود کرد.دو نیمکره مغز تام را گرفت و با تفی به هم وصل کرد.تام ریست فکتوری شد و بعد با صدای آهنگی ویندوزش بالا آمد. کمی فکر کرد و گفت:
-ارباب، چرا شما جلوی بانو مروپ تظاهر به میوه خوردن نمیکنین تا به سمت شما بیاد؟
-رودولف؟مطمئنی تف مرغوبی استفاده کردی؟
-بله ارباب.خلطی بود.
-درست میگن ارباب.جلوی بانو مروپ تظاهر به خوردن میوه کنید.

همه سر ها به سمت هکتوری برگشت که از درختی میوه میچید.
-چه میگویی هکتور؟
-ارباب اینا میوه های نا تمام بهشتین. هر مزه ای که دلتون بخواید میدن حتی اگه بخواید بیمزه میشن تازه هیچوقتم تموم نمیشن.

لرد گلابی از دست هکتور گرفت و گفت:
-به تو اعتماد میکنم اما اگر نقشه جواب نداد میدهم رودولف در پاتیل ریز ریزت کند.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۷ ۱۳:۲۹:۵۱


هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.