دامبلدور بچه ای داره که مرگخوارا از یتیم خونه می دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقه مند می شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می ذاره. حالا هم مرگخوارا دنبال بچه می گردن و هم محفلیا. حالا از یه جایی صدای گریه بچه میاد...
سو، خوشحال از این که بلاخره بچه پیدا شده و نیاز نیست دیگر به این در و آن در بزند و از این سو به آن سو دنبال بچه بگردد، با شلنگ تخته به سمت منبع صدا رفت و وقتی به نظر می رسید سختی ها تمام شده، با رزالین که شاخه گل رزی به سمتش گرفته بود مواجه شد.
- این گلو از باغچه خونه گریمولد چیدم، می خواستم با کلی عشق و محبت بدمش به اولین مرگخواری که جلوم سبز شه تا به راه روشنایی هدایتش کنم.
سو انبار ذهنش را به دنبال معنی کلمات "عشق"، "محبت" و "روشنایی" جست و جو کرد، اما به جز تعدادی مگس نصیبش نشد. به هر حال، او مرگخوار بود و این کلمات، برایش تعریف نشده.
- چرا تعلل می کنی؟ بگیرش مامان جان!
سو در حالی که با "مامان جان" گفتن رزالین، یاد مروپ و "شفتالوی مامان" گفتن هایش افتاده بود و می ترسید پس از گل، سعی کند یک طالبی را در بینی اش فرو کند، گل را گرفت و گفت:
- اممم... ممنون، می شه بهم بگین...
سو نتوانست ادامه جمله اش را بگوید، زیرا رزالین با دیدن پسرش(که به طور استثنایی، کاملا بیدار بود،) دویده و محکم او را در آغوش کشیده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







من جلوشو میگیرم! تو فقط بچه رو بردار و فرار کن!
شیر مادر و نان پدر حلالت قهرمان!



در نتیجه فرار مغز ها کرد!




: گربم دیگه! ببین دارم میو میو می کنم.
.با بچه باید با لطافت برخورد کرد.
همه تون پراکنده بشین و تک تک دنبال جونو... جونیور بگردین.






