هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#48

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۳:۲۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
داخل قدح

پسر مو طلایی چوبدستی اش را به سمت خود گرفت.
- تصویریوس شطرنجیوس!

به این ترتیب، بدنش مثل سانسورهای صدا و سیما شطرنجی شد تا اذهان مخاطبان رول منحرف نشود. آلبوس جوان به سمت او رفت.
- گفتی اسمت گلرته؟
- نه، نگفتم!
- خب من از این به بعد گِلی بر وزن گُلی صدات میکنم.

گلرت در حالی که از مهارت آلبوس جوان در ذهن خوانی کف کرده بود، به چشمان آبی اقیانوسی اش خیره شد.
- باید یه چیزی رو اعتراف کنم!

دامبلدور مسن همان طور که داشت پاپ کورن خوران این صحنه را تماشا می کرد، با خودش گفت:
- حتما می خواد بگه که یه دل نه صد دل عاشقم شده و می خواد باهام ازدواج کنه.

آلبوس جوان نیز تصوری مشابه همتای مسن خود داشت.
- آخ جون! بالاخره بختم باز شد. همش می ترسیدم مث آبرفورث از زور سینگلی مجبور شم با بُزا رِل بزنم.

همان طور که دو عدد دامبلدور با نفس هایی حبس شده به گلرت خیره شده بودند، او دهان گشود و گفت:
- راستش بدجور مرلینم گرفته. میشه بیام از مرلینگاه خونه تون استفاده کنم؟

بله، گلرت بالاخره راز سینه اش یا به عبارت بهتر راز مثانه اش را برملا کرده بود.

هر دو دامبلدور بر پدر و مادر مرلین که هم چون هیپوگریفی بی محل سر از مثانه ی گلرت درآورده بود، لعنت فرستادند. بعد هم سعی کردند خودشان را دلداری بدهند. چرا که گلرت مجبور بود با پای خودش به منزل آن ها برود.

در همان حال که آلبوس جوان پسر مو طلایی را به سمت خانه ی خود می برد، دامبلدور مسن صداهایی از بالای سرش شنید. محفلی ها در جست و جوی او بودند.



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۹:۲۸ جمعه ۱۹ بهمن ۱۳۹۷
#47

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
بیرون قدح!

کسی در اتاق دامبلدور را میزد. انگار کسی دوباره می خواست خاطره ای برای پروفسور تعریف کند که شاید دامبلدور کمی یادش آید. محفلی منتظر ماند. صدایی نشنید! دوباره در زد اما سکوت محض! محفلی نگران شد. او هیچوقت بدون اجازه به اتاق پروفسورش نرفته بود. اما پروفسور جواب نمی داد. ممکن بود که اتفاقی افتاده باشد. پس بی هوا در را باز کرد و داخل شد. چوبدستیش را در دستش گرفت و به تاریکی خیره شد!

قدحی که در وسط میز بود، خودنمایی می کرد و بخاطر پرتوی کم نورش، قسمت کمی از میز هم نمایان بود. محفلی گفت:
- پروفسور؟

جوابی نشنید!
- پروفسور! شما کجایین؟

او با خود فکر کرد که:
- سنش اندازه ی یه ستون پارتنونه*! بعد میاد قایم موشک بازی می کنه!

بعد با صدای بلندتری گفت:
- لوموس!

و نوک چوبدستیش روشن شد و چهره ی او هم به وضوح، آشکار شد. او چشم های آبیش را در همه طرف چرخاند تا شاید پروفسور را دید. اما هیچ خبری از او نبود! موهای هایلایتیش را از روی پیشانیش کنار زد و محکم بر سر خود کوبید! که این کار باعث شد که تلوتلو بخورد و بالاخره بعد کلی صحنه ی هندی، بر روی زمین افتاد!

در اثر این ضربه، صدای مهیبی درست شد که باعث شد دیگر محفلی ها با کنجکاوی به اتاق پروفسورشان هجوم بیاورند. آنها هم بخاطر هجوم ناگهانی و نور نداشتن، روی هم مثل کاه انباشته شدند. البته هر کدام از آنها، یک میلیون برابر یک کاه بودند.

در آن میان، صدای خرد شدن استخوان ها هم شنیده شد. اما مثل اینکه محفلی ها نمی توانستند از روی همدیگر بلند شوند. اما با هر بدبختی ای که بود، از جای خود برخاستند. همه شان نوک چوبدستی خودشان را روشن کردند و به افرادی که هنوز آنجا ولو شده بودند، خیره شدند!

اولین نفر گریک الیواندر بود که بخاطر از دست دادن غضروف و مفاصل خود، آنجا خوابیده بود. نفر بعدی هم ادوارد بونز بود که یک ورمی اندازه ی کوه روی سرش روییده بود و تعادل نداشت که بلند شود. بعدی ماتیلدا بود که لگنش بدجور شکسته بود. پس محفلی ها نور چوبدستیشان را به طرف دیگر بردند که بقیه را شناسایی کنند که ناگهان از حرکت ایستادند. دوباره نور را روی ماتیلدا گرفتند!

ماتیلدا لگنش را گرفته بود و ادعا می کرد که شکسته بود. اما پنه لوپه با عصبانیت گفت:
- ماتیلدا! فکر کردی ما نمی فهمیم وقتی اومدیم توی اتاق، تو با ما نبودی؟
- آخه فکر کردم که شیر تو شیر بود، شما هم تشخیص نمی دادین!
- تا ملاقه رو نزدم به سرت، بگو برای چی اینکارا رو کردی!

اما بعد زیر لب گفت:
- حیفه که ملاقم رو برای زدن ماتیلدا مصرف کنم. از اون مگس کشی استفاده می کنم که تموم سوسکا رو می کشیم. لیاقتشم همینه!

ماتیلدا گفت:
- به مرلین نمی خواستم این شکلی بشه! اومدم توی اتاق، دیدم پروفسور نیست. بعد با دست...

همه ی محفلی ها یکصدا گفتند:
- پروف نیست؟!
- نه! بدبخت شدیم!

..........................
پارتنون: معبد و مقبره ی الهه ی دانا و خرد یونانی، آتنا! قدمت بسیار زیادی دارد. و در آکروپولیس ( بلند ترین منطقه ی یونان) ساخته شده! این معبد در پایتخت یونان( آتن) واقع است!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷
#46

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۳:۲۴
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
دست بر قضا این بار دامبلدور بدون هیچ گونه صدمه ی مالی و جانی بر زمینی نه چندان نرم فرود آمد. همان طور که استخوان هایش قرچ کنان صدا می داد، از جایش بلند شد و اطرافش را بررسی کرد. با هزاران قبر سنگی و درختان خشک و بی برگ محاصره شده بود. هوای سرد نیز باعث می شد دامبلدور بندری بزند، ولی در کل او بادی نبود که با این بیدها بلرزد. پس لبخندی بر لب هایش نشاند و برای اینکه به خودش قوت قلب دهد و فضای اندوه بار قبرستان را اندکی پر عشق کند، شروع نمود به آواز خواندن:
- رو رو با قایق در مسیر باد .. رو رو با قایق در مسیر باد .. پاروزن شادی کن .. پاروزن شادی کن ...

همان طور که دامبلدور شعر می خواند و با خوشحالی بالا و پایین می پرید، سر و کله ی پسری جوان با موهای قرمز آتشین و چشمان آبی اقیانوسی در قبرستان پیدا شد. دامبلدور دست از خواندن کشید و با چشمانی که از حدقه بیرون افتاده و کف زمین قل می خورد، به جوان مزبور خیره گشت.

پسر مو سرخ کنار گوری نشست و مشغول خواندن فاتحه شد:
- پیس پیس پیس پیس!

دامبلدور نزدیک تر رفت و نامی را که روی قبر حک شده بود، خواند:
- کندرا دامبلدور

در همین هنگام فهمید که پسر مو قرمز در واقع خودش در ایام جوانی است. پس چشمانش را که از حدقه خارج شده بودند، از روی زمین برداشت و سر جایشان قرار داد.

همان طور که آلبوس جوان فاتحه می خواند، سر و کله ی پسر دیگری در گورستان پیدا شد. دامبلدور سالمند مطمئن بود که این یکی دیگر خودش نیست، پس به چشمانش اجازه داد که با خیال راحت از حدقه خارج شوند. آلبوس جوان هم دست از پیس پیس کردن برداشت و در حالی که خون از بینی و چشمانش جاری بود، به سمت پسر دیگر رفت.
- می تونم کمکت کنم؟

جوان مو طلایی به سمت او برگشت و پاسخ داد:
- نه، یعنی آره. اِ .. تو داری خونریزی می کنی!
- مشکلی نیست .. وقتی یه چیز تو دل برو می بینم فشار خونم میره بالا!

آلبوس جوان به سمت پسر غریبه رفت، شال گردن او را از دور گردنش باز کرد و مشغول پاک کردن خون های صورتش با آن شد. دامبلدور سالمند با دیدن این صحنه به وجد آمد و گفت:
- چه قد رمانتیک!

اما به نظر می آمد این کار آلبوس جوان از نظر پسر موطلایی چندان رمانتیک نبود، چرا که زیر لب به زبان آلمانی ناسزا گفت. دامبلدور جوان شال خونی را به کناری انداخت و با تردید پرسید:
- فحش دادی؟
- نه اصلا. فقط پرسیدم میدونی قبر ایگنوتوس پورل کجاست؟
- میدونم، ولی نمیگم. مگه اینکه بیای خونه مون تا تسترال سخنگومونو بهت نشون بدم.

پسر مو طلایی به چهره ی آلبوس جوان نگاهی انداخت و آن را تهدید آمیز یافت. این بود که دست به جیبش برد و چوبدستی اش را بیرون کشید. دامبلدور جوان نیز سریع واکنش نشان داد و همین کار را کرد.

- خلع سلاح شو!
- خلع لباس شو!

پسر مو طلایی با وحشت به لباس هایش که از تنش کنده می شدند و به سمت آلبوس جوان پرواز می کردند، خیره شد.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ ۱۶:۵۰:۱۱
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۲ ۱۶:۵۲:۳۷


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#45

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۴:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5912
آفلاین
ولی دامبلدور فکر سن و سالش را نکرده بود!
انسان اصولا در ششصد و سی سالگی نباید بپرد!
شاید برای همین بود که ریشش زیر پایش گیر کرد و تعادلش را از دست داد و سرش از قسمت پیشانی به تنها گوشه فولادین میز برخورد کرد و چشمش در آمد و قل خوران به گوشه دیگری از اتاق رفت و استخوان پایش شکست و سکته قلبی و مغزی و ریوی و دل و روده ای را بطور همزمان تجربه کرد. مقدار زیادی خون به اطراف پاشیده شد.

ولی نمرد!

در حالی که نمرده بود داشت به این موضوع فکرمی کرد که "لعنت به تام... هفت تا جون داره"...غافل از این که خودش ظاهرا هفتاد جان داشت.

از جا بلند شد. رهبر محفل که تا ابد نمی توانست پخش و پلا روی زمین باقی بماند.

استخوان بیرون زده زانویش را گرفت و به طرف داخل فشار داد. ولی استخوان مقاومت کرد و سر جایش بر نگشت. بعد از کمی تقلا، استخوان را بیرون کشید و از بالای سرش به پشت سر پرتاب کرد.
-این اضافیه.

با چشم باقی مانده اش اتاق را گشت و چشم از حدقه در آمده اش را پیدا کرد.
-این که کثیف شده...همینجوری هم تار می دید.

روی چشم تف کرد و با گوشه ردایش آن را برق انداخت. دامبلدور زیاد با میکروب ها آشنایی نداشت.
با چشمی که در دست داشت، چشمکی به خودش زد و چشم را سر جایش گذاشت.

سکته ها را نادیده گرفت و خونین و مالین هایش را تمیز کرد.

بعد از راست و ریست شدن، قدح را روی میز گذاشت...روی صندلی رفت...و دوباره به داخل آن پرید.

دامبلدور عبرت نمی گرفت!

ششصد و سی ساله ها نباید بپرند...ولی پرید!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۳:۳۳ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷
#44

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
-بچه ها پروف خعلی داغونه!
- خب چیکارش کنیم؟ همه تلاشمونو کردیم ما!
- وقتی از خودش که دامبلدوره کاری بر نمیاد، ما که هیچی اصلا!

محفلی ها حقیقتا ناراحت بودند؛ پروف در وضعیت بدی قرار داشت و آنها با وجود تمام تلاشی که به خرج داده بودند، هنوز حتی قسمت اندکی از خاطراتش را برنگردانده بودند.

- دو دقیقه دیگه تا شروع بازی اول لیگ کوییدیچ مونده آ.

ادوارد یادآوری کوتاهی کرد و نگاهش را به سقف دوخت. ملت محفلی هم با ری اکشنی مشابه، چشم هایشان را کمی به طرف تلویزیون متمایل کردند‌.

چند لحظه بعد جلوی تلویزیون جا برای نفس کشیدن هم نبود.

- اون ظرفو بده اینوَر!
- نوشیدنی کره ای منو کی خورد؟
- رون! حداقل انگشتتو از چشمم دربیار!
- هاگرید قانون قاپیدن آبنبات از بقیه تا زمانی صدق می کنه که تو مسیر ورود به نایِ طرف نباشه!

خب... در مرام محفلی ها نبود که ناراحتیشان را بروز بدهند و بقیه را هم ناراحت کنند.

****

پروف با نگاهی خیره به پاندول ساعت روی صندلی موردعلاقه اش نشسته بود. طی یک حرکت ناگهانی، به طرف قدحش پیش رفت. یک بار برای همیشه، باید این ماجرا را به پایان می رساند.
چوبدستش را رو به قدح تکان کوچکی داد و سپس، به داخلش پرید.



💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#43

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خاطرات محفلی ها تا به اینجا که کمکی بهش نکرده بود. چجوری میشد که این همه خاطره یه دفعه از بین بره. مینروا چند بار بهش گفته بود که همه خاطراتش رو یه دفعه تو اون گوی لعنتی نریزه ولی هیچوقت به حرفش گوش نکرد.

از سر جاش بلند شد و تو اتاق مدیریت محفل حرکت کرد. شاید وسایلی که تو اتاق وجود داشت باعث یادآوری خاطرات میشد. اول سراغ صندوقچه قدیمی که گوشه اتاقش بود رفت. به طرز عجیبی با این همه فراموشی این یادش میومد. چیزی که یادش نیومد این بود که توی این صندوقچه چی گذاشته. یه ذره هیجان قضیه واسش بالا رفت که ببینه اون تو چی قایم کرده. شاید فراموشی اونقدم بد نباشه و یه ذره هیجان به زندگیش اضافه کنه. چوب دستیش رو از جیبش در آورد و با تکونی آروم در صندوقچه رو باز کرد. خیلی آروم بهش نزدیک شد تا درش رو باز کنه ولی قبل از اینکه بهش برسه یه دفعه موجودی ازش به بیرون پرتاب شد و روی صورت دامبلدور فرود اومد.

-لعنتی این همه مدت منو اینجا ول کردی؟ به توام میگن دامبلدور؟ به توام میگن محفلی؟

دامبلدور که هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده یه ذره عقب جلو رفت و سعی کرد با دو دستاش موجود رو از خودش جدا کنه. بالاخره موفق شد و اون رو به گوشه ای از اتاق انداخت. چوب دستیش رو بیرون آورد و به سمتش هدف گرفت.

-بعد این همه مدت زندانی بودن حالا میخوای منو بکشی؟ وقتی گفتی قایم موشک بازی کنیم قرار بود دو دقیقه بعدش بیای پیدام کنی نه که یه هفته طول بکشه.

دامبلدور چنین چیزی یادش نیومد. اما موجود رو به خوبی میشناخت. گریندل والد هنوز روی زمین نشسته بود و با قیافه ای خسته و گرسنه بهش خیره شده بود.

-من؟ ما؟ قایم موشک؟ من فراموشی گرفتم چنین چیزی یادم نمیاد اصلا.

گریندل والد به صورت مشکوکی به دامبلدور خیره شد. در دید اول فکر کرد داره بهونه میاره ولی کمی بیشتر که بهش نگاه کرد فهمید که کمی حقیقت توی چهره دامبلدور وجود داره. به آرومی از جاش بلند شد و گفت:
-باز قدح اندیشه ات رو گم کردی پیرمرد؟
-یعنی بار اولم نیست؟
-نه خیر، هر بار که گم میکنی خاطره کم گردنت رو میریزی تو این قدح لعنتی.

گریندل والد این رو گفت و با عصبانیت به طرف صندوقچه برگشت و توش نشست.
-وقتی قدح رو پیدا کردی صدام کن که بازی رو ادامه بدیم.

در صندوقچه رو بست و دامبلدور رو گیج تر از همیشه تنها گذاشت.




پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#42

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۴۳:۲۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
دامبلدور که بر روی مبل نشسته و خاطراتش را مرور می کرد که ناگهان آقای زاموژسلی از میان جمعیت بیرون آمده و دوان دوان به سمت پروفسور آمده و در مقابل او نشست.

- ممم... سلام.

مرد جوابی نداد.

- خب می تونی خاطرتو برام تعریف کنی فرزندم.

سکوت...

- کار دیگه ای داری فرزندم...؟

دامبلدور دستی به ریش و موهایش کشیده، شپش گم گشته ای را از روی گوش راستش برداشته، بوسیده و به خانه اش که چند انگشت بالاتر از گوش چپ قرار داشت گذاشته و به سمت مرد آمده و دستی بر شانه او گذاشت.

- حالت خوبه لادیسلاو؟
- بلی پروفسور آ، می شود بر کناری روید؟

دامبلدور قلب لطیفی داشت، او سرد و گرم روزگار چشیده و در موقعیت های متفاوتی قرار گرفته و تجربیات ارزشمند فراوانی داشت. او می دانست که در این شرایط مردی که در مقابلش بود به یک درک متقابل نیاز داشت، پس لبخند عریضی زده و برای جلب اطمینان او هم که شده لبخندش را عریض تر کرده و در کنار مرد نشست.

- متشکریم ز جنابتان... چلیک.

مرد تخمه ای از جیب در آورده و شکسته و با خیالی آسوده مشغول تماشای تلوزیونی شد که پروفسور تمام این مدت جلوی آن نشسته بود شد.


নীরবতা


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#41

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۶:۴۲ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
اتاق در سکوت غرق شده بود. دامبلدور در حالی که سرش را گرفته و پشت میزی چوبی بر صندلی نشسته بود ، به شدت به مغزش فشار می آورد تا گذشته را به خاطر آورد.
صورتش در هم فرو رفته و چشم هایش را بسته بود. احساس می کرد سرش از درد دارد منفجر می شود که ناگهان کسی به آرامی چند تقه در زد. رشته ی افکارش از هم پاشید. سرش را بالا آورد و به در نگاه کرد و نا امیدانه از خودش پرسید:
- یعنی میشه این یکی رو بشناسم؟

بعد چند لحظه بلند گفت:
- بفرمایید!

جوانی آهسته در را باز کرد و وارد اتاق شد. لباس های عجیبی پوشیده بود. یک پیرهن بلند راه راه که از چند جا پاره شده بود. یک شلوار پارچه ای و که سر تا سر پر از گرد و غبارهای بود پوشیده بود. یک کلاه سایبان دار گرد و خاکستری هم به سر داشت. ابرو هایی به هم پیوسته و ته ریش نسبتا بلند و صورتی سبزه داشت. قیافه‌اش به آسیایی ها می خورد. چهار شانه بود و عضلانی. دامبلدور مات و مبهوت به او خیره شده بود. جوان لبخندی زد و گفت:
- سلام پروفسور.

بدبختی و درماندگی در چهره ی آلبوس موج می زد. آهی کشید و بعد چند لحظه با صدای ضعیفی گفت:
- سلام. نفرات قبلی کمی آشنا بودن ولی تو... انگار اولین باره که می بینمت.

جوان لبخند تلخی زد و گفت:
- من آدر کانلی هستم. البته حق دارید منو به خاطر نیارین پروفسور.

آدر جلو رفت و بر صندلی ای رو به روی دامبلدور نشست. دامبلدور با کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت:
- چطور؟

آدر لبخند تلخی زد. دست به سینه خود را بر صندلی کمی جا به جا کرد. لبخند بر لبانش خشکید و به نقطه ای خیره شد. سر انجام گفت:
- چند ماه پیش بود که من رفتم.

دامبلدور با نگاهی منتظر به آدر خیره ماند و به آرامی پرسید:
- به کجا پسرم؟

آدر به خود آمد و به دامبلدور نگریست. لبخند زد و در حالی که
صدایش هر لحظه پر شور تر و پر حرارت تر می شد گفت:
- به همه جا پروفسور! به دنیا های دیگه ، به سر تا سر دنیا ها رفتم و کلی جاها رو دیدم و گشتم. ولی بعد یک جغد از طرف محفل اومد. نامه رو که خواندم فهمیدم حالتون خوش نیست. به خاطر همین سریع خودمو رسوندن اینجا.

با شتاب چوبدستی اش را از زیر شنلش بیرون آورد. در حالی که آن را در هوا پیچ و تاب می داد نور ها به رنگ هایی مختلف از سر آن بیرون می آمدند و به شکلهای کوچک و عجیب و غریبی در می آمدند. به شکل مرد ها ، دریا و اقیانوس ، به شکل کشتی و دو لشگر که با هم می جنگیدند ، به شکل هیولا هایی ترسناک و اژدها و جنگل و...

در همان حال که شکلهای متفاوت رنگی می آمدند و محو می شدند آدر با شور و شوق خاصی از صندلی اش پرید. در حالی که چشم هایش می درخشیدند و دستانش را در هوا تکان می داد تند تند و بلند بلند صحبت می کرد:
- به درون جنگلها و غار ها سفر کردم. با همسفری های شجاع و خوب و بد هم صحبت شدم. با توماس تو هزار تو دویدم به نفس نفس افتادم و با ماهیگیر پیر به استقبال مرگ رفتم ، با کانر اومالی به قصه های درخت پیر گوش دادم ، با دارن شان به دخمه ی خونین رفتم ، با کورنلیوس با شیاطین جنگیدم ، با کورالاین به سرزمین چشم دکمه ای ها رفتم و...

آدر مکثی کرد که نفس بگیرد. هیچ وقت تا حالا یک نفس این حجم از کلمات و جملات را به زبان نیاورده بود. از صورتش شر شر عرق می چکید و چشم هایش در حدقه گشاد شده بودند. در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- و دوباره برگشتم. هر چند که باز هم باید سفر کنم. آخه می دونی پروف؟ وقتی آدم یک جا موندگارت شه اسیر میشه. آدم نباید به هیچ جا وابسته شه ، وگرنه همیشه عذاب می کشه.

دامبلدور در حالی که بر صندلی اش خشکش زده بود حیرت‌زده آدر را نگاه می کرد. آدر لبخندی زد و گفت:
- ببخشید ، ببخشید. زیادی هیجان زده شدم.

دوباره بر صندلی نشست و آن را به جلو کشید. آرنج هایش را بر میز گذاشت و انگشتانش را در هم حلقه کرد.

- و حالا پروفسور ، من می خوام شب سفرمو براتون تعریف کنم. لحظه ی پر احساسی بود و من امیدوارم که یادتون بیاد. می خوام همه چیزو با همه ی جزییاتش بگم.

دامبلدور سر تکان داد و گفت:
- بگو پسرم!

آدرس نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
- شب بود. یک شب صاف و سیاهو پر ستاره. تو تختم دراز کشیده بودمو به سقف خیره شده بودم. تو افکار خودم غرق شده بودم. تصمیم داشتم که برم. خیلی وقت بود که می خواستم بار و بندیل مو جمع کنم. تا حالا هیچ وقت تو هیچ دنیایی اینقدر توقف نداشتم. حس می کردم که کم کم دارم اینجا موندگار می شم. توی محفل و تو دنیای جادوگری.وحشتمم از همین بود. می دونستم که باید دوباره سفر کنم ولی اگه به اینجا وابسته می شدم دیگه رفتن خیلی سخت می شد. حس ماجراجویی در درونم می جوشید. نمی خواستم مثل درخت یه جا ریشه بدمو بمونم. من یک ماجراجو ام. ذاتم اینطوریه و نمی تونم یک جا بمونم. تصمیممو گرفتم. اگه می خواستم وقت رفتنو هی امروز و فردا کنم تا سالها رفتنم طول می کشید. با خودم گفتم :« یا حالا یا هیچ وقت! »
ملافه رو کنار زدم و پا شدم. بار و بندیلمو که اندازه ی یک کوله ی کوچیک بود رو جمع کردم. بعد ردا و لباس های جادوگریمو در آوردم. در همون حال بغض گلومو گرفت. به زور قورتش دادم و یک پیرهن چهار خونه ی گل گشاد یک شلوار پارچه ای خاک و خل پوشیدمو کلاه سایبان دار گردمو سرم گذاشتم. اینا لباس های ماجراجوییم بود. لباس هایی که باهاشون به همه جا رفته بودمو باهاشون کلی خاطره داشتم. نصف شبی همه ی بچه های هافلو بیدار کردم. نمی خواستم بدون خداحافظی ترکشون کنم. موقع خداحافظی لبخند می زدم و می خندیدم. می خواستم اینجا پایان شادی داشته باشم. هر چند که پایان همیشه برام یکم تلخ بود. حتی اگه همه چیز با خوبی خوشی تموم می شد.
با همه خداحافظی کردم و داشتم می رفتم که یکهو یاد خونه ی گریمولد و شما افتادم. برگشتم. تو دل تاریکی شب از کوچه پس کوچه ها رد شدم. همه جا خلوتو ساکت بود. دائم خودمو به خاطر اینکه دوستای محفلیمو انقدر فراموش کردم سرزنش می کردم.
وقتی به خونه ی گریمولد رسیدم خیلی آروم وارد خونه شدم. نمی خواستم نصفه شبی محفلیا رو بیدار کنم.
داشتم دنبال اتاق شما و یا ردی از شما می گشتم. همینطور که کورمال کورمال تو تاریکی قدم می زدم دیدم از آشپزخونه ی گریمولد یک نور ضعیفی بیرون می آید. خیلی آروم رفتم سمت در و از لای درزش نگاه کردم. شما رو صندلی پشت میز نشسته بودین و زیر نور شمع چیزی رو تو یه نامه می نوشتیم. شمع روی میز آشپزخونه می سوخت و نورش روی دیوار ها می رقصید. یک نفس راحت کشیدم. بیدار بودین. در زدم و وارد آشپزخونه شدم. از زیر عینک نگام کردین و گفتین:
- آدر؟ تویی؟ بیا تو. اتفاقی افتاده؟

لبخند زدم و سلام علیک کردیم. بعد روی صندلی ای رو به روی شما نشستم. شما گفتین از عملکردم خیلی راضی این. دهنم خشک شد وقتی تعریفاتون شنیدم. دو دل شده بودم. نمی دونستم برم یا بمونم؟ قلبم داشت از سینه کنده میشد. یه جا ته قلبم می دونستم اینجا جای من نیست. اما دلم می خواست برای همیشه اینجا بمونم. کلی من و من می کردم. می خواستم بگم می خوام برم ولی نمی تونستم. نمی دونستم باید از کجا شروع کنمو چی بگم. من تازه وارد محفل شده بودمو می خواستم به این زودی برم. آخر سر سرمو انداختم پایین و گفتم:
- پروفسور من... من می خوام برم. می خوام برای همیشه از اینجا برم. من باید سفر کنم.

شما بهت زده نگام کردین. انگار باورتون نمی شد. سرمو بالا گرفتم. لبخند کم رنگی رو لبام بود. چند لحظه ای همه جا توی یه سکوت سنگین و عجیب بود. مثل سکوت قبرستان. پرسیدین:
- کجا؟ کجا می خوای بری آدر؟ اصلا چرا می خوای بری؟

شروع کردم به تعریف ماجرا. گفتم من به این دنیا تعلق ندارم. درسته که هری و ماجراهاشو خیلی دوست دارم ولی احساس می کنم اینجا دارم اسیر می شم. گفتم که من یک ماجراجویم و یک ماجراجو نمی تونه خیلی یه جا بمونه. نمی دونم چی شد که وقتی حرفام تموم شد یهو احساس کردم دلم برای محفل و هاگوارتز یه ذره شده. هنوز هیچی نشده دلتنگ شده بودم. شما خوب به همه ی حرف هام گوش دادین و وقتی حرفام تموم شد لبخند زدینو گفتین:
- عیبی نداره آدر. اگه فکر می کنی باید بری و اینجا داره بهت آسیب می زنه برو. ولی بدون هر موقع از سفر خسته شدی یه جایی توی این دنیا تو خونه ی شماره ی دوازده گریمولد هست که هر موقع خواستی می تونی بیای.

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. ‌‌‌‌‌شما هم بغلم کردینو سعی کردیم آرومم کنین. می گفتین:
- ردا و چوبدستیتو بده به من. برات تا اون موقع که برگردی نگهش می دارم. می تونی هر از چند گاهی بر گردی و مطمئنم اون موقع به چوبدستی و ردات نیاز داری.
خب پروفسور حالا من برگشتم ، درسته که بازم می رم. ولی یه‌ مدت اینجا می مونم. اصلا چیزی یادتون اومد پروفسور؟ می دونین چوبدستی و ردامو کجا گذاشتین؟

آدر نگران و منتظر به او خیره شده بود. دامبلدور آهی کشید و با درماندگی سرش را تکان داد.

- متاسفم ، ولی هیچی یادم نمیاد.

آدر در هم شکست و در خود فرو ریخت. با خود فکر کرد:
- نکنه دامبلدور تا ابد هیچی یادش نیاد؟

با این حال لبخندی زد و گفت:
- چیزی نیست پروفسور. من مطمئنم همه چیز یادتون میاد.

دامبلدور لبخند کم رنگی زد و گفت:
- امیدوارم...

آدر برخاست و گفت:
- من برم یه دوری بزنم. خیلی دوست دارم بدونم تو این مدت که نبودم چه اتفاقایی افتاده. خداحافظ پروفسور.
- خداحافظ.







من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷
#40

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پروفسور هر چی با خودش فکر می کرد نمی فهمید چطور یهو از اون ور پذیرایی یهو رسید به این اتاق. هولی شت گویان داشت از این ور اتاق به اون ور اتاق می رفت که یکهو در باز شد و پنی با وضعیت شلخته همیشگی به داخل اتاق پرت شد و مثل همیشه جیغ خونه خراب کنش بلند شد.
_ مگه تسترال داری آخه؟ من برم چی بگم اونجا؟ بگم گرفتم...
_ پنی فرزندم؟!
پنی مثل سکته ایا برگشت و رو به پروفسور لبخند حجیم زد.
_ جونم پروف؟
_ نمی خوای بشینی در سایه عشق خاطره تعریف کنی؟
پنی آب دهانش رو قورت داد.
_ من؟... خوب من...
_ خوب... اصلا خاطره ای داری؟ تو تازه اومدی توی محفل!
پنی دوباره اندک قطرات بزاقش رو به داخل حلق روندو بعد از نشستن روی صندلی با عذاب به سقف خیره شد.
_ راستش... راستش...
کمی روی صندلی جا به جا شد و ملتمسانه گفت:
_ به همین سوی لوموس، همش تقصیر این یوآن بود! خوب منم که همچینی راه راستمو درست نمی تونم برم چه برسه به وقتی که این یوآن می پیچه به پرو پام و این دمشو هی تکون می ده!
_ واضحتر حرف بزن فرزند!
_ والا چی بگم پروف... این ورپریده همش میومد اذیت می کرد، منم که سینی کَره ای درینک دستم بود داشتم میاوردم کنار شومینه بخوریم، یهو این اومد زیر دست و پا، این پام به اون یکی گفت داری اشتباه می زنی اون یکیم لجش گرفت اومد بگه نه اشتباه نمی زنم خوردم زمین این لیوانا همش ریخت!
این بار پروفسورآب دهنشو قورت داد و گفت:
_ ب... بعدش؟
_ هیچی دیگه این اعصابم همچینی ریخت به هم سینی رو ورداشتم افتادم دنبال یوآن! من بدو اون بدو، رسیدم بهش تا خواستم بزنم تابلوش کنم...
پنی لباشو خیس کرد و با بغض گفت:
_ شما داد زدی وای در پناه عشق این کارو نکن و پریدی جلوی سینی و...
آلبوس نگاه خالی از احساسی به پنی انداخت و گفت:
_ بعدش؟
_ هیچی دیگه... الان بینی تون اون شکلیه تقصیر منه!
پروفسور آه عمیقی کشید و با درد سرشو روی میز کارش گذاشت. پنی هم به آرامی بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا پروفسور رو با دردهاش تنها بذاره.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۴:۳۵ شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۷
#39

گریفیندور

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۲۱:۳۵
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 69
آفلاین
وقتی ماتیلدا از اتاق رفت، دامبلدور برای مدت کوتاهی فرصت کرد که در سکوت، با خودش فکر کنه و اوضاعش رو بسنجه. خاطراتش رو از دست داده بود، اما هوش و حواسش رو نه. اون می‌دونست کیه، کجاست، اشخاص رو می‌شناخت و آموخته‌ها و مهارت‌هاش سر جاشون بودن، با این وجود ذهنش سفید سفید بود... دریغ از یک خاطره.

- پیسسست!

دامبلدور با تعجب به اطراف نگاه کرد، اما کسی نبود.

- هی پروفس! اینجا!

سوجی این رو گفت و از ظرف میوه بیرون پرید. روی سطح میز قل خورد از لبه‌ی میز پرید پایین. اما قبل از اینکه به سطح زمین برخورد کنه، به حالت جانورنماش که یه انسان بود () درومد و روبروی دامبلدور، روی صندلی نشست.
- منو که یادتون میاد پروفس؟ سوجی‌ام، پرتاقالتون.

بدون اینکه منتظر جوابی باشه، ادامه داد:
- پروفس یادتون میاد چطور منو آوردین گریمولد و محفلی کردین؟ اون موقع‌ها من تازه اومده بودم لندن. اول توی یکی از دکه‌های آبمیوه‌فروشی ماگلی کار پاره وقت داشتم. می‌دونید که، خوالیگری یه روش قدیمیه واسه اینکه همنوع‌هات رو نجات بدی. از هر دوتا پرتقالی که باید آبش رو می‌کشیدم، یکی رو نجات می‌دادم و به جاش آب مغز گوسفند می‌کشیدم. هر وقت هم تعداد پرتقالایی که نجات می‌دادم زیاد می‌شد، اونا رو همراه چندتا گاو و گوسفند می‌فرستادم صحرا. تا این که کم‌کم مشتریا از مزه‌ی بد آب‌پرتقالا شکایت کردن و اخراج شدم. گمونم مغز گوسفند مزه‌ش فقط به مغز آدم شبیهه، نه آب‌پرتقال!

سوجی که تازه چونه‌ش گرم شده بود، به عق زدن پروفسور دامبلدور توجهی نکرد و ادامه داد:
- اخراج که شدم بیکار و بی‌پول و بی‌خانمان شدم. همینجوری واسه خودم کف خیابونا قل می‌خوردم و کم مونده بود پلاسیده بشم که شما پیدام کردین. از همون اول محبت زیادی بهم داشتین پروفس، یادتونه؟! من رو از کف زمین برداشتین، با لبه‌ی آستینتون پاکم کردین، بوییدین و گفتین؛ «به‌به! چه پرتقال تازه و خوش عطری! باید به گریمولد ببرمت، فرزندان روشنایی حتماً از دیدنت خوشحال میشن!». نمی‌دونید کلمات مهرآمیز شما چقدر من رو تحت تاثیر قرار داد... شما اولین انسانی بودین که من رو نه به عنوان یه خوردنی، بلکه به عنوان یه موجودِ شخصیت‌دار مخاطب قرار می‌داد.

دامبلدور در سکوت عجیبی به اشک‌های نارنجی سوجی خیره مونده بود. شاید برای اولین بار پس از مدتها، نمی‌دونست چی باید بگه! سوجی شیره‌ی غلیظ پرتقال رو از بینی‌هاش داخل دستمال فین کرد و گفت:
- با این همه پروفس، من نیومدم تا فقط براتون خاطره تعریف کنم! یه سوال هم ازتون داشتم راستش.
- سـ.. سوال؟ چه سوالی داری فرزندم؟
- می‌خواستم بپرسم شما فقط خاطرات و حافظه‌ی بلند مدتتون کار نمی‌کنه یا حافظه‌ی کوتاه مدّتون هم دچار اختلال شده؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید. علت سوال سوجی رو نمی‌دونست اما با این حال گفت:
- فقط خاطراتم فرزند... چطور مگه؟
- پس یعنی یادتونه دقیقا کی اومدین تو این اتاق؟ دوتا پست قبل که وسط پذیرایی و بین محفلیا بودین که!
- راست میگیا... هولی شت فرزندم!

سوجی چشماش گرد شد و جیغ‌جیغ‌کنان گفت:
- وضعیت واقعا وخیمه! شما علاوه بر حافظه، شخصیت‌پردازیتون هم داره فرو می‌ریزه!

و به حالت پرتقالیش برگشت تا قِل خوران به بیرون از اتاق بشتابه و محفلی بعدی رو بفرسته داخل، شاید نفر بعد بتونه کمکی به پروفسور دامبلدور بکنه!


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۴:۴۳:۱۰
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۴:۴۵:۰۰
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۳ ۴:۴۵:۳۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.