هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۵۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
لینی و سوسک با توجه به تصادفی که داشتن، کمی زمان می‌بره تا به خودشون بیان و چشماشونو باز کنن تا ببینن با چی مواجه می‌شن. اما حتی باز کردن چشم هم باعث نمی‌شه تا از وقایعی که در جریانه مطلع بشن.

- این نور خیره‌کننده چیه دیگه... کور شدم.
- منم!
- تو چیزی می‌بینی؟
- فقط نور!

مکالمه‌ی کوتاه لینی و سوسک همونقد کوتاه باقی می‌مونه. چون وقتی چیزی نمی‌بینن، حرفیم برا زدن ندارن.
دقایق جای خودشونو به هم می‌دن اما نور خیره کننده تصمیمی مبنی بر ترک اونجا نمی‌گیره. حتی سکوت هم به نشانه اعتراض لب به سخن می‌گشایه.
- چته نور بابا؟ این خزبازیا چیه. یه تکونی چیزی به خودت بده تغییری حاصل بشه. سر رفت حوصله‌مون خب!
- موافقم!
- احسنت بر تو سکوت!

لینی و سوسک هم بسیار با سکوت موافق بودن. نور که احساس دوست نداشته شدن و شکست بهش دست داده بود، نگاهی به کسی که منبعشو بدست گرفته بود می‌کنه. اون شخص هم بالاخره تسلیم می‌شه و نور چراغ قوه رو خاموش می‌کنه.

- همیشه فک می‌کردم حشرات نور دوست دارن. ازین بالا هروقت حشراتو نگاه می‌کردم دور نور می‌تابیدن.

بالاخره با کنار رفتن نور، لینی و حشره محیط خالی از سکنه‌ای که تنها یک فرشته وسطش جا خوش کرده بودو می‌بینن.

- حالا که از بازی نور من خوشتون نیومد، بیاین یه جور دیگه جلو بریم. اهم اهم...

فرشته بعد از صاف کردن گلوش چهره‌ی جدی‌ای به خودش می‌گیره.
- روز حساب فرا رسیده.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۱۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۰:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 288
آفلاین
اهریمن ها پس از اطمینان از کامل اجرا شدن شکنجه های جسمی و فشرده مروپ، به سراغ شکنجه های روحی رفتند.

-یادته همش فرزندتو با اسامی میوه و سبزی می نامیدی؟ یادته هی عذابش میدادی و صداش می کردی "آلوچه مامان"؟!

مروپ خیلی خوب به خاطر داشت.

-حالا انقدر با اسامی غذاهای چرب و غیر استاندارد صدات می کنیم تا مجازات بشی.
-نــــــــه!
-چرا! مامان پیتزایی؟ مامان همبرگری؟ مامان کله پاچه ی چرب و مگسی؟ مامان فست فود ها؟...

مروپ با هر کلمه اهریمن، دچار حس سوهان کشیدن بر روحش می شد. این عذاب حتی از مجازات های جسمی هم برایش بدتر بود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۶ ۱۸:۱۱:۴۱



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۲۱ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۳:۴۷ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-فرزندم تا فردا صبح هم بشینی اینجا فایده نداره... پاشو پاشو باید بریم... راه درازه.
-می‌خوای من رو ببری بهشت؟

فرشته به عمر صدهزار ساله خود شخصی را ندیده بود که بخاطر رفتن به بهشت چنین قیافه‌ای به خود بگیرد.
-نه... نمی‌خوایم بریم بهشت. سفر تو ادامه داره. رو به جلو حرکت می‌کنیم.

بلاتریکس مشتاق به نظر می‌رسید.
-خب... اگه تو مرحله بعد، آدم بدی باشم و نیکی نکنم، برم می‌گردونین به دنیایی که توش بودم؟
-آره... نه! نه! فکرش رو هم نکن! حق نداری آدم بدی باشی که برگردی به اون دنیا.

اما بلاتریکس تنها چیزی که می‌خواست بازگشت نزد اربابش بود.
-خب... پاشو راه بیوفتیم دیگه... بریم به مقصد بعدی من!

ولی به ناگهان لبخندی که مناسب وجنات فرشته‌ها نبود، روی لبان فرشته نقش بست.
-بریم... پیش به سوی آینده‌ات!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷:۲۴ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۱:۲۶
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 241
آفلاین
فرشته، راحت‌تر از چیزی که سدریک انتظار داشت، قانع شده و گول خورده بود. همین موضوع باعث می‌شد سدریک احساس شور و شعفی بیش از اندازه کرده و هنگامی که دو نفر آمدند تا به سمت بهشت روانه‌اش کنند، بدون هیچ مقاومتی، کمال همکاری را با آنان داشته باشد. البته این که مقصدش بهشت بود هم چندان بی‌تاثیر نبود.

هنگامی که به جلوی دروازه‌های بزرگ و درخشنده‌ی بهشت رسیدند، فرشته‌ی دیگری، بالش در دست به آنان نزدیک شد و آن را به سمت سدریک گرفت.
- بفرمایین آقای دیگوری. این هم بالشتون صحیح و سالم. پر شده از پرهای تازه‌ی قو برای راحتیِ هر چه بیشتر شما.

سدریک بالشش را گرفت. نرم‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. درحالی که آن را همچون کودکِ نداشته‌اش در آغوش می‌فشرد، از دروازه‌های ورودی بهشت گذشت.
- آی، چشمام...چشمام!

نور بینهایت درخشان و سفیدرنگِ بهشت، چشمان سدریک را آزار می‌داد.

- چی شد؟ چشمات درد گرفت؟
- خیلی!
- مگه آدم خوبی نبودی؟ این نور فقط چشم کسایی که حقیقتا به بهشت تعلق ندارن رو می‌سوزونه...

سدریک لحظه‌ای به فرشته زل زد. سپس با خنده‌ای مصنوعی، درحالی که سعی می‌کرد درد چشمانش را نادیده بگیرد، گفت:
- نه بابا...داشتم شوخی می‌کردم. وگرنه چشمام اصلا درد نمی‌کنه. به‌به، چه نور دل‌انگیز و زیبایی...

شرایط اصلا به آن آسانی که سدریک فکر می‌کرد، نبود.



فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷:۵۹ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۰:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 288
آفلاین
بلاخره تصمیمش را گرفت. پایش را بر روی پل بسیار باریک گذاشت. هنوز دو قدم حرکت نکرده بود که به قعر جهنم سقوط کرد.

اهریمنی که مسئول جهنم بود به استقبال مروپ آمد.
-به به...مادر لرد سیاه! خیلی خوش اومدین. آخ آخ آخ...میبینم که حجابتونم کامل نیست. دوتا تار مو از زیر روسریتون زده بیرون که! برای شروع یکم از مو آویزونتون می کنیم تا ببینیم بعدش چی پیش میاد!

چند روز بعد

-خب خب خب...بذار ببینم. آخ آخ آخ غیبت های سر سبزی پاک کردن با بقیه ساحره ها؟! این یکی خیلی سنگینه.

جامی را به سمت مروپ آوردند که پر از گدازه های آتش بود.
-این دیگه چیه اهریمن مامان؟
-چیز بدی نیست...شراب حمیم جهنمه! نوش جان!

چند روز بعد

چهار فرشته با بشقاب هایی از میوه های جهنمی و مهلک به دنبال مروپ که هم کچل شده بود و هم دستگاه گوارشی اش ذوب شده بود می دویدند.

-این یکی برای چیه آخه؟!
-یادته اون دنیا به فرزند طفل معصومت چقدر ظلم کردی؟ اینم نتیجه ش...تازه آب پرتقال های مذابم تو راهه!




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰:۲۷ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۸:۳۸:۰۲
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 203
آفلاین
- کجا؟
- با منین؟
- نه پس با خودمم. کی هستی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟
- من... خب من دیروز ندونسته ارباب رو توی وایتکس غرق کردم نود درصد هورکراکساشون همزمان سوخت. با یکی از چند تای باقیمونده زنده شدن منو کشتن.
- خب؟
- خب چی؟
- چرا داری می‌ری اون‌وری؟
- مگه این‌ور بهشت نیست؟ خب دارم‌ می‌رم خودم، احتیاج به همراهی‌ام نیست.
- این پرونده‌ی توعه دیگه، گابریل دلاکور! با این همه کارای ریز و درشتی که کردی واقعا چطور انتظار داری بری بهشت؟
- من تمام عمرم رو تو کارِ پاکیزه کردن جهان و نشر سپیدی بودم، الان دیگه واقعا حقمه برم بهشت!
- حتی اون بچه‌ای که انگشتاشو بریدی هم اندازه بشن؟
- خب... خب چیزه... هر کسی یه نقطه‌ی سیاهم تو زندگیش داره، اینم مال من بود.
- سی و سه مورد ضرب و جرح با تی و سپس اقدام به رُفت و روبِ خون‌ها با وایتکس چی؟
- این... این خب...
- تازه تعداد مغروق‌ها بر اثر هجوم وایتکس به شش‌ها رو هنوز دارن محاسبه می‌کنن، کامل نیست!
- آقا... آقا تو رو روونا بذارین من برم بهشت! جهنم کثیفه آشغال داره پرِ پوستِ موزه! عذاب‌هاشو که دیگه نگم، همش بر اساس شخصیت! همین یه بارو رحم کنین مت قول می‌دم بچه‌ی خوبی بشم، اصلا میام خونتونو می‌سابم تمیز می‌کنم!
- اینم ضمیمه‌ی پرونده شد. تشریف ببرید چپ.


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۱۳ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۰:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 288
آفلاین
-نه...مجازاتتون همینه که به جهنمی برین که خانه سالمندان نداره!
-نـــــه...این سخت ترین مجازاته...رحم داشته باشین.

اما فرشته ها اهمیتی ندادند. دست های مروپ را محکم گرفتند و کشان کشان او را به سمت پل صراط بردند.

پل صراط

-باید از این پل رد بشین.

مروپ به پایین پل نگاه کرد. پر از مواد مذاب و انفجار های گوگردی بود.
-مگه نمیگین باید برم جهنم؟خب مستقیم ببرین جهنم دیگه! این بازیا چیه آخه فرشته های مامان؟!
-شما انسان ها درک نمی کنین...اگر این بازیا نباشه به اندازه کافی عبرت نمی گیرین. بعد از اشتباهاتتون نادم نمی شین. بعد شق القمر میشه و آسمون و زمین می شکافه، کوه ها پا در میارن و جیغ زنان...
-باشه باشه. رد میشم.

مروپ به پل نگاه کرد. به ضخامت یک تار موی هاگرید بود اما همین که پایش را بر روی آن گذاشت تغییر شکل یافت و اندازه یک تار موی ظریف فلور دلاکور شد.




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰:۳۸ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۶:۲۳
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
-خب... یه چیزی پر از عشق محبت به در بگو تا باز بشه.
-جانم؟

ربکا که اصولا عشقی در حرف‌هایش نبود، با تعجب به در نگاه کرد.
-خب... امممممم... چیزه... من در طلایی دوست دارم.

در از بس ذوق کرده بود، چندبار باز و بسته شد! اما سر آخر ربکا وارد بهشت شد.
-اوووه! چرا اینجا اینقدر سفیده؟
-بهشته عزیزم.
-آها...
-عزیزم، برو پیش او خانومه تا بهت بگه باید چیکار کنی.

ربکا به سمت فرشته دوم دوید. نباید وقتش را تلف میکرد!
باید تمام وقتش را صرف شادی میکرد!
-اممم...
-اسم؟
-ربکا لاک‌وود.
-خب شما یه کلبه کوچیک دارین، کنار آشپزخونه. باید غذا درست کنین.
-چی؟ غذا؟ پس شادی چی؟

فرشته کاغذی که رویش اسم و مشخصات ربکا بود را روی لباس ربکا چسباند و او را روی ابری گذاشت. ابر شروع به حرکت کرد. طولی نکشید که روبه روی کلبه کوچکی ایستاد.
ربکا نمیخواست از روی ابر بلند شود. اما ابر میخواست به کار دیگرش برسد. پس ابر، ربکا را جفتک ماهرانه‌ای به سمت کلبه پرتاب کرد.

-آخ آخ! چقدر ابرای اینجا بی فرهنگن!

بعد بلند شد و سعی کرد وارد کلبه شود. وقتی در با زحمت زیاد باز شد، فهمید چقدر این کلبه آشناست!
این کلبه دقیقا شبیه اتاق خودش بود!


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷:۳۹ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۶:۰۰:۵۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 288
آفلاین
همینطور که مروپ در کنار نهر شیر عسلی زانوی غم در بغل گرفته بود ناگهان ایده ای به ذهنش رسید.
-بهشتی های مامان نمیخوان غذاهای منو بخورن. من که نمیتونم از غذاهای پر ویتامین خودم محرومشون کنم.

مشغول رنده کردن خربزه هایش در نهر شیر عسل شد.

کمی بعد

بهشتیان که تشنه شده بودند با جام های خود به کنار نهر آمدند.
-چه رود گوارایی...به به.

جام هایشان را درون نهر فرو بردند و مشغول نوشیدن شدند. هنوز یک ساعت نگذشته بود که همگی جان به جان آفرین تسلیم کردند و دوباره وارد فرایند ورود به بهشت که شامل بررسی نامه اعمال می شد، شدند. با بررسی نامه اعمالشان برای بار دوم نکاتی به چشم خورد که آنها را روانه جهنم کرد. مثلا مشخص شد که جانی دپ در مرلینگاه دمپایی را خیس می کرده و همین باعث دعوایشان با امبر هرد شده. یا آلفرد نوبل مسواک را وسیله شخصی تلقی نمی کرده و از مسواک دیگران به صورت عمومی استفاده می کرده. حتی مشخص شد که در غذاهای یانگوم ویروسی وجود داشته که دهن جهانیان را آسفالت کرده.

-مروپ گانت؟ به دلیل به کشتن دادن بهشتیان، این بخش از بهشت تا اطلاع ثانوی پلمپ می شه؛ همچنین مجازات جهنم برای شما در نظر گرفته شده.
-پس سه دونگ بهشت زیر پام چی؟
-اون برای قبل این بود که بزنید کل اهالی بهشت رو به فنا بدید.

مروپ با غم خاصی در صداش پرسید:
-جهنم خانه سالمندان داره؟




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۰۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۶:۲۳
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
-خب مال و اموالت رو نام ببر.

ربکا به انگشتانش نگاه کرد.
آنها را بسته بودند.
-چطوری بشمرم؟
-یعنی انقدر زیادن که باید بشمریشون؟
-نه نکیر اشتباه گفتی. باید میگفتی: "یعنی اینقدر کمن که باید بشمریشون؟".
-آها آره راست میگه.

ربکا با تعجب به انگشتانش و نکیر و منکر، نگاه کرد.
-خب... اممممم... چیز خاصی نیستن.
-مبل های کاخ باکینگهام هیچیه؟
-من فقط مبلاشو برداشتم. فرشش رو برنداشتم که.
-نه برو فرشش رو هم بردار.
-خب من اینجا بسته شدم. چطور برم برش دارم؟

نکیر با شنیدن این حرف سرش را محکم به میز کوباند. منکر سوالات را از روی میز برداشت و ادامه آنها را پرسید.
-خب از این سوالا بگذریم. کارت چی بود؟
-برای ارباب کار میکردم.

نکیر ناگهان سرش را بلند کرد.
-بدبخت کارگره؟ میگم چقدر خنگه.
-نه نکیر... صبر کن! نه!

نکیر مهر تاییدیه بهشت را برداشت و محکم روی پرونده ربکا کوباند.بعد به نشانه تاسف، با دستانش صورتش را پوشاند.
-من متاسفم که بهت گفتم خنگ. ببخشید. تو لایق بهشتی!
-ها؟
-نکیر این مرگخواره! برای اربابش آدم میکشه! چرا نذاشتی من حرفمو کامل بزنم؟

نکیر دستانش را از روی صورتش برداشت. پرونده را برداشت و دوباره شغل ربکا را خواند.
-این که مرگخواره. چرا زودتر بهم نگفـ...

همان موقع، فرشته‌ای از بهشت وارد اتاق نکیر و منکر شد. پرونده ربکا برداشت و او را آزاد کرد.
ربکا تاییدیه بهشت را گرفته بود و حالا میخواست وارد آنجا شود!
پشت سرش، نکیر و منکر، درحالی که هرچه بلد بودند، بار ربکا میکردند، دنبال فرشته می دویدند.
کار از کار گذشته بود.
حالا ربکا روبه روی در طلایی ایستاده بود!


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.