هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۱۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 184
آفلاین
- آلبوس پلاستیکی نداریم، جر زن!
- بابا جان، بزرگتر کوچیک تری گفتن.

دامبلدور این را گفته و یک عدد آلبوس پلاستیکی از جیبش در آورده و در مقابل ماتیلدا گرفت.
اما ماتیلدا آن را ندید. ماتیلدا هیچی نمی دید. ماتیلدا اصلا دیگر آنجا نبود.

- هیییین! هیییین!

صدایی شبیه صدای ماتیلدا در جایی ناله می کرد.
محفلیون نگاهی به اطراف انداخته و چیز مشکوکی جز یک دمپایی پلاستیکی زشت ندیدند،
که عظیم الجثه بود.
و ماتیلدا هم زیرش بود.

محفلی ها به سرعت دمپایی را از روی دخترک برداشته و وی را به دست دامبلدور دادند، پیرمرد ابتدا وی را از رو به رو نگاه کرده و سپس از کنار به وی نگاه کرده و سپس وی را چندین تا زده و به طرف محفلی ها گرفت:
- یکی بره ماتیلدا رو دوباره باد کنه بچه ها.

ممد ویزلی با پمپ دوچرخه و سبیل چخماقی و لباس های روغنی اش بیرون آمده و ماتیلدا را از دست آلبوس گرفت و رفت که بادش کند.
سپس دامبلدور به سمت همراهانش کرد. دیگر اثری از عشق در چشمانشان نبود.

- بگمونم یک مقدارِ... بیشتر تلافی عیبی نداشته باشه.

نگاه همه آن ها به آلبوس پلاستیکی معطوف شد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۹:۰۲:۲۹


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۰۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
-ولی پروفسور شاید از دستشون در رفته... الانم دارن دنبال دمپاییشون میگردن! باید بهشون پس بدیم!
-این کارو نکن بابا...

آملیا این حرف ها را بخاطر این زد که نمیخواست کمی تلافی کند... میخواست خیلی تلافی کند! بنابراین بدون توجه به حرف دامبلدور دمپایی را بلند کرد و به طور مستقیم به سمت لرد پرت کرد و دمپایی به لرد برخورد... نکرد!

البته این اتفاق داشت به وقوع میپیوست اما کریس به موقع واکنش نشان داد و استاد اسدی طور به هوا پرید و با ضربه ی سر به موقع دمپایی را منحرف کرد.

-پناه بر خودمان! ضربه ی سر قابل قبولی بود ریس!

اما خب کریس فوتبالیست نبود که بتواند دمپایی را دقیقا به مکان مد نظرش هدایت کند، بنابرین دمپایی به صورت مستقیم رفت و مانند فیلم هندی ها سه مرگخوار را پخش بر زمین کرد...

بلاتریکس به محفلی ها نگاه کرد.
بلاتریکس به دمپایی نگاه کرد.
بلاتریکس به سه مرگخوار روی زمین و لردی که خطر از بیخ گوشش گذشته بود نگاه کرد.

این هرگز قابل بخشش نبود، برای بلاتریکس قابل بخشش نبود.
انتقام سختی در راه بود، همه میتوانستند این را از چشمان قرمز بلاتریکس بفهمند.

البته جز محفلی ها که درطرفی دیگر بیخیال نشسته بوده و مشغول بازی بودند.
-اسم آلبوس، فامیلی آلبوسی، اشیا آلبوس پلاستیکی!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۵:۴۲
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
اما حالت چهره بلاتریکس، درست برعکس احساسی بود که محفلی ها داشتند. لبخند حاکی از رضایتی در اعماق چهره بلاتریکس نمایان بود که داد میزد "آره، من بودم. دم خودم گرم!".

دامبلدور نگاهی به چشمان نمناک محفلی ها انداخت. او وظیفه داشت قبل از آنکه خشم و نفرت و علاقه به انتقام در وجود یاران سفیدی و روشنایی زبانه بکشد، آن حالت را از بین ببرد.
-نباید بدون مدرک کسی رو قضاوت کنیم. شاید بلاتریکس داره از صمیمیت و محبتی که بین ما جریان داره لذت می بره!

-ریشش آب پرتقالی شد!

سوجی پرتقال با ادبی بود. همیشه حواسش بود جایی را آب پرتقالی نکند. حتی در سخت ترین شرایط و زیر بیشترین فشار های فیزیکی و روحی هم مقاومت کرده بود. به او توهین شده بود؛ ادبش زیر سوال رفته بود!
-پروفسور، به من توهین شد!
-پروفسور، به سوجی توهین شد!
-پروفسور سوجی محفلیه و بهش توهین شد!
-پروفسور، به محفل توهین شد!

توهین به محفل چیزی نبود که دامبلدور را ساکت نگه دارد. در آن وضعیت گرانی و بدبختی، با چنگ و دندان محفل را حفظ کرده بود و خرجشان را می داد.
این باعث شد کمی، فقط کمی، از آرمان هایش دست بکشد.
-یه کوچولو تلافی کنید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۸:۳۹:۳۶

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۰۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۹:۰۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 387
آفلاین
دمپایی همونطور که روی هوا میرفت، داشت به معنای زندگی فکر میکرد. به آفرینش، خلقت، فلسفه بودن یا نبودن و سایر موضوعاتی که تا به حال به عقل فنریر نرسیده بودن. دمپایی بر عکس صاحبش که بیشتر به شکمش و فست فود فکر میکرد، به شدت دانا بود. شاید ظاهرش زشت بود، ولی قلبی از طلا داشت برعکس صاحبش.

دمپایی همونطور رفت و رفت، و بعد یکهو رشته افکارش پاره شد. داشت به یک پرتقال نزدیک میشد.
پرتقال، سوجی بود. و در اون لحظه داشت پیاز میخورد و به جوک آرتور راجع به اینکه باید سوپ پیازِ مالی رو به عنوان یک برند جهانی به ثبت برسونن میخندید، نتونست دمپایی رو ببینه. ولی دمپایی که خیال آزادی و پرواز داشت و میخواست کل دنیارو پرواز کنان ببینه، نه تنها تونست سوجی رو بینه، بلکه حتی تونست به سوجی بخورد کنه.

شدت برخورد زیاد بود. خیلی زیادتر از اونچه که دمپایی انتظارشو داشته باشه. اونقدر زیاد بود که نه تنها سوجی پرتاب شد، حتی دمپایی هم کمونه کرد و از بغل گوش آرتور رد شد.

سوجی ولی انقدر خوش شانس نبود. پرتاب شدنش اون رو رسوند به مقصد ریش دامبلدور. و سوجی در تاریکی بی انتهایی بین انواع حشرات و گلوله های موی سفید حبس شد.

- سوجی، فرزند روشنایی، الان نجاتت میدیم! نگران هیچی نباش!

سوجی نتونست بشنوه. عمق ریش بیش از حد زیاد بود.
دامبلدور سریعا فرماندهی تیم نجات رو به عهده گرفت. محفلیا با هم یک عدد طناب انسانی رو تشکیل دادن و وارد ریش های دامبلدور شدن، و بعد با حداکثر تلاشی که میتونستن، سوجی رو که توسط چندتا حشره موذی گاز گرفته شده بود، بیرون کشیدن.
و بعد خود سوجی به دمپایی زشت فنریر نگاه کرد.
- این از پشت سرم اومد... پشت سر من کی بود؟

و چشم محفلیا به سمت مرگخوارا چرخید. البته با مقدار کمی شک، و مقدار بیشتری مهربانی و عشق.



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۷:۱۷ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-بله دخترم...فیس و هیس. همشو فهمیدیم. اینقدر تکرار نکن. بالا هم بزن ریس.

کریس کرم ضد آفتاب را به پیشانی لرد سیاه مالید...ولی لرد معترض شد!
-اونجا رو زده بودی...بالاتر...بالاتر...

دست کریس روی هوا متوقف شد. بالاتری وجود داشت، ولی کریس مطمئن نبود که منظور لرد، آن بالاتر هست یا نه.

-بله ریس... منظورمان دقیقا همان جاست. نمی بینی آن قسمت کمی...بی دفاع است؟

کریس می دید. برای همین بقیه کرم را کف سر لرد خالی کرد!

در این بین، خشم نجینی هنوز خاموش نشده بود و داشت به هیس و فیسش ادامه می داد.

وقتی از لرد سیاه ناامید شد، دمپایی قرمز و بسیار زشت پلاستیکی فنریر را با دمش برداشت و به بلاتریکس داد.
بلاتریکس منظور نجینی را می فهمید.
-اممم...پرنسس...مطمئنین؟ نمی خوایین با پاپا مشورت کنین؟

جواب نجینی منفی بود.

بلاتریکس کمی دور و برش را نگاه کرد. همه مشغول به نظر می رسیدند.
دمپایی را بلند کرد و جمع محفلی ها را هدف گرفت و پرتابش را طوری انجام داد که کاملا اتفاقی به نظر برسد.

دمپایی زشت، سوت کشان و پرواز کنان به طرف محفلی ها رفت...


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۱۸:۰۴:۱۵

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶:۱۸ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۱۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 184
آفلاین
بسمه تعالی



سوژه جدید:


- ما اصلا از پیک نیک خوشمون نمی آد، کی گفته باید به یک همچین چیز مزخرفی بریم؟

لرد ولدمورتِ نشسته بر تخت روانی که توسط مرگخوارها حمل می شد، این جملات را با لرزشی فراوان به زبان آورد.
- هکتور! کی به تو گفت گوشه ی تخت ما رو بگیری؟
- ارباب ساعت ها توی صف ایستادم تا نوبتم بشه بتونم گوشه تختتون رو بگیرم!
-لازم نکرده، امر می کنیم دیگه هیچ وقت توی هیچ صفی واینستی... الانم گوشه تختمون رو ول کن.
- ارباب حتی توی صف از قفل در نگاه کردن هم واینستم؟
- همچین صفی داریم...؟ امر می کنیم هیچ مرگخواری هیچ وقت توی هیچ صفی واینسته! تو هم زودتر گوشه تختمون رو ول کن.

پلشخ!

با ول شدن گوشه تخت توسط هکتور، تخت چپه شد.

- آخی.. ببین ارباب چه قدر ناز اینجا دراز کشیدن! گمونم خیلی خوششون اومده از اینجا. مرگخوارا! همینجا اطراق می کنیم!

و مرگخواران همان جا اطراق کردند.


کمی آن طرف تر:

- بدووووییییید!

پیرمرد در حالی که ریشش پشت سرش در اهتزاز بود، بقچه ای را بغل گرفته و با سرعتی که از او انتظار نمی رفت، به سمت بالای تپه می دوید. پشت سرش محفلیون خسته و بی رمق می آمدند.

- پروووف! آرومتر! نفسم... برید!... دیگه... نمی تونم!

آملیا در حالی که به سختی خودش را به کمک تلسکوپ بالا می کشید، شکایت می کرد.

- اشکالی نداره بابا جان! الان کمکت می کنم!

دامبلدور ریشش را دور سرش تاب داده و سپس به سمت دخترک پرتابش کرد، وی را با ریشش گرفته و با تمام قدرت به بالای تپه کشید.

- آآآآآآ...آآآآ... خیلی ممنون!

دخترک محفلی، حتی هنگامی که از شاخه درخت هم آویزان بود، ادب را فراموش نمی کرد.


سمت مرگخوارها:

نجینی آرام آرام دم نوازشی بر سر پدرش می کشید و گاهی هم که می دید، لرد ولدمورت حواسش نیست، سعی می کرد بخش مرتفع شده کله وی را دوباره صاف کند. امّا پدر، هر بار مچ او را می گرفت.

- دخترمون! هزاربار گفتیم درد داره! با ورم سر بابا بازی نکن!
- فیسسس!

نجینی بابای شاخدار دوست نداشت.
- خب به جاش می تونی...

پوووف!!

توپ والیبالی به سر ولدمورت خورده و او دوباره به خواب رفته بود.

- عـِـه! تااام!

دامبلدور با هیجان بسیار زیادی دست تکان داده و نزدیک می شد.
- توپمون افتاد این طرفا ندیدیش؟

نجینی توپ را پشت سرش پنهان کرده و به مرگخواران اشاره کرد تا جمع شوند.
مرگخواران جمع شدند.

- فیسسسس فسس فصاث!

مار جملات فوق را با شدّت و حدّت و شور زیادی گفته بود، اما مرگخواران متوجه هیچ چیزی نشدند.

- ببخشید پرنسس، می شه عادی بگید؟

نجینی سرخ شد.
محرومیت از تحصیلات آکادمیک باعث شده بود او تنها بر زبان محلی تسلط داشته باشد.

- ببینید باباجان، می گه اون ها با پرتاب کردن این توپ باعث شدن جمله بابای من موقعی که داشت به من چیزی می داد، قطع بشه! حالا زمان اون رسیده که ما جواب این کار اون ها رو بدیم! باید ازشون انتقام بگیریم!

نجینی لبخندی زده و به پیرمرد اشاره کرده!
او دقیقا همین ها را گفته بود.

- به به! چه دختر خوبی، توپ ما رو پیدا کردی. مــمــــــنون.

در حالی که پیرمرد با توپ زیر بغلش دور می شد، مار با لبخند او را تماشا می کرد و پس از آن که وی کاملا دور شد، نجینی به سمت مرگخواران برگشت:
- فصّصّصّصّ!



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۴۱ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
(پست پایانی)

نگاه ها عجیب و تحقیر آمیز بود...

چیزی که چند ساعت اول برای لرد سیاه جالب و جذاب بود و تجربه ای جدید محسوب می شد...ولی کم کم غرورش را خدشه دار می کرد!
-از ما بترسید!

خطاب به جادوگران جوانی که او را با انگشت به هم نشان می دادند گفت و جوابی جز قهقهه های جنون آمیز نشنید.

-آواداکداورا!

خنده های دو جادوگر باقی مانده، فورا قطع شد و ناباورانه به جسد دوستشان که روی زمین افتاده بود نگاه کردند.

دو نفر بعدی را نکشت...همین وحشت برایشان کافی بود.

خسته شده بود. همینقدر تفریح برایش کافی بود.
به سمت خانه برگشت.

-آلوهومورا...

در باز نشد...

-مروپ گانت!
اسم رمزی را که در گذشته برای باز کردن در استفاده می کردند، بر زبان آورد.

ولی باز هم باز نشد...
از رمز چوب دستی اش استفاده کرد...
در همچنان بسته ماند.
و این اتفاقی بود که برای اولین بار می افتاد.

مجبور شد در بزند. طولی نکشید که در باز شد.
توسط جادوگری ناشناس با کلاه سرخپوستی و آرایشی غریب روی صورتش.

-فرمایش؟

-ارباب هستیم!

جادوگر ناشناس خندید.
-خب خوش به حالت. ولی اینجا اربابِ کافی داریم. احتیاجی به تو نیست. شماره جغدتو بده اگه لازم داشتیم جغد بفرستیم.

-کریس...ببند اون درو. باد میاد!

جادوگر عجیب و غریب که حالا مشخص شده بود کسی جز "ریس" نیست، خواست در را ببندد که لرد پایش را لای در گذاشت.
-چه می کنی ملعون؟ ما لرد سیاه هستیم و اکنون به خانه بازگشته ایم.

کریس در خانه را بیشتر باز کرد.
-تو کل دنیا فقط یک لرد سیاه وجود داره. ایشون هم الان داخل خانه هستن. همین امروز صبح برگشتن. ببینشون!

لرد سیاه به داخل خانه سرک کشید و لرد تقلبی را دید که کلاه شیپوری روی سر گذاشته و جمعی از مرگخواران دورش حلقه زده و سرگرم بگو و بخند بودند!

-او الکی است! مگه نمی بینین؟ داره می خنده!

کریس شانه هایش را بالا انداخت.
-خب خوش اخلاقه!

لرد دوباره سرک کشید.
-داره لی لی می ره...الانم کلاه سو رو از سرش برداشت و فرار کرد...این کجاش لرده؟ چطور همچین چیزی رو باور کردین؟ چرا واقعیت رو نمی بینین؟

لحن کریس مرموز شد.
-شاید چون واقعیت، به این قشنگی نیست...اوه...جرات - فلاکت شروع شد. من باید برم.

کریس آنقدر عجله داشت که فراموش کرد در را ببندد.

-همیشه عجول بودی...

به تماشا ادامه داد.
لرد تقلبی...لردی که دیگر زیر تخت نبود...و حرکاتی که به نظر او اصلا شایسته یک ارباب نبود.
ولی همه راضی به نظر می رسیدند.

برای یک لحظه چوب دستی اش را بلند کرد.
-می کشیمشون...یا نه...فقط مای تقلبی را می کشیم! این جا مال ماست. خانه ماست.

چوب دستی اش را به طرف نسخه تقلبی خودش گرفت. ولی بعد دچار تردید شد.
-این نسخه بدله...انسان نیست. شاید اگه بکشمش...خودم هم...

چوب دستی را پایین آورد.

حتی خودش هم نمی دانست دلیل این کارش بدل بودن لرد جدید بود یا این که به وضوح می دید دیگر در خانه اش او را نمی خواهند.
نمی توانست خودش را گول بزند. همه مرگخواران می دانستند که لردی که داخل خانه است، همان لرد سابق نیست...ولی همه راضی و خوشحال بودند.

-خب...اگه ترجیح شما اینه...ما می ریم... از صفر شروع می کنیم!


و از خانه دور شد. بالاخره روزی بر می گشت و خانه اش را پس می گرفت.


پایان


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۹ ۲۲:۲۸:۲۱

زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۱۶ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۴۹:۲۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
و لباسی سبز در خیابان ها چرخ میزد!
فکری به ذهنش رسید.
به سمت مغازه ای که کراب همیشه از اون وسیله هاشو میخرید رفت!
به نزدیکی مغازه رسید.

-نه این رنگ نه...از این قبلا خریدم...آها اونو بده اون به نظرم خیلی خوب باشه!

لرد ولدمورت صاحب صدا رو شناخت برای همین گوشه ای پنهان شد.

-خیلی ممنون عجیجم!من دیگه برم.

لرد ولدمورت با شنیدن این حرف تعجب کرد.
-عجیجم؟عجیجم ینی چه؟این چی بود که کراب گفت؟...مهم نیست بعدا حسابشو میرسم الان باید اون فکر رو عملی کنم!

کراب از مغازه بیرون اومد و لرد وارد شد.
-سلام!من یه سری چیز میز میخواستم.
-ما اینجا نه پنیر داریم نه میز...متاسفم!
-با ما...ینی من شوخی میکنی؟
-نه واقعی گفتم...اینجا مغازه ی آرایشی بهداشتیه.

لرد یک درصد هم فکر نمیکرد که فروشنده واقعی گفته باشه ولی خب با دلیلی خودشو قانع کرد!
-المرلین که رفیق کرابی!...خب من یه سری مواد آرایشی میخوام!

لرد مواد مورد نیازش رو گرفت و گفت:
-بزن به حساب کراب!

لرد با گفتن این جمله،رفت.
کمی رفت تا به یک کوچه ی فرعی رسید... وارد اون شد و شروع کرد به آرایش کردن خودش!

نیم ساعت بعد

لرد دوباره وارد خیابون شد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸:۵۸ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
لرد ولدمورت بعد از اینکه ساعت ها با کفش پاشنه بلندش شهر را دور زد، احساس خستگی کرد و روی نیمکت چوبی پارک، کنار پیرزنی که برای پرندگان دانه می ریخت نشست و شروع به آواز خواندن کرد:
_من ی پرندم آرزو دارممم تو زاغم باشی...جیک جیک...جیک.

وقتی کیف خانم پیرزن با عصبانیت به سرش خورد، شتررق! مستی از سرش پرید، فهمید ردا به تن ندارد و
به طرف نزدیکترین مغازه ی لباس فروشی به راه افتاد.

سردر مغازه تابلویی قرار داشت: لطفا با لباس وارد شوید.
وقتی که لرد سیاه وارد مغازه شد مردی کوتاه قد با کت و شلواری صورتی و سری تاس جلوی روی او سبز شد.
_هی آقای بی سواد! مثل اینکه خوندن بلد نیستی.

لرد متعجب، با عصبانیت گفت:
_چطور جرئت می کنی با لرد سیاه ارباب...

اما بعد یادش آمد که او لرد تقلبی است و می تواند عادی صحبت کند:
_تو چی میگی مرتیکه ی کوتوله؟ به من تشر می زنی؟

مرد کوتاه قد که از عصبانیت رنگ کت و شلوارش شده بود، به طرف لرد حمله برد.
ولدمورت قهقهه ای سر داد و سر مرد را گرفت و او را از خودش دور کرد:
_تو که نصفت زیر زمینه می خوای منو بزنی...هاهاها.

بعد از گذشت دقایقی لرد سیاه مجبور شد چوبدستیش را در آورد، آواداکاداورایی ناقابل نثار مرد کند و با لباس هایی نو از مغازه خارج شود.

ولدمورت در خیابان قدم می زد و به این فکر می کرد چه قدر با لباس های جدیدش زیبا شده است.
با همین افکار به سمت شیشه ی ویترین یکی از مغازه ها برگشت و کسی را دید که لحظه ای فکر کرد خودش نیست.
او با یک کت شبرنگ بنفش و...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۲۰ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
ساحره نگاهى به لرد انداخت..
-ايش برو گمشو مرتيکه بيشور

لرد سياه احساس کرد به او توهين شده تن صدايش را بالا برد.
-ساحره احمق انگار حواست نيست دارى...(ناگهان يادش اومد که اون لرد تقلبيه ونيازى نيست انقدر رسمى باشه)يه نيگا تو آينه به خودت کردى؟زنيکه زشت ميمون نما برو دوغتو بنوش!

وشروع به حرکت به يه سمت ديگه کرد.
"آزادى چه خوبه، احساس خوبى داريم ،مايليم بيشتر طعم آزادى رو بچشيم"
شروع به حرکت به سمت بار کرد،وقتى وارد بار شد تمام کسايى که مشروب ميخوردند و کسايى که درحال رقصيدن بودند از حرکت وايستادن...چند ثانيه بعد حتى صداى کر کننده آهنگ هم قطع شد.
مردم به لرد نگاه ميکردند و لرد به مردم. ناگهان لرد ردايش رو درآورد و به سمت گارسون پرتاب کرد و باصداى بلند روبه جمعيت گفت:
-بزن زنگوو
وشروع به قر دادن وسط مردمى که دهنشون از تعجب شده بود کرد . پس از چند لحظه مردم دوباره به حالت اول خودشون برگشتن وشروع کردند به رقصيدن و مشروب خوردن البته تو اينکار هيچکس به پاى لرد نميرسيد که تقريباً با خوردن يه ليوان آبجو از رقص باله وهيپاپ گرفته ،تا رقص عربى وترکى رو اون وسط اجرا ميکرد،حتى خودشم نميدونست اينارو ازکجا ياد گرفته!
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱
دوساعت بعد وقتى از بار با حالت مستى عجيبى خارج شد،روى اولين صندلى که پيدا کرد ،خوشو انداخت.
يه نگاه به پاهاش کرد ،کفش نداشت حتماً توى بار از پاش دراومده بود،پس تصميم گرفت که به کفش فروشى بره و کفش بخره.
🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱🐱

چند دقيقه بعد با همون حالت مستى وارد کفش فروشى شد و سراغ کغش هاى مردونه رفت.
اما دوباره فکرى به ذهنش رسيد که احتملاً بخاطر اثر هاى مخرب آبجو بود...
پس از خريدن کفش وپوشيدنش توى کفش فروشى،از اونجا خارج شد و به سمت ناکجا آباد حرکت کرد،تو راه مردم باحالت عجيبى بهش زل زده بودند اما نه بخاطر اينکه لرد سياه رو توى مستى و بدون ردا ديده بودند ،بلکه بخاطر کفش پاشنه بلند زنانه اى که پوشيده بود


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲ ۰:۲۴:۰۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.