هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۱۲ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#98

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۲۰:۰۵
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 522
آفلاین


صدها سیب از درون استخر سیب به بیرون پرتاب میشدن و مستقیم به صورت بانو مروپ برخورد میکردن.

-سیبم رو میخواممممم
-ایوای مامان نکـ...
-سیبببببببببب
-ایوای مامـ....

صدای مروپ در عربده های ایوا گم شده بود و شنیده نمیشد.
ساعاتی بعد انگار ایوا هم خسته شده بود؛ به اندازه ی صدها ویزلی کالری سوزونده بود. خسته و کوفته کنار مروپ سیب زده نشست.

-هعییییی...

از حنجره ی پاره شده مروپ صدای نامفهومی خارج شد.

-ایوایـ...سی...ب...
-نه بانو، هنوز پیداش نکردم.
-ایوا..ماامــ


شب شده بود و پژواک صدای بانو از تپه برگشت. ایوا و بانو هم کنار استخر سیب بر روی تخته سنگی نشسته بودن.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱:۵۷ چهارشنبه ۵ آبان ۱۴۰۰
#97

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 587
آفلاین
عشق اتفاق بسیار عجیبی است.
اصلاً شما به خود کلمه نگاه کنید، به قدر کافی شگفتی ندارد؟ کلاً از سه حرف تشکیل شده است؛ قسطنطنیه نیست که خوانا نباشد، اما همین کلمۀ کوچک و مختصر را ممکن است سال‌ها به دوش بکشی و سنگینی بارش را تحمل کنی ولی به زبان نیاری‌اش. تمام این‌ها قدرت عشق را نشان می‌دهد. قدرتی وصف ناشدنی.

حال این قدرت را در ایوای بیچاره که تمامیِ دوستی‌هایِ مورد علاقه‌ش در سرعت پایان‌پذیری با نور رقابت تنگاتنگی داشتند، تاثیر بدهید. هر قدر که انتظار چیزی را نکشید، در رویارویی با آن آسیب‌پذیرتر خواهید بود؛ و این گزاره در رابطه با الکساندرا کاملاً صدق می‌کرد.
دخترک بیچاره که از دوریِ سیبِ سرخِ براقِ زیبا کلافه شده بود، نتوانست بیش از آن برای مروپ صبر کند. عاشق محبت و همدردی و درک شدن نیاز دارد. مردم‌ها به ایوا اجازه بازی عاشقی نمی‌دادند. به‌واقع، فکر می‌کردند او جز خوردن چیزی متوجه نمی‌شود... که... خب... اندکی هم درست بود اما نه در این موضوع!

این شد که ایوا به استیصال رسید.

دست در موهایش کرد و با تمام قدرت آن‌ها را به‌هم ریخت. خم شد و انگشتانش را همچون کفگیری که برای ته‌دیگ با جدیّت به کفِ قابلمه می‌کشند، روی گل‌ها کشید و نشانی از دامان طبیعت به زیر چشم‌هایش مالید. عینکش را روی چشم گذاشت و با آخرین سرعت دوید.

مروپ آخرین چیزی که در عمقِ استخر سیب شنیده بود را اینگونه توصیف می‌کرد:
- مجنونم و لیلیمی، فرهادم و شیرینی، من گشنه توئم سیبی!


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۴۸ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰
#96

اسلیترین

چری کراوکر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵:۵۱ جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۲ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از این آگاهی که داری با شخصی مهم صحبت می کنی؟
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
مروپ روی تخته سنگی نشسته بود و شونه های ایوا رو ماساژ می داد.
باید راهی پیدا می کرد تا سیبو زودتر از ایوا پیدا بکنه و باهاش برای لرد سیب پلو درست بکنه.

ناگهان راه حلی به ذهنش رسید و برای اینکه ایوا نتونه از اون استفاده کنه، زیر لب با خودش مرورش کرد.
-فهمیدم! اگه درست یادم باشه سیبه داشت با ایوا حرف می زد و این یعنی اینکه زنده بود؛ پس بین این همه سیب فقط یکیشون زنده اس و باید دنبال راهی بگردم که علائم حیاتی سیبارو یکجا بررسی کنم!

از اون طرف ایوا که به مروپ مشکوک شده بود و از این می ترسید که مروپ قصد داشته باشه سیبو پیدا کنه و برای خودش برداره؛ پس ناگهانی روی تخته سنگی ایستاد، ژستِ شیرجه گرفت و شیرجه زد داخل استخر سیبا!
-سیبی دارم خوشگله! فرار کرده ز دستم! دوریش برایم مشکله! کاشکی اونو می بستم!




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۵:۲۷:۱۲ چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰
#95

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۳:۲۱
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 268
آفلاین
بانو مروپ و ایوا، راهی پایین تپه شدند.

_ رفاقت، فقط یه باره! مال منم فقط با سیبم بود! چرا؟ زندگی چرا؟

ایوا، زیر لب غرغر میکرد و به این سمت و آن سمت، میچرخید.

_ سیب مامان؟ کجایی؟

ایوا و بانو مروپ، تا عصر، گشتند.
_ باید همینجاها باشه! خودم دیدمش.
_ ایوای مامان، کم کم داریم میرسیم به پایین تپه...

ایوا و بانو مروپ، پایین تپه، با گودالی پر از سیب مواجه شدند.

_ اون موقع تا حالا هیچ سیبی ندیدیم! و حالا...

بانو مروپ، آهی کشید.
_ نه به اون شوری شوری نه به اون بی نمکی، ایوای مامان!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱:۳۷:۳۰ چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰
#94

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۰۲:۱۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 270
آفلاین
سوژه ی جدید!

***


الکساندرا ایوانوا، در کودکی، آداب معاشرت و ارتباط برقرار کردن با بقیه ی مردم را خوب یاد نگرفته، در نتیجه، به سوی دیگه ای کشیده شده بود و همواره رفاقت خاصی را بین خود، و خوراکی ها احساس میکرد.
و البته که این دوستی و رفاقت بین او و غذاها، هیچ وقت بیشتر از سه ثانیه دوام نمی‌آورد؛ ایوا معتقد بود هر دوستی، باید برای آدم فایده باشد.
-دوست خوشمزه ای بودی.

ایوا اما آدم بامرامی بود و هرگز دوست هایش را فراموش نمیکرد. آنها همگی مزه های خوبی داشتند ودر قلبش جای داشتند... یا دست کم نزدیک به قلبش. اندکی پایین تر، منتهی علیه جنوبی مشرف به معده.

و حال این ایوای با مرام، امروز که نتوانسته بود رفیقی برای خوردن‍... چیز... هم صحبتی در آپشزخانه ی خانه ریدل ها پیدا کند، در حیاط خانه‌ی ریدل ها، زیر درخت سیب نشسته بود و با خودش حرف میزد.
-ایوا میدونستی اولین پیتزا ها از ایتالیا اومدن؟ روشون ماهی و گوجه فرنگی و زیتون بوده.

ایوا سری برای تایید حرف خود تکان داد و به خودش پاسخ داد:
-چه اطلاعات جالب و قابل توجهی بانو ایوا!

ایوا روی زمین جا به جا شد:
-میدونم ایوا. من خیلی باهوشم. تازه خیلی سریع تونستم با تو دوست بشم.
ولی میدونی... تو چندان هم آدم جالب توجهی نیستی. من ترجیح میدم با یه موز وقتم رو بگذرونم.

ایوا بلند شد و ایستاد.
-اصلا نمیفهمم! چطور ممکنه یخچال خونه خالی باشه؟!

دلش میخواست مطمئن باشد که اعضای خانه ریدل ها به خاطر او، خوراکی ها آشپزخانه را قایم نکرده اند.
لگدی به درختی که زیر آن نشسته بود زد.
تلپ!
سیب از درخت بالای سرش کنده، و محکم تو سرش خورد. سر ایوا گیج رفت... بعد از چند لحظه که توانست چشم هایش را دوباره متمرکز کند، خم شد و سیب را از روی زمین برداشت.
-زیبا، دلنشین، و قرمزه.

ایوا با دقت به سیب قرمز و براق که یه برگ از پس کله اش سبز شده بود، خیره شد.
سیب چشمکی به او زد. نه. واقعا چشم داشت. این خیال ایوا نبود که داشت او را تحریک به خوردنش سیب میکرد. سیب، دهان باز کرد و شروع به صحبت کرد:
-وزیر بانو... سلام!

ایوا چشم هایش را باز و بسته کرد. سپس در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده بود، قیافه ی قرمز ابلهانه ای به خود گرفت.
-سلام!

سیب لبخندی نثار او کرد.
-هیچ کس تا حالا اینجوری ازم تعریف نکرده بود. براق، زیبا!

ایوا خواست جواب بدهد، اما صحبت آنها، با صدای مروپ که با عجله به سمتشان می‌آمد، نصفه ماند.
-ایوای مامان! یه اطلاعیه از وزارت اومده... وایسا ببینم. چه سیب قشنگی!

ایوا سیب را از دسترس او دور کرد.
-نه! بهش دست نزن!
-میخوام برای ناهار پسر مامان براش سیب پلو درست کنم! توئم دوست داری مگه نه؟ بده تا...

ایوا دستی که داخلش سیب قرار داشت را عقب برد.
-نه! نمیخوام.

مروپ چنگ برداشت که میوه را از دستش بگیرد.
ایوا سکندری خورد و روی زمین افتاد. سیب زیبای براق دلنشین، غلتی خورد و با سقوطی آرام و زیبا، از تپه پایین افتاد و ناپدید شد.
ایوا و مروپ در سکوت به پایین خیره شدند.
-سیب خوشگلم.

ایوا بغض کرد.
-سیبم... تنها چیزی که برام اهمیت داشت و دوستی باهاش بیشتر از سه ثانیه طول کشید پرت شد پایین. یعنی من حق علاقه داشتن به یه سیب رو ندارم؟

مروپ به او خیره شد.
-یه سیب دیگه پیدا میکنیم برات خب.
-نه اون فرق داشت.

ایوا که چیزی نمانده بود اشکش سرازیر شود ادامه داد:
-بریم سیبمو برام پیدا کنیم خب.



پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲:۴۴ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
#93

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
پست پایانی سوژه

سارای مامان نقشه هایی داشت، نقشه هایی شوم برای عزیزدل مامان! مامان مروپ این را به خوبی می‌دانست. هرچه نباشد، او مامان بود! مامانی که همیشه میوه‌های مخفی شده در جوراب تام را پیدا می‌کرد، مامانی که قبل از خود تام می‌فهمید پسرکش سرما خورده. مامانی که به خوبی می‌دانست دختری مانند سارا تا به حال برای تصاحب همه ی اموال تام – که مال تام نبودند – نقشه کشیده!

بلای مامان فرق داشت. بلا نقشه ای برای سو استفاده از عزیزدل نکشیده بود. بلای مامان درنهایت صداقت مبارزه کرده بود و بی قید و شرط به تام وفادار بود.

اما... مامان می‌خواست پسرش را پیش خودش نگه دارد تا زمانی که عشق واقعیش بیاید و اورا ببرد. برای همین هم تمام این مراحل را طرح کرده بود، برای همین لباس هارا به معجونِ "بخوابید و پسر مامان رو رها کنید" آغشته کرده بود. مامان در معجون سازی بی‌رقیب بود.

در اتاق را باز کرد و طبق انتظارش، سارا و بلا را دید که میان کپه ای از لباس‌های رنگارنگ به خواب عمیقی فرو رفته بودند. وقتش رسیده بود که لوسیوس و نارسیسای مامان آن‌هارا به تخت خوابشان ببرند. هرچند عروس مامان نبودند اما هر خانم جوانی در سن ازدواج، به خواب کافی و با کیفیت نیاز داشت.

تام در اتاقش نشسته بود و لشکری از سربازان سبز را با طلسم فرمان به جان سربازان سرخ انداخته بود. استراتژی بی‌نظیری داشت. سربازان سرخ در کمتر از پنج دقیقه به خمیربازی های شل و بی‌مصرف تبدیل شدند و سربازان تام فریاد شادی سر دادند.

- آفرین فرمانده ی قشنگ مامان!بازم مثل همیشه برنده شدی!
- آره مامان، ما همیشه برنده ایم.

نگاه مادر و پسر بی‌رقیب در یکدیگر گره خورده بود. تام از همان نگاه فهمید که ماجرای عاشقانه اش به پایان رسیده و از مرلین که پنهان نیست، از ما چه پنهان؟ خیلی هم از این پایان راضی بود.
مروپ هم از همان نگاه فهمید تام قصد دارد به ادامه ی تحصیل بپردازد و مامان را سربلندتر کند. این پایان مورد علاقه ی اکثر مامان های دنیا بود.


پایان!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#92

مرگخواران

مرلین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰
از بارگاه ملکوتی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
مترجم
پیام: 114
آفلاین
بلاتریکس و سارا در حالی که به یکدیگر چشم غره می‌رفتند پشت سر مروپ به راه افتادند. بلاتریکس کمابیش می‌دانست که بازنده این مرحله خواهد بود. سارا چند سالی را در پاریس گذرانده بود و چیز های زیادی در مورد مد و فشن می‌دانست. در حالی که بلاتریکس در تمام عمر پارچه ای سیاه را وصله و پینه می‌کرد و می‌پوشید. ذهن بلاتریکس به صورت اتوماتیک فقط به خدمت کردن فکر می‌کرد و دیگر وقتی برای مسائل جانبی و بی اهمیتی مثل لباس نداشت.

- میبینم که نگرانی.
- نگرانی رو نشونت میدم.

بلاتریکس تنها دقیقه ای وقت داشت تا به اتاق لباس ها برسد و نقشه ای بکشد. خفه کردن سارا با لباس؟ بنظر ایده خوبی میرسید. میتوانست کپه ای از لباس ها را روی سارا پرت کند تا دیگه نتواند نفس بکشد و بمیرد. یا شاید لباس ها را بهم گره بزند و یک طناب بلند بسازد. اینجوری میتوانست سارا را به دار بیاویزد. تنها مشکل وجود مروپ بود.

- عروسای مامان، به اتاق لباس خوش اومدید. اتاقی که در تمام عمارت یکه و نظیر و نداره.

و واقعاً حق با مروپ بود! دیوار های اتاق با سبز زمردی رنگین شده بودند و رگه های سیاه ظریفی بر آنها نقش بسته بود. دو اتاقک کوچک از جنس چوب افرا در کنار یکی از دیوار ها بودند. روشنایی اتاق -علاوه بر پنجره بزرگی که رو به نور قرار داشت - توسط لوستر بزرگ و زیبایی که طرح مار داشت تامین می‌شد. چشمان چهار مار بخاطر یاقوت هایی که در آنها به کار رفته بود به سرخی می‌درخشیدند. دور تا دور اتاق کمد ها چیده شده بودند.

- یا مرلین متبرک!

سارا به سمت یکی از کمد ها رفت و در آن را باز کرد.

- این چیه؟
- میبینم که سلیقه سارای مامان خیلی خوبه. اون لباس با طرح ماست خیاره. رنگ سفیدش رو از موهای تک شاخ گرفتیم. اون لکه های سبز گوگولی رو میبینی؟ اونا خیارن!

فی الواقع، تمام کمد پر بود از لباس هایی با طرح غذا و میوه!



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#91

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۴:۱۹ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 218
آفلاین
مروپ همین جور که فکر می کرد گفت:
_عزیزای مامان.بلای مامان راست میگه.یعنی بلای مامان از سارای مامان خیلی بیشتر درمورد تام مامان میدونه پس من یه امتیاز به بلای مامان میدم.

بلاتریکس لبخند پیروزمندانه ای به سارا زد:
سارا داشت از حسودی می ترکید ولی چیزی نگفت.

_خب همسرای مامان.می ریم سر مرحله بعدی. انتخاب لباس هایی که از اقدس خانوم قرض گرفتم و پوشیدنشون. تا ببینم کدوم همسر مامان سلیقه بهتری داره.

مروپ به بلا و سارا اشاره کرد که دنبالش بیایند.
آن ها به هم چشم غره میرفتند که یک دفعه بلا پرت شد جلوی مروپ.

_مروپ جونم. این سارای پلید پرتم کرد رو زمین.
سارا با شنیدن حرف بلا به این شکل تغییر شکل یافت:

مروپ چشم غره ای به سارا رفت وبه بلا گفت:
_بلای مامان،حالت بهتره؟بریم لباسا رو بپوشیم؟؟

بلا درحالی که فین می کرد گفت:
_باشه مروپ جون.

وقتی مروپ بلا را بلند کرد بلا دور از چشم مروپ به سارا این شکلک رو نشون داد:

آن ها به سمت اتاق پرو لباس می رفتند و بلا نمی دانست باید چه کند.


می‌بینین؟

تصویر کوچک شده


حشرات هم حق زندگی دارند!


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#90

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۴۰:۱۰ یکشنبه ۹ آبان ۱۴۰۰
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- یه لحظه صبر کنید بانو مروپ! من این کار رو انجام نمی دم.

مروپ و سارا به سمت بلاتریکس که این جمله را به زبان آورده بود چرخیدند.
- هه هه بلا خانوم جا زد! بانو من که از اولش گفتم این بلا چیزی از عشق سرش نمی شه.
- نه که خودت خیلی سرت میشه!
-تو هرگز همسر تام نمی شی.
- یادم باشه موقعی که این بازی تموم شد بدم تسترال ها...
-ساکت!

با فریاد مروپ، سارا و بلاتریکس آرام شدند و دست از گیس و گیس کشی برداشتند.
- خب بلا مامان، بگو مشکل با نامه نوشتن چیه؟
- سواد نداره بانو مروپ نمی خواد لو بده.

بلاتریکس خیلی سعی کرد جلوی خود را بگیرد تا کار غیر عادی نکند.
- سارا کسی بهت یاد نداده جواب سوالی رو که بلد نیستی ندی؟

بعد درحالی که چشم از قیافه ضایع شده سارا بر می داشت و به بانو مروپ چشم می دوخت گفت:
- بانو من با نوشتن نامه مشکلی ندارم با قسمت عاشقانه ش مشکل دارم. تام از نامه های عاشقانه خوشش نمیاد. منم که دوست ندارم تام رو ناراحت کنم پس از این قسمت انصراف می دم.

مروپ با شنیدن حرف های بلاتریکس به فکر فرو رفت.


مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲:۰۷ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
#89

محفل ققنوس

جوزفین مونتگومری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۴۲:۱۱ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
از بالای درخت!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 261
آفلاین
- خیله خب خوشگل عروس‌های مامان، امتیاز مرحله‌ی بعدی آزمون عروس‌برتر، مال اونیه که عصرونه‌ی برتر رو درست کنه! برید ببینم چه می‌کنید!

به دنبال این سخن، دو شرکت‌کننده، یکی مغرورانه و خانمانه، و یکی چهره به خشم و چشم‌غرّه آلوده، به همراه مادر شوهر خوشحال وارد آشپرخانه‌ی خانه‌ی به مانند کاخ لوسیوس شدند.
- خب دخترا! تا من مشغولم، شما هم مشغول باشید. کارم که تموم شد میام ببینم چه شاهکاری درست کردید واسه پسر از گل برترم!

مروپ این را گفت و رفت آن پشت مُشت‌های آشپزخانه، دور از بلا و سارا مشغول به کشف ترکیبات غذایی هراسناک و جدیدش به همراه مواد غذایی عالی و دسته‌اول خانه‌ی لوسیوس شد.

بلا و سارا، شرکت‌‌کنندگان چیره‌دست و مصمم به بُرد مسابقه، آغاز حمله را با یورش به سمت جایگاه آشپزی شروع نمودند.

خب، یک نکته‌ای بود که سارا می‌دانست، اما بلاتریکس خیلی وقت بود که می‌دانست؛ پس در نتیجه از درجه‌ی اهمیت و پررنگ بودن نقش آن در بُرد بسیار خوب آگاه بود.
جواب ساده بود. کسانی که بانو مروپ را می‌شناختند و خوب از اخلاقیاتش آگاه بودند، خوب به این نکته پی برده بودند که میوه، سبزیجات و جذب ویتامین‌ها جایگاه و اهمیتی ویژه برای مروپ دارد. با دانستن این نکته، برای بلاتریکس بُرد در مقابل سارا که تازه با بانو مروپ آشنا شده و او را صرفاً مادر شوهری پولدار و با تمایلات و علاقه‌مندی‌های عادی و مطابق روز تصور می‌کرد بسیار ساده بود.

بلاتریکس چندان چیزی از آشپزی و عصرانه و از این قرتی‌بازی‌ها نمی‌دانست. دستش را در قفسه‌ی مواد غذایی کرد و هرچه دم دستش می‌آمد را در قابلمه‌ی بزرگ درون دستش ریخت. نمک، فلفل، سس، آبلیمو، آبغوره، روغن زیتون، روغن ماهی، روغن کرچک، سیر و پیاز و جعفری، گوجه، پنیر، ماست، دوغ، آب، خیار، مرغ، ماهی، پرتغال، تخم مرغ، خربزه، عسل، سرکه، برنج، قارچ، کدو، هویج، سیب، گلابی، کدوی خندان، کدوی اخمو، کدوی گریان، کدوی تنبل، کدوی سختکوش، کدوی کنکوری، کدوی رفوزه، فلفل سیاه، فلفل قرمز، فلفل سبز، فلفل هندی، فلفل سبز، فلفل دلمه‌ای، عدس، لوبیا، نخود، اسفناج، سس خردل، سس بادام‌زمینی، سس قارچ، سس عسل، سس پیاز، سس تربچه، سس تند، سس شیرین، خوب می‌دانست که مروپ به این‌جور ترکیب‌های عجیب و غریب علاقه دارد.

در آخر چند بسته پاستا نیز از گوشه کنار کابینت پیدا کرد و چون در نظرش سفت و غیر قابل خوردن بود، پنداشت که همچون نان بیات شده و گذاشت تا در آب خیس بخورد.

طی این فاصله تا پاستاها خیس بخورد بزرگترین ساطوری که پیدا می‌شد را برداشت و هرچه توی قابلمه بود را توی یک سینی ریخت و محتوای سینی را شرحه‌ شرحه کرد.

سپس هرچه بود و نبود را در بزرگ‌ترین ظرفی که آن دور و برها پیدا می‌شد ریخت، گذاشت روی میز و خیلی با ژست «من خیلی همه‌چی تمومم! هاها! بیا و ببین! » رفت ایستاد آن گوشه.

از آنجا که به تازگی از کارش فارغ گشته و در حال دید زدن کارهای رقیبش بود، دید که سارا با آرامش و ظرافت مشغول چیدن و آراستن کاپ‌های میگویش است. در نتیجه نخواست کم بیاورد و دست کرد مُشتی فندق و گردو و بادوم و شکلات و آبنبات هم روی عصرانه‌ی شهر فرنگ‌طورش ریخت.

در این اثنا کار مورد نظر مروپ تمام شده و از آن پشت مُشت‌هایی که رفته بود به سوی صحنه‌ی مبارزه‌ی آشپزها بازگشت.

پس از تست غذاها

- بلاتریکس مامان! ترکیبی که زدی بی‌نظیره! بهترین سالاد پاستای سبک ایتالیایی‌ایه که دیدم!

بلاتریکس نمی‌دانست غذایی که درست کرده اسم هم دارد.

- و.. یه چیزی! بلای مامان، اینو یادت باشه، نمک دریایی درشته، نسبت به نمک ریز آشپزخونه‌ای که استفاده می‌کنی مقدارش باید کم‌تر باشه یه کم. و اون پاستاها! پاستا ماکارونی و لینگوئینی بد نیست، ولی پاستا پنه، فارفاله یا دیالتینی استفاده می‌کردی بهتر بود! اینجور پاستاها واسه این کار مناسب‌ترن!

-

- البته نمک و فلفل هم لازم نبود، سس‌ها خودشون طعم دارن.

بلاتریکس گناه داشت. بلاتریکس هیچکدام از این ظرافت‌های زنانه را از خاندان والا تبارش به ارث نبرده بود.

- سارای مامان کارش عالیه! قارچ و میگوها رو خوب تفت دادی، خمیر فیلو خیلی خوب برش خورده و میگوها رو هم خیلی با ظرافت لای خمیر پیچیدیشون! خوبه که عروس مامان همچین دقتی داره!

قیافه‌ی بلاتریکس در هم رفته بود. در واقع سارا تا به حال هیچوقت تا این حد از این که قسمتی از عمر در حال گذر و جوانی‌اش را صرف فراگرفتن هنر ظریف آشپزی کرده احساس شکرگذاری نمی‌کرد.

- خب دخمل خوشگل‌های عروس مامان! از اونجایی که جفت غذاهاتون منو به هیجان آوردن، یه جورایی انتخاب برام سخت شد... هردتون قبولین!

-

- خیله خب! می‌ریم که داشته باشیم مرحله‌ی بعد رو! برای عزیز مامان یه نامه بنویسین.. عشقولی باشه. و.. توش احساساتتون نسبت به گل پسرم رو شرح بدین.. می‌خوام ببینم حد و حصر علاقه‌ی عروس‌هام و البته قلمشون در چه حده.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۲:۳۳:۱۲
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۱:۲۷:۵۱
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۱:۳۰:۰۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۴:۱۶:۲۹

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.