هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۰:۵۲ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
یک روز از زبان یک دیوانه ساز!

میخانه‌ی کنج کوچه‌ی ناکترن از همیشه خلوت‌تر و آرام‌تر بود، کمتر کسی وسط روز به آن نقطه از شهر می‌آمد و اگر هم گذرش به آنجا می‌خورد، وقتی برای میگساری نداشت. علاوه بر این، آن مغازه‌ی کوچک آنقدر از بیرون و درون غمگین و پوسیده به نظر می‌رسید که حتی با وجود زمستان بی‌رحم لندن هم، آتشی که بی رمق گاهی زبانه‌ می‌کشید کسی را به سوی خود نمی‌خواند.

آنجا آنقدر سرد، دلگیر و تاریک بود که گویی سالها در تسخیر دیوانه‌سازها بود و حضور یک نفر بیشتر تغییری در فضای آن ایجاد نمی‌کرد، دقیقا چیزی که او به آن نیاز داشت. تک و توک بعضی صندلی‌ها در اشغال جادوگرانی بود که تنهایی خود را با پیک‌های الکل فرو می‌خوردند، هیچ کدام حضورش را حس نمی‌کردند، همانطور که او حضور آنها را حس نمی‌کرد; به آرامی به سمت پیشخوان سر خورد و روی یکی از چهارپایه‌ها نشست. ساقی بی هیچ پرسشی بطری خاک گرفته‌ای را از قفسه های پشت سرش برداشت، لیوانی را پر کرد و مقابل دیوانه‌ساز گذاشت. انگشتانی لزج و دراز از زیر ردا بیرون آمدند و دور لیوان حلقه شد، لحظه‌ای بعد ساقی دوباره همان لیوان را پر کرد.

- چه دیوانه‌ساز بی بخاری هستی!

اگر دیوانه‌سازها چهره‌ی مشخصی داشتند حتما تعجب او وقتی که به پشت سرش بر میگشت در صورتش پیدا میشد; ساحره ی مسن و ژولیده‌ای پشت سرش نشسته بود و او را برانداز می‌کرد. بی‌تردید اگر هشیار بود، هرگز با او هم‌کلام نمیشد.

- اونطوری منو... امممم... نگاه نکن. بی‌بخاری دیگه! مگه نباید الان بیفتی به جون این ملت و ...هووممم...چطوری بگم که دردسر نشه... باهاشون صمیمی بشی؟!
- خانم، صمیمیت کدومه؟ چرا حرف در میاری واسه ما؟!‌ ما فقط طبق طبیعتمون رفتار می‌کنیم.
- طبیعت، غریزه، نفس اماره... چه فرقی می‌کنه؟

دیوانه‌ساز دوباره پشتش را به ساحره کرد و لیوان سوم را سرکشید و به ساقی گفت:

- قوی‌تر باشه این دفه...

ساحره تلوتلو خوران هیکل فربه‌اش را جابجا کرد تا دوباره دو در روی هم‌صحبتش! باشد.

- شماها اسمم دارین؟
- ها؟ چی داریم؟
- اسم... اوه فهمیدم فهمیدم... ما یه مقدار لهجه‌هامون فرق داره... صبر کن...

و با دست به لیوانش اشاره کرد و گفت:

- ما به این میگیم گیلاس... گــــیـــــــــی لــــــــاس.... شما چی میگین؟
- لیوان!

ساحره از ذوق خنده‌‌ی کوتاهی کرد که در میان صدای آسمان خشمگین که میخانه را می‌لرزاند گم شد.

- اینو شنیدی؟ ما به این میگیم تندر... تُـــــــــن‌دَر.... شما چی میگین؟
- آسْمون قرمبه!

ساحره یک لحظه با تعجب اخمی کرد و بعد دوباره خندید، جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد و دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت:

- اسم من ناعی.. شما..
- پدرسوخته!
- مرتیکه دیلاق نجس منحوس بی اصل و نسب ... درست صحبت کن بوقی بوق بوق بوق...
- خانم سوء تفاهم نشه... به ما میگن پدرسوخته.

ناعی که تازه متوجه اشتباهش شده بود، با دهان باز به پدرسوخته نگاه کرد و با بغض پرسید:

- ای وای... این چه اسمیه خب؟
- خوشتون میاد ما هم بگیم این چه اسمیه دارین؟ ببین خانم ما رو بر اساس سابقه ننه بابامون نامگذاری می‌کنن... مثلا پدر من یه بار شنل یه جادوگری رو دزدید، نفرین شد و توی نفرین سوخت... نه اونطوری نگاه نکن... نمرد... فقط سوخت.. خب وقتی ما به دنیا اومدیم اسممون رو گذاشتن پدرسوخته.

و شانه‌هایش را با بی خیالی بالا انداخت و مشغول نوشیدنی‌اش شد و متوجه نبود هم سر و هم فکش هر دو حسابی گرم شده‌اند. هر بار که اینجا می‌‌آمد در سکوت دمی به خمره می‌زد، به جای پول به ساقی می‌گفت این بار از بوسیدنش صرف‌نظر کرده و بی‌حساب می‌شدند و ادامه ی کارهایش را از سر می‌‌گرفت... گاهی شیفت شب آزکابان کشیک می‌داد، گاهی برای ایجاد وحشت و گاهی فقط محض تفریح با رفقایش به محله‌‌ای مشنگ نشین می‌رفت و مردم‌آزاری میکرد و گاهی هم... به جادوگرها حمله می کرد، این موجودات پر از احساسات متناقض و متکبر که به لطف چوبدستی فکر می‌کردند مالک دنیایند... با سپرهای مدافع جورواجورشان...

- هیییییع...
- چرا آه میکشی پدرسوخته؟
- سپرمدافعت چه شکلیه؟
- ول کن عامو حوصله داری؟ می‌دونی چقدررر سخته درست کردنش؟ من بی خیالش شدم... در برخورد با شماها شکلات درمانی کردم همیشه. هر چند دیگه لازم نیست....چطوری توضیح بدم... تا حالا شکست عشقی خوردی؟
- نه ناعی... ولی فکر می‌کنم عاشق شدم!
- پــــــدرسوخــــــتـــــــــه!!

ناعی که ماجرا برایش جذابیت تازه‌ای پیدا کرده بود، جفت دستانش را زیر چونه‌ش زد و منتظر ماند. چیزهای زیادی از دیوانه‌سازها نمی‌دانست و مطمئنا فکر نمی‌کرد دیوانه‌سازها هم عاشق بشوند. عزمش را جزم کرده بود که جزئیات ماجرا را بداند، هر چند فرقی نمی‌کرد، چند ساعت بعد که اثرات مستی می‌پرید، هیچی یادش نمی‌آمد... اما کنجکاویش بیشتر از آن بود که بی خیال شود، پس او را تشویق به حرف زدن کرد:

- اسمش چیه؟ چطوری آشنا شدین؟‌ اونم می‌دونه دوسش داری؟
- اسمشو نمی‌دونم... تازگی دیدمش... صبحا میره تو ساختمون وزارت، عصرا هم میره خونه. جذابه چون فرق داره با بقیه! می‌دونی ما آدمها رو با احساساتشون می‌شناسیم و این جادوگر تو دنیای دیگه‌ای سیر میکنه.

نوشیدنی ناعی پرید توی گلوش و چنان با شدت آن را خارج کرد که از بینی‌‌اش هم بیرون زد و روی ساقی و پیشخوان چسبناک و کثیف پاشید. ساقی زیر لب غرولندی کرد و با دستمال چرکش اول سر و صورتش را خشک کرد و بعد مشغول پاک کردن پیشخوان شد.

- تو.. تو... عاشق یه جادوگر شدی؟ نه یه دیوانه‌ساز دیگه... نه یه ساحره حتی... تو عاشق یه جادوگر شدی؟!
- خیلی ضایع است؟
- این ضرب المثل جادوگرا رو شنیدی که میگن، “هیپوگریف با هیپوگریف، تسترال با تسترال... کند بوقی با ارزشی پرواز؟”
- نه... معنیش چیه؟
- هوممم.. منم دقیق نمی‌دونم ولی الان که فکرشو می‌کنم کی اهمیت میده؟ اینا همه‌ش یه مشت حرفه، برو دنبال دلت جوون!
- دل چیه؟
- همون که تو و منو و کلی ملت رو بدبخت کرده ولی باید رفت دنبالش... برو با این عشقت حرف بزن، ارتباط برقرار کن، باهاش صمیمی.. کجا میری؟ صبر کن..صمیمی نشو...هی وای من، رفت!

صبح روز بعد – بیمارستان سنت مانگو

بیرون بیمارستان شلوغ و پر از روزنامه‌نگار، ملاقات کننده و مردمی بود که تنها از سر کنجکاوی به آنجا آمده بودند. نگهبانان درب ورودی را بسته بودند و تنها با کارت شناسایی اجازه‌ی تردد به افراد مجاز را می‌دادند.
داخل بیمارستان، شفاگر و دستیارش پشت در اتاق ۵۰۲ لحظه‌ای با تردید بهم نگاه کردند و بعد وارد شدند. اتاق ظلمات مطلق بود و سرمای آن تا مغز استخوان آن دو را منجمد می‌کرد. شفاگر جوان که دندان‌هایش بهم میخورد، پرسید:

- تا حالا همچین موردی دیده شده؟
- شک دارم!‌ اصولش اینه که اینها بعد از بوسه‌های معروفشون قوی‌تر میشن ولی مسئول دفتر کنترل موجودات جادویی میگفت که این انگار روح خودشم با قربانیش مکیده... اگه روحی داشته باشن! ازش فقط یه پوسته‌ی خالی مونده.
- تا کی اینجا قراره بمونه؟
- تا وقتی که تحقیقات کامل بشه... این آزاری برای کسی نداره... یه گوشه رهاش میکنن.
- دلم براش یه جورایی میسوزه.
- دلت نسوزه... نمی‌بینی کل مملکتو با این کارش بهم ریخته.

و در را برای همکار جوانش باز کرد تا از اتاق خارج شوند. در راهرو، از جیب روپوشش نسخه ی پیام روز لوله‌شده ای را درآورد و دوباره به صفحه ی اول خیره شد، وسط صفحه عکس بزرگی از جادوگر لاغر و کریهی چاپ شده بود که با شانه‌های افتاده و چشمان تهی از نور زندگی روی تخت سنت مانگو بی‌حرکت نشسته بود و تیترهای درشت یکی بعد از دیگری روی آن ظاهر می‌شدند:

سقوط مشکوک وزیر گانت به دست دیوانه‌ساز

دیوانه سازی که دیوانه شد




ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۵ ۱:۱۴:۳۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵:۱۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
تذکر:این حکایت گاها/اختصارا از قواعد هم نشینی،نحوی،واجی،کاربردی و معنایی پیروی نمی کند و وزن آن بی وزنی کران است! گاه بعضا از لغوات بی ناموسانه،هم ناموسانه و درناموسانه(!)-نه چندان دور از کوچه و بازار نیاکان- استفاده شده است.امکان است برای افراد و زوج هایی که شرایط ناذکر را ندارند،نامناسب باشد.درک سبک..!


حجر کریمه!(زیگما..)


تصویر کوچک شده





























روزگاری که دامبل دیگر رمق حیات نیافت و چنین دید که بسیاری از صحابه شهید شدندی،کوله تنی بر خویش بستندی و روانه سفر به دنیای پر زر و برق ماگلی گشتندی.دنیایی مملو از Gf های رنگی که رمق حیات را زنده می کنندی و ممد حیات هستندی!

در حال گذر از اتوبان بودندی و از آنجایی که فکر داف ها بی توجه از عوالم کرده بودندی،کامیونی با درفش سیاه و سفید رنگی(!)همچون گاوی گور مانند به پشمک ما زدندی و او را الساعه راهی بیمارستان حجر آقا کریم کردندی.

لگن گاهش در اثر این واقعه نه چندان شوم نابود گشته بودندی و کریم آقا برایش لگن گاهی مصنوعی از جنس فلز بازیافتی ساختندی.تا بلکه اصراف نشوندی!

رقعتی از سی کرور گره گوری به ریش دراز نوشتندی تا احوالش را جویا شوندی.اما طنین به ظاهر دلنواز نامه ها باطم دیگری داشت.مقصود جنس لگن گاهش بود که در اکثر نامه ها سوال می شدندی.بالاجبار دامبل راهی مرلینگاه گشتندی اما گویا آب قطع بودندی.

از آنجایی که لگن گاهش 66 قسمت نامساوی تقسیم شده بودندی و ورژن جدیدی برایش نصب کرده بودندی،تنها چند سوراخ برای مواقع ضروری مثل اکنون ایجاد کرده بودندی.

از فرط استیصال به خود می نالید و بالاجبار از کلوخی استفاده کردندی.از قضای آمده،آن کلوخ همان حجر کریمه بودندی و لگن گاه و حوضه اش را زر گرفتندی!
خبر به مقامات والا رسیدندی و هزاهز و غریو زیادی در عوالم پیچیدندی.

فرط استیصال آنقدر بود که دادار هور ناامید شدندی و دهان خود را گل گرفتندی.رستم نیز با بکگراند سفید همچون پرده ای سفید با لکه ای لامنشا اندر میانش است،از استیصال جای آمده،Pokerface زدندی! فریاد ریش دراز در لحظه وصال حجر کریمه به مکان مذکور،به طال نهم رسیدندی.حتی کرمان گذشته و جزایر اندونزی که زلزله ای دیگر..!

از علما مرگخوار رساله ای رسیدندی که متن رساله از این قرار بود:

نقل قول:
حجر کریمه و کریم آقا حجر را شکر خواهیم کرد که موجب زر گرفتن لگن دشمنان شده اند.هرکس لگن او را نزد ما بیاورد کرور کرور گالیون به پایش خواهیم ریخت و البته بعد گردنش را می زنیم! از کنون او را لگن طلا می خوانیم تا عبرتی شود برای سایرین..


زهاد و عباد به فکر افتادندی و تصمیم گرفتندی لگن گاه مذکورش را معاینه کنندی تا چرک نکرده باشندی.از قضای به ظاهر آمده چرک کردندی و دوای آن اشک پشم ققنوس و عصاره ی تاکی بودندی.

تصویر کوچک شده
















خوالیگران -ریز و درشت- نیز طبق دستور غذایی با این نوشدارو درست کردندی و خوان بی دریغی برایش پهن کردندی.غلامی گفت:"گوشت بشه تنتون انشا المرلین!"

دامبل دستی بر دمبلچه اش کشید و پاسخ دادندی:"آنجایی که باید بشود،نمی شود!"

بعد از مدتی چرک از بین رفتندی اما لگن گاهش گشن پشم بودندی و باعث می شد مکررا چرک آفریند.اشک پشم ققنوس هم محدود بود که باعث میشد مدتی رنج ببرندی!و چمباتمه زنان به حیات خویش ادامه داد.بی رمق تر از احوال گذشته!گویی لگن گاهش از سایر خلق فایق شده است و زین پس باسق تر!

اعملوا آل محفل صبرا،قلیل من عبادی الصبور!!


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۴ ۲۲:۱۷:۵۶
ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۴ ۲۲:۲۵:۴۴



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
نوزده ســـــــال قبـــــــــل


هاگوارتز غرق آتش و خون است. سر بریده نجینی دور خودش میپیچد و خون سیاه شاه مار به اطراف میپاچد. جسد قوی ترین جادوگر سیاه تمام دوران روی زمین است ... جسد آخرین سردارش نیز کمی آنطرف تر. جنگل ممنوع پر از اجساد مرگخواران و محفلی ها است ...


هفت روز بعــــــد


هاگوارتز بازسازی شده است. غول ها به کوهستان بازگشته اند و گرگینه ها به جنگل های مخفی. دیوانه سازها اما دستگیر و تبعید شده اند. هر یک به گوشه ای از کره خاکی. به گوشه ای فاقد امید. به گوشه ای که نتوانند امید مردم را بمکند و روزگار بگذرانند.
دیوانه ساز قصه ما به خاورمیانه تبعید شد. به یکی از کشورهای خاورمیانه. به یکی از کم امیدترین آن ها...


سرزمیـــــــن فاقد امید

تصویر کوچک شده


این جا سال هاست که زمستان آمده. دیوانه ساز، شنل را روی سرش کشید و طبق روال نیمه شب های قبل در تاریکی از این سو به آن سو میرود تا شاید شامه اش مقداری امید بیابد و او را به آن سو هدایت کند. هوا بدجوری سرد است و برف همه جا را پوشانده است.

دیوانه ساز، از روزی که به این سرزمین آمده هر روز تکیده تر از قبل شده است. اینجا امید گوهر نایابی ست. از این شهر به آن شهر گشته و هر گوشه ای را گشته است اما دریغ.

تنها جایی که باعث شد او مقداری دلگرم شود گوشه ای از شمال شهر پایتخت بود که البته آن هم دیوانه ساز را فقط برای مدت کوتاهی سیراب کرد. حتی آن جا هم امید واقعی وجود نداشت. امید ها از جنس نوشیدنی های کره ای و زر و زور و تزویر بود. امیدها تقلبی بود.

دیوانه ساز مکنده امید خودش نیز ناامید شده بود! خسته و خس خس کنان به جلو میرفت. هیچ مشنگی در خیابان ها یافت نمیشد. همه از ترس سرمای کشنده به گوشه ای پناه برده بودند. عده ای به شومینه های برج ها و عده ای به مقواهای توی پارک ها. حتی پرندگان و جوندگان نیز به لانه هایشان رفته بودند و تا جایی که چشم کار میکرد موجود جنبده ای دیده نمیشد.

باز هم رفت و رفت تا اینکه از دور نوری دید! توجهش جلب شد. آن جا پلی بود و زیر آن پل آن نور دیده میشد. جلوتر که رفت یک مشنگ را دید که چند تکه چوب روی هم گذاشته و آتشی ساخته و خود را گرم میکند.

هر کس دیوانه ساز را میدید ناخوداگاه از هیبت او پا به فرار میگذاشت اما آن انسان تا او را دید نیم نگاهی کرد و گفت: "بشین رفیق، بشین خودتو گرم کن!"
هیچ کس نمیدانست که دیوانه سازها هم میتوانند صحبت کنند. هم میتوانند صحبت کنند هم متوجه صحبت های انسان ها بشوند اما بسیار کم حرفند و بسیار کند صحبت میکنند.

دیوانه ساز ناخوداگاه روی تکه چوبی کنار آن انسان نشست. شامه اش را تیز کرد تا شاید ردپایی از امید در او بیابد اما دریغ از یک مثقال!
آن مشنگ یا به تعبیر درست تر آن مرد جوان دستانش را روی آتش گرم میکرد و به آن خیره شده بود. دیوانه ساز هم به جوان خیره شده بود. خب تعجب کرده بود!

بعد از ده دقیقه که بدون هیچ صحبتی ما بین آن ها گذشت، جوان که انگار از خلسه بیرون آمده باشد به دیوانه ساز که صورتش زیر شنل مخفی بود نگاه کرد و گفت: " تو انگار از من بدتری رفیق! ... هیچی نداری که بگی؟"

دیوانه ساز به نشانه جواب منفی سرش را تکان داد. جوان ادامه داد:"حتما تعجب کردی که چرا من بر خلاف همه تنهایی اینجا نشستم! به امید اینم که خود بخود زیر این برف دفن بشم! اما آدم تا زنده س دست خودش نیست تقلا میکنه زنده بمونه! دو تا تیکه چوب پیدا کردم... فندکمو روشن کردم و بعدشم که تو اومدی! تو هم البته عجیبی ها. این وقت شب. تنهایی!"

دوباره سکوت شد. اینبار اما دیوانه ساز با لحن و کلام نخراشیده و ممتدش به آرامی گفت:
" چرا مرگ؟"

جوان جواب داد: "چرا نه؟ چرا زندگی؟ فکر کنم اینجا غریبی وگرنه میدونستی هیچ جا ذره ای امید نیست! اینجا یک سیستم حاکمه. سیستمی که من زورم بهش نمیرسه! پس دوست ندارم توشم بمونم! فقط شاید موجودات جادویی زورشون به اینا برسه!! که اونا هم وجود ندارن!"

دیوانه ساز خرناسی کشید و گفت:"وجود دارن!"

جوان لبخند تلخی زد و جواب داد:"رفیق تو انگار وضعت خیلی خرابه! چیزی که کشیدی بدجوری متوهمت کرده! بیخیال! بذار راحت بمیریم!"

دیوانه ساز برای اثبات صحبتش شنلش را از روی سرش برداشت! و جوان ناخوداگاه از روی کنده چوبی که رویش نشسته بود به زمین افتاد و عقب عقب رفت! چند دقیقه گذشت و هر دو به هم نگاه کردند! جوان پر از اضطراب بود و دیوانه ساز کاملا خشک و رسمی بدون هیچ حرکتی روی همان چوب نشسته بود!

سر دیوانه ساز در واقع به یک دهن بزرگ شبیه بود بدون هیچ چشم و اعضای دیگری. جوان که کاملا ترسیده بود و در عین حال شوخ طبعیش بصورت کاملا بدون توجیه و ناخوداگاه گل کرده بود آروم آروم دوباره به حرف اومد و گفت:" اوکی! اوکی! من خواستم بمیرم ولی نمیدونستم اینقدر زود خواسته م مستجاب میشه! تو عزراییلی؟ گوش خیلی قوی ای داری!!"

دیوانه ساز سرش را به نشانه جواب منفی تکان داد و گفت: "من عزراییل نیستم!"

جوان سر جایش نشست. نفس عمیقی کشید و گفت:" پس یه موجود جادویی ای؟"

دیوانه ساز به نشانه جواب مثبت سرش را تکان داد!

جوان ناخوداگاه ذوق کرده بود. ذوقی عجیب و متضاد. هیچ وقت فکر نمیکرد موجودی شبیه عزراییل را ببیند و ذوق کند! بعد از یک عمر سر و کله زدن با موجودات و امور کاملا طبیعی ناخوداگاه ذوق کرده بود! کمی فکر کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفت:
" تو زورت به آدم بدا میرسه؟ امممم احیانا ممکنه یه درصد عشقت بکشه و امممم بیخیال نه خیلی بعیده ... ولی نه اممم چطوری بگم ... میای با همدیگه آدم بدا رو از بین ببریم؟ معلومه تو زورت خیلی زیاده! حتما تفنگ و گلوله و چیزهای غیر جادویی هم روت اثر نداره پس بر خلاف من زورت به اینا میرسه!"

همه آرزوهای جوان داشت یک شبه برآورده میشد. بر خلاف تصور جوان، دیوانه ساز سرش را به نشانه مثبت بودن جوابش تکان داد و گفت:
" یه شرط داره!"

جوان گفت:" چه شرطی؟"

دیوانه ساز برای اولین بار چند جمله کامل گفت:
"وقتی همه چیز بهتر شد. وقتی اونا که میگی بدن ترسیدن. وقتی امید اومد. باید هفته ای یه آدم امیدوار و شاد رو من روحشو بمکم و از بدنش بکشم بیرون!"

جوان که دهانش باز مونده بود من من کرد و گفت:
"این خیلی ناعادلانه س. این خیلی وحشیانه س!"

دیوانه ساز که حوصله اش سر رفته بود تمام قد ایستاد و سایه اش کل نور ماه را از صورت جوان گرفت. بعد پشتش را به او کرد و خواست برود و گفت:
"پس بذار همینجوری بمونه."

جوان که هول شده بود شروع کرد دنبال دیوانه ساز دویدن و گفت:" باشه باشه قبوله! بهتر از هیچیه هر چند خیلی دردناکه! فقط یه چیز دیگه اگه تو جادویی هستی من چطوری تونستم تو رو ببینم؟"

دیوانه ساز که راه رفتنش شبیه شناور بودن روی هوا بود و همیشه چند متری از جوان جلوتر بود جواب داد:
" تا حالا احساس نکردی غیر طبیعی هستی؟ با بقیه فرق داری؟"

جوان:"چرا! بعضی وقت ها!"

دیوانه ساز:"بعیده جادوگر باشی! فکر کنم فشفشه ای که تونستی صورت واقعی منو ببینی!"

جوان:"چی؟ فشفشه؟ فشفشه چیه؟"

دیوانه ساز که حوصله اش سر رفته بود خرناسی کشید و با بیحوصلگی بدون اینکه به جوان جواب دهد به راهش ادامه داد اما جوان دنبال او میرفت و با اصرار سوالش را تکرار میکرد! کلی سوال داشت!!... تیم جالبی شده بودند! یک فشفشه و یک دیوانه ساز که مامور نجات شهر بودند! دیوانه ساز بی شباهت به بتمن سیاه رنگ نبود! البته بتمنی که باید هفته ای یک روح میبلعید! اما جوان به هیچ قهرمانی شباهت نداشت! ...


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۳ ۷:۴۷:۴۳



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
سوجه شماره 3 هم میوفته به ما دیگه ... سوجه ی بسیار جذابی که بی شک از ذهن کسی جز ارباب نمیتونه متبادر شده باشه


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۴:۱۵:۱۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
6!


ویرایش شده توسط تام ریدل در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۱ ۲۰:۳۴:۱۸



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
من آن شبح بودم.



پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
زمان برگردان


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

هلگا هافلپاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
اقا ما "عشق" ميخايم




پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۳:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین

مروپی گانت و جیمز سیریوس پاتر، " با کفش دیگران " رو به تصویر خواهند کشید.



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: رینگ دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲

پروفسور فلیت ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۷ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۹:۲۷ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۳
از خوابگاه اساتید هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 288
آفلاین
روز آخر


دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر کوچک شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر کوچک شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.