هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- الان به سر آبر چی میاد؟ ما باید چیکار کنیم؟

پنه لوپه سعی کرد هوش ریونکلاویش را به کار بگیرد.
- هیچی! از امروز به بعد یاد می گیریم بیشتر باهم هماهنگ باشیم! آبرفورث ام... طوریش نشده که! یه فوبیای ناچیز حیواناته!

اما مهربانی هافلپافی ماتیلدا به شدت گل کرده بود:
- اون از این به بعد از بزش می ترسه!
- بهتر! بزی که قراره طعام بیچارگانی همچون ما بشه، همون بهتر که کسی دوستش نداشته باشه!
- ولی... ولی... ما نمی تونیم این کارو باهاشون بکنیم! این کار... وحشتناکه! آبرفورث گناه داره!

پنه لوپه هم آن ته مَه های دلش، چنین احساسی داشت... پس تنها توانست کنار ماتیلدا بنشیند و پوفی از روی غم بکشد.
در یک لحظه که چشمش را بالا آورد، آقای اولیوندر را دید؛ پس به سرعت از جا پرید و با ذوق جلوی ماتیلدا که به آبر وحشتزده خیره بود، ایستاد.
- فهمیدم ماتیلدا!
- چی رو؟
- از آقای اولیوندر کمک می گیریم! اون خیلی عاقله! می دونی که!

ماتیلدا به آقای اولیوندر نگاه کرد؛ او با افکت طوری جلوی آملیا ایستاده بود و سعی می کرد چیزی با نام... چیز... ام... مخ را بزند.
- آقای اولیوندر چیه نانازی؟ منو صدام کن گری جون!
- ها؟

ماتیلداچشم های گشادش را از او گرفت.
- این؟ این عاقله؟
- آره دیگه! یکم... یکم عجیبه فقط!
- اصلا... چرا اینقدر عجیبه؟

پنه لوپه دوباره به آقای اولیوندر که " اسممو می شنوی بال در میاری
ابهتو می بینی شاخ در میاری" گویان بود، نگاه کرد.
- اون.... خب اون چند وقت پیش که سر ماموریت داشتیم دوتایی می رفتیم ویزن، به علت پاره ای از مسائل مرتبط با کهولت سن و اینا وسط خیابون خورد زمین! تا اومدم جمعش کنم یه تریلی هیژده چرخ از روی کلش رد شد! من گفتم خدا رو شکر خدا مرگم بده مرد! ولی نمرد! یه تیک از حافظه که مربوط به زندگی متاهلانش می شد برداشته شد، رپر شدن و خودزیادی جنتلمن بینیش در عوض تیک خورد. بعدش هرچی زنش اومد گفت به پیر به پیغمبر من زنتم این شونزده تام بچه هاتن زیربار نرفت! چتر شد گریمولد و ... خوب... این شد دیگه!
- بعد دقیقا کدوم خصوصیتش محفلیش کرد؟
- خوب اون چوبدستی سازه! و بسیار مهربون! خیلی مهربون آ!
- بازم مرلینو شکر! ... خوب... یعنی واقعا ازش کمک بخوایم؟ جواب می ده؟

پنه لوپه اما کمی... کمی تردید داشت.
- می ده!






💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ شنبه ۸ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
خلاصه:
محفلی ها برای خوردن بز آبرفورث به او یک معجون دادند که خودشون هم درست نمیدونن چی هست! معجون باعث شده بود آبر از همه حیوانات بترسه و کسی را نشناسد. کسایی که معجون را درست کردند ماتیلدا و پنه بودند و تظاهر کردن از اول این را می خواستند.

ماتیلدا در حال قدم زدن در جنگل بود. برگه را از جیبش در آورد و نگاهی بهش انداخت. ناگهان آن چیزی را دید که خیلی وقت پیش باید متوجه اش می شود. پایین کاغذ پاره شده بود! به سرعت برگشت و به سمت پنه رفت.
-ماتیلدا! چوب آوردی؟
ماتیلدا به یاد آورد که از اول برای آوردن چوب به داخل جنگل رفته بود!
-آممم، هرچی گشتم چوب پیدا نکردم.
-تو جنگل چوب پیدا نکردی! مگه ممکنه!
-کریس! هیچ چیز غیر ممکن نیست! حالا انگار چی شده!
ماتیلدا این را گفت و خیلی آروم از جلو چشم کریس دور شد. پیش پنه رفت. پنه کنار درخت نشسته بود و تنها بود.
-پنی!
-تفکرم رو بهم نریز!
-پنه!
-گفتم تفکرم رو بهم نریز!
-پنه لوپه!
-ای کوفت! بگو چی می خوای؟!
-فهمیدم چرا معجون کار نمی کنه!
-واقعاً؟
-آره پایین کاغذ پاره شده بود!
-چی اگه اینطور پس...
هر دو به افق خیره شدند.
-پس کاغذ دست کیه!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ جمعه ۷ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- خب... گوش کنید!

همه ی محفلی ها از حرکت ایستادند و با دقت به پنه لوپه گوش و چشم سپردند!
- خودتون خوب می دونین که وضع ما الان بخاطر غذا چقدر بی ریخته! اصن هاگریدو نگاه کنین!

و به هاگرید که کنار درختی خوابیده بود، اشاره ای کرد!
- اون از بس نخورده، تحمل نداره پاشه و نگهبانی بده. شکمش درد گرفته. ویزلی ها چی؟! شما ها شکمتون سوراخ نشده؟

ویزلی ها سرشان را به نشانه ی تایید، با شدت تکان دادند که حتی رون نزدیک بود برادر نیک بی سر بشود!
- حالا که این معجون خوبو ساختیم... و حالا که درست عمل کرده...

وقتی این حرف را زد، صورتش به طور عجیبی سرخ شد. میشد فهمید که خیلی هم حرفش درست نیست!
- نظرتون چیه که بریم بزرو بخوریم؟ آبرفورث که الان ازش می ترسه!

یاران روشنایی به یکدیگر نگاهی می اندازند. ویزلی ها انقدر خوشحال بودند که اشک در چشمانشان جمع شده بود. و بقیه هم شادی کنان کل جنگل را دور زدند و برگشتند! اما کریس متفکرانه گفت:
- خب... بعد اینکه درست شد، چی بهش بگیم؟
- بگیم بزرو سانتور خورد!
- حالا اصن این بحثو ول کن! تو و ماتیلدا چی ریختین تو معجون که آبرفورث به این وضع در اومده؟ چه معجونیه و اینکه... اصن این طوری شدن آبرفورث، جزو نقشه بود؟؟

ماتیلدا و پنه به هم نگاهی انداختند و تصمیم خود را گرفتند. هر دو با هم گفتند:
- معلومه!
- پنه، پس چرا وقتی آبرفورث اون شکلی شد، تو هم حیرت زده شده بودی؟
- حیرت زده بخاطر اثر معجونم شده بودم. و اون موقع از شدت خوشحالی نمی تونستم بگم که چه اتفاقی افتاده!
- خب حالا چه اتفاقی افتاده؟
- برین مقدمات حمله به بزو آماده کنین، بعدا بهتون میگم!
- چه مقدماتی؟
- چه می دونم؟ مثلا برین ورزش کنین تا موقع حمله، وضعیت بدنیتون خوب باشه. حالا دیگه من و ماتیلدا بریم خصوصی حرف بزنیم!

و دست ماتیلدا را گرفت و سریع او را از بقیه دور کرد! پنه، ماتیلدا را جایی برد که هیچکس آنها را نبیند. وقتی مطمئن شد، گفت:
- ماتیلدا! گند زدیم!

ماتیلدا هم با نگرانی به او نگاه می کند!
- یه چیزی اونورتر از گند. مگه فقط قرار نبود معجون بیهوشی باشه؟
- چرا! من مطمئن بودم. اما الان... فکر کنم یه چیزی ساختیم که آبرفورث از همه ی حیوونا بترسه! ولی من همه ی موادو از تو یکی از کتابا خونده بودم و مطمئنم که درسته. ماتیلدا، دوباره لیستو بخون!

ماتیلدا ورقه ای را از جیب شلوارش در آورد و با صدای آرام شروع کرد به خواندن:
- جوراب پا، علف هرز، سیبیل، مژه و ابرو، قارچ سمی، شاخه ی درخت. بعلاوه ی کلی تف که معجون، مایع بشه! خب... همه ی اینکارو که کردیم، پس مشکل کجاست؟
- نمی دونم. فقط باید امیدوار باشیم که واقعا روش تاثیر نذاره! راستی آبرفورث بدبخت بالای درخته! تو و چند نفر دیگه برین بیاریدش پایین! ما هم بریم بز رو گیر بندازیم!‌ بعد باید بزو زودتر بخوریمش. خام خام! بعدش باید این آبرفورث رو زودتر درست کنیم که پروف نفهمیده!
- باشه!
- برو تا زودتر شتکت نکردم! زودتر از قرارمون معجونو دادی بهش! اگه به موقع می دادی، شاید این اتفاقا پیش نمیومد!
- به الان فکر کن. نه به احتمالات قبل. حالا که شده! درستش می کنیم، بالاخره... تو عقابی و منم گورکن! تو هوایی درست می کنی، من زیر پوستی!
-

اما هر دو از جهات مختلف، شروع به حرکت کردند. آنها قطعا نگران بودند. اما هری و پروفسور قطعا نگران تر بودند. چون خیلی سخت بود که آنها را متوقف کنند. و بدتر اینکه، پروفسور هم نمی دانست چه بلایی به سر برادرش آمده بود! و چطور می شود اثر معجون را خنثی کرد. اما نمی گذاشت محفلی ها بلایی بیشتر از این، سر برادرش بیاورند! بالاخره... آنها نقشه ای برای متوقف کردن محفلی ها برای خوردن بز داشتند و آماده بودند که آن را اجرا کنند!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آبرفورث کمی معجون رو مزه مزه کرد. طعم آشنایی نبود و این نگرانش میکرد. داداشش همیشه بهش میگفت نره تو جنگل ممنوعه و نوشیدنی های مشکوک بخوره ولی اون هیچوقت حرفشو گوش نکرده بود. به آرومی از سر جاش بلند شد و با قیافه یه عالمه محفلی وحشت زده رو به رو شد.

-پارتی بوده اینجا؟ شما ها هم از این نوشیدنی خوردین؟ شماها کی هستین اصلا؟

محفلی ها نمیدونستن دقیقا چه اتفاقی افتاده، همه به پنه خیره شدن تا شاید اون بدونه دقیقا چه بلایی سر آبرفورث آوردن ولی پنه هم مثل بقیه حیرت زده به آبرفورث خیره شده بود.

-چه خبره اینجا؟ چرا حرف نمیزنین باهام؟ چیزی رو صورتمه؟ موهام سر جاشن؟ چرااا همتون زل زدین بهم.

بزی که از بقیه نگران تر بود به آبر نزدیک شد و لیسی به دستاش کشید و بعد با چشمای مظلوم بهش نگاه کرد. وقتی جوابی نگرفت دوباره این کار رو تکرار کرد تا بالاخره آبر سرش رو به طرف بز خم کرد.

-وااااااای

آبر صد متر به هوا پرید و رکورد پرش با نیزه المپیک رو جا به جا کرد. یه افتخار دیگه برای هاگوارتز و لندن، آبر غیورمند اهل هاگزمید تونسته بود رکورد المپیک رو جابه جا کنه و برای همیشه اسمشو تو تاریخ ثبت کنه. اما حیف که این پرش از رو شجاعت نبوده بلکه دیدن یه بز به اون نزدیکی تمام اتم های بدنش رو به حرکت وا داشته بود.

-این حیوون درنده رو از من دور کنین، الان تیکه پارم میکنه.

آبرفورث در حال بالا پایین پریدن تو بغل پنه لوپه افتاد و گریه کنان بهش گفت:

-منو از دست این نجات بده خانم، من از بز ها میترسم.

اون موقع بود که پنه لوپه فهمید محفلی ها آبرفورث رو شکونده بودن و قبل اینکه دامبلدور بفهمه باید سریعا درستش کنن. پنه لوپه نمیدونست که دامبلدور از پشت درخت ها با چشمایی پر از اشک به اتفاقات افتاده نگاه میکنه.




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷

هافلپاف

هانا آبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 37
آفلاین
محفلی ها در حال ریختن نقشه بودند. ماتیلدا بطری شیشه ای در دستش را تکان تکان می داد. دامبلدور از دور نگاه متفکرانه ای به معجون کرد.
_هوممممم... فکر فکر فکر آهان ! نه نمیدونم چیه!
هری که واقعا نمی توانست باور کند چقدر دامبلدور در این موضوعات تخصص دارد.(!) تصمیم گرفت که صبر کند و ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد.
محفلی ها به سمت ابرفورث رفتند .چشم هایشان برق می زد .آبرفورث خواب بود .آنها آرام آرام آمدند که بز را بر دارند : آبرفورث بیدارشد !
پنه داد زد :
_بگیریدش!
_اما اگه بگیریمش می فهمه !
_اینهمه نقشه رو توضیح دادم! هنوزم! هلیوسا رو داریم!
آبرفورث دادمیزند. محفلی ها می گیرندش. ماتیلدا در معجون را باز می کند و در حلقش می ریزد!
پنه داد می زند :
_چی کار می کنید؟! معجون رو باید بعد خوردن بز می دادید به خوردش!
_ااا اشکالی نداره! یک خورده اش رو نگه می دارم.
_اون فقط یک بار کار می کنه!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
-هاگرید؟هاگرید خوابیدی؟پاشو ببینم تو این موقعیت!

هاگرید بلند شد و به محفلیون خیره شد.
-ماهی رو خوردید؟

محفلی ها پوکرفیس به هاگرید خیره میشوند.
-ماهی؟
-اره دیگه!از همون دریا که وسط جنگل بود گیرفتمش!

پنه سعی کرد روی کله هاگرید بزند،اما نهایتا دستش به شکم او رسید.
-آخه وسط جنگل دریا کجا بود؟بیاین بریم بز آبرفورث رو بقاپیم!

ماتیلدا سرش را میخاراند.
-آره.ولی چطوری؟

...
...
...
-آها یافتم!بهش ورد بیهوشی میزنیم بعد میریم تو کار بزه.
-خب بیدار شه چی؟
-ورد فراموشی میزنیم که یکم از اتفاقات امروز رو یادش بره.بعد میگیم ما خوابیدیم سانتور اومد بزتو خورد

محفلی ها که از سخن قاطع پنی قانع شده بودند.به سمت آبرفورث رفتند.

پشت بوته ها

دامبلدور سعی میکرد هری را که جلوی او را برای رفتن به سمت محفلی ها میگرفت کنار بزند.
-فرزندم برو اونور!
-نه پروفسور...
-من رو بز برادرم حساسم!اینا میخوان بخورنش!
-میدونم پروفسور.شما صبر کنید،مگه تا الان دوبار نقششونو بهم نریختیم؟بازم بهم میزنیم!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۳ ۱۸:۴۵:۵۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

لاورن د مونتمورنسی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۴:۰۶ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 54
آفلاین
در جنگل ممنوعه :

- رون ! ممکنه اون اپرای مسخرتو بس کنی ؟
رون با صدایی آهنگین گفت :
- ما میمیرییییییم !
پنه لوپه غرولند میکند و چشم هایش را رو به بالا میچرخاند و سعی میکند آنقدر داد بزند که صدایش به هاگرید برسد :
- چیزی پیدا کردی ؟
هاگرید که پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده و در رودخانه دنبال ماهی میگردد میگوید :
- نه ، خب ، اومممم ، صبر کن ...
دستش را تا آرنج توی آب فرومیبرد و چشمهایش گرد میشوند و برق میزنند ...
-فکر کنم یه چیزی پیدا کردم بچه ها !
گادفری‌ دست از کار کشید ...
ماتیلدا دست از کار کشید ...
پنه لوپه دست از کار کشید ...
سوجی دست از کار کشید ...
و رون صدایش را خفه کرد ...
چند لحظه بعد 5 جفت چشم به ماهی بزرگ توی دست هاگرید خیره شده بودند ...
پنه لوه زیر لب بدون اینکه چشم از ماهی بردارد گفت : حمله ...
و گروهی از محفلیون خیلی وحشیانهخیلی محترمانه و با آرامش به سمت هاگرید قدم برداشتند .
.
.
.
.
نیم ساعت بعد ، همگی دور آتش در حال خوردن سهم خود :
ماتیلدا جیغ جیغ کنان گفت :
- سهم من کم بود !
پنه لوپه چشم غره ای رفت و گفت :
- ماتیلدا سهم همه به یک اندازه بود و اگه نمیدونستی باید بگم که همینشم از خدات باشه ! وگرنه تا حالا از گرسنگی مرده بودی دختر !
رون در حالی که دهنش پر است داد میزد :
- بچه ها اونجا رو !
تمام سر ها به سمتی که رون اشاره میکند برمیگردد .
- گروهای دیگه دارن میان !



ادامش با دوست بعدی ...


We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
خلاصه:دامبلدور برای اینکه مقاومت محفلی ها زیاد شه اونارو بدون آب و غذا به جنگل ممنوعه میفرسته و خودشم برای نظارت نامحسوس میره اونجا.محفلی ها هرکاری میکنن چیزی برای خوردن گیر نمیارن و آخرسر میفهمن که آبرفورث که تو سفره تفریحیه وضعش خوب شده و به اون جغد میفرستن که بیاد کمکشون کنه...

.......................................................................................
نیمه های شب بود و محفلی ها از گرسنگی رنج میکشیدند،صدای شکم هاگرید و رون سکوت جنگل را میشکست.

ناگهان سایه مردی روبروی محفلی ها افتاد.مردی که بالای سرش دو شاخ بزرگ داشت و ریشی انبوه.محفلی ها چوبدستی هایشان را بدست گرفتند و...
-پتروفیکوس توتالوس!
-وینگاردیوم له ویوسا!
-اکسپلیارموس!

مرد غول نما روی زمین افتاده بود،محفلیون رفتند تا چهره مرد را مشاهده کنند.
-آبرفورث؟نه!

آبرفورث نه تکان میخورد نه حرف میزد.حتی پلک نمیزد.لحظات سختی بود محفلی ها در غم فراق دوست بودند.

آن طرف بوته ها که دامبلدور بسیار از هوش سرشار محفلی ها قبطه میخورد،ورد پتروفیکوس توتالوس را خنثی کرد.

آبرفورث از جایش پرید.

-آبرفورث تو زنده...
-زهر نجینیو زنده شدی!زهر تسترالو زنده شدی!واقعا این بز زبون بسته رو نمیبینید رو کول من؟
-ام خب...ما فکر کردیم اون شاخاته.اخه سایه افتاده بود...

آّبرفورث پوکر فیس به افق خیره شد.
-خب حالا برای چی منو کشوندید اینجا؟
-برای اینکه گالیون بیاری بریم سه دسته پارو صفا مفا!

آبرفورث کمی قرمز رنگ میشود.
-خب،باید بهم میگفتید دقیق تر...من...پولام توی جزیره مونده!

محفلی ها پوکرفیس به آبرفورث و بزش خیره میشوند.ناگهان از آن میان ماتیلدا فریاد میزند:
-بزش!
-چی؟

ماتیلدا محفلی ها بغیر از آبرفورث رو یه گوشه جمع میکنه.
-بیاید بزه آبرفورث رو بخوریم.

همه محفلی ها با خوشحالی به هم نگاه میکنند.دیگر دوره خوردن پروانه،برگ،خاک و دیگر محفلی ها به سر رسیده است.

رون از آن میان میگوید:
-مگه من مسعول دادن ایده های خوردن موجودات نبودم؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
در میان بوته ها

پروفسور دامبلدور از پیراهنش یک پیراهن و یک معجون مرکب پیچیده در میاورد.

_پروف اینارو از کجا آوردی یهو؟
_من همیشه برای روز مبادا معجون مرکب پیچیده همرامه و لباسم برا محکم کاری آوردم فرزندم.
_چه آینده نگر پروف.

هری معجون مرکب پیچیده را میخورد و لباس را میپوشد و از بوته ها بیرون میخزد؛ملت محفلی رو به هری کرده و مات و مبهوت میمانند.
_تو کیستی ای غریبه؟
_من...من چیزم دیگه...چیز...آها،راهنمای کسانی که به جنگل میامم و توریستا.
_من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم.
_حالا دیگه هست دیگه
_چی می خوای حالا؟
_اومدم بگم که اون موجود اصلا خوردنی نیست،کرم داره،سمیه،بدمزس،مریضتون میکنه.
_خب الان ...

هری میان حرفش میپرد.
_میدونم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره.
_نه،از اون خیلی وقته گذشته،همین که الان زنده ایم و توسط همدیگه خورده نشدیم خیلیه،وگرنه الان هاگرید فقط زنده مونده بود.
_خب مردن با آرامش بهتره از خوردن این موجوده که زهرش میسوزونه معدتونو و بعد مانند اسید از بدتون به بیرون میریزه و با زجر میمیرید بهتره اینکارو انجام ندین.

و موجود را به آنطرف جنکل پرت میکند.
محفلی ها با صورتی ناراحت و سر افکنده و شکست خورده میشوند و نا امید میشوند،و هری نیز به میان بوته ها میرود.

در میان بوته ها

_آفرینم فرزندم کارت عالی بود.
_ممنون پرف.
_نباید بزاریم نقشهدیگه ای بکشن.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه با چهره ای ناراحت رو به گادفری کرد و با چهره ای غمگین و ملتمسانه به او نگاهی انداخت.
_یه فکری دارم؛میشه از کلات یه کاغد و جوهر و یه جغد دراری؟
_همونطور که گفتم کلاه من کیف دستی هرمیون نیست دیگه.

وقتی گادفری این حرف را گفت و بعد حرفش را تمام کرد،او احساس کرد چیزی تیز و خیس که مانند چوبی بود زیر گلویش بود،رنگ از چهره اش پریده بود،بله!پنه یک تکه چوب کوچک که خیس بود را تیز کرده بود،چهره ای ترسناک پیدا کرده بود و لبخند شیطانی میزد.
_اگه اون چیزایی که من خواستمو از تو کلات در نیاری الان میمیری و کبابت میکنم و میخورمت،تو وقتی میتونی از کلات پیانو دراری میتونی این چیزا هم دراری از کلات.

گادفری آب دهان خود را قورت میدهد و با ترس و لرز چیز هایی که پنه می خواست را دراورد.
پنه قلم را در جوهر زدو شروع به نوشتن بروی نامه شد.
_بنظرتون به کی بفرستم؟محفلیی نمیشناسم پولدار باشه همشون شپش تو جیبشونه.
_بهترین آدم آبرفورثه تازگیا خوب پولی از هاگزهد درآورده و چندتا کله گنده هم میان هاگزهد هر ماه و تازه گفتن وزیر سحر جادو هم اومده تازگیا اونجا؛پولش از پارو بالا میره جارو تکه سان۹۰ هم خریده،الانم با بزش تو جزایر قنارین،بنظرم به اون نامه بفرستیم خیلی خوبه .(البته تعریف از خود نباشه یه پست برای جذابیت )
_ریئس سحر و جادو!جارو تکه سان۹۰!جزایر قناری!شوخی میکنی؟
_باور کن من میدونم دیگه.

پنه بی درنگ شروع به نوشتن میکند:
آبرفورث عزیز،ما گالیونی در بسات نداریم،غدا های ما نیز تمام شده و در جنگل سرگردانیم .اگه میشه با مقداری پول به غرب جنگل بیا ما داریم هلاک میشیم.

در میان بوته ها

_نباید بزاریم اون نامه رو بفرستن،من الان آتیشش میزنم با ورد.
_از لای بوته ها چجوری می خوای ورد بزنی پرو،میفهمن که.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه نامه را به جغد میدهد و جغد پراوز کننان میرود ؛پروفسور دامبلدور با ورد ها سعی به نابودی جغد داشت اما نتوانست.

چند ساعت بعد جزایر قناری

آبرفورث بر روی تخت در کنار دریا لم داده بود و داشت آخر نوشیدنی آب پرتقال خود را میخورد و عینک آفتابی بر چشم داشت و در کنارش بزش همین وضعیت را داشت و در حال آفتاب گرفتن بود،آبرفورث در حال تماشا آفتاب از پشت عینکش بود ناگهان جغد آمد و مهکم به صورت آن خورد،نوشیدنی را بر روی زمین انداخت و نامه را بازکرد و خواند.
_همیشه میدونستم نوشیدنی کره ای که من تو هاگزهد درست میکردم بهتر از این آبمیوه هاس.

از روی تخت خود بلند شد و به راه افتاد و بزش به همراه او رفت.

خیلی آنطرف تر در میان بوته ها

_میدونستم اینجوری میشه؛نکنه اونا به مرگخوارا درخواست غدا و پول کردن!نکنه خواهش و التماسم کرده باشن!یا شایدم بدتر!

قطره اشکی از چشم آلبوس دامبلدور به بیرون سرازیر میشود و آن را با پیراهنش پاک میکند.
_چقدر براشون زحمت کشیدم تا بفهمن نباید کاراشونو به کسی دیگه بدن ولی این کارو کردن و حالی همچی خراب شده،نکنه به مرگخوارا نامه داده باشن!واقعا کار بی عشقی انجام دادن.
_به دلت بد راه نده پروف امیدوارم اینجوری نباشه.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۳ ۱۱:۴۱:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
حالا هی محفلی بدو،پروانه غول پیکر بدو(یا شایدم پرواز کن)

پنه لوپه که در صدر دوندگان محفلی بود و با جیغ های پیاپی سکوت جنگل را مزین میکرد،به خودش ناسزا میگفت که چرا به عنوان سرگروه این چندنفر،انقدر بدبختی درست کرده است.

-اینجوری نمیشه،باید ی کاری بکنیم!
-میشه نصف سوسک نصف آدما نظر ندن؟
-میشه شعبده بازا...
-بسه دیگه!

ولی محفلی ها اینقدر غرق در بحث بودند که حتی حواسشان نبود ایستاده اند و پروانه نزدیک و نزدیک تر میشود.

-برییید عقبببببب!

پنه دیر هشدار داده بود،پروانه دقیقا فیس تو فیس محفلی ها بود.و همه محفلی ها درحال خواندن اشهد خود بودند که...

تقققققققققققققققققققققق!

پروانه کمی تلو تلو خورد و سپس پخش زمین شد.و همه هاگرید را پشت سر او مشاهده کردند.
هاگرید با یک درخت پروانه را زده بود.

-ماشالله هاگرید!
-هاگرید با تعصب،هاگرید با تعصب!
-صبر کن بببینم تو انرژی برای کندن درختو از کجا اوردی؟مگه غذا خوردی؟

هاگرید سرش را خاراند.
-خاک خوردم.

در این لحظه همه محفلی ها پوکر فیس به افق خیره شدند.

ناگهان رون که استاد فکر های استراتژی خوردن مردم بود،فکری به سرش زد.
-بیاید این پروانه رو بخوریم!

همه با حالت بدی به رون خیره شدند.

-چیه؟طعمش از گادفری که بهتره!
...
...
...
بعد از نیم ساعت رون دل محفلی هارا راضی کرد که پروانه را سرخ کرده و بخورند.(البته خود رون نیز محفلی و دل رحم بود اما گشنگی کشیده و عاشقی یادش رفته بود)

پشت بوته ها

دامبلدور زیر لبی به هری گفت:
-نباید بزاریم همچین حرکت بی عشقی انجام بدن و اونو بخورن!
-نترسید.نقششون رو خراب میکنیم پروف!



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.