هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۵۸ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
#70

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
خب واقعا فکر نمیکردم یه روزی برسه که اینجا پست بزنم... ولی رسید!

حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
دلیل اصلی رفتنم اینه که دیگه به اندازه گذشته نمیتونم فعالیت کنم... پامو تو راهی گذاشتم که خیلی کار و تلاش میخواد... و خب دیگه وقتی برای سایت جادوگران نمیمونه...

نقل قولی هم میکنم از یکی از اعضای قدیمی سایت وقتی که خواست بره...
نقل قول:
خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه. کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی: "برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."


خب الان چیزی که میمونه چیه؟ شرمندگی!
من همینجا اعلام میکنم که شرمنده ی تک تک اعضای سایتم که وزارتو دارم ول میکنم، به هرحال خیلیا این سایت براشون مهمه و قطعا اینکار من خیلی اشتباهه... رفتن نه، این که مسئولیت قبول کردم اشتباه بود.
البته متاسفانه اون موقع روحمم خبر نداشت که تا پنجاه سال آینده فکر رفتن به سرم بزنه حتی! این دلیلی بود که مسئولیت قبول کردم، قطعا هم وزیر بعدی بسیار بهتر از کریس چمبرز حقیر خواهد بود...
در مرتبه ی دوم از لرد ولدمورت عذرخواهی میکنم، یکی از بهترین کسایی که تو زندگیم دیدم و واقعا شرمندم که جواب اعتمادتون رو ندادم... امیدوارم منو ببخشید.
همچنین از جمع مرگخورا هم عذر میخوام...
و همینطور از دوستام در این سایت که شامل سو و لینی(البته اگه خودش بدونه) و چند نفر دیگه میشه.
سرتونو درد نمیارم دیگه... فقط اینکه برای رسیدن به هدف باید از خیلی چیزا بزنی...
و در نهایت...
خداحافظ جادوگران!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۲۱ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
#69

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸:۴۴ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
مسئله این است که این تاپیک هم مثل همه چیزهای دیگری که مربوط به زمان من است، به فراموشی سپرده شده ...
مسئله این است که زمان عوض شده، و فانی بودن، ماهیت بنیادی زمان است. ماهیت بنیادی افراد و شخصیت‌ها نیز هست ...

شاید روزی که اولین دوست جادوگرانی من در اینجا پست می‌گذاشت، فکرش را نمی‌کردم روزی که در آن پست می‌گذارم سه سال از آخرین پستش گذشته باشد و هیچکس دیگر سری به اینجا نزند ...

من روزهای خوبی را در جادوگران گذراندم، از اسفند 1385 که پسربچه‌ای 13 ساله بودم، تا امروز که تیر ماه 1398 است و جوانی 26 ساله شده‌ام، در جادوگران دوست یافتم، نوشتن آموختم، تعهد و تدبیر و نظارت را تمرین کردم ... خاطره ساختم و تا امروز، گرچه سالهاست فعالیت مستمر ندارم، گاه و بیگاه آن خاطرات را تجدید کرده ام ...

اما هر مسیری مقصدی دارد، من نیز با کوله‌باری از خاطره از اینجا می‌روم ...
پیوز اما خالی است ... پیوز خالی می‌رود
چرا که هرچه داشتم که در قالب پیوز ارائه کنم را در قالب پست‌هایی نه چندان خوب، نوشتم و ثبت کردم ... هیچ چیزی برای گفتن نمانده است ...

همه چیزهایی که مرا به جادوگران وصل می‌کرد، با زمان، با ماهیت فنا، تبدیل به خاطره شده است ...
بگذارید پیوز هم تنها خاطره ای باشد ...


بدرود ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#68

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱:۴۷:۱۰ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
عاقا ماهم عنتونینی شدیم رفت!

من دوست داشتم اینجا یکمی از اون عوضی بازیای دنیای واقعی دور بشیم و همگی کنار هم از فعالیت‌مون لذت ببریم اما مثل اینکه خودمم خرابش کردم! عاقا اسم میبرم! هکتور جون اگه ناراحت شدی، ببخش! والا هدف لذت بردن از کنار همدیگس اما احساس میکنم الان دیگه حتی توحید ظهرپورم چشم دیدنمو نداره. حداقل کاری که میتونم بکنم اینکه بذارم بقیه لااقل یه لیوان آب خوش از گلوشون بره پایین!

اونایی که فکر میکردن من پرو تر از اینحرفام و به این سادگیا کنار نمی‌کشم و درصورتی که حتی اگه همه هم ازم متنفر بشن، بازم فعالیت میکنم، باس بگم که اشتباه میکردن. والا من از پر گلم شکننده ترم!

طومار نمی نویسم. دوستتون دارم
مختلص همتون، تام!:kiss:




پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ چهارشنبه ۶ آبان ۱۳۹۴
#67

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
خداحافظی

امممممم... اسم این تاپیک، سنگین و منفیه ولی خب حقیقته. در نهایت همه خالی میرن. البته من حقیقتش خالی نمیرم. چارتا مسافرم تو راه میزنم. بله بله میدونم خیلی با نمکم.
منظورم از خالی نرفتن تجاربیه که آدم توی هر جایی به دست میاره. اینجا حداقل چیزی که بعد نه سال عضویت و نظارت و مدیریت برای من داشت همین تجارب بود.

حقیقتش هدف اصلیم از زدن این پست این بود که با اعضایی که توی راونکلاو نیستن و نتونستن پست خداحافظیم توی اونجارو بخونن خدافظی کنم بخصوص اعضایی که بهشون حس داشتم مثل گلرت و شریف و ریتا و مایکل و فیلیوس و وینکی(حس و چشم برادری البته ) و لینی و لاکی و آریانا و رز و جروشا(اینا هم تقریبا همون حس ).

خب مشخصه که بعد نه سال اونم تا دلت بخواد پر فراز و نشیب کلی حرف برای زدن هست. منم خب به نوبه خودم در نوع خودم پوست کلفت ترین بودم. توی بدترین شرایط که فقط خودم و خودم بودم، موندم و نرفتم و البته الان خوشحالم چون اگه تو اون شرایط میرفتم اصلا جالب نبود و همیشه ذهنم و وجدانم مشغول میموند. شاید از لحاظ تاریخی هم خوب بود.

منظورم اینه که مثلا، خیلی از کسانی که زمان مدیریت امثال من کلی بد و بیراه میگفتن، خودشون بعدا مدیر شدن و برای من جالب بود دیدن زمان مدیریت این اعضا. مثل این بود که تاریخ تکرار میشه البته این بار برعکس. و اینم اضافه کنم که منم اشتباهاتی داشتم و منظورم از تجارب همین بود. در ادامه زندگیم اون اشتباهات رو مرتکب نمیشم و میخوام که اینجا اگه اون اشتباهات باعث اذیت هر عضوی شده ازش معذرت بخوام.

حرفای دیگه رو فاکتور میگیرم و در آخر اگه چیزی بخوام بگم و تیریپ بابابزرگارو بردارم، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که تا جایی که من تجربه کردم در مورد "رفتن" ها دو تا نکته خیلی مهم وجود داره.

یک اینکه خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه.

کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی:
"برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."

یا عبارت دیگه ای که داروین گفته:" قویترین انواع نیست که باقی میماند یا حتی زیرکترین آن ها، بلکه نوعی که در مقابل تغییر پاسخگوترین میباشد."

اسم تاپیک یه جوریه آدم حس فلسفیش میاد.

حالا از محل سکونت و کار و خانواده و فرد مورد علاقه گرفته تا مثلا همین که من به این نتیجه رسیدم دیگه بیشتر از این نباید اینجا بیام و البته امیدوارم دوستای تازه واردمون بهشون خوش بگذره و اینقدر محیط سایت خشک و راکد نمونه و زده نشن.

مورد دوم هم در مورد "رفتن" اینه که تا جایی که من تجربه کردم همیشه موقع رفتن و جدا شدن از مکان، شخص یا چیزی، یه حسی سراغ آدم میاد که بهترین تعریفش همون وجدانه. همه خاطرات و کلا ارزیابیت از اون چیز مثل فیلم جلوی چشمت میاد و فقط و فقط خودت میدونی اونجا چیکار کردی، هدفت چی بوده و وجدانت آسوده س یا نه. این مهمترین قسمت زندگیه بنظر من. اونموقع خیلی مهمه که وجدانت آسوده باشه و راحت بری چون اگه نباشه همیشه درگیرش حداقل از لحاظ ذهنی میمونی و نمیتونی ادامه راهتو بری.

در مورد مرگ هم همینطوره. در نهایت فیلم زندگیمون میاد جلوی چشممون و اونجا فقط خودمون میدونیم با عذاب وجدان همه چیزمون تموم میشه یا آسودگی خیال. باید هر کاری رو تا تهش و البته درست و با وجدان انجام داد و بعد رهاش کرد. حالا اگه اون چیز درست شد که بهتر تلاشت نتیجه داده ولی اگه درست نشد تو خیالت راحته که همه تلاشتو کردی و میتونی با خیال راحت ادامه راهتو بری.

اووووم بسه دیگه. خیلی حرف زدم. قبل از نثار سیل گوجه ها، از منبر به پایین میخرامم، براتون بهترین آرزوهارو دارم و ...خب خدافظ.



پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳
#66

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
به راستی که چه داستان زیبایی میشد..
اگر میشد تک تک این لحظات را ثبت کرد! نوشت و آن را به کلمات تبدیل کرد. کلمات را به هم کوک زد و یک داستان نوشت! داستانی از جنس جادویی!
اما برگه های داستان من هنوز سفید هستند.. نه آن که جوهری برایَش نداشته باشم.. نه آن که قلمی برای نوشتن نداشته باشم و نه آن که داستانی برای نوشتن نباشد! من تازه شروع کردم به نوشتن. هنوز دارم در این راه تا تی تا تی می کنم!

و چه خالی میرفت..

ویلبرت را می بینی.. چه کسی می شناختش؟ کجای این قصه ی جادویی بود؟ کسی نمی داند..
اما حالا او یک هویت دارد! یک قلم.. یک برگه.. یک داستان که می تواند بنویسد و آن را برای نسل هایی مثل خودش بیان کند. اما چرا انقدر زود باید برود و جایَش را به کسی دیگر بدهد.. چرا؟

و چه خالی میرفت..

چِه ها که یاد نگرفت و چِه تجربیاتی که کسب نکرد.. هاگوارتز را با چشمانش دید! گروهی کار کردن.. گروهی عمل کردن و گروهی شادی کردن!
یاد گرفت که خاطراتش را بریزد درون آن قدح.. قدحی که پروفسور همیشه کنارش می ایستاد! یاد گرفت که سفید بودن چه لذتی دارد! دوستی با ویولت و فلورانسو و گیدیون ( سابق! ) و یوآن و رکسانا و غیره و غیره چه لذتی دارد..
هر بار که صدای جیغ های جیمز را می شنید یادش می آمد که زندگی هنوز هم جریان دارد! هر بار که انفجار درون آشپزخانه را می شنید، یادش می آمد شادی چه حالی دارد.. هر بار که طعم غذاهای خوشمزه فلورانسو رو می چشید، حس میکرد که بهتر از این هم ممکن نیست!

و چه خالی میرفت..

نمی دانم چرا اسمش را گذاشتند و چه خالی میرفت! چرا گفته اند که خالی رفته ای.. تو خالی آمده بودی، اما خالی باز نمی گردی! خاطرات همیشه به دنبالت هستند. برایت بهانه می تراشند که به گذشته فکر کنی! به شادی ها و غم هایت! به دوران وزارت گانت یا دوستی با الستور مودی! خواندن پست های اعتراضی چارلی یا طنز های تدی!
شوخی هایت با روونا، لهجه زدن های فلور، چشم چرانی های لودو! هیچ چیز را نمی توانی از یاد ببری! تو خالی آمده ای، اما خالی باز نمی گردی!
با این حال، همه گفته اند، ما هم می گوییم:

و چه خالی میرفت!


یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ جمعه ۴ دی ۱۳۸۸
#65

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
... صورتش را به سمت قلعه سنگی برگرداند، دیگر چهره زنانه نداشت و مردانه شده بود. همان پسری که تازه به قلعه گذاشته بود. دو سال میشد که قلعه را ترک نکرده بود. اما دیگر وقتش بود.

رویش را از آنجا برگرداند و زیر لب با خودش زمزمه میکرد:

- یادمه وقتی اومدم، قلعه برام زیادی جذاب بود، اما همش شده بود دعوا و جنگ، یواش یواش اوضاع آروم شد. منم شروع کردم به فعالیت، دوستای باحال، خنده ها شادی ها و ساعتهایی که توی این قلعه سپری شد. هیچ کدومشون رو هرگز یادم نمیره. واقعا دلم نمیخواد ترکش کنم. من عمرم رو با دوستای قلعه ام گذروندم اما باید دیگه دل میکندم.

وقتش رسیده بود، پسر جوان و سر به زیر کشان کشان به سمت در قلعه حرکت میکرد. ساکی کوچک زیر بقلش بود اما مغزش پر از خاطرات بود.

الف دال، محفل، دوستاش، جیمز سیریوس، گرگینه صورتی، انجمن خصوصی، دسترسی نظارت، عضق به تازه واردا، کمک کردن بهشون و ...

دیگه تموم شد. خاطراتش رو دیگه مرور نکرد. داشت گریه اش میگرفت، اشکی از گونه اش چکید با آستینش آن را خشک کرد و به راهش ادامه داد. دوباره دلش میخواست باز گردد و به آن قلعه زیبا و خلوت نگاه کند اما میترسید دوباره نظرش عوض شود.

او با تمام وجود عاضق قلعه و ساکنینش بود. ناگهان ایستاد و فریاد زد:

جادوگران دوستت دارم، همتون رو دوست دارم.

و نشست و گریه کرد.

او گرابلی پلنک سایت بود، سعی کرد کمک کند، سعی کرد فعالیت کند و سعی کرد به قلعه عضق بورزد. اما پایان راه بود.

کارش تمام شده بود و باید قلعه را ترک میکرد.

زیر لب گفت:

- جادوگران خدانگهدار. و راهی زندگی واقعی شد.


[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۳:۰۸ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
#64

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
کیف چرمی و مشکی رنگی که پر آمده بود، اینبار چیزی برای بردن نداشت. پر آمده بود، با دنیایی عشق، امید، به دوستی ها...

گذشت، کیف چرمی رنگ به رخسار نداشت. سطح براق و صیقلی اش اینبار پوست پوست شده بود. خسته بود از افتادن تکه های سیاههرنگ پوستش ، خسته بود از جاروی روزگار، جارویی که تکه پوست هایش را میرفت، از بین میبرد.



خسته بود از دستی که هیچگاه نوازشش نکرد، خسته بود...



روز اول را به یاد داشت، تازه از مغازه خارج شده بود، در دستان صاحبش، پر از عشق و صفا، داخل کوپه قطار شد. تماسش با سطح سرد کوپه، شادی خاصی به دلش انداخت. دیگر از آن مغازه بزرگ و اما دلگیر رها شده بود. دیگر مجبور نبود هر روز صبح، چمدان های بزرگی که مدام گوشزد میکردند که چطور ژست بگیرد تا بپسندنش را تحمل کند. اینبار دوستان جدیدی پیدا میکرد. که برای خودش میخواستندنش، نه برای جایی که میگرفت، وزنی که داشت، یا سطح صاف و صیقلی اش.


خاطره محو شد، باد پوسته های کنده شده را تکان میداد. دیگر وقت رفتن بود، میدانست...
همان روز که بیرون گذاشته شد، همان روز که به چمدان های برزنتی ِ نو و رنگارنگ ترجیح داده شد، بوی رفتن را حس کرده بود.


سبک بود، سبک تر از همیشه، خالی تر از همیشه، تنها تر از همیشه. تلقین میکرد : آره اینجوری بهتره، سبک، راحت، بی درد.
- تو پوست پوست شدی، پس زده شدی...
- مهم نیست، هر چیزی تاریخ مصرفی داره.
-...
- تمومش کن!


دیگر اجازه ورود خاطرات را به ذهنش نداد، خود را کشان کشان به سمت سطل کوچک گوشه حیاط بزرگ برد. نگاهش را به ساختمان بزرگ و سنگی دوخت و منتظر جدا شدن آخرین تکه های پوسته صیقلی و براق از بدنش شد...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#63

جرج  ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از مغازه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 685
آفلاین
از پنجره به بیرون نگاه میکرد، ابرها جلوی خورشید را گرفته و از تابیدن نورش جلوگیری میکردند! قطار با سرعت زیاد راهش را ادامه میداد! پیرمرد نگاهش را به پنجره دوخته بود و به دور دست ها نگاه میکرد... ذهنش درگیر بود، لحظه ای در حال و لحظه ای دگر در گذشته پرسه میزد!! به روز افتابی فکر میکرد که چندی پیش وقتی برای اولین بار سوار این قطارمی شد، از پنجره دیده بود! روز طلایی که حتی انبوهی ابر سیاه در مقابل ان، دود سیگاری بیش نبودند!! موهای سیاهش که سپید شده بود و چشمان گیرایی که اکنون کور سویی بیش نداشتند ... به حال بازگشت، فقط صدای حرکت قطار بر روی ریل شنیده میشد که هر لحظه بر سرعت خود می افزود تا به مقصد برسد، دفترچه کوچکی از کیفش در اورد و مشغول ورق زدن شد، با نگاه به ان خاطراتش مانند فیلمی از جلوی چشمانش می گذشتند، با یاد اوری انها لبنخدی برلبانش نقش بست ... به تدریج از سرعت قطار کم میشد... سرانجام به مقصد رسید! هنگام پیاده شدن مصمم بود، چه خالی میرفت این قطار برای برگرداندن مسافری خسته !!


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۶ ۱۵:۰۳:۵۸

اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۰:۰۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸
#62

ماركوس فلينتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۳ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۵ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
از ايفاي نقش حالم بهم ميخوره
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 317
آفلاین
و چه خالی میرفت قطار با اینکه چندین و چند نفر سوار آن بودند.

به یادش آمد که چگونه به اینجا آمد، چگونه این پله ها را طی کرد.
جوخه...اسلیترین...دوستان...دشمنان و خیلی های دیگر.

و سپس با خودش فکر کرد که تمام این ها تنها به خاطر دروغی است که به خودشان میگویند.
قدرت، نابود میکند و تنها چیزی که دیگران به دنبالش هستند قدرت است.

پس تصمیم خود را گرفت و تنهایی را برگزید.
حال قطار دیگر باید برود، چه با مسافر، چی بی مسافر.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداحافظی من از ایفای نقش رو بپذیرید دوستان.
از مدتی که بینتون بودم خوشحال شدم.
ولی متاسفانه بنا به بعضی دلایل ترجیح میدم دیگه همراهتون توی ایفای نقش نباشم.
وقتی میبینم به خاطر اینکه رنک ها یا هر چیز دیگه رو به دست بیارید چه قدر با هم دعوا میکنید و همدیگه رو میکوبید و خرد میکنید قلبم به درد میاد.
امیدوارم که موفق و موعید باشید و همیشه با هم دوست.
به خدا قسم که خودم هم نمیخواستم از ایفای نقش برم ولی به خاطر اینکه نمیتونستم دیگه تحمل بکنم این وضع رو از ایفای نقش خداحافظی میکنم.
شاید یه روزی برگردم ولی فعلا از ایفای نقش میرم تا وقتی که حس کنم جو ایفای نقش بهتر شده.


تصویر کوچک شده


Re: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۸
#61

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
قطار میخواست مثل همیشه خالی سفر کند، اما اینبار تصمیمش را گرفت و سوار شد...

نه خوشحال بود و نه ناراحت، حس عجیبی بود. چهارسال تمام در هاگوارتز تحصیل کرده بود و دیگر وقت آن بود که پا به دنیای مشنگ ها بگذارد...

ساک رنگ و رو رفته اش را در گوشه ای نهاد و خود نیز نشست...

قطار سوت کشید و آرام آرام به حرکت افتاد و با سرعت کمی از میان خاطراتش گذشت...

عضوی تازه وارد... هاگوارتز... گریفیندور... محفل ... وایت تورنادو ... هافلپاف... الف دال ... حذب... ریونکلاو... سو استفاده از اشیا مشنگی... نظارت... نقد... سرزمین امپراطوری تاریکی... کوئیدیچ... بسته شدن 11 روزه ی سایت برای تغییر سرور... نوشتن مقاله... پاورداس... مسابقه رول و مقاله تابستانی... پاورداس... دیوکور...

سرعت قطار بیشتر میشد...

برگشت دوباره... نظارت... مک گونگال... کوئیدیچ با سریوس و جینی( اسم تیم یادم نیست)...ارباب!... مدیریت... ویزنگاموت... مشاوران... وزارت... کل کل... خوشی ... دعوا... رفتن... برگشتن... خوبی... رفتن...بچه ها... برگشتن... وزارت ... بچه بازی، غر غر، جوگیری، بی ملاحظه گی، عصبانیت... رفتن ...

قطار با سرعت زیادی مسیر را طی میکرد؛ کم کم آخرین خاطرات نیز محو میشدند. دلش نمیخواست اینگونه تمام شود، میخواست آخرین چیزی که به یاد می آورد، زیباترین چیز باشد...

قطار داشت به پیچ نزدیک میشد...

سرش را از پنجره بیرون برد و به دورترین خاطراتش نگاه کرد، زمانی که کابری ساده بود و تنها ذوقش رسیدن به خانه و پست زدن، تفریح کردن و خندیدن... نگاهی انداخت به محفل، حذب، ریونکلا، زمین بازی کوئیدیچ و مطالب، و بهترین خاطراتش را مرور کرد، تا جائیکه امکان داشت به آن روزها خیره شد...

بلاخره قطار پیچید و هاگوارتز در هاله ای از خاطرات محو شد...

نفسی عمیق کشید و به دور دست ها خیره شد، حال می توانست تنها برای خود باشد.
خندید و کتابی را کیف جدیدش بیرون کشید و صفحه ی اولش را باز کرد. اما قبل از انکه شروع به خواندن کند، نگاهی به مسیر انداخت که مملو از زیبائی ها بود، خوشحال شد که به جای بدی نمی رود.

قطار سوت کشید...

بلاخره نگاهش را به صفحه ی کتاب معطوف کرد و چنین خواند:

" آینده، بنائیست که با گذشته، بر روی حال می سازیم...


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.